This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خانه ام ابری ست...
🙏نیما
خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو
را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه
خود را دارد اندر پیش.
@perslit
🙏نیما
خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو
را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه
خود را دارد اندر پیش.
@perslit
آسمان، کشتی ِ ارباب ِ هنر میشکند
تکیه آن به، که بر این بحر ِ معلق نکنیم
🙏از غزل شمارهٔ ۳۷۸ حافظ
روزگار چون دریایی طوفانی ولی وارونه کار است. فقط بدنبال نابودی کشتی اهل خرد و هنر است.
پس بر این روزگار ِ وارونه کار اعتماد و اتکایی نشاید داشت.
معلق: وارون، واژگون
دریای وارونه کنایه از آسمان است که هم خودش وارونه است و هم کارهایش
https://t.me/perslit
@perslit
تکیه آن به، که بر این بحر ِ معلق نکنیم
🙏از غزل شمارهٔ ۳۷۸ حافظ
روزگار چون دریایی طوفانی ولی وارونه کار است. فقط بدنبال نابودی کشتی اهل خرد و هنر است.
پس بر این روزگار ِ وارونه کار اعتماد و اتکایی نشاید داشت.
معلق: وارون، واژگون
دریای وارونه کنایه از آسمان است که هم خودش وارونه است و هم کارهایش
https://t.me/perslit
@perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید
🙏از غزل شمارهٔ ۲۴۳ حافظ
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید
🙏از غزل شمارهٔ ۲۴۳ حافظ
✍️ عبدالكريم سروش
إنّا لله وإنّا إليهِ رَاجعُون
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
سیمرغی از شاخسار هنر پرید
شجریانِ بزرگ دیگر بر شجره ادب آواز نمیخواند. آنکه بانگ حافظ و مولانا و عطّار و سعدی و خیّام را دراین منزل ویران طنینانداز کرد دیگر بانگ نمیزند. تنش را به خاک و جانش را به جانان و نغمههای جاودانه و گلبانگهای عاشقانهاش را به بادها سپرد تا به گوشههای جهان روند و گوشها را بنوازند
مردی منعِم و متنعّم بود که نعمت حق را شاکرانه بذل کرد و "درّ دری" را در پای خوکان نریخت. برای مردم خواند و از اقبال مردم برخوردار شد. خلعت شیب را به تشریف شباب آلوده نکرد. پاک و صافی از چاه طبیعت به در آمد و به ماوراء طبیعت شتافت.
عارفانِ عظام به ما آموختهاند که راهیان دیار عدم و مسافرانِ جهان غیب، در آنجا همان میکنند که در مسافرخانه دنیا میکردند. پس گمان میبرم که شجریان اینک چون مرغی بهشتی در "جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَار"، رها از تعلقات تن، سبکروح و سپیدجامه، با فرشتگان و بهشتیان میخندد و میخواند. این چنین شیرینی آن خسرو کند.
روانش شاد و منزل نو بر او مبارک.
@perslit
إنّا لله وإنّا إليهِ رَاجعُون
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
سیمرغی از شاخسار هنر پرید
شجریانِ بزرگ دیگر بر شجره ادب آواز نمیخواند. آنکه بانگ حافظ و مولانا و عطّار و سعدی و خیّام را دراین منزل ویران طنینانداز کرد دیگر بانگ نمیزند. تنش را به خاک و جانش را به جانان و نغمههای جاودانه و گلبانگهای عاشقانهاش را به بادها سپرد تا به گوشههای جهان روند و گوشها را بنوازند
مردی منعِم و متنعّم بود که نعمت حق را شاکرانه بذل کرد و "درّ دری" را در پای خوکان نریخت. برای مردم خواند و از اقبال مردم برخوردار شد. خلعت شیب را به تشریف شباب آلوده نکرد. پاک و صافی از چاه طبیعت به در آمد و به ماوراء طبیعت شتافت.
عارفانِ عظام به ما آموختهاند که راهیان دیار عدم و مسافرانِ جهان غیب، در آنجا همان میکنند که در مسافرخانه دنیا میکردند. پس گمان میبرم که شجریان اینک چون مرغی بهشتی در "جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَار"، رها از تعلقات تن، سبکروح و سپیدجامه، با فرشتگان و بهشتیان میخندد و میخواند. این چنین شیرینی آن خسرو کند.
روانش شاد و منزل نو بر او مبارک.
@perslit
▪️لحظهی دیدار نزدیک است...
✍ قلم سیاه از بزرگمهر حسینپور
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
✍مهدی اخوان ثالث
@perslit
✍ قلم سیاه از بزرگمهر حسینپور
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
✍مهدی اخوان ثالث
@perslit
◼️ پیام تسلیت مصطفی ملکیان در پی درگذشت استاد محمدرضا شجریان:
▪️درگذشتِ هنرمندِ بزرگِ ایران، استاد محمّد رضا شجریان، را به خانوادهیِ محترمِ آن عزیزِ از دسترفته، ملّتِ بزرگِ ایران، و همهیِ شیفتگانِ موسیقیِ ایرانی در سرتاسرِ جهان تسلیت میگویم.
▪️بیشکّ، استاد شجریان یکی از گرانقدرترین گوهرهایِ دریایِ هنرِ ایرانی و یکی از تابناکترین ستارگانِ سپهرِ فرهنگِ ایران زمین است، امّا، در چشمِ من، آنچه از هنرِ فراموش ناشدنیِ این شخصیّتِ بزرگ بسی فراتر مینشیند این است که در نبردِ میانِ نور و ظلمت، در برههای از تاریخِ کشورِ ما، در کنارِ روشنیجویان ایستاد و به نام اخلاق، عدالت، آزادی، و برادری، صادقانه و شجاعانه، در برابرِ قوایِ اهریمنیِ جهل، فساد، بدسگالی، ستمگری و خشونت، و فریبکاری قامت برافراشت و گواهِ پیروزیِ معنویِ حقّطلبان شد و به همهیِ همروزگانِ خود نشان داد که زیبایی راستین از راستی و نیکی گسستنی نیست.
یاد اَش در دل ملّتِ ما جاودانه باد! چنین است، چنین تر باد!
@mostafamalekian
@perslit
▪️درگذشتِ هنرمندِ بزرگِ ایران، استاد محمّد رضا شجریان، را به خانوادهیِ محترمِ آن عزیزِ از دسترفته، ملّتِ بزرگِ ایران، و همهیِ شیفتگانِ موسیقیِ ایرانی در سرتاسرِ جهان تسلیت میگویم.
▪️بیشکّ، استاد شجریان یکی از گرانقدرترین گوهرهایِ دریایِ هنرِ ایرانی و یکی از تابناکترین ستارگانِ سپهرِ فرهنگِ ایران زمین است، امّا، در چشمِ من، آنچه از هنرِ فراموش ناشدنیِ این شخصیّتِ بزرگ بسی فراتر مینشیند این است که در نبردِ میانِ نور و ظلمت، در برههای از تاریخِ کشورِ ما، در کنارِ روشنیجویان ایستاد و به نام اخلاق، عدالت، آزادی، و برادری، صادقانه و شجاعانه، در برابرِ قوایِ اهریمنیِ جهل، فساد، بدسگالی، ستمگری و خشونت، و فریبکاری قامت برافراشت و گواهِ پیروزیِ معنویِ حقّطلبان شد و به همهیِ همروزگانِ خود نشان داد که زیبایی راستین از راستی و نیکی گسستنی نیست.
یاد اَش در دل ملّتِ ما جاودانه باد! چنین است، چنین تر باد!
@mostafamalekian
@perslit
سروده استاد شفیعی کدکنی برای در گذشت محمد رضا شجریان
«در آن زلال بیکران»
بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد
وطن، زِ نو، جوان شود دمی دگر برآورد
به روی نقشه وطن، صدات چون کند سفر
کویر سبز گردد و سر از خزر برآورد
برون زِ ترس و لرزها گذر کند ز مرزها
بهار بیکرانهای به زیب و فر برآورد
چو موجِ آن ترانهها برآید از کرانهها
جوانههای ارغوان زِ بیشه سر برآورد
بهار جاودانهای که شیوه و شمیم آن
ز صبرِ سبزِ باغِ ما گُلِ ظفر برآورد
سیاهی از وطن رود، سپیدهای جوان دمد
چو آذرخشِ نغمهات زِ شب شرر برآورد
شب ارچه های و هو کند، زِ خویش شستوشو کند
در این زلال بیکران دمی اگر برآورد
صدای توست جادهای که میرود که میرود
به باغ اشتیاق جان وزان سحر برآورد
بخوان که از صدای تو در آسمانِ باغ ما
هزار قمریِ جوان دوباره پَر برآورد
سفیرِ شادی وطن صفیر نغمههای توست
بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد
@perslit
«در آن زلال بیکران»
بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد
وطن، زِ نو، جوان شود دمی دگر برآورد
به روی نقشه وطن، صدات چون کند سفر
کویر سبز گردد و سر از خزر برآورد
برون زِ ترس و لرزها گذر کند ز مرزها
بهار بیکرانهای به زیب و فر برآورد
چو موجِ آن ترانهها برآید از کرانهها
جوانههای ارغوان زِ بیشه سر برآورد
بهار جاودانهای که شیوه و شمیم آن
ز صبرِ سبزِ باغِ ما گُلِ ظفر برآورد
سیاهی از وطن رود، سپیدهای جوان دمد
چو آذرخشِ نغمهات زِ شب شرر برآورد
شب ارچه های و هو کند، زِ خویش شستوشو کند
در این زلال بیکران دمی اگر برآورد
صدای توست جادهای که میرود که میرود
به باغ اشتیاق جان وزان سحر برآورد
بخوان که از صدای تو در آسمانِ باغ ما
هزار قمریِ جوان دوباره پَر برآورد
سفیرِ شادی وطن صفیر نغمههای توست
بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد
@perslit
فرمانروا کیست
-----
فرمانروا کسی است که بتواند از مرزها عبور کند. محمد رضا شجریان به همین معنا، فرمانرواست و در عرصه سیاست امید برمیانگیزد. او هنوز هم زنده است و فرمان میراند.
کلیشه سازیها در عرصه سیاست گاه همه را گرفتار میکند حتی حاکمان را. تجربه زندگی در یک نظام ایدئولوژیک، تجربه روز به روز دیوارها و برچسبهای تازه است. کسانی راستاند، کسانی چپ، کسانی دوستاند کسانی دشمن، کسانی خادماند و کسانی خائن. هیچ کس نباید بیرون از این حصارها زندگی کند. تنها مردم نیستند که در این وضعیت احساس خفقان میکنند حتی حاکمان هم به تدریج نفسشان تنگ میشود. حصارها صداها را حبس میکنند، هیچ کس هیچ کس را نمیشنود، چشمها از هم میگریزند و همه رنگها خاکستری میشوند. در جهانی که نامها این همه حصارهای تنگ ساختهاند، هیچ کس خوب نفس نمیکشد. کسی باید از راه برسد و قدرت عبور از مرز میان این حصارهای تنگ را داشته باشد. در این صورت، همه به نعمت او آزاد میشوند. او فرمانرواست همان است که حقیقتاً حکومت میکند. فرمانروای دولت آفتاب است. مردم و حکومتی که در تاریکی ماندهاند نجات خود را باید در او بجویند.
شجریان در مرز میان دین داران و سایر اقشار اجتماعی ایستاده است. با ملکوت صدای خود مسجدی استوار میکند با شبستانی بزرگ که برای همه آغوش گشوده دارد. همه نشانههای این و آن از دیوارهای آن کنده شده. با همه عظمت و شکوهش، چیزی برای پر کردن چشمها در آن نیست. تنها باید چشمهایت را ببندی و در عمق جانت خاموش بمانی. او تو را با خود خواهد برد. کنجاو اگر بشوی، یک لحظه چشم بگشایی، میبینی آن که آنهمه از او نفرت داشتی چقدر در این پرواز شگفت با تو همراه شده است. او دین داران را از حصارهای تنگ فرقهای میرهاند، و برای اقشار دیگر مجالی برای پرواز معنوی میگشاید. روحانیون و حاکمان اگر دلشان برای دین میسوزد، فعلا صدای اوست که افقی برای تجربه معنوی میگشاید. به دیوارها تکیه دهید تا فعلا او میانداری کند.
شجریان در مرز میان عشق و سیاست ایستاده است. عرصه سیاسی ما جنگلی است که نیم قرن آب گوارایی ننوشیده است. همه چیز خشک و شکننده و میان تهی است. اصحاب قدرت و ثروت از امکان فریب مردم مایوس شدهاند و متقابلاً اعتماد مردم نیز از میان رفته است. هوا هر روز گرمتر میشود و خطر آغاز آتشی ویرانگر همه را نگران کرده است. شجریان هیچ گاه وارد عرصه سیاسی نشد. اما با هر آواز، جویبارهایی را روانه این جنگل خشک شده میکند. سرچشمه این همه جویبار تجربه عاشقانه است. همان که در دلهای جوانان زیبا در کوچه و بازار شهر پنهان است. او از هر عشقی که جایی در دلی جوانه زده است، با هر اشک عاشقانهای که از یک دلتنگی غریب میچکد، ابر باران زایی میسازد تا چوبهای خشک این جنگل خاموش خاطرههای طراوت از دست رفته را به یادآورند. شجریان با صدایش کوچه به کوچه میگردد، خانه به خانه، دل به دل، تا از هر کدام نمی ذخیره کند برای دریایی که در سر داشت راهی این جنگل خشک کند.
شجریان در مرز میان سنت و مدرن ایستاده است. آنچه در منظر اصحاب دانش و عقل کهنه و دیرین و از مد افتاده بود، با صدای او چنان شکوهی مییافت که باور میکردی در انبار این کهن فرهنگ، چه ذخائز عظیمی برای عرضه به جهان مدرن نهفته است. آنچه در منظر اولیه یک سنت گرا، بی بنیاد و بی ریشه مینمود، در هنر والای شجریان، عمق مییافت ریشه دار میشد. آزادی، چنان در هنر او والا بود که سنت برای فرصت زندگی دوباره گوشهای خود را تیز میکرد.
شجریان از مرزها عبور کرده است. مرزها در پرتو صدای او چه حقیر و بی بنیادند.
یکی از بزرگترین افتخارات من درک چهره به چهره این شخصیت نامدار و تاریخی ایران زمین است. شجریان پر از غرور مقدس بود. در خضوع و مهربانیهایش، ثقل سنگین یک غرور پرشکوه انسانی را تجربه میکردی. او فهمیده بود که با هنرش، قلمروی برای زندگی انسانی ساخته است. در فراز نقشه خاکی ایران فرهنگی، قلمرو بی مرزی از همزیستی انسانی ساخته بود. آن را بنیاد گذاشته بود و خودش فرمانروای آن بود. غرور مقدسش از آن حاکمیت والا برمیخاست.
شجریان در احداث آن قلمرو بی مرز، همه ذخائر والای یک افق فرهنگی را به کار بسته است. از قرآن و دعای افطار رمضان تا سعدی و حافظ و مولانا و عطار و سایه و شفیعی کدکنی همه در قلمرو او زنده و پرطراوتاند. همه با هم همزمان و همزبان شدهاند.
دست بردارید. اگر احساس خطری از وجودش متصور بودید، آن خطر پایان یافته است. هیچ گاه نتوانستید دور او خط بکشید. حال به برکت میراث گرانباری که از او به جا مانده، هم مردم را و هم خودتان را از این همه مرز و خط و خطوط رها کنید. فرزندش همایون درست گفت، هستی او یک پیام بزرگ بود و هنوز هم هست. پیامش را باید شنید. رهایی در برداشتن پنبهها از گوشهاست.
@javadkashi
-----
فرمانروا کسی است که بتواند از مرزها عبور کند. محمد رضا شجریان به همین معنا، فرمانرواست و در عرصه سیاست امید برمیانگیزد. او هنوز هم زنده است و فرمان میراند.
کلیشه سازیها در عرصه سیاست گاه همه را گرفتار میکند حتی حاکمان را. تجربه زندگی در یک نظام ایدئولوژیک، تجربه روز به روز دیوارها و برچسبهای تازه است. کسانی راستاند، کسانی چپ، کسانی دوستاند کسانی دشمن، کسانی خادماند و کسانی خائن. هیچ کس نباید بیرون از این حصارها زندگی کند. تنها مردم نیستند که در این وضعیت احساس خفقان میکنند حتی حاکمان هم به تدریج نفسشان تنگ میشود. حصارها صداها را حبس میکنند، هیچ کس هیچ کس را نمیشنود، چشمها از هم میگریزند و همه رنگها خاکستری میشوند. در جهانی که نامها این همه حصارهای تنگ ساختهاند، هیچ کس خوب نفس نمیکشد. کسی باید از راه برسد و قدرت عبور از مرز میان این حصارهای تنگ را داشته باشد. در این صورت، همه به نعمت او آزاد میشوند. او فرمانرواست همان است که حقیقتاً حکومت میکند. فرمانروای دولت آفتاب است. مردم و حکومتی که در تاریکی ماندهاند نجات خود را باید در او بجویند.
شجریان در مرز میان دین داران و سایر اقشار اجتماعی ایستاده است. با ملکوت صدای خود مسجدی استوار میکند با شبستانی بزرگ که برای همه آغوش گشوده دارد. همه نشانههای این و آن از دیوارهای آن کنده شده. با همه عظمت و شکوهش، چیزی برای پر کردن چشمها در آن نیست. تنها باید چشمهایت را ببندی و در عمق جانت خاموش بمانی. او تو را با خود خواهد برد. کنجاو اگر بشوی، یک لحظه چشم بگشایی، میبینی آن که آنهمه از او نفرت داشتی چقدر در این پرواز شگفت با تو همراه شده است. او دین داران را از حصارهای تنگ فرقهای میرهاند، و برای اقشار دیگر مجالی برای پرواز معنوی میگشاید. روحانیون و حاکمان اگر دلشان برای دین میسوزد، فعلا صدای اوست که افقی برای تجربه معنوی میگشاید. به دیوارها تکیه دهید تا فعلا او میانداری کند.
شجریان در مرز میان عشق و سیاست ایستاده است. عرصه سیاسی ما جنگلی است که نیم قرن آب گوارایی ننوشیده است. همه چیز خشک و شکننده و میان تهی است. اصحاب قدرت و ثروت از امکان فریب مردم مایوس شدهاند و متقابلاً اعتماد مردم نیز از میان رفته است. هوا هر روز گرمتر میشود و خطر آغاز آتشی ویرانگر همه را نگران کرده است. شجریان هیچ گاه وارد عرصه سیاسی نشد. اما با هر آواز، جویبارهایی را روانه این جنگل خشک شده میکند. سرچشمه این همه جویبار تجربه عاشقانه است. همان که در دلهای جوانان زیبا در کوچه و بازار شهر پنهان است. او از هر عشقی که جایی در دلی جوانه زده است، با هر اشک عاشقانهای که از یک دلتنگی غریب میچکد، ابر باران زایی میسازد تا چوبهای خشک این جنگل خاموش خاطرههای طراوت از دست رفته را به یادآورند. شجریان با صدایش کوچه به کوچه میگردد، خانه به خانه، دل به دل، تا از هر کدام نمی ذخیره کند برای دریایی که در سر داشت راهی این جنگل خشک کند.
شجریان در مرز میان سنت و مدرن ایستاده است. آنچه در منظر اصحاب دانش و عقل کهنه و دیرین و از مد افتاده بود، با صدای او چنان شکوهی مییافت که باور میکردی در انبار این کهن فرهنگ، چه ذخائز عظیمی برای عرضه به جهان مدرن نهفته است. آنچه در منظر اولیه یک سنت گرا، بی بنیاد و بی ریشه مینمود، در هنر والای شجریان، عمق مییافت ریشه دار میشد. آزادی، چنان در هنر او والا بود که سنت برای فرصت زندگی دوباره گوشهای خود را تیز میکرد.
شجریان از مرزها عبور کرده است. مرزها در پرتو صدای او چه حقیر و بی بنیادند.
یکی از بزرگترین افتخارات من درک چهره به چهره این شخصیت نامدار و تاریخی ایران زمین است. شجریان پر از غرور مقدس بود. در خضوع و مهربانیهایش، ثقل سنگین یک غرور پرشکوه انسانی را تجربه میکردی. او فهمیده بود که با هنرش، قلمروی برای زندگی انسانی ساخته است. در فراز نقشه خاکی ایران فرهنگی، قلمرو بی مرزی از همزیستی انسانی ساخته بود. آن را بنیاد گذاشته بود و خودش فرمانروای آن بود. غرور مقدسش از آن حاکمیت والا برمیخاست.
شجریان در احداث آن قلمرو بی مرز، همه ذخائر والای یک افق فرهنگی را به کار بسته است. از قرآن و دعای افطار رمضان تا سعدی و حافظ و مولانا و عطار و سایه و شفیعی کدکنی همه در قلمرو او زنده و پرطراوتاند. همه با هم همزمان و همزبان شدهاند.
دست بردارید. اگر احساس خطری از وجودش متصور بودید، آن خطر پایان یافته است. هیچ گاه نتوانستید دور او خط بکشید. حال به برکت میراث گرانباری که از او به جا مانده، هم مردم را و هم خودتان را از این همه مرز و خط و خطوط رها کنید. فرزندش همایون درست گفت، هستی او یک پیام بزرگ بود و هنوز هم هست. پیامش را باید شنید. رهایی در برداشتن پنبهها از گوشهاست.
@javadkashi
4_5771785680401205546.mp4
36.5 MB
🙏دمی با میر جلال الدین کزازی
و راز سخن خواجه شیراز
حافظ، سخن پارسی را به فرازنایی برده است که اندکی آنسوتر هنر خُنیا جایدارد، سخنِ حافظ، سخنی است که از کالبد میگریزد، لغزان و شناور است... به چشمهای میماند که دمبهدم برمیجوشد.
این ویژگی را من آبگونگی مینامم...
@perslit
و راز سخن خواجه شیراز
حافظ، سخن پارسی را به فرازنایی برده است که اندکی آنسوتر هنر خُنیا جایدارد، سخنِ حافظ، سخنی است که از کالبد میگریزد، لغزان و شناور است... به چشمهای میماند که دمبهدم برمیجوشد.
این ویژگی را من آبگونگی مینامم...
@perslit
🙏کبوتر با کبوتر باز با باز
از صفحه دکتر محمدجعفر یاحقی
استاد دانشگاه فردوسی مشهد
«بعد از آنکه جنازۀ [حضرت مولانا جلال الدین] را بیرون آوردند کافّۀ اکابر و اصاغر سر باز کرده بودند و تمامت زنان و اطفال حاضر گشته رستخیزی برخاسته بود که رستخیز قیامت کبری را مانستی. همگان گریان و نعرهزنان میرفتند... آیات میخواندند و نوحهها میکردند و مسلمانان به زخم چوب و ضرب کوب و شمشیر دفع ایشان نمیتوانستند کردن و فتنۀ عظیم برخاسته بود». این گوشهای از سخن افلاکی بود در تشریح اوضاع قونیه در روز مرگ مولانا جلالالدین. من هرگاه که به این مطلب میرسیدم - و کم هم نرسیدهام- با خودم فکر میکردم این کدام نیروست که میتواند اینگونه بر دلها فرمانروایی کند! و بعد به عشق و بیمرزی میرسیدم: عشق به کاینات و بیمرزی در اندیشه و اعتقاد. سخت است و بسیار هم سخت است که آدمی بتواند آنقدر روح خود را گسترش بدهد که همگان او را دیوانهوار دوست بدارند و در سوگ او گریبان بدرند. مولانا را همه دوست داشتند به همین جهت سوگ او «قیامت کبری» را مانست. اما یادمان نرود که این قیامت کبری تنها در شهر قونیه بود که درشعاع نفوذ مولانا قرارداشت. راست است که در آن روزگار فضای مجازی نبود که لحظهها و رویدادها همزمان پیش روی همگان باشد، گمانم اگر هم میبود چنین نبود چنان که دیروز و امروز همه جا همه کس به یک تن خیره باشند و نام شجریان با چنان حرمتی و چنین شیفتهوار بر زبانها- و چه می گویم بر دلها- بگذرد. درگذشته ها مولانا جلال الدین و این روزها محمدرضا شجریان بر دلها فرمانروایی کردند و نشان دادند که چطور در عرصهای غیر از سیاست میتوان تودهها را از جا تکان داد. من جز در مورد سیاسیون که حسابش به کنار است و جهت کار آشکار و فوتبالیست ها که برخاسته از حسی زودگذر است و ناپایدار؛ ندیدهام که کسی بتواند چنین همهگیر و فراگروهی و فراکشوری و فرافرهنگی جامعههایی را دردمند و آشفتهحال سازد. خواستم شجریان را با باربد مقایسه کنم دیدم به خطا میروم، که باربد -بنا برشاهنامه- چه ترفندها به کار بست تا خود را به دربار خسرو پرویز بیندازد! خواستم بگویم شجریان همان رودکی زمان ماست دیدم نالۀ چنگ رودکی تنها امیر سامانی را چنان به حرکت آورد «که از تخت فرود آمد و پای در رکاب خنگِ نوبتی آورد و بیموزه و رانین» عازم بخارا شد و مردمان مات و مبهوت از این حس چیزی به بهره نگرفتند، که یعنی شهرت در گرو قدرتی است که به او نزدیک شدهای. دیدم که این جا پای هیچ قدرتی درمیان نیست که هیچ؛ چه بسا که قدرتها می کوشند تا مردم را از او دور نگه دارند و همین بازداشتن است که او را بر سر دستها نگه میدارد. فردوسی با سیاست کنار نیامد، سیاست، اما دیر، به خود آمد و صلۀ سلطان بعد از مرگ به طوس گسیل شد، شجریان هم کنار نیامد تا سیاست، اما بعد از مرگ، با او کنار آمد؛ او صلۀ خود را از مردم گرفت. شجریان همسرنوشت فردوسی بود که سرنوشت با بازی شیرین خود این دو را امروز در کنار هم نشاند. کبوتر با کبوتر باز با باز.
مشهد ۱۹ مهرماه ۱۳۹۹
@perslit
از صفحه دکتر محمدجعفر یاحقی
استاد دانشگاه فردوسی مشهد
«بعد از آنکه جنازۀ [حضرت مولانا جلال الدین] را بیرون آوردند کافّۀ اکابر و اصاغر سر باز کرده بودند و تمامت زنان و اطفال حاضر گشته رستخیزی برخاسته بود که رستخیز قیامت کبری را مانستی. همگان گریان و نعرهزنان میرفتند... آیات میخواندند و نوحهها میکردند و مسلمانان به زخم چوب و ضرب کوب و شمشیر دفع ایشان نمیتوانستند کردن و فتنۀ عظیم برخاسته بود». این گوشهای از سخن افلاکی بود در تشریح اوضاع قونیه در روز مرگ مولانا جلالالدین. من هرگاه که به این مطلب میرسیدم - و کم هم نرسیدهام- با خودم فکر میکردم این کدام نیروست که میتواند اینگونه بر دلها فرمانروایی کند! و بعد به عشق و بیمرزی میرسیدم: عشق به کاینات و بیمرزی در اندیشه و اعتقاد. سخت است و بسیار هم سخت است که آدمی بتواند آنقدر روح خود را گسترش بدهد که همگان او را دیوانهوار دوست بدارند و در سوگ او گریبان بدرند. مولانا را همه دوست داشتند به همین جهت سوگ او «قیامت کبری» را مانست. اما یادمان نرود که این قیامت کبری تنها در شهر قونیه بود که درشعاع نفوذ مولانا قرارداشت. راست است که در آن روزگار فضای مجازی نبود که لحظهها و رویدادها همزمان پیش روی همگان باشد، گمانم اگر هم میبود چنین نبود چنان که دیروز و امروز همه جا همه کس به یک تن خیره باشند و نام شجریان با چنان حرمتی و چنین شیفتهوار بر زبانها- و چه می گویم بر دلها- بگذرد. درگذشته ها مولانا جلال الدین و این روزها محمدرضا شجریان بر دلها فرمانروایی کردند و نشان دادند که چطور در عرصهای غیر از سیاست میتوان تودهها را از جا تکان داد. من جز در مورد سیاسیون که حسابش به کنار است و جهت کار آشکار و فوتبالیست ها که برخاسته از حسی زودگذر است و ناپایدار؛ ندیدهام که کسی بتواند چنین همهگیر و فراگروهی و فراکشوری و فرافرهنگی جامعههایی را دردمند و آشفتهحال سازد. خواستم شجریان را با باربد مقایسه کنم دیدم به خطا میروم، که باربد -بنا برشاهنامه- چه ترفندها به کار بست تا خود را به دربار خسرو پرویز بیندازد! خواستم بگویم شجریان همان رودکی زمان ماست دیدم نالۀ چنگ رودکی تنها امیر سامانی را چنان به حرکت آورد «که از تخت فرود آمد و پای در رکاب خنگِ نوبتی آورد و بیموزه و رانین» عازم بخارا شد و مردمان مات و مبهوت از این حس چیزی به بهره نگرفتند، که یعنی شهرت در گرو قدرتی است که به او نزدیک شدهای. دیدم که این جا پای هیچ قدرتی درمیان نیست که هیچ؛ چه بسا که قدرتها می کوشند تا مردم را از او دور نگه دارند و همین بازداشتن است که او را بر سر دستها نگه میدارد. فردوسی با سیاست کنار نیامد، سیاست، اما دیر، به خود آمد و صلۀ سلطان بعد از مرگ به طوس گسیل شد، شجریان هم کنار نیامد تا سیاست، اما بعد از مرگ، با او کنار آمد؛ او صلۀ خود را از مردم گرفت. شجریان همسرنوشت فردوسی بود که سرنوشت با بازی شیرین خود این دو را امروز در کنار هم نشاند. کبوتر با کبوتر باز با باز.
مشهد ۱۹ مهرماه ۱۳۹۹
@perslit
🙏۱۶ اکتبر، ۲۵ مهر ماه، روز جهانی غذا
در این روز به یاد بیاوریم از آموزه هایی که داشتیم و به کار نگرفتیم:
و آنان كه
در اموالشان حقّى است معلوم
براى افراد سائل و محروم
🙏سوره معارج ۲۴ و ۲۵
کسي مي آيد. . . .
و سفره را مي اندازد
و نان را قسمت ميکند
و پپسي را قسمت ميکند
و . . .
🙏"کسی که مثل هيچکس نيست" از سروده فروغ فرخزاد
@perslit
در این روز به یاد بیاوریم از آموزه هایی که داشتیم و به کار نگرفتیم:
و آنان كه
در اموالشان حقّى است معلوم
براى افراد سائل و محروم
🙏سوره معارج ۲۴ و ۲۵
کسي مي آيد. . . .
و سفره را مي اندازد
و نان را قسمت ميکند
و پپسي را قسمت ميکند
و . . .
🙏"کسی که مثل هيچکس نيست" از سروده فروغ فرخزاد
@perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🙏دمی با ربنای شجریان
@perslit
@perslit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دمی با کارهای شجریان
@perslit
@perslit
Audio
🙏غزل ۱۳۷۵ دیوان شمس
بر وزن مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
@perslit
https://t.me/perslit
بر وزن مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
@perslit
https://t.me/perslit
🙏غزل ۱۳۷۵ دیوان شمس
بر وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را می خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم
از شاه بیآغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کردهام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را
گر ذرهای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گستردهای مهمان خویشم بردهای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم
@perslit
https://t.me/perslit
بر وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را می خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم
از شاه بیآغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کردهام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را
گر ذرهای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گستردهای مهمان خویشم بردهای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم
@perslit
https://t.me/perslit