بهرام_بیضایی_آرش_کمانگیر_اردیبهشت93.mp3
18 MB
آرش کمانگیر
بهرام بیضایی
بهرام بیضایی
Bahram Beyzai.mp3
27.9 MB
🙏در موقعیت تئاتر و سینما
سخنرانی بهرام بیضایی در سومین شب گوته
سخنرانی بهرام بیضایی در سومین شب گوته
Simaye Zan Dar Asare Beyzaee .pdf
1.8 MB
سیمای زن در آثار بیضایی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
"بهرام بیضایی "
به روایت سی سال و چهار ماه و دوازده روزی که مژده شمسایی او را می شناسد.
به روایت سی سال و چهار ماه و دوازده روزی که مژده شمسایی او را می شناسد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ناصر تقوایی از بهرام بیضایی می گوید .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
موسیقی : مقامی تربت جام
سروده : مولوی دیوان شمس غزل ۱۷۸۶
وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
دوتار : غلامحسین سمندری
آواز : محمد ابراهیم شریف زاده
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
@perslit
سروده : مولوی دیوان شمس غزل ۱۷۸۶
وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
دوتار : غلامحسین سمندری
آواز : محمد ابراهیم شریف زاده
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
@perslit
Audio
موسیقی : مقامی تربت جام
سروده : مولوی دیوان شمس غزل ۱۷۸۶
وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
دوتار : غلامحسین سمندری
آواز : محمد ابراهیم شریف زاده
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
@perslit
سروده : مولوی دیوان شمس غزل ۱۷۸۶
وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
دوتار : غلامحسین سمندری
آواز : محمد ابراهیم شریف زاده
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
@perslit
Saman_Boyan_تصنیف_سمن_بویان_.133.mp4
21.7 MB
🙏"سمن بویان" در پرده راست ساخته کیهان کلهر آواز محمدرضا و همایون شجریان
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
@perslit
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
@perslit
Audio
🙏"سمن بویان" تاروآوازمحمدرضا لطفی
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
@perslit
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
@perslit
Saman_Boyan_تصنیف_سمن_بویان_.mp3
11.1 MB
🙏"سمن بویان" در پرده راست ساخته کیهان کلهر آواز محمدرضا و همایون شجریان
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
@perslit
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
@perslit
@moosighi_sonati
MohammadReza Lotfi
🙏ضربی خوانی در پرده اصفهان سه تار و آواز محمد رضا لطفی
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآيد به چشم غم پرست
بس که در بيماری هجر تو گريانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کميت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گيتی راز پنهانم چو شمع
در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست
اين دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم يک نفس باقيست با ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنين
تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب ديده بنشانم چو شمع
@perslit
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآيد به چشم غم پرست
بس که در بيماری هجر تو گريانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کميت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گيتی راز پنهانم چو شمع
در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست
اين دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم يک نفس باقيست با ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنين
تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب ديده بنشانم چو شمع
@perslit
ساز و آواز هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
محمدرضا شجریان
غزل : سعدی
وزن : مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن
ساز و آواز :محمد رضا شجریان و سعید فرج پوری از آلبوم آهنگ وفا
موسیقی : دستگاه ماهور
درآمد گشایش - گشایش - داد با اشارهای به حصار ماهور - خاوران - فرود به گشایش و ماهور- نهیب - فرود به بیات لُر
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
آن کس که دلی دارد آراسته معنی
گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد
گر سیل عقاب*۱ آید شوریده نیندیشد
ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد
آخر نه منم تنها در بادیه سودا
عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد*۲
بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت
بیمایه زبون باشد هر چند که بستیزد
فضل است اگرم خوانی عدل است اگرم رانی
قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد
تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم
جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد*۳
سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز
ور روی بگردانی در دامنت آویزم
*۱ عِقاب : کیفر ، ضد ثَواب
*۲ شور : ۱_شوق ۲_درتقابل با شیرین
*۳ تقابل "نشستن" و "برخاستن" زیباست . کلمه "برخیزد" ایهام دارد : ۱_صد فتنه از میان می رود ۲_صد فتنه برپا می شود
@perslit
وزن : مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن
ساز و آواز :محمد رضا شجریان و سعید فرج پوری از آلبوم آهنگ وفا
موسیقی : دستگاه ماهور
درآمد گشایش - گشایش - داد با اشارهای به حصار ماهور - خاوران - فرود به گشایش و ماهور- نهیب - فرود به بیات لُر
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
آن کس که دلی دارد آراسته معنی
گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد
گر سیل عقاب*۱ آید شوریده نیندیشد
ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد
آخر نه منم تنها در بادیه سودا
عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد*۲
بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت
بیمایه زبون باشد هر چند که بستیزد
فضل است اگرم خوانی عدل است اگرم رانی
قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد
تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم
جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد*۳
سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز
ور روی بگردانی در دامنت آویزم
*۱ عِقاب : کیفر ، ضد ثَواب
*۲ شور : ۱_شوق ۲_درتقابل با شیرین
*۳ تقابل "نشستن" و "برخاستن" زیباست . کلمه "برخیزد" ایهام دارد : ۱_صد فتنه از میان می رود ۲_صد فتنه برپا می شود
@perslit
Forwarded from javad kashi (Javad Kashi)
با حماسه حل میشود
********
این روزها، عبارتی به نقل از آیهالله جوادی آملی، در فضاهای مجازی دست به دست میشود: «با گریه مشکل حل نمیشود با حماسه حل میشود».
یک عالم دینی نشسته در منظومه معارف فلسفی و کلامی خود، به شاهنامه فردوسی اشاره میکنند. ایشان قصد کردهاند فردوسی را چنان بخوانند که با سایر معارف دین سنتی سازگار افتد. کاش ماجرا به عکس بود. کنار شاهنامه نشسته بودند و میخواستند همه معارف کلامی و فلسفی دین سنتی را چنان بخوانند که با شاهنامه فردوسی سازگار افتد. ایشان اثر فردوسی ً را به یک اثر مولد انرژی تقلیل دادهاند و خواستهاند آن را به خدمت نیروی مقاومت بکار ببندند.
ماجرا به هیچ رو چنین نیست.
فردوسی و اثر جاودانه او، متافیزیکی دارد دقیقاً در تقابل با آنچه در متافیزیک دین سنتی ساخته شده است. غلط گفتم. تعبیر درستتر آن است که فردوسی بدون تکیه بر یک متافیزیک ساخته و پرداخته شده، امکانی برای یک حیات معنوی گشوده است درست در تقابل با فلسفه و کلامی که در سنت دینی ماست. نقطه عزیمت جهان حماسی او، انسانی است سرگشته که هیچ امکان شناختی از خداوند ندارد. خداوند از دایره آگاهی او بیرون است. اما او دست از جستجو بر نمیدارد و همه زندگیاش تبدیل میشود به میدانی از تلاش بی پایان و بی فرجام، برای پاسخ گفتن به عطش اتصال. معنویت نسبتی دارد با تلاش. با شکست و پیروزیهای مستمر. دقیقاً جوهر حماسه، همین تلاش بی پایان در یک میدان ناگشوده و پر هیاهوست. حماسه مضمونی پر از تلاش و جستجوست. هیچ راه پیشاپیش کوبیده شدهای در جهان حماسه نیست. راهبر و هدایتگری در میان نیست. اگر هم هست، در حد رمز و رازهایی است که باید توسط خود فاعل دنیای حماسه از آنها رمز گشایی شود.
این کجا، و آنچه فقیهان و متکلمان ما پروردهاند کجا.
انتهای مسیر آنچه فقیهان و متکلمان پروردهاند، البته گریه است. فاعل جهانی که آنها میسازند، کسی است که راه را روشن میبیند، مقصد را مشاهده میکند، و فاصله با رستگاری را به فرد و کاستیهای وجود خودش نسبت میدهد. پس گریه میکند باشد تا راهبری از راه برسد و او را از ظلمات وجودیاش خلاص کند. اما دنیای حماسه، دنیایی است که به خودی خود، ناگشوده است، هیچ مشکل گشایی هم در میان نیست تا راه ناگشوده را برای همگان بگشاید. پس رستگاری تنها به شرط تلاش و کوشش فردی امکان پذیر میشود. جهان برای هر کس، به نحوی تازه ناگشوده میشود و در هالههای پیچیده رمز و راز پوشیده میشود. فرد باید در جهان حماسه، به زانوی خود تکیه کند و برای گشودن رازها تلاش کند.
کاستی در جهان حماسه، به فرد مربوط نیست، به پیچیدگی پیمودن مسیر نجات مربوط میشود.
به علاوه، در جهانی که فقیهان و متکلمان پروردهاند، فرد به حال خود و کاستیهای شخصی خود میاندیشد و برای نجات خود زاری میکند. هیچ معلوم نیست که آیا در این مسیر، نسبتی با دیگری هم برقرار میشود یا خیر. به علاوه معلوم نیست، اگر هم با دیگری پیوند پیدا کند، حاصل چه خواهد شد. گاه باید به خدا پناه برد، از کسی که فکر میکند مستقل از دیگران، نجات یافته، و حال آمده و مدعی نجات دیگران شده است. اما مسیر رستگاری شخصیت حماسی، از جاده دیگران میگذرد. به همین جهت، حماسه مستقیماً تجربه رستگاری را با قلمرو جمعی و سیاسی در نسبت قرار میدهد. حماسه زندگی سیاسی است که با تجربه عمیق وجودی فرد در پیوند قرار گرفته است. معنویتی است که از نسبت اخلاقی با دیگران آغاز میکند. خداوند رمز و رازی است که این نسبت را پر از هیاهو و شور میکند. پر از تجربههای شکست و پیروزی است. درست به خلاف خداوند جهان متکلمان و فقیهان، كه أز خداوند پادشاهی ساختهاند تا آدمیان را به قلمرو فرمان خود بخواند، عبوس و ابرو گره کرده.
حق با آیه الله جوادی آملی است. حقیقتاً مشکل با حماسه حل میشود. ما در مرگ جهان حماسیمان زیست میکنیم. اما بعید میدانم بازخوانی همه میراث اسلامی و کلامی ما در پرتو جهان بینی حماسی، کاری باشد که از عهده ایشان برآید.
@javadkashi
********
این روزها، عبارتی به نقل از آیهالله جوادی آملی، در فضاهای مجازی دست به دست میشود: «با گریه مشکل حل نمیشود با حماسه حل میشود».
یک عالم دینی نشسته در منظومه معارف فلسفی و کلامی خود، به شاهنامه فردوسی اشاره میکنند. ایشان قصد کردهاند فردوسی را چنان بخوانند که با سایر معارف دین سنتی سازگار افتد. کاش ماجرا به عکس بود. کنار شاهنامه نشسته بودند و میخواستند همه معارف کلامی و فلسفی دین سنتی را چنان بخوانند که با شاهنامه فردوسی سازگار افتد. ایشان اثر فردوسی ً را به یک اثر مولد انرژی تقلیل دادهاند و خواستهاند آن را به خدمت نیروی مقاومت بکار ببندند.
ماجرا به هیچ رو چنین نیست.
فردوسی و اثر جاودانه او، متافیزیکی دارد دقیقاً در تقابل با آنچه در متافیزیک دین سنتی ساخته شده است. غلط گفتم. تعبیر درستتر آن است که فردوسی بدون تکیه بر یک متافیزیک ساخته و پرداخته شده، امکانی برای یک حیات معنوی گشوده است درست در تقابل با فلسفه و کلامی که در سنت دینی ماست. نقطه عزیمت جهان حماسی او، انسانی است سرگشته که هیچ امکان شناختی از خداوند ندارد. خداوند از دایره آگاهی او بیرون است. اما او دست از جستجو بر نمیدارد و همه زندگیاش تبدیل میشود به میدانی از تلاش بی پایان و بی فرجام، برای پاسخ گفتن به عطش اتصال. معنویت نسبتی دارد با تلاش. با شکست و پیروزیهای مستمر. دقیقاً جوهر حماسه، همین تلاش بی پایان در یک میدان ناگشوده و پر هیاهوست. حماسه مضمونی پر از تلاش و جستجوست. هیچ راه پیشاپیش کوبیده شدهای در جهان حماسه نیست. راهبر و هدایتگری در میان نیست. اگر هم هست، در حد رمز و رازهایی است که باید توسط خود فاعل دنیای حماسه از آنها رمز گشایی شود.
این کجا، و آنچه فقیهان و متکلمان ما پروردهاند کجا.
انتهای مسیر آنچه فقیهان و متکلمان پروردهاند، البته گریه است. فاعل جهانی که آنها میسازند، کسی است که راه را روشن میبیند، مقصد را مشاهده میکند، و فاصله با رستگاری را به فرد و کاستیهای وجود خودش نسبت میدهد. پس گریه میکند باشد تا راهبری از راه برسد و او را از ظلمات وجودیاش خلاص کند. اما دنیای حماسه، دنیایی است که به خودی خود، ناگشوده است، هیچ مشکل گشایی هم در میان نیست تا راه ناگشوده را برای همگان بگشاید. پس رستگاری تنها به شرط تلاش و کوشش فردی امکان پذیر میشود. جهان برای هر کس، به نحوی تازه ناگشوده میشود و در هالههای پیچیده رمز و راز پوشیده میشود. فرد باید در جهان حماسه، به زانوی خود تکیه کند و برای گشودن رازها تلاش کند.
کاستی در جهان حماسه، به فرد مربوط نیست، به پیچیدگی پیمودن مسیر نجات مربوط میشود.
به علاوه، در جهانی که فقیهان و متکلمان پروردهاند، فرد به حال خود و کاستیهای شخصی خود میاندیشد و برای نجات خود زاری میکند. هیچ معلوم نیست که آیا در این مسیر، نسبتی با دیگری هم برقرار میشود یا خیر. به علاوه معلوم نیست، اگر هم با دیگری پیوند پیدا کند، حاصل چه خواهد شد. گاه باید به خدا پناه برد، از کسی که فکر میکند مستقل از دیگران، نجات یافته، و حال آمده و مدعی نجات دیگران شده است. اما مسیر رستگاری شخصیت حماسی، از جاده دیگران میگذرد. به همین جهت، حماسه مستقیماً تجربه رستگاری را با قلمرو جمعی و سیاسی در نسبت قرار میدهد. حماسه زندگی سیاسی است که با تجربه عمیق وجودی فرد در پیوند قرار گرفته است. معنویتی است که از نسبت اخلاقی با دیگران آغاز میکند. خداوند رمز و رازی است که این نسبت را پر از هیاهو و شور میکند. پر از تجربههای شکست و پیروزی است. درست به خلاف خداوند جهان متکلمان و فقیهان، كه أز خداوند پادشاهی ساختهاند تا آدمیان را به قلمرو فرمان خود بخواند، عبوس و ابرو گره کرده.
حق با آیه الله جوادی آملی است. حقیقتاً مشکل با حماسه حل میشود. ما در مرگ جهان حماسیمان زیست میکنیم. اما بعید میدانم بازخوانی همه میراث اسلامی و کلامی ما در پرتو جهان بینی حماسی، کاری باشد که از عهده ایشان برآید.
@javadkashi
هنرمند : John William Godward
جان ویلیام گادوارد نقاش انگلیسی
سبک : پایان دوره نئوکلاسیسیسم
تاریخ خلق : ۱۹۱۵
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
@perslit
جان ویلیام گادوارد نقاش انگلیسی
سبک : پایان دوره نئوکلاسیسیسم
تاریخ خلق : ۱۹۱۵
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
@perslit
Jane Maar
Leila Esfahani
ترانه مازنی _ جان ِ مارّ ( مادر جان)
🙏اجرای لیلا اصفهانی
شو تا صوايي گَرِ ته دسته كار ته دور بگردم جان مار
بهشت ته لينگ بِن دره جان مار ته دور بگردم جان مار
ويشاري كَشي ( شب تا صبح بيداربودي ) يا لالا خونستي ته دور بگردم جان مار
برو ته دم بزن ( بيا استراحت كن) برو مه پَلي ته دور بگردم جان مار
مه چش سويي جان مار
ته صبر و قرار جان مار ته دل بلار جان مار( فداي دلت مادر جان)
ته زحمت چتي جبران هاكنم ته دور بگردم جان مار
ته پيري ره چتي درمون هاكنم ته دور بگردم جان مار
مه دل قرار جان مار ته غم بلار جان مار
ته دل بلار جان مار مه صبر و قرار جان مار
@perslit
https://t.me/perslit
🙏اجرای لیلا اصفهانی
شو تا صوايي گَرِ ته دسته كار ته دور بگردم جان مار
بهشت ته لينگ بِن دره جان مار ته دور بگردم جان مار
ويشاري كَشي ( شب تا صبح بيداربودي ) يا لالا خونستي ته دور بگردم جان مار
برو ته دم بزن ( بيا استراحت كن) برو مه پَلي ته دور بگردم جان مار
مه چش سويي جان مار
ته صبر و قرار جان مار ته دل بلار جان مار( فداي دلت مادر جان)
ته زحمت چتي جبران هاكنم ته دور بگردم جان مار
ته پيري ره چتي درمون هاكنم ته دور بگردم جان مار
مه دل قرار جان مار ته غم بلار جان مار
ته دل بلار جان مار مه صبر و قرار جان مار
@perslit
https://t.me/perslit
🙏 مرثیه
در خاموشیِ فروغ فرخزاد
به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه میگریم،
در آستانهی دریا و علف.
به جُستجوی تو
در معبرِ بادها میگریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکستهی پنجرهیی
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه میگیرد.
ـ . . . . . . . . . .
به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
ـ□
جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آندست
که تملکِ خاک را و دیاران را
از اینسان
دلپذیر کرده است!
ـ□
نامت سپیدهدمیست که بر پیشانیِ آسمان میگذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ
و ما همچنان
دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را…
۲۹ بهمنِ ۱۳۴۵
احمدشاملو
از دفتر مدایح بیصله
@perslit
در خاموشیِ فروغ فرخزاد
به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه میگریم،
در آستانهی دریا و علف.
به جُستجوی تو
در معبرِ بادها میگریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکستهی پنجرهیی
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه میگیرد.
ـ . . . . . . . . . .
به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
ـ□
جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آندست
که تملکِ خاک را و دیاران را
از اینسان
دلپذیر کرده است!
ـ□
نامت سپیدهدمیست که بر پیشانیِ آسمان میگذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ
و ما همچنان
دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را…
۲۹ بهمنِ ۱۳۴۵
احمدشاملو
از دفتر مدایح بیصله
@perslit