Forwarded from une âme perdue
«این درختو من خیلی عاشقم. جلوی در پردیس مرکزیه. اسمشو گذاشتم ویندیا.»
Forwarded from صان
این دو درخت، از هم جدا نمیشدن. طوری همو بغل کرده بودن که هیچ تبری نمیتونست جداشون کنه. اگر سرتو نزدیک میبردی، اگر خوب گوش میدادی، اگر صداهای سرتو خاموش میکردی میتونستی بشنوی:
«مقداری رزماری برایم بیاور، اندکی پونه کوهی و یک بسته سماق»
«تمامش همین بود؟»
«تمامش همین است»
اینها خلاصهای از رازهایی بود که جنگل سعی داشت به ما بگه؛ اما متاسفانه ما گوش شنوا نداشتیم. دفترچه مو باز کردم و توی یک صفحهای نوشتم: بغل. بغل درختی. البته این دفترچه فقط توی ذهن من بود، چون در عالم واقع دفترچهای نداشتم. اما حالا وقت دارم که به اون دفترچه برگردم و صفحه رو باز کنم و از روش بخونم.
«مقداری رزماری برایم بیاور، اندکی پونه کوهی و یک بسته سماق»
«تمامش همین بود؟»
«تمامش همین است»
اینها خلاصهای از رازهایی بود که جنگل سعی داشت به ما بگه؛ اما متاسفانه ما گوش شنوا نداشتیم. دفترچه مو باز کردم و توی یک صفحهای نوشتم: بغل. بغل درختی. البته این دفترچه فقط توی ذهن من بود، چون در عالم واقع دفترچهای نداشتم. اما حالا وقت دارم که به اون دفترچه برگردم و صفحه رو باز کنم و از روش بخونم.
Forwarded from le vent nous portera
«درخت کوچک من، به باد عاشق بود، به باد بیسامان؛ کجاست خانهی باد؟»
Forwarded from sun salutation
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
true that i saw her hair like the branch of a tree
a willow dancing on air before covering me
a willow dancing on air before covering me