۱۲ سال ۷ ماه و ۳ روز پیش :
@pedarzhaknotes
ماریان عزیز ، امروز یکی از آشنایان قدیم را دیدم.او فکر می کرد که چقدر خوب خدا برایش کسی را فرستاده که در این لحظات سخت کنارش باشد. لحظاتی که مجبور بود جان دادن گربه اش را ببیند. او هم غمخوار و هم سوگوار سگش بود و البته همدستِ قاتلش. داخل فضای سرد یک مطب دامپزشکی باید صحنه ی قتل گربه پیری را با سوگواری تماشا می کرد و حالا صدای آشنایی شنیده . چه سرنوشتی؟! در یک لحظه سهمگین او و کسی که هرگز فکرش را نمی کرد در آغوش او چنین لحظاتی را سپری کند .
@pedarzhaknotes
زندگی اش آنی ، بدون هیچ گذشته ای و آینده .نقطه صفر معنا ، پیروزی کامل پوسیدگی و زوال . جایی که نقطه ی شروع ، اوج و پایان یکی است. چهره زیبای دختر همیشه مرا به فکر فرو می برد. چشمان کشیده ای که یاقوتی سبز رنگ در آن می درخشد،گونه هایی سبزه و با نمک و لبانی سرخ و پر از تمنای بوسه . سینه ها و سرینی برجسته با کمری باریک. ولی همه ی اینها فقط خستگی تماشای آگهی تبلیغاتی را بیادم می آورد، بدون امکان رستاخیز دلچسب خاطره اش در حافظه .بله ! او همچنان زیبا است حتی در دهه سی زندگانی اش ولی در همان نقطه اوج زیبایی اش انگار که به پایان رسیده است. درست مانند کسانی که در فعالیت های تبلیغاتی به پایان می رسند.او به پایان رسیده حتی در صورت مبهم اغواگری اش، جایی که بشکل عجیبی همه زیبایی ها را با خود دارد. او ترکیبی از شفافیت سطحی روح خود است، آنچه در اصل باید بروز بدهد ، و تبلیغ مطلق چیزهای دیگر . برای همین پوچ و خسته کننده است. زیبایی او هر چیز اصیل در وجود او را در سطح حل و نابود کرده است.او چیزی نیست جزء شکل تهی وگریزناپذیر اغواگری .
ماری عزیز،
روزی به من گفت :" چرا ازدواج نمی کنی ؟ " به او نگاه کردم. خسته از بی معنایی زندگی اش ، در انتظار کسی که او را دوست داشته باشد و برایش مانند ریگ پول خرج کند یا بهتر بگویم در انتظار ثروت زیادی است که شبیه مرد باشد. احساس کردم این سوالش معنایی دارد: " آیا مرا درک می کنی؟ آیا مرا می بینی ؟ " بله ! او تشنه درک شدن و دیده شدن بود. ولی من به حرف او خندیدم مانند بارها که از بیاد آوردن پرسش او خنده ام گرفت. او بنظرم مسخره و خسته کننده آمد.
به او پاسخ دادم :" نه ! من قصد ازدواج ندارم ، چون کشیش هستم ! " از این پاسخ خودم خنده ام گرفت ولی چهره احمقانه او خنده ام را سقط کرد. نمی دانم چرا اینها را برای تو می نویسم .شاید که در قلبم هنوز عمیق ترین احترام ها را به تو می گذارم. تویی که با همه ی زنهایی که تاکنون شناخته ام متفاوتی .
#نامه_ای_برای_توکه_بخوانی
✉️نامه چهاردهم
📨فرستنده : پدر ژاک
📬گیرنده : ماریان
🗓 ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵
@pedarzhaknotes
۱۶
ماری عزیز،
روزی به من گفت :" چرا ازدواج نمی کنی ؟ " به او نگاه کردم. خسته از بی معنایی زندگی اش ، در انتظار کسی که او را دوست داشته باشد و برایش مانند ریگ پول خرج کند یا بهتر بگویم در انتظار ثروت زیادی است که شبیه مرد باشد. احساس کردم این سوالش معنایی دارد: " آیا مرا درک می کنی؟ آیا مرا می بینی ؟ " بله ! او تشنه درک شدن و دیده شدن بود. ولی من به حرف او خندیدم مانند بارها که از بیاد آوردن پرسش او خنده ام گرفت. او بنظرم مسخره و خسته کننده آمد.
به او پاسخ دادم :" نه ! من قصد ازدواج ندارم ، چون کشیش هستم ! " از این پاسخ خودم خنده ام گرفت ولی چهره احمقانه او خنده ام را سقط کرد. نمی دانم چرا اینها را برای تو می نویسم .شاید که در قلبم هنوز عمیق ترین احترام ها را به تو می گذارم. تویی که با همه ی زنهایی که تاکنون شناخته ام متفاوتی .
#نامه_ای_برای_توکه_بخوانی
✉️نامه چهاردهم
📨فرستنده : پدر ژاک
📬گیرنده : ماریان
🗓 ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵
@pedarzhaknotes
۱۶
💔2
یادداشتهای پدر ژاک
این یادداشتها نامه نیستند.نه برای ماریان نوشته شدهاند،نه برای خدا و نه برای هیچ خوانندهای.آنها در سالهای مختلف، بر حاشیهٔ مزمورها، کتاب های موعظه ، پشت روزنامهها و میان صفحات کتابهای فراموششده پیدا شدهاند.تاریخ برخی از آنها دقیق نیست.برخی چند بار بازنویسی شدهاند.برخی نیز هرگز به پایان نرسیدهاند.
پدر ژاک در یکی از یادداشتهایش نوشته بود:
« برای آن مینویسند که دیوانه نشوند.»
آنچه در ادامه میآید، بخشی از همین یادداشتهاست.
@pedarzhaknotes
این یادداشتها نامه نیستند.نه برای ماریان نوشته شدهاند،نه برای خدا و نه برای هیچ خوانندهای.آنها در سالهای مختلف، بر حاشیهٔ مزمورها، کتاب های موعظه ، پشت روزنامهها و میان صفحات کتابهای فراموششده پیدا شدهاند.تاریخ برخی از آنها دقیق نیست.برخی چند بار بازنویسی شدهاند.برخی نیز هرگز به پایان نرسیدهاند.
پدر ژاک در یکی از یادداشتهایش نوشته بود:
« برای آن مینویسند که دیوانه نشوند.»
آنچه در ادامه میآید، بخشی از همین یادداشتهاست.
@pedarzhaknotes
دوشنبه ساعت ۳:۳۰ دقیقه صبح:
کمی مزمور خواندم آرام نشدم. سیگاری روشن کردم . ساعتی گذشت و متوجه شدم زیر پایم پر شده از ته سیگارها.احساس آرامش دلچسبی داشتم. اینگار سرم سبک شده باشد. با خودم گفتم :" چقدر خوب می شد اگر در عشاء ربانی به جای نان، سیگار تقسیم میکردند، چیز زیادی عوض نمیشد."
خاموش نشسته ام کنج این اتاق کوچک و با کلمات خیس و دروغین کلنجار می روم
و با خودم حرف می زنم ،آهسته و شکسته
با همان کلمات خیس و دروغین.
آری! سربازهای شکست خورده
هرگز با صدای بلند آواز نمی خوانند
امروز دختری جوان بهمراه مردی به دیدنم آمدند. دخترک روزنامه نگار بود و مرد عکاس. دختر طوری لباس پوشیده بود که من احساس شرمنده گی می کردم. دستور قدیمی هنوز روی معده ام سنگینی می کرد :" به شرم زنانه هتک حرمت نکن ! " ولی واقعیت این است اگر گناه اختراع بشر باشد و از آن لذت می برد ولی میل به آنرا پروردگار در او نهاده است.از طرفی من نمی دانم چرا برخی فکر می کنند دیدن سینه های برهنه یا نافی که از زیر نیم تنه نگاه انسان را می بلعد ، چیزی است که زود طبیعی می شود . خب! اگر چنین چیزی ممکن بود که زنان تمایلی به چنین نمایشی نشان نمی دادند.
همانطور که دخترک صحبت می کرد سعی کردم خودم را با چهره عکاس مشغول کنم.بوی دهانش آزارم می داد و احساس می کردم در میان انبوه ریشی که بر صورتش روییده قدیمی ترین میکروب های جهان را می توان پیدا کرد . تصور می کردم اگر آن ریش های بلندش را از ته بزند چه چهره ای پیدا می کند؟ بعید می دانم دیگر بتواند با چنان اعتماد به نفسی که حالا دارد روبرویم بنشیند.بالاخره توجهات ویژه ، قدمتی به اندازه تاریخ کلیسا دارد.
با خودم فکر می کردم اگر بجای این دخترک ، رزا لوکزامبورگ روبرویم نشسته بود چه احساسات فاجعه باری را تجربه می کردم. رُزا با قد کوتاهِ حدود ۱۵۰ سانتی که وقتی راه می رفت کمی می لنگید ،با آن چشمان درشت و موهای مشکی پرپشت و صورتی که از شدت جدی بودن یا غم ماسیده بود برای من احساس ناخوشایندی ایجاد می کند.دوستانش و کسانی که با او ملاقات کرده اند گفته بودند که شوخ طبع و پرانرژی بوده .ولی بنظرم آنها از دلبری های نمایشی اینطور زنان آگاهی کافی ندارند .دلبری هایی که معمولا مردان کوچکتر از خودشان را جذب می کند. هر چه هست وقتی من نام رزا لوکزامبورگ را می شنوم یا نوشته ای از او را می خوانم احساس می کنم بوی بدی می آید! فکر میکنم یوگیشس از خود رزا شخصیت جالبتری داشته است. شاید اشتباه میکنم. شاید فقط به این دلیل که مردان شکستخورده همیشه برایم جذابتر از فاتحان بودهاند.مردی پرتلاش و نترس که البته زیر سلطه گری زنی ، ضعیف نگه داشته شده است. البته ممکن است این یکی دیگر از پیش داوری های من باشد.
برخی دیدارها مانند گرد و غباری می مانند که همراه بادِ گرمی می آید ، نه برای ماندن، بلکه فقط برای آنکه برای ساعتی هوا را تیره کنند. دخترک هنگام حرف زدن، دستهایش را زیاد تکان میداد. گاهی فراموش میکرد برای چه آمده است و بیشتر شبیه کسی بود که میخواهد چیزی را نجات دهد.شاید هم دیدار من برایش جالب بود.او درباره ی رنج های زنانه می گفت .چیزهایی درباره مالکیت زن بر بدن خود، درباره آزادی انتخاب سبک زندگی .مردها با جنگهایشان. زنها با زخمهایشان و کشیشها با گناهانشان. این تنها داوری منصفانه ایست که می توانم درباره حرفهایش داشته باشم. برای آرزوهایش آمین گفتم و برخاستم. بنظرم این بزرگترین شکست ماست. اینکه هیچوقت نمیتوانیم به اندازه کافی از خودمان فاصله بگیریم تا جهان را ببینیم. و این زن تنها خودش و نیازهایش را می دید.بسیار میل داشتم مرد عکاس را کناری بکشم و به او توصیه ای بکنم . " قطعاً این جنگی نیست که در آن پیروز باشی! "
@pedarzhaknotes
۱۷
کمی مزمور خواندم آرام نشدم. سیگاری روشن کردم . ساعتی گذشت و متوجه شدم زیر پایم پر شده از ته سیگارها.احساس آرامش دلچسبی داشتم. اینگار سرم سبک شده باشد. با خودم گفتم :" چقدر خوب می شد اگر در عشاء ربانی به جای نان، سیگار تقسیم میکردند، چیز زیادی عوض نمیشد."
خاموش نشسته ام کنج این اتاق کوچک و با کلمات خیس و دروغین کلنجار می روم
و با خودم حرف می زنم ،آهسته و شکسته
با همان کلمات خیس و دروغین.
آری! سربازهای شکست خورده
هرگز با صدای بلند آواز نمی خوانند
امروز دختری جوان بهمراه مردی به دیدنم آمدند. دخترک روزنامه نگار بود و مرد عکاس. دختر طوری لباس پوشیده بود که من احساس شرمنده گی می کردم. دستور قدیمی هنوز روی معده ام سنگینی می کرد :" به شرم زنانه هتک حرمت نکن ! " ولی واقعیت این است اگر گناه اختراع بشر باشد و از آن لذت می برد ولی میل به آنرا پروردگار در او نهاده است.از طرفی من نمی دانم چرا برخی فکر می کنند دیدن سینه های برهنه یا نافی که از زیر نیم تنه نگاه انسان را می بلعد ، چیزی است که زود طبیعی می شود . خب! اگر چنین چیزی ممکن بود که زنان تمایلی به چنین نمایشی نشان نمی دادند.
همانطور که دخترک صحبت می کرد سعی کردم خودم را با چهره عکاس مشغول کنم.بوی دهانش آزارم می داد و احساس می کردم در میان انبوه ریشی که بر صورتش روییده قدیمی ترین میکروب های جهان را می توان پیدا کرد . تصور می کردم اگر آن ریش های بلندش را از ته بزند چه چهره ای پیدا می کند؟ بعید می دانم دیگر بتواند با چنان اعتماد به نفسی که حالا دارد روبرویم بنشیند.بالاخره توجهات ویژه ، قدمتی به اندازه تاریخ کلیسا دارد.
با خودم فکر می کردم اگر بجای این دخترک ، رزا لوکزامبورگ روبرویم نشسته بود چه احساسات فاجعه باری را تجربه می کردم. رُزا با قد کوتاهِ حدود ۱۵۰ سانتی که وقتی راه می رفت کمی می لنگید ،با آن چشمان درشت و موهای مشکی پرپشت و صورتی که از شدت جدی بودن یا غم ماسیده بود برای من احساس ناخوشایندی ایجاد می کند.دوستانش و کسانی که با او ملاقات کرده اند گفته بودند که شوخ طبع و پرانرژی بوده .ولی بنظرم آنها از دلبری های نمایشی اینطور زنان آگاهی کافی ندارند .دلبری هایی که معمولا مردان کوچکتر از خودشان را جذب می کند. هر چه هست وقتی من نام رزا لوکزامبورگ را می شنوم یا نوشته ای از او را می خوانم احساس می کنم بوی بدی می آید! فکر میکنم یوگیشس از خود رزا شخصیت جالبتری داشته است. شاید اشتباه میکنم. شاید فقط به این دلیل که مردان شکستخورده همیشه برایم جذابتر از فاتحان بودهاند.مردی پرتلاش و نترس که البته زیر سلطه گری زنی ، ضعیف نگه داشته شده است. البته ممکن است این یکی دیگر از پیش داوری های من باشد.
برخی دیدارها مانند گرد و غباری می مانند که همراه بادِ گرمی می آید ، نه برای ماندن، بلکه فقط برای آنکه برای ساعتی هوا را تیره کنند. دخترک هنگام حرف زدن، دستهایش را زیاد تکان میداد. گاهی فراموش میکرد برای چه آمده است و بیشتر شبیه کسی بود که میخواهد چیزی را نجات دهد.شاید هم دیدار من برایش جالب بود.او درباره ی رنج های زنانه می گفت .چیزهایی درباره مالکیت زن بر بدن خود، درباره آزادی انتخاب سبک زندگی .مردها با جنگهایشان. زنها با زخمهایشان و کشیشها با گناهانشان. این تنها داوری منصفانه ایست که می توانم درباره حرفهایش داشته باشم. برای آرزوهایش آمین گفتم و برخاستم. بنظرم این بزرگترین شکست ماست. اینکه هیچوقت نمیتوانیم به اندازه کافی از خودمان فاصله بگیریم تا جهان را ببینیم. و این زن تنها خودش و نیازهایش را می دید.بسیار میل داشتم مرد عکاس را کناری بکشم و به او توصیه ای بکنم . " قطعاً این جنگی نیست که در آن پیروز باشی! "
@pedarzhaknotes
۱۷
🤷♀2
نامه ای برای تو که بخوانی✉️
دوشنبه ساعت ۳:۳۰ دقیقه صبح: کمی مزمور خواندم آرام نشدم. سیگاری روشن کردم . ساعتی گذشت و متوجه شدم زیر پایم پر شده از ته سیگارها.احساس آرامش دلچسبی داشتم. اینگار سرم سبک شده باشد. با خودم گفتم :" چقدر خوب می شد اگر در عشاء ربانی به جای نان، سیگار تقسیم…
پدر ژاک در حاشیه یادداشت خود کنار صفحه نوشته :
@pedarzhaknotes
" مردانی که همراه جنبش های زنانه( و فقط زنانه) می شوند ، هرگز قهرمان نمی شوند.و اگر کشته شوند خودشان و یادشان خیلی زود در میانِ زیبایی مقهورکننده زنانه گم می شوند. "
@pedarzhaknotes
نامه ای برای تو که بخوانی✉️
پدر ژاک در حاشیه یادداشت خود کنار صفحه نوشته : " مردانی که همراه جنبش های زنانه( و فقط زنانه) می شوند ، هرگز قهرمان نمی شوند.و اگر کشته شوند خودشان و یادشان خیلی زود در میانِ زیبایی مقهورکننده زنانه گم می شوند. " @pedarzhaknotes
و در پشت صفحه با خودکار قرمز و سیاه نوشته بود:
@pedarzhaknotes
۱۸
«چپها این روزها دلبستگی عجیبی به فمینیستها دارند.
مردی کوتاهقامت با ریش و مویی انبوه، عینکی گرد، دستانی پوشیده از خالکوبی و دستبندهای بافتنی.
کنارش زنی باریکاندام، با عینکی که روی موهایش جا خوش کرده و چهرهای که میداند چگونه نگاهها را متوقف کند.
بارها این تصویر را دیدهام.
انگار تاریخ، برای بعضی اتحادها لباس مخصوصی دوخته است.»
@pedarzhaknotes
۱۸
Forwarded from 🪽ایران-ویج
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من آدم عجیبی هستم و بدون شک مرا دوست دارد اما شاید روزی به همین دلیل از من متنفر شود ...
بیگانه| آلبر کامو
#آلبر_کامو
#رمان_فرانسوی
#پوچی
@IranVaej
بیگانه| آلبر کامو
#آلبر_کامو
#رمان_فرانسوی
#پوچی
@IranVaej
یکشنبه ساعت ۱۰:۵۴ صبح :
امروز پسرک جوانی را پیش من آورند که افکار پریشانی دارد، می خواستند روحِ پلید را از تنش خارج کنم.
تنها خدا میداند چقدر از این نمایشها بیزارم.
بجای آن مناسک همیشگی ،دعای آغازین و درخواست یاری از خدا ، کشیدن خاج بر پسرک و پاشیدن آب متبرک روی او ،همچنان که گفته است :" نخست کلمه بود " رفتم سراغ مادرش و با او صحبت کردم.
باورم نمی شود ۱۰ سال تمام پدرش به او تجاوز کرده .۱۰ سال تمام ، در خانه ای که جایگاه آسودن هر انسانی است.باید برایش چه بخوانم؟
«خدا برخیزد، دشمنانش پراکنده شوند؛
و آنان که از او نفرت دارند، از حضورش بگریزند.» !
آیا این کلمات میتوانند ویرانهای را دوباره خانه کنند؟
زخمهایی هستند که جایی بسیار دورتر از کلمات زندگی میکنند.
بعضی جنایتها آنقدر سهمگیناند که دیگر نمیتوان آنها را به گردن شیطان انداخت. اگر شیطان هم وجود داشته باشد، شاید زیر بار چنین شرّی کمر خم کند
افکار پریشان!
رفتارهای زشت ! ...
بنظرم اینها بهترین چیزهایی می توانند باشند که چنین انسانی می تواند از خود داشته باشد. او فروپاشیده، همچون ساختمانی که سنگین ترین بمب ها آنرا ویران کرده اند.
@pedarzhaknotes
۱۹
امروز پسرک جوانی را پیش من آورند که افکار پریشانی دارد، می خواستند روحِ پلید را از تنش خارج کنم.
تنها خدا میداند چقدر از این نمایشها بیزارم.
بجای آن مناسک همیشگی ،دعای آغازین و درخواست یاری از خدا ، کشیدن خاج بر پسرک و پاشیدن آب متبرک روی او ،همچنان که گفته است :" نخست کلمه بود " رفتم سراغ مادرش و با او صحبت کردم.
باورم نمی شود ۱۰ سال تمام پدرش به او تجاوز کرده .۱۰ سال تمام ، در خانه ای که جایگاه آسودن هر انسانی است.باید برایش چه بخوانم؟
«خدا برخیزد، دشمنانش پراکنده شوند؛
و آنان که از او نفرت دارند، از حضورش بگریزند.» !
آیا این کلمات میتوانند ویرانهای را دوباره خانه کنند؟
زخمهایی هستند که جایی بسیار دورتر از کلمات زندگی میکنند.
بعضی جنایتها آنقدر سهمگیناند که دیگر نمیتوان آنها را به گردن شیطان انداخت. اگر شیطان هم وجود داشته باشد، شاید زیر بار چنین شرّی کمر خم کند
افکار پریشان!
رفتارهای زشت ! ...
بنظرم اینها بهترین چیزهایی می توانند باشند که چنین انسانی می تواند از خود داشته باشد. او فروپاشیده، همچون ساختمانی که سنگین ترین بمب ها آنرا ویران کرده اند.
@pedarzhaknotes
۱۹
نامه ای برای تو که بخوانی✉️
یکشنبه ساعت ۱۰:۵۴ صبح : امروز پسرک جوانی را پیش من آورند که افکار پریشانی دارد، می خواستند روحِ پلید را از تنش خارج کنم. تنها خدا میداند چقدر از این نمایشها بیزارم. بجای آن مناسک همیشگی ،دعای آغازین و درخواست یاری از خدا ، کشیدن خاج بر پسرک و پاشیدن…
پدر ژاک چند جمله را خط زده، ولی پایین صفحه آیه ای از دوم قرنتیان ۱۲:۹–۱۰ را نوشته :
«پس چرا هیچکس حاضر نیست ضعیف باشد؟»
@pedarzhaknotes
«فیض من برای تو کافی است، زیرا قدرت من در ضعف کامل میشود.»زیر این آیه نوشته:
«پس با شادی بیشتر به ضعفها، تنگیها، آزارها و سختیها افتخار میکنم، تا قدرت مسیح بر من قرار گیرد.»
«زیرا هرگاه ضعیف هستم، آنگاه نیرومندم.»
«پس چرا هیچکس حاضر نیست ضعیف باشد؟»
@pedarzhaknotes
پنجشنبه ساعت ۵:۴۰ صبح:
صبح که می شود حالم بهتر می شود . انگار که سرمای کوهستان با آن صافی و یکرنگی که دارد ذهنم را از کابوس های شب قبل پاک می کند.ایکاش می شد هرگز نخوابم.
دیشب خواب های وحشتناکی سراغم آمد. جاهایی بودم که هرگز نرفته ام و با انسان هایی همراه بودم که هرگز ندیده ام. پشمینه ای خاکستری بر تنم و کاپوتی فرانسیسکنی روی سرم بود. طنابی ساده هم دور کمرم بسته بودم. و با پاهای برهنه روی سنگ های سرد و برفی می دویدم. همه جا را تاریکی فرا گرفته و بوی خون در هوا پیچیده بود .هوا بشدت سرد بود و من احساس گرسنگی شدیدی می کردم ، انگار که از هفته ها پیش چیزی نخورده باشم. صدای ناله ها و فریادها آزارم می داد . کسانی را دیدم که روی باقی مانده جسد گراز مرده ای افتاده ، لاشه بدبو و استخوان هایش را از چنگ هُماها می ربودند.
نمی دانم من آنجا چکار می کردم . نامی را چند بار شنیدم : " پدر فرادولچینو "
من کجا بودم ؟ ناگهان احساس کردم زبانه های آتش صورتم را نوازش می دهد. سرم را بالا آوردم روبرویم مردی بود بدون کمترین نشانهای از فروپاشی ،ترس یا دستکم تردید. وقارش چون سکونی خطرناک مرا می ترساند.
صبح هنوز کامل روشن نشده بود.مرد تکیده و لباسش پاره و چرک بود، اما نگاهش هنوز می توانست تا عمق جانم نفوذ کند.
آتش روشن شده بود و بوی چوب تر و دود نیم سوخته در هوا پیچیده بود.اول دود آمد ، سنگین و خاکستری. بعد شعلهها آرام بالا رفتند، انگار که چوبها از تردید خود خارج شده بودند.
در این لحظه، یکی از سربازان نزدیک شد تا زنجیر او را محکمتر کند، اما نیازی نبود؛ او مقاومت نمی کرد.
ناگهان گرما بالا گرفت و من بهمراه جمعیت کمی عقب رفتیم. بعضیها صلیب می کشیدند و برخی چون من صورتمان را برگرداندیم. شاید بخاطر اینکه گرمای شعله ها شدید بود.
از خواب پریدم...
در آن لحظه فکرهای شوم زیادی از سرم گذشت.به ذهنم رسید که شاید بتوان از این کابوس، به شکل دیگری بیدار شد، زیرا تحمل چنین احساسات سهمگینی برایم تحمل ناپذیر شده بود.
تصویر فرادولچینو دوباره از پیش چشمم می گذرد. به خونی که روی سنگ فرش اتاق اعتراف ریخته شده بود ،خیره ماندم و ناگهان بیادِ کلامِ خداوند افتادم که " گفت:خونِ بسیار ریختهای و جنگهای فراوان کردهای؛پس نمیتوانی خانهای برای نامِ من بنا کنی،زیرا خونِ بسیاری در برابر من ریختهای." (تواریخ ۲۲:۸ )
@pedarzhaknotes
۲۰
صبح که می شود حالم بهتر می شود . انگار که سرمای کوهستان با آن صافی و یکرنگی که دارد ذهنم را از کابوس های شب قبل پاک می کند.ایکاش می شد هرگز نخوابم.
دیشب خواب های وحشتناکی سراغم آمد. جاهایی بودم که هرگز نرفته ام و با انسان هایی همراه بودم که هرگز ندیده ام. پشمینه ای خاکستری بر تنم و کاپوتی فرانسیسکنی روی سرم بود. طنابی ساده هم دور کمرم بسته بودم. و با پاهای برهنه روی سنگ های سرد و برفی می دویدم. همه جا را تاریکی فرا گرفته و بوی خون در هوا پیچیده بود .هوا بشدت سرد بود و من احساس گرسنگی شدیدی می کردم ، انگار که از هفته ها پیش چیزی نخورده باشم. صدای ناله ها و فریادها آزارم می داد . کسانی را دیدم که روی باقی مانده جسد گراز مرده ای افتاده ، لاشه بدبو و استخوان هایش را از چنگ هُماها می ربودند.
نمی دانم من آنجا چکار می کردم . نامی را چند بار شنیدم : " پدر فرادولچینو "
من کجا بودم ؟ ناگهان احساس کردم زبانه های آتش صورتم را نوازش می دهد. سرم را بالا آوردم روبرویم مردی بود بدون کمترین نشانهای از فروپاشی ،ترس یا دستکم تردید. وقارش چون سکونی خطرناک مرا می ترساند.
صبح هنوز کامل روشن نشده بود.مرد تکیده و لباسش پاره و چرک بود، اما نگاهش هنوز می توانست تا عمق جانم نفوذ کند.
آتش روشن شده بود و بوی چوب تر و دود نیم سوخته در هوا پیچیده بود.اول دود آمد ، سنگین و خاکستری. بعد شعلهها آرام بالا رفتند، انگار که چوبها از تردید خود خارج شده بودند.
در این لحظه، یکی از سربازان نزدیک شد تا زنجیر او را محکمتر کند، اما نیازی نبود؛ او مقاومت نمی کرد.
ناگهان گرما بالا گرفت و من بهمراه جمعیت کمی عقب رفتیم. بعضیها صلیب می کشیدند و برخی چون من صورتمان را برگرداندیم. شاید بخاطر اینکه گرمای شعله ها شدید بود.
از خواب پریدم...
در آن لحظه فکرهای شوم زیادی از سرم گذشت.به ذهنم رسید که شاید بتوان از این کابوس، به شکل دیگری بیدار شد، زیرا تحمل چنین احساسات سهمگینی برایم تحمل ناپذیر شده بود.
تصویر فرادولچینو دوباره از پیش چشمم می گذرد. به خونی که روی سنگ فرش اتاق اعتراف ریخته شده بود ،خیره ماندم و ناگهان بیادِ کلامِ خداوند افتادم که " گفت:خونِ بسیار ریختهای و جنگهای فراوان کردهای؛پس نمیتوانی خانهای برای نامِ من بنا کنی،زیرا خونِ بسیاری در برابر من ریختهای." (تواریخ ۲۲:۸ )
@pedarzhaknotes
۲۰
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تابلوی سن متیو و فرشته (Saint Matthew and the Angel) یکی از مشهورترین آثار نقاش ایتالیایی کاراواجو( Caravaggio) است که داستان الهام الهی به سن متیو یا متی( Saint Matthew ) هنگام نگارش انجیل را به تصویر میکشد.
نکات مهم درباره این :
نکات مهم درباره این :
تاریخ خلق: حدود سالهای ۱۶۰۲ میلادی.
سبک: باروک، با استفاده چشمگیر از تضاد نور و سایه (کیاروسکورو).
موضوع: فرشته در کنار سن متیو قرار گرفته و او را در نوشتن انجیل هدایت میکند؛ این صحنه نمادی از الهام الهی است.
محل نگهداری: نسخه نهایی این اثر در Contarelli Chapel در شهر Rome قرار دارد.
نکته جالب این است که کاراواجو دو نسخه از این تابلو کشید:
نسخه اول سن ماتئو یا متیو را به شکل مردی ساده و سالخورده نشان میداد که فرشته تقریباً دست او را برای نوشتن هدایت میکرد. این نسخه از سوی سفارشدهندگان رد شد، زیرا بیش از حد زمینی و غیررسمی به نظر میرسید.
نسخه نخست در جریان جنگ جهانی دوم از بین رفت و تنها عکسهای سیاهوسفید از آن باقی مانده است. این دو نسخه نمونهای مشهور از تفاوت میان نگاه واقعگرایانه و جسورانه کاراواجو با انتظارات کلیسای آن زمان هستند.
@pedarzhaknotes
نسخه اول سن ماتئو یا متیو را به شکل مردی ساده و سالخورده نشان میداد که فرشته تقریباً دست او را برای نوشتن هدایت میکرد. این نسخه از سوی سفارشدهندگان رد شد، زیرا بیش از حد زمینی و غیررسمی به نظر میرسید.
نسخه نخست در جریان جنگ جهانی دوم از بین رفت و تنها عکسهای سیاهوسفید از آن باقی مانده است. این دو نسخه نمونهای مشهور از تفاوت میان نگاه واقعگرایانه و جسورانه کاراواجو با انتظارات کلیسای آن زمان هستند.
@pedarzhaknotes
هنگام مرتب کردن یادداشتهای پدر ژاک، نامهای در میان کاغذهای قدیمی او پیدا شد.
نامه داخل پاکتی بود که هرگز ارسال نشده بود.
روی پاکت تنها یک نام نوشته شده بود:
«برای ماتیاس»
نمیدانیم ماتیاس که بود و پدر ژاک چرا در آخرین لحظه از فرستادن این نامه منصرف شد.
اما آنچه در آن نوشته شده، شاید بیش از هر یادداشت دیگری از چیزی پرده بردارد که او سالها کوشیده بود دربارهاش سکوت کند.
نامه با این کلمات آغاز میشود:
«ماتیاس، دوست من...
ماههاست که از او بیخبرم.»
همراه نامه، یادداشت کوتاهی نیز پیدا شد. پدر ژاک نوشته بود:
@pedarzhaknotes
۲۱
نامه داخل پاکتی بود که هرگز ارسال نشده بود.
روی پاکت تنها یک نام نوشته شده بود:
«برای ماتیاس»
نمیدانیم ماتیاس که بود و پدر ژاک چرا در آخرین لحظه از فرستادن این نامه منصرف شد.
اما آنچه در آن نوشته شده، شاید بیش از هر یادداشت دیگری از چیزی پرده بردارد که او سالها کوشیده بود دربارهاش سکوت کند.
نامه با این کلمات آغاز میشود:
«ماتیاس، دوست من...
ماههاست که از او بیخبرم.»
همراه نامه، یادداشت کوتاهی نیز پیدا شد. پدر ژاک نوشته بود:
«چه زمانی عشق من تمام میشود؟و انگار که هنوز دلش آرام نگرفته باشد، پایین صفحه اضافه کرده بود:
هنگامی که دیگر چیزی از من نمانده باشد که بتواند دوستش بدارد.»
«دوستت دارم؛ حتی اگر شکل درستِ این دوست داشتن، نخواستنِ چیزی از تو باشد.»
@pedarzhaknotes
۲۱
💔2
ماتیاس، دوست من...
ماههاست که از او بیخبرم.پدر ما مرا ببخشاید، اما من هنوز دوستش دارم.
میبینی؟ حتی نوشتن این جمله هم برایم دشوار است. نه از آن رو که در آن تردیدی داشته باشم؛ درست برعکس، از آن رو که بیش از اندازه به حقیقتش یقین دارم.
او روح من بود ــ نه، این هم درست نیست. انسان نباید انسانی دیگر را روح خود بنامد. این کفر است، حماقت است، شاید هم نوعی خودخواهی. اما چه کنم، ماتیاس؟ بعضی حقیقتها تنها وقتی به زبان میآیند که اندکی دروغ گفته شود. و واقعیت این است که مدتهاست تکهای از قلبم را میجویم و خوب میدانم کجاست .
نزد اوست.
ماتیاس ،
دوست دارم دربارهاش بشنوم. از هر چیز کوچکی. بگو امروز خندیده است. بگو از پنجره به بیرون نگاه کرده. بگو از چیزی عصبانی شده، چیزی خریده، کتابی خوانده، البته که کتاب نمی خواند ! یا حتی برای لحظهای نام مرا به یاد آورده و بعد، بیآنکه اندوهگین شود، فراموشم کرده است.بله، حتی همین را هم بگو.
گاهی فکر میکنم اگر بدانم بدون من خوشبخت است، آرام خواهم گرفت.و درست لحظهای بعد از این فکر متنفر میشوم.میبینی دوستِ عزیز ،انسان چه موجود حقیری است؟ حتی وقتی برای خوشبختی کسی دعا میکند، در گوشهای تاریک از قلبش آرزو دارد آن خوشبختی اندکی به او محتاج باشد.
من هم چنینم، ماتیاس.
برای خوشبختیاش دعا میکنم و در همان حال، با شرمساری از خودم میپرسم:
آیا هیچوقت دلش برای من تنگ میشود؟
آیا هنوز چیزی از من در او باقی مانده است؟
آیا وقتی شب از خواب میپرد، برای لحظهای دستش را به سوی تصویر خیالی من دراز میکند؟
خدا مرا برای این پرسشها ببخشاید.
من چشمانش را به یاد میآورم. چشمان بیقرار و نگرانش را. گاهی چنان به من نگاه میکرد که احساس میکردم آتش گرفتم.
شاید بزرگترین گناه این بود که نگاهِ او به من امید نجات می داد ،در حالیکه او خود نیازمند آرامش بود.
چرا نیست، ماتیاس؟
چرا باز هم نیست؟
من دستهای چارهگرش را میخواهم.
اما این را هم میدانم که شاید دستهای من برای او چارهگر نباشند. شاید من همان رنجی باشم که باید از آن دور شود. چه طنز بیرحمانهای است که آدمی کسی را چنان دوست بدارد که حضورش موجب رنج او شود و بعد، برای اثبات عشقش، ناچار باشد همان کاری را بکند که بیش از هر چیز از آن وحشت دارد:
نباشد.
نمیدانم این کار عشق است یا ترس.
شاید من فقط بزدلی هستم که برای فرار خود نامی زیبا پیدا کرده است.
اما اگر رفتن من به او آرامش میدهد، بگذار مرا فراموش کند.
نه، این هم دروغ بود.
نمیخواهم فراموشم کند.
خدایا، ببین با چه موجودی سروکار داری!
میخواهم خوشبخت باشد، اما میخواهم گاهی به یاد من بیفتد. میخواهم آزاد باشد، اما جایی در قلبش برای من باقی بماند. میخواهم هیچ رنجی از من به او نرسد، اما از تصور جهانی که در آن دیگر هیچ معنایی برایش ندارم، وحشت میکنم.
این است تمام حقیقت من، ماتیاس؛ حقیقتی زشت، کوچک و انسانی.
اگر او را دیدی، چیزی نگو که آرامشش را بر هم بزند.
از شبهای سرد من نگو.
از بیخوابیهایم نگو.
از کابوس های وحشتناکم !
از اینکه گاهی هنوز با کسی که در اتاق نیست حرف میزنم، چیزی نگو.
اما اگر خودش پرسید...
اگر فقط خودش پرسید که آیا دوستش داشتم، آنوقت دروغ نگو.
به او بگو:
«آری.»
نه بیشتر.
نگو چقدر.
بعضی اندازهها را نباید بر دوش کسی گذاشت.
و اگر پرسید چرا نماندم، نمیدانم چه خواهی گفت. من خودم هنوز پاسخی ندارم.
شاید بگویی:
«زیرا گاهی انسان از چیزی که بیشتر از همه دوست دارد دور میشود؛ نه چون دوستش ندارد، بلکه چون نمیداند چگونه نزدیک بماند بیآنکه ویران کند.»
نمیدانم تا چه هنگام دوستش خواهم داشت.
شاید روزی از خواب برخیزم و دیگر دردی نباشد. شاید نامش را بشنوم و قلبم آرام بماند. شاید روزی بتوانم برای خوشبختیاش دعا کنم بیآنکه در پنهانترین گوشهٔ وجودم آرزو کنم سهمی از آن خوشبختی باشم.
اما امروز نمیتوانم.
امروز فقط میتوانم دوستش داشته باشم و از دور ماندن رنج بکشم.
و اگر روزی مرا دیدی که دیگر از او سخن نمیگویم، تصور نکن که فراموشش کردهام.
شاید فقط آموخته باشم بعضی نامها را باید آهستهتر در قلب تلفظ کرد.
ماتیاس...
اگر او را دیدی و اگر پرسید، فقط بگو:
دوستت داشت.
بیشتر از آنکه بلد باشد چگونه دوستت داشته باشد.
و کمتر از آنکه بخواهد دوست داشتنش، تو را ویران کند.
«پنجشنبه، ساعت ۲:۴۷ بامداد»
@pedarzhaknotes
۲۲
ماههاست که از او بیخبرم.پدر ما مرا ببخشاید، اما من هنوز دوستش دارم.
میبینی؟ حتی نوشتن این جمله هم برایم دشوار است. نه از آن رو که در آن تردیدی داشته باشم؛ درست برعکس، از آن رو که بیش از اندازه به حقیقتش یقین دارم.
او روح من بود ــ نه، این هم درست نیست. انسان نباید انسانی دیگر را روح خود بنامد. این کفر است، حماقت است، شاید هم نوعی خودخواهی. اما چه کنم، ماتیاس؟ بعضی حقیقتها تنها وقتی به زبان میآیند که اندکی دروغ گفته شود. و واقعیت این است که مدتهاست تکهای از قلبم را میجویم و خوب میدانم کجاست .
نزد اوست.
ماتیاس ،
دوست دارم دربارهاش بشنوم. از هر چیز کوچکی. بگو امروز خندیده است. بگو از پنجره به بیرون نگاه کرده. بگو از چیزی عصبانی شده، چیزی خریده، کتابی خوانده، البته که کتاب نمی خواند ! یا حتی برای لحظهای نام مرا به یاد آورده و بعد، بیآنکه اندوهگین شود، فراموشم کرده است.بله، حتی همین را هم بگو.
گاهی فکر میکنم اگر بدانم بدون من خوشبخت است، آرام خواهم گرفت.و درست لحظهای بعد از این فکر متنفر میشوم.میبینی دوستِ عزیز ،انسان چه موجود حقیری است؟ حتی وقتی برای خوشبختی کسی دعا میکند، در گوشهای تاریک از قلبش آرزو دارد آن خوشبختی اندکی به او محتاج باشد.
من هم چنینم، ماتیاس.
برای خوشبختیاش دعا میکنم و در همان حال، با شرمساری از خودم میپرسم:
آیا هیچوقت دلش برای من تنگ میشود؟
آیا هنوز چیزی از من در او باقی مانده است؟
آیا وقتی شب از خواب میپرد، برای لحظهای دستش را به سوی تصویر خیالی من دراز میکند؟
خدا مرا برای این پرسشها ببخشاید.
من چشمانش را به یاد میآورم. چشمان بیقرار و نگرانش را. گاهی چنان به من نگاه میکرد که احساس میکردم آتش گرفتم.
شاید بزرگترین گناه این بود که نگاهِ او به من امید نجات می داد ،در حالیکه او خود نیازمند آرامش بود.
چرا نیست، ماتیاس؟
چرا باز هم نیست؟
من دستهای چارهگرش را میخواهم.
اما این را هم میدانم که شاید دستهای من برای او چارهگر نباشند. شاید من همان رنجی باشم که باید از آن دور شود. چه طنز بیرحمانهای است که آدمی کسی را چنان دوست بدارد که حضورش موجب رنج او شود و بعد، برای اثبات عشقش، ناچار باشد همان کاری را بکند که بیش از هر چیز از آن وحشت دارد:
نباشد.
نمیدانم این کار عشق است یا ترس.
شاید من فقط بزدلی هستم که برای فرار خود نامی زیبا پیدا کرده است.
اما اگر رفتن من به او آرامش میدهد، بگذار مرا فراموش کند.
نه، این هم دروغ بود.
نمیخواهم فراموشم کند.
خدایا، ببین با چه موجودی سروکار داری!
میخواهم خوشبخت باشد، اما میخواهم گاهی به یاد من بیفتد. میخواهم آزاد باشد، اما جایی در قلبش برای من باقی بماند. میخواهم هیچ رنجی از من به او نرسد، اما از تصور جهانی که در آن دیگر هیچ معنایی برایش ندارم، وحشت میکنم.
این است تمام حقیقت من، ماتیاس؛ حقیقتی زشت، کوچک و انسانی.
اگر او را دیدی، چیزی نگو که آرامشش را بر هم بزند.
از شبهای سرد من نگو.
از بیخوابیهایم نگو.
از کابوس های وحشتناکم !
از اینکه گاهی هنوز با کسی که در اتاق نیست حرف میزنم، چیزی نگو.
اما اگر خودش پرسید...
اگر فقط خودش پرسید که آیا دوستش داشتم، آنوقت دروغ نگو.
به او بگو:
«آری.»
نه بیشتر.
نگو چقدر.
بعضی اندازهها را نباید بر دوش کسی گذاشت.
و اگر پرسید چرا نماندم، نمیدانم چه خواهی گفت. من خودم هنوز پاسخی ندارم.
شاید بگویی:
«زیرا گاهی انسان از چیزی که بیشتر از همه دوست دارد دور میشود؛ نه چون دوستش ندارد، بلکه چون نمیداند چگونه نزدیک بماند بیآنکه ویران کند.»
نمیدانم تا چه هنگام دوستش خواهم داشت.
شاید روزی از خواب برخیزم و دیگر دردی نباشد. شاید نامش را بشنوم و قلبم آرام بماند. شاید روزی بتوانم برای خوشبختیاش دعا کنم بیآنکه در پنهانترین گوشهٔ وجودم آرزو کنم سهمی از آن خوشبختی باشم.
اما امروز نمیتوانم.
امروز فقط میتوانم دوستش داشته باشم و از دور ماندن رنج بکشم.
و اگر روزی مرا دیدی که دیگر از او سخن نمیگویم، تصور نکن که فراموشش کردهام.
شاید فقط آموخته باشم بعضی نامها را باید آهستهتر در قلب تلفظ کرد.
ماتیاس...
اگر او را دیدی و اگر پرسید، فقط بگو:
دوستت داشت.
بیشتر از آنکه بلد باشد چگونه دوستت داشته باشد.
و کمتر از آنکه بخواهد دوست داشتنش، تو را ویران کند.
«پنجشنبه، ساعت ۲:۴۷ بامداد»
@pedarzhaknotes
۲۲
⚡3
شنبه ، ساعت ۴:۱۵ بامداد
چه چیزی بدترین احساسات را در من ایجاد می کند و عمیق ترین زخم ها را در من می گشاید ؟
گاهی با خود میاندیشم شاید اشتباه از همان جایی آغاز میشود که این پرسش را میپرسم. گویی انتظار دارم نومیدی علتی بیرون از من داشته باشد؛ حادثهای، انسانی، خاطرهای یا گناهی. اما هرچه بیشتر در خود مینگرم، کمتر چیزی جز خودم مییابم.
احساس میکنم بیماری درمانناپذیری آرامآرام مرا به سوی مرگ میبرد. نه آن مرگی که گور وعده میدهد، بلکه مرگی که هر روز صبح، پیش از برخاستن از بستر، اندکی بیشتر در من تحقق پیدا میکند.
عجیب است .
شاید بیماری من همین باشد.بیماری که در خودِ من است. همچون درختی که ریشه ها و تنه اش دچار تباهی و فساد شده اند. آیا به این خاطر نیست که مردن مدام را تجربه می کنم ؟
هر روز از خواب برمیخیزم و نخستین احساسم تعجب است؛ تعجب از اینکه هنوز زنده ام و از بستر دهشتناک ترین کابوس ها برخاسته ام.
مرگ را زندگی می کنم؟! چه توانایی شگرفی .
سالها گمان میکردم ریشهٔ این رنج در گذشته است. خود را فریب میدادم. گذشته قدرتی ندارد. گذشته مرده است.
آنکه مرده را زنده میکند، منم.
هر صبح، پیش از آنکه جهان بیدار شود، به سراغ گور خاطرههایم میروم. سنگ را کنار میزنم. آنها را بیرون میآورم، غبارشان را میتکانم و بر شانههایم میگذارم.
بعد با همان بار، روزم را آغاز میکنم. آه ! چه سنگینی مضاعفی بر خود تحمیل می کنم.
کییرکگور راست میگفت:
نومیدی زخمی نیست که سالها پیش بر انسان وارد شده باشد و فقط اثرش باقی مانده ، بلکه نومیدی عملی است که انسان در هر لحظه بر ضد خویشتن انجام میدهد.
این درد، دیروز به من نرسید.
همین اکنون در حال آفریدن آنم.
شاید گناه نخستین من نیز همین باشد؛ نه آنکه روزی نومید شدم، بلکه آنکه هر روز، بیآنکه کسی مرا مجبور کند، دوباره نومید میشوم.
مسیح مردگان را زنده میکرد تا زندگی ببخشاید.
و من...
من تنها یک مرده را زنده میکنم.
گذشتهٔ خودم را.
@pedarzhaknotes
۲۳
چرا اینقدر نومیدم؟
چه چیزی بدترین احساسات را در من ایجاد می کند و عمیق ترین زخم ها را در من می گشاید ؟
گاهی با خود میاندیشم شاید اشتباه از همان جایی آغاز میشود که این پرسش را میپرسم. گویی انتظار دارم نومیدی علتی بیرون از من داشته باشد؛ حادثهای، انسانی، خاطرهای یا گناهی. اما هرچه بیشتر در خود مینگرم، کمتر چیزی جز خودم مییابم.
احساس میکنم بیماری درمانناپذیری آرامآرام مرا به سوی مرگ میبرد. نه آن مرگی که گور وعده میدهد، بلکه مرگی که هر روز صبح، پیش از برخاستن از بستر، اندکی بیشتر در من تحقق پیدا میکند.
عجیب است .
شاید بیماری من همین باشد.بیماری که در خودِ من است. همچون درختی که ریشه ها و تنه اش دچار تباهی و فساد شده اند. آیا به این خاطر نیست که مردن مدام را تجربه می کنم ؟
هر روز از خواب برمیخیزم و نخستین احساسم تعجب است؛ تعجب از اینکه هنوز زنده ام و از بستر دهشتناک ترین کابوس ها برخاسته ام.
مرگ را زندگی می کنم؟! چه توانایی شگرفی .
سالها گمان میکردم ریشهٔ این رنج در گذشته است. خود را فریب میدادم. گذشته قدرتی ندارد. گذشته مرده است.
آنکه مرده را زنده میکند، منم.
هر صبح، پیش از آنکه جهان بیدار شود، به سراغ گور خاطرههایم میروم. سنگ را کنار میزنم. آنها را بیرون میآورم، غبارشان را میتکانم و بر شانههایم میگذارم.
بعد با همان بار، روزم را آغاز میکنم. آه ! چه سنگینی مضاعفی بر خود تحمیل می کنم.
کییرکگور راست میگفت:
نومیدی زخمی نیست که سالها پیش بر انسان وارد شده باشد و فقط اثرش باقی مانده ، بلکه نومیدی عملی است که انسان در هر لحظه بر ضد خویشتن انجام میدهد.
این درد، دیروز به من نرسید.
همین اکنون در حال آفریدن آنم.
شاید گناه نخستین من نیز همین باشد؛ نه آنکه روزی نومید شدم، بلکه آنکه هر روز، بیآنکه کسی مرا مجبور کند، دوباره نومید میشوم.
مسیح مردگان را زنده میکرد تا زندگی ببخشاید.
و من...
من تنها یک مرده را زنده میکنم.
گذشتهٔ خودم را.
@pedarzhaknotes
۲۳
💔1
نامه ای برای تو که بخوانی✉️
شنبه ، ساعت ۴:۱۵ بامداد چرا اینقدر نومیدم؟ چه چیزی بدترین احساسات را در من ایجاد می کند و عمیق ترین زخم ها را در من می گشاید ؟ گاهی با خود میاندیشم شاید اشتباه از همان جایی آغاز میشود که این پرسش را میپرسم. گویی انتظار دارم نومیدی علتی بیرون از من…
ای کاش بدنی مانند تو می داشتم،
نه برای آنکه از رنج در امان باشم، بلکه برای آنکه جسم و روحم با یکدیگر دشمن نباشند.
آه، خدایا...
ولی چگونه است که چنین جسمِ خواهشمندی را برای ما به ارث میگذاری ، پست ترین جسدها را ؛ و آنگاه از روحی چنین سرکش انتظار داری در این تنگترین و تاریکترین چاه، زود به سوی تو پرواز کند؟
نبرد سختی است .
شاید تمام نومیدی من از همینجا آغاز میشود؛ از اینکه روح چیزی میخواهد که جسم توان رسیدن به آن را ندارد، و جسم چیزی میخواهد که روح از آن شرم دارد.
گاهی آرزو میکنم دیگر هیچ نخواهم.
اما همین آرزو نیز خواستنی است.
چه طنز بیرحمانهای...
حتی میل به رهایی از میل، خود یک میل است.
خدایا، من دیگر از این جسم تاریک خستهام ، زیرا حتی توانایی رنج کشیدن را آن طور که روح سرکشم می خواهد ندارد.
@pedarzhaknotes
۲۴
نه برای آنکه از رنج در امان باشم، بلکه برای آنکه جسم و روحم با یکدیگر دشمن نباشند.
آه، خدایا...
ولی چگونه است که چنین جسمِ خواهشمندی را برای ما به ارث میگذاری ، پست ترین جسدها را ؛ و آنگاه از روحی چنین سرکش انتظار داری در این تنگترین و تاریکترین چاه، زود به سوی تو پرواز کند؟
نبرد سختی است .
شاید تمام نومیدی من از همینجا آغاز میشود؛ از اینکه روح چیزی میخواهد که جسم توان رسیدن به آن را ندارد، و جسم چیزی میخواهد که روح از آن شرم دارد.
گاهی آرزو میکنم دیگر هیچ نخواهم.
اما همین آرزو نیز خواستنی است.
چه طنز بیرحمانهای...
حتی میل به رهایی از میل، خود یک میل است.
خدایا، من دیگر از این جسم تاریک خستهام ، زیرا حتی توانایی رنج کشیدن را آن طور که روح سرکشم می خواهد ندارد.
@pedarzhaknotes
۲۴
💔2