حال که تمام دنیا بر سرش خراب شده بود، شروع کرده بود به دونه دونه برداشتن خرابهها!
"برایش نوشته بود که آدمی به درخت میماند و گاهی باید برای رشد از شاخههای باردهاش گذر کند، هرچقدر که سخت!"
گاهی یادم میرود که دیگر نیستی!
گاهی غرق میشوم در خاطراتت!
گاهی نیز از خود بی خود میشوم و به سویت هجوم میآورم، که برایت از لحظههایم بگویم.
گاهی ...
گاهی غرق میشوم در خاطراتت!
گاهی نیز از خود بی خود میشوم و به سویت هجوم میآورم، که برایت از لحظههایم بگویم.
گاهی ...
آدمیزاد مگر در اوج فلاکت چه میخواهد، جز شنیدن بوهایی که گاهی او را به بچگیاش ببرند!
او گريه نكرد، چون مدتها بود كه اشکهايش را خرج كرده بود؛ فقط به زمين خيره شد، انگار دنبال چيزى در گذشته میگشت.
- ویکتور هوگو
- ویکتور هوگو
ناگهان همهجا را سکوت فرا گرفت و تاریک شد.
گویی بدون او هرگز نه نوری وجود داشته و نه صدایی!
گویی بدون او هرگز نه نوری وجود داشته و نه صدایی!
دوری از درد هیچ موقع برای او یک گزینه نبود! زندگی، این گوی برفی پر از هیچ، همیشه او را در مقابل صورتی از دردهایش قرار میداد، تا که مجالی برای آسوده زیستن نیابد!
در خاطرات به دنبال آدمی میگشت که قرار بود سالها در کنارش، پا به پایش دردها را به دوش بکشد! در خاطرات ناکافی بودن و ناتوان بودنش را به یاد میآورد!
دیشب زیر درخت خرمالو بزرگه واستاده بود داشت به اون بالایی میگفت:
من که نمیدونم دارم چکار میکنم.
اما خوب میدونم که دارم بهترین تلاشم رو میکنم!
از تو هم میخوام منو بغل کنی...
من که نمیدونم دارم چکار میکنم.
اما خوب میدونم که دارم بهترین تلاشم رو میکنم!
از تو هم میخوام منو بغل کنی...
در خانهاش بسته بود. فرزندانش نبودند!
اما هر کجا را که نگاه میکردی او را میدیدی.
او هنوز زنده بود، همینجا، در کنارمان بود.
اما هر کجا را که نگاه میکردی او را میدیدی.
او هنوز زنده بود، همینجا، در کنارمان بود.