🎈 پارت ۳۶🎈
دستمو تو صورتش کشیدم و اشکاشو پاک کردم بهش اطمینان دادم که کاری بهش ندارم اما همچنان نمیتونستم به همین راحتی ازش بگذرم لباساشو پوشید و ازم خواست تا درو براش باز کنم. با اخم بهش نگاه کردم و گفتم تو بشین پای صحبت های من .حرفامو گوش کن باور کن میذارم بری.
روی تخت نشست ولی اصلاً حواسش به من نبود +خوب میشنوم ؟!
_طناز من حقیقتش خیلی وقته زیر نظر دارمت حتی از همون روز اولی که دیدمت ازت خوشم اومد .بخدا راست میگم باور کن
+پس اون یگانه کی بود ؟
_خودتم خوب میدونی که یگانه منو بازی داد
+کاری به این حرفا ندارم هنوزم که هنوزه وقتی یاد اون دختره میافتم به عقل و انتخابت شک میکنم! لیاقتت دقیقاً همون دختره بیشرم بود
تو چشماش نگاه کردم و زدم زیر خنده
_خب طناز خانوم اگه منو دوست نداری چرا به یگانه حسادت میکنی؟؟؟
+ نه اصلاً اینطور نیست
_چشمات که اینو نمیگن
+خب چشام مثل تو دروغ زیاد میگن!
_ طناز من قلبم بهم دروغ نمیگه وقتی بهت نزدیکم حالم خیلی خوبه ؛ خرابش نکن لطفاً اشکام سرازیر شدند و توی اتاق قدم رو رفتم در تراس رو باز کردم و روی یکی از صندلی ها نشستم
طناز پشت سر من ایستاده بود نزدیکم اومد و متقابلاً روی صندلی نشست سرش رو روی میز گذاشت و زد زیر گریه وقتی که کمی تخلیه شد شروع به صحبت کرد
+ کامیار من تو زندگیم زیاد سختی کشیدم نمیخوام با یک انتخاب اشتباه زندگیمو نابود کنم بعدشم منو مثل یه تیکه آشغال کنار بزنی از قدیمم گفتن : (پرنده با پرنده باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز)🕊
من و تو هیچ جوره بهم نمیآییم
_ به چشمای معصوم طناز نگاه کردم که مردمک چشماش میلرزید به خاطر گریه کردن نوک بینیش قرمز شده بود و دلم به حالش سوخت اما این دلسوزی به خاطر عشق بود نه ترحم .
_طناز تو با من این عشق رو شروع کن من در مقابل تو که ملکه من هستی تمام زندگیمو میذارم . من ماهاست که به تو دل باختم منو باور کن. باورم داشته باش تا بتونیم کنار هم زندگی خوبی داشته باشیم . یکمم منو ببین طناز
دستمو تو صورتش کشیدم و اشکاشو پاک کردم بهش اطمینان دادم که کاری بهش ندارم اما همچنان نمیتونستم به همین راحتی ازش بگذرم لباساشو پوشید و ازم خواست تا درو براش باز کنم. با اخم بهش نگاه کردم و گفتم تو بشین پای صحبت های من .حرفامو گوش کن باور کن میذارم بری.
روی تخت نشست ولی اصلاً حواسش به من نبود +خوب میشنوم ؟!
_طناز من حقیقتش خیلی وقته زیر نظر دارمت حتی از همون روز اولی که دیدمت ازت خوشم اومد .بخدا راست میگم باور کن
+پس اون یگانه کی بود ؟
_خودتم خوب میدونی که یگانه منو بازی داد
+کاری به این حرفا ندارم هنوزم که هنوزه وقتی یاد اون دختره میافتم به عقل و انتخابت شک میکنم! لیاقتت دقیقاً همون دختره بیشرم بود
تو چشماش نگاه کردم و زدم زیر خنده
_خب طناز خانوم اگه منو دوست نداری چرا به یگانه حسادت میکنی؟؟؟
+ نه اصلاً اینطور نیست
_چشمات که اینو نمیگن
+خب چشام مثل تو دروغ زیاد میگن!
_ طناز من قلبم بهم دروغ نمیگه وقتی بهت نزدیکم حالم خیلی خوبه ؛ خرابش نکن لطفاً اشکام سرازیر شدند و توی اتاق قدم رو رفتم در تراس رو باز کردم و روی یکی از صندلی ها نشستم
طناز پشت سر من ایستاده بود نزدیکم اومد و متقابلاً روی صندلی نشست سرش رو روی میز گذاشت و زد زیر گریه وقتی که کمی تخلیه شد شروع به صحبت کرد
+ کامیار من تو زندگیم زیاد سختی کشیدم نمیخوام با یک انتخاب اشتباه زندگیمو نابود کنم بعدشم منو مثل یه تیکه آشغال کنار بزنی از قدیمم گفتن : (پرنده با پرنده باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز)🕊
من و تو هیچ جوره بهم نمیآییم
_ به چشمای معصوم طناز نگاه کردم که مردمک چشماش میلرزید به خاطر گریه کردن نوک بینیش قرمز شده بود و دلم به حالش سوخت اما این دلسوزی به خاطر عشق بود نه ترحم .
_طناز تو با من این عشق رو شروع کن من در مقابل تو که ملکه من هستی تمام زندگیمو میذارم . من ماهاست که به تو دل باختم منو باور کن. باورم داشته باش تا بتونیم کنار هم زندگی خوبی داشته باشیم . یکمم منو ببین طناز
❤2🥰2💘1
🎈 پارت ۳۷ 🎈
* طناز *
بعد از اتفاقاتی که بین من و کامیار افتاده بود حسم بهش بیشتر شده بود .هر روز بیشتر از دیروز بهش وابسته میشدم اما کامیار هنوز جلوی بقیه اعتراف به عشقش نکرده بود ولی اتاقم رو عوض کرده بود و من و کامیار اتاقمون باهم یکی شده بود .
دو ماه گذشته بود و من دیگه به کارهای عمارت کاری نداشتم شبا کنار هم میخوابیدیم .
کامیار هر شب منو نوازش میکرد و لباش روی سر و صورتم در حال گردش بود
موهامو نوازش میکرد و غرق تماشای بیوقفه من بود
یک روز بهم پیشنهاد یه مهمونی داد و ازم خواست توی مهمونی دوستش یاشار شرکت کنم و اونو همراهی کنم قرار بر این بود که منو به دوستاش معرفی کنه منم با خوشحالی دعوتش رو پذیرفتم. کامیار حسابی برای من با سلیقه خودش خرید کرده بود و ازین سوپرایزش خیلی خوشحال شدم . یه پیراهن سبز همراه کیف و کفش ست و یه عالمه لوازم آرایشی که حتی کاربردشونم نمیدونستم .
و امشب قراربود که دوتایی به مهمونی بریم. خشکن و حوله رو برداشتم و راهی حمام شدم وان رو پراز آب کردم و داخلش رو با یه شامپو بدن خوشبو و اکلیلی همراه آب وان مخلوط کردم تا حسابی کف کنه بعدش برگ گل سرخ پرپر شده رو روی کف ها ریختم چند دونه شمع دور تا دور وان روشن کردم . نور شمع ها کف های داخل وان رو اکلیلی نشون میداد نگاهی به دور و بر انداختم و ازین فضای رمانتیک و دل انگیز چشام میدرخشیدند چرخی زدم و به فکر افتادم تا یه موزیک بیکلام هم بزارم و حسابی داخل وان ریلکس کنم .بعد که همه چی محیا شد لباسامو درآوردم و داخل وان دراز کشیدم .چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم .چند ثانیه تو همون حالت بودم . که یکدفعه با صدای کامیار از جا پریدم .
کامیار داخل اتاق بود و صدام میزد و من چون هول شده بودم جوابی بهش ندادم .یهو درو حموم رو باز کرد و منو تو اون حالت دید .
+ کامیار : میبینم ک خانوم خانوما بدون من دارن خوش میگذرونن ؟!
_ با حالت خجالت و ناله صداش زدم کااامیاررر. بدجنس نشووو. برو بیرون.
+نووووچ ...نمیشه ... منم میام داخل وان .
تا حالا هیچوقت حموم اتاقمو اینجوری دل انگیز ندیده بودم ... 😉🤤
_کامییییی اذیتم نکن میخام تنها باشم 🥲
* طناز *
بعد از اتفاقاتی که بین من و کامیار افتاده بود حسم بهش بیشتر شده بود .هر روز بیشتر از دیروز بهش وابسته میشدم اما کامیار هنوز جلوی بقیه اعتراف به عشقش نکرده بود ولی اتاقم رو عوض کرده بود و من و کامیار اتاقمون باهم یکی شده بود .
دو ماه گذشته بود و من دیگه به کارهای عمارت کاری نداشتم شبا کنار هم میخوابیدیم .
کامیار هر شب منو نوازش میکرد و لباش روی سر و صورتم در حال گردش بود
موهامو نوازش میکرد و غرق تماشای بیوقفه من بود
یک روز بهم پیشنهاد یه مهمونی داد و ازم خواست توی مهمونی دوستش یاشار شرکت کنم و اونو همراهی کنم قرار بر این بود که منو به دوستاش معرفی کنه منم با خوشحالی دعوتش رو پذیرفتم. کامیار حسابی برای من با سلیقه خودش خرید کرده بود و ازین سوپرایزش خیلی خوشحال شدم . یه پیراهن سبز همراه کیف و کفش ست و یه عالمه لوازم آرایشی که حتی کاربردشونم نمیدونستم .
و امشب قراربود که دوتایی به مهمونی بریم. خشکن و حوله رو برداشتم و راهی حمام شدم وان رو پراز آب کردم و داخلش رو با یه شامپو بدن خوشبو و اکلیلی همراه آب وان مخلوط کردم تا حسابی کف کنه بعدش برگ گل سرخ پرپر شده رو روی کف ها ریختم چند دونه شمع دور تا دور وان روشن کردم . نور شمع ها کف های داخل وان رو اکلیلی نشون میداد نگاهی به دور و بر انداختم و ازین فضای رمانتیک و دل انگیز چشام میدرخشیدند چرخی زدم و به فکر افتادم تا یه موزیک بیکلام هم بزارم و حسابی داخل وان ریلکس کنم .بعد که همه چی محیا شد لباسامو درآوردم و داخل وان دراز کشیدم .چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم .چند ثانیه تو همون حالت بودم . که یکدفعه با صدای کامیار از جا پریدم .
کامیار داخل اتاق بود و صدام میزد و من چون هول شده بودم جوابی بهش ندادم .یهو درو حموم رو باز کرد و منو تو اون حالت دید .
+ کامیار : میبینم ک خانوم خانوما بدون من دارن خوش میگذرونن ؟!
_ با حالت خجالت و ناله صداش زدم کااامیاررر. بدجنس نشووو. برو بیرون.
+نووووچ ...نمیشه ... منم میام داخل وان .
تا حالا هیچوقت حموم اتاقمو اینجوری دل انگیز ندیده بودم ... 😉🤤
_کامییییی اذیتم نکن میخام تنها باشم 🥲
🔥4❤1
اینم از پارت های آتیشی امروز خدمت دوستان گلی که تا اینجا رمان رو دنبال کردن💕☺️
❤2🥰2
دوست دارین به جز پارت های رمان داخل کانال چی بزارم؟
Anonymous Poll
27%
فیلم سینمایی 🎬🎭
27%
موزیک 🎧
45%
هردوتا 😉
❤3🥰1
🎈 پارت ۳۸🎈
بعد از اینکه از حموم بیرون اومدیم کامیار سعی میکرد خودش منو برای مهمونی آماده کنه اول موهامو سشوار کشید و شانه کرد بعد پیراهنمو تنم کرد کفشامو پام کرد .
طرف کامیار لبخندی زدم و گفتم : آرایش دیگه با خودمه عزیزم .
+ عیب نداره آرایش با خودت اما سریهای بعد اینم یاد میگیرم و خودم آرایشت میکنم.😊 منم با سر تایید کردم و تشکر کردم
از این رفتارهای کامیار واقعاً خوشحال بودم اینکه در مقابل من خود واقعیش رو نشون میداد و همین برای من با ارزش بود با این رفتارهای کامیار میدونستم واقعاً توی زندگی حامی و پشتیبان خوبی دارم و دیگه مثل سابق تنها نیستم . کامیار همیشه با من خوب بود و الان که رابطه مون جدی شده بود بی نظیر ترین شخصی بود که تاحالا بهش برخورده بودم .اما گاهی اوقات میترسیدم ... میترسیدم یه روزی بنا به دلیلی ولم کنه و دیگه نتونم به کسی اعتماد کنم .
چون آدمها دقیقا از کسی بی اعتمادی میبینن که یه روزی منبع آرامششون بوده .
اما عشق این چیزا سرش نیس وکسی که عاشقه مسیر زندگی رو چشم بسته کنار معشوق میگذرونه ...
بعد از اینکه از حموم بیرون اومدیم کامیار سعی میکرد خودش منو برای مهمونی آماده کنه اول موهامو سشوار کشید و شانه کرد بعد پیراهنمو تنم کرد کفشامو پام کرد .
طرف کامیار لبخندی زدم و گفتم : آرایش دیگه با خودمه عزیزم .
+ عیب نداره آرایش با خودت اما سریهای بعد اینم یاد میگیرم و خودم آرایشت میکنم.😊 منم با سر تایید کردم و تشکر کردم
از این رفتارهای کامیار واقعاً خوشحال بودم اینکه در مقابل من خود واقعیش رو نشون میداد و همین برای من با ارزش بود با این رفتارهای کامیار میدونستم واقعاً توی زندگی حامی و پشتیبان خوبی دارم و دیگه مثل سابق تنها نیستم . کامیار همیشه با من خوب بود و الان که رابطه مون جدی شده بود بی نظیر ترین شخصی بود که تاحالا بهش برخورده بودم .اما گاهی اوقات میترسیدم ... میترسیدم یه روزی بنا به دلیلی ولم کنه و دیگه نتونم به کسی اعتماد کنم .
چون آدمها دقیقا از کسی بی اعتمادی میبینن که یه روزی منبع آرامششون بوده .
اما عشق این چیزا سرش نیس وکسی که عاشقه مسیر زندگی رو چشم بسته کنار معشوق میگذرونه ...
👍4❤1🥰1
🎈 پارت ۳۹🎈
*کامیار*
ماشینو پارک کردم .بعد دست طناز رو گرفتم و وارد سالن مهمونی شدیم با ورودمون همه به من و طناز خیره شدن انگار براشون عجیب بود که من همراه دختری به این زیبایی اونجا دیده بشم .طناز واقعا نسبت به تموم دخترایی که اونجا بودن زیباتر بود .کمی نگذشته بود که متوجه شدم اطرافیان باهم پچ پچ میکردن هرکس از کنار ما رد میشد با خوش رویی سلامی میگفت و لبخند میزد .اینو خوب میدونستم که طناز هرجا پا بذاره خونگرمی و زیباییش باعث جلب توجه همه میشه.
یاشار غافلگیرکننده از پشت سر به شونم زد و سرش رو کنار گوشم نزدیک کرد و گفت: عجب دختری تور کردی کامی جان ...
لبخند رو لبم نشست و برای یاشار سری تکون دادم .یاشار سمت طناز نگاهی انداخت و بعد به اون هم سلامی گفت و از ما دور شد .
موزیک ملایمی درحال پخش بود و من به طناز پیشنهاد رقص دادم .طناز متعجب گفت : کامیار ما تازه اومدیم.
بی توجه به حرفش دستشو کشیدم و اونو تو بغلم فشردم و با یه بوسه شروع به رقصیدن کردیم .توی اون سالن کم نور چشمای طناز دلمو زیر و رو میکرد دستمو پشت سرش گذاشتم و حین رقص آروم موهاشو نوازش میکردم سرش رو نزدیک کردم و روی گردنشو تند تند میبوسیدم .طناز خمار حرکتم شده بود و متوجه شدم خیلی خوشش اومده .اما یهویی منو به عقب هل داد و با یه نگاه تیز گفت: کامیار زشته میبینن مارو .
+منم گفتم :مهم نیس بابا ، سخت نگیر .با این وجود که میدونستم آدمای اینجا زیاد درست حسابی نیستن ...
*کامیار*
ماشینو پارک کردم .بعد دست طناز رو گرفتم و وارد سالن مهمونی شدیم با ورودمون همه به من و طناز خیره شدن انگار براشون عجیب بود که من همراه دختری به این زیبایی اونجا دیده بشم .طناز واقعا نسبت به تموم دخترایی که اونجا بودن زیباتر بود .کمی نگذشته بود که متوجه شدم اطرافیان باهم پچ پچ میکردن هرکس از کنار ما رد میشد با خوش رویی سلامی میگفت و لبخند میزد .اینو خوب میدونستم که طناز هرجا پا بذاره خونگرمی و زیباییش باعث جلب توجه همه میشه.
یاشار غافلگیرکننده از پشت سر به شونم زد و سرش رو کنار گوشم نزدیک کرد و گفت: عجب دختری تور کردی کامی جان ...
لبخند رو لبم نشست و برای یاشار سری تکون دادم .یاشار سمت طناز نگاهی انداخت و بعد به اون هم سلامی گفت و از ما دور شد .
موزیک ملایمی درحال پخش بود و من به طناز پیشنهاد رقص دادم .طناز متعجب گفت : کامیار ما تازه اومدیم.
بی توجه به حرفش دستشو کشیدم و اونو تو بغلم فشردم و با یه بوسه شروع به رقصیدن کردیم .توی اون سالن کم نور چشمای طناز دلمو زیر و رو میکرد دستمو پشت سرش گذاشتم و حین رقص آروم موهاشو نوازش میکردم سرش رو نزدیک کردم و روی گردنشو تند تند میبوسیدم .طناز خمار حرکتم شده بود و متوجه شدم خیلی خوشش اومده .اما یهویی منو به عقب هل داد و با یه نگاه تیز گفت: کامیار زشته میبینن مارو .
+منم گفتم :مهم نیس بابا ، سخت نگیر .با این وجود که میدونستم آدمای اینجا زیاد درست حسابی نیستن ...
❤2👍1😍1
🎈 پارت ۴۱🎈
بعد از مهمونی که خونه رسیدیم عجله من برای لمس تن طناز هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد شتاب زده و نفس نفس زنان طناز رو تو اتاق هل دادم و شروع به بوسیدنش کردم .جوری که صدای بوسه هامون تو اتاق میپیچید و طناز نفسش بند اومده بود و همین منو بیشتر مصمم میکرد تا حسابشو برسم اما طناز دستشو رو سینم گذاشت و منو کمی به سمت عقب هل داد.متعجب نگاهش کردم و گفتم طناز امشب واقعا بهت نیاز دارم .از سرشب بدجور دلم دنبالته .اما با مخالفتش روبه رو شدم .
+ کامیار امشب واقعا خسته ام بزار فرداشب
لطفاااا ...
_من طاقتم نمیاد طناز، اذیتم، نکن .
گوشم بدهکار نبود و من با خودخواهی تمام گردن طناز رو میبوسیدم و شروع به لیسیدن کردم .
نفس های داغ طناز تو گوشم میپیچید و من چنان مسحور عطر تنش شده بودم که حال خودم رو متوجه نبودم و دلم میخاست ثانیه ها توقف پیدا میکردند و من ازون حالت بیرون نمیامدم.
معاشقه هامون بیشتر شد و طناز حسابی تحریک شده بود بدنش کاملا سست شده بود منم فرصت رو غنیمت شمردم و طناز رو بلند کردمو سمت تخت حرکت کردم پیراهنشو از تنش درآوردم و تموم بدن بلوریش رو با ولع تمام میبوسیدم .
صدای طناز بلند شده بود و از لذت دور خودش میپیچید و همون صدای نازک و جذاب داشت دیوونم میکرد .وقتی کارم تموم شد کنار هم ولو شدیم و بعد به چشمای طناز خیره شدم و روی موهاشو نوازش کردم.
بعد از مهمونی که خونه رسیدیم عجله من برای لمس تن طناز هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد شتاب زده و نفس نفس زنان طناز رو تو اتاق هل دادم و شروع به بوسیدنش کردم .جوری که صدای بوسه هامون تو اتاق میپیچید و طناز نفسش بند اومده بود و همین منو بیشتر مصمم میکرد تا حسابشو برسم اما طناز دستشو رو سینم گذاشت و منو کمی به سمت عقب هل داد.متعجب نگاهش کردم و گفتم طناز امشب واقعا بهت نیاز دارم .از سرشب بدجور دلم دنبالته .اما با مخالفتش روبه رو شدم .
+ کامیار امشب واقعا خسته ام بزار فرداشب
لطفاااا ...
_من طاقتم نمیاد طناز، اذیتم، نکن .
گوشم بدهکار نبود و من با خودخواهی تمام گردن طناز رو میبوسیدم و شروع به لیسیدن کردم .
نفس های داغ طناز تو گوشم میپیچید و من چنان مسحور عطر تنش شده بودم که حال خودم رو متوجه نبودم و دلم میخاست ثانیه ها توقف پیدا میکردند و من ازون حالت بیرون نمیامدم.
معاشقه هامون بیشتر شد و طناز حسابی تحریک شده بود بدنش کاملا سست شده بود منم فرصت رو غنیمت شمردم و طناز رو بلند کردمو سمت تخت حرکت کردم پیراهنشو از تنش درآوردم و تموم بدن بلوریش رو با ولع تمام میبوسیدم .
صدای طناز بلند شده بود و از لذت دور خودش میپیچید و همون صدای نازک و جذاب داشت دیوونم میکرد .وقتی کارم تموم شد کنار هم ولو شدیم و بعد به چشمای طناز خیره شدم و روی موهاشو نوازش کردم.
🔥3❤1👍1
🎈 پارت ۴۲🎈
صبح با صدای زیبایی از خواب بیدار شدم نگاهم سمت طناز افتاد که روی تخت نشسته بود و با لبخند منو تماشا میکرد . یه کالیمبا دستش بود که تاحالا ندیده بودم طناز ازش استفاده کرده باشه.
صدای نواختن کالیمبا منو یاد همون شبی انداخت که برای اولین بار پشت در اتاقش شنیده بودم .همون شبی که بعد از شام دونفره طناز رو تا دم در اتاقش همراهی کرده بودم .
این صدا برام بسیار آرامش بخش بود دقیقا مثل خود طناز برای من دل فریب بود .
* طناز *
کامیار با دیدن من لبخند گرمی روی لب نشوند و سلام کرد .بعد به کالیمبا اشاره کرد و گفت : ماله خودته؟
+گفتم آره از بچگی داشتمش .و خیلی هم دوسش دارم
_کالیمبا رو از دستم گرفت و با پوزخندی طعنه دار بهم گفت : امکان نداره این ماله تو باشه .
+باعصبانیت بهش نگاه کردم ...اونوقت چرا ؟؟
_ چونکه این کالیمبای گرون قیمتیه از جنسش مشخصه .اونوقت تو از کجا آوردیش؟
+با این حرف کامیار حسابی بهم ریختم و کالیمبا رو از دستش گرفتم. پشتمو بهش کردم و جواب دادم : بله دیگه آقا کامیار وقتی کسی از زندگیت خبر داشته باشه و نقطه ضعف هاتو بدونه یک روز همه رو جلو چشمت میاره برات یادآوری میکنه.حسابی دمغ شدم و گوشه ایی کز کردم .
صبح با صدای زیبایی از خواب بیدار شدم نگاهم سمت طناز افتاد که روی تخت نشسته بود و با لبخند منو تماشا میکرد . یه کالیمبا دستش بود که تاحالا ندیده بودم طناز ازش استفاده کرده باشه.
صدای نواختن کالیمبا منو یاد همون شبی انداخت که برای اولین بار پشت در اتاقش شنیده بودم .همون شبی که بعد از شام دونفره طناز رو تا دم در اتاقش همراهی کرده بودم .
این صدا برام بسیار آرامش بخش بود دقیقا مثل خود طناز برای من دل فریب بود .
* طناز *
کامیار با دیدن من لبخند گرمی روی لب نشوند و سلام کرد .بعد به کالیمبا اشاره کرد و گفت : ماله خودته؟
+گفتم آره از بچگی داشتمش .و خیلی هم دوسش دارم
_کالیمبا رو از دستم گرفت و با پوزخندی طعنه دار بهم گفت : امکان نداره این ماله تو باشه .
+باعصبانیت بهش نگاه کردم ...اونوقت چرا ؟؟
_ چونکه این کالیمبای گرون قیمتیه از جنسش مشخصه .اونوقت تو از کجا آوردیش؟
+با این حرف کامیار حسابی بهم ریختم و کالیمبا رو از دستش گرفتم. پشتمو بهش کردم و جواب دادم : بله دیگه آقا کامیار وقتی کسی از زندگیت خبر داشته باشه و نقطه ضعف هاتو بدونه یک روز همه رو جلو چشمت میاره برات یادآوری میکنه.حسابی دمغ شدم و گوشه ایی کز کردم .
❤2👍2
🎈 پارت ۴۳🎈
طناز من منظور بدی نداشتم . خب برام عجیب به نظر میرسید که تو یه همچین کالیمبای گرونی داشته باشی .اون هم با نوشته ایی که پشتش حکاکی شده .
برند و سال ساختشم اینجاست بیا خودت ببین .
+خب که چی کامیار !!
_ طناز چرا نمیفهمی . اینجا تاریخ تولد تو نوشته شده اما اسم یه نفر دیگه پایینشه .
+ چی رو میخای بهم بگی کامیار که اینقدر عجیب صحبت میکنی !
_طناز تو مگه نگفتی این کالیمبارو از بچگی داشتی .
+اره درسته
_مگه نگفتی وضع مالی خانوادگیت زیاد خوب نبوده ؟ خب پس چرا برات سوال نشده این کالیمبای سفارشی که ساخت کشور خارجیه و تاریخ تولد تو رو پایینش نوشتن رو خانوادت چطوری برات تهیه کرده و دادن برات بسازنش؟
+با حرفای کامیار به فکر فرو رفتم و درمقابل صحبت هاش جوابی نداشتم .
فاخته کی میتونه باشه؟ شاید اسم سازندش فاخته اس شایدم این کالیمبا رو برای فاخته درستش کردن؟
گیج شده بودم و برای این بحثمون نیاز به زمان داشتم تا بفهمم چی پشت سر حرفای کامیار پنهون شده .
طناز من منظور بدی نداشتم . خب برام عجیب به نظر میرسید که تو یه همچین کالیمبای گرونی داشته باشی .اون هم با نوشته ایی که پشتش حکاکی شده .
برند و سال ساختشم اینجاست بیا خودت ببین .
+خب که چی کامیار !!
_ طناز چرا نمیفهمی . اینجا تاریخ تولد تو نوشته شده اما اسم یه نفر دیگه پایینشه .
+ چی رو میخای بهم بگی کامیار که اینقدر عجیب صحبت میکنی !
_طناز تو مگه نگفتی این کالیمبارو از بچگی داشتی .
+اره درسته
_مگه نگفتی وضع مالی خانوادگیت زیاد خوب نبوده ؟ خب پس چرا برات سوال نشده این کالیمبای سفارشی که ساخت کشور خارجیه و تاریخ تولد تو رو پایینش نوشتن رو خانوادت چطوری برات تهیه کرده و دادن برات بسازنش؟
+با حرفای کامیار به فکر فرو رفتم و درمقابل صحبت هاش جوابی نداشتم .
فاخته کی میتونه باشه؟ شاید اسم سازندش فاخته اس شایدم این کالیمبا رو برای فاخته درستش کردن؟
گیج شده بودم و برای این بحثمون نیاز به زمان داشتم تا بفهمم چی پشت سر حرفای کامیار پنهون شده .
❤2👍2
🎈 پارت ۴۴🎈
چند روزی از اون اتفاق گذشته بود و من کاملاً موضوع رو فراموش کرده بودم اما یه روز به طور اتفاقی کامیار وارد اتاق شد و به من گفت : طناز پیداش کردم ."ترمه فاخته" رو پیدا کردم همون کسی که اسمش روی کالیمبای تو هک شده
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : حالا میخوایم چیکار کنیم؟؟
+ طناز تو لازم نیست کاری انجام بدی من خودم میدونم چیکار کنم. بسپارش به من
" کامیار "
شرکت بزرگی بود و من به ساختمون بلندی که مقابلم بود خیره شده بودم .نمای بسایز زیبا و چشمگیری داشت .
وارد شرکت شدم و به سمت خانمی که پشت میز توی سالن بود حرکت کردم
+سلام خانم! مدیر این شرکت خانم ترمه فاخته هست ؟
_بله آقا کاری داشتین ؟
+با ایشون کلام خصوصی داشتم لطف کنین منو به اتاقشون راهنمایی کنید.
منشی تلفن زد و بعد منو تا قسمت مدیریت همراهی کرد .
وقتی نزدیک در اتاقش شدم استرس شده بودم و نمیدونستم در مقابل خانم فاخته چی باید بگم !
منشی وارد اتاق شد و منم پشت سرش به راه افتادم منشی گفت : خانم فاخته ایشون میگن کار مهمی باهاتون دارن ؛خودشونم معرفی نکردن ! خانم قد بلندی که ظاهر خیلی باکلاسی داشت پشتش به ما بود از روی صندلی بلند شد و به سمتم چرخید.
+ سلام روز بخیر خانم محترم!
_ممنون روز شما هم بخیر . بفرمایید بنشینید +سمت منشی نگاهی انداختم و بعد ادامه دادم .ببخشید اگه میشه باید خصوصی با هم صحبت کنیم.
خانم فاخته منشی رو از اتاق بیرون کرد و و من شروع به صحبت کردم
چند روزی از اون اتفاق گذشته بود و من کاملاً موضوع رو فراموش کرده بودم اما یه روز به طور اتفاقی کامیار وارد اتاق شد و به من گفت : طناز پیداش کردم ."ترمه فاخته" رو پیدا کردم همون کسی که اسمش روی کالیمبای تو هک شده
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : حالا میخوایم چیکار کنیم؟؟
+ طناز تو لازم نیست کاری انجام بدی من خودم میدونم چیکار کنم. بسپارش به من
" کامیار "
شرکت بزرگی بود و من به ساختمون بلندی که مقابلم بود خیره شده بودم .نمای بسایز زیبا و چشمگیری داشت .
وارد شرکت شدم و به سمت خانمی که پشت میز توی سالن بود حرکت کردم
+سلام خانم! مدیر این شرکت خانم ترمه فاخته هست ؟
_بله آقا کاری داشتین ؟
+با ایشون کلام خصوصی داشتم لطف کنین منو به اتاقشون راهنمایی کنید.
منشی تلفن زد و بعد منو تا قسمت مدیریت همراهی کرد .
وقتی نزدیک در اتاقش شدم استرس شده بودم و نمیدونستم در مقابل خانم فاخته چی باید بگم !
منشی وارد اتاق شد و منم پشت سرش به راه افتادم منشی گفت : خانم فاخته ایشون میگن کار مهمی باهاتون دارن ؛خودشونم معرفی نکردن ! خانم قد بلندی که ظاهر خیلی باکلاسی داشت پشتش به ما بود از روی صندلی بلند شد و به سمتم چرخید.
+ سلام روز بخیر خانم محترم!
_ممنون روز شما هم بخیر . بفرمایید بنشینید +سمت منشی نگاهی انداختم و بعد ادامه دادم .ببخشید اگه میشه باید خصوصی با هم صحبت کنیم.
خانم فاخته منشی رو از اتاق بیرون کرد و و من شروع به صحبت کردم
❤2👍2
🎈 پارت ۴۵🎈
کالیمبا رو از داخل کیف بیرون آوردم و به خانم فاخته نشون دادم . فاخته با چشم های گرد و متعجب به سمت کالیمبا نگاه میکرد.
با صدای بلند داد زد این دست تو چیکار میکنه؟ برعکس اون من با لحنی آروم و خونسرد در جواب به اون گفتم : راجع بهش یه سری سوالات دارم که باید به من صادقانه جواب بدین خانوم فاخته
+اول من از شما پرسیدم آقای محترم. این کالیمبا دست شما چیکار میکنه ؟
_خانم فاخته من نیومدم اینجا باهم بحث و جدل کنیم .من اومدم تا اینجا یه سری از ابهامات رو برطرف کنم!
+ بفرمایید میشنوم ؟
_خانم فاخته این کالیمبا رو از کجا میشناسین؟
آیا کسی اونو برای شما درست کرده ؟
کالیمبارو از دستم گرفت و اشک توی چشماش حلقه زد. سری تکون داد و انگار با دیدن اسمش روی کالیمبا با اخم غلیظی به من گفت .اینو از کجا آوردینش؟
با بی حوصلگی جواب دادم این برای دوست دخترمه .
یکدفعه عصبانی شد و گفت اگه مال یکی دیگست دست تو چیکار میکنه .چرا دوست دخترتون اینجا تشریف نیاوردن؟ تو و دوست دخترت اینو از کجا دزدیدینش؟
زود باش همه چیزو توضیح بده تا پلیسو خبر نکردم.
کالیمبا رو از داخل کیف بیرون آوردم و به خانم فاخته نشون دادم . فاخته با چشم های گرد و متعجب به سمت کالیمبا نگاه میکرد.
با صدای بلند داد زد این دست تو چیکار میکنه؟ برعکس اون من با لحنی آروم و خونسرد در جواب به اون گفتم : راجع بهش یه سری سوالات دارم که باید به من صادقانه جواب بدین خانوم فاخته
+اول من از شما پرسیدم آقای محترم. این کالیمبا دست شما چیکار میکنه ؟
_خانم فاخته من نیومدم اینجا باهم بحث و جدل کنیم .من اومدم تا اینجا یه سری از ابهامات رو برطرف کنم!
+ بفرمایید میشنوم ؟
_خانم فاخته این کالیمبا رو از کجا میشناسین؟
آیا کسی اونو برای شما درست کرده ؟
کالیمبارو از دستم گرفت و اشک توی چشماش حلقه زد. سری تکون داد و انگار با دیدن اسمش روی کالیمبا با اخم غلیظی به من گفت .اینو از کجا آوردینش؟
با بی حوصلگی جواب دادم این برای دوست دخترمه .
یکدفعه عصبانی شد و گفت اگه مال یکی دیگست دست تو چیکار میکنه .چرا دوست دخترتون اینجا تشریف نیاوردن؟ تو و دوست دخترت اینو از کجا دزدیدینش؟
زود باش همه چیزو توضیح بده تا پلیسو خبر نکردم.
❤2👍2