پازل گمشده 🧩
177 subscribers
3 photos
🍃خوش اومدین🍃
* پازل گمشده *
ژانر : عاشقانه ، درام ، معمایی
رمان به صورت آنلاین
Download Telegram
امیدوارم از رمان لذت برده باشین
و رمان های بعدیمو از همینجا دنبال کنین😊💕
🥰2
Hame-Raftand
Reza-Bahram [Evan-music.ir]
هر آشنایی غریب است .هرنگاهی فریب است 🥀❤️‍🩹
❤️‍🩹
🔔♦️سلام دوستان♦️🔔

رمان جدید قراره بزارم امیدوارم با خوندنش لذت ببرین 🤗👌
ژانر : طنز ، عاشقانه 🔗
2
#پارت یک 💛🌻

اینقدر حرص خوردن در حد توان من نبود . امشب ازون شبایی بود که دلم مثل سیر و سرکه میجوشید .
پاتند کردم و سمت اتاق به راه افتادم .ته دلم خودمو لعنت میکردم که چرا وقتی چیزی قسمت من نیست باید اینقد خودمو درگیرش کنم .آقای جلالی اصلا میونه ی خوبی با من نداشت و سر همین موضوع با اشکان گرم گرفته بود و تعریف و تمجیدهای الکی بهش میچسبوند .حوریا جان هم که طبق معمول با لبخندهای گاه و بیگاهش سمت اشکان حسابی کلمو داغ کرده بود .چند نفس عمیق کشیدمو جلو آیینه ایستادم و مستقیم تو چشای خودم زل زدم .
کیان چیزی که قسمت تو نیست بابتش اینقد حرص نخور .برو تو جمع و سعی کن خود واقعیت باشی .یه روز میفهمن دنیا دست کیه ....
به چهره ی آشفته ام دست کشیدمو سعی کردم حفظ ظاهر کنم و بعد سمت پذیرایی به راه افتادم .تو دلم خدا خدا میکردم حوریا برای کمک به آشپزخونه رفته باشه و اون جمع مضحک رو ترک کرده باشه اما با ورودم به پذیرایی انگارکه به من سیم سه فاز وصل کرده باشن .درکمال ناباوری دیدم حوریا کنار اشکان نشسته بود و باهم گرم گرفته بودن .منم یه گوشه روی کاناپه نشستم و سعی کردم خودمو کنترل کنم .
اشکان با دیدن من با صدای بلند گفت : پسر عموجان میشه لطف کنی دوتا لیوان چایی بیاری واسمون .
دندون هامو بهم فشار دادم و با لبخند کاملا مصنوعی سینی رو از رو اپن برداشتم و سمتشون راه افتادم .
لیوان های خالی رو جمع کردمو سمت آشپزخونه راهی شدم .مامان با قیافه ی درهم من متعجب شد و گفت : کیان چیزی شده ؟نگاهمو سمت حوریا انداختم و با چشم و ابرو بهش فهموندم که دختر خواهرش امشب قصد جونمو کرده .مامان متوجه قضیه شد
2🔥1
پارت دو 💛🌻

مامان متوجه قضیه شد و ازم خواست آروم باشم .سینی به دست وارد سالن پذیرایی شدم و نگاهم سمت اشکان بود که یه لحظه هم لبخند از روی لبش گم نمیشد یهویی فکر بدجنسی به سرم زد و خواستم به نحو احسن از مهمونم پذیرایی کنم تا شبی خاطره انگیز براش بشه و منو نجزونه. همون لحظه تصمیمو گرفتم و وقتی نزدیکش شدم عملیش کردم و با صدای جیغ اشکان من از خنده ریسه میرفتم و بقیه متعجب و ناراحت اشکانو نگاه میکردند .چایی داغ رو پای اشکان ریخته شد بود و بخار های چایی از رو شلوارش به وضوح دیده میشد .با داغ شدن و سوختن اشکان احساس میکردم بدنم خنک شد و حسابی کیف کردم .اما حقیقتا دلم براش سوخت ولی چاره ایی نداشتم .فقط اینجوری میتونستم این دوتا رواز هم دورشون کنم .حوریا نگاهی سمتم انداختو سری به نشونه ی تاسف تکون میداد ولی یه لبخند ریز کنج لبش بود که دلم براش ضعف کرد .مامان خیلی سریع خودشو از آشپزخونه به ما رسوند و دستمال بدست اومد میزو تمیز کنه .و اشکانو به سمت سرویس  راهی کرد .منم برای اینکه اشکان ازم دلگیر نشه خودموبهش رسوندم .اشکان جان معذرت داداش .
ببخشید نتونستم کنترلش کنم اتفاقی بود که ای کاش اینجا نمیوفتاد .اشکان به صورتم که ذره ایی ناراحتی درش دیده نمیشد نگاهی انداخت و زیر لب چیزی گفت که من نشنیدم .به سمت اتاق به راه افتادم و برای اشکان خان یکی از زیباترین بیژامه های کشو رو بیرون کشیدم .
بیژامه ی چهارخونه ی قرمز مشکی که مطمئنا به پیراهن هاوایی گل گلیش جذابیت خاصی میبخشید. لبخند دندون نمایی زدم و سمت سرویس به راه افتادم
اشکان با دیدن بیژامه تو دست من چشماش گرد شد
2
🦋دوپارت امروزمون تقدیم شما 🦋
پارت سه 💛🌻

متعجب گفت کیان این چیه آوردی برای من؟ شلوار بهتری نداشتی ...سری تکون دادم و با حالت ناراحتی و به دروغ گفتم معذرت داداش شلوارای بیرونیم کثیفه .بقیه شونم که شلوارکن .اگه راحت نیستی بزار برم برات شلوارک بیارم .اشکان برگشت سمتم و با اکراه بیژامه رو ازم گرفت و برای تعویضش سمت اتاق راهی شد .خودمو به پذیرایی رسوندم و کنار حوریا نشستم حوریا آروم سرشو به من نزدیک کرد و گفت پسر خاله آقا اشکان چیشد ؟ کجا رفت ؟ نزدیک بود سگرمه هام تو هم بره که یهو با دیدن اشکان تو اون بلوز شلوار تنش لبخند روی لبم جا گرفت و با اشاره انگشت به سمت اشکان به حوریا نگاه انداختم .تموم جمع با دیدن اشکان تو اون ریخت و لباس لبخند رو لبشون نشست و اشکان نگاه پر معذبی انداخت و یه گوشه نشست و تا آخر مجلس حرفی نزد .بعد از انجام دادن تدارکات سفره حوریا سرکی به آشپزخونه انداخت و گفت : خاله جان کاری نداری من انجام بدم .مامان تشکری کرد واز حوریا خواست سفره رو بچینه .اشکان و حوریا و بقیه مشغول چیدن سفره شدن و من نگاهم سمت حوریا بود که متوجه میشدم از نزدیکی به اشکان داره نهایت لذتو میبره .سمت اشکان رفتم و بشقابو ازش گرفتم و با صدای تقریبا بلندی که همه بتونن بشنون بهش گفتم .اشکان جان شما بشین تیپ و استایلت بهم میخوره .
اشکان هم نامردی نکرد و گفت به نظرم شما بشین پسرعمو یه وقت دوباره گند نزدی به سفره .
دخترای جمع ریز ریز میخندیدن و به من نگاه میکردن لبخند زورکی زدم و دوباره به فکر تلافی افتادم ...
هیچوقت اینجوری نبودم و دلم نمیخاست کسی رو اذیت کنم اما حوریا برای من با بقیه فرق داشت و نزدیکی اشکان به اون، به من احساس خطر میداد .
2
پارت چهار 💛🌻

مهمون ها شامو خوردن و عزم رفتن کردن .حوریا تو آشپزخونه وول میخورد و کمک دست مامان بود .با دیدن من نزدیکم شد و آروم دستشو گذاشت رو مچ دستم و دکمه های سر آستینمو باز کرد و گفت : نوبت شماست آقا کیان بیا ‌کمک .به چشمای قشنگش خیره موندم و هزار بار قربون صدقه اش رفتم. بقیه ظرفارو باهاش کمک کردم بشوره .اون کفی میکرد من آب میکشیدم .و گاهی دستامون همدیگرو لمس میکرد دلم میخاست همونجا بهش بگم رفتارشو دوس نداشتم و باعث آزارم میشه .اما حاظر بودم تحمل کنم و دم نزنم تا شرایط اون جوری که مقدر شده پیش بره .
چند روزی گذشت و یک روز صبح که از خواب بیدار شدم صدای مامان رو میشنیدم که داشت با تلفن صحبت میکرد وقتی من وارد سالن شدم صداشو آروم تر کرد و دستپاچه و نگران سلامی به من داد و سعی کرد زود تلفنشو خلاصه کنه .شانه ایی بالا انداختم سمت یخچال قدم برداشتم .با دیدن میز آماده ی صبحونه پشت میز نشستم و مشغول خوردن شدم .مامان دوباره بحث اون شب مهمونی رو پیش کشید و با صدای تقریبا آرومی گفت : کیان حالا راستشو بگو کار اون شبت از قصد بود؟ زیر چشمی بهش نگاه انداختم و با صراحت گفتم .معلومه که نه .من اشکانو دوس دارم چرا باید اینکارو باهاش بکنم .
مامان در لحظه جوابمو داد و گفت : اخه زنمو از دستت ناراحت شده میگفت کیان با لبخند عذرخواهی میکرد انگار با سوختن اشکان دلش خنک شده .
ته دلم دوباره خوشحال شدم واز طرفی هم ناراحت بودم بابت این اتفاق .چون اشکان همیشه بامن رفتار خوبی داشت و همه جوره پشتم بود .
1
پارت پنج 💛🌻

مامان امروز برای بعد از ظهر با خاله برنامه چیندن که برن عیادت اشکان مثل اینکه پاش بدجوری سوخته بود و شلوار تنگش باعث شده بود پاش تاول بزنه .عصرشد و زنگ دربه صدا دراومد با باز شدن در و دیدن حوریا کنار خاله به جای سلام اخمامو توهم کشیدمو گفتم اَه تو چرا اومدی ؟
خاله متجعب سلامی کرد وگفت چیزی شده کیان ؟
جواب سلامشو دادم و با حرص گفتم حوریا چرا خاله؟
حوریا لازم نبود بیاد .اینبار حوریا آهسته جواب داد آقا کیان که چه اشکالی داره منم خواستم بیام .مشکلش چیه دقیقا؟
همگی راهی خونه عمو شدیم و من با عصبانیت داشتم رانندگی میکردم وقتی دم در خونشون رسیدیم پیادشون کردم و خواستم برگردم خونه اما چیزی باعث شد تا از رفتن منصرفم کرد و منم از ماشین پیاده شدم .با دیدن زنمو که داشت برای اشکان میوه پوست میکند یه لبخند حرص درآر کنج لبم نشست با سلام و احوال پرسی بشقابو از دست زنمو گرفتم و گفتم : بزارین من به پسرعمو جان رسیدگی میکنم .کنار اشکان نشستمو دستمو گذاشتم رو شونش کنار گوشش آروم پچ زدم .اشکان جان پات آسیب دیده دستت که سالمه دیگه .این اداها چیه درمیاری از خودت؟ اشکان نسبت به من بی توجهی کرد و نگاهش سمت حوریا ثابت موند. حوریا هرازگاهی یه نگاه خجالتی مینداخت و آروم لبخند میزد .با هر لبخندش حرصم بیشتر درمیومد .دلیل این رفتاراشو نمیفهمیدم و دوست نداشتم به این فکر کنم که حوریا راجب اشکان چی فکر میکنه ولی هرچی که بود منو اذیت میکرد .حوریا دختر خاله و دوست زمان بچگیام بود که در هر شرایطی هیچوقت علاقم نسبت بهش ذره ایی کم نشد بلکه با بزرگتر شدنمون بدجوری عاشقش شده بودم اما هیچوقت سعی نکردم بهش بفهمونم که تو دلم چی میگذره .
2
پارت شش💛🌻

مامان در جریان بود که من حسم چیه ولی خب بهش اجازه ندادم خاله و خانوادشو در جریان بزاره .چون واقعا آقای جلالی میونه ی خوبی با بابای بیچاره من نداشت و دوست نداشتم با این اوضاع حرفی بین خانواده رد و بدل بشه .تنها کاری که از
دستم برمیومد صبر بود و گذر زمان .
از وقتی اشکان درسشو تموم کرده بود و دوباره برگشته بود ایران .اوضاع زندگیم خیلی بهم ریخت .از طرفی بالاتر بودن اشکانو نسبت به خودم میدیدم و دائما اونو با خودم مقایسه میکردم و از طرفی هم احساس میکردم حوریا رفتارش بامن عوض شده
آقای جلالی هم یه جورایی بدش نمیومد دامادی مثل اشکان گیرش بیاد البته رفتارش همیشه با عمو علی بهتر از بابای من بود .اون روز وقتی برگشتیم خونه به مامان گفتم : مامان تورو خدا راستشو بگو .تاحالا از علاقه من نسبت به حوریا به خاله چیزی گفتی یا نه !
مامان متعجب نگاهی به من انداخت و سوشو به علامت نه تکون داد .آخه احساس میکنم حوریا یه طوری شده .قبلنا اینجوری نبود .
کلافه و سردرگم راهی اتاق شدم و گوشیمو از روی پاتختی برداشتم و تلگرام حوریا رو باز کردم .با دیدن پروفایل حوریا چشام از فرط تعجب تا حد ممکن باز شد و گوشی تو دستم خشک شد .حوریا عکسی با موی باز و بلند و لبخند همیشگیش کنار یه رودخونه پروفایلش گذاشته بود همونجا عکسو ذخیره کردم و صدبار نگاهمو روی موهاش دوختم
2
پارت هفت 💛🌻

هرلحظه دلم بیشتر از قبل میتپید .ولی چیزی که ذهنمو درگیر کرده بود این بود ک حوریا هیچوقت اینجور عکسی پروفایلش نمیذاشت .تصمیم گرفتم دلو بزنم به دریا و بهش پیام بدم
سلام حوریا جان خوبی؟ خاله خوبه؟
پروفایلتو دیدم دلم برات تنگ شد عکس قشنگیه !
همچنان منتظر بودم تا جواب بده اما مثل اینکه آنلاین نبود و من بیخیال حوریا گوشی رو کناری گذاشتم چشمامو بستم .یهویی صدای نوتیف گوشی بلند شد و دستپاچه گوشی رو از روی میز برداشتم .با پیامک آرش رفیقم چشام غمگین شد و تا خواستم گوشی رو خاموش کنم دوباره صدای نوتیف تلگرام از پیوی  حوریا اومد وارد چت تلگرامش شدم .
سلام آقا کیان ممنون از لطفتون .ماهم خوبیم
این عکس قدیمیه مربوط به پارساله که دست جمعی رفته بودیم تفریح .
با لبخند براش نوشتم .ای کلک خب چرا همون پارسال پروفایل نذاشتی پس؟
استیکر خنده فرستاد و جوابی نداد .
دوباره براش نوشتم .بعد از ظهر بیا خونمون با مامانت
سین زد ولی جوابی نداد.
2
پارت هشت 💛🌻

چند روز بعد ....
تعطیلات نوروزی بود و قرار براین شد که بریم مسافرت .ازونجایی که معمولا مسافرت های دست جمعی میرفتیم .بابا از عمو علی هم خواست که ماروهمراهی کنه .عمو علی هم بعد از مشورت با خانواده رضایت خودشو به ما اعلام کرد و قرار بر این شد که همگی فردا صبح راه بیوفتیم .من هم وسایلامو جمع و جور کردم و انتظار دیدن حوریا رو داشتم .
مطمئن بودم خاله برای همفکری و برنامه ریزی مسافرت امشب میاد خونمون اما هرچقدر انتظار کشیدم بی فایده بودو خاله تنها به خونمون اومد
صبح روز بعد همه با ماشیناشون جلو در خونه ما جمع شدند و من با دیدن حوریا خودمو به ماشینشون رسوندم .با دیدن من چشماش خندون شد و بهش گفتم
سلام حوریا جان خوبی ؟
سلام آقا کیان شما چطوری ؟خاله خوبن؟
آره خوبن همگی .چیزی لازم نداری برات بخرم !
نه ممنون.
دستتو بیار حوریا .متعجب دستشو سمتم دراز کرد و من یه مشت آجیل ریختم کف دستش .با لبخند بهم گفت .آقا کیان وایسا .دیدم از تو کیف کوچیکش بهم پاستیل داد .و مثه بچهای دبستانی تقسیم خوراکیمونو انجام دادیم .اما ناخداآگاه اشکان از پشت سرم ظاهر شد و باحالت تمسخر به ما نگاه میکرد .و خودشو به اقای جلالی رسوند و احوال پرسی کرد و منو رسما نادیده گرفت .ته دلم گفتم .دارم برات آقااا اشکان
مقصدمون شمال بود و ماشین ها پشت سرهم به راه افتادیم .نزدیکای ظهر شده بود و قرار شد برای اتراق یه جایی رو انتخاب کنیم .اشکان سریع منقل رو راه انداخت و چایی گذاشت برامون .
1
پارت نه 💛🌻

منم لیست خریدرو از مامان گرفتم و تا خواستم برم حوریا گفت :میشه منم بیام باهات .از خدا خواسته بهش گفتم .چرا که نه .
و با صدای بلند طوری که اقای جلالی هم بشنوه فریاد زدم .خاله جان ،حوریا هم با من میاد خرید .نگران نباشین .ازون طرف صدای اقای جلالی رو میشنیدم که به بابا گفت : اتفاقا وقتی دخترم پیش کیانه بیشتر نگرانش میشم . و منم ته دلم برو بابای نثارش کردم و راه افتادم .
وارد پاساژ بزرگی شدیم و هرچی برای امروز نیاز بود رو خریدیم .هرازگاهی که من نگاهم بهش میوفتاد متوجه میشدم نگاهشو ازم میدزدید . آقایی پشت سرما ایستاده بود که تقریبا هیکلش دوبرابر ما بود و به حالت عصبانیت گفت: سد معبر نکنید برید کنار .
ناخداگاه دست حوریا رو کشیدم سمت خودم و گفتم خانومم بیا اینجا .و صورت حوریا مستقیم به قفسه سینم اصابت کرد .یه لحظه شکه شده تو بغلم بود و بعد آروم با دستاش به سینه ام فشار وارد کرد و خودشو عقب تر کشید .لحظه ایی نگاهمون بهم تلاقی کرد .و پقی زدیم زیر خنده .حوریا گفت آقا کیان چی گفتییی؟!
اصلا حواسم نبود .نمیدونم چرا اینجوری گفتم !
حوریا یه طوری شد و خودشو از بغلم بیرون کشید
اما من همچنان محو صورت زیبا و چشای قشنگ و براقش شده بودم .خریدهارو برداشتیم و از پاساژ زدیم بیرون .
1
Forwarded from پازل گمشده 🧩
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2 Ta ~ Musico.IR
Yousef Zamani ~ Musico.IR
مولانا – اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل داند و من🎧🥁
🎉1
دلا همنفسی میجوی که فکرت را بیاراید
دلا با خام دل منشین که جانت را کدر سازد