🎈 پارت ۲۶ 🎈
سر میز شام تمام حواسم پی طناز بود و اون بدون اینکه به من توجه کنه کاملاً راحت داشت غذاشو میخورد ولی من از طرز غذا خوردنش خوشم اومده بود.
اصلاً فکر میکنم هر کار طناز برای من جذاب جلوه میکرد اون واقعا لایق همچین تدارکاتی بود انگار با غذا خوردن اون، من جون میگرفتم همینطور ک تو نخش بودم بی مهابا ازش پرسیدم !
_تو تاحالا به کسی علاقمند بودی؟
تعجب کرد و سری به نشونه منفی تکون داد بعد ازم رو گرفت و به غذا ادامه داد
_خب اگه تا حالا به کسی علاقه نداشتی پس چرا خجالت میکشی؟
+ گفتم که نه.
_ میتونی پنهونش کنی اصلاً شاید به من مربوط نباشه و دیگه ادامه ندادم.
شام را در کنار هم به خوبی خوردیم ولی هنوز دلم میخواست بیشتر کنارش باشم و یه چیزایی رو ازش بدونم یه دفعه اون از من پرسید !
+شما برای ادامه تحصیل قصد مهاجرت دارید ؟
_نه چطور مگه ؟
+هیچی؛ آخه هرکس تو شرایط و موقعیت شما میبود قطعاً مهاجرت میکرد.
_ نه من علاقه چندانی برای زندگی به اونور آب ندارم . برای تحصیل و مسافرت دوست دارم برم کانادا ولی زندگی هرگز
فرصت خوبی پیداکرده بودم ک بحثو ادامه بدم و سوال پرسش هامو مطرح کنم .
متقابلاً ازش پرسیدم خانوادت کجان ؟ چرا اینجا اومدی !؟
و متوجه شدم چشماش پر اشک شد .
سر میز شام تمام حواسم پی طناز بود و اون بدون اینکه به من توجه کنه کاملاً راحت داشت غذاشو میخورد ولی من از طرز غذا خوردنش خوشم اومده بود.
اصلاً فکر میکنم هر کار طناز برای من جذاب جلوه میکرد اون واقعا لایق همچین تدارکاتی بود انگار با غذا خوردن اون، من جون میگرفتم همینطور ک تو نخش بودم بی مهابا ازش پرسیدم !
_تو تاحالا به کسی علاقمند بودی؟
تعجب کرد و سری به نشونه منفی تکون داد بعد ازم رو گرفت و به غذا ادامه داد
_خب اگه تا حالا به کسی علاقه نداشتی پس چرا خجالت میکشی؟
+ گفتم که نه.
_ میتونی پنهونش کنی اصلاً شاید به من مربوط نباشه و دیگه ادامه ندادم.
شام را در کنار هم به خوبی خوردیم ولی هنوز دلم میخواست بیشتر کنارش باشم و یه چیزایی رو ازش بدونم یه دفعه اون از من پرسید !
+شما برای ادامه تحصیل قصد مهاجرت دارید ؟
_نه چطور مگه ؟
+هیچی؛ آخه هرکس تو شرایط و موقعیت شما میبود قطعاً مهاجرت میکرد.
_ نه من علاقه چندانی برای زندگی به اونور آب ندارم . برای تحصیل و مسافرت دوست دارم برم کانادا ولی زندگی هرگز
فرصت خوبی پیداکرده بودم ک بحثو ادامه بدم و سوال پرسش هامو مطرح کنم .
متقابلاً ازش پرسیدم خانوادت کجان ؟ چرا اینجا اومدی !؟
و متوجه شدم چشماش پر اشک شد .
❤2👏2🥰1💘1
سلام دوستان عزیز روز پاییزتون بخیر 🍪☕️
ان شالله امروز پارتها رو تکمیل میکنم 🤗
ان شالله امروز پارتها رو تکمیل میکنم 🤗
🥰1👌1😍1💔1
امروز پارتهای اکلیلی داریم برای شمایی که منتظرتون گذاشتم [ 💖 =💕 +✨ ]
بابت تاخیر پارتها تصمیم گرفتم علاوه بر پارتهای هفتگی یه پارت هدیه هم قرار بدم 🥰
بابت تاخیر پارتها تصمیم گرفتم علاوه بر پارتهای هفتگی یه پارت هدیه هم قرار بدم 🥰
👍1🥰1👌1😍1
🎈 پارت ۲۷🎈
به صورتم نگاه کرد و با بغض گفت : من خواهر و برادری ندارم؛ تک فرزند بودم. پدر و مادرم هم از دنیا رفتن و عمرشونو دادن به شما .غم توی چشمای طناز منو به فکر فرو برد بهش تسلیت گفتم و بحث رو عوض کردم . وقتی بهش نگاه میکردم آرامش خاصی بهم منتقل میشد
بعد از شام به سمت پذیرایی رفتیم و با فاصلهای نسبتا نزدیک کنار هم نشستیم .یه موزیک بیکلام براش گذاشته بودم تا فضای دلنشینی رو ایجاد کنم . نمیدونم اون داشت کاملاً طبیعی رفتار میکرد یا من حس میکردم که رفتارش طبیعی نیست و خیلی بامن رودروایسی داشت
خیلی آروم و با ناز چشماشو باز و بسته میکرد با هر تکون پلکش. دلمو زیر و رو میکرد
برای جفتمون نوشیدنی آوردم اما در کمال ناباوری قبولش نکرد و ازم خواست که زیاد اصرار نکنم گفت تا حالا نوشیدنی نخورده و علاقهای هم نداره . یاد یگانه افتادم که همیشه از من میخواست براش نوشیدنی ببرم .و کلا اهل عشق و حال بود
بین طناز و یگانه زمین تا آسمون فرقها بود و من اینو به وضوح میدیدم
طناز از جاش بلند شد و شب بخیر گفت و میخاست بره که ازش خواستم بیشتر همراهی کنه و باهم یکم بیشتر صحبت کنیم .
با صحبت هایی که بینمون صورت گرفت بیشتر تونستم لبخند رو لباش بنشونم و از زیر زبونش حرف بکشم .اما بعد از یه ساعت خسته شده بود و دوباره بلند شد و من متوجه شدم الان وقت خداحافظیه که ناخداآگاه دستشو گرفتم و به چشماش خیره شدم.
+ طناز تو لایق بهترینایی بابت همه چی ممنونم.
_ آقا کامیار من که کاری نکردم تشکر برای چی ؟
شما کلی خودتونو به زحمت انداختین .
+تشکر به خاطر بودنته همین که هستی ممنونم طناز.
+ خجالت زده و با شتاب بهم گفت: ممنون آقا کامیار من باید برم دیگه .شب بخیر .
و بایه لبخند منو تنها گذاشت و رفت .
به صورتم نگاه کرد و با بغض گفت : من خواهر و برادری ندارم؛ تک فرزند بودم. پدر و مادرم هم از دنیا رفتن و عمرشونو دادن به شما .غم توی چشمای طناز منو به فکر فرو برد بهش تسلیت گفتم و بحث رو عوض کردم . وقتی بهش نگاه میکردم آرامش خاصی بهم منتقل میشد
بعد از شام به سمت پذیرایی رفتیم و با فاصلهای نسبتا نزدیک کنار هم نشستیم .یه موزیک بیکلام براش گذاشته بودم تا فضای دلنشینی رو ایجاد کنم . نمیدونم اون داشت کاملاً طبیعی رفتار میکرد یا من حس میکردم که رفتارش طبیعی نیست و خیلی بامن رودروایسی داشت
خیلی آروم و با ناز چشماشو باز و بسته میکرد با هر تکون پلکش. دلمو زیر و رو میکرد
برای جفتمون نوشیدنی آوردم اما در کمال ناباوری قبولش نکرد و ازم خواست که زیاد اصرار نکنم گفت تا حالا نوشیدنی نخورده و علاقهای هم نداره . یاد یگانه افتادم که همیشه از من میخواست براش نوشیدنی ببرم .و کلا اهل عشق و حال بود
بین طناز و یگانه زمین تا آسمون فرقها بود و من اینو به وضوح میدیدم
طناز از جاش بلند شد و شب بخیر گفت و میخاست بره که ازش خواستم بیشتر همراهی کنه و باهم یکم بیشتر صحبت کنیم .
با صحبت هایی که بینمون صورت گرفت بیشتر تونستم لبخند رو لباش بنشونم و از زیر زبونش حرف بکشم .اما بعد از یه ساعت خسته شده بود و دوباره بلند شد و من متوجه شدم الان وقت خداحافظیه که ناخداآگاه دستشو گرفتم و به چشماش خیره شدم.
+ طناز تو لایق بهترینایی بابت همه چی ممنونم.
_ آقا کامیار من که کاری نکردم تشکر برای چی ؟
شما کلی خودتونو به زحمت انداختین .
+تشکر به خاطر بودنته همین که هستی ممنونم طناز.
+ خجالت زده و با شتاب بهم گفت: ممنون آقا کامیار من باید برم دیگه .شب بخیر .
و بایه لبخند منو تنها گذاشت و رفت .
😍2❤1👍1🥰1
🎈 پارت ۲۸🎈
بعد از رفتن طناز منم پشت سرش به راه افتادم و تا در اتاقش همراهیش کردم اما اون متوجه من نبود که شپت سرشم . به شدت دلم میخواست بغلش کنم اما از اینکه دوباره از دستم ناراحت بشه میترسیدم. از اینکه به من احساسی نداشته باشه هم ترس داشتم. پشت در اتاقش ایستادم همینطور خیال بافی میکردم. شیطونه میگفت یهویی در اتاقو باز کن و برو داخل احساساتتو بهش بگو. بزار طناز بدونه چقدر دوسش داری اما از طرفی تا از احساسات اون نسبت به خودم مطمئن نبودم نمیتونستم اقدامی انجام بدم. موزیک آرومی توجهمو جلب کرد و متوجه شدم صدا از اتاق طناز میاد صدای آرامش بخش و لطیفی بود. صدای کالیمبا !؟
اما چطور ممکنه؟ طناز مینوازه؟
طناز تو واقعا پر از شگفتی ایی برای من.
بعد از رفتن طناز منم پشت سرش به راه افتادم و تا در اتاقش همراهیش کردم اما اون متوجه من نبود که شپت سرشم . به شدت دلم میخواست بغلش کنم اما از اینکه دوباره از دستم ناراحت بشه میترسیدم. از اینکه به من احساسی نداشته باشه هم ترس داشتم. پشت در اتاقش ایستادم همینطور خیال بافی میکردم. شیطونه میگفت یهویی در اتاقو باز کن و برو داخل احساساتتو بهش بگو. بزار طناز بدونه چقدر دوسش داری اما از طرفی تا از احساسات اون نسبت به خودم مطمئن نبودم نمیتونستم اقدامی انجام بدم. موزیک آرومی توجهمو جلب کرد و متوجه شدم صدا از اتاق طناز میاد صدای آرامش بخش و لطیفی بود. صدای کالیمبا !؟
اما چطور ممکنه؟ طناز مینوازه؟
طناز تو واقعا پر از شگفتی ایی برای من.
❤2👍1🥰1😍1
🎈 پارت ۲۹🎈
*طناز*
کم کم داشتیم به فصل پاییز نزدیک میشدیم و چند مدتی بود که از شام دونفره من با آقا کامیار میگذشت. من اونو بخشیده بودم و اون همچنان به من توجه و مهربونی میکرد با رفتارها و کارهای خاصش بهم میفهموند که دوست داره اطرافم باشه و باهام صحبت کنه هربار که پشت سرم ظاهر میشد دست و پامو گم میکردم و از پیشش سریع میرفتم وقتی پشت سرم میومد و میایستاد تپش قلب میگرفتم و رنگ از رخم میپرید حتی یه بار صدای نفس کشیدنشو میشنیدم و همین باعث هول زدگیم شده بود حتی جوری شده بود که دیگه روم نمیشد برم اتاقش و ازش درخواست کتاب بکنم یا در مورد چیزی ازش سوال بپرسم و سر بحث باز بشه. ترجیح میدادم اصلاً باهاش صحبت نکنم چون با هر بار دیدنش متوجه شدم داره خودش رو بهم نزدیک و نزدیکتر میکنه و این برای من مثل یک کابوس بود چون توی ذهنم یه چهارچوبی رو برای خودم قرار داده بودم . هاله ای بین ارباب و خدمه و همین باعث میشد تا من محتاطتر و سنجیدهتر رفتار کنم. اما تمام این کنارهگیریها فقط به منظور جلوگیری از ارتباط صمیمانه بود نه چیز دیگهای و من آقا کامیار رو واقعاً دوست داشتم اما خب نمیخاستم متوجه این دوست داشتن بشه چون مطمئن بودم ازین حس سواستفاده میکنه و درنهایت خیلی اتفاقا بین ما رخ میده .
*طناز*
کم کم داشتیم به فصل پاییز نزدیک میشدیم و چند مدتی بود که از شام دونفره من با آقا کامیار میگذشت. من اونو بخشیده بودم و اون همچنان به من توجه و مهربونی میکرد با رفتارها و کارهای خاصش بهم میفهموند که دوست داره اطرافم باشه و باهام صحبت کنه هربار که پشت سرم ظاهر میشد دست و پامو گم میکردم و از پیشش سریع میرفتم وقتی پشت سرم میومد و میایستاد تپش قلب میگرفتم و رنگ از رخم میپرید حتی یه بار صدای نفس کشیدنشو میشنیدم و همین باعث هول زدگیم شده بود حتی جوری شده بود که دیگه روم نمیشد برم اتاقش و ازش درخواست کتاب بکنم یا در مورد چیزی ازش سوال بپرسم و سر بحث باز بشه. ترجیح میدادم اصلاً باهاش صحبت نکنم چون با هر بار دیدنش متوجه شدم داره خودش رو بهم نزدیک و نزدیکتر میکنه و این برای من مثل یک کابوس بود چون توی ذهنم یه چهارچوبی رو برای خودم قرار داده بودم . هاله ای بین ارباب و خدمه و همین باعث میشد تا من محتاطتر و سنجیدهتر رفتار کنم. اما تمام این کنارهگیریها فقط به منظور جلوگیری از ارتباط صمیمانه بود نه چیز دیگهای و من آقا کامیار رو واقعاً دوست داشتم اما خب نمیخاستم متوجه این دوست داشتن بشه چون مطمئن بودم ازین حس سواستفاده میکنه و درنهایت خیلی اتفاقا بین ما رخ میده .
❤3👍1👌1
🎈 پارت ۳۰🎈
* کامیار*
اصلاً متوجه رفتارهای طناز نمیشم این دختر تمام حواسمو به خودش جلب میکنه یه سال از اومدنش گذشته و طی این یه سال عمارت کلی تغییر کرده طناز به گل و گیاه خیلی علاقه داره و تمام عمارت رو با گلدونهای خودش قشنگ و دلنشین کرده.مسئول مراقبت از گل ها خودشه و کسی جز اون به گل ها اهمیت نمیده .طناز کلی براشون وقت میذاره
این روزا گاهی اوقات وقتی راجع به چیزی ازش سوال میپرسم سریع جوابمو میده و از کنارم رد میشه مثل همین دیروز که خواستم اسم یه گل رو ازش بپرسم. اینقدر زود جواب داد که اصلاً متوجه نشدم چی گفت. خودشو به ساناز رسوند و باهاش مشغول صحبت شد .
گاهی اوقات پشت سرش میایستم و دلم میخواد بغلش کنم و یه بوس روی گردنش بزارم اما اصلاً جرئت این کارو ندارم ولی من انقدر تا حالا با طناز خیال بافی کردم که فقط توی خیالاتم اجازه این کارا رو باهاش دارم اما در واقعیت که بهش میرسم از من فراریه حتی دیگه مثل قبل هم با من صحبت نمیکنه.
نمیدونم دلیل این رفتار چیه اما همین رفتاراش هم برای من شیرینه و دلم میخواد هرچی سریعتر توجهشو جلب کنم و دلشو به دست بیارم .
* کامیار*
اصلاً متوجه رفتارهای طناز نمیشم این دختر تمام حواسمو به خودش جلب میکنه یه سال از اومدنش گذشته و طی این یه سال عمارت کلی تغییر کرده طناز به گل و گیاه خیلی علاقه داره و تمام عمارت رو با گلدونهای خودش قشنگ و دلنشین کرده.مسئول مراقبت از گل ها خودشه و کسی جز اون به گل ها اهمیت نمیده .طناز کلی براشون وقت میذاره
این روزا گاهی اوقات وقتی راجع به چیزی ازش سوال میپرسم سریع جوابمو میده و از کنارم رد میشه مثل همین دیروز که خواستم اسم یه گل رو ازش بپرسم. اینقدر زود جواب داد که اصلاً متوجه نشدم چی گفت. خودشو به ساناز رسوند و باهاش مشغول صحبت شد .
گاهی اوقات پشت سرش میایستم و دلم میخواد بغلش کنم و یه بوس روی گردنش بزارم اما اصلاً جرئت این کارو ندارم ولی من انقدر تا حالا با طناز خیال بافی کردم که فقط توی خیالاتم اجازه این کارا رو باهاش دارم اما در واقعیت که بهش میرسم از من فراریه حتی دیگه مثل قبل هم با من صحبت نمیکنه.
نمیدونم دلیل این رفتار چیه اما همین رفتاراش هم برای من شیرینه و دلم میخواد هرچی سریعتر توجهشو جلب کنم و دلشو به دست بیارم .
❤3👍1🥰1
🎈 پارت ۳۱🎈
*طناز*
+ ساناز باورم نمیشه آقا کامیار اینقدر هیز باشه هر وقت تو عمارت میبینمش از سر تا پامو چک میکنه قبلاً اینجوری نبود اما الانا همش دور و برم میپلکه و از هر دری صحبت میکنه. منو وادار میکنه باهاش صحبت کنم
_ ای وای طناز چرا راجع به آقا کامیار اینجوری صحبت میکنی؟ آقا کامیار خیلی هم متینه. اصلاً اینجوری که میگی نیست.
+ ساناز طرفداریشو نکن یکم دقت کن ببین حتی لحنشم با من فرق میکنه .
اکرم خانم : دخترا بیاین تو سالن
وقتی وارد پذیرایی شدیم آقا کامیار روی کاناپه نشسته بود و طبق معمول از سر تا پامو برانداز کرد با لبخند از روی کاناپه بلند شد و گفت خسته نباشین امروز خیلی کار کردین اینجا بشینین همگی کنار هم چای و عصرونه بخوریم .
سیروس خان و خانمشون هم ما رو به سمت میز تعارف کردند . کامیار از بغل دستم رد شد و یه چشمک ریز بهم زد که از خجالت آب شدم رفتم زمین. ساناز که کامیار رو زیر نظر داشت با آرنج دستش بهم کوبید و تو گوشم گفت : وای طناز راست میگیا بعدشم ریز ریز میخندید و منو وادار میکرد تا خندم بگیره. ساناز همیشه عاشقه کارآگاه بازی بود واسه همین خیلی راحت سوژه این شده بودم
*طناز*
+ ساناز باورم نمیشه آقا کامیار اینقدر هیز باشه هر وقت تو عمارت میبینمش از سر تا پامو چک میکنه قبلاً اینجوری نبود اما الانا همش دور و برم میپلکه و از هر دری صحبت میکنه. منو وادار میکنه باهاش صحبت کنم
_ ای وای طناز چرا راجع به آقا کامیار اینجوری صحبت میکنی؟ آقا کامیار خیلی هم متینه. اصلاً اینجوری که میگی نیست.
+ ساناز طرفداریشو نکن یکم دقت کن ببین حتی لحنشم با من فرق میکنه .
اکرم خانم : دخترا بیاین تو سالن
وقتی وارد پذیرایی شدیم آقا کامیار روی کاناپه نشسته بود و طبق معمول از سر تا پامو برانداز کرد با لبخند از روی کاناپه بلند شد و گفت خسته نباشین امروز خیلی کار کردین اینجا بشینین همگی کنار هم چای و عصرونه بخوریم .
سیروس خان و خانمشون هم ما رو به سمت میز تعارف کردند . کامیار از بغل دستم رد شد و یه چشمک ریز بهم زد که از خجالت آب شدم رفتم زمین. ساناز که کامیار رو زیر نظر داشت با آرنج دستش بهم کوبید و تو گوشم گفت : وای طناز راست میگیا بعدشم ریز ریز میخندید و منو وادار میکرد تا خندم بگیره. ساناز همیشه عاشقه کارآگاه بازی بود واسه همین خیلی راحت سوژه این شده بودم
❤3👍1🥰1
🎈 پارت ۳۲ 🎈
*کامیار *
اینطوری نمیشد و من باید هر طور که بود طناز رو به سمت خودم میکشوندم که هر لحظه و هرجا کنارم باشه تصمیم گرفتم به خانوادهام بگم طناز دیگه تو آشپزخانه کار نکنه.و در نوشتن پایان نامهام به من کمک کنه. مادرم روی حرف من چیزی نگفت ولی تعجب کرد که چرا طناز رو برای انجام این کار انتخاب کردم. منم بهشون گفتم چون طناز به کتابخونی و مطالعه علاقه داره مطمئناً میتونه تو این زمینه به من کمک کنه
اونروز وقتی که عصرانه همگی دور هم جمع شدیم به طناز نگاه کردم و گفتم از فردا تو دیگه تو آشپزخانه کار نمیکنی.و باید بیای اتاق من و تو نوشتن مقاله و پایاننامهام به من کمک کنی
با تعجب منو نگاه کرد و گفت: جان ؟! من؟!
با لبخند بهش گفتم آره . جبران میکنم واست
طناز شتاب زده جواب داد اکرم خانم این روزا پادرد هستن . باید به اکرم خانم رسیدگی کنم بنده ی خدا نمیتونن از پس همه کارا بر بیان ساناز با لبخند منظور داری پرید وسط حرفمون و گفت آقا کامیار شما نگران نباشین من به اکرم خانم کمک میکنم طناز میاد با شما کمک کنه
ته دلم یه تشکر جانانه از ساناز کردم و انقدر خوشحال شدم که از فردا طناز کنار خودمه و اونو به خودم نزدیک میکنم.
صبح روز بعد وقتی از حموم بیرون شدم یه لباس ساده و شیک پوشیدم یه صندلی نزدیک صندلی میز کارم گذاشتم.
وقتی که طناز وارد اتاق شد با کلی خجالتو تکرار تعارف روی صندلی نشست منم بهش موضوع رو توضیح دادم و و راجع به مقاله و پایان نامه باهاش صحبت کردم و قراره که روی چه موضوعی کار کنم .
*کامیار *
اینطوری نمیشد و من باید هر طور که بود طناز رو به سمت خودم میکشوندم که هر لحظه و هرجا کنارم باشه تصمیم گرفتم به خانوادهام بگم طناز دیگه تو آشپزخانه کار نکنه.و در نوشتن پایان نامهام به من کمک کنه. مادرم روی حرف من چیزی نگفت ولی تعجب کرد که چرا طناز رو برای انجام این کار انتخاب کردم. منم بهشون گفتم چون طناز به کتابخونی و مطالعه علاقه داره مطمئناً میتونه تو این زمینه به من کمک کنه
اونروز وقتی که عصرانه همگی دور هم جمع شدیم به طناز نگاه کردم و گفتم از فردا تو دیگه تو آشپزخانه کار نمیکنی.و باید بیای اتاق من و تو نوشتن مقاله و پایاننامهام به من کمک کنی
با تعجب منو نگاه کرد و گفت: جان ؟! من؟!
با لبخند بهش گفتم آره . جبران میکنم واست
طناز شتاب زده جواب داد اکرم خانم این روزا پادرد هستن . باید به اکرم خانم رسیدگی کنم بنده ی خدا نمیتونن از پس همه کارا بر بیان ساناز با لبخند منظور داری پرید وسط حرفمون و گفت آقا کامیار شما نگران نباشین من به اکرم خانم کمک میکنم طناز میاد با شما کمک کنه
ته دلم یه تشکر جانانه از ساناز کردم و انقدر خوشحال شدم که از فردا طناز کنار خودمه و اونو به خودم نزدیک میکنم.
صبح روز بعد وقتی از حموم بیرون شدم یه لباس ساده و شیک پوشیدم یه صندلی نزدیک صندلی میز کارم گذاشتم.
وقتی که طناز وارد اتاق شد با کلی خجالتو تکرار تعارف روی صندلی نشست منم بهش موضوع رو توضیح دادم و و راجع به مقاله و پایان نامه باهاش صحبت کردم و قراره که روی چه موضوعی کار کنم .
❤3🥰1👌1
🎈 پارت ۳۳🎈
بعد از چند روزی که از اومدن طناز به اتاق من میگذشت؛ به بهانههای مختلف خودمو بهش نزدیک میکردم یا هرسری قسمتی از بدنش رو لمس میکردم .گاهی اوقات زیر چشمی نگاه کردنهای من باعث معذب بودن طناز میشد
ومن واقعا خوشم میومد. وقتی که نگاهمون با هم تلاقی میکرد خودش رو با چیز دیگهای مشغول میکرد و به حواس پرتی میزد .
یک شب گفتم طناز دوست داری پیانو یاد بگیری؟ یهویی چشماش برق زدن و با ذوق و تعجب به من گفت : من؟! میتونم واقعا !؟
_گفتم : طناز دوست داری یا نه؟
+ معلومه که آره
_پس پاشو بیا پیش من
+آخه این وقت شب؟
_ آره چرا که نه !
+خوب الان دیر وقته باشه یه تایم دیگه
_ خانم خانما چقدر ناز میارن
انگار با حرفم قانع شدو بعد سمتم اومد و کنارم نشست
بعد شروع کردم به نواختن و همینطور آروم که مینواختم براش توضیح میدادم .
طنازهم با شوق و ذوق تماشا میکرد و بعدش جاهای خودمون رو با هم عوض کردیم اون روی صندلی نشست و من پشت سرش قرار گرفتم دستامو گذاشتم روی صندلی و همینطورکه باهاش صحبت میکردم طناز آروم موهاش رو از دور گردنش پس زدم بعد دستامو دور گردنش حلقه کردم و کنار گوشش آهسته گفتم طناز تو بینظیری .
نفسش رو تو سینه حبس کرد و حینی کشید و لرز خفیفی بهش دست داد از روی صندلی بلند شد و همونطور که پشت به من ایستاده بود گفت: میخوام برم کافیه. مانعش شدم و از پشت بغلش کردم بعد به سمت خودم چرخوندمش.و با نگاه خیره کننده ایی گفتم طناز تو امشب جایی نمیری !
+آقا کامیار من خستم لطفاً اجازه بدین برم اتاقم _میشه انقدر لفظ آقا کامیار رو به کار نبری
+ نمیشه آقا کامیار بین من و شما یه تفاوت بزرگی هست
_تفاوتها برای من مهم نیستند
+ اما برای من خیلی مهمه آقا کامیار
_ از آخر بهش گفتم طناز چرا انقدر دوست داری از من دوری کنی مگه من بهت بدی کردم؟
همین توجه کردنها باعث شده که تو از من از فراری باشی . درسته ؟ درست میگم ؟!
طناز خودش رو از بغلم بیرون کشید و به سمت در اتاق رفت همین که دستگیره در رو پایین کشید متوجه شد که در رو قفل کرده بودم به سمت من برگشت و با نگاهش به من خواهش میکرد که از اتاق بیرون بشه
بعد از چند روزی که از اومدن طناز به اتاق من میگذشت؛ به بهانههای مختلف خودمو بهش نزدیک میکردم یا هرسری قسمتی از بدنش رو لمس میکردم .گاهی اوقات زیر چشمی نگاه کردنهای من باعث معذب بودن طناز میشد
ومن واقعا خوشم میومد. وقتی که نگاهمون با هم تلاقی میکرد خودش رو با چیز دیگهای مشغول میکرد و به حواس پرتی میزد .
یک شب گفتم طناز دوست داری پیانو یاد بگیری؟ یهویی چشماش برق زدن و با ذوق و تعجب به من گفت : من؟! میتونم واقعا !؟
_گفتم : طناز دوست داری یا نه؟
+ معلومه که آره
_پس پاشو بیا پیش من
+آخه این وقت شب؟
_ آره چرا که نه !
+خوب الان دیر وقته باشه یه تایم دیگه
_ خانم خانما چقدر ناز میارن
انگار با حرفم قانع شدو بعد سمتم اومد و کنارم نشست
بعد شروع کردم به نواختن و همینطور آروم که مینواختم براش توضیح میدادم .
طنازهم با شوق و ذوق تماشا میکرد و بعدش جاهای خودمون رو با هم عوض کردیم اون روی صندلی نشست و من پشت سرش قرار گرفتم دستامو گذاشتم روی صندلی و همینطورکه باهاش صحبت میکردم طناز آروم موهاش رو از دور گردنش پس زدم بعد دستامو دور گردنش حلقه کردم و کنار گوشش آهسته گفتم طناز تو بینظیری .
نفسش رو تو سینه حبس کرد و حینی کشید و لرز خفیفی بهش دست داد از روی صندلی بلند شد و همونطور که پشت به من ایستاده بود گفت: میخوام برم کافیه. مانعش شدم و از پشت بغلش کردم بعد به سمت خودم چرخوندمش.و با نگاه خیره کننده ایی گفتم طناز تو امشب جایی نمیری !
+آقا کامیار من خستم لطفاً اجازه بدین برم اتاقم _میشه انقدر لفظ آقا کامیار رو به کار نبری
+ نمیشه آقا کامیار بین من و شما یه تفاوت بزرگی هست
_تفاوتها برای من مهم نیستند
+ اما برای من خیلی مهمه آقا کامیار
_ از آخر بهش گفتم طناز چرا انقدر دوست داری از من دوری کنی مگه من بهت بدی کردم؟
همین توجه کردنها باعث شده که تو از من از فراری باشی . درسته ؟ درست میگم ؟!
طناز خودش رو از بغلم بیرون کشید و به سمت در اتاق رفت همین که دستگیره در رو پایین کشید متوجه شد که در رو قفل کرده بودم به سمت من برگشت و با نگاهش به من خواهش میکرد که از اتاق بیرون بشه
🔥4❤1
🎈 پارت ۳۴🎈
طناز خودش رو از بغلم بیرون کشید و به سمت در اتاق رفت همین که دستگیره رو پایین کشید متوجه شد که درو قفل کرده بودم و به سمت من برگشت. با نگاهش به من خواهش میکرد که از اتاق بیرون بشه. من دقیقاً پشت سرش قرار گرفته بودم دو تا دستامو کنار سرش به دیوار چسبوندم و لبم رو به لباش نزدیک کردمو نفس داغمو توی صورتش پخش کردم آروم چشماشو بسته بود میگفت آقا کامیار نه .
دو تا مشتش رو روی قفسه سینهام قرار داده بود و داشت سعی میکرد منو هول بده
+ خواهش میکنم بذارید برم آقا کامیار
ولی من اصلاً حالیم نبود دلم نمیخواست این لحظه رو از دست بدم بدنم داغ شده بود.
لبامو روی لباش چسبوندم و بعد در یه حرکت خیلی سریع سرم رو توی گردنش جا دادم و گردنشو گاز گرفتم طناز تند تند نفس میزد و با دست پسم زد اما فایدهای نداشت چون این دل واموندم بدجور آتیشی شده بود و با هر حرکتش داغتر و داغتر میشد
طناز مقاومت شدیدی میکرد و من متوجه شدم که پیشونیش خیس عرقه
فکر میکردم اونم دوستم داره اما خجالتش این اجازه رو بهش نمیده من دیگه طاقت نداشتم این همه دوری رو تحمل کنم و خیلی وقت بود که از علاقه خودم طناز رو با خبر کرده بودم اون میدونست که دوست داشتن من واقعیه .
دست انداختم دور کمرشو بردمش سمت تخت که جیغ بلندی کشید و گفت :
طناز خودش رو از بغلم بیرون کشید و به سمت در اتاق رفت همین که دستگیره رو پایین کشید متوجه شد که درو قفل کرده بودم و به سمت من برگشت. با نگاهش به من خواهش میکرد که از اتاق بیرون بشه. من دقیقاً پشت سرش قرار گرفته بودم دو تا دستامو کنار سرش به دیوار چسبوندم و لبم رو به لباش نزدیک کردمو نفس داغمو توی صورتش پخش کردم آروم چشماشو بسته بود میگفت آقا کامیار نه .
دو تا مشتش رو روی قفسه سینهام قرار داده بود و داشت سعی میکرد منو هول بده
+ خواهش میکنم بذارید برم آقا کامیار
ولی من اصلاً حالیم نبود دلم نمیخواست این لحظه رو از دست بدم بدنم داغ شده بود.
لبامو روی لباش چسبوندم و بعد در یه حرکت خیلی سریع سرم رو توی گردنش جا دادم و گردنشو گاز گرفتم طناز تند تند نفس میزد و با دست پسم زد اما فایدهای نداشت چون این دل واموندم بدجور آتیشی شده بود و با هر حرکتش داغتر و داغتر میشد
طناز مقاومت شدیدی میکرد و من متوجه شدم که پیشونیش خیس عرقه
فکر میکردم اونم دوستم داره اما خجالتش این اجازه رو بهش نمیده من دیگه طاقت نداشتم این همه دوری رو تحمل کنم و خیلی وقت بود که از علاقه خودم طناز رو با خبر کرده بودم اون میدونست که دوست داشتن من واقعیه .
دست انداختم دور کمرشو بردمش سمت تخت که جیغ بلندی کشید و گفت :
🔥3😁3❤1
🎈 پارت ۳۵🎈
دست انداختم دور کمرشو بردمش سمت تخت که جیغ بلندی کشید و گفت : بس کن دیگه داری حالمو بهم میزنی .
اما انگار گوشام چیزی نمیشنید و سعی کردم روی تخت دراز بکشه اون همچنان مقاومت میکرد تا اینکه دست و پاشو محکم گرفتم و اون تقلا میکرد تا خودشو از زیرم بیرون بکشه اما هیچ فایده ایی نداشت.
طناز اجازه بده این عشق کار خودشو بکنه و سرمو محکم رو قفسه سینش چسبوندم که ناگهان طناز با یه حرکت خیلی سریع خودشو خم کرد با سرش کوبید به فرق سرم سرم گیج رفت و کنارش افتادم .صدای گریه طناز منو از حالت گیجی بیرون کشید و دلم به رحم اومد"
+طناز چرا گریه میکنی؟
_خیلی مضخرفی کامیار .تو معلومه داشتی باهام چیکار میکردی ؟
+طناز گریه نکن من طاقت اشکاتو ندارم
_آره جون خودت راست میگی .درو باز کن میخام برم .
+نه ... جایی نمیری امشب باید پیشم باشی.
_من حتی یه لحظه ام اینجا نمیمونم.
+اذیتم نکن طناز دیدی که به خاطرت ادامه ندادم
_اگه به خاطر من میبود ک حتی نباید بهم دست درازی میکردی.من این حرکات و رفتارا رو متوجه نمیشم ؟ اصلا حق نداشتی منو بی عزت کنی
اونوقت متوجه شدم و سرمو پایین انداختم و گفتم .طناز قصدم این نبود من هرکاری میکنم تا دلتو بدست بیارم من میخام مال خودم باشی .همونطور ک من خیلی وقته مال تو شدم دیگه اصلا کامیار سابق نیستم من فقط به عشق تو زنده ام
_هه تو فکر کردی من عروسک و بازیچه تو ام؟
+طناز این حرفو نزن تو قرار نیس بازیچه من بشی
دست انداختم دور کمرشو بردمش سمت تخت که جیغ بلندی کشید و گفت : بس کن دیگه داری حالمو بهم میزنی .
اما انگار گوشام چیزی نمیشنید و سعی کردم روی تخت دراز بکشه اون همچنان مقاومت میکرد تا اینکه دست و پاشو محکم گرفتم و اون تقلا میکرد تا خودشو از زیرم بیرون بکشه اما هیچ فایده ایی نداشت.
طناز اجازه بده این عشق کار خودشو بکنه و سرمو محکم رو قفسه سینش چسبوندم که ناگهان طناز با یه حرکت خیلی سریع خودشو خم کرد با سرش کوبید به فرق سرم سرم گیج رفت و کنارش افتادم .صدای گریه طناز منو از حالت گیجی بیرون کشید و دلم به رحم اومد"
+طناز چرا گریه میکنی؟
_خیلی مضخرفی کامیار .تو معلومه داشتی باهام چیکار میکردی ؟
+طناز گریه نکن من طاقت اشکاتو ندارم
_آره جون خودت راست میگی .درو باز کن میخام برم .
+نه ... جایی نمیری امشب باید پیشم باشی.
_من حتی یه لحظه ام اینجا نمیمونم.
+اذیتم نکن طناز دیدی که به خاطرت ادامه ندادم
_اگه به خاطر من میبود ک حتی نباید بهم دست درازی میکردی.من این حرکات و رفتارا رو متوجه نمیشم ؟ اصلا حق نداشتی منو بی عزت کنی
اونوقت متوجه شدم و سرمو پایین انداختم و گفتم .طناز قصدم این نبود من هرکاری میکنم تا دلتو بدست بیارم من میخام مال خودم باشی .همونطور ک من خیلی وقته مال تو شدم دیگه اصلا کامیار سابق نیستم من فقط به عشق تو زنده ام
_هه تو فکر کردی من عروسک و بازیچه تو ام؟
+طناز این حرفو نزن تو قرار نیس بازیچه من بشی
🔥2🥰2❤1👍1
سلام دوستان عزیزم عصر پاییزیتون بخیر🙋🏻♀
امیدوارم همیشه حال دلتون خوب باشه و روزگار بر وفق مرادتون🪻🫐
بابت تاخیر در پارتها عذرخواهم 🫠
این روزا سرم شلوغه و نمیرسم براتون پارت بزارم .ان شالله تا آخر هفته پارتهای جذاب و قشنگی خواهیم داشت و قراره یه سری اتفاقات جالب رقم بخوره .😈🔥
اگه تا اینجا از رمان خوشتون اومده لینک رو در اختیار دوستان و گروهاتون به اشتراک بزارین😻🫶🏼
امیدوارم همیشه حال دلتون خوب باشه و روزگار بر وفق مرادتون🪻🫐
بابت تاخیر در پارتها عذرخواهم 🫠
این روزا سرم شلوغه و نمیرسم براتون پارت بزارم .ان شالله تا آخر هفته پارتهای جذاب و قشنگی خواهیم داشت و قراره یه سری اتفاقات جالب رقم بخوره .😈🔥
اگه تا اینجا از رمان خوشتون اومده لینک رو در اختیار دوستان و گروهاتون به اشتراک بزارین😻🫶🏼
👍2😍2❤1🥰1