🎈 پارت ۲۱🎈
* کامیار*
چند روزی از ماجرا میگذشت و من همش تو فکر بودم. به فکر یگانه به فکر طناز به فکر ساعت گم شده. خلاصه ذهنم درگیر بود
یگانه فرار کرده بود اما چشم تو چشم شدن با طناز خیلی برام مشکل شده بود
ما وضع مالی خوبی داشتیم اما هیچ وقت با چیزایی که داشتم کسی رو اذیت نمیکردم به هیچکس فخر فروشی نمیکردم
پدرم همیشه با زیر دستاش به خوبی رفتار میکرد و میگفت :چرخ فلک دائم در حال چرخشه . بد نکن تا بد نبینی
اون روز تا عصر از اتاقم بیرون نشدم و وقتی که خیلی گشنگی به من فشار آورد و صدای قارو قورش بلند شده بود رفتم طبقه پایین تا یه چیزی بخورم.
با دیدن طناز که توی آشپزخونه مشغول به کار بود چشمام برق زد به سمتش رفتم سلام کردم اما سری تکون داد و از پیشم رفت میدونستم هنوزم از دستم ناراحته و به ناچار روی میز نشستم و اکرم خانوم برام غذا آورد روی میز گذاشت و من مشغول خوردن شدم وقتی که غذام تموم شد دنبال طناز رفتم تا باهاش صحبت کنم همین که بهش رسیدم با جسارت بهش نگاه کردم و گفتم بابت رفتارهای اخیرم ازت معذرت میخوام من نمیدونستم کار تو نبوده
بی مهابا با جدیت گفت: آقای محترم من برای پدرتون کار میکنم و همیشه بهشون وفادار هم میمونم هیچکس حق نداره به من بیاحترامی کنه و تهمت ناروا بهم بزنه تا زمانی که سیروس خان ازم بخان اینجا میمونم و تا زمانی که شما اینجایین ازتون راهمو دور نگه میدارم تا حرفهایی که سزاوارم نیست رو نشنوم .
روز خوش آقا کامیار .🤙
* کامیار*
چند روزی از ماجرا میگذشت و من همش تو فکر بودم. به فکر یگانه به فکر طناز به فکر ساعت گم شده. خلاصه ذهنم درگیر بود
یگانه فرار کرده بود اما چشم تو چشم شدن با طناز خیلی برام مشکل شده بود
ما وضع مالی خوبی داشتیم اما هیچ وقت با چیزایی که داشتم کسی رو اذیت نمیکردم به هیچکس فخر فروشی نمیکردم
پدرم همیشه با زیر دستاش به خوبی رفتار میکرد و میگفت :چرخ فلک دائم در حال چرخشه . بد نکن تا بد نبینی
اون روز تا عصر از اتاقم بیرون نشدم و وقتی که خیلی گشنگی به من فشار آورد و صدای قارو قورش بلند شده بود رفتم طبقه پایین تا یه چیزی بخورم.
با دیدن طناز که توی آشپزخونه مشغول به کار بود چشمام برق زد به سمتش رفتم سلام کردم اما سری تکون داد و از پیشم رفت میدونستم هنوزم از دستم ناراحته و به ناچار روی میز نشستم و اکرم خانوم برام غذا آورد روی میز گذاشت و من مشغول خوردن شدم وقتی که غذام تموم شد دنبال طناز رفتم تا باهاش صحبت کنم همین که بهش رسیدم با جسارت بهش نگاه کردم و گفتم بابت رفتارهای اخیرم ازت معذرت میخوام من نمیدونستم کار تو نبوده
بی مهابا با جدیت گفت: آقای محترم من برای پدرتون کار میکنم و همیشه بهشون وفادار هم میمونم هیچکس حق نداره به من بیاحترامی کنه و تهمت ناروا بهم بزنه تا زمانی که سیروس خان ازم بخان اینجا میمونم و تا زمانی که شما اینجایین ازتون راهمو دور نگه میدارم تا حرفهایی که سزاوارم نیست رو نشنوم .
روز خوش آقا کامیار .🤙
❤3👍1🥰1😍1
🎈 پارت ۲۲🎈
تقریبا چند روز بعدش هم به همین منوال گذشت و من هر لحظه به طناز فکر میکردم داشتم دیوونه میشدم
نمیدونم یه جورایی ذهنمو درگیر خودش کرده بود و طور دیگهای بهش نگاه میکردم یا شایدم بهتره بگم وقتی بهش نگاه میکردم حالم بهتر بود با اینکه میدونستم اون اصلاً از من خوشش نمیاد شاید اگه این اتفاقات بین ما نمیافتاد هیچ وقت زیباییهای طناز برای من جلوه نمیکرد و من با اون یگانه احمق در ارتباط میبودم
مظلومیت طناز برای من طوری شده بود که حتی دلم نمیخواست اینجا کار کنه و فقط به عنوان یه مهمون تو عمارت بمونه اما نمیدونستم چه جوری باید جلوی کار کردنش رو بگیرم جوری که متوجه نشه . گاهی اوقات خدمههای دیگرو میفرستادم تا کارای طناز رو انجام بدن و الکی به طناز چیزای دیگه میسپردم ک راحتر و آسون تر باشه
و دلم میخاست این روزا کمتر خسته بشه
دو سه باری توی باغ دیدمش وخواستم سمتش برم که اکرم خانم صداش زد
و باعث شد طناز از اونجا بره شاید همین فکر کردن زیاد به طناز باعث شده بود تا تمایلاتی بهش پیدا کنم اگرم موقعیتی بود ک من طناز رو میدیدم بی تفاوت از کنارم رد میشد و یه نیم نگاهی هم نمینداخت و این رفتارهاش منو آزار میدادن
تا اینکه تصمیم گرفتم براش یه نامه بنویسم و بزارم تو اتاقش .
تقریبا چند روز بعدش هم به همین منوال گذشت و من هر لحظه به طناز فکر میکردم داشتم دیوونه میشدم
نمیدونم یه جورایی ذهنمو درگیر خودش کرده بود و طور دیگهای بهش نگاه میکردم یا شایدم بهتره بگم وقتی بهش نگاه میکردم حالم بهتر بود با اینکه میدونستم اون اصلاً از من خوشش نمیاد شاید اگه این اتفاقات بین ما نمیافتاد هیچ وقت زیباییهای طناز برای من جلوه نمیکرد و من با اون یگانه احمق در ارتباط میبودم
مظلومیت طناز برای من طوری شده بود که حتی دلم نمیخواست اینجا کار کنه و فقط به عنوان یه مهمون تو عمارت بمونه اما نمیدونستم چه جوری باید جلوی کار کردنش رو بگیرم جوری که متوجه نشه . گاهی اوقات خدمههای دیگرو میفرستادم تا کارای طناز رو انجام بدن و الکی به طناز چیزای دیگه میسپردم ک راحتر و آسون تر باشه
و دلم میخاست این روزا کمتر خسته بشه
دو سه باری توی باغ دیدمش وخواستم سمتش برم که اکرم خانم صداش زد
و باعث شد طناز از اونجا بره شاید همین فکر کردن زیاد به طناز باعث شده بود تا تمایلاتی بهش پیدا کنم اگرم موقعیتی بود ک من طناز رو میدیدم بی تفاوت از کنارم رد میشد و یه نیم نگاهی هم نمینداخت و این رفتارهاش منو آزار میدادن
تا اینکه تصمیم گرفتم براش یه نامه بنویسم و بزارم تو اتاقش .
❤3👍1🥰1💘1
🎈 پارت ۲۳🎈
*کامیار*
هنوزم نمیدونم چرا توی اون نامه اونو به یه شام دونفره دعوت کردم یعنی نه اینکه نخواسته باشم اما فکر میکنم بازم طناز جواب رد بده خیلی دختر مغروریه شایدم همین مغرور بودنشه که منو به خودش جذب کرده خلاصه نامه رو از زیر در اتاقش رد کردم به امید اینکه با این شام بتونم بیشتر باهاش وقت بگذرونم و از دلش در بیارم
فردای اون روز همونطور که فکرش رو میکردم جواب نامه رو داخل کتاب گذاشته بود .تا کتابو برداشتم کاغذ از داخلش بیرون افتاد .
نامه رو ک باز کردم از دست خط طناز تعجب کردم من خودم اصلاً دست خط خوبی نداشتم ولی دست خط طناز عالی بود
با خوندن نامش به این نتیجه رسیدم که هنوزم ازم دلخوره اما دعوت شام رو پذیرفته و من خیلی خوشحال شدم.
*کامیار*
هنوزم نمیدونم چرا توی اون نامه اونو به یه شام دونفره دعوت کردم یعنی نه اینکه نخواسته باشم اما فکر میکنم بازم طناز جواب رد بده خیلی دختر مغروریه شایدم همین مغرور بودنشه که منو به خودش جذب کرده خلاصه نامه رو از زیر در اتاقش رد کردم به امید اینکه با این شام بتونم بیشتر باهاش وقت بگذرونم و از دلش در بیارم
فردای اون روز همونطور که فکرش رو میکردم جواب نامه رو داخل کتاب گذاشته بود .تا کتابو برداشتم کاغذ از داخلش بیرون افتاد .
نامه رو ک باز کردم از دست خط طناز تعجب کردم من خودم اصلاً دست خط خوبی نداشتم ولی دست خط طناز عالی بود
با خوندن نامش به این نتیجه رسیدم که هنوزم ازم دلخوره اما دعوت شام رو پذیرفته و من خیلی خوشحال شدم.
❤2🥰1💘1
🎈 پارت ۲۴ 🎈
*طناز *
هنوز تو شوک بودم و نمیدونستم چرا این پیشنهاد رو قبول کردم آقا کامیار ازم خواسته بود که منو به یه شام دعوت کنه و منم ناباورانه پذیرفتم اولش فکر کردم که قراره بریم بیرون
اما بعد متوجه شدم تمام کارکنا و خدمه هارو فرستاده بود بیرون
و برای شام دونفره خودش میز رو آماده کرده بود چون از صبح مشغول بود تو آشپزخونه یه جورایی این کارش خیلی برام جالب بود؛ خوشم اومد مثلاً با این رفتار میخواست بهم بفهمونه من شخص مهمی ام و یا میخواست بهم بفهمونه که اونم از این کارا بلده نمیدونم اما هرچی بود من هنوز ازش دلخور بودم
یهو به ساعت نگاه کردم و دیدم زمان داره از دستم در میره .و باید هرچی سریعتر خودمو آماده کنم در کمدو باز کردم جز چند تا لباس معمولی چیزی به چشم نمیخورد رفتم سراغ اون دو تا لباسی که سیروس خان برای منو ساناز به عنوان هدیه خریده بودن.
پیراهن گلبهی رنگ رو انتخاب کردم که تا حالا نپوشیده بودمش با یه آرایش ملیح روی صورتم نشوندم و راهی پلهها شدم
انقدر استرس داشتم که دستام عرق کرده بود نمیدونستم قراره امشب چی بشه کمی هم معذب بودم از اینکه قراره دو نفره تنها باشیم توی عمارت و از منظور کامیار نسبت به خودم خبر نداشتم
*طناز *
هنوز تو شوک بودم و نمیدونستم چرا این پیشنهاد رو قبول کردم آقا کامیار ازم خواسته بود که منو به یه شام دعوت کنه و منم ناباورانه پذیرفتم اولش فکر کردم که قراره بریم بیرون
اما بعد متوجه شدم تمام کارکنا و خدمه هارو فرستاده بود بیرون
و برای شام دونفره خودش میز رو آماده کرده بود چون از صبح مشغول بود تو آشپزخونه یه جورایی این کارش خیلی برام جالب بود؛ خوشم اومد مثلاً با این رفتار میخواست بهم بفهمونه من شخص مهمی ام و یا میخواست بهم بفهمونه که اونم از این کارا بلده نمیدونم اما هرچی بود من هنوز ازش دلخور بودم
یهو به ساعت نگاه کردم و دیدم زمان داره از دستم در میره .و باید هرچی سریعتر خودمو آماده کنم در کمدو باز کردم جز چند تا لباس معمولی چیزی به چشم نمیخورد رفتم سراغ اون دو تا لباسی که سیروس خان برای منو ساناز به عنوان هدیه خریده بودن.
پیراهن گلبهی رنگ رو انتخاب کردم که تا حالا نپوشیده بودمش با یه آرایش ملیح روی صورتم نشوندم و راهی پلهها شدم
انقدر استرس داشتم که دستام عرق کرده بود نمیدونستم قراره امشب چی بشه کمی هم معذب بودم از اینکه قراره دو نفره تنها باشیم توی عمارت و از منظور کامیار نسبت به خودم خبر نداشتم
❤3🥰1🎉1
🎈 پارت ۲۵🎈
*کامیار*
با دیدن طناز روی پله ها خشکم زد چون اصولاً طناز همیشه معمولی بود و به خودش نمیرسید .و امشب خیلی تغییر کرده بود و زیباییش چند برابر شده بود شاید هم من اینطور فکر میکردم
وقتی که بهم نزدیک شد با دست به طرف میز تعارفش کردم میز غذا رو که دید با تعجب به نشانه تشکّر سری تکون داد و لبخند زد . صندلی رو براش عقب کشیدم تا بشینه وقتی ک نشست منم مقابلش نشستم و شمع های رو میزو روشن کردم .غذاها و دسرهای متفاوتی درست کرده بودم هرچند کمک های پنهانی اکرم خانوم هم بود و بهش سپرده بودم خبرش جایی درز نکنه .چون دوس داشتم طناز فکر کنه خودم همه تدارکارت رو دیدم
بهش خیره شده بودم و ناخداگاه چشماش به چشمام برخورد کرد و متوجه شد از قبل زیر نظرم بوده .کمی هول شده و در ثانیه بحثو باز کردم .
+چقدر دست خط زیبایی داشتی طناز !
_ممنون نظر لطفتونه
+کلاس خط میرفتی یا تمرین میکردی؟
_ نه هیچکدوم .خانواده ما یه خانواده معمولی بودن و تا حالا جز مدرسه کلاس دیگه ایی نرفتم .
+اما دست خط شما اینو نمیگفتااا؟😊
میگفت حداقل معلم خطاطی هستی
لبخند کنج لبش نشست و سرشو انداخت پایین
_آقا کامیار چیزی نبوده ک .
+نه نه تو واقعا شگفت زده ام میکنی من هنوزم مزه اون کیک شکلاتی زیر زبونمه .
اهل هنر و کتاب هم که هستی .پس اون دست خط باید مال بانویی به زیبایی تو باشه 😉
یه چشمک حواله اش کردم که بیشتر خجالتش بدم .حقیقتا از خجالت کشیدناش خیلی خوشم میومد .
*کامیار*
با دیدن طناز روی پله ها خشکم زد چون اصولاً طناز همیشه معمولی بود و به خودش نمیرسید .و امشب خیلی تغییر کرده بود و زیباییش چند برابر شده بود شاید هم من اینطور فکر میکردم
وقتی که بهم نزدیک شد با دست به طرف میز تعارفش کردم میز غذا رو که دید با تعجب به نشانه تشکّر سری تکون داد و لبخند زد . صندلی رو براش عقب کشیدم تا بشینه وقتی ک نشست منم مقابلش نشستم و شمع های رو میزو روشن کردم .غذاها و دسرهای متفاوتی درست کرده بودم هرچند کمک های پنهانی اکرم خانوم هم بود و بهش سپرده بودم خبرش جایی درز نکنه .چون دوس داشتم طناز فکر کنه خودم همه تدارکارت رو دیدم
بهش خیره شده بودم و ناخداگاه چشماش به چشمام برخورد کرد و متوجه شد از قبل زیر نظرم بوده .کمی هول شده و در ثانیه بحثو باز کردم .
+چقدر دست خط زیبایی داشتی طناز !
_ممنون نظر لطفتونه
+کلاس خط میرفتی یا تمرین میکردی؟
_ نه هیچکدوم .خانواده ما یه خانواده معمولی بودن و تا حالا جز مدرسه کلاس دیگه ایی نرفتم .
+اما دست خط شما اینو نمیگفتااا؟😊
میگفت حداقل معلم خطاطی هستی
لبخند کنج لبش نشست و سرشو انداخت پایین
_آقا کامیار چیزی نبوده ک .
+نه نه تو واقعا شگفت زده ام میکنی من هنوزم مزه اون کیک شکلاتی زیر زبونمه .
اهل هنر و کتاب هم که هستی .پس اون دست خط باید مال بانویی به زیبایی تو باشه 😉
یه چشمک حواله اش کردم که بیشتر خجالتش بدم .حقیقتا از خجالت کشیدناش خیلی خوشم میومد .
❤2👌2🥰1💘1
🎈 پارت ۲۶ 🎈
سر میز شام تمام حواسم پی طناز بود و اون بدون اینکه به من توجه کنه کاملاً راحت داشت غذاشو میخورد ولی من از طرز غذا خوردنش خوشم اومده بود.
اصلاً فکر میکنم هر کار طناز برای من جذاب جلوه میکرد اون واقعا لایق همچین تدارکاتی بود انگار با غذا خوردن اون، من جون میگرفتم همینطور ک تو نخش بودم بی مهابا ازش پرسیدم !
_تو تاحالا به کسی علاقمند بودی؟
تعجب کرد و سری به نشونه منفی تکون داد بعد ازم رو گرفت و به غذا ادامه داد
_خب اگه تا حالا به کسی علاقه نداشتی پس چرا خجالت میکشی؟
+ گفتم که نه.
_ میتونی پنهونش کنی اصلاً شاید به من مربوط نباشه و دیگه ادامه ندادم.
شام را در کنار هم به خوبی خوردیم ولی هنوز دلم میخواست بیشتر کنارش باشم و یه چیزایی رو ازش بدونم یه دفعه اون از من پرسید !
+شما برای ادامه تحصیل قصد مهاجرت دارید ؟
_نه چطور مگه ؟
+هیچی؛ آخه هرکس تو شرایط و موقعیت شما میبود قطعاً مهاجرت میکرد.
_ نه من علاقه چندانی برای زندگی به اونور آب ندارم . برای تحصیل و مسافرت دوست دارم برم کانادا ولی زندگی هرگز
فرصت خوبی پیداکرده بودم ک بحثو ادامه بدم و سوال پرسش هامو مطرح کنم .
متقابلاً ازش پرسیدم خانوادت کجان ؟ چرا اینجا اومدی !؟
و متوجه شدم چشماش پر اشک شد .
سر میز شام تمام حواسم پی طناز بود و اون بدون اینکه به من توجه کنه کاملاً راحت داشت غذاشو میخورد ولی من از طرز غذا خوردنش خوشم اومده بود.
اصلاً فکر میکنم هر کار طناز برای من جذاب جلوه میکرد اون واقعا لایق همچین تدارکاتی بود انگار با غذا خوردن اون، من جون میگرفتم همینطور ک تو نخش بودم بی مهابا ازش پرسیدم !
_تو تاحالا به کسی علاقمند بودی؟
تعجب کرد و سری به نشونه منفی تکون داد بعد ازم رو گرفت و به غذا ادامه داد
_خب اگه تا حالا به کسی علاقه نداشتی پس چرا خجالت میکشی؟
+ گفتم که نه.
_ میتونی پنهونش کنی اصلاً شاید به من مربوط نباشه و دیگه ادامه ندادم.
شام را در کنار هم به خوبی خوردیم ولی هنوز دلم میخواست بیشتر کنارش باشم و یه چیزایی رو ازش بدونم یه دفعه اون از من پرسید !
+شما برای ادامه تحصیل قصد مهاجرت دارید ؟
_نه چطور مگه ؟
+هیچی؛ آخه هرکس تو شرایط و موقعیت شما میبود قطعاً مهاجرت میکرد.
_ نه من علاقه چندانی برای زندگی به اونور آب ندارم . برای تحصیل و مسافرت دوست دارم برم کانادا ولی زندگی هرگز
فرصت خوبی پیداکرده بودم ک بحثو ادامه بدم و سوال پرسش هامو مطرح کنم .
متقابلاً ازش پرسیدم خانوادت کجان ؟ چرا اینجا اومدی !؟
و متوجه شدم چشماش پر اشک شد .
❤2👏2🥰1💘1
سلام دوستان عزیز روز پاییزتون بخیر 🍪☕️
ان شالله امروز پارتها رو تکمیل میکنم 🤗
ان شالله امروز پارتها رو تکمیل میکنم 🤗
🥰1👌1😍1💔1
امروز پارتهای اکلیلی داریم برای شمایی که منتظرتون گذاشتم [ 💖 =💕 +✨ ]
بابت تاخیر پارتها تصمیم گرفتم علاوه بر پارتهای هفتگی یه پارت هدیه هم قرار بدم 🥰
بابت تاخیر پارتها تصمیم گرفتم علاوه بر پارتهای هفتگی یه پارت هدیه هم قرار بدم 🥰
👍1🥰1👌1😍1
🎈 پارت ۲۷🎈
به صورتم نگاه کرد و با بغض گفت : من خواهر و برادری ندارم؛ تک فرزند بودم. پدر و مادرم هم از دنیا رفتن و عمرشونو دادن به شما .غم توی چشمای طناز منو به فکر فرو برد بهش تسلیت گفتم و بحث رو عوض کردم . وقتی بهش نگاه میکردم آرامش خاصی بهم منتقل میشد
بعد از شام به سمت پذیرایی رفتیم و با فاصلهای نسبتا نزدیک کنار هم نشستیم .یه موزیک بیکلام براش گذاشته بودم تا فضای دلنشینی رو ایجاد کنم . نمیدونم اون داشت کاملاً طبیعی رفتار میکرد یا من حس میکردم که رفتارش طبیعی نیست و خیلی بامن رودروایسی داشت
خیلی آروم و با ناز چشماشو باز و بسته میکرد با هر تکون پلکش. دلمو زیر و رو میکرد
برای جفتمون نوشیدنی آوردم اما در کمال ناباوری قبولش نکرد و ازم خواست که زیاد اصرار نکنم گفت تا حالا نوشیدنی نخورده و علاقهای هم نداره . یاد یگانه افتادم که همیشه از من میخواست براش نوشیدنی ببرم .و کلا اهل عشق و حال بود
بین طناز و یگانه زمین تا آسمون فرقها بود و من اینو به وضوح میدیدم
طناز از جاش بلند شد و شب بخیر گفت و میخاست بره که ازش خواستم بیشتر همراهی کنه و باهم یکم بیشتر صحبت کنیم .
با صحبت هایی که بینمون صورت گرفت بیشتر تونستم لبخند رو لباش بنشونم و از زیر زبونش حرف بکشم .اما بعد از یه ساعت خسته شده بود و دوباره بلند شد و من متوجه شدم الان وقت خداحافظیه که ناخداآگاه دستشو گرفتم و به چشماش خیره شدم.
+ طناز تو لایق بهترینایی بابت همه چی ممنونم.
_ آقا کامیار من که کاری نکردم تشکر برای چی ؟
شما کلی خودتونو به زحمت انداختین .
+تشکر به خاطر بودنته همین که هستی ممنونم طناز.
+ خجالت زده و با شتاب بهم گفت: ممنون آقا کامیار من باید برم دیگه .شب بخیر .
و بایه لبخند منو تنها گذاشت و رفت .
به صورتم نگاه کرد و با بغض گفت : من خواهر و برادری ندارم؛ تک فرزند بودم. پدر و مادرم هم از دنیا رفتن و عمرشونو دادن به شما .غم توی چشمای طناز منو به فکر فرو برد بهش تسلیت گفتم و بحث رو عوض کردم . وقتی بهش نگاه میکردم آرامش خاصی بهم منتقل میشد
بعد از شام به سمت پذیرایی رفتیم و با فاصلهای نسبتا نزدیک کنار هم نشستیم .یه موزیک بیکلام براش گذاشته بودم تا فضای دلنشینی رو ایجاد کنم . نمیدونم اون داشت کاملاً طبیعی رفتار میکرد یا من حس میکردم که رفتارش طبیعی نیست و خیلی بامن رودروایسی داشت
خیلی آروم و با ناز چشماشو باز و بسته میکرد با هر تکون پلکش. دلمو زیر و رو میکرد
برای جفتمون نوشیدنی آوردم اما در کمال ناباوری قبولش نکرد و ازم خواست که زیاد اصرار نکنم گفت تا حالا نوشیدنی نخورده و علاقهای هم نداره . یاد یگانه افتادم که همیشه از من میخواست براش نوشیدنی ببرم .و کلا اهل عشق و حال بود
بین طناز و یگانه زمین تا آسمون فرقها بود و من اینو به وضوح میدیدم
طناز از جاش بلند شد و شب بخیر گفت و میخاست بره که ازش خواستم بیشتر همراهی کنه و باهم یکم بیشتر صحبت کنیم .
با صحبت هایی که بینمون صورت گرفت بیشتر تونستم لبخند رو لباش بنشونم و از زیر زبونش حرف بکشم .اما بعد از یه ساعت خسته شده بود و دوباره بلند شد و من متوجه شدم الان وقت خداحافظیه که ناخداآگاه دستشو گرفتم و به چشماش خیره شدم.
+ طناز تو لایق بهترینایی بابت همه چی ممنونم.
_ آقا کامیار من که کاری نکردم تشکر برای چی ؟
شما کلی خودتونو به زحمت انداختین .
+تشکر به خاطر بودنته همین که هستی ممنونم طناز.
+ خجالت زده و با شتاب بهم گفت: ممنون آقا کامیار من باید برم دیگه .شب بخیر .
و بایه لبخند منو تنها گذاشت و رفت .
😍2❤1👍1🥰1
🎈 پارت ۲۸🎈
بعد از رفتن طناز منم پشت سرش به راه افتادم و تا در اتاقش همراهیش کردم اما اون متوجه من نبود که شپت سرشم . به شدت دلم میخواست بغلش کنم اما از اینکه دوباره از دستم ناراحت بشه میترسیدم. از اینکه به من احساسی نداشته باشه هم ترس داشتم. پشت در اتاقش ایستادم همینطور خیال بافی میکردم. شیطونه میگفت یهویی در اتاقو باز کن و برو داخل احساساتتو بهش بگو. بزار طناز بدونه چقدر دوسش داری اما از طرفی تا از احساسات اون نسبت به خودم مطمئن نبودم نمیتونستم اقدامی انجام بدم. موزیک آرومی توجهمو جلب کرد و متوجه شدم صدا از اتاق طناز میاد صدای آرامش بخش و لطیفی بود. صدای کالیمبا !؟
اما چطور ممکنه؟ طناز مینوازه؟
طناز تو واقعا پر از شگفتی ایی برای من.
بعد از رفتن طناز منم پشت سرش به راه افتادم و تا در اتاقش همراهیش کردم اما اون متوجه من نبود که شپت سرشم . به شدت دلم میخواست بغلش کنم اما از اینکه دوباره از دستم ناراحت بشه میترسیدم. از اینکه به من احساسی نداشته باشه هم ترس داشتم. پشت در اتاقش ایستادم همینطور خیال بافی میکردم. شیطونه میگفت یهویی در اتاقو باز کن و برو داخل احساساتتو بهش بگو. بزار طناز بدونه چقدر دوسش داری اما از طرفی تا از احساسات اون نسبت به خودم مطمئن نبودم نمیتونستم اقدامی انجام بدم. موزیک آرومی توجهمو جلب کرد و متوجه شدم صدا از اتاق طناز میاد صدای آرامش بخش و لطیفی بود. صدای کالیمبا !؟
اما چطور ممکنه؟ طناز مینوازه؟
طناز تو واقعا پر از شگفتی ایی برای من.
❤2👍1🥰1😍1
🎈 پارت ۲۹🎈
*طناز*
کم کم داشتیم به فصل پاییز نزدیک میشدیم و چند مدتی بود که از شام دونفره من با آقا کامیار میگذشت. من اونو بخشیده بودم و اون همچنان به من توجه و مهربونی میکرد با رفتارها و کارهای خاصش بهم میفهموند که دوست داره اطرافم باشه و باهام صحبت کنه هربار که پشت سرم ظاهر میشد دست و پامو گم میکردم و از پیشش سریع میرفتم وقتی پشت سرم میومد و میایستاد تپش قلب میگرفتم و رنگ از رخم میپرید حتی یه بار صدای نفس کشیدنشو میشنیدم و همین باعث هول زدگیم شده بود حتی جوری شده بود که دیگه روم نمیشد برم اتاقش و ازش درخواست کتاب بکنم یا در مورد چیزی ازش سوال بپرسم و سر بحث باز بشه. ترجیح میدادم اصلاً باهاش صحبت نکنم چون با هر بار دیدنش متوجه شدم داره خودش رو بهم نزدیک و نزدیکتر میکنه و این برای من مثل یک کابوس بود چون توی ذهنم یه چهارچوبی رو برای خودم قرار داده بودم . هاله ای بین ارباب و خدمه و همین باعث میشد تا من محتاطتر و سنجیدهتر رفتار کنم. اما تمام این کنارهگیریها فقط به منظور جلوگیری از ارتباط صمیمانه بود نه چیز دیگهای و من آقا کامیار رو واقعاً دوست داشتم اما خب نمیخاستم متوجه این دوست داشتن بشه چون مطمئن بودم ازین حس سواستفاده میکنه و درنهایت خیلی اتفاقا بین ما رخ میده .
*طناز*
کم کم داشتیم به فصل پاییز نزدیک میشدیم و چند مدتی بود که از شام دونفره من با آقا کامیار میگذشت. من اونو بخشیده بودم و اون همچنان به من توجه و مهربونی میکرد با رفتارها و کارهای خاصش بهم میفهموند که دوست داره اطرافم باشه و باهام صحبت کنه هربار که پشت سرم ظاهر میشد دست و پامو گم میکردم و از پیشش سریع میرفتم وقتی پشت سرم میومد و میایستاد تپش قلب میگرفتم و رنگ از رخم میپرید حتی یه بار صدای نفس کشیدنشو میشنیدم و همین باعث هول زدگیم شده بود حتی جوری شده بود که دیگه روم نمیشد برم اتاقش و ازش درخواست کتاب بکنم یا در مورد چیزی ازش سوال بپرسم و سر بحث باز بشه. ترجیح میدادم اصلاً باهاش صحبت نکنم چون با هر بار دیدنش متوجه شدم داره خودش رو بهم نزدیک و نزدیکتر میکنه و این برای من مثل یک کابوس بود چون توی ذهنم یه چهارچوبی رو برای خودم قرار داده بودم . هاله ای بین ارباب و خدمه و همین باعث میشد تا من محتاطتر و سنجیدهتر رفتار کنم. اما تمام این کنارهگیریها فقط به منظور جلوگیری از ارتباط صمیمانه بود نه چیز دیگهای و من آقا کامیار رو واقعاً دوست داشتم اما خب نمیخاستم متوجه این دوست داشتن بشه چون مطمئن بودم ازین حس سواستفاده میکنه و درنهایت خیلی اتفاقا بین ما رخ میده .
❤3👍1👌1
🎈 پارت ۳۰🎈
* کامیار*
اصلاً متوجه رفتارهای طناز نمیشم این دختر تمام حواسمو به خودش جلب میکنه یه سال از اومدنش گذشته و طی این یه سال عمارت کلی تغییر کرده طناز به گل و گیاه خیلی علاقه داره و تمام عمارت رو با گلدونهای خودش قشنگ و دلنشین کرده.مسئول مراقبت از گل ها خودشه و کسی جز اون به گل ها اهمیت نمیده .طناز کلی براشون وقت میذاره
این روزا گاهی اوقات وقتی راجع به چیزی ازش سوال میپرسم سریع جوابمو میده و از کنارم رد میشه مثل همین دیروز که خواستم اسم یه گل رو ازش بپرسم. اینقدر زود جواب داد که اصلاً متوجه نشدم چی گفت. خودشو به ساناز رسوند و باهاش مشغول صحبت شد .
گاهی اوقات پشت سرش میایستم و دلم میخواد بغلش کنم و یه بوس روی گردنش بزارم اما اصلاً جرئت این کارو ندارم ولی من انقدر تا حالا با طناز خیال بافی کردم که فقط توی خیالاتم اجازه این کارا رو باهاش دارم اما در واقعیت که بهش میرسم از من فراریه حتی دیگه مثل قبل هم با من صحبت نمیکنه.
نمیدونم دلیل این رفتار چیه اما همین رفتاراش هم برای من شیرینه و دلم میخواد هرچی سریعتر توجهشو جلب کنم و دلشو به دست بیارم .
* کامیار*
اصلاً متوجه رفتارهای طناز نمیشم این دختر تمام حواسمو به خودش جلب میکنه یه سال از اومدنش گذشته و طی این یه سال عمارت کلی تغییر کرده طناز به گل و گیاه خیلی علاقه داره و تمام عمارت رو با گلدونهای خودش قشنگ و دلنشین کرده.مسئول مراقبت از گل ها خودشه و کسی جز اون به گل ها اهمیت نمیده .طناز کلی براشون وقت میذاره
این روزا گاهی اوقات وقتی راجع به چیزی ازش سوال میپرسم سریع جوابمو میده و از کنارم رد میشه مثل همین دیروز که خواستم اسم یه گل رو ازش بپرسم. اینقدر زود جواب داد که اصلاً متوجه نشدم چی گفت. خودشو به ساناز رسوند و باهاش مشغول صحبت شد .
گاهی اوقات پشت سرش میایستم و دلم میخواد بغلش کنم و یه بوس روی گردنش بزارم اما اصلاً جرئت این کارو ندارم ولی من انقدر تا حالا با طناز خیال بافی کردم که فقط توی خیالاتم اجازه این کارا رو باهاش دارم اما در واقعیت که بهش میرسم از من فراریه حتی دیگه مثل قبل هم با من صحبت نمیکنه.
نمیدونم دلیل این رفتار چیه اما همین رفتاراش هم برای من شیرینه و دلم میخواد هرچی سریعتر توجهشو جلب کنم و دلشو به دست بیارم .
❤3👍1🥰1
🎈 پارت ۳۱🎈
*طناز*
+ ساناز باورم نمیشه آقا کامیار اینقدر هیز باشه هر وقت تو عمارت میبینمش از سر تا پامو چک میکنه قبلاً اینجوری نبود اما الانا همش دور و برم میپلکه و از هر دری صحبت میکنه. منو وادار میکنه باهاش صحبت کنم
_ ای وای طناز چرا راجع به آقا کامیار اینجوری صحبت میکنی؟ آقا کامیار خیلی هم متینه. اصلاً اینجوری که میگی نیست.
+ ساناز طرفداریشو نکن یکم دقت کن ببین حتی لحنشم با من فرق میکنه .
اکرم خانم : دخترا بیاین تو سالن
وقتی وارد پذیرایی شدیم آقا کامیار روی کاناپه نشسته بود و طبق معمول از سر تا پامو برانداز کرد با لبخند از روی کاناپه بلند شد و گفت خسته نباشین امروز خیلی کار کردین اینجا بشینین همگی کنار هم چای و عصرونه بخوریم .
سیروس خان و خانمشون هم ما رو به سمت میز تعارف کردند . کامیار از بغل دستم رد شد و یه چشمک ریز بهم زد که از خجالت آب شدم رفتم زمین. ساناز که کامیار رو زیر نظر داشت با آرنج دستش بهم کوبید و تو گوشم گفت : وای طناز راست میگیا بعدشم ریز ریز میخندید و منو وادار میکرد تا خندم بگیره. ساناز همیشه عاشقه کارآگاه بازی بود واسه همین خیلی راحت سوژه این شده بودم
*طناز*
+ ساناز باورم نمیشه آقا کامیار اینقدر هیز باشه هر وقت تو عمارت میبینمش از سر تا پامو چک میکنه قبلاً اینجوری نبود اما الانا همش دور و برم میپلکه و از هر دری صحبت میکنه. منو وادار میکنه باهاش صحبت کنم
_ ای وای طناز چرا راجع به آقا کامیار اینجوری صحبت میکنی؟ آقا کامیار خیلی هم متینه. اصلاً اینجوری که میگی نیست.
+ ساناز طرفداریشو نکن یکم دقت کن ببین حتی لحنشم با من فرق میکنه .
اکرم خانم : دخترا بیاین تو سالن
وقتی وارد پذیرایی شدیم آقا کامیار روی کاناپه نشسته بود و طبق معمول از سر تا پامو برانداز کرد با لبخند از روی کاناپه بلند شد و گفت خسته نباشین امروز خیلی کار کردین اینجا بشینین همگی کنار هم چای و عصرونه بخوریم .
سیروس خان و خانمشون هم ما رو به سمت میز تعارف کردند . کامیار از بغل دستم رد شد و یه چشمک ریز بهم زد که از خجالت آب شدم رفتم زمین. ساناز که کامیار رو زیر نظر داشت با آرنج دستش بهم کوبید و تو گوشم گفت : وای طناز راست میگیا بعدشم ریز ریز میخندید و منو وادار میکرد تا خندم بگیره. ساناز همیشه عاشقه کارآگاه بازی بود واسه همین خیلی راحت سوژه این شده بودم
❤3👍1🥰1