🎈 پارت ۵۹🎈
مقابل آیینه ایستادم و سعی کردم به خاطر پدرو مادرمم که شده لبخند بزنم.
اونا هیچ گناهی ندارن و دوست نداشتم اونارو به خطار شرایط پیش اومده نگران و ناراحت کنم
کامیار آبروی منو جلوی خانوادم برد .حالا نمیدونستم راجبم چی فکر میکنن .من چه تعریفایی از کامیار کرده بودم و همش نقش برآب شد .زمان همینطور به سرعت داشت میگذشت و من یک لحظه هم از فکر کامیار بیرون نمیومدم
به خاطر کامیار حس عذاب وجدان شدیدی داشتم .که من دیوانه چقدر راحت خودمو در اختیارش گذاشتم و اون ازم سواستفاده کرد .
وارد پذیرایی شدم و متوجه شدم بابا و مامان داشتن راجب مسافرت رفتن صحبت میکردن. وقتی بابا منو دید .گفت: بیا بابا جان اینجا بشین .بیا که قراره برنامه سفر بچینیم دخترم
بهت زده به فکر فرو رفتم و چیزی به ذهنم نمیرسید که بیان کنم .
یکدفعه مامان گفت: عزیزم از فکرای بیخود بیا بیرون .چیزی نشده که اینجوری غمبرک زدی .ما برنامه سفر چیندیم حال و هوامون عوض بشه .منو پدرت خیلی وقته مسافرت نرفتیم .همش درگیر کار بودیم و شرایط خوبی نداشتیم .
مامان راست میگفت : من میدونستم این مسافرت رو اونا به خاطر من در نظر گرفته بودن دوست نداشتن منو تو این شرایط و حال روحی ببینن .
واسه همین نمیتونستم به خاطر کامیار عوضی ذوق بابا مامانمو کور کنم واسه همین پیشنهادشونو پذیرفتم
بابا گفت: هرچی کم و کسر داری رو لیست کن تا قبل سفر برات محیا کنم .
و مامان یک چشمک بهم زد و با لبخند اضافه کرد : عزیزم مطمئن باش بهت خوش میگذره
مقابل آیینه ایستادم و سعی کردم به خاطر پدرو مادرمم که شده لبخند بزنم.
اونا هیچ گناهی ندارن و دوست نداشتم اونارو به خطار شرایط پیش اومده نگران و ناراحت کنم
کامیار آبروی منو جلوی خانوادم برد .حالا نمیدونستم راجبم چی فکر میکنن .من چه تعریفایی از کامیار کرده بودم و همش نقش برآب شد .زمان همینطور به سرعت داشت میگذشت و من یک لحظه هم از فکر کامیار بیرون نمیومدم
به خاطر کامیار حس عذاب وجدان شدیدی داشتم .که من دیوانه چقدر راحت خودمو در اختیارش گذاشتم و اون ازم سواستفاده کرد .
وارد پذیرایی شدم و متوجه شدم بابا و مامان داشتن راجب مسافرت رفتن صحبت میکردن. وقتی بابا منو دید .گفت: بیا بابا جان اینجا بشین .بیا که قراره برنامه سفر بچینیم دخترم
بهت زده به فکر فرو رفتم و چیزی به ذهنم نمیرسید که بیان کنم .
یکدفعه مامان گفت: عزیزم از فکرای بیخود بیا بیرون .چیزی نشده که اینجوری غمبرک زدی .ما برنامه سفر چیندیم حال و هوامون عوض بشه .منو پدرت خیلی وقته مسافرت نرفتیم .همش درگیر کار بودیم و شرایط خوبی نداشتیم .
مامان راست میگفت : من میدونستم این مسافرت رو اونا به خاطر من در نظر گرفته بودن دوست نداشتن منو تو این شرایط و حال روحی ببینن .
واسه همین نمیتونستم به خاطر کامیار عوضی ذوق بابا مامانمو کور کنم واسه همین پیشنهادشونو پذیرفتم
بابا گفت: هرچی کم و کسر داری رو لیست کن تا قبل سفر برات محیا کنم .
و مامان یک چشمک بهم زد و با لبخند اضافه کرد : عزیزم مطمئن باش بهت خوش میگذره
❤2👍2
🎈 پارت ۶۰🎈
*اکرم خانوم*
ساناز ، ساناز دختر بیا اینجا یکم باهم صحبت کنیم دلم پوسید تو این خونه .
_جانم اکرم خانوم ؟
+ساناز خیلی دلم گرفته ! خیلی هم دلتنگ طناز شدم .واقعا دختر خوبی بود دوسش داشتم
خیلی بهش عادت کرده بودم
_اکرم خانوم بخدا منم دقیقا مثل شمام .دلم میخاد این تلفن لعنتی رو بردارم زنگ بزنم به طناز همه حقیقتو بهش بگم .
+ ساناز مادر یک وقت اینکارو نکنی بدبخت میشیم آقا کامیار صلاح ندونستن ماچیزی بگیم
_ولی اکرم خانوم آقا کامیار باید حداقل خداحافظی میکرد میرفت .حداقل فکر و خیال طناز راحت میشد
+ نمیدونم بخدا ولی در هرصورت خیلی حالش بد بود شاید توان خداحافظی رو نداشت .
اون حتی امیدی به زندگی نداشت و فقط میخاست هرچی زودتر اقدام کنه به رفتن تا حتی شده یه روز بیشتر زندگی کنه ❤️🩹
*اکرم خانوم*
ساناز ، ساناز دختر بیا اینجا یکم باهم صحبت کنیم دلم پوسید تو این خونه .
_جانم اکرم خانوم ؟
+ساناز خیلی دلم گرفته ! خیلی هم دلتنگ طناز شدم .واقعا دختر خوبی بود دوسش داشتم
خیلی بهش عادت کرده بودم
_اکرم خانوم بخدا منم دقیقا مثل شمام .دلم میخاد این تلفن لعنتی رو بردارم زنگ بزنم به طناز همه حقیقتو بهش بگم .
+ ساناز مادر یک وقت اینکارو نکنی بدبخت میشیم آقا کامیار صلاح ندونستن ماچیزی بگیم
_ولی اکرم خانوم آقا کامیار باید حداقل خداحافظی میکرد میرفت .حداقل فکر و خیال طناز راحت میشد
+ نمیدونم بخدا ولی در هرصورت خیلی حالش بد بود شاید توان خداحافظی رو نداشت .
اون حتی امیدی به زندگی نداشت و فقط میخاست هرچی زودتر اقدام کنه به رفتن تا حتی شده یه روز بیشتر زندگی کنه ❤️🩹
❤1
🎈 پارت ۶۱🎈
* طناز *
موقعی که مسافرت بودیم مامان کلی سوغاتی برای دوستا و همکارا خریده بودن و قرار بود از طرف من بهشون هدیه بدن .و رابطه های دوستانه جدیدی برای من بوجود بیاد .مامان زن زیرکی بود .به همین وسیله میخاست من راه های ارتباطیمو با بقیه بیشتر کنم و از تنهایی دربیام
مسافرت خیلی بهم خوش گذشت و من در طول تمام مدت عشق مامان بابامو تحسین میکردم .و رفتار اونا خیلی برای من با ارزش بود .
کنارشون احساس امنیت میکردم .محبت واقعی و از ته دل ، اعتمادی که نسبت به من داشتن و تموم رفتارای ریز و درشتی که در برخورد با من میکردند خیلی باعث خوشحالی من بود که همچین مادرو پدری دارم .
از رفتن کامیار خیلی گذشته بود و نسبت به قبل زیاد بهش فکر نمیکردم اما حسرتی ته دلم بود که چرا نشد حرفامو بهش بزنم .
چرا برای عشقی که بینمون بود و رابطه ایی که باهم نداشتیم ارزش قائل نشدتا حرفای منم بشنوه بعد بزاره بره .
* طناز *
موقعی که مسافرت بودیم مامان کلی سوغاتی برای دوستا و همکارا خریده بودن و قرار بود از طرف من بهشون هدیه بدن .و رابطه های دوستانه جدیدی برای من بوجود بیاد .مامان زن زیرکی بود .به همین وسیله میخاست من راه های ارتباطیمو با بقیه بیشتر کنم و از تنهایی دربیام
مسافرت خیلی بهم خوش گذشت و من در طول تمام مدت عشق مامان بابامو تحسین میکردم .و رفتار اونا خیلی برای من با ارزش بود .
کنارشون احساس امنیت میکردم .محبت واقعی و از ته دل ، اعتمادی که نسبت به من داشتن و تموم رفتارای ریز و درشتی که در برخورد با من میکردند خیلی باعث خوشحالی من بود که همچین مادرو پدری دارم .
از رفتن کامیار خیلی گذشته بود و نسبت به قبل زیاد بهش فکر نمیکردم اما حسرتی ته دلم بود که چرا نشد حرفامو بهش بزنم .
چرا برای عشقی که بینمون بود و رابطه ایی که باهم نداشتیم ارزش قائل نشدتا حرفای منم بشنوه بعد بزاره بره .
❤1
🎈 پارت ۶۲ 🎈
داشتم کمد لباسامو مرتب میکردم که یکدفعه متوجه شدم از پایین سرو صدای بلندی شنیده میشد یکم که گوش دادم فهمیدم صدای دعواست .خودمو از اتاق بیرون انداختم و سراسیمه روی پله ها ظاهر شدم .دلم آشوبی به پا شده بود و از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم .
بابا با اخم سمت پله ها اومد و من قلبم با شدت خودشو به در و دیوار میکوبید .
گفت: طناز همین حالا برو اتاقت .تو نباید اینجا باشی
گفتم: چرا بابا جان مگه چیکار کردم ؟؟
همین که بهت گفتم ، برو اتاقت و بیرون نشو .
یکدفعه کامیار با دست گل از پشت سر بابا ظاهر شد و مقابلم قرار گرفت .
قلبم از دورن فشرده شد و سرم سوت میکشید .
باور نمیکردم کامیار اومده باشه
زمان متوقف شد و نگاه منو کامیار بهم گره خورد
احساستم غیر قابل توصیف بود .احساس خشم، احساس ترک شدن، احساس تنفر .و متاسفانه احساس دلتنگی شدیددد
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از پله ها با درموندگی پایین اومدم .
انگار صدای مامانو بابامو نمیشنیدم .و فقط منتظر یک صحبت از جانب کامیار بودم .
ولی اونم لال شده بود و فقط نگاه میکرد
بابا سرش فریاد کشید و گفت : آقای محترم ما همین حالا از اینجا برو بیرون .هرحرفی بود بهت زدم .دیگه هم موندت اینجا فایده ایی نداره .
کامیار هم نیم نگاهی به من انداخت و در جواب بابا گفت : من با شما حرفم تموم شد ولی با طناز هنوز صحبت نکردم .
سمت پذیرایی حرکت کردم و در حین راه رفتن کامیار رو مورد خطاب قرار دادم
من دختر ضعیفی نیستم که خواسته باشم از مشکلات فرار کنم .آدم ضعیف به جای حل مشکل پا به فرار میزاره .
مامان بابا آروم شدن و به سمت پذیرایی حرکت کردن .
کامیار درست مقابلم نشست و تا خواست شروع به صحبت کنه .با اشاره دست و باصدای محکم بهش گفتم .نه ... آقا کامیار من شروع میکنم تو گوش کن .
زحم دل من بیشتر حرف داره تا خوشی های دل تو
داشتم کمد لباسامو مرتب میکردم که یکدفعه متوجه شدم از پایین سرو صدای بلندی شنیده میشد یکم که گوش دادم فهمیدم صدای دعواست .خودمو از اتاق بیرون انداختم و سراسیمه روی پله ها ظاهر شدم .دلم آشوبی به پا شده بود و از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم .
بابا با اخم سمت پله ها اومد و من قلبم با شدت خودشو به در و دیوار میکوبید .
گفت: طناز همین حالا برو اتاقت .تو نباید اینجا باشی
گفتم: چرا بابا جان مگه چیکار کردم ؟؟
همین که بهت گفتم ، برو اتاقت و بیرون نشو .
یکدفعه کامیار با دست گل از پشت سر بابا ظاهر شد و مقابلم قرار گرفت .
قلبم از دورن فشرده شد و سرم سوت میکشید .
باور نمیکردم کامیار اومده باشه
زمان متوقف شد و نگاه منو کامیار بهم گره خورد
احساستم غیر قابل توصیف بود .احساس خشم، احساس ترک شدن، احساس تنفر .و متاسفانه احساس دلتنگی شدیددد
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از پله ها با درموندگی پایین اومدم .
انگار صدای مامانو بابامو نمیشنیدم .و فقط منتظر یک صحبت از جانب کامیار بودم .
ولی اونم لال شده بود و فقط نگاه میکرد
بابا سرش فریاد کشید و گفت : آقای محترم ما همین حالا از اینجا برو بیرون .هرحرفی بود بهت زدم .دیگه هم موندت اینجا فایده ایی نداره .
کامیار هم نیم نگاهی به من انداخت و در جواب بابا گفت : من با شما حرفم تموم شد ولی با طناز هنوز صحبت نکردم .
سمت پذیرایی حرکت کردم و در حین راه رفتن کامیار رو مورد خطاب قرار دادم
من دختر ضعیفی نیستم که خواسته باشم از مشکلات فرار کنم .آدم ضعیف به جای حل مشکل پا به فرار میزاره .
مامان بابا آروم شدن و به سمت پذیرایی حرکت کردن .
کامیار درست مقابلم نشست و تا خواست شروع به صحبت کنه .با اشاره دست و باصدای محکم بهش گفتم .نه ... آقا کامیار من شروع میکنم تو گوش کن .
زحم دل من بیشتر حرف داره تا خوشی های دل تو
❤1👍1
🎈 پارت ۶۳🎈
کامیار درست مقابلم نشست و تا خواست شروع به صحبت کنه .با اشاره دست و با صدای محکم بهش گفتم: نه ... اقا کامیار من شروع میکنم تو گوش کن . زخم دل من بیشتر حرف داره تا خوشی های دل تو
_گفت: نه طناز قضاوت نکن
+قضاوتی درکار نیست ... تو منو رها کردی و رفتی برات اهمیتی نداشتم .تو احساسات منو به بازی گرفتی .تو نفهمیدی چی به من گذشت !
تو با خودخواهی پا رو دلم گذاشتی .
آدم عاشق خودخواهی نمیکنه ...
من بیشتر از دوماه تونستم نبودتو تحمل کنم .مطمئن باش ازین به بعد هم میتونم
کامیار درست مقابلم نشست و تا خواست شروع به صحبت کنه .با اشاره دست و با صدای محکم بهش گفتم: نه ... اقا کامیار من شروع میکنم تو گوش کن . زخم دل من بیشتر حرف داره تا خوشی های دل تو
_گفت: نه طناز قضاوت نکن
+قضاوتی درکار نیست ... تو منو رها کردی و رفتی برات اهمیتی نداشتم .تو احساسات منو به بازی گرفتی .تو نفهمیدی چی به من گذشت !
تو با خودخواهی پا رو دلم گذاشتی .
آدم عاشق خودخواهی نمیکنه ...
من بیشتر از دوماه تونستم نبودتو تحمل کنم .مطمئن باش ازین به بعد هم میتونم
👍2
🎈 پارت ۶۴🎈
*کامیار*
طناز همینطور پشت سرهم حرفاشو با تاکید و اخم و تَخم داشت بیان میکرد و من ساکت بهش گوش میدادم .البته حق داشت و من کاملا بهش این حق رو میدادم تا بتونه خودشو خالی کنه .
و بعد ازینکه حرفاش تموم شد و منتظر جواب بود من شروع کردم .
+طناز تو بدون من تونستی طاقت بیاری اما من اصلا بدون تو نتونستم طاقت بیارم .
لحظه ایی نبود که بهت فکر نکنم .
بابای طناز نذاشت ادامه بدم وجوابمو رک و پوست کنده داد.
تو غلط کردی مرتیکه ی دروغگووو
تو همه مارو به بازی گرفتی .
تو دخترمنو نادیده گرفتیش گذاشتی رفتی .اونوقت این اراجیف چیه تحویل مامیدی .
+نه آقای محترم .طناز برای من خیلی عزیزه .
من اونو به بازی نگرفتم .من حتی حاظر شدم به خاطر طناز زیر تیغه مرگ برم و برگردم .تا شاید بتونم یه بار دیگه هم ک شده طنازو ببینم
من رفتم خارج تحت مراقبت ویژه قرار گرفتم و حتی پدرم فرصت نداد یه روز هم معطل کنیم .
من دلشو نداشتم از طناز خداحافظی کنم .دکترا هیچ امیدی به زنده موندنم نداشتن .
با شنیدن حرفای من سکوت عمیقی فضای خونه رو در برگرفت .
طناز .بخدا من دوست داشتم و دوست دارم .اما بیماری صعب العلاج من مثل خوره تموم وجودمو داشت ازبین میبرد و چاره ایی نبود .
حقیقتش من خیلی دیر متوجه این موضوع شدم .درست از زمانی که تو با خانوادت آشنا شدی و حالت روز به روز خوب و خوبتر میشد .من وضعیت روحیم وخیم تر میشد و نمیتونستم کاری کنم و حتی بهت بگم
*کامیار*
طناز همینطور پشت سرهم حرفاشو با تاکید و اخم و تَخم داشت بیان میکرد و من ساکت بهش گوش میدادم .البته حق داشت و من کاملا بهش این حق رو میدادم تا بتونه خودشو خالی کنه .
و بعد ازینکه حرفاش تموم شد و منتظر جواب بود من شروع کردم .
+طناز تو بدون من تونستی طاقت بیاری اما من اصلا بدون تو نتونستم طاقت بیارم .
لحظه ایی نبود که بهت فکر نکنم .
بابای طناز نذاشت ادامه بدم وجوابمو رک و پوست کنده داد.
تو غلط کردی مرتیکه ی دروغگووو
تو همه مارو به بازی گرفتی .
تو دخترمنو نادیده گرفتیش گذاشتی رفتی .اونوقت این اراجیف چیه تحویل مامیدی .
+نه آقای محترم .طناز برای من خیلی عزیزه .
من اونو به بازی نگرفتم .من حتی حاظر شدم به خاطر طناز زیر تیغه مرگ برم و برگردم .تا شاید بتونم یه بار دیگه هم ک شده طنازو ببینم
من رفتم خارج تحت مراقبت ویژه قرار گرفتم و حتی پدرم فرصت نداد یه روز هم معطل کنیم .
من دلشو نداشتم از طناز خداحافظی کنم .دکترا هیچ امیدی به زنده موندنم نداشتن .
با شنیدن حرفای من سکوت عمیقی فضای خونه رو در برگرفت .
طناز .بخدا من دوست داشتم و دوست دارم .اما بیماری صعب العلاج من مثل خوره تموم وجودمو داشت ازبین میبرد و چاره ایی نبود .
حقیقتش من خیلی دیر متوجه این موضوع شدم .درست از زمانی که تو با خانوادت آشنا شدی و حالت روز به روز خوب و خوبتر میشد .من وضعیت روحیم وخیم تر میشد و نمیتونستم کاری کنم و حتی بهت بگم
👍3
سلام دوستان گلم 💋
روز بخیر .
امروز یک پارت بیشتر نداریم و اون هم پارت پایانی ما هستش 😉
🌸امیدوارم از این رمان لذت برده باشین 🌸
رمان های بعدیمو از همین کانال دنبال کنین🤗
روز بخیر .
امروز یک پارت بیشتر نداریم و اون هم پارت پایانی ما هستش 😉
🌸امیدوارم از این رمان لذت برده باشین 🌸
رمان های بعدیمو از همین کانال دنبال کنین🤗
👏2👍1
🎈 پارت پایانی🎈
* طناز *
تموم صحبت های کامیار رو شنیدم و بهش حق میدادم .اما تنها چیزی که باعث میشد نتونم دوباره بهش اعتماد کنم این بود که کامیار درد و غمش رو با من درمیون نذاشت و تصمیم خودسرانه ایی گرفته بود و حتی به جای من تصمیم گرفت و خودشو از من دور کرد .درحالیکه میتونست مشکلش رو با من درمیون بزاره و بعد من تصمیم به موندن یا جدایی میگرفتم .
زمانی که یک آدم رو به خودمون وابسته میکنیم اون همواره به زندگی ما گره میخوره
قلبش ، فکرش ، احساساتش آمیخته به زندگی ما میشه .
کامیار آدم ضعیفی بود و فکر میکرد من با شنیدن مریضی اون قراره ترکش کنم و اون طاقت شنیدن این جدایی رو از سمت من نداشت .
شاید هم فکر میکرد قرار نیست زنده بمونه و امیدشو از دست داده بود ولی به هر حال من اون رو بخشیده بودم و ازینکه سلامت و سرحال برگشته بود خیلی خوشحال بودم .
مادرم برای ساناز و اکرم خانوم شغلی مناسب در نظر گرفته بود و قرار شد که دیگه امارت کار نکنن .و زیر نظر من باشن .
من و کامیار هم بعد از مدت یک هفته با خانوادهامون قرار ملاقات خاستگاری گذاشتیم .
و مراسم با حظور اکرم و ساناز صورت گرفت و ساناز از ته دل برای من خوشحال بود و هرازگاهی لبخند پرمحبتی نثارم میکرد .اکرم خانوم هم با اسپندی که برای من دود کرده بود زیر لب دعا میخوند و آرزوی خوشبختی میکرد .و اما ....
من و کامیار باهم گوشه ایی خلوت کرده بودیم
و کامیار مثل بچه ها قند تو دلش آب میشد .
منم با شیطنت و دلبرانه .بی مهابا ازش پرسیدم !
( آقا کامیاااار ..احیاناً عمارتتون ملکه نمیخاد ؟)😉☺️
+ و کامیار در جوابم گفت : صد البته بانووو جان
همین امشب کاختون آماده اس 🤗
{ 🤴🏻💍👸🏻 پایان }
* طناز *
تموم صحبت های کامیار رو شنیدم و بهش حق میدادم .اما تنها چیزی که باعث میشد نتونم دوباره بهش اعتماد کنم این بود که کامیار درد و غمش رو با من درمیون نذاشت و تصمیم خودسرانه ایی گرفته بود و حتی به جای من تصمیم گرفت و خودشو از من دور کرد .درحالیکه میتونست مشکلش رو با من درمیون بزاره و بعد من تصمیم به موندن یا جدایی میگرفتم .
زمانی که یک آدم رو به خودمون وابسته میکنیم اون همواره به زندگی ما گره میخوره
قلبش ، فکرش ، احساساتش آمیخته به زندگی ما میشه .
کامیار آدم ضعیفی بود و فکر میکرد من با شنیدن مریضی اون قراره ترکش کنم و اون طاقت شنیدن این جدایی رو از سمت من نداشت .
شاید هم فکر میکرد قرار نیست زنده بمونه و امیدشو از دست داده بود ولی به هر حال من اون رو بخشیده بودم و ازینکه سلامت و سرحال برگشته بود خیلی خوشحال بودم .
مادرم برای ساناز و اکرم خانوم شغلی مناسب در نظر گرفته بود و قرار شد که دیگه امارت کار نکنن .و زیر نظر من باشن .
من و کامیار هم بعد از مدت یک هفته با خانوادهامون قرار ملاقات خاستگاری گذاشتیم .
و مراسم با حظور اکرم و ساناز صورت گرفت و ساناز از ته دل برای من خوشحال بود و هرازگاهی لبخند پرمحبتی نثارم میکرد .اکرم خانوم هم با اسپندی که برای من دود کرده بود زیر لب دعا میخوند و آرزوی خوشبختی میکرد .و اما ....
من و کامیار باهم گوشه ایی خلوت کرده بودیم
و کامیار مثل بچه ها قند تو دلش آب میشد .
منم با شیطنت و دلبرانه .بی مهابا ازش پرسیدم !
( آقا کامیاااار ..احیاناً عمارتتون ملکه نمیخاد ؟)😉☺️
+ و کامیار در جوابم گفت : صد البته بانووو جان
همین امشب کاختون آماده اس 🤗
{ 🤴🏻💍👸🏻 پایان }
❤2👍2
امیدوارم از رمان لذت برده باشین
و رمان های بعدیمو از همینجا دنبال کنین😊💕
و رمان های بعدیمو از همینجا دنبال کنین😊💕
🥰2
Hame-Raftand
Reza-Bahram [Evan-music.ir]
هر آشنایی غریب است .هرنگاهی فریب است 🥀❤️🩹
🔔♦️سلام دوستان♦️🔔
رمان جدید قراره بزارم امیدوارم با خوندنش لذت ببرین 🤗👌
ژانر : طنز ، عاشقانه 🔗
رمان جدید قراره بزارم امیدوارم با خوندنش لذت ببرین 🤗👌
ژانر : طنز ، عاشقانه 🔗
❤2
#پارت یک 💛🌻
اینقدر حرص خوردن در حد توان من نبود . امشب ازون شبایی بود که دلم مثل سیر و سرکه میجوشید .
پاتند کردم و سمت اتاق به راه افتادم .ته دلم خودمو لعنت میکردم که چرا وقتی چیزی قسمت من نیست باید اینقد خودمو درگیرش کنم .آقای جلالی اصلا میونه ی خوبی با من نداشت و سر همین موضوع با اشکان گرم گرفته بود و تعریف و تمجیدهای الکی بهش میچسبوند .حوریا جان هم که طبق معمول با لبخندهای گاه و بیگاهش سمت اشکان حسابی کلمو داغ کرده بود .چند نفس عمیق کشیدمو جلو آیینه ایستادم و مستقیم تو چشای خودم زل زدم .
کیان چیزی که قسمت تو نیست بابتش اینقد حرص نخور .برو تو جمع و سعی کن خود واقعیت باشی .یه روز میفهمن دنیا دست کیه ....
به چهره ی آشفته ام دست کشیدمو سعی کردم حفظ ظاهر کنم و بعد سمت پذیرایی به راه افتادم .تو دلم خدا خدا میکردم حوریا برای کمک به آشپزخونه رفته باشه و اون جمع مضحک رو ترک کرده باشه اما با ورودم به پذیرایی انگارکه به من سیم سه فاز وصل کرده باشن .درکمال ناباوری دیدم حوریا کنار اشکان نشسته بود و باهم گرم گرفته بودن .منم یه گوشه روی کاناپه نشستم و سعی کردم خودمو کنترل کنم .
اشکان با دیدن من با صدای بلند گفت : پسر عموجان میشه لطف کنی دوتا لیوان چایی بیاری واسمون .
دندون هامو بهم فشار دادم و با لبخند کاملا مصنوعی سینی رو از رو اپن برداشتم و سمتشون راه افتادم .
لیوان های خالی رو جمع کردمو سمت آشپزخونه راهی شدم .مامان با قیافه ی درهم من متعجب شد و گفت : کیان چیزی شده ؟نگاهمو سمت حوریا انداختم و با چشم و ابرو بهش فهموندم که دختر خواهرش امشب قصد جونمو کرده .مامان متوجه قضیه شد
اینقدر حرص خوردن در حد توان من نبود . امشب ازون شبایی بود که دلم مثل سیر و سرکه میجوشید .
پاتند کردم و سمت اتاق به راه افتادم .ته دلم خودمو لعنت میکردم که چرا وقتی چیزی قسمت من نیست باید اینقد خودمو درگیرش کنم .آقای جلالی اصلا میونه ی خوبی با من نداشت و سر همین موضوع با اشکان گرم گرفته بود و تعریف و تمجیدهای الکی بهش میچسبوند .حوریا جان هم که طبق معمول با لبخندهای گاه و بیگاهش سمت اشکان حسابی کلمو داغ کرده بود .چند نفس عمیق کشیدمو جلو آیینه ایستادم و مستقیم تو چشای خودم زل زدم .
کیان چیزی که قسمت تو نیست بابتش اینقد حرص نخور .برو تو جمع و سعی کن خود واقعیت باشی .یه روز میفهمن دنیا دست کیه ....
به چهره ی آشفته ام دست کشیدمو سعی کردم حفظ ظاهر کنم و بعد سمت پذیرایی به راه افتادم .تو دلم خدا خدا میکردم حوریا برای کمک به آشپزخونه رفته باشه و اون جمع مضحک رو ترک کرده باشه اما با ورودم به پذیرایی انگارکه به من سیم سه فاز وصل کرده باشن .درکمال ناباوری دیدم حوریا کنار اشکان نشسته بود و باهم گرم گرفته بودن .منم یه گوشه روی کاناپه نشستم و سعی کردم خودمو کنترل کنم .
اشکان با دیدن من با صدای بلند گفت : پسر عموجان میشه لطف کنی دوتا لیوان چایی بیاری واسمون .
دندون هامو بهم فشار دادم و با لبخند کاملا مصنوعی سینی رو از رو اپن برداشتم و سمتشون راه افتادم .
لیوان های خالی رو جمع کردمو سمت آشپزخونه راهی شدم .مامان با قیافه ی درهم من متعجب شد و گفت : کیان چیزی شده ؟نگاهمو سمت حوریا انداختم و با چشم و ابرو بهش فهموندم که دختر خواهرش امشب قصد جونمو کرده .مامان متوجه قضیه شد
❤2🔥1