پازل گمشده 🧩
177 subscribers
3 photos
🍃خوش اومدین🍃
* پازل گمشده *
ژانر : عاشقانه ، درام ، معمایی
رمان به صورت آنلاین
Download Telegram
🎈 پارت ۵۴🎈

*طناز*

بعد از آشنایی خانواده ام با کامیار ،مامان تصمیم گرفته بود مهمونی بزرگی برپا کنه تا منو به اقوام و دوستان و همکاراشون معرفی کنند.و من با خوشحالی و کنجکاوی بسیار مشتاق این مهمونی بودم . بابا دکوراسیون اتاق من رو تغییر داده بود و با وسایل مورد نیاز و اسباب زینتی زیبایی اون جارو باب دلم طراحی کرد. طوریکه هیچوقت فکرشو نمیکردم همچین اتاقی داشته باشم .مامان تموم وسایل کودکیمو هم برام نگه داشته بودن و از دیدن اون ها لذت میبردم .برای همین ازشون درخواست کردم تا یه سری از وسایل ها رو از اتاقم خارج نکنن که با تعجب مامان حرفمو پذیرفت و گذاشت همه چیز باب دلم باشه .
مامان و بابا سخت درگیر تدارکات مهمونی بودن و از هیچ تدارکی تو مهمونی دریغ نمیکردن. انگار میخاستن همه چیز به نحو احسن اجرا بشه
برای من هم لباس و کفش خیلی زیبایی سفارش دادن تا برای شرکت در مهمونی حسابی تو چشم بیام و دخترشون رو به رخ مهمونا بکشن .
2👍2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍1
🎈 پارت ۵۵🎈

* طناز *

چند روز بعد از مهمونی ایی که برگزار شده بود من حسابی دمغ شده بودم و حال وحوصله ی هیچ کاری و نداشتم .همش به خاطر اخلاقای ضد و نقیض کامیار بود نمی‌دونم چرا تو مهمونی از من فاصله میگرفت و زیاد بهم توجه نمیکرد .
اولش احساس کردم من راجبش اینجور فکر میکنم .اما بعدش که جواب تلفن هامو نداد مطمئن شدم ازم دلخوره.
ولی خب این کارش دلیلی نداشت چون از طرف من کوتاهی سر نزده بود و مشکلی بین ما وجود نداشت.
بازم تصمیم گرفتم بهش تلفن کنم و همین کارو چند بار پشت سرهم انجام دادم ولی بی فایده بود و فقط به خیال پردازی های من دامن زد
از مهمونی چیزی نفهمیده بودم و تمام فکرم پیش کامیار بود .ولی نمیدونستم این روند تا چند روز بعد هم ادامه داره ....
مثل بچه ها بی قراری میکردم اصلا دست خودم نبود و همش دنبال راهی میگشتم تا ببینم جریان چیه .
بالاخره تصمیم گرفتم برم امارت و جویای احوالش بشم و دقیقا همینطور شد .
با ورودم به امارت ساناز و اکرم خانوم هول زده و با شتاب نزدیکم اومدن و بهم خوش آمد گفتن .اکرم خانوم حسابی دلش برام تنگ شده بود و منو ساناز همو بغل کرده بودیم و دستمو ول نمیکرد .
+ساناز گفت : چه عجب ازین طرفا طناز خانوم .دلمون برات یه ذره شده بود خانوم خانوما
_گفتم : ساناز باور کن منم دلم برات تنگ شده بود ولی خب شرایط محیا نبود که بیام پیشتون.
اکرم خانوم رفت به سمت آشپزخونه و کمی بعد با یه سینی پذیرایی سمتون اومد .بعد هم روی کاناپه دورهم نشستیم .فکرم سمت کامیار بود و اولین چیزی که ازشون پرسیدم .
گفتم: چخبر؟ چرا خونه این قدر ساکته‌ ؟ کامیار کجاست؟
سیروس خان و خانومش کجان؟
ساناز دستپاچه شد و میخاست حرفی بزنه که یهو متوجه شدم اکرم خانوم پرید بین حرفمون
+آقا کامیار و سیروس خان که یه مسافرت کاری رفتن عزیزم زود هم برمیگردن و مادرشون هم که تبریزن .خونه آبجی کوچیکه آقا کامیارن.
ماهم اینجا موندیم سخت منتظر دیدار روی گل تو ...
👍21
🌷سلام عصر بخیر دوستان🌷

رمان رو به اتمامه و فکر کنم تا آخر هفته تموم میشه 😻👊
1😢1
🎈 پارت ۵۶ 🎈

با اکرم خانوم و ساناز حسابی گرم گفتگو بودیم و اونا ازینکه من تونستم خانوادمو پیدا کنم حسابی خوشحال بودن .ولی تمام مدت فکرمن پیش کامیار بود ‌و میدونستم یک چیزی رو دارن از من پنهون میکنن
و بالاخره با یک خداحافظی مختصر از اونجا  بیرون شدم .

*کامیار*

من تو کشور بودم ولی داشتم جوری وانمود میکردم انگار نیستم .تا بتونم کارهای رفتنمو انجام بدم و بار و بندیل سفرمو برای همیشه ببندم
ازینکه طناز فکر کنه بهش رکب زدم و به بازیش گرفتم حسابی اعصابم داغون میشد و یهو قاطی میکردم ولی خب این راهی بود که باید میرفتم و براش مصمم بودم.
حقیقتا دلم برا تنگ شده بود اما چاره ایی نداشتم و باید جواب تلفن زدن هاشو بی جواب میزاشتم و طناز با زندگی جدید بدون من عادت میکرد .
👍21
🎈 پارت ۵۷🎈

*طناز*

ازین وضع خسته شده بودمو نمیدونستم چکار باید بکنم .کامیار واقعا ذهنمو درگیرکرده بود .از طرفی حس میکردم اتفاقی براش پیش اومده .
از طرف دیگه هم ازش دلخور بودم چرا منو درجریان نذاشته .یا حداقل یه خبری ازم میگرفت .من کلی دلتنگش بودم ولی اون یه ذره هم به فکرم نبود .دیگه نمیتونستم بدون کامیار طاقت بیارم، نفس محبوس شده در سینمو بی طاقت بیرون فرستادم و سرمو تو دستام قاب گرفتم .
یعنی تموم خاطراتمون الکی بودن؟ یعنی به همین سادگی منو تنها گذاشت رفت؟ پس اون همه ابراز علاقه چی بود ؟ اون خودش یه شب به من گفت بدون من حتی یه روز هم طاقت نمیاره .اون بهم اطمینان داد که ازم سواستفاده نمیکنه و قرار نیس قلبمو بشکنه .
اما حالا چی؟ ؟ من کلی بدون اون دارم درد میکشم .اونم بدون هیچ دلیل و توضیحی رفته اون ور آب .اگه مشکلی براش پیش اومده بود که باید میومد و بهم میگفت.اگرم منو نمیخاست و به فکرم نبود باید بهم توضیح میداد.
یهویی ول کردن و رفتن اصلا کار درستی نبود ‌و متاسفانه انتخاب کامیار این بود که منو با تموم فکر و خیال های وحشتناک تنها بزاره
اون منو با خودش به عنوان همراه به مهمونی میبرد اون بود که پیشنهاد این عشق لامصب رو داد اما حالا ....
چقدر بی تفاوت بدون ذره ایی احساس ترکم کرد و رفت .اولش که به بهانه های مختلف ازم دوری میکرد باید خودم میفهمیدم .مادر و پدرم بهانه ی خوبی بودن برای کامیار .حالا هم یک ماه ازش بیخبرم ولی دستم به جایی بند نیس .تازه داشتم روی خوش زندگی رو میدیدم و کنار مادر پدرم لذت میبردم غافل ازینکه عشق زندگیم نقشه میکشه تا منو ول کنه بره .تا وقتی من سرگرم بقیه شدم اونم دنبال کیس های مناسب تر از من بگرده .
👍21
🎈 پارت ۵۸🎈

* کامیار *

هر روز حس میکنم دارم پیرتر میشم .
دلم بی قرار کسی شده بود که بدجوری بی قرار گذاشته بودمش .تو آیینه به خودم نگاه کردم و میدونستم که دیگه مثل قبل نیستم .اما چاره ایی جز این کار نداشتم .اون دختر حقش نبود عاشق سنگدلی مثل من بشه .
طناز همیشه میگفت : کامیار من اولین های قشنگی کنار تو تجربه کردم . نواختن پیانو ، رقص تانگو ، اولین بوسه ، و اولین رابطه 😔
چطور ممکنه کسی اولین هاشو از یاد ببره .
اما من هیچ ملاحظه ی طناز رو نکردم .
ای کاش میتونستم حقیقت رو بهش بگم .و خودمو اونو ازین جهنم نجات بدم .
1👍1😢1
پسرمون حسابی دلتنگ شده 🫠🤌
😐1
🎈 پارت ۵۹🎈

مقابل آیینه ایستادم و سعی کردم به خاطر پدرو مادرمم که شده لبخند بزنم‌.
اونا هیچ گناهی ندارن و دوست نداشتم اونارو به خطار شرایط پیش اومده نگران و ناراحت کنم
کامیار آبروی منو جلوی خانوادم برد .حالا نمیدونستم راجبم چی فکر میکنن .من چه تعریفایی از کامیار کرده بودم و همش نقش برآب شد .زمان همینطور به سرعت داشت میگذشت و من یک لحظه هم از فکر کامیار بیرون نمیومدم
به خاطر کامیار حس عذاب وجدان شدیدی داشتم .که من دیوانه چقدر راحت خودمو در اختیارش گذاشتم و اون ازم سواستفاده کرد .

وارد پذیرایی شدم و متوجه شدم بابا و مامان داشتن راجب مسافرت رفتن صحبت میکردن. وقتی بابا منو دید .گفت: بیا بابا جان اینجا بشین .بیا که قراره برنامه سفر بچینیم دخترم
بهت زده به فکر فرو رفتم و چیزی به ذهنم نمیرسید که بیان کنم .
یکدفعه مامان گفت: عزیزم از فکرای بیخود بیا بیرون .چیزی نشده که اینجوری غمبرک زدی .ما برنامه سفر چیندیم حال و هوامون عوض بشه .منو پدرت خیلی وقته مسافرت نرفتیم .همش درگیر کار بودیم و شرایط خوبی نداشتیم .
مامان راست میگفت : من میدونستم این مسافرت رو اونا به خاطر من در نظر گرفته بودن دوست نداشتن منو تو این شرایط و حال روحی ببینن .
واسه همین نمیتونستم به خاطر کامیار عوضی ذوق بابا مامانمو کور کنم واسه همین پیشنهادشونو پذیرفتم
بابا گفت: هرچی کم و کسر داری رو لیست کن تا قبل سفر برات محیا کنم .
و مامان یک چشمک بهم زد و با لبخند اضافه کرد : عزیزم مطمئن باش بهت خوش میگذره
2👍2
اینم از پارت های امروز خدمت شما دوستان عزیز🫶💋
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎈 پارت ۶۰🎈

*اکرم خانوم*

ساناز ، ساناز دختر بیا اینجا یکم باهم صحبت کنیم دلم پوسید تو این خونه .
_جانم اکرم خانوم ؟
+ساناز خیلی دلم گرفته ! خیلی هم دلتنگ طناز شدم .واقعا دختر خوبی بود دوسش داشتم
خیلی بهش عادت کرده بودم
_اکرم خانوم بخدا منم دقیقا مثل شمام .دلم میخاد این تلفن لعنتی رو بردارم زنگ بزنم به طناز همه حقیقتو بهش بگم .
+ ساناز مادر یک وقت اینکارو نکنی بدبخت میشیم آقا کامیار صلاح ندونستن ماچیزی بگیم
_ولی اکرم خانوم آقا کامیار باید حداقل خداحافظی میکرد میرفت .حداقل فکر و خیال طناز راحت میشد
+ نمیدونم بخدا ولی در هرصورت خیلی حالش بد بود شاید توان خداحافظی رو نداشت .
اون حتی امیدی به زندگی نداشت و فقط میخاست هرچی زودتر اقدام کنه به رفتن تا حتی شده یه روز بیشتر زندگی کنه ❤️‍🩹
1
🎈 پارت ۶۱🎈

* طناز *

موقعی که مسافرت بودیم مامان کلی سوغاتی برای دوستا و همکارا خریده بودن و قرار بود از طرف من بهشون هدیه بدن .و رابطه های دوستانه جدیدی برای من بوجود بیاد .مامان زن زیرکی بود .به همین وسیله میخاست من راه های ارتباطیمو با بقیه بیشتر کنم و از تنهایی دربیام
مسافرت خیلی بهم خوش گذشت و من در طول تمام مدت عشق مامان بابامو تحسین میکردم .و رفتار اونا خیلی برای من با ارزش بود .
کنارشون احساس امنیت میکردم .محبت واقعی و از ته دل ، اعتمادی که نسبت به من داشتن و تموم رفتارای ریز و درشتی که در برخورد با من میکردند خیلی باعث خوشحالی من بود که همچین مادرو پدری دارم .
از رفتن کامیار خیلی گذشته بود و نسبت به قبل زیاد بهش فکر نمیکردم اما حسرتی ته دلم بود که چرا نشد حرفامو بهش بزنم .
چرا برای عشقی که بینمون بود و رابطه ایی که باهم نداشتیم ارزش قائل نشدتا حرفای منم بشنوه  بعد بزاره بره .
1
🎈 پارت ۶۲ 🎈

داشتم کمد لباسامو مرتب میکردم که یکدفعه متوجه شدم از پایین سرو صدای بلندی شنیده میشد یکم که گوش دادم فهمیدم صدای دعواست .خودمو از اتاق بیرون انداختم و سراسیمه روی پله ها ظاهر شدم .دلم آشوبی به پا شده بود و از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم .
بابا با اخم سمت پله ها اومد و من قلبم با شدت خودشو به در و دیوار میکوبید .
گفت: طناز همین حالا برو اتاقت .تو نباید اینجا باشی
گفتم: چرا بابا جان مگه چیکار کردم ؟؟
همین که بهت گفتم ، برو اتاقت و بیرون نشو .
یکدفعه کامیار با دست گل از پشت سر بابا ظاهر شد و مقابلم قرار گرفت .
قلبم از دورن فشرده شد و سرم سوت میکشید .
باور نمیکردم کامیار اومده باشه
زمان متوقف شد و نگاه منو کامیار بهم گره خورد
احساستم غیر قابل توصیف بود .احساس خشم، احساس ترک شدن، احساس تنفر .و متاسفانه احساس دلتنگی شدیددد
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از پله ها با درموندگی پایین اومدم ‌.
انگار صدای مامانو بابامو نمیشنیدم .و فقط منتظر یک صحبت از جانب کامیار بودم .
ولی اونم لال شده بود و فقط نگاه میکرد
بابا سرش فریاد کشید و گفت : آقای محترم ما همین حالا از اینجا برو بیرون .هرحرفی بود بهت زدم .دیگه هم موندت اینجا فایده ایی نداره .
کامیار هم نیم نگاهی به من انداخت و در جواب بابا گفت : من با شما حرفم تموم شد ولی با طناز هنوز صحبت نکردم .
سمت پذیرایی حرکت کردم و در حین راه رفتن کامیار رو مورد خطاب قرار دادم
من دختر ضعیفی نیستم که خواسته باشم از مشکلات فرار کنم .آدم ضعیف به جای حل مشکل پا به فرار میزاره .
مامان بابا آروم شدن و به سمت پذیرایی حرکت کردن .
کامیار درست مقابلم نشست و تا خواست شروع به صحبت کنه .با اشاره دست و باصدای محکم بهش گفتم .نه ... آقا کامیار من شروع میکنم تو گوش کن .
زحم دل من بیشتر حرف داره تا خوشی های دل تو
1👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🦋 💎پارت های امروز خدمت نگاه قشنگتون 💎🦋
👏1
🎈 پارت ۶۳🎈

کامیار درست مقابلم نشست و تا خواست شروع به صحبت کنه .با اشاره دست و با صدای محکم بهش گفتم: نه ... اقا کامیار من شروع میکنم تو گوش کن . زخم دل من بیشتر حرف داره تا خوشی های دل تو
_گفت: نه طناز قضاوت نکن
+قضاوتی درکار نیست ... تو منو رها کردی و رفتی برات اهمیتی نداشتم .تو احساسات منو به بازی گرفتی .تو نفهمیدی چی به من گذشت !
تو با خودخواهی پا رو دلم گذاشتی .
آدم عاشق خودخواهی نمیکنه ...
من بیشتر از دوماه تونستم نبودتو تحمل کنم .مطمئن باش ازین به بعد هم میتونم
👍2
🎈 پارت ۶۴🎈

*کامیار*

طناز همینطور پشت سرهم حرفاشو با تاکید و اخم و تَخم داشت بیان میکرد و من ساکت بهش گوش میدادم .البته حق داشت و من کاملا بهش این حق رو میدادم تا بتونه خودشو خالی کنه .
و بعد ازینکه حرفاش تموم شد و منتظر جواب بود من شروع کردم .
+طناز تو بدون من تونستی طاقت بیاری اما من اصلا بدون تو نتونستم طاقت بیارم .
لحظه ایی نبود که بهت فکر نکنم .
بابای طناز نذاشت ادامه بدم وجوابمو رک و پوست کنده داد.

تو غلط کردی مرتیکه ی دروغگووو
تو همه مارو به بازی گرفتی .
تو دخترمنو نادیده گرفتیش گذاشتی رفتی .اونوقت این اراجیف چیه تحویل مامیدی .
+نه آقای محترم .طناز برای من خیلی عزیزه .
من اونو به بازی نگرفتم .من حتی حاظر شدم به خاطر طناز زیر تیغه مرگ برم و برگردم .تا شاید بتونم یه بار دیگه هم ک شده طنازو ببینم
من رفتم خارج تحت مراقبت ویژه قرار گرفتم و حتی پدرم فرصت نداد یه روز هم معطل کنیم .
من دلشو نداشتم از طناز خداحافظی کنم .دکترا هیچ امیدی به زنده موندنم نداشتن .
با شنیدن حرفای من سکوت عمیقی فضای خونه رو در برگرفت .
طناز .بخدا من دوست داشتم و دوست دارم .اما بیماری صعب العلاج من مثل خوره تموم وجودمو داشت ازبین میبرد و چاره ایی نبود .
حقیقتش من خیلی دیر متوجه این موضوع شدم .درست از زمانی که تو با خانوادت آشنا شدی و حالت روز به روز خوب و خوبتر میشد .من وضعیت روحیم وخیم تر میشد و نمیتونستم کاری کنم و حتی بهت بگم
👍3