🥰💕 سلاااام سلامممم 💕🥰
سلام به روی ماه تک تکتون .امیدوارم همیشه حال دلتون خوب و عالی باشه عزیزااان😉🤙
میدونم خیلی وقته روال پارتگذاری بهم خورد و پارتی نداشتیم .اما خواستم بگم امروز پارت های جذابی داریم که ان شالله تا آخر شب در کانال قرار میگیرن 🫰🏼🪼
پسس منتظر پارت های هیجانی باشین 😻🫶
سلام به روی ماه تک تکتون .امیدوارم همیشه حال دلتون خوب و عالی باشه عزیزااان😉🤙
میدونم خیلی وقته روال پارتگذاری بهم خورد و پارتی نداشتیم .اما خواستم بگم امروز پارت های جذابی داریم که ان شالله تا آخر شب در کانال قرار میگیرن 🫰🏼🪼
پسس منتظر پارت های هیجانی باشین 😻🫶
👏2👍1
🎈 پارت ۵۲🎈
بعد از مدت یک هفته که من با خانوادم آشنا شدم کامیار بهم تلفن کرد و احوالمو پرسید و بهم توضیح داد که میخاسته تو این یک هفته بهم فضا بده تا بتونم با خانوادم بیشتر آشنا بشم .بعد هم قرار گذاشت که طی یکی دو روز دیگه به دیدن من و خانوادم بیاد.
وقتی به مادر و پدرم خبر اومدن کامیار رو دادم با خوش رویی و استقبال گرم اون ها مواجه شدم و حتی پدر برای آشنایی بیشتر با کامیار تصمیم گرفت برای شام تدارک ببینه و از کامیار خواست تا مارو همراهی کنه .
* کامیار *
بعد از مدت یک هفته افکار درهم برهمم رو سرو سامون دادم و تصمیمم رو برای رفتن از ایران قطعی کردم .این ملاقات با طناز و خانوادش فرصت خوبی برای خداحافظی بود این بی خبر رفتن خیلی بهتر بود و برای من منفعت داشت چون طناز نمیتونست منو از رفتن منصرف کنه شاید همین رفتن باعث بشه تا بینمون جدایی بیوفته و طناز زندگی جدیدی رو بدون من شروع کنه ،و در نهایت منو فراموش کنه .
خانواده طناز خیال میکردن قراره باهم رفت و آمد خانوادگی رو کم کم شروع کنیم و تهش رابطه من با دخترشون به ازدواج ختم بشه .
اما سخت در اشتباه بودن و من نمیتونستم اینو بهشون بفهمونم .تنها راه جدایی ارتباط بین ما فقط رفتن ازین کشور و فرار از طناز و بقیه بود .
بعد از مدت یک هفته که من با خانوادم آشنا شدم کامیار بهم تلفن کرد و احوالمو پرسید و بهم توضیح داد که میخاسته تو این یک هفته بهم فضا بده تا بتونم با خانوادم بیشتر آشنا بشم .بعد هم قرار گذاشت که طی یکی دو روز دیگه به دیدن من و خانوادم بیاد.
وقتی به مادر و پدرم خبر اومدن کامیار رو دادم با خوش رویی و استقبال گرم اون ها مواجه شدم و حتی پدر برای آشنایی بیشتر با کامیار تصمیم گرفت برای شام تدارک ببینه و از کامیار خواست تا مارو همراهی کنه .
* کامیار *
بعد از مدت یک هفته افکار درهم برهمم رو سرو سامون دادم و تصمیمم رو برای رفتن از ایران قطعی کردم .این ملاقات با طناز و خانوادش فرصت خوبی برای خداحافظی بود این بی خبر رفتن خیلی بهتر بود و برای من منفعت داشت چون طناز نمیتونست منو از رفتن منصرف کنه شاید همین رفتن باعث بشه تا بینمون جدایی بیوفته و طناز زندگی جدیدی رو بدون من شروع کنه ،و در نهایت منو فراموش کنه .
خانواده طناز خیال میکردن قراره باهم رفت و آمد خانوادگی رو کم کم شروع کنیم و تهش رابطه من با دخترشون به ازدواج ختم بشه .
اما سخت در اشتباه بودن و من نمیتونستم اینو بهشون بفهمونم .تنها راه جدایی ارتباط بین ما فقط رفتن ازین کشور و فرار از طناز و بقیه بود .
❤2👍1
🎈 پارت ۵۳🎈
یه جورایی دلم میخاست اصل ماجرا رو به پدر طناز بگم تا حداقل اون بتونه رابطه من با طناز رو بهم بزنه اما واقعا میترسیدم پدرش واکنش خوبی نسبت به این موضوع نداشته باشه .هزاران فکر ذهنم رو مشغول کرده بود و من بین این همه دغدغه فکری باید خودم رو برای شب به بهترین نحو ممکن آماده میکردم .کلی حرف برای گفتن داشتم اما نمیدونستم چی و چجوری باید بیان کنم .مادر طناز خانومی فهمیده و نکته سنج بود و با نگاه کردنش میتونست بفهمه تو دلم چی میگذره .اما برای من تنها کسی که اهمیت داشت طناز بود چون میدونستم رفتنم باعث شکسته شدنش میشه ولی خب ما نمیتونستیم باهم ادامه بدیم .و اون کسی که نمیخاست من بودم .
هیچوقت یادم نمیره چه کارهایی با طناز انجام دادم .چه جاهایی رفتم، چقدر ناز و اداشو کشیدم تا بتونم نظرشو جلب کنم .و چه خاطراتی رو باهم گذروندیم .
تنها یک امید داشتم اونم این بود که طناز فراموشم کنه و هردو بدون هم ادامه بدیم .
یه جورایی دلم میخاست اصل ماجرا رو به پدر طناز بگم تا حداقل اون بتونه رابطه من با طناز رو بهم بزنه اما واقعا میترسیدم پدرش واکنش خوبی نسبت به این موضوع نداشته باشه .هزاران فکر ذهنم رو مشغول کرده بود و من بین این همه دغدغه فکری باید خودم رو برای شب به بهترین نحو ممکن آماده میکردم .کلی حرف برای گفتن داشتم اما نمیدونستم چی و چجوری باید بیان کنم .مادر طناز خانومی فهمیده و نکته سنج بود و با نگاه کردنش میتونست بفهمه تو دلم چی میگذره .اما برای من تنها کسی که اهمیت داشت طناز بود چون میدونستم رفتنم باعث شکسته شدنش میشه ولی خب ما نمیتونستیم باهم ادامه بدیم .و اون کسی که نمیخاست من بودم .
هیچوقت یادم نمیره چه کارهایی با طناز انجام دادم .چه جاهایی رفتم، چقدر ناز و اداشو کشیدم تا بتونم نظرشو جلب کنم .و چه خاطراتی رو باهم گذروندیم .
تنها یک امید داشتم اونم این بود که طناز فراموشم کنه و هردو بدون هم ادامه بدیم .
👍2❤1
به نظرتون چرا کامیار تصمیم گرفته بود رابطه اش با طناز رو بهم بزنه و ازش جدا بشه؟
Anonymous Poll
14%
چون تصمیم داشت برای ادامه زندگی به یک کشور دیگه مهاجرت کنه ✈
0%
چون میترسید خانوادش طناز رو نپذیرند🗿
0%
از اولشم طناز رو در شان خودش نمیدونست و به جهت سرگرمی بهش نگاه میکرد 👀
86%
به مشکلی برخورده بود که نمیتونست با کسی درمیون بزاره !🧑🦯
👍1
🎈 پارت ۵۴🎈
*طناز*
بعد از آشنایی خانواده ام با کامیار ،مامان تصمیم گرفته بود مهمونی بزرگی برپا کنه تا منو به اقوام و دوستان و همکاراشون معرفی کنند.و من با خوشحالی و کنجکاوی بسیار مشتاق این مهمونی بودم . بابا دکوراسیون اتاق من رو تغییر داده بود و با وسایل مورد نیاز و اسباب زینتی زیبایی اون جارو باب دلم طراحی کرد. طوریکه هیچوقت فکرشو نمیکردم همچین اتاقی داشته باشم .مامان تموم وسایل کودکیمو هم برام نگه داشته بودن و از دیدن اون ها لذت میبردم .برای همین ازشون درخواست کردم تا یه سری از وسایل ها رو از اتاقم خارج نکنن که با تعجب مامان حرفمو پذیرفت و گذاشت همه چیز باب دلم باشه .
مامان و بابا سخت درگیر تدارکات مهمونی بودن و از هیچ تدارکی تو مهمونی دریغ نمیکردن. انگار میخاستن همه چیز به نحو احسن اجرا بشه
برای من هم لباس و کفش خیلی زیبایی سفارش دادن تا برای شرکت در مهمونی حسابی تو چشم بیام و دخترشون رو به رخ مهمونا بکشن .
*طناز*
بعد از آشنایی خانواده ام با کامیار ،مامان تصمیم گرفته بود مهمونی بزرگی برپا کنه تا منو به اقوام و دوستان و همکاراشون معرفی کنند.و من با خوشحالی و کنجکاوی بسیار مشتاق این مهمونی بودم . بابا دکوراسیون اتاق من رو تغییر داده بود و با وسایل مورد نیاز و اسباب زینتی زیبایی اون جارو باب دلم طراحی کرد. طوریکه هیچوقت فکرشو نمیکردم همچین اتاقی داشته باشم .مامان تموم وسایل کودکیمو هم برام نگه داشته بودن و از دیدن اون ها لذت میبردم .برای همین ازشون درخواست کردم تا یه سری از وسایل ها رو از اتاقم خارج نکنن که با تعجب مامان حرفمو پذیرفت و گذاشت همه چیز باب دلم باشه .
مامان و بابا سخت درگیر تدارکات مهمونی بودن و از هیچ تدارکی تو مهمونی دریغ نمیکردن. انگار میخاستن همه چیز به نحو احسن اجرا بشه
برای من هم لباس و کفش خیلی زیبایی سفارش دادن تا برای شرکت در مهمونی حسابی تو چشم بیام و دخترشون رو به رخ مهمونا بکشن .
❤2👍2👏1
🎈 پارت ۵۵🎈
* طناز *
چند روز بعد از مهمونی ایی که برگزار شده بود من حسابی دمغ شده بودم و حال وحوصله ی هیچ کاری و نداشتم .همش به خاطر اخلاقای ضد و نقیض کامیار بود نمیدونم چرا تو مهمونی از من فاصله میگرفت و زیاد بهم توجه نمیکرد .
اولش احساس کردم من راجبش اینجور فکر میکنم .اما بعدش که جواب تلفن هامو نداد مطمئن شدم ازم دلخوره.
ولی خب این کارش دلیلی نداشت چون از طرف من کوتاهی سر نزده بود و مشکلی بین ما وجود نداشت.
بازم تصمیم گرفتم بهش تلفن کنم و همین کارو چند بار پشت سرهم انجام دادم ولی بی فایده بود و فقط به خیال پردازی های من دامن زد
از مهمونی چیزی نفهمیده بودم و تمام فکرم پیش کامیار بود .ولی نمیدونستم این روند تا چند روز بعد هم ادامه داره ....
مثل بچه ها بی قراری میکردم اصلا دست خودم نبود و همش دنبال راهی میگشتم تا ببینم جریان چیه .
بالاخره تصمیم گرفتم برم امارت و جویای احوالش بشم و دقیقا همینطور شد .
با ورودم به امارت ساناز و اکرم خانوم هول زده و با شتاب نزدیکم اومدن و بهم خوش آمد گفتن .اکرم خانوم حسابی دلش برام تنگ شده بود و منو ساناز همو بغل کرده بودیم و دستمو ول نمیکرد .
+ساناز گفت : چه عجب ازین طرفا طناز خانوم .دلمون برات یه ذره شده بود خانوم خانوما
_گفتم : ساناز باور کن منم دلم برات تنگ شده بود ولی خب شرایط محیا نبود که بیام پیشتون.
اکرم خانوم رفت به سمت آشپزخونه و کمی بعد با یه سینی پذیرایی سمتون اومد .بعد هم روی کاناپه دورهم نشستیم .فکرم سمت کامیار بود و اولین چیزی که ازشون پرسیدم .
گفتم: چخبر؟ چرا خونه این قدر ساکته ؟ کامیار کجاست؟
سیروس خان و خانومش کجان؟
ساناز دستپاچه شد و میخاست حرفی بزنه که یهو متوجه شدم اکرم خانوم پرید بین حرفمون
+آقا کامیار و سیروس خان که یه مسافرت کاری رفتن عزیزم زود هم برمیگردن و مادرشون هم که تبریزن .خونه آبجی کوچیکه آقا کامیارن.
ماهم اینجا موندیم سخت منتظر دیدار روی گل تو ...
* طناز *
چند روز بعد از مهمونی ایی که برگزار شده بود من حسابی دمغ شده بودم و حال وحوصله ی هیچ کاری و نداشتم .همش به خاطر اخلاقای ضد و نقیض کامیار بود نمیدونم چرا تو مهمونی از من فاصله میگرفت و زیاد بهم توجه نمیکرد .
اولش احساس کردم من راجبش اینجور فکر میکنم .اما بعدش که جواب تلفن هامو نداد مطمئن شدم ازم دلخوره.
ولی خب این کارش دلیلی نداشت چون از طرف من کوتاهی سر نزده بود و مشکلی بین ما وجود نداشت.
بازم تصمیم گرفتم بهش تلفن کنم و همین کارو چند بار پشت سرهم انجام دادم ولی بی فایده بود و فقط به خیال پردازی های من دامن زد
از مهمونی چیزی نفهمیده بودم و تمام فکرم پیش کامیار بود .ولی نمیدونستم این روند تا چند روز بعد هم ادامه داره ....
مثل بچه ها بی قراری میکردم اصلا دست خودم نبود و همش دنبال راهی میگشتم تا ببینم جریان چیه .
بالاخره تصمیم گرفتم برم امارت و جویای احوالش بشم و دقیقا همینطور شد .
با ورودم به امارت ساناز و اکرم خانوم هول زده و با شتاب نزدیکم اومدن و بهم خوش آمد گفتن .اکرم خانوم حسابی دلش برام تنگ شده بود و منو ساناز همو بغل کرده بودیم و دستمو ول نمیکرد .
+ساناز گفت : چه عجب ازین طرفا طناز خانوم .دلمون برات یه ذره شده بود خانوم خانوما
_گفتم : ساناز باور کن منم دلم برات تنگ شده بود ولی خب شرایط محیا نبود که بیام پیشتون.
اکرم خانوم رفت به سمت آشپزخونه و کمی بعد با یه سینی پذیرایی سمتون اومد .بعد هم روی کاناپه دورهم نشستیم .فکرم سمت کامیار بود و اولین چیزی که ازشون پرسیدم .
گفتم: چخبر؟ چرا خونه این قدر ساکته ؟ کامیار کجاست؟
سیروس خان و خانومش کجان؟
ساناز دستپاچه شد و میخاست حرفی بزنه که یهو متوجه شدم اکرم خانوم پرید بین حرفمون
+آقا کامیار و سیروس خان که یه مسافرت کاری رفتن عزیزم زود هم برمیگردن و مادرشون هم که تبریزن .خونه آبجی کوچیکه آقا کامیارن.
ماهم اینجا موندیم سخت منتظر دیدار روی گل تو ...
👍2❤1
🌷سلام عصر بخیر دوستان🌷
رمان رو به اتمامه و فکر کنم تا آخر هفته تموم میشه 😻👊
رمان رو به اتمامه و فکر کنم تا آخر هفته تموم میشه 😻👊
❤1😢1
🎈 پارت ۵۶ 🎈
با اکرم خانوم و ساناز حسابی گرم گفتگو بودیم و اونا ازینکه من تونستم خانوادمو پیدا کنم حسابی خوشحال بودن .ولی تمام مدت فکرمن پیش کامیار بود و میدونستم یک چیزی رو دارن از من پنهون میکنن
و بالاخره با یک خداحافظی مختصر از اونجا بیرون شدم .
*کامیار*
من تو کشور بودم ولی داشتم جوری وانمود میکردم انگار نیستم .تا بتونم کارهای رفتنمو انجام بدم و بار و بندیل سفرمو برای همیشه ببندم
ازینکه طناز فکر کنه بهش رکب زدم و به بازیش گرفتم حسابی اعصابم داغون میشد و یهو قاطی میکردم ولی خب این راهی بود که باید میرفتم و براش مصمم بودم.
حقیقتا دلم برا تنگ شده بود اما چاره ایی نداشتم و باید جواب تلفن زدن هاشو بی جواب میزاشتم و طناز با زندگی جدید بدون من عادت میکرد .
با اکرم خانوم و ساناز حسابی گرم گفتگو بودیم و اونا ازینکه من تونستم خانوادمو پیدا کنم حسابی خوشحال بودن .ولی تمام مدت فکرمن پیش کامیار بود و میدونستم یک چیزی رو دارن از من پنهون میکنن
و بالاخره با یک خداحافظی مختصر از اونجا بیرون شدم .
*کامیار*
من تو کشور بودم ولی داشتم جوری وانمود میکردم انگار نیستم .تا بتونم کارهای رفتنمو انجام بدم و بار و بندیل سفرمو برای همیشه ببندم
ازینکه طناز فکر کنه بهش رکب زدم و به بازیش گرفتم حسابی اعصابم داغون میشد و یهو قاطی میکردم ولی خب این راهی بود که باید میرفتم و براش مصمم بودم.
حقیقتا دلم برا تنگ شده بود اما چاره ایی نداشتم و باید جواب تلفن زدن هاشو بی جواب میزاشتم و طناز با زندگی جدید بدون من عادت میکرد .
👍2❤1
🎈 پارت ۵۷🎈
*طناز*
ازین وضع خسته شده بودمو نمیدونستم چکار باید بکنم .کامیار واقعا ذهنمو درگیرکرده بود .از طرفی حس میکردم اتفاقی براش پیش اومده .
از طرف دیگه هم ازش دلخور بودم چرا منو درجریان نذاشته .یا حداقل یه خبری ازم میگرفت .من کلی دلتنگش بودم ولی اون یه ذره هم به فکرم نبود .دیگه نمیتونستم بدون کامیار طاقت بیارم، نفس محبوس شده در سینمو بی طاقت بیرون فرستادم و سرمو تو دستام قاب گرفتم .
یعنی تموم خاطراتمون الکی بودن؟ یعنی به همین سادگی منو تنها گذاشت رفت؟ پس اون همه ابراز علاقه چی بود ؟ اون خودش یه شب به من گفت بدون من حتی یه روز هم طاقت نمیاره .اون بهم اطمینان داد که ازم سواستفاده نمیکنه و قرار نیس قلبمو بشکنه .
اما حالا چی؟ ؟ من کلی بدون اون دارم درد میکشم .اونم بدون هیچ دلیل و توضیحی رفته اون ور آب .اگه مشکلی براش پیش اومده بود که باید میومد و بهم میگفت.اگرم منو نمیخاست و به فکرم نبود باید بهم توضیح میداد.
یهویی ول کردن و رفتن اصلا کار درستی نبود و متاسفانه انتخاب کامیار این بود که منو با تموم فکر و خیال های وحشتناک تنها بزاره
اون منو با خودش به عنوان همراه به مهمونی میبرد اون بود که پیشنهاد این عشق لامصب رو داد اما حالا ....
چقدر بی تفاوت بدون ذره ایی احساس ترکم کرد و رفت .اولش که به بهانه های مختلف ازم دوری میکرد باید خودم میفهمیدم .مادر و پدرم بهانه ی خوبی بودن برای کامیار .حالا هم یک ماه ازش بیخبرم ولی دستم به جایی بند نیس .تازه داشتم روی خوش زندگی رو میدیدم و کنار مادر پدرم لذت میبردم غافل ازینکه عشق زندگیم نقشه میکشه تا منو ول کنه بره .تا وقتی من سرگرم بقیه شدم اونم دنبال کیس های مناسب تر از من بگرده .
*طناز*
ازین وضع خسته شده بودمو نمیدونستم چکار باید بکنم .کامیار واقعا ذهنمو درگیرکرده بود .از طرفی حس میکردم اتفاقی براش پیش اومده .
از طرف دیگه هم ازش دلخور بودم چرا منو درجریان نذاشته .یا حداقل یه خبری ازم میگرفت .من کلی دلتنگش بودم ولی اون یه ذره هم به فکرم نبود .دیگه نمیتونستم بدون کامیار طاقت بیارم، نفس محبوس شده در سینمو بی طاقت بیرون فرستادم و سرمو تو دستام قاب گرفتم .
یعنی تموم خاطراتمون الکی بودن؟ یعنی به همین سادگی منو تنها گذاشت رفت؟ پس اون همه ابراز علاقه چی بود ؟ اون خودش یه شب به من گفت بدون من حتی یه روز هم طاقت نمیاره .اون بهم اطمینان داد که ازم سواستفاده نمیکنه و قرار نیس قلبمو بشکنه .
اما حالا چی؟ ؟ من کلی بدون اون دارم درد میکشم .اونم بدون هیچ دلیل و توضیحی رفته اون ور آب .اگه مشکلی براش پیش اومده بود که باید میومد و بهم میگفت.اگرم منو نمیخاست و به فکرم نبود باید بهم توضیح میداد.
یهویی ول کردن و رفتن اصلا کار درستی نبود و متاسفانه انتخاب کامیار این بود که منو با تموم فکر و خیال های وحشتناک تنها بزاره
اون منو با خودش به عنوان همراه به مهمونی میبرد اون بود که پیشنهاد این عشق لامصب رو داد اما حالا ....
چقدر بی تفاوت بدون ذره ایی احساس ترکم کرد و رفت .اولش که به بهانه های مختلف ازم دوری میکرد باید خودم میفهمیدم .مادر و پدرم بهانه ی خوبی بودن برای کامیار .حالا هم یک ماه ازش بیخبرم ولی دستم به جایی بند نیس .تازه داشتم روی خوش زندگی رو میدیدم و کنار مادر پدرم لذت میبردم غافل ازینکه عشق زندگیم نقشه میکشه تا منو ول کنه بره .تا وقتی من سرگرم بقیه شدم اونم دنبال کیس های مناسب تر از من بگرده .
👍2❤1
🎈 پارت ۵۸🎈
* کامیار *
هر روز حس میکنم دارم پیرتر میشم .
دلم بی قرار کسی شده بود که بدجوری بی قرار گذاشته بودمش .تو آیینه به خودم نگاه کردم و میدونستم که دیگه مثل قبل نیستم .اما چاره ایی جز این کار نداشتم .اون دختر حقش نبود عاشق سنگدلی مثل من بشه .
طناز همیشه میگفت : کامیار من اولین های قشنگی کنار تو تجربه کردم . نواختن پیانو ، رقص تانگو ، اولین بوسه ، و اولین رابطه 😔
چطور ممکنه کسی اولین هاشو از یاد ببره .
اما من هیچ ملاحظه ی طناز رو نکردم .
ای کاش میتونستم حقیقت رو بهش بگم .و خودمو اونو ازین جهنم نجات بدم .
* کامیار *
هر روز حس میکنم دارم پیرتر میشم .
دلم بی قرار کسی شده بود که بدجوری بی قرار گذاشته بودمش .تو آیینه به خودم نگاه کردم و میدونستم که دیگه مثل قبل نیستم .اما چاره ایی جز این کار نداشتم .اون دختر حقش نبود عاشق سنگدلی مثل من بشه .
طناز همیشه میگفت : کامیار من اولین های قشنگی کنار تو تجربه کردم . نواختن پیانو ، رقص تانگو ، اولین بوسه ، و اولین رابطه 😔
چطور ممکنه کسی اولین هاشو از یاد ببره .
اما من هیچ ملاحظه ی طناز رو نکردم .
ای کاش میتونستم حقیقت رو بهش بگم .و خودمو اونو ازین جهنم نجات بدم .
❤1👍1😢1
🎈 پارت ۵۹🎈
مقابل آیینه ایستادم و سعی کردم به خاطر پدرو مادرمم که شده لبخند بزنم.
اونا هیچ گناهی ندارن و دوست نداشتم اونارو به خطار شرایط پیش اومده نگران و ناراحت کنم
کامیار آبروی منو جلوی خانوادم برد .حالا نمیدونستم راجبم چی فکر میکنن .من چه تعریفایی از کامیار کرده بودم و همش نقش برآب شد .زمان همینطور به سرعت داشت میگذشت و من یک لحظه هم از فکر کامیار بیرون نمیومدم
به خاطر کامیار حس عذاب وجدان شدیدی داشتم .که من دیوانه چقدر راحت خودمو در اختیارش گذاشتم و اون ازم سواستفاده کرد .
وارد پذیرایی شدم و متوجه شدم بابا و مامان داشتن راجب مسافرت رفتن صحبت میکردن. وقتی بابا منو دید .گفت: بیا بابا جان اینجا بشین .بیا که قراره برنامه سفر بچینیم دخترم
بهت زده به فکر فرو رفتم و چیزی به ذهنم نمیرسید که بیان کنم .
یکدفعه مامان گفت: عزیزم از فکرای بیخود بیا بیرون .چیزی نشده که اینجوری غمبرک زدی .ما برنامه سفر چیندیم حال و هوامون عوض بشه .منو پدرت خیلی وقته مسافرت نرفتیم .همش درگیر کار بودیم و شرایط خوبی نداشتیم .
مامان راست میگفت : من میدونستم این مسافرت رو اونا به خاطر من در نظر گرفته بودن دوست نداشتن منو تو این شرایط و حال روحی ببینن .
واسه همین نمیتونستم به خاطر کامیار عوضی ذوق بابا مامانمو کور کنم واسه همین پیشنهادشونو پذیرفتم
بابا گفت: هرچی کم و کسر داری رو لیست کن تا قبل سفر برات محیا کنم .
و مامان یک چشمک بهم زد و با لبخند اضافه کرد : عزیزم مطمئن باش بهت خوش میگذره
مقابل آیینه ایستادم و سعی کردم به خاطر پدرو مادرمم که شده لبخند بزنم.
اونا هیچ گناهی ندارن و دوست نداشتم اونارو به خطار شرایط پیش اومده نگران و ناراحت کنم
کامیار آبروی منو جلوی خانوادم برد .حالا نمیدونستم راجبم چی فکر میکنن .من چه تعریفایی از کامیار کرده بودم و همش نقش برآب شد .زمان همینطور به سرعت داشت میگذشت و من یک لحظه هم از فکر کامیار بیرون نمیومدم
به خاطر کامیار حس عذاب وجدان شدیدی داشتم .که من دیوانه چقدر راحت خودمو در اختیارش گذاشتم و اون ازم سواستفاده کرد .
وارد پذیرایی شدم و متوجه شدم بابا و مامان داشتن راجب مسافرت رفتن صحبت میکردن. وقتی بابا منو دید .گفت: بیا بابا جان اینجا بشین .بیا که قراره برنامه سفر بچینیم دخترم
بهت زده به فکر فرو رفتم و چیزی به ذهنم نمیرسید که بیان کنم .
یکدفعه مامان گفت: عزیزم از فکرای بیخود بیا بیرون .چیزی نشده که اینجوری غمبرک زدی .ما برنامه سفر چیندیم حال و هوامون عوض بشه .منو پدرت خیلی وقته مسافرت نرفتیم .همش درگیر کار بودیم و شرایط خوبی نداشتیم .
مامان راست میگفت : من میدونستم این مسافرت رو اونا به خاطر من در نظر گرفته بودن دوست نداشتن منو تو این شرایط و حال روحی ببینن .
واسه همین نمیتونستم به خاطر کامیار عوضی ذوق بابا مامانمو کور کنم واسه همین پیشنهادشونو پذیرفتم
بابا گفت: هرچی کم و کسر داری رو لیست کن تا قبل سفر برات محیا کنم .
و مامان یک چشمک بهم زد و با لبخند اضافه کرد : عزیزم مطمئن باش بهت خوش میگذره
❤2👍2
🎈 پارت ۶۰🎈
*اکرم خانوم*
ساناز ، ساناز دختر بیا اینجا یکم باهم صحبت کنیم دلم پوسید تو این خونه .
_جانم اکرم خانوم ؟
+ساناز خیلی دلم گرفته ! خیلی هم دلتنگ طناز شدم .واقعا دختر خوبی بود دوسش داشتم
خیلی بهش عادت کرده بودم
_اکرم خانوم بخدا منم دقیقا مثل شمام .دلم میخاد این تلفن لعنتی رو بردارم زنگ بزنم به طناز همه حقیقتو بهش بگم .
+ ساناز مادر یک وقت اینکارو نکنی بدبخت میشیم آقا کامیار صلاح ندونستن ماچیزی بگیم
_ولی اکرم خانوم آقا کامیار باید حداقل خداحافظی میکرد میرفت .حداقل فکر و خیال طناز راحت میشد
+ نمیدونم بخدا ولی در هرصورت خیلی حالش بد بود شاید توان خداحافظی رو نداشت .
اون حتی امیدی به زندگی نداشت و فقط میخاست هرچی زودتر اقدام کنه به رفتن تا حتی شده یه روز بیشتر زندگی کنه ❤️🩹
*اکرم خانوم*
ساناز ، ساناز دختر بیا اینجا یکم باهم صحبت کنیم دلم پوسید تو این خونه .
_جانم اکرم خانوم ؟
+ساناز خیلی دلم گرفته ! خیلی هم دلتنگ طناز شدم .واقعا دختر خوبی بود دوسش داشتم
خیلی بهش عادت کرده بودم
_اکرم خانوم بخدا منم دقیقا مثل شمام .دلم میخاد این تلفن لعنتی رو بردارم زنگ بزنم به طناز همه حقیقتو بهش بگم .
+ ساناز مادر یک وقت اینکارو نکنی بدبخت میشیم آقا کامیار صلاح ندونستن ماچیزی بگیم
_ولی اکرم خانوم آقا کامیار باید حداقل خداحافظی میکرد میرفت .حداقل فکر و خیال طناز راحت میشد
+ نمیدونم بخدا ولی در هرصورت خیلی حالش بد بود شاید توان خداحافظی رو نداشت .
اون حتی امیدی به زندگی نداشت و فقط میخاست هرچی زودتر اقدام کنه به رفتن تا حتی شده یه روز بیشتر زندگی کنه ❤️🩹
❤1