🌹سلام دوستان گلم 🌹
میدونم خیلی وقته پارت نداشتیم .اما سعی میکنم امروز یه چند تایی تو کانال پارت گذاری داشته باشم .و ان شالله بعد از امتحانات دوباره فعالیت رو شروع میکنیم💋🌹
میدونم خیلی وقته پارت نداشتیم .اما سعی میکنم امروز یه چند تایی تو کانال پارت گذاری داشته باشم .و ان شالله بعد از امتحانات دوباره فعالیت رو شروع میکنیم💋🌹
👍2
سلام سلام 🩵🏹🩷
امروز قراره پارتگذاری داشته باشیم 🤗
امیدوارم تو این روزای سرد پاییزی حال دلتون همیشه گرم و صمیمی باشه .
امروز قراره پارتگذاری داشته باشیم 🤗
امیدوارم تو این روزای سرد پاییزی حال دلتون همیشه گرم و صمیمی باشه .
🥰3
🎈 پارت ۴۸🎈
* طناز *
از پشت میز کامیار بلند شدم کمی چشمامو مالوندم و بعد خودمو روی تخت ولو کردم به آینده ی خودم و کامیار فکر میکردم و ته دلم یه غم عجیبی نشست که نمیدونستم به خاطر چیه. کارهایی که کامیار به من سپرده بود تمام شدنی نبود البته تایمی که ما کنار هم بودیم بیشتر به اوقات فراغت میگذشت و من زمانی که کامیار نبود مشغول میشدم .کمی که خستگیمو گرفتم تصمیم گرفتم برم پایین پیش ساناز تا شاید کمی حال و احوالم بهتربشه
وقتی وارد سالن پذیرایی شدم کامیار رو درکنار خانمی دیدم . چهره ی اون خانوم باتجربه و پخته به نظر میرسید و بسیار ساده و زیبا بود
اکرم خانم و ساناز همزمان با من وارد پذیرایی شدند تا علت سر و صداهای کامیار رو متوجه بشن . کامیار با صدای بلند داشت خوش و بش میکرد و به خانم خوش آمد میگفت و از ایشون پذیرایی میکرد
با دیدن من کامیار و اون خانم شوکه شدند و برق نگاه جفتشون باعث تعجبم شد کامیار ازم خواست .تا کنارشون بشینم و خودش شروع به صحبت کرد
با کمی تعلل و حاشیه سازی بعد آروم آروم تموم قضیه و اتفاقاتی که افتاده بود رو بهم توضیح داد و من هاج و واج نگاهشون میکردم
اما نمیتونستم باور کنم که من با یه پدر مادر دروغین زندگی میکردم و اونها نهایت عشق و امنیت رو بهم میدادن طوری که من هیچوقت نتونستم فراموششون کنم و همیشه حسرت از دست دادنشون رو داشتم.
گیج شده بودم و نمیدونستم چه واکنشی باید نشون بدم اما میدونستم که کامیار هیچ وقت بیگدار به آب نمیزنه و تا از چیزی مطمئن نباشه اینجوری معرکه راه نمیندازه .
من در اون لحظه هیچ حرفی نزدم و ترجیحم بر این بود که روزگار خودش برای من تصمیم بگیره و با انجام آزمایشات پی به حقیقت ببریم ...
* طناز *
از پشت میز کامیار بلند شدم کمی چشمامو مالوندم و بعد خودمو روی تخت ولو کردم به آینده ی خودم و کامیار فکر میکردم و ته دلم یه غم عجیبی نشست که نمیدونستم به خاطر چیه. کارهایی که کامیار به من سپرده بود تمام شدنی نبود البته تایمی که ما کنار هم بودیم بیشتر به اوقات فراغت میگذشت و من زمانی که کامیار نبود مشغول میشدم .کمی که خستگیمو گرفتم تصمیم گرفتم برم پایین پیش ساناز تا شاید کمی حال و احوالم بهتربشه
وقتی وارد سالن پذیرایی شدم کامیار رو درکنار خانمی دیدم . چهره ی اون خانوم باتجربه و پخته به نظر میرسید و بسیار ساده و زیبا بود
اکرم خانم و ساناز همزمان با من وارد پذیرایی شدند تا علت سر و صداهای کامیار رو متوجه بشن . کامیار با صدای بلند داشت خوش و بش میکرد و به خانم خوش آمد میگفت و از ایشون پذیرایی میکرد
با دیدن من کامیار و اون خانم شوکه شدند و برق نگاه جفتشون باعث تعجبم شد کامیار ازم خواست .تا کنارشون بشینم و خودش شروع به صحبت کرد
با کمی تعلل و حاشیه سازی بعد آروم آروم تموم قضیه و اتفاقاتی که افتاده بود رو بهم توضیح داد و من هاج و واج نگاهشون میکردم
اما نمیتونستم باور کنم که من با یه پدر مادر دروغین زندگی میکردم و اونها نهایت عشق و امنیت رو بهم میدادن طوری که من هیچوقت نتونستم فراموششون کنم و همیشه حسرت از دست دادنشون رو داشتم.
گیج شده بودم و نمیدونستم چه واکنشی باید نشون بدم اما میدونستم که کامیار هیچ وقت بیگدار به آب نمیزنه و تا از چیزی مطمئن نباشه اینجوری معرکه راه نمیندازه .
من در اون لحظه هیچ حرفی نزدم و ترجیحم بر این بود که روزگار خودش برای من تصمیم بگیره و با انجام آزمایشات پی به حقیقت ببریم ...
❤2
🎈 پارت ۴۹🎈
بعد از صحبتهای کامیار خانم فاخته با چهرهای پر از محبت به من نگاه میکرد و منتظر واکنشی از سمت من بود .
سکوت بر مجلس حاکم شده بود کسی چیزی نمیگفت که خانم فاخته سکوت رو شکست.
خانوم فاخته: موقعی که نوزاد بودی از صدای کالیمبا خوشت میومد هر وقت گریه میکردی فقط با همون صدا آروم میشدی و من واسه خوابوندن تو از ساز دستی استفاده میکردم . شب قبل از ربوده شدنت ؛ بعد از اینکه خوابت برد ساز رو کنار پتو داخل گهوارت گذاشتم و از اتاق بیرون شدم به پرستار سپرده بودم تا مراقبت باشه و اگه چیزی لازم شد منو صدا بزنه ولی ای کاش هیچ وقت تو رو تنها نمیذاشتم و به اون اعتماد نمیکردم بعدها متوجه شدم که پسر عموی تو حتی به پرستار هم حق سکوت داده بود و به همین راحتی تو رو از پیش ما دزدیدند
دختر قشنگم من همیشه در حسرت تو زندگی کردم تو نمیدونی چه زجری کشیدیم از نبودنت این ماجرایی که برات تعریف کردم عین حقیقته و هیچ دروغی در کار نیست پسر عموی بد ذاتت با فریب و حیله تو را از ما برای یک عمر دور کرد اما دیگه اجازه نمیدم از هم دور باشیم .من و پدرت خیلی تلاش کردیم تا بتونیم تو رو پیدا کنیم اما موفق نشدیم و متاسفانه
روز به روز ناامید و افسرده تر میشدیم
بعد از صحبتهای کامیار خانم فاخته با چهرهای پر از محبت به من نگاه میکرد و منتظر واکنشی از سمت من بود .
سکوت بر مجلس حاکم شده بود کسی چیزی نمیگفت که خانم فاخته سکوت رو شکست.
خانوم فاخته: موقعی که نوزاد بودی از صدای کالیمبا خوشت میومد هر وقت گریه میکردی فقط با همون صدا آروم میشدی و من واسه خوابوندن تو از ساز دستی استفاده میکردم . شب قبل از ربوده شدنت ؛ بعد از اینکه خوابت برد ساز رو کنار پتو داخل گهوارت گذاشتم و از اتاق بیرون شدم به پرستار سپرده بودم تا مراقبت باشه و اگه چیزی لازم شد منو صدا بزنه ولی ای کاش هیچ وقت تو رو تنها نمیذاشتم و به اون اعتماد نمیکردم بعدها متوجه شدم که پسر عموی تو حتی به پرستار هم حق سکوت داده بود و به همین راحتی تو رو از پیش ما دزدیدند
دختر قشنگم من همیشه در حسرت تو زندگی کردم تو نمیدونی چه زجری کشیدیم از نبودنت این ماجرایی که برات تعریف کردم عین حقیقته و هیچ دروغی در کار نیست پسر عموی بد ذاتت با فریب و حیله تو را از ما برای یک عمر دور کرد اما دیگه اجازه نمیدم از هم دور باشیم .من و پدرت خیلی تلاش کردیم تا بتونیم تو رو پیدا کنیم اما موفق نشدیم و متاسفانه
روز به روز ناامید و افسرده تر میشدیم
❤1👍1
🎈 پارت ۵۰🎈
یه روز پدرت دیگه از این وضعیت خسته شده بود و با من اتمام حجت کرد که دیگه بیشتر از این زندگی رو به کاممون تلخ نکنم . اما من همچنان میدونستم که اون همیشه دنبال تو میگشت ولی دوست نداشت که ناراحتی من رو ببینه .پسر عموت هم چندین بار نشونه اون خونه ایی که تو رو بهشون سپرده بود رو به ما داد ولی متاسفانه اون زن و شوهر به جای دیگه ایی نقل مکان کرده بودند
از یه جایی به بعد من و پدرت خودمون رو غرق کار و تجارت کردیم تا بلکه بتونیم خودمون رو به این وسیله آروم کنیم اما من حتی یک روز هم نشده بود که به تو فکر نکنم.
تو الان صاحب تمام ثروت و اموال پدرت هستی چون من دیگه نتونستم و نخواستم که حامله بشم. غم تو ضربه بزرگی به من و پدرت وارد کرد
یه روز پدرت دیگه از این وضعیت خسته شده بود و با من اتمام حجت کرد که دیگه بیشتر از این زندگی رو به کاممون تلخ نکنم . اما من همچنان میدونستم که اون همیشه دنبال تو میگشت ولی دوست نداشت که ناراحتی من رو ببینه .پسر عموت هم چندین بار نشونه اون خونه ایی که تو رو بهشون سپرده بود رو به ما داد ولی متاسفانه اون زن و شوهر به جای دیگه ایی نقل مکان کرده بودند
از یه جایی به بعد من و پدرت خودمون رو غرق کار و تجارت کردیم تا بلکه بتونیم خودمون رو به این وسیله آروم کنیم اما من حتی یک روز هم نشده بود که به تو فکر نکنم.
تو الان صاحب تمام ثروت و اموال پدرت هستی چون من دیگه نتونستم و نخواستم که حامله بشم. غم تو ضربه بزرگی به من و پدرت وارد کرد
❤1👍1
Kharchanghaye Mordabi
Habib
شمارو به شنیدن یه موزیک زیبا دعوت میکنم امیدوارم لذت ببرین🤗🥂🎻
🎈 پارت ۵۱🎈
*طناز*
باورم نمیشد این اتفاقات واقعی بوده باشند و من، یه عمر دور از پدر و مادر اصلیم بوده باشم بغض بدی گلومو چنگ انداخته بود و چشمام خیس اشک بودن .بعد از اینکه جواب آزمایش اومده بود و مارو با حقیقت روبه رو کرد.من مطمئن شدم که خانوادهای دارم
و پیش پدر مادر اصلیم برگشتم مادرمو تو بغل فشردمو گفتم : مامان من خیلی سختی کشیدم بدون تو .
با دستهای گرمش موهامو نوازش میکرد و با صبوری و مهربونی به تمام حرفام گوش سپرده بود . بعد به من گفت: دختر عزیزم از این به بعد من مواظبتم و من و پدرت نمیذاریم آب تو دلت تکون بخوره
البته روبرو شدن با پدرم برای من کمی معذب آور بود. چون مردی که تا حالا ندیده بودمش منو به آغوش کشید و تمام سر و صورتم رو پر از بوسه کرد. جنس بوسههای پدرانه حتی از پدر قبلیم هم زیباتر و غیر قابل قیاس بود
من میدونستم که بوسه پدر و مادر واقعی و به آغوش کشیدن اونها از هر آغوشی امنترو صمیمیتره
تو تمام مدتی که من از خودم و زندگی ایی که بر من گذشته بود تعریف میکردم؛ پدر مادرم با عشق جان به حرفهای من گوش سپرده بودند و به صحبتهای من نگاهی نافذ و پر از محبت داشتند، انگار تشنه صحبت کردن با من بودند مادرم بهترین تدارکات رو برای من دیده بود
و پدرم از نبود من در زندگیش تعریف میکرد.
از سختیهایی که برای پیدا کردنم انجام داده بود
ازگریهها و بیتابیهای مامان و اون شب بهترین شب عمرم بود چون من دیگه احساس بیکسی و تنهایی نداشتم
*طناز*
باورم نمیشد این اتفاقات واقعی بوده باشند و من، یه عمر دور از پدر و مادر اصلیم بوده باشم بغض بدی گلومو چنگ انداخته بود و چشمام خیس اشک بودن .بعد از اینکه جواب آزمایش اومده بود و مارو با حقیقت روبه رو کرد.من مطمئن شدم که خانوادهای دارم
و پیش پدر مادر اصلیم برگشتم مادرمو تو بغل فشردمو گفتم : مامان من خیلی سختی کشیدم بدون تو .
با دستهای گرمش موهامو نوازش میکرد و با صبوری و مهربونی به تمام حرفام گوش سپرده بود . بعد به من گفت: دختر عزیزم از این به بعد من مواظبتم و من و پدرت نمیذاریم آب تو دلت تکون بخوره
البته روبرو شدن با پدرم برای من کمی معذب آور بود. چون مردی که تا حالا ندیده بودمش منو به آغوش کشید و تمام سر و صورتم رو پر از بوسه کرد. جنس بوسههای پدرانه حتی از پدر قبلیم هم زیباتر و غیر قابل قیاس بود
من میدونستم که بوسه پدر و مادر واقعی و به آغوش کشیدن اونها از هر آغوشی امنترو صمیمیتره
تو تمام مدتی که من از خودم و زندگی ایی که بر من گذشته بود تعریف میکردم؛ پدر مادرم با عشق جان به حرفهای من گوش سپرده بودند و به صحبتهای من نگاهی نافذ و پر از محبت داشتند، انگار تشنه صحبت کردن با من بودند مادرم بهترین تدارکات رو برای من دیده بود
و پدرم از نبود من در زندگیش تعریف میکرد.
از سختیهایی که برای پیدا کردنم انجام داده بود
ازگریهها و بیتابیهای مامان و اون شب بهترین شب عمرم بود چون من دیگه احساس بیکسی و تنهایی نداشتم
❤1👍1🥰1
🥰💕 سلاااام سلامممم 💕🥰
سلام به روی ماه تک تکتون .امیدوارم همیشه حال دلتون خوب و عالی باشه عزیزااان😉🤙
میدونم خیلی وقته روال پارتگذاری بهم خورد و پارتی نداشتیم .اما خواستم بگم امروز پارت های جذابی داریم که ان شالله تا آخر شب در کانال قرار میگیرن 🫰🏼🪼
پسس منتظر پارت های هیجانی باشین 😻🫶
سلام به روی ماه تک تکتون .امیدوارم همیشه حال دلتون خوب و عالی باشه عزیزااان😉🤙
میدونم خیلی وقته روال پارتگذاری بهم خورد و پارتی نداشتیم .اما خواستم بگم امروز پارت های جذابی داریم که ان شالله تا آخر شب در کانال قرار میگیرن 🫰🏼🪼
پسس منتظر پارت های هیجانی باشین 😻🫶
👏2👍1
🎈 پارت ۵۲🎈
بعد از مدت یک هفته که من با خانوادم آشنا شدم کامیار بهم تلفن کرد و احوالمو پرسید و بهم توضیح داد که میخاسته تو این یک هفته بهم فضا بده تا بتونم با خانوادم بیشتر آشنا بشم .بعد هم قرار گذاشت که طی یکی دو روز دیگه به دیدن من و خانوادم بیاد.
وقتی به مادر و پدرم خبر اومدن کامیار رو دادم با خوش رویی و استقبال گرم اون ها مواجه شدم و حتی پدر برای آشنایی بیشتر با کامیار تصمیم گرفت برای شام تدارک ببینه و از کامیار خواست تا مارو همراهی کنه .
* کامیار *
بعد از مدت یک هفته افکار درهم برهمم رو سرو سامون دادم و تصمیمم رو برای رفتن از ایران قطعی کردم .این ملاقات با طناز و خانوادش فرصت خوبی برای خداحافظی بود این بی خبر رفتن خیلی بهتر بود و برای من منفعت داشت چون طناز نمیتونست منو از رفتن منصرف کنه شاید همین رفتن باعث بشه تا بینمون جدایی بیوفته و طناز زندگی جدیدی رو بدون من شروع کنه ،و در نهایت منو فراموش کنه .
خانواده طناز خیال میکردن قراره باهم رفت و آمد خانوادگی رو کم کم شروع کنیم و تهش رابطه من با دخترشون به ازدواج ختم بشه .
اما سخت در اشتباه بودن و من نمیتونستم اینو بهشون بفهمونم .تنها راه جدایی ارتباط بین ما فقط رفتن ازین کشور و فرار از طناز و بقیه بود .
بعد از مدت یک هفته که من با خانوادم آشنا شدم کامیار بهم تلفن کرد و احوالمو پرسید و بهم توضیح داد که میخاسته تو این یک هفته بهم فضا بده تا بتونم با خانوادم بیشتر آشنا بشم .بعد هم قرار گذاشت که طی یکی دو روز دیگه به دیدن من و خانوادم بیاد.
وقتی به مادر و پدرم خبر اومدن کامیار رو دادم با خوش رویی و استقبال گرم اون ها مواجه شدم و حتی پدر برای آشنایی بیشتر با کامیار تصمیم گرفت برای شام تدارک ببینه و از کامیار خواست تا مارو همراهی کنه .
* کامیار *
بعد از مدت یک هفته افکار درهم برهمم رو سرو سامون دادم و تصمیمم رو برای رفتن از ایران قطعی کردم .این ملاقات با طناز و خانوادش فرصت خوبی برای خداحافظی بود این بی خبر رفتن خیلی بهتر بود و برای من منفعت داشت چون طناز نمیتونست منو از رفتن منصرف کنه شاید همین رفتن باعث بشه تا بینمون جدایی بیوفته و طناز زندگی جدیدی رو بدون من شروع کنه ،و در نهایت منو فراموش کنه .
خانواده طناز خیال میکردن قراره باهم رفت و آمد خانوادگی رو کم کم شروع کنیم و تهش رابطه من با دخترشون به ازدواج ختم بشه .
اما سخت در اشتباه بودن و من نمیتونستم اینو بهشون بفهمونم .تنها راه جدایی ارتباط بین ما فقط رفتن ازین کشور و فرار از طناز و بقیه بود .
❤2👍1
🎈 پارت ۵۳🎈
یه جورایی دلم میخاست اصل ماجرا رو به پدر طناز بگم تا حداقل اون بتونه رابطه من با طناز رو بهم بزنه اما واقعا میترسیدم پدرش واکنش خوبی نسبت به این موضوع نداشته باشه .هزاران فکر ذهنم رو مشغول کرده بود و من بین این همه دغدغه فکری باید خودم رو برای شب به بهترین نحو ممکن آماده میکردم .کلی حرف برای گفتن داشتم اما نمیدونستم چی و چجوری باید بیان کنم .مادر طناز خانومی فهمیده و نکته سنج بود و با نگاه کردنش میتونست بفهمه تو دلم چی میگذره .اما برای من تنها کسی که اهمیت داشت طناز بود چون میدونستم رفتنم باعث شکسته شدنش میشه ولی خب ما نمیتونستیم باهم ادامه بدیم .و اون کسی که نمیخاست من بودم .
هیچوقت یادم نمیره چه کارهایی با طناز انجام دادم .چه جاهایی رفتم، چقدر ناز و اداشو کشیدم تا بتونم نظرشو جلب کنم .و چه خاطراتی رو باهم گذروندیم .
تنها یک امید داشتم اونم این بود که طناز فراموشم کنه و هردو بدون هم ادامه بدیم .
یه جورایی دلم میخاست اصل ماجرا رو به پدر طناز بگم تا حداقل اون بتونه رابطه من با طناز رو بهم بزنه اما واقعا میترسیدم پدرش واکنش خوبی نسبت به این موضوع نداشته باشه .هزاران فکر ذهنم رو مشغول کرده بود و من بین این همه دغدغه فکری باید خودم رو برای شب به بهترین نحو ممکن آماده میکردم .کلی حرف برای گفتن داشتم اما نمیدونستم چی و چجوری باید بیان کنم .مادر طناز خانومی فهمیده و نکته سنج بود و با نگاه کردنش میتونست بفهمه تو دلم چی میگذره .اما برای من تنها کسی که اهمیت داشت طناز بود چون میدونستم رفتنم باعث شکسته شدنش میشه ولی خب ما نمیتونستیم باهم ادامه بدیم .و اون کسی که نمیخاست من بودم .
هیچوقت یادم نمیره چه کارهایی با طناز انجام دادم .چه جاهایی رفتم، چقدر ناز و اداشو کشیدم تا بتونم نظرشو جلب کنم .و چه خاطراتی رو باهم گذروندیم .
تنها یک امید داشتم اونم این بود که طناز فراموشم کنه و هردو بدون هم ادامه بدیم .
👍2❤1
به نظرتون چرا کامیار تصمیم گرفته بود رابطه اش با طناز رو بهم بزنه و ازش جدا بشه؟
Anonymous Poll
14%
چون تصمیم داشت برای ادامه زندگی به یک کشور دیگه مهاجرت کنه ✈
0%
چون میترسید خانوادش طناز رو نپذیرند🗿
0%
از اولشم طناز رو در شان خودش نمیدونست و به جهت سرگرمی بهش نگاه میکرد 👀
86%
به مشکلی برخورده بود که نمیتونست با کسی درمیون بزاره !🧑🦯
👍1
🎈 پارت ۵۴🎈
*طناز*
بعد از آشنایی خانواده ام با کامیار ،مامان تصمیم گرفته بود مهمونی بزرگی برپا کنه تا منو به اقوام و دوستان و همکاراشون معرفی کنند.و من با خوشحالی و کنجکاوی بسیار مشتاق این مهمونی بودم . بابا دکوراسیون اتاق من رو تغییر داده بود و با وسایل مورد نیاز و اسباب زینتی زیبایی اون جارو باب دلم طراحی کرد. طوریکه هیچوقت فکرشو نمیکردم همچین اتاقی داشته باشم .مامان تموم وسایل کودکیمو هم برام نگه داشته بودن و از دیدن اون ها لذت میبردم .برای همین ازشون درخواست کردم تا یه سری از وسایل ها رو از اتاقم خارج نکنن که با تعجب مامان حرفمو پذیرفت و گذاشت همه چیز باب دلم باشه .
مامان و بابا سخت درگیر تدارکات مهمونی بودن و از هیچ تدارکی تو مهمونی دریغ نمیکردن. انگار میخاستن همه چیز به نحو احسن اجرا بشه
برای من هم لباس و کفش خیلی زیبایی سفارش دادن تا برای شرکت در مهمونی حسابی تو چشم بیام و دخترشون رو به رخ مهمونا بکشن .
*طناز*
بعد از آشنایی خانواده ام با کامیار ،مامان تصمیم گرفته بود مهمونی بزرگی برپا کنه تا منو به اقوام و دوستان و همکاراشون معرفی کنند.و من با خوشحالی و کنجکاوی بسیار مشتاق این مهمونی بودم . بابا دکوراسیون اتاق من رو تغییر داده بود و با وسایل مورد نیاز و اسباب زینتی زیبایی اون جارو باب دلم طراحی کرد. طوریکه هیچوقت فکرشو نمیکردم همچین اتاقی داشته باشم .مامان تموم وسایل کودکیمو هم برام نگه داشته بودن و از دیدن اون ها لذت میبردم .برای همین ازشون درخواست کردم تا یه سری از وسایل ها رو از اتاقم خارج نکنن که با تعجب مامان حرفمو پذیرفت و گذاشت همه چیز باب دلم باشه .
مامان و بابا سخت درگیر تدارکات مهمونی بودن و از هیچ تدارکی تو مهمونی دریغ نمیکردن. انگار میخاستن همه چیز به نحو احسن اجرا بشه
برای من هم لباس و کفش خیلی زیبایی سفارش دادن تا برای شرکت در مهمونی حسابی تو چشم بیام و دخترشون رو به رخ مهمونا بکشن .
❤2👍2👏1
🎈 پارت ۵۵🎈
* طناز *
چند روز بعد از مهمونی ایی که برگزار شده بود من حسابی دمغ شده بودم و حال وحوصله ی هیچ کاری و نداشتم .همش به خاطر اخلاقای ضد و نقیض کامیار بود نمیدونم چرا تو مهمونی از من فاصله میگرفت و زیاد بهم توجه نمیکرد .
اولش احساس کردم من راجبش اینجور فکر میکنم .اما بعدش که جواب تلفن هامو نداد مطمئن شدم ازم دلخوره.
ولی خب این کارش دلیلی نداشت چون از طرف من کوتاهی سر نزده بود و مشکلی بین ما وجود نداشت.
بازم تصمیم گرفتم بهش تلفن کنم و همین کارو چند بار پشت سرهم انجام دادم ولی بی فایده بود و فقط به خیال پردازی های من دامن زد
از مهمونی چیزی نفهمیده بودم و تمام فکرم پیش کامیار بود .ولی نمیدونستم این روند تا چند روز بعد هم ادامه داره ....
مثل بچه ها بی قراری میکردم اصلا دست خودم نبود و همش دنبال راهی میگشتم تا ببینم جریان چیه .
بالاخره تصمیم گرفتم برم امارت و جویای احوالش بشم و دقیقا همینطور شد .
با ورودم به امارت ساناز و اکرم خانوم هول زده و با شتاب نزدیکم اومدن و بهم خوش آمد گفتن .اکرم خانوم حسابی دلش برام تنگ شده بود و منو ساناز همو بغل کرده بودیم و دستمو ول نمیکرد .
+ساناز گفت : چه عجب ازین طرفا طناز خانوم .دلمون برات یه ذره شده بود خانوم خانوما
_گفتم : ساناز باور کن منم دلم برات تنگ شده بود ولی خب شرایط محیا نبود که بیام پیشتون.
اکرم خانوم رفت به سمت آشپزخونه و کمی بعد با یه سینی پذیرایی سمتون اومد .بعد هم روی کاناپه دورهم نشستیم .فکرم سمت کامیار بود و اولین چیزی که ازشون پرسیدم .
گفتم: چخبر؟ چرا خونه این قدر ساکته ؟ کامیار کجاست؟
سیروس خان و خانومش کجان؟
ساناز دستپاچه شد و میخاست حرفی بزنه که یهو متوجه شدم اکرم خانوم پرید بین حرفمون
+آقا کامیار و سیروس خان که یه مسافرت کاری رفتن عزیزم زود هم برمیگردن و مادرشون هم که تبریزن .خونه آبجی کوچیکه آقا کامیارن.
ماهم اینجا موندیم سخت منتظر دیدار روی گل تو ...
* طناز *
چند روز بعد از مهمونی ایی که برگزار شده بود من حسابی دمغ شده بودم و حال وحوصله ی هیچ کاری و نداشتم .همش به خاطر اخلاقای ضد و نقیض کامیار بود نمیدونم چرا تو مهمونی از من فاصله میگرفت و زیاد بهم توجه نمیکرد .
اولش احساس کردم من راجبش اینجور فکر میکنم .اما بعدش که جواب تلفن هامو نداد مطمئن شدم ازم دلخوره.
ولی خب این کارش دلیلی نداشت چون از طرف من کوتاهی سر نزده بود و مشکلی بین ما وجود نداشت.
بازم تصمیم گرفتم بهش تلفن کنم و همین کارو چند بار پشت سرهم انجام دادم ولی بی فایده بود و فقط به خیال پردازی های من دامن زد
از مهمونی چیزی نفهمیده بودم و تمام فکرم پیش کامیار بود .ولی نمیدونستم این روند تا چند روز بعد هم ادامه داره ....
مثل بچه ها بی قراری میکردم اصلا دست خودم نبود و همش دنبال راهی میگشتم تا ببینم جریان چیه .
بالاخره تصمیم گرفتم برم امارت و جویای احوالش بشم و دقیقا همینطور شد .
با ورودم به امارت ساناز و اکرم خانوم هول زده و با شتاب نزدیکم اومدن و بهم خوش آمد گفتن .اکرم خانوم حسابی دلش برام تنگ شده بود و منو ساناز همو بغل کرده بودیم و دستمو ول نمیکرد .
+ساناز گفت : چه عجب ازین طرفا طناز خانوم .دلمون برات یه ذره شده بود خانوم خانوما
_گفتم : ساناز باور کن منم دلم برات تنگ شده بود ولی خب شرایط محیا نبود که بیام پیشتون.
اکرم خانوم رفت به سمت آشپزخونه و کمی بعد با یه سینی پذیرایی سمتون اومد .بعد هم روی کاناپه دورهم نشستیم .فکرم سمت کامیار بود و اولین چیزی که ازشون پرسیدم .
گفتم: چخبر؟ چرا خونه این قدر ساکته ؟ کامیار کجاست؟
سیروس خان و خانومش کجان؟
ساناز دستپاچه شد و میخاست حرفی بزنه که یهو متوجه شدم اکرم خانوم پرید بین حرفمون
+آقا کامیار و سیروس خان که یه مسافرت کاری رفتن عزیزم زود هم برمیگردن و مادرشون هم که تبریزن .خونه آبجی کوچیکه آقا کامیارن.
ماهم اینجا موندیم سخت منتظر دیدار روی گل تو ...
👍2❤1
🌷سلام عصر بخیر دوستان🌷
رمان رو به اتمامه و فکر کنم تا آخر هفته تموم میشه 😻👊
رمان رو به اتمامه و فکر کنم تا آخر هفته تموم میشه 😻👊
❤1😢1
🎈 پارت ۵۶ 🎈
با اکرم خانوم و ساناز حسابی گرم گفتگو بودیم و اونا ازینکه من تونستم خانوادمو پیدا کنم حسابی خوشحال بودن .ولی تمام مدت فکرمن پیش کامیار بود و میدونستم یک چیزی رو دارن از من پنهون میکنن
و بالاخره با یک خداحافظی مختصر از اونجا بیرون شدم .
*کامیار*
من تو کشور بودم ولی داشتم جوری وانمود میکردم انگار نیستم .تا بتونم کارهای رفتنمو انجام بدم و بار و بندیل سفرمو برای همیشه ببندم
ازینکه طناز فکر کنه بهش رکب زدم و به بازیش گرفتم حسابی اعصابم داغون میشد و یهو قاطی میکردم ولی خب این راهی بود که باید میرفتم و براش مصمم بودم.
حقیقتا دلم برا تنگ شده بود اما چاره ایی نداشتم و باید جواب تلفن زدن هاشو بی جواب میزاشتم و طناز با زندگی جدید بدون من عادت میکرد .
با اکرم خانوم و ساناز حسابی گرم گفتگو بودیم و اونا ازینکه من تونستم خانوادمو پیدا کنم حسابی خوشحال بودن .ولی تمام مدت فکرمن پیش کامیار بود و میدونستم یک چیزی رو دارن از من پنهون میکنن
و بالاخره با یک خداحافظی مختصر از اونجا بیرون شدم .
*کامیار*
من تو کشور بودم ولی داشتم جوری وانمود میکردم انگار نیستم .تا بتونم کارهای رفتنمو انجام بدم و بار و بندیل سفرمو برای همیشه ببندم
ازینکه طناز فکر کنه بهش رکب زدم و به بازیش گرفتم حسابی اعصابم داغون میشد و یهو قاطی میکردم ولی خب این راهی بود که باید میرفتم و براش مصمم بودم.
حقیقتا دلم برا تنگ شده بود اما چاره ایی نداشتم و باید جواب تلفن زدن هاشو بی جواب میزاشتم و طناز با زندگی جدید بدون من عادت میکرد .
👍2❤1