پازل گمشده 🧩
177 subscribers
3 photos
🍃خوش اومدین🍃
* پازل گمشده *
ژانر : عاشقانه ، درام ، معمایی
رمان به صورت آنلاین
Download Telegram
🎈 پارت ۴۳🎈

طناز من منظور بدی نداشتم ‌. خب برام عجیب به نظر میرسید که تو یه همچین کالیمبای گرونی داشته باشی .اون هم با نوشته ایی که پشتش حکاکی شده .
برند و سال ساختشم اینجاست بیا خودت ببین .
+خب که چی کامیار !!
_ طناز چرا نمیفهمی . اینجا تاریخ تولد تو نوشته شده اما اسم یه نفر دیگه پایینشه .
+ چی رو میخای بهم بگی کامیار که اینقدر عجیب صحبت میکنی !
_طناز تو مگه نگفتی این کالیمبارو از بچگی داشتی .
+اره درسته
_مگه نگفتی وضع مالی خانوادگیت زیاد خوب نبوده ؟ خب پس چرا برات سوال نشده این کالیمبای سفارشی که ساخت کشور خارجیه و تاریخ تولد تو رو پایینش نوشتن رو خانوادت چطوری برات تهیه کرده و دادن برات بسازنش؟
+با حرفای کامیار به فکر فرو رفتم و درمقابل صحبت هاش جوابی نداشتم .
فاخته کی میتونه باشه؟ شاید اسم سازندش فاخته اس شایدم این کالیمبا رو برای فاخته درستش کردن؟
گیج شده بودم و برای این بحثمون نیاز به زمان داشتم تا بفهمم چی پشت سر حرفای کامیار پنهون شده .
2👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎈 پارت ۴۴🎈

چند روزی از اون اتفاق گذشته بود و من کاملاً موضوع رو فراموش کرده بودم اما یه روز به طور اتفاقی کامیار وارد اتاق شد و به من گفت : طناز پیداش کردم ."ترمه فاخته" رو پیدا کردم همون کسی که اسمش روی کالیمبای تو هک شده
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : حالا می‌خوایم چیکار کنیم؟؟
+ طناز تو لازم نیست کاری انجام بدی من خودم می‌دونم چیکار کنم. بسپارش به من

" کامیار "

شرکت بزرگی بود و من به ساختمون بلندی که مقابلم بود خیره شده بودم .نمای بسایز زیبا و چشمگیری داشت .
وارد شرکت شدم و به سمت خانمی که پشت میز توی سالن بود حرکت کردم
+سلام خانم!  مدیر این شرکت خانم ترمه فاخته هست ؟
_بله آقا کاری داشتین ؟
+با ایشون کلام خصوصی داشتم لطف کنین منو به اتاقشون راهنمایی کنید.
منشی تلفن زد و بعد منو تا قسمت مدیریت همراهی کرد .
وقتی نزدیک در اتاقش شدم استرس شده بودم و نمی‌دونستم در مقابل خانم فاخته چی باید بگم !
منشی وارد اتاق شد و منم پشت سرش به راه افتادم منشی گفت : خانم فاخته ایشون میگن کار مهمی باهاتون دارن ؛خودشونم معرفی نکردن !  خانم قد بلندی که ظاهر خیلی باکلاسی داشت پشتش به ما بود از روی صندلی بلند شد و به سمتم چرخید.
+ سلام روز بخیر خانم محترم!
_ممنون روز شما هم بخیر . بفرمایید بنشینید +سمت منشی نگاهی انداختم و بعد ادامه دادم .ببخشید اگه میشه باید خصوصی با هم صحبت کنیم.
خانم فاخته منشی رو از اتاق بیرون کرد و و من شروع به صحبت کردم
2👍2
🎈 پارت ۴۵🎈

کالیمبا رو از داخل کیف بیرون آوردم و به خانم فاخته نشون دادم . فاخته با چشم های گرد و متعجب به سمت کالیمبا نگاه می‌کرد.
با صدای بلند داد زد این دست تو چیکار می‌کنه؟ برعکس اون من با لحنی آروم و خونسرد در جواب به اون گفتم : راجع بهش یه سری سوالات دارم که باید به من صادقانه جواب بدین خانوم فاخته
+اول من از شما پرسیدم آقای محترم. این کالیمبا دست شما چیکار می‌کنه ؟
_خانم فاخته من نیومدم اینجا باهم بحث و جدل کنیم .من اومدم تا اینجا یه سری از ابهامات رو برطرف کنم!
+ بفرمایید می‌شنوم ؟
_خانم فاخته این کالیمبا رو از کجا میشناسین؟
آیا کسی اونو برای شما درست کرده ؟

کالیمبارو از دستم گرفت و اشک توی چشماش حلقه زد. سری تکون داد و انگار با دیدن اسمش روی کالیمبا با اخم غلیظی به من گفت .اینو از کجا آوردینش؟

با بی حوصلگی جواب دادم این برای دوست دخترمه .
یکدفعه عصبانی شد و گفت اگه مال یکی دیگست دست تو چیکار میکنه .چرا دوست دخترتون اینجا تشریف نیاوردن؟ ‌‌ تو و دوست دخترت اینو از کجا دزدیدینش؟
زود باش همه چیزو توضیح بده تا پلیسو خبر نکردم.
2👍2
🎈 پارت ۴۶🎈

کلافه پوفی کشیدم و ادامه دادم . خانوم فاخته بهتون که گفتم این ساز دستی ماله دوران کودکی دوست دخترمه از زمانی که به یاد داره این ساز همراهش بوده و علاقه شدیدی بهش داره .
حالا شما بهم بگین چرا اسمتون پایین این کالیمباس و تاریخ تولد دوست دخترم اونجا درج شده ؟ شما اینو واسش سفارش داده بودین؟
به نظرم محال ممکنه اینجا ساخته باشن !
فاخته نگاهش رو به زمین دوخت و به فکر فرو رفت بعد آروم شروع به صحبت کرد .

(*داستان خانوم فاخته از سالهای گذشته*)👇

سالها پیش من با مردی ثروتمند و صاحب نفوذ ازدواج کردم . بعد از چند سالی که از ازدواجمون میگذشت ، ما صاحب دختری زیبا شدیم که اون نوزاد، شبانه به طور ناگهانی ربوده شد .من و همسرم تموم تلاشمونو کردیم تا بتونیم رد پایی از سارق کودک پیدا کنیم اما تلاش هامون بی فایده بود .حتی دیگه نتونستم حامله بشم و غم دوری فرزندمو جایگزین کنم . روزی همسرم یه کاراگاه خصوصی و خبره استخدام کرد که بتونه اصل ماجرا رو کشف کنه و دخترمون رو پیدا کنه و بفهمیم ربوده شدن فرزندمون توسط چه کسی بوده ! بعد از سالها تحقیق متوجه شدیم پسر برادر همسرم به اموال ما چشم دوخته بوده و با برنامه ریزی دختر نازنینمو از سر راهش برمیداره تا بتونه مال و ثروت عموشو به دست بیاره .چون همسرم وارث دیگه ایی نداشتن .
3👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
{ پارتهای امروز 🐹💞 } 🤙
1👍1👏1
(سلام دوستان عصر پاییزیتون بخیر ☕️🍪)

میدونستید توی کانال vip رمان پازل گمشده 20 پارت از اینجا جلوتریم؟!☺️🦋

پارت گذاری vip هفتگی 14 تاست و حدودا یک ماه از اینجا جلوتره. یعنی چی؟! یعنی پارتایی که این هفته ممبرای کانال vip میخونن رو شما یک ماه دیگه میخونید😢
عضو شدن داخل کانال vip هزینه‌ی چندانی هم نداره.
⬅️فقط مبلغ #30_هزار_تومن هستش که شما با یک بار پرداختش، میتونید داخل کانال vip عضو بشید و رمان رو با سرعت بیشتر بخونید و زودتر از بقیه مخاطب ها رمان براتون تموم میشه!➡️

⚠️در ضمن پارت های ممنوعه رمان ممکنه داخل این کانال سانسور بشه و حذفیات بخوره.⚠️

پس برای پرداخت حق عضویت، کافیه به ادمین پیام بدید تا با سریع ترین پاسخگویی، براتون شماره حساب بفرسته👇❤️❤️
@Pazelan_vip
👍1
🎈 پارت ۴۷🎈

بعد از دستگیری و بازداشت کردن اون پست فطرت . یه عده از اقوام و آشنایان خانوادگیمون از دست ما ناراحت شدند اونا فکر می‌کردند که ما به اون پسر تهمت زدیم ولی اینطور نبود خودش بعد از مدتی اعتراف کرده بود که دخترمون رو دست یک خانواده کم بضاعت سپرده . منو همسرم در این مدت سعی کردیم تا بتونیم اون خانواده رو پیدا کنیم اما هرگز موفق به این کار نشدیم و من برای همیشه ستاره‌ مو از دست دادم
من همینطور آروم و بی‌صدا به حرف‌های خانم فاخته گوش سپرده بودم و از خوشحالی بال و پر درآوردم بعد از اتمام حرف‌های خانم فاخته ماجرای طناز رو براش بازگو کردم . شکه شده بود و اصلاً نمی‌تونست باور کنه که دخترش پیدا شده اما تنها امیدش این بود که آزمایش دی ان ای انجام بشه و جواب آزمایشات درست دربیاد
در همون لحظه تصمیم گرفتم طناز رو از این ماجرا با خبر کنم میدونم واقعا شنیدن این داستان براش سخت بود و نمیتونست چنین چیزی رو باور کنه .ولی ته دلم خوشحال بودم که اگر طناز خانواده ایی داشته باشه حتما احساس خوشبختی خواهد کرد و این برای من بسیار ارزشمند بود .
1🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌹سلام دوستان گلم 🌹
میدونم خیلی وقته پارت نداشتیم .اما سعی میکنم امروز یه چند تایی تو کانال پارت گذاری داشته باشم .و ان شالله بعد از امتحانات دوباره فعالیت رو شروع میکنیم💋🌹
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام سلام 🩵🏹🩷

امروز قراره پارتگذاری داشته باشیم 🤗
امیدوارم تو این روزای سرد پاییزی حال دلتون همیشه گرم و صمیمی باشه .
🥰3
🎈 پارت ۴۸🎈

* طناز *

از پشت میز کامیار بلند شدم کمی چشمامو مالوندم و بعد خودمو روی تخت ولو کردم به آینده ی خودم و کامیار فکر میکردم و ته دلم یه غم عجیبی نشست که نمیدونستم به خاطر چیه. کارهایی که کامیار به من سپرده بود تمام شدنی نبود البته تایمی که ما کنار هم بودیم بیشتر به اوقات فراغت می‌گذشت و من زمانی که کامیار نبود مشغول میشدم .کمی که خستگیمو گرفتم تصمیم گرفتم برم پایین پیش ساناز تا شاید کمی حال و احوالم بهتربشه
وقتی وارد سالن پذیرایی شدم کامیار رو درکنار خانمی دیدم . چهره ی اون خانوم باتجربه و پخته به نظر میرسید  و بسیار ساده و زیبا بود
اکرم خانم و ساناز همزمان با من وارد پذیرایی شدند تا علت سر و صداهای کامیار رو متوجه بشن . کامیار با صدای بلند داشت خوش و بش میکرد و به خانم خوش آمد می‌گفت و از ایشون پذیرایی می‌کرد
با دیدن من کامیار و اون خانم شوکه شدند و برق نگاه جفتشون باعث تعجبم شد کامیار ازم خواست .تا کنارشون بشینم و خودش شروع به صحبت کرد
با کمی تعلل و حاشیه سازی بعد آروم آروم تموم قضیه و اتفاقاتی که افتاده بود رو بهم توضیح داد و من هاج و واج نگاهشون میکردم
اما نمیتونستم باور کنم که من با یه پدر مادر دروغین زندگی میکردم و اونها نهایت عشق و امنیت رو بهم میدادن طوری که من هیچوقت نتونستم فراموششون کنم و همیشه حسرت از دست دادنشون رو داشتم.
گیج شده بودم و نمی‌دونستم چه واکنشی باید نشون بدم اما می‌دونستم که کامیار هیچ وقت بی‌گدار به آب نمی‌زنه و تا از چیزی مطمئن نباشه اینجوری معرکه راه نمیندازه .
من در اون لحظه هیچ حرفی نزدم و ترجیحم بر این بود که روزگار خودش برای من تصمیم بگیره و با انجام آزمایشات پی به حقیقت ببریم ...
2
🎈 پارت ۴۹🎈

بعد از صحبت‌های کامیار خانم فاخته با چهره‌ای پر از محبت به من نگاه می‌کرد و منتظر واکنشی از سمت من بود .
سکوت بر مجلس حاکم شده بود کسی چیزی نمی‌گفت که خانم فاخته سکوت رو شکست.
خانوم فاخته: موقعی که نوزاد بودی از صدای کالیمبا خوشت میومد هر وقت گریه می‌کردی فقط با همون صدا آروم می‌شدی و من واسه خوابوندن تو از ساز دستی استفاده می‌کردم . شب قبل از ربوده شدنت ؛ بعد از اینکه خوابت برد ساز رو کنار پتو داخل گهوارت گذاشتم و از اتاق بیرون شدم به پرستار سپرده بودم تا مراقبت باشه و اگه چیزی لازم شد منو صدا بزنه ولی ای کاش هیچ وقت تو رو تنها نمی‌ذاشتم و به اون اعتماد نمیکردم  بعدها متوجه شدم که پسر عموی تو حتی به پرستار هم حق سکوت داده بود و به همین راحتی تو رو از پیش ما دزدیدند
دختر قشنگم من همیشه در حسرت تو زندگی کردم تو نمی‌دونی چه زجری کشیدیم از نبودنت  این ماجرایی که برات تعریف کردم عین حقیقته و هیچ دروغی در کار نیست پسر عموی بد ذاتت با فریب و حیله تو را از ما برای یک عمر دور کرد اما دیگه اجازه نمی‌دم از هم دور باشیم .من و پدرت خیلی تلاش کردیم تا بتونیم تو رو پیدا کنیم اما موفق نشدیم و متاسفانه
روز به روز ناامید و افسرده تر می‌شدیم
1👍1
🎈 پارت ۵۰🎈

یه روز پدرت دیگه از این وضعیت خسته شده بود و با من اتمام حجت کرد که دیگه بیشتر از این زندگی رو به کاممون تلخ نکنم . اما من همچنان می‌دونستم که اون همیشه دنبال تو می‌گشت ولی دوست نداشت که ناراحتی من رو ببینه .پسر عموت هم چندین بار نشونه اون خونه ایی که تو رو بهشون سپرده بود رو به ما داد ولی متاسفانه اون زن و شوهر به جای دیگه ایی نقل مکان کرده بودند
از یه جایی به بعد من و پدرت خودمون رو غرق کار و تجارت کردیم تا بلکه بتونیم خودمون رو به این وسیله آروم کنیم اما من حتی یک روز هم نشده بود که به تو فکر نکنم.
تو الان صاحب تمام ثروت و اموال پدرت هستی چون من دیگه نتونستم و نخواستم که حامله بشم.  غم تو ضربه بزرگی به من و پدرت وارد کرد
1👍1
Kharchanghaye Mordabi
Habib
شمارو به شنیدن یه موزیک زیبا دعوت میکنم امیدوارم لذت ببرین🤗🥂🎻
🎈 پارت ۵۱🎈

*طناز*

باورم نمی‌شد این اتفاقات واقعی بوده باشند و من، یه عمر دور از پدر و مادر اصلیم بوده باشم بغض بدی گلومو چنگ انداخته بود و چشمام خیس اشک بودن .بعد از اینکه جواب آزمایش اومده بود و مارو با حقیقت روبه رو کرد.من  مطمئن شدم که خانواده‌ای دارم
و پیش پدر مادر اصلیم برگشتم مادرمو تو بغل فشردمو گفتم : مامان من خیلی سختی کشیدم بدون تو .
با دست‌های گرمش موهامو نوازش می‌کرد و با صبوری و مهربونی به تمام حرفام گوش سپرده بود . بعد به من گفت: دختر عزیزم از این به بعد من مواظبتم و من و پدرت نمیذاریم آب تو دلت تکون بخوره
البته روبرو شدن با پدرم برای من کمی معذب آور بود. چون مردی که تا حالا ندیده بودمش منو به آغوش کشید و تمام سر و صورتم رو پر از بوسه کرد. جنس بوسه‌های پدرانه حتی از پدر قبلیم هم زیباتر و غیر قابل قیاس بود
من می‌دونستم که بوسه پدر و مادر واقعی و به آغوش کشیدن اون‌ها از هر آغوشی امن‌ترو صمیمی‌تره
تو تمام مدتی که من از خودم و زندگی ایی که بر من گذشته بود تعریف می‌کردم؛ پدر مادرم با عشق جان به حرف‌های من گوش سپرده بودند و به صحبت‌های من نگاهی نافذ و پر از محبت داشتند، انگار تشنه صحبت کردن با من بودند مادرم بهترین تدارکات رو برای من دیده بود
و پدرم از نبود من در زندگیش تعریف می‌کرد.
از سختی‌هایی که برای پیدا کردنم انجام داده بود
ازگریه‌ها و بی‌تابی‌های مامان و اون شب بهترین شب عمرم بود چون من دیگه احساس بی‌کسی و تنهایی نداشتم
1👍1🥰1