پند لازم ندارم. سرم پره از «باید»هایی که بلدمشون ولی توان انجامشون رو ندارم. الان فقط دارم زیر وزنِ خودم له میشم، فقط میخوام کسی نفهمه و رد شه.
زندگی همین زور زدنِ زیر آواره. همین که بیدار میشی و با دلی که میلی به موندن نداره خودتو به وسط روز میکشونی و کاراتو انجام میدی جادوئه. آدمی که دلش خواسته بوده بخوابه و دیگه بیدار نشه، حالا بیداره و داره نقشِ زندهها رو درست بازی میکنه. فکر کنم این همهسال بازیگرِ تئاتر بودن حکمتش اینجا مشخص شد.
نذار این حجم از زخم تبدیل به پس زمینهی بیصدا بشه. واقعی باش. الان وقت بزککردن نیست؛ وقتِ راست گفتنه.
این همه درد، این همه زخم، و باز هم این همه شونه برای تکیه دادن، آدم دلش میخواد گریه کنه از شدتِ امید.
انگار غم وقتی زیاد میشه، از احساس رد میکنه و میرسه به استخون. دیگه ناراحت نیستی، خالیای. نه حوصله داری، نه توان، نه حتی اشتیاقِ خوب شدن. روزها میگذرن و تو فقط شاهدی که زندهای، بدون اینکه زندگی کنی. لبخند میزنی چون بلدی. حرف میزنی چون لازمه، ولی توی دلت یه سکوت سنگینه که هیچ صدایی پرش نمیکنه. درد دیگه فریاد نمیزنه، نشسته، ریشه کرده، درست مثلِ یه مهمونِ ناخونده که قصدِ رفتن نداره و آروم آروم همهچیز رو میخوره.
تو چنل رها پرسه میزنم و میخونم و میخونم و میخونم و زار میزنم. کاشکی من رها. کاش من رها..
کسی که نه اینجا زندگی میکنه، نه دردِ ما رو از نزدیک دیده، نه حتی زبانمون رو بلده، فهمیده چه بلایی سرمون میارن و جلوشون ایستاده؛ اونوقت تو که اینجایی، همزبان منی، هنوز خودتو زدی به ندیدن و نفهمیدن. بفهمونمت؟ نه. تو خوب میفهمی، فقط نفهمیدن به نفعته. پس لطفاً نقشِ گیجها رو بازی نکن؛ وقتی منفعت وسطه، بحث معنی نداره.
سخته که ببینی زندگی جریان داره و به روی خودت نیاری که داری واسه زندگی خودت سوگواری میکنی.
Forwarded from نباید ساکت میماندیم
بهار رو هرکاریش کنی میآد. بهار خودش میاد، خودش هم میره. به هوای سردِ زمستانی یا داغِ تابستانی و شکوفههای ریختهی درختها و آلوچه و چغالهبادام یا لباسهای نو یا کهنه و خانهتکانی کردن یا نکردن و دید و بازدید یا خانهنشینی و سبزیپلو با ماهی خوردن یا نخوردن و عیدی گرفتن یا نگرفتن و خوشحال بودن یا عزادار بودن و ماهیقرمز خریدن و نخریدن و سفرههفتسین و خانهی مادربزرگ و نوعید و مزار و مسافرت و جیکجیکِ مُردهی پرندهها و شنیدن یا نشنیدن صدای فرهاد که میگه بوی عیدی بوی یاس بوی کاغذرنگی و اصلا پیچیدن یا نپیچیدن بوی یاس و همینچیزهایی که بود و نبودشان یادآور بهار هست، نیست چون درهرحال بهار خودش میاد. خودش میاد، خودش هم میره.
"در افسانهای زنده, خواهم خواند که در جهانی غرق در تاریکی انسانهایی بیدار شدند که قطرهی نور را به شکوه برسانند. انسانهایی بیمانند، شجاع، افسانهای و باشکوه. به یاد تمامی آنان که این جهان را نو کردند، نوروز را جشن بگیرید. نامشان را زمزمه کنید و رویاهایشان را فراموش نکنید."
_بعد از جنگ چکار میکنی؟
+تماشا. تماشای یه جنگ دیگه.
_کیه که میجنگه؟
+من.
_با خودت؟ وای اینکه از کشندهترین جنگهاست.
+فاتحی تو کار نیست.
_و به هرحال اونی که زمین میخوره خودتی.
*دیوان دیالوگ_ بهرام ییضایی
+تماشا. تماشای یه جنگ دیگه.
_کیه که میجنگه؟
+من.
_با خودت؟ وای اینکه از کشندهترین جنگهاست.
+فاتحی تو کار نیست.
_و به هرحال اونی که زمین میخوره خودتی.
*دیوان دیالوگ_ بهرام ییضایی