پاپیروس
451 subscribers
362 photos
31 videos
4 files
102 links
این
قلم و قرطاس
تو تمرین کن نوشتن را




آثار خود را با ما به اشتراک بگذارید
@Sadeghi7977
Download Telegram
#زینت_هفت_ارسی (۶۰)
#امیر_عظیمیان

سی سال پیش، در بجنورد، پایانه مسافربری نبود. ساماندهی مسافران در سه چهار  گاراژ دنگال انجام می شد که دور از هم، در چهارگوشه بازار کهنه، همیشه خدا پر از رفت و آمد بودند. روزگاری که هر اتوبوس یه شاگرد شوفر داشت تا دم در گاراژ، گلو پاره کند، نام مقصد را داد بزند و مسافر بگیرد. همو که  مسافران بی رنگ و رو را در صندلی های آخر می نشاند و مسافران خوش رخت و لباس، به ویژه زیبارویان آفتاب ندیده را درست در صندلی پشت راننده جا می داد. شاگرد راننده هیزی می کرد، کرایه ها را می گرفت، به تشنگان با یک پارچ و لیوان آب یخ می داد و اگر چرخ اتوبوس از کار می ایستاد، تا بالای آرنج در روغن فرو می رفت تا خودرو را راه بیندازد. همو که روی یخدان، کنار در، می نشست و چشم به همان زیبارویانی که شکار کرده بود، از خاطرات پر خطر دوران سربازی نرفته اش داستان ها می گفت!

در چنین زمانه ای، یک گاراژ بی سر و ته در پای توپ بود که مدام پر و خالی می شد از مینی بوس های زواردررفته روستاهای مرزی. این گاراژ نشان از یک کاروانسرای کهن داشت با بارانداز، آب انبار، آخور، اصطبل و اتاقک ها که همه تغییر کاربری داده بودند و هر گوشه آن، در میان بوی گازوئیل و روغن ریخته بر زمین،  مینی بوس یک دهکده نگه می داشت به انداختن بار و پیاده کردن مسافر.

درست روبروی این گاراژ، یک دکان بزرگ علافی بود مال آقای مین باشی. این آقا، گربز( به ضم اولی و سومی) و نیرنگ‌ باز، خدایگان خرید و فروش بود.‌ سوزیان را از هزارمتری بو می کشید. به یک نگاه کوتاه می فهمید در یک کیسه جو چند تومان سود نهفته است. به نیم نگاه در مي یافت در یک جوال کشمش چقدر کپک زدگی و زیان لانه کرده است. آدم ها را هم می شناخت، بهتر از گندم، انگور و روغن زرد! هم از این رو، همه مردمان هفت ارس و روستاهای سر راه را به رگ و ریشه می دانست. درست در آن سال ها که زن قاسمعلی، به امید پسردار شدن، شیر به شیر، می زایید و هر بار یک دختر می آورد، آقای مین باشی می شنید. از این رو، همه دختران قاسمعلی را هم به نام و چهره می شناخت.
مین باشی که استاد زبان ریختن بود کشاورز و دامدار را در چشم بهم زدنی خام مي کرد. بنابراین، گندم و جو و بنشن را می خرید به بهای اندک تا بفروشد به بهای گزاف، کاری که بیشتر علافان می کنند. باری، یک طرف دکان بی سر و ته پر بود از پشته های گندم، جو، گردو و  کشمش که از دهقانان می خرید. طرف دیگر،‌ جا به جا، تفاله چغندر و کود شیمیایی بود که کیسه کیسه روی هم چیده شده بود تا سقف تا به روستاییان بفروشد. جلوی مغازه هم، دو تا قپان بزرگ بود با کلی وزنه سیاه بزرگ و کوچک از ده کیلویی گرفته تا ده گرمی، تا بار مردم را با سنجه انصاف بخرد و انبار کند!

مین باشی شصت سال را شیرین داشت اما از ان مردها بود که درباره شان می گویند: خوب مانده! رخش سرخ و سفید بود، غبغبی داشت و گندگی شکمش سوار تسمه شلوار میشد و فرو می افتاد. کت و شلوار می پوشید، پشت میز می نشست و چرتکه می انداخت. گاه و بیگاه، به ویژه زمانی که مشتری بود، بر سر پادوها و باربرها داد می زد که فلان کنند و بهمان نکنند! همیشه خدا هم یک چشم به دکان داشت و یک چشم به در گاراژ تا ببیند چه کسی از ده آمد و با خود چه آورد و چه کسی به ده برگشت و با خود چه برد!
آقای مین باشی که کار و بارش سکه و شلوارش دوتا شده بود، مانند بیشتر مردان ایرانی، داشت راه سیدمیران در رمان شوهر آهو خانم را می رفت! با اینکه زن و بچه داشت دنبال یک دوشیزه زیبا بود تا تنگ در آغوش بگیرد و یک شبه جوان شود! و دیوار چه کسی کوتاه تر از دیوار قاسمعلی!

دو سه بار، سر بزنگاه، در نیمه پاییز، گاه بی پولی کشاورزان، هنگام رفتن قاسمعلی به تهران از ناداری برای کارگری، او را به نوشیدن یک استکان چایی فراخوانده بود و گفته بود: "قاسم جان! در این سن و سال خوبیت نداره زن و بچه را به امان خدا در روستا بذاری و بری تهران! اصلا در سه ماه چقدر پول درمیاری در شهر غریب؟! بیا این پول را بگیر و برگرد پیش زن و بچه ات!" سپس دست کرده بود توی دخل و یک مشت اسکناس درهم و برهم را خواسته بود بکند توی جیب اوستا قاسم. دست اخر با هزار چرب زبانی به گوش قاسم زده بود که می خواهد زن بگیرد و ...

آقای مین باشی زمانی وارد داستان زینت هفت ارسی شد که ناپختگی، خیره سری و نامردی رشید کار دست همه داد.‌ رشید که دست زیبا را گرفت و او را گریزاند، همه روستا به هم ریخت.‌ قاسمعلی که همه خانه ها،‌ خانه باغ ها و طویله های هفت ارس را زیر و رو کرده بود، دختر و آبرویش را پاک رفته دید. پس از یقه به یقه شدن با شامو، پدر رشید، راه افتاد سوی بجنورد تا نشان زیبا را در شهر بجوید. قاسم که از در گاراژ بیرون زد، مین باشی او را به دکان خواند و نشانی دختر رمیده را به پدر خشمگین خون به چشم آورده داد!

#زینت_هفت_ارسی
#امیر_عظیمیان

بخش قبل
بخش بعد
@Papyruuss
18💯7
#زینت_هفت_ارسی (۶۱)
#امیر_عظیمیان

هر روز، شاد و شوخ و شنگ، بین دو دانشکده زبان انگلیسی و ادبیات فارسی می رفتم و می آمدم. یک راهرو با سقف پوشیده از آجرهای اخرایی سیر، این دو دانشکده را به هم پیوند می داد، که من را یاد ساباط میانه هفت ارس می انداخت. همانجا که یکسال نشیم (به زبر نون) من شده بود تا از پنجره اش هر چاشتگاه، رودرروی خورشید تابان درآیم و هر ایوار(بر وزن دیوار) روشنایی میرنده آفتاب را ببینم و کیفور شوم.
هر دو دانشکده با گلکاری ها، درختان بلند و چمن سبزشان اغواکننده بودند. اما آنچه بیشتر من را به خود می خواند دو کتاب بود که یکی در این دانشکده و دیگری در آن یک، چشمم را گرفته بود: تاریخچه ادبیات انگلیسی به قلم آندرو ساندرز و سبک شناسی به خامه ملک الشعرای بهار. اولی همه ادبیات انگلیسی و دومی تمام نثر فارسی را از آغاز تا دوره زندگی نویسنده، فراگیر و گیرا و گویا، به رشته تحریر در آورده اند، راسته کار یک دانشجوی کنجکاو که بنشیند، بخواند و بفهمد!
هر دو کتاب، مرجع بودند. از این رو، نمی دادند با خود به خوابگاه ببرم. این دو کتاب، در میان هزاران کتاب دیگر، به چشمان من خوش آمده بود. هر چه بیشتر می خواندم شیفته تر می شدم. آن دو کتاب، دو چشمه روشن، دو دریای ژرف پر از گوهرهای گرانقدر بودند که ورق به ورق می خواندم و یادداشت بر می داشتم. صد البته، کم کم شیرینی زبان فارسی بر کشش زبان انگلیسی چربید و تا به خودم بیایم دیدم دو ماه است هر روز می روم دانشکده ادبیات و کتاب سبک شناسی را می خوانم تا دقیقه نود، که کتابدار مهربان با یک لبخند نیم خورده و کمی آزرم در سخن بگوید: ببخشید آقا! داریم‌ در کتابخانه را می بندیم. 
باری، ملک الشعرای بهار در کتاب خواندنی اش از یک کتابچه باستانی یاد کرده است با نام "درخت آسوریک". این کتابچه کهن که نویسنده اش ناشناس است مناظره ای است بین یک راس بز و یک اصله نخل. چکیده درخت آسوریک را در اینجا می نویسم چون به زندگی همه ما ایرانیان و هم با داستان زینت هفت ارسی گره خورده است!
بز گفت: من شیر می دم.
نخل گفت: من هم خرما می دم.
بز افزود: از شیر من پنیر می گیرن.
نخل در پاسخ گفت: از خرمای من هم دوشاب می گیرن.
بز ادامه داد: از پشم من پوشاک می بافن و می پوشن.
نخل اما گفت: از چوب من هم آسمانه (سقف) می سازن و زیرش پناه می گیرن.
بز، سراسر پز و ادا، درآمد که: حتی با پشکل من آتیش درست می کنن.
نخل پرید تو حرفش که: از رشته های زائد تن من هم سبد می بافن!
باری، انقدر از خود گفتند و خوبی های خود را برشمردند تا بز پیروز شد. فایده های او از فواید نخل، یکی بیشتر بود! بز برنده مناظره شد تا به زبان اشاره به ایرانیان بگوید رمه گردانی در سرزمین ثروتمندی که در میانه راه شرق به غرب نشسته و آماج یورش بیگانگان است، از کشاورزی بهتر است! کوچ نشینی بر یکجانشینی شرف دارد چون پیش از رسیدن دشمن، میشود بار کرد و رفت سر کوههای بلند، توی جنگل‌های دور یا آن سوی دره های ژرف تا دست کسی به ناموس ایرانی نرسد!

شگفت اینکه این کتابچه شگرف در دوران هلنی نوشته شده است، دوران پس از اسکندر. دوره ای که امپراتوری پرشکوه هخامنشی به دستان اسکندر مقدونی ورافتاده بود! دارای نجیب با شمشیر اسکندر نانجیب در خون خود غلتیده بود. در آن دوران سیاه، درخت آسوریک نوشته آمد تا ایرانیان را به زندگی در سیاه چادر فراخواند تا عرب و مغول از راه نرسند و شهرها را ویران کنند.

و اینگونه بود که هزاران سال، نیاکان نامدار ما چادرنشینی را گرامی می داشتند تا اینکه قلدری به نام‌ رضاخان از راه رسید و با زور دگنگ، چادرنشینان را یکجانشین کرد. دریغ و درد که به سال ۱۳۰۷ خورشیدی، پدران من کوهستان را رها کردند و شهری شدند! گیرم که با مرگ رضاخان، خیلی ها دوباره به کوه بازگشتند! خاندان من اما در شهر ماندگار شد، ولی دلمان هنوز در کوهستان بود.

یادم هست مادرم، صبح که از خواب بیدار می شد، پیش از هر کاری، نخست به بهار خواب می رفت تا از ورای دیوار، به کوهستان آلاداق نگاهی بیندازد، با کلی کرنش در دل و آفرین در نگاه. او هم کوهستان و هم مردمان آن را دوست داشت. اگر یکی از  عموزاده هایش از سر کوه، در راه گرمسیر، به خانه ما سری می زد، مادر مهمان نوازی می کرد: پوستینش را از شانه بر می گرفت، تشنگی لبانش را به یک استکان چایی فرو می نشاند و خیلی گرم از حال ایل و تبارش می پرسید.
اینکه خویشاوندی از سر کوه بیاید و شبی را در خانه ما، در شهر، بماند از قشنگی های زندگی مادرم بود. یا اینکه آشنایی از روستایی بیاید و یک کیسه گردو، یک دبه روغن، یا یک چراغ نفتی را، به امانت، در گوشه حیاطمان بگذارد، خوشایندش بود. یک روز اما، رشید آمد به همراه زیبا.

#امیر_عظیمیان
#زینت_هفت_ارسی

بخش قبل
بخش بعد
@Papyruuss
19💯7
#معرفی_و_تحلیل_کتاب
#سور_بز
#ماریو_بارگاس_یوسا
#امیر_عظیمیان

یک ضرب‌المثل انگلیسی می گوید:
There is nothing new under the sun!
یعنی، در زیر آسمان خدا، هیچ چیز تازه نیست!

ما که در این سرزمین، با آلودگی هوا، بی آبی، دزدی، اختلاس، وطن ستیزی، خیانت و تورم کمرشکن دست و پنجه نرم می کنیم، روزی صدبار با خود می اندیشیم که بدبخت ترین انسان های روی زمین ما ایرانیان هستیم.‌ صد البته حق داریم چون حتی از دو نعمت آب و هوا نیز محرومیم. آب و هوایی که خداوند از زمان آدم ابوالبشر تا همین سی چهل سال پيش،  مفت و مجانی به بندگان خود می داد!

اما کافی است رمان سور بز (جشن بزغاله) به قلم ماریو بارگاس یوسا، برنده جایزه نوبل ادبیات از کشور پرو، را بخوانیم تا بفهمیم از ما بدبخت تر هم انسان هایی بوده اند!  با خواندن هر جمله از این کتاب نفس گیر و هراس انگیز، آهسته آهسته در باتلاق کثافت متعفنی فرو می رویم که از ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۱ میلادی، بر جمهوری دومینیکن،‌ در آمریکای لاتین، حاکم بود. گند و کثافتی که ژنرال لوسیمو ترخیو و خانواده میگسار، کینه توز و شهوترانش برای مردم بیچاره فراهم کرده بودند.
در همان آغاز داستان، رامفیس، پسر بزرگ ژنرال، در یک مهمانی شبانه، به همراه دوستانش، جمعی اراذل و اوباش، دختر دبیرستانی یک سرهنگ وفادار و خوش نام ارتش را بی سیرت کردند. دخترک بیچاره، خونین و مالین، به بیمارستان رسانده شد. خبر مانند توپ در سراسر کشور پیچید، اما رامفیس مجازات که نشد بماند، به یک سفر دور و دراز فرستاده آمد، به یک کشور خوش آب و هوا در دوردست ها، تا ککش هم نگزد! اما دیگر کسی آن دخترک بینوا را ندید. پدرش هم آب شد در زمین فرو رفت. دختر و پدر هر دو سر به نیست شدند مبادا خاطر رامفیس مکدر شود.
در بخش دیگری از داستان، خود ژنرال لوسیمو ترخیو، ولی نعمت دومینیکن و پدر ملت،‌ در هفتادسالگی،‌ در حالی که به خاطر کهولت سن، اختیار ادرارش را نداشت، رفت سراغ زن یکی از  افسران ارتش. زن بیچاره شوهرش را، البته که به خرج ژنرال، فرستاد برود به میخانه سر خیابان یک پیک کنیاک بنوشد تا حالش خوب شود. سپس، خودش با هزار ترس و لرز، به همراه کلی تملق و چاپلوسی، به آغوش پدر پیر ملت خزید تا موجبات لذائذ تنانه و آرامش روان آن بزرگوار را فراهم کند. راننده ژنرال، اما، در شورلت ویژه او به انتظار نشسته بود تا کار خطیر آنحضرت در خدمت به وطن به پایان رسد.‌ شوهر وطن پرست آن زن نیز در میخانه، گیلاس به گیلاس،‌ باده می نوشید به سلامتی ولی نعمت ملت بزرگ دومینیکن!

در آمریکای لاتین،‌ بز نرینه نماد شهوترانی است. رمان سور بز که نام خود را از این حیوان پر جوش و جلا در آمیزش جنسی گرفته،‌ پر است از داستانک های هول انگیزی که خواننده را با دهانی باز از ناباوری،‌ دلهره و بیزاری، در یک تعلیق کشنده، تا پایان داستان می کشانند. ژنرال لوسیمو ترخیو از بدنام کردن افسران خود به کمترین بهانه هیج ابایی ندارد. شیوه کار او بر رسوایی،‌ دشنام، مجازات، مصادره، کم توجهی، توهین و اعدام زیردستان استوار است: امپراتوری وحشت! بر مزدوران خود چنان سخت می گیرد که اگر گفت کلاه بیاورید! بروند و سر بیاورند! به کمتر از ان خرسند نیست.
داستان در سه سطح و از سه دیدگاه روایت می شود، هنرمندانه، آنگونه که زیبنده نام بزرگ ماریو بارگاس یوسا است. نخست، دختری که قربانی شهوت ژنرال شده است. دو دیگر، افسران دلیری که نقشه کشتن ژنرال را در سر دارند و دست آخر، خود ژنرال که در کار توهین، کشتار، اختلاس، دشمنی و نامردی است!

در پایان، چند جمله از این کتاب سترگ‌ نوشته می آید تا شاهدی باشد بر ژرف اندیشی و چیره دستی نویسنده نامدار آن:

- مردم، همه، یکی یک پلاک کوبیدند روی در خانه خود که روی آن نوشته شده بود: خدا و ترخیو!
- دکتری که به ژنرال گفته بود سرطان پروستات دارد در بارانداز کشته شد!
- عشق به ژنرال بر مهر پدری می چربید!
- در چشمانش هراس جانوری بود که می داند کارش تمام است!
- هر که با شمشیر زندگی می کند با شمشیر هم می میرد.
- برای قربانیان خود می داد بزرگترین دسته گل را به در کلیسا بفرستند.
- اراده آزاد یک ملت را از آنان گرفته بود: همه را مسخ کرده بود.
- گذشته چنان فلجش کرده بود که به آینده فکر نمی کرد.
- نگاه هیزش زن را ورانداز کرد.‌ سبک سنگینش کرد تا ببیند چقدر گوشت در هر سینه و در هر ران دارد! انحنای دقیق لنبرهایش چقدر است.
- نظافت و شیک‌پوشی تنها مذهبی بود که به آن ایمان داشت.

#امیر_عظیمیان
#ماریو_بارگاس_یوسا
#سور_بز

@Papyruuss
14💯8👌2🏆2👏1
#انجمن_واژگان_نیم_مرده (۲۷)
#امیر_عظیمیان

ناداشتی: تنگدستی
چون بود آن صلح ز ناداشتی
خشم خدا باد بر آن آشتی (نظامی)

لت انبان (به زبر لام): پرخور، شکم پرست
نه هر بار خرما توان خورد و برد
لت انبان بد، عاقبت خورد و مرد (سعدی)

برفاب: آب خنک
به برفاب رحمت مکن بر خسیس
چو کردی مکافات بر یخ نویس (سعدی)

برجاس (به ضم ب): آماج: هدف
کسان مرد راه خدا بوده اند
که برجاس تیر بلا بوده اند (سعدی)

شبکوک: گدا: فقیر
همچو شبکوکی کنم من ذکر و بانگ
تا رسد از بام هایم نیم دانگ (سعدی)

دامیار: شکارچی
جهان دامیاری است نیرنگ ساز
هوای دلش چینه و دام آز (اسدی)

کالیوه: نادان
شبی مست شد و آتشی برفروخت
نگون بخت کالیوه خرمن بسوخت (سعدی)

آهنجیدن: بیرون کشیدن
گفت فردا نشتر آرم پیش تو
خود بیاهنجم ستیم از ریش تو (رودکی)

ستیم: چرک و خون
از دروغ توست جانم در ازیغ
وز جفای توست ریشم پر ستیم (ناصرخسرو)

آریغ: دلسردی: نفرت
آه از غم آن نگار بدمهر
کاریغ ز من به دل گرفته (خسروانی)

#امیر_عظیمیان
#انجمن_واژگان_نیم_مرده (۲۷)

بخش قبل
بخش بعد

@Papyruuss
👏85👍5🆒2💯1
#فهرست_یکم

#انجمن_واژگان_نیم_مرده :

بخش (۱) بخش (۲)
بخش (۳) بخش (۴)
بخش (۵) بخش (۶)
بخش (۷) بخش (۸)
بخش (۹) بخش (۱۰)
بخش (۱۱) بخش (۱۲)
بخش (۱۳) بخش (۱۴)
بخش (۱۵) بخش (۱۶)
بخش (۱۷) بخش (۱۸)
بخش (۱۹) بخش (۲۰)
بخش (۲۱) بخش (۲۲)
بخش (۲۳) بخش (۲۴)
بخش (۲۵) بخش (۲۶)
بخش (۲۷) بخش (۲۸)
بخش (۲۹)

#زینت_هفت_ارسی :

بخش (۱) بخش (۲)
بخش(۳) بخش(۴)
بخش(۵) بخش(۶)
بخش(۷) بخش(۸)
بخش(۹) بخش(۱۰)
بخش (۱۱) بخش (۱۲)
بخش (۱۳) بخش (۱۴)
بخش (۱۵) بخش (۱۶)
بخش (۱۷) بخش (۱۸)
بخش (۱۹) بخش (۲۰)
بخش (۲۱) بخش (۲۲)
بخش (۲۳) بخش (۲۴)
بخش (۲۵) بخش (۲۶)
بخش (۲۷) بخش (۲۸)
بخش (۲۹) بخش (۳۰)
بخش (۳۱) بخش (۳۲)
بخش (۳۳) بخش (۳۴)
بخش (۳۵) بخش (۳۶)
بخش (۳۷)       بخش (۳۸)
بخش(۳۹)        بخش(۴۰)
بخش(۴۱)        بخش(۴۲)
بخش(۴۳)        بخش(۴۴)
بخش(۴۵)        بخش(۴۶)
بخش (۴۷)       بخش (۴۸)
بخش (۴۹)       بخش (۵۰)
بخش (۵۱)        بخش (۵۲)
بخش (۵۳)       بخش (۵۴)
بخش (۵۵)       بخش (۵۶)
بخش (۵۷)       بخش (۵۸)
بخش (۵۹)       بخش (۶۰)
بخش (۶۱)       بخش (۶۲)
بخش (۶۳) بخش (۶۴)
بخش (۶۵) بخش (۶۶)

همراهان بزرگوار این فهرست به تدریج تکمیل خواهد شد
@Papyruuss
👏117
#زینت_هفت_ارسی (۶۲)
#امیر_عظیمیان

آفتاب نور افشان، بر لب بام، در کار پریدن بود. یک تکه ابر کوچک اما، تک و تنها، در آسمان باختر، سرخ به رنگ خون، خود را به چشم مردمان می کشید. آن تکه ابر سرگردان، به چشمان مادر، گجسته و شوم آمد چرا که به یک کلبه ویرانه می مانست، دیوارش ریخته!

مادرم، دو قرص نان بربری در دست، گوشه چادرش را به دندان گرفت و کلید انداخت به قفل در. روز کوتاه پاییزی داشت جای خود را به شب سیاه زمهریر می داد. می شد فهمید که آسمان پرستاره شب، از زور سرما و برودت، چیکسای خواهد شد. چالاب ها، هر چند درون شهر، یخ خواهند زد. دار و درخت، حتی در چهار دیواری باغ، خواهند پژمرد. دد و دام، بیرون از طویله و کنام، جان خواهند داد. و دست آخر، گدا و تونی، مگر در نوانخانه و گلخن، خواهند مرد. سرمای بی پیر شمال خراسان را، در همسایگی استپ و سیبری، با کسی سر شوخی و گنگل (به زبر هر دو گاف) نبود. باد گزنده ای از کوهستان آلاداق به سوی شهر می تاخت، کوچه پس کوچه ها را می روبید و برگ های مرده درختان را از این گوشه به آن گوشه اردنگ می کرد. مادر که از سرما اشک به گوشه چشم آورده بود، لختی چهره اش را با بال چادر پوشانید مبادا باد سرد و خشک، پیچیده در گرد و خاک، همچون تازیانه بر آن فرود آید. سرخی ابر به خون نشسته در آسمان اما، بس غریب می نمود.

در حیاط که به ناله خشکی گشوده شد، مادرم انگشت به دهان ماند از درک و دریافت آنچه می دید. بیست دقیقه پیش که چادر چاقچور کرد و از خانه بیرون زد، به خریدن نان از نانوایی سر کوچه، حیاط خالی بود. حالا اما، یک موتور یت و یغور، کنار دیوار ایستانیده بودند،‌ کر و کثیف، آغشته به خاک و خل. موتور همانجایی بود که آشنایان روستایی مان بار و بندیل خود را به امانت می گذاشتند و می رفتند پی کار و بارشان در شهر. همانجا که پارسال، یک خیک پر از گورماست، یک ماه در سایه دیوار ماند، صاحبش انگار فراموش کرده باشد بیاید خیکش را ببرد بفروشد. چشمان مادر، به یک نگاه، از لابلای درختان یک لاپیرهن، بهار خواب را دید. یک جفت کفش سرخ، ظریف و زنانه در کنار یک جفت پوتین سیاه، گنده و مردانه خودنمایی می کرد، سخت ناساز، ناجور. بی گفتگو، مهمان آمده بود، سرزده، ناخوانده.

مادرم که وارد اتاق نشیمن شد، مهمانان را دید که نشسته اند، خسته، بی رنگ و رمق. خواهر داشت با میوه و چایی از آنها پذیرایی می کرد. مادر در نگاه نخست، آنها را نشناخت‌. هم از این رو، با کمی دوددلی، لبخند زد و خوشامد گفت.‌ زن و مرد جوان، به احترام برخاستند و سلام دادند. آشکارا تلاش می کردند خود را آرام و خونسرد نشان دهند. می خواستند دلهره شان را در پس لبخندهای زورکی پنهان کنند. اما آشفته تر از آن بودند که بتوانند رازشان را بپوشانند. دو شکار درمانده را می مانستند که شکارچیان نستوه و خستگی ناپذیر در پی شان باشند. همچون دو گنجشک درمانده، خسته از تعقیب و گریز، رمیده از چنگال باز. حتی رشید که زیبنده نام و دنگش، در کوی بی باکی و نترسی، بارها چرخیده بود، ترسیده می نمود.

مانند یک آدم عینکی، هنگامی که در هوای سرد، از بیرون وارد یک اتاق گرم شود و بخار بر شیشه های عینکش بنشیند، مادر نمی توانست خوب ببیند! باید مدتی می گذشت تا بخار نشسته بر عینک برخیزد یا خودش با دستمالی بخار را برچیند. حتی پس از سلام و  احوال پرسی، نفهمیده بود آن دو بیگانه که هستند و آنجا چه می کنند.‌ سرانجام، در آشپزخانه و از سخنان درگوشی خواهرم بود که مادر ناباورانه فهمید که رشید، نخستین پسر شامو و سارا، و زیبا، ته تغاری قاسمعلی و گلی، به خانه او آمده اند! داستان عجیب تر از آن بود که بشود آن را درک کرد. قاسمعلی، هفت هشت ماه پیش، پایش را در یک کفش کرده بود و گفته بود: 
"من دختر کوچکترم را پیشتر از خواهر بزرگتر شوهر نخواهم داد."

هم از این رو، مادر، شگفت زده پرسید: "زیبا و رشید، با هم، با این حال و روز، اینجا چه می کنن؟! چرا اینقدر به هم ریخته اند؟!
خواهرم، شگفت زده تر، شانه ها را بالا انداخت و گفت: "من هم پاک گیج شدم! در حیاط را که باز کردم، با نگاهشان التماس می کردن که راهشان بدم بیان تو!"

#امیر_عظیمیان
#زینت_هفت_ارسی

بخش قبل
بخش بعد
@Papyruuss
20👏5💯1
#معرفی_و_تحلیل_کتاب
#جای_خالی_سلوچ
#کلیله_و_دمنه
#امیر_عظیمیان

جای خالی سلوچ داستان مرد بینوایی است که از ناداری و بیچارگی، یک روز، سر به بیابان خدا می گذارد، گم و گور می شود و تا پایان از او خط و خبری نیست.‌ داستان با جستجوی شتاب آلوده زنی به نام مرگان در پی شوهرش، سلوچ، آغاز می شود و از همان ابتدا، تلخی، بی کسی، گرسنگی، رنج و ناامیدی در سطر به سطر آن پیدا است. یک‌ رمان سیاه، ناتورالیستی. آنچه در ادامه داستان می آید بی پناهی مادری است که در نبودن شوهر، باید شکم خود و سه بچه اش را سیر کند. سایه سنگین فقر مادی و فقر فرهنگی بر همه داستان سنگینی می کند و در پایان، یک دنیا غم بر دل خواننده می نشاند.

نویسنده نامور داستان، محمود دولت آبادی، در به تصویر کشیدن زندگی روستاییان حاشیه کویر موفق بوده است اما گاهی چنان زیاده روی کرده که داستان از ریخت افتاده است.‌ به سخن دیگر،  بخش هایی از قصه باورپذیر نیست. بعنوان مثال، مردی مادرمرده در هنگام دفن مادر خود، درست ایستاده در میانه گور، گاه گذاشتن سنگ لحد، از دختری خواستگاری کند، با هیچ منطقی سازگار نیست به ویژه در مناطق روستایی که مردم کمابیش خرافه پرست هستند:  به شگون داشتن یا شوم بودن رفتارهای گوناگون‌ باور دارند.

دو دیگر اینکه مادر، دختر تازه بالغ خود را که از  بستر شوهر میانسال، در نخستین نزدیکی جنسی، گریخته است، با اخم و تخم بسیار،‌ دوباره راهی رختخواب همان شوهر شهوتران بی مروت کند. حتی با معیارهای فقیرترین انسان ها نیز این حرکت مادر از همه چیز به دور است: از مهر مادری گرفته تا هنجار اجتماعی و سلامت جسمانی. مادر نادان سلامت دخترک نارسته را به خطر می اندازد، چرا؟! داستان برای این پرسش پاسخی ندارد.‌

اما آنچه به هیچ وجه قابل قبول نیست داستانک شتر مستی است که بر یک پسربچه،‌ پسر بزرگ مرگان و سلوچ، خشم می گیرد و می افتد دنبال سر پسرک تا او را زیر سنگینی تن خود خورد و خمیر کند. پسر درمانده و ترسیده، از هول جان، خود را در یک چاه خشک می اندازد. استخوان هایش می شکند. در ته چاه نیز،  ماری بزرگ‌‌ چنبره زده تا  پسرک را نیش بزند!

اینجای کار، محمود دولت آبادی یکراست به سراغ یک افسانه باستانی رفته‌ است که دستکم هزار و پانصد سال دیرینگی دارد. داستان شتر خشمگین و مرد گرفتار در کلیله و دمنه آمده است، در همان فصل اول، جایی که برزویه طبیب بر کتابی که خود از هندوستان، با هزار ترفند و نيرنگ، به ایران آورده، یک دیباچه می نویسد.

او برای نشان دادن حرص و طمع انسان از یک داستان تمثیلی بهره می گیرد که در آن شتر خشمگین بر سر چاه نشسته است. مرد نگون بخت، آویزان از ریشه یک گیاه، دو پایش را به دو سوی دیواره چاه بند کرده است. زیر پایش یک اژدها با دهان باز ایستاده و یک دسته زنبور، درست جلوی دهان او کندوی عسل خود را بنا کرده اند! مرد رمیده به یک باره بوی انگبین را می شنود و مزه آن را می چشد و یادش می رود در چه شرایطی قرار دارد.

باری، اصرار نویسنده گرانقدر، دولت آبادی، در گنجاندن این افسانه کهن در دل داستان خودش خیلی عجیب و غریب می نماید. صد البته به ارزش داستان ضربه می زند و آن را یک قدم دیگر از باورپذیری، که شرط نخست یک داستان رئالیستی است، دور می کند.

با این همه، آشنایی جناب دولت آبادی بزرگ با کلیله و دمنه را باید یکی از رازهای ماندگاری آثار او بدانیم.‌ کلیله و دمنه، ترجمه نصرالله منشی، دریایی از حکمت است که با زیباترین نثر و دل انگیزترین سبک نوشته آمده است. این کتاب کهن درسنامه پادشاهان بوده است و مشق وزیران. به گفته ملک الشعرای بهار در سبک شناسی، هیچ کتابی به اندازه کلیله و دمنه مورد توجه شاهان، از انوشیروان ساسانی گرفته تا اکبرشاه گورکانی،  نبوده است. این جواهر نثر فارسی به مدت هزار سال، دستکم هرصدسال یکبار به توصیه پادشاهی و به قلم وزیری یا دبیری ترجمه شده است.
در پایان، یک داستانک جالب درباره خسروپرویز می آید تا اهمیت کلیله و دمنه بیشتر آشکار شود. خسرو پرویز که با بهرام چوبینه در حال جنگ بود،جاسوسانی را بر دشمن خود گمارده بود تا از کیفیت کار و زندگی او سر در بیاورد. روزی از یکی از جاسوسان پرسید: بهرام چوبینه در اوقات فراغتش چه می کند؟!
جاسوس پاسخ داد: کلیله و دمنه می خواند.
خسروپرویز آهی کشید و گفت: کارمان زار است چرا که دشمن ما به سلاح حکمت مسلح است!
و نیک می دانیم که خسروپرویز در نخستین رویارویی با بهرام چوبینه شکست خورد!

#امیر_عظیمیان
#کلیله_و_دمنه
#جای_خالی_سلوچ
@Papyruuss
20👏4💯3
#معرفی_و_تحلیل_کتاب
#چنین_گفت_زرتشت
#نیچه
#داریوش_آشوری
#امیر_عظیمیان

ترس از ددان و وحوش نخستین احساس انسان بود. آن هنگام که سلطان جنگل با شکوه اندام، روز سرپنجه و نعره بلند خود، زهره ها را آب می کرد، انسان به دلاوری شیر رشک می برد. اما با گذر سالیان، توانست دلاوری شیرنر را از او برباید.‌ و این آغاز پیدایش ابرمرد بود. ابرمرد، پیش و بیش از همه چیز، نترس است و گندآور (به ضم گاف)

آنچه در بالا آمد درون مایه (theme)  چنین گفت زرتشت به قلم نیچه، فیلسوف آلمانی، است، هرچند یافتن یک دورن مایه واحد در میان پراکنده نویسی های آن فیلسوف بزرگ کار سختی است چرا که فیلسوفان به خود اجازه می دهند از هر دری سخن بگویند، برخلاف رمان نویسان که خود را به یک درون مایه واحد محدود میکنند و همه رویدادها را برای پیش برد آن درون مایه بسیج.‌

باری، زرتشت، پیامبر ایرانیان، که از دروغ و ناراستی مردمان کوچک اندیش به تنگ آمده بود، به کوه رفت. همان کوهی که کنار دریاچه چیچست بود. در آن بالا، یک غار، یک عقاب و یک مار یافت. در غار پناه جست و آن دو دیگر را به دوستی گرفت. سپس، آن مایه اندیشید و آن اندازه بر تن خویشتن سختی روا داشت تا هستی اش را فروغ فرزانگی فرا گرفت.

به تنگ آمده از آن همه فرهیختگی، همانند زنبوری که انگبین فراوان انبار کرده باشد، از کوه فرود آمد تا روشنایی درون خود را با دیگران درمیان گذارد. از کنار کلبه یک قدیس پیر گذشت و به شهر رسید. در شهر، غوغایی بود. همه دیدن یک بندباز را در میدانگاهی گرد آمده بودند که بندباز نگون‌بخت فرو افتاد و مرد. کسی جنازه را گردن نگرفت همانگونه که سخنان زرتشت را به گوش نگرفته بودند! کوتاه اینکه پيامبر ماند با جنازه ای در پیش و هزار سخن در دل!

ناامید از مردمان شهر، آهنگ کوهستان خویش کرد. در راه، اما، با مردمان گوناگون‌  رو به رو می شد و گفتگو می کرد. این گفتگوها شد پیرنگ نیم بند داستان. یک قدیس، دو شاه، یک شکارچی زالو، یک پیرمرد سیاه پوش، یک الاغ سخنگو، یک جادوگر، یک پیرزن و ... با او همسخن شدند. در لابلای این سخنان است که فلسفه زرتشت هویدا می شود. این بخش از داستان مانند گفتگوهای افلاطون در ضیافت است که در هزارتوی جملات او با دیگران باید به اندیشه های والایش پی برد. یا مانند هبوط شازده کوچولو به قلم آنتوان دوسنت اگزوپری که در هر اخترک با یک نفر، یک گل سرخ، ، یک پادشاه، یک جغرافی دان، یک خودپسند و ... هم سخن می شد.

در این کتاب، با همه پراکندگی سخنان، یک نظم در ارائه مطالب هم دیده می شود. نیچه به سخنان خود بدینگونه سامان داده است:
۱. درباره چیرگی بر خود
۲. درباره زندگی
۳. درباره سرشت زندگان
۴. درباره برجستگان
۵. درباره سرزمین و فرهنگ
و ...

در هر فصل نیز سخنان حکیمانه و جملات قصار بسیاری دارد:
"- دلاور ان کسی است که ترس را می شناسد ولی بر آن پیروز می شود.
- مردمان کوچک بزرگترین دشمن ابرمرد هستند.
- بدترین چیز در شما آن است که رقص را نیاموخته اید، رقص از خویشتن به فراسوی خویشتن.
- ای انسان های والا، خندیدن را بیاموزید که مقدس است.
- روم باستان در روسپیگری غرق بود، قیصر چهارپا شده بود و خدا جهود بود!
- چه آهی می کشیدند شاهان وقتی شمشیرها را بیکار و بی فایده بر دیوارها آویزان می دیدند!
- تنها افتخار شاهان انتظاردادن به دیگران در پشت در قصر است!
- بیزارم از آنانکه کاری را نصفه و نیمه یاد می گیرند و پا درهوا می مانند.
- واپسین انسان ها زیرکند. آنها از همه گذشته خود خبر دارند و  چشمک زنان می گویند: ما خوشبختی را آفریده ایم.
- چنین خوابی واگیر دارد حتی از پس دیوار."

در این کتاب ژرف که اندیشه ورزان ایرانی نامش را بسیار شنیده اند، دو نکته چشمگیر وجود دارد. نخست اینکه بیشتر به شعر ماننده است تا به نثر. در واقع، نیچه سخن نگفته است، بلکه غرق در یک خلسه شاعرانه، شعر بلندی را سروده است. دو دیگر اینکه، برگردان فارسی آن - به خامه داریوش آشوری - فاخر، زیبا و ادیبانه است.‌ انگار داریوش آشوری هم فلسفه را می شناخته و هم با زبان کهن فارسی آشنایی کامل داشته است. آنچه در زیر  می اید شاهدی است بر برگردان تحسین برانگیز جناب آشوري:
"- جرنگا جرنگ زنگ ها در گوش.
- این درخت چنان در بلندی رسته است که همدمی ندارد.
- پهلوانی که در توست را فرو مگذار.
- شاهباز حقیقت هرگز بر ساعد هیچ مطلق خواه ننشسته است."

در پایان، باید خستو شد (اعتراف کرد) که این کتاب جملات برخورنده و نقدپذیر هم بسیار دارد:
"آنکه می باید بزاید بیمار است. آنکه زاییده است ناپاک است، از زنان بپرسید! کسی برای تفریح نمی زاید. درد است که مرغان و شاعران را به قد قد وا می دارد. ... فرزند تازه که به دنیا می آید چه بسیار گند و کثافت تازه نیز به دنیا می آید. آنکس که زاییده است باید روان خود را پاک بشوید."

#امیر_عظیمیان
#چنین_گفت_زرتشت
#داریوش_آشوری
@Papyruuss
14💯5👏2
#انجمن_واژگان_نیم_مرده (۲۸)
#امیر_عظیمیان

زریر: اسپرک: گیاه زرد رنگ
سپهبد به ملاح گفت این بخوان
چو برخواند گشتش زریری رخان (اسدی)

بغلطاق(به زبر نخستین و دومین): قبای بدون آستین
بغلطاق و دستار و رختی که داشت
ز بالا به دامان او در گذاشت (سعدی)

غرم(به زبر غین و سکون را): میش کوهی
شیر گوزن و غرم را نشکرد
چونانکه تو اعدات را بشکری (دقیقی)

آهو: عیب و ایراد
جز آنکس ندانم نکوگوی من
که روشن کند بر من آهوی من (سعدی)

دد(به زبر اولی و سکون دومی): جانور وحشی
شنیدم که بر مرغ و مور و ددان
شود تنگ روزی ز فعل بدان (سعدی)

چالش: جنگ
بیا تا در این شیوه چالش کنیم
سر خصم را سنگ‌ بالش کنیم (سعدی)

خشت: نیزه کوتاه
ز بس هند و انبوه چون خیل زاغ
ز بس خشت و خنجر چو رخشان چراغ (اسدی)

هیجا: جنگ: کارزار
نه هر کو مال دارد میل زی ملکت کند
نه هر کو تیغ دارد قصد زی هیجا کند (منوچهری)

بلارک (به زبر ر): شمشیر فولادی
چه چیز است آن رونده تیر خسرو
چه چیز است آن بلارک تیغ بران (نظامی)

بلایه: زن نابکار
هزاران جفت همچون ویس یابی
چرا دل زان بلایه بر نتابی (فخرالدین اسعد)

زیدر: از اینجا
ببین و بدان کز کجا آمدی
کجا رفت باید چو زیدر شوی (اسدی)

#امیر_عظیمیان
#انجمن_واژگان_نیم_مرده (۲۸)

بخش قبل
بخش بعد
@Papryuuss
8👍5💯3
#زینت_هفت_ارسی (۶۳)
#امیر_عظیمیان
رشید، تکیه اش به دیوار، زانوی غمش در بر، نشسته بود، تلخکام و اندیشان، روی گفتگویش نه، چه با زیبا چه با دیگری. پهلوان که آمده بود خانه خود را بسازد، خانمان دیگری را آتش زده بود. دود آتشی که به کلبه قاسمعلی انداخت از مرزهای دهکده درگذشت و به شهر رسید. هم از این رو، نگران بود، دلواپس، سردرگم. او که همیشه به مرگان(شکارچی) بودن خود و پدرانش نازیده بود اکنون خود را یک نخجیر (شکار) می دید! آن هم در دستان یک دیوارگر درمانده که ناداری و ناچاری، خیلی زود، بالای بلندش را خمانده بود. رشید انگار یارای آن را نداشت که از پیش قاسمعلی بگریزد!

پهلوان دیروز و فراری امروز خود را پیشاپیش گرفتار چنگال مرگان می دید.‌ آن همه توش و توان که در قاسمعلی سالخورده به هم می رسید تا مانند سایه، همه جا به دنبال او  باشد، را باور نمی کرد. و نیز آن همه کینه و خشم که در دل اوستا قاسم بر می جوشید در گمان رشید نمی گنجید! بدتر اینکه نمی فهمید چرا نمی تواند کاری از پیش ببرد. خیلی زود، گناهش پاپیچش شده، افسونش کرده بود. همانگونه که انسان به هنگام خواب، در یک کابوس شبانه، نمی تواند از دست یک هیولا بگریزد، نمی توانست قدم از قدم بردارد، در می ماند. با آنکه او سواره بود و اوستا قاسم پیاده، سایه به سایه اش می آمد. هر جا از سر خستگی، درنگی می کرد، قاسمعلی و همراهانش، با شتاب سیلاب در شیب یک خشکرود، سر می رسيدند، خروشان، کفیده و دمان. خور و خواب و آسایش را از او ربوده بودند. در آن یک ماه، نگذاشتند، حتی به اندازه یک قیلوله، چشمی گرم کند، چه رسد به ناز و نوازش و هم خوابگی.
رشید که قاپ زیبا را دزدید، نخست به خانه عمه اش در گیفان پناه برد.‌ قاسمعلی اما مانند یک تازی، که شکار را از دو فرسنگی بو بکشد، سر رسید. عمه گلثومه، از روی دیوار، با هزار خواری و خفت، رشید و زیبا را گریزاند. سپس، پسر عمه های قلچماق راه را بر قاسم بستند و نگذاشتند موتور را بردارد و ببرد. پس از آن، دو دلداده به سراب سرانی رفتند، به خانه یک آشنای قدیمی. اما شب نشده، ردشان زده شد. دوباره گریختند. دست اخر، به بجنورد آمدند، به خانه نوه عمویش. باز هم، قاسمعلی زخم خورده پیدایشان کرد، اینبار به یاری مین باشی. باز هم، رشید و نامزدش، درست دم آخر،‌ در رفتند. دختر و پسر، بی جا و مکان، آنروز، از بام تا شام، به همه مسافرخانه های شهر رو زدند. ولی راهشان ندادند. از آنها عقدنامه خواسته شد که نداشتند. سرانجام، به فکر رشید رسید به شیروان برود به خانه دوست دوران سربازی اش. افسوس که سیاهی و سرمای همچون سیبری شب زودرس پاییز راه را بر او بست. حالا در خانه مادر من نشسته بودند گرچه خوب می دانستند خود من دو سه ماهی است که از شهر رفته ام پی درس و مشقم در دانشگاه.

باری، شب و شاهد و شمع و شهد و شرابی که رشید با خیال آن زیبا را گریزانده بود سرابی بیش نبود. از کامیابی، جز آن آمیزش پرشتاب و تب آلود، در زیر یک پل بزرگ، چیزی به خاطر نداشت. هم آغوشی نصفه و نیمه ای که نه خودش حظ کرد نه دخترک بینوا! به تنگ آمده از خواهش تنانه، موتور را راند به زیر پل و دوشیزه نازک اندام را خواباند روی خاک نمناک...غرش کر کننده سیلی که از بالادست می آمد، ترتر موتوری که هنوز روشن بود، زوزه بادی که زیر تاقدیس پل کهنه می وزید، لرزشی که از سرما به جان زیبا افتاده بود، ترسی که با گذر هر خودرو از روی پل به جانشان می خلید! هزار گونه هراس! نه گلی نه هدیه ای نه بوسی نه نوازشی! گشنی کردن قوچی و میشی! شتابان، بی هیچگونه پیش درآمد دلبرانه، بدور از هرگونه معاشقه. درپایان آن کار نسنجیده، تن زیبا زخمی شد، روانش بيشتر.‌ دخترک از مردش بیزار شد، گریست به درد. از آن پس، دم به تو شد،  پشیمان از آنچه بر سر خود و تن نازک خود آورده بود، آبروی رفته اش بماند. در نگاه زیبا، پرسشی موج می زد: این بود آن خوشبختی که بهم وعده می دادی؟! از آن پس اما، ناامید از یافتن پاسخی درخور، نگاهش را از رشید می دزدید. القصه، در آن شب سراسر دلتنگی و غم، رشید خسته بود، هم به تن هم به خاطر. شرمنده بود، شرمنده زیبا. بیشتر از زیبا، شرمنده میزبان خود، مادر از همه جا بی خبر من که بس ناخوانده، کلون در خانه اش را به سنگ ناچاری کوبیده بود.

یادش آمد از بهار دل انگیز همان سال. در آن غروب گرم خردادماهی که با مهمان نوازی راه را بر اموزگار و خانواده اش بسته بود و آنها را به زور، بر سفره کرم خود نشانده بود.‌ آن شب، در خیالش هم نمی گنجید که در یک غروب سرد آذرماهی، ناخوانده مهمان آنها شود و هزار بلابدتر را بر سر آنان ببارد. البته که آن اندازه جوانمردی در پهلوان هفت ارس به هم می رسید که آتش شعله ور کینه قاسمعلی را به خانه اموزگار نکشاند.‌ دریغ و درد که در آن شب نفرین شده، ناگزیر بود، ناچار. و رفت آنچه رفت، هم بر او هم بر من.‌

#امیر_عظیمیان
#زینت_هفت_ارسی
قبل
بعد
@Papyruuss
11👏5💯4
#فهرست_دوم

#معرفی_و_تحلیل_کتاب:

#کولی_کنار_آتش / #منیرو_روانی_پور

#خزه / #هربر_لوپوریه / #احمد_شاملو

#بار_هستی / #میلان_کوندرا

#دانشگاه_های_من / #ماکسیم_گورکی

#نانا / #امیل_زولا

#مرگ_در_ونیز / #توماس_مان

#خیره_به_خورشید_نگرستن / #اروین_د_یالوم

#سقوط / #آلبر_کامو

#پایان_شاهنامه

#هزار_خورشید_تابان / #خالد_حسینی

#سیرالملوک / #سیاست_نامه / #خواجه_نظام_الملک

#تاریخ_جهانگشای_جوینی / #نقد_نحو

#دن_آرام / #میخائیل_شولوخف

#طاعون / #آلبر_کامو

#جنگ_آخر_الزمان / #ماریو_بارگاس_یوسا

#یاس_امین_الدوله / #سفرنامه_بیت_الله

#دمیان / #هرمان_هسه

#خاطرات_تاج_السلطنه / #شاه_نا_صاحب_قران

#خاطرات_ناصرالدین_شاه / #ترکمن_یموت / #تاریخ_بیهقی

#در_باب_حکمت_زندگی / #آرتور_شوپنهاور
#سعدی / #گلستان


#شازده_حمام / #حسین_پاپلی_یزدی

#برادران_کارامازوف / #تئودور_داستایوفسکی

#جنگ_و_صلح / #لئو_تولستوی
#دن_آرام / #میخائیل_شولوخف


#در_انتظار_بربرها / #جان_مکسول_کوتزی

#در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته / #مارسل_پروست

#علف_ها_آواز_می_خوانند / #دوریس_لسینگ

#سور_بز / #ماریو_بارگاس_یوسا

#کلیله_و_دمنه #جای_خالی_سلوچ

#چنین_گفت_زرتشت #نیچه #داریوش_آشوری

#دایی_جان_ناپلئون / #ایرج_پزشکزاد

#بهرام_بیضایی / #هزار_افسان_کجاست / #هزار_و_یک_شب

#پاییز_پدرسالار / #گابریل_گارسیا_مارکز

#عشق_سالهای_وبا / #گابریل_گارسیا_مارکز

همراهان بزرگوار این فهرست به تدریج تکمیل خواهد شد

@Papyruuss
👍72
#معرفی_و_تحلیل_کتاب
#دایی_جان_ناپلئون
#ایرج_پزشکزاد
#امیر_عظیمیان

"من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم." این جمله ناب، که نوید یک داستان طنز و پرکشش را می دهد، آغاز رمان دایی جان ناپلئون به قلم ایرج پزشکزاد است.  اتفاقا، در فصل های ابتدایی، این انتظار  برآورده می شود و یک قصه‌ جذاب شکل می گیرد، به ویژه زمانی که دایی جان درباره جنگ با اشرار مسلح در کازرون و ممسنی بلوف می زند و آسمان ریسمان می بافد. در واقع، دائی جان یک درگیری کوچک با استفاده از چوب و چماق را چنان بزرگ جلوه می دهد که انگار نبرد نیروهای آمریکایی در ساحل نرماندی در دی دی (D day) را رهبری کرده است!

همین گنده گویی و روده درازی ها به چشم خواننده خوش می آيد و مایه خنده و شادی می شود به ویژه اینکه مش قاسم، نوکر خانه زاد دائی جان، داستان های خیالی او را نه تنها تایید می کند بلکه از یک جایی به بعد، در خیال بافی ها و داستان سرایی های او شرکت می جوید. بهتر گفته باشم،‌گوی سبقت را از خود دایی جان می رباید و داستان خیالی را به سلیقه نوکرماب خود پیش مي برد. در واقع، یک داستان سرتاسر توهم، مانند حماسه دون کیشوت و سانچو پانزا، در نبرد با حرامیان و راهزنان با شرکت دایی جان و مش قاسم شکل می گیرد که سخت شنیدنی است، زیبنده قلم ایرج خان بزرگزاد که طنزپرداز نامدار پیش از انقلاب بوده بود.‌

دایی جان با برادر، خواهر و بستگان خود در یک باغ بزرگ موروثی زندگی می کند. هر کدام در یک گوشه باغ، یک عمارت اختصاصی دارند با اندرونی، بهارخواب، حیاط خلوت و آب انبار. در این میان، خواهرزاده دایی جان به دختر او دلداده است. مش قاسم هم سنگ صبور این جفت جوجه عشق است. دایی جان که بزرگ خاندان است بازنشسته ارتش است. او شیفته ناپلئون بناپارت است و زندگینامه قهرمان فرانسه را از حفظ می داند به ویژه شرح نبردهای او در مصر، اتریش، مسکو و واترلو. دایی جان توهم توطئه دارد و مانند خیلی از ایرانی ها، گرفتاری های ایران را حاصل دسیسه چینی های انگلستان می داند.

افسوس که در ادامه،‌ داستان زیبایی طنز خود را از دست می دهد و در باتلاقی از ابتذال کلامی و رفتاری فرو می رود.‌ شوخی های دستی و اشارات جنسی جای طنز زیبا و نجیب را می گیرد که مایه بسی تاسف است. یک‌ مرد لوده و هرزه به نام‌اسدالله میرزا وارد داستان میشود که به هیچ اصل و مرامی پایبند نیست! اصطلاح سانفرانسیسکو به معنای برقراری ارتباط جنسی، راه به راه شنیده می شود، در رفتن باد معده مایه دعوای خانوادگی می گردد و اسدالله خان در خانه شیرعلی قصاب با زن او تنها می ماند. بخش عمده ای از داستان صرف این سه موضوع سخیف می‌شود که مایه شرم است.
القصه، آن ابتذالی که خانواده های مذهبی را، پیش از انقلاب، از ادبیات داستانی و سینما می ترساند به داستان دایی جان ناپلئون راه می یاید و انرا تا اندازه یک طنز پیش پا افتاده فرو می کاهد. ترسی که در بالا از آن سخن رفت آن اندازه جدی بود  که مادربزرگم را وا می داشت به پسران و دخترانش توصیه کند هرطور شده در راه سینما، به هنگام برگزاری تورهای علمی_فرهنگی مدرسه،  از توی صف همکلاسی ها بزنند بیرون و فرار کنند.

یکی از افتخارات کوچکترین عمویم، که در زمان جنگ همیشه پوتین به پا، کلاه به سر و تفنگ در دست می خوابید مبادا فیض جهاد را ازدست بدهد، این بود که پیش از انقلاب هیچگاه نتوانسته بودند او را با دیگر بچه های مدرسه به سینما ببرند چون همیشه به پند مادرش گوش فراداده گریخته بود. کاری که پس از انقلاب،  بچه های غیرمذهبی در نرفتن به راهپیمایی روز قدس می کنند.

در پايان، چند جمله از این رمان پر خواننده نوشته می آید تا معرفی آن کاملتر شود:

- اگر با قوم لوط وصلت می کردم بهتر بود!
- زود تند سریع بگو ببینم اسدالله کجاست.
- برید! با کارد آشپزخانه برید! (آلت مردانه شوهرش را)
- ما خرج و مخارج آب انبار قیاس آباد را می دهیم. تو هم بپذیر که گوزیدی!
- با زن شیرعلی سانفرانسیسکو رفت!
- همه بانوان زینفع هستند. این یک واقعه تلخ برای جامعه زنان است! (بریده شدن آلت دوستعلی خان)

باری،‌ من از همه خوانندگان به جای جناب پزشکزاد پوزش می طلبم!

#امیر_عظیمیان
#دایی_جان_ناپلئون
#ایرج_پزشکزاد
@Papyruuss
👍117💯3👎1
#زینت_هفت_ارسی (۶۴)
#امیر_عظیمیان

تند و تیز، ترتک(به زبر هر دو ت) و چالاک، رشید از جا بلند شد. در حیاط، سر و صدای گنگی بود. یک هیکل سنگین گویا خودش را از روی دیوار، تالاپی انداخت توی حیاط و زبانه در را کشید. در باز شد. بی درنگ، دو مرد دیگر هم وارد شدند، قاسمعلی و محمدعلی، هر یک چماقی در دست! آن که از روی دیوار پرید و در را باز کرد، ناصر بود، دایی زیبا، برادر گلی.

محمدعلی، پشت به دیوار ایستاده، دو دست را حلقه کرده بود. ناصر به یک خیز، پای راست را بر حلقه دستان او گذاشته، پریده و از هره (به زیر ه) دیوار گرفته بود. سپس، تنه سنگین خود را بالا کشیده، گردن درازی کرده، چشم چرخانده بود توی حیاط. آنگاه، پیروزمندانه نجوا کرد: "خودشه! تخم سگ (به شدید سین) طیب و طاهر شاه محمد! گیرش آوردیم!" ناصر موتور تریل را در گوشه حیاط دیده بود. بی گفتگو، رشید و زیبا در این خانه پنهان بودند. یک ساعت پیشترک، مین باشی بهشان گرا داده بود. پناهگاه لو رفته بود.

محمدعلی یکراست رفت سراغ موتور. به چشم او، در این ماجرا، موتور پرشی به اندازه رشید، بلکه بیشتر، گناهکار بود! هم از این رو، پر خشم و خروش، به یک ضرب چماق، چراغ راهنمای آنرا را شکست. ضربه دیگری حواله چراغ خطر شد: خورد و خاکشیرش کرد.‌ رشید، انگار فراموش کرده باشد کجاست و در چه تنگنایی گیر افتاده، از روی بهارخواب داد زد:" آهای! مال بی صاحب گیر آوردی؟!" سپس، به یک جست، پایین پرید. تا محمدعلی بیاید که بجنبد، چوبدستش افتاد روی زمین، کنار موتور. خودش اما، سکندری خوران، ولو شد گوشه دیوار روی برفندیل مانده از برف کهنه.‌

مشت رشید خطا نمی کرد! یکراست پس گردن محمدعلی فرود آمده بود. رشید خم شد به سوی چوبدستی، که نخستین ضربه چماق قاسمعلی گرفت به درازای پشتش. چماق چهل گره درخت گردو همه درازنای پشت رشید را طی کرد و در پایان راه، خورد به بالای گردنش، به پشت سرش. رشید ناکار شد. دراز به دراز در خاک و خل توی باغچه خوابید! همه جوره فهمید خوردن زردآلو چه حساب پس دادن پر گند و بویی دارد! جای چماق قاسم روی سر رشید، جا به جا ورم کرد،‌ از هم شکافت. قلقل خون، مانند آبی که از یک بطری واژگونه بریزد، شنیده می شد.

قاسمعلی، کشیده ترین و درشت استخوان ترین مرد هفت ارس، تیزتک و ایستم (به زبر تا) هم بود. سال ها دیوارگری روی چوب بست و نردبان از او یک مرد تر و فرز ساخته بود. گیرم که جیب همیشه خالی، کمی زودتر از وقت، پیرش کرده باشد، ضرب دستش، درشت و ورزیده از کار بدنی، هنوز می توانست گاو نر را از پای بیندازد! چه برسد به رشید که کوتاه و کوتوله می نمود. به قوتی که لازم نبود ضربه بزند، چوبدست را دوباره بالای سر برد تا فرود آورد. اینجا بود زیر که زیر لب ژکید: "ننه جنده بی بته! بی صاحب دخترک من بود که بی سیرتش کردی! بی صاحب آبروی من بود که به چخش دادی!" اما صدای پر طنین و زنگ دارش آن اندازه هیجان داشت که همه بشنوند.‌ زیبا شنید. مادر من هم شنید!
 
رشید داشت کژ می شد و مژ می شد همانند آدمهای مستی که یکی یکی، یا دوتا دوتا، از یک خانه باغ متروک، پاتیل و خراب، می زنند بیرون. گیج بود. انگار شعورش به مویی بند باشد، رفت سمت دیوار! با سر و صورت خورد به دیوار. زخمه دست قاسمعلی کارش را کرده بود. قاسم، به کوبیدن سر رشید، چوبدست را دوباره بالا برد که زیبا، جیغ کشان و لابه کنان، خود را انداخت بین پدر ژکان و شوهر داغان. ضربه قاسم این بار داشت بر سر زیبا فرود می آمد!

مادر که آن همه خشونت را، یکجا، در تمام زندگی اش، ندیده بود، ناخودآگاه خود را سپر زیبا کرد. چماق بر دستان مادر فرود آمد! صدای شکستن چیزی شنیده شد! قاسمعلی خشکش زد. آمده بود از دزد ناموسش انتقام بگیرد، زده بود یکی دیگر را ناقص کرده بود. اینجا بود که هیکل درشت و مردانه اش از روی کول رشید پرت شد وسط حیاط. رشید، با ته مانده زور و شعورش، به دیدن آنچه بر میزبان، مادر من، رفته است، پدرزن آینده خود را کول انداز کرده بود. کاری که خوب بلد بود! شگردش بود. قاسمعلی که بر سنگ فرش حیاط فرود آمد بند از بند کمرش گسست!

دردسرتان را کوتاه کنم، پیش از هرکس، شراره های آتش دوشیزگی زیبا به آبروی پدرش گرفت و آن را خاکستر کرد. سپس دامنگیر سارا، مادر رشید، شد: شوهرش زیر سنگینی چوبدست قاسمعلی له شد، یک کپه استخوان خورد شده که افتاد توی رختخواب،‌ وبال گردن زن لاغر لاجون. و سرانجام، آن شراره اتش گرفت به آرامش زندگی مادرم، در شهر، فرسنگها دورتر. مادر بینوا، ناخواسته میزبان دردسر شده بود. میزبان رشید و زیبا.

#امیر_عظیمیان
#زینت_هفت_ارسی

بخش قبل
بخش بعد

@Papyruuss
19👏7💯1
#انجمن_واژگان_نیم_مرده (۲۹)
#امیر_عظیمیان

پده (به زبر پ):  گونه ای درخت بی میوه
این پنج درختند که می نارد بار
بید و پده و سرو و سپیدار و چنار (رودکی)

ازیرا: چونکه: زیرا
بگو دل را که گرد غم نگردد
ازیرا غم به خوردن کم نگردد (مولوی)

حوردیس: زیبا
چه قدر آورد بنده حوردیس
که زیر قبا دارد اندام پیس (سعدی)

دستان: فریب
نشاید به دستان شدن در بهشت
که بازت رود چادر از روی زشت (سعدی)

ناموس: نیرنگ
که می داند که مشتی خاک محبوس
چه در سر دارد از نيرنگ و ناموس (نظامی)

میزیدن: ادرار کردن
بر خویشتن بمیزی از بیم همچو موش
هر گه که چون پلنگ در آیم به خرخره
(پوربهای جامی)

ابره: رویه: ظاهر
کنند ابره پاکیزه تر ز آستر
که این در حجاب است و آن در نظر (سعدی)

جره (به ضم جیم و تشدید را) : نرینه
هواداری مکن از شب چو خفاش
چو باز جره خور روزرو باش (نظامی)

چربک(به ضم اول و فتح سوم): دروغ
هفتاد ساله گشتی توحید و زهدگوی
مفروش دین به چربک و سالوس و ریو و رنگ (سوزنی)

پنج پایک: خرچنگ
غوک با پنج پایک دوستی داشت.
(کلیله و دمنه)

#امیر_عظیمیان
#انجمن_واژگان_نیم_مرده (۲۹)

بخش قبل
بخش بعد

@Papyruuss
7💯6👍2
#معرفی_و_تحلیل_کتاب
#هزار_افسان_کجاست
#بهرام_بیضایی
#هزار_و_یک_شب
#امیر_عظیمیان

چندی پیش، ایران زمین یکی از دلسوزترین و داناترین فرزندان خود را از دست داد. بهرام بیضایی در غربت به رحمت خدا پیوست و در همان غربت هم به خاک سپرده شد. شاید اگر در ایران دفن شده بود، تربتش زيارتگاه عاشقان وطن می شد. کاش کنار شجریان و اخوان ثالث، مهمان بارگاه فردوسی در شهر توس شده بود چراکه از همه سزاوارتر بود به این مهمانی.

کمتر کسی به اندازه بهرام بیضایی از اسرار شاهنامه آگاه بوده است. کافی است کتاب هزارافسان کجاست به قلم او را بخوانید تا بی درنگ وبی دریغ،  زبانتان به آفرین و ستایش او گشوده شود. او در این کتاب تلاش کرده است قصه های هزار و یک شب را بررسی و نقد کند، اما چنان موشکافانه از شاهنامه، و ده ها کتاب دیگر، شاهد و برهان می آورد که خواننده را شگفت زده می کند و به آفرین وا می دارد چرا که  بیضایی را بیشتر  به کارگردانی و نمایشنامه نویسی اش می شناسیم تا به شاهنامه کاوی و فردوسی خوانی.

بیضایی بر این باور است که شاهنامه، دستکم در دو داستان، با هزار و یکشب یکی می‌شود! نخست، آنگاه که فریدون برای آزادی خواهران جمشید، ارنواز و شهرناز، به جنگ ضحاک می رود. دو دیگر زمانی که اسفندیار برای رهایی خواهرانش، همای و به آفرید، به جنگ ارجاسب می شتابد.

در نگاه بیضایی، این دو خواهر، چه در بستر ضحاک و چه در زندان ارجاسب، نماد خاک و آب هستند که در دست دشمن اسیر آمده اند. پهلوان باید خاک و آب را از دست دشمن دژخیم رها کند. سپس می افزاید، داستان این دو خواهر ریشه در کهن ترین افسانه های روزگار مادرسالاری دارد، آن هنگام که آناهیتا، الاهه آب ها، بر زمین حکمرانی می کرد. او از یک داستان بنیادین هندوایرانی سخن می گوید که در آن،  شاه دیوسیرت بیگانه بر کشور آریایی ها دست می یابد: شاه ایران را می کشد؛ آب و خاکش را به تسخیر خود در می آورد و ستمکاری را پیشه می سازد. اینجاست که پهلوان ایرانی با گرز گاوسر باید به جنگ آن شاه ستمکار برود و دو خواهر را آزاد کند.

بیضایی، در ادامه، کتاب مقدس زرتشتیان (اوستا) را گواه می گیرد و می نویسد:  بیشتر افسانه های ایرانی از دل یک داستان باستانی درآمده اند که چهار شخصیت اصلی دارد:
دیو خشکسالی (شاه بیگانه)
پهلوان باران آور (شاه ایرانی)
خاک (ارنه وکه)
آب (سنگ هوکه)

مثلا، درباره رستم که یکی از پهلوانان دیوکش ایران است می نویسد:
رستم ریشه در رستن دارد. نام مادرش رودابه است و نام پسرش سهراب. در واژه رودابه و هم سهراب عنصر آب دیده می شود!
جالب‌تر اینکه در دو اسم سنگ هوکه (سنجیده گو) و ارنه وکه (خوش گو)، بخوانید شهرناز و ارنواز، میانوند  وک یا واک به معنای سخن است. معنای دیگر واک در زبان کهن ایران آب بوده است! خلاصه اینکه دو زن گرفتار در داستان ضحاک در وجود خود سخنوری و زایش را داشته اند.‌

بخش غم انگیز کتاب هزارافسان پایان آن است. آنجا که پهلوان باران آور مرده است! دو خواهر، آب و خاک، در دست دشمن اسیر هستند و باید با تنها هنری که می دانند، قصه گویی و سخنوری، خود را از دست شاه آدمکش نجات دهند. این بخش پایانی همان قصه های هزار و یک شب است که شهرزاد باید ۲۰۰ داستان تو در تو را در ۱۰۰۱ شب به کمک خواهر دلسوز خود تعریف کند مگر شاه وحشی تازی از کشتن او منصرف شود.
این پایان غم‌انگیز مربوط به سلطه تازیان بر ایران است که دو‌خواهر دربند به بغداد، پایتخت اعراب، برده شده اند و گرفتار خشم یک پادشاه خونریز هستند که هر شب با یک دوشیزه همبستر می شود و سحرگاه او را گردن می زند. در این بخش، از پهلوان دیوکش خبری نیست: او در جنگ با تازیان کشته شده است. و دو خواهر، تک و تنها، در حرمسرای شاه خونریز گرفتارند. تنها راه چاره شان سخنوری است و داستان سرایی مگر زنده بمانند.

#امیر_عظیمیان
#بهرام_بیضایی
#هزار_افسان_کجاست
#هزار_و_یک_شب

@Papyruuss
14❤‍🔥1💯1
#زینت_هفت_ارسی (۶۵)
#امیر_عظیمیان

در سحرگاه یک روز ابری، اتوبوس وارد گاراژ شد. اهسته اهسته، شیطان شب، از ترس سلطان روز، پس پسک می رفت. تاریکی نموری روی شهر سایه داشت.‌ دانه های ریز برف، رقصان، بر شیشه می نشست. خیابان ترگونه می زد. شاگرد راننده روی زینه پا پیروزمندانه داد زد: "رسیدیم بجنورد. همگی به سلامت"
مسافران، گیج و گول از خواب نابهنجار، با صدای او بیدار شدند و هر یک بنا کرد به جستن چیزی در گوشه و کناری. هرچند صندلی های اتوبوس ایران پیما خوش نشین و راحت بود، یک سفر ده ساعته در فراز و نشیب کوهستان البرز، شلوغ پلوغی جاده های مازندران و زیگ زاگ جنگل گلستان همه را سخت کوفته و آزرده بود. پاهایم توی کفش ورم کرده بود، گوش چپم هوا به هوا شده درد می کرد و پیشابدانم (مثانه) داشت می ترکید. این دوری از پایتخت هم همیشه درد بی درمانی بوده است سوای دیگر دردهای اهل خراسان.

آزمون های ترم اول را تمام کرده بودم. سه ماه درس و مشق در دانشگاه به پایان آمده بود. اساتید پر آوازه، سختگیرانه، رس من و همکلاسی ها را کشیده بودند از بس که باید کتاب می خواندیم، مقاله های روز را جستجو می کردیم و گزارش می نوشتیم. در پایان کار هم، سخت‌ترین آزمون ها را دادیم. آزمون نبود، کینه کشی بود! انتقام سختی که یک استاد داناسر باید از دانشجوی دیرآموز بگیرد! گفته می شد اساتید دانشکده زبان خوب تدریس می کنند، سخت آزمون می گیرند و سخت‌تر نمره می دهند. تنها در یک فقره، باید همه نمایشنامه های شکسپیر، از هملت گرفته تا هنری پنجم را یکجا، خط به خط و واژه به واژه می دانستیم و می نوشتیم. آخر سر هم در امتحان می شدیم پانزده! من در یکماهه آزمون، آشکارا لاغر شدم بس که شبها بیدار بودم و روزها دل نگران. بدتر اینکه خود به چشم خویشتن می دیدم که موهای سرم، تک تک و با هم، می ریزند! روی فرش، لای کتاب و زیر میز می دیدم، راه به راه، گاه و بیگاه، یک لاخ زلف سیاه تسلیم مرگ شده است! و آنها که پوستشان کلفت تر بود و پیازشان به نیروتر، همانجا روی سرم سفید می شدند، آغاز یک دوره تازه در زندگی، دوره پختگی و آزمودگی.

باری، پس از روزهای سراسر دلهره امتحان، یک سفر یک ماهه به شهرستان می توانست همه جوره خوشایندم باشد. دیدن خانواده می توانست همه خستگی را از تن و ماندگی را از روانم به در کند. در خیالم، به هفت ارس هم سفر می کردم و قاسمعلی مردانی، پدر نامزدم، از خر شیطان پیاده می شد و اجازه می داد دست دخترش را بگیرم ببرم در شهر، ست و سیر بگردانم! دیدار با خویشان خونگرم و بی شیله پیله، شب مانی زیر کرسی در یک روستای کوهستانی و یک گردش در شهر با دوستان را هم در سر داشتم تا همه جوره خستگی ام به در شود!

از اتوبوس که پیاده شدم، ریزه های درهم برف و باران بر صورتم نشست. هرچند سرمای باد، گزنده بود اما بوی خانه را، در همان نزدیکی، می شد شنفت. از این رو، ایستادم و سر را بالا گرفتم. با یک دم و بازدم ژرف، هوای سرزمین پدری را سرخوشانه به درون ریه ها دادم و با هزار خیال خوش راه افتادم. شهر کوچک بود و خانه نزدیک. کافی بود مانند لاک پشت، سر را در یقه پالتو فرو ببرم، دسته چمدان چرخدار را بگیرم و  خودم را از تک و توک راننده های سمج تاکسی بدزدم.‌ اگر از کوچه پس کوچه های فرعی و آشنای شهر که هر یک هزار خاطره را زنده می کرد می رفتم در کمتر از نیم ساعت می رسیدم.

دو تا نان سنگگ و یک دست کله پاچه هم سر راه خریدم تا مادر و خواهر را حسابی غافلگیر کنم. من باور دارم که زن زندگی باید به دور از هر گونه ادا و اطوار بنشیند نان تیلیت کند و آبگوشت کله پاچه را خوش خوشان بخورد. سپس بدون نگاه کردن به سیرابی، چشم و پاچه گوسفند، هر آنچه در ظرف هست را با کلی چاشنی مانند دارچین، هل، برگ بو و فلفل نوش جان نماید تا در نخستین آزمون همراهی با مرد، نمره بیست بگیرد.

رسیدم دم در. سپیدی کم فروغ روز داشت از سمت خاور در همه آسمان گسترده می شد. کلید انداختم. دلم نیامد در آن پگاه سرد، مادر و خواهر را از گرمای رختخواب و از خوش خوشان خواب سحر بیرون بکشم. اما به چرخش کلید در قفل، دلهره ای در دلم خلید. بوی شر می آمد. وارد حیاط شدم، سرد و سخت و پوشیده از برف بود. یک راه باریک از دم در می رفت تا پله ها. عجیب بود. در نبودن من هم، مادر، اگر شده با خاک انداز و جارو، برف توی حیاط را می روبید.‌ از سرسره برف نشسته روی سنگفرش می ترسید. اما اینبار، حیاط بی سر و سامان رها شده بود. کفش ها را که کندم، خواهر به پذیره آمد، ولی آشفته بود، شوریده. دنیا بر سرم آوار شد. با شتاب رفتم تو. چهره مادر، سراسر رنج و غم، به زردی می زد. دستش، پیچیده در گچ، وبال گردن شده بود. بی دل و دماغ، گوشه ای دراز کشیده بود. به دیدن من، اشکش در چشم جوشید. در دل گفتم:
گل زردم چرا پژمرده حالی
بیا قسمت کنیم دردی که داری
بیا قسمت کنیم، بیشش به من ده
که تو نازک دلی طاقت نداری
@Papyruuss
قبل
23💯6
#زینت_هفت_ارسی (۶۶)
#امیر_عظیمیان

مادر در شانزده سالگی من را باردار شده بود بس که زود به خانه پدرم رفته بود. از این رو، در روزگار جوانی من، او هم جوان می نمود. هم به این دلیل، ما دوتا دوست بودیم تا یک مادر و پسر. بین خودمان، هزار رمز و راز داشتیم، یکی از یکی شیرین تر.‌ مثلا، من مادرم را گاهی خالتی (خاله به زبان کرمانچی) صدا می کردم چون پسرخاله هایم او را چنین می خواندند! یا هر وقت که خوراک خوشمزه ای را با جان و دل می پخت که بخوریم، بهش می گفتم: داییک جان! خدا تنها پسرت را برات نگهداره. یا اینکه: به امید روزی که کلاه پسرت از بلندی به ابرها برسه!

مادر هم در پاسخ، ضرب المثل های فارسی، کوردی و ترکی را راه به راه می گفت یا یک چکامه را چاشنی کلامش می کرد. شادترین خاطره ای که از مادر دارم برمی گردد به روزی که بی ادب ترین ضرب المثل ترکی اش را گفت! آن روز که از خیابان  به خانه آمدم، با شگفتی و به صدای بلند پرسیدم: "می دونستید دختر آقای فرامرزی شوهر کرده؟!"  پیش از آن، سوسن، دختر پریچهره و گل اندام فرامرزی را دیده بودم که در خیابان، با هزارجور ناز و کرشمه و کلی فخرفروشی زنانه، دارد دوش به دوش یک مرد خوش تیپ راه می رود.

این سوسن خانم در زیبایی مایه رشک ماه نخشب بود و همه پسران محله را بارها تا در دبیرستانش کشانده بود. من خودم چندین بار کلاس ساعت آخر را پیچانده، با دوچرخه از دبیرستان همت تا دبیرستان سمیه رکاب زده بودم تا در میان آن همه دختر دبیرستانی، سوسن را ببینم. سپس، سلانه سلانه، دنبالش راه می افتادم تا در خانه شان که اول کوچه ما بود. در همه راه هم می خواندم:
دختر ایرونی مثل گله چه رنگ و بویی داره
نگو کی از کی بهتره هر گل یک بویی داره

اصلا یکی از خوشی های ما پسران دبیرستانی در بجنورد، وجود یک دبیرستان بزرگ دخترانه بود با نام "سمیه" که گذر از کنارش آدم را سرمست می کرد. تصور کنید سیصد تا دختر، پر از شور زندگی، سرشار از شرم و حیای دخترانه، لبریز از شکفتگی بلوغ، ساعت دو بعدازظهر از یک دبیرستان می زدند بیرون: رژه پریوشان سیمین تن. سیصد گوهر ناسفته و سیصد گل نورسیده که هر یک بوی خوش خودش را داشت. در این میان اما، سوسن، دختر همسایه ما، گل سرسبد همه سیمین تنان بود.

باری، در آن دوران سرتاسر خوشبختی، با آنکه یک‌ دوچرخه تند و تیز هرکلوس داشتم، خیلی روزها، دیر می رسیدم به ناهار. مادر و خواهر نیک می دانستند که نیم ساعت دیر رسیدنم از دبیرستان را چه دلیلی هست! من آقای فرامرزی را، که کارمند اداره فرهنگ بود، فرهیخته ترین مرد شهر می دانستم! و آماده بودم در یک دادگاه بی طرف شهادت بدهم دختر او خوشگلترین دوشیزه شهر است. اگر یک چنین دادگاهی بود، بی گفتگو، همه پسران محله آماده بودند گواه زیبایی سوسن شوند.

باری، وقتی با تعجب گفتم که سوسن شوهر کرده، مادر خندید و به زبان ترکی گفت:
"برنی گوتنه مخ قاخردلن درده بو سس نردن گلر!؟"
(در ماتحت یکی میخ می کوبیدند، با شگفتی پرسید: این سر و صدا از کجا میاد!)

من تازه فهمیدم که یک عروسی شاهانه در کوچه ما گرفته بوده بودند برای سوسن و شوهرش که مهندس است. سه روز هم بزن و برقص و دادار و دودور بوده.  مادر و خواهر هم دعوت بودند. من هم دعوت بودم. ولی چنان درگیر درس‌خواندن برای کنکور بودم که مادر بهم نگفته و من هم نفهمید بودم.

القصه، با شنیدن ضرب المثل کلی خندیدیم. البته که مادر را گناهی نبود. بیشتر ضرب المثل های ترکی کمی تا قسمتی بی ادبانه هستند.

این دوستی مادر فرزندی پررنگ تر هم شد چون چیره دستی روزگار، خیلی زود، سایه شوهر را از سر او و مهر پدر را از زندگی من برگرفت. جایی خوانده بودم ریشه واژه پدر در کلمه پاییدن است. پدر همان کسی است که بهباشی و خوشبختی خانواده اش را می پاید. و چون پدرم خیلی زود به رحمت خدا پیوست، پاییدن مرزهای خانواده افتاد روی دوش من. بنابراین، مادر گریزگاه و پناهجای تنهایی اش را در وجود من می جست.

یکی از جملاتی که با شوخی و خنده بهش می گفتم، این بود: چشمت روشن قلبت گلشن! این جمله خودخواهانه را هنگامی به مادر می گفتم که از سفر دور و درازی   برگشته باشم.‌ ان روز اما،‌ تا دهان باز کردم به سخن، بغض گلوگیر مادر ترکید. انگار همه  اشک هایش را نگه داشته بود برای روز بازگشت من از تهران تا یکجا بریزد روی دایره.

نشستم کنار رختخوابش.‌ دستهای سردش را در دست گرفتم و صدتا بوسه نثارشان کردم. سپس به کرمانچی گفتم: "خالتی! بویژ!" (خاله بگو). با هق هق گفت: یک شب یلدا لازمه تا همه بار سر دلم را با درد و دل خالی کنم.‌ نگاهش کردم! تنی چون سیم و رویی چون صد هزار نگار! گفتم: "همه دردهای داشته و نداشته ات به جانم! همه چیز را واو به واو بگو ببینم کدام نامردی این بلا را سرت آورده تا همین الان برم سروقتش".

#امیر_عظیمیان
#زینت_هفت_ارسی (۶۶)

@Papyruuss
بخش قبل
بخش بعد
💯128😍3🥰1
#معرفی_و_تحلیل_کتاب
#پاییز_پدرسالار
#گابریل_گارسیا_مارکز
#امیر_عظیمیان

- قربان! مراقب باشید. این کشور به شما احتیاج دارد. ظاهر شدن در خیابان، بدون محافظ، برای وجود عزیزتان خطرناک است.
- نگران نباش رفیق! این مردم عاشق من هستند.

گفتگوی بالا بخشی از کتاب پاییز پدرسالار به قلم گابریل گارسیا مارکز است. کتابی که به سبک رئالیسم جادویی در توصیف یکی از صدها دیکتاتور آمریکای جنوبی نوشته شده است که خون مردمان خود را همه جوره در شیشه کرده بودند. دیکتاتوری که تا خرخره در خروس بازی، قاچاق، سکس، توطئه چینی، مذهب، دروغ و خونریزی غرق بود.

در گفتگوی بالا، طرف گفتگوی رئیس، نزدیک ترین دوست اوست، تنها کسی که حق دارد در بازی دومینو از او ببرد. نام او ژنرال رودریگو گوییلار است که در بخش های میانی داستان، جنازه پخته اش مانند یک گاو بریان بر یک سینی بزرگ به اتاق پذیرایی آورده می شود تا همه افسران بلند مرتبه ارتش بخورند و بدانند که حتی خیال خیانت هم جرم است. ژنرال پخته شده بر سینی، مقداری سبزی، جعفری، در دهان دارد و همه مدال های افتخارش بر سینه آویزان است!

آغاز داستان همه جوره سورئال است. گاوی تنومند، ایستاده بر بالکن ساختمان ریاست جمهوری، نشخوار کنان، به دریای نیلگون کارائیب می نگرد. دریایی که سخت مورد علاقه رئیس است، ولی در ادامه داستان، به بیگانگان فروخته می‌شود  تا رئیس جمهور بتواند بدهی های خود را بپردازد. ساختمان ریاست جمهوری پر از حیواناتی است که رئیس دوست داشت آنها را از همه جای دنیا بخرد و در باغ وحش شخصی خود نگهدارد. (اینجای داستان یادآور زندگی پابلو اسکوبار است که تعادل زیستی آمریکای جنوبی را با وارد کردن حیوانات غیر بومی، به ویژه اسب های آبی افریقا، برای همیشه به هم زد). او عشق دیوانه وار به حیوانات، به ويژه پرندگان، را از مادر مکرمه خود به مرده ریگ (میراث) دارد.

پله های ساختمان، جابه‌جا، پوشیده از تاپاله گاو و سنده سگ است. مدفوع تمساح، کرگدن،‌ عقاب و قناری هم هست تا با بوی کندر، مشک و عود در هم شود، که رئیس جمهور کشورش را اینگونه می پسندید. جزامی ها حق دارند در حیاط، لابلای شمشادها زندگی کنند. پنج هزار فرزند نامشروع رئیس که همه هفت ماهه به دنیا می آیند همه جا هستند. خدمتکاران دورگه در پشت درها خفت می شوند و کام می دهند چون رئیس پیر به نیروی جسمانی خود باور تام دارد. (اینجای داستان مانند زندگی ناصرالدین شاه قاجار است که نزدیکانش خود را در کار آمیزش جنسی ناتوان نشان می دادند تا قبله عالم احساس قدرقدرتی جنسی کند.)

در تک تک‌ جملات این کتاب تکبر و خودخواهی پیرمردی را می بینیم که قرار نیست بمیرد. زمانه حکومت او صدها سال به طول می انجامد، انگار ضحاک در شاهنامه که هزار سال برجا بود و ستمگری کرد. البته که این کش آمدن زمان، نمادین است چون زیردستان حاکم، هر روزشان هزار روز می‌شود بس که زندگی سخت است و بار ستم سنگین.

در همه آثار مارکز، کمابیش، وحشیگری و خونریزی ژنرال های فاسد تصویر شده است چرا که زخم کاری آنها بر پیکره نحیف و ضعیف آمریکای جنوبی قرار نیست به این زودی ها التیام یابد.‌ نیز، در همه آثار او، واقعیت و خیال در هم می آمیزند چونکه روان نژند مردم تنها در خیال، خوشبختی را می توانسته است ببیند.

پاییز پدرسالار، سال های پایانی زندگی یک حاکم خونریز است که از تنهایی خود به تنگ آمده است. دیگر آن توان بدنی گذشته را ندارد تا ناکامی هایش را در آغوش معشوقه های بی شمار به فراموشی بسپارد. همه دوستان باوفای خود را به دست خویشتن نابود کرده است و خاک وطن را کیسه کیسه به بیگانگان فروخته است چونکه همه وجود بی زوالش برای کشور ضرر و زیان بوده است.

این رمان، همانند دیگر کارهای مارکز، پر است از داستانک های خارق العاده. البته در نگاه خود نویسنده، این امور چندان هم عجیب نیستند چون ماهیت زندگی در آمریکای لاتین چنین است.‌ چند نمونه زیر را گواه می گیرم تا غریب بودن داستان مشخص گردد:

- باران ریز سال ها می بارید.
- مادر ژنرال که همه اتاق های عمارت را پر از قفس پرنده ها کرده بود، قاچاقچی پرنده از کار درآمد.
- اسقف اعظم، که حاضر نشد مادر مرحوم ژنرال را قدیسه بنامد، را سوار یک قایق فرسوده کردند و به اقیانوس آرام سپردند.
- آنقدر مخالفان را در گودال تمساح ها، پشت ساختمان ریاست جمهوری، انداخته بودند که آن حیوانات زبان بسته با دیدن گوشت انسان، کهیر می زدند و بالا می آوردند.
- همخوابه ژنرال که در کار کامدهی بود، داد زد: یکی زیر قابلمه من را کم کنه تا غذام نسوزه!
- فرزندان ژنرال که بیشمار بودند و همه هفت ماهه به دنیا آمده بودند در همه جا می خزیدند.
- راهبه معروف که بچه ژنرال را به دنیا آورد به مقام ملکه ارتقا یافت و پسر شیرخواره اش به مقام سرلشگری رسید.

#امیر_عظیمیان
#گابریل_گارسیا_مارکز
#پاییز_پدرسالار

@Papyruuss
12👏2💯2
#معرفی_و_تحلیل_کتاب
#عشق_سالهای_وبا
#گابریل_گارسیا_مارکز
#جیاکومو_جیرولاما_کازانوا
#امیر_عظیمیان

در یکی از سال‌های پایانی قرن نوزدهم،‌ در بعد از ظهر دل انگیز یک روز بهاری، بر پهنه زیبای یک رود بزرگ از حوزه دریای کارائیب، بر تختخواب اتاق باشکوه ناخدای یک کشتی تجاری، اقای فلورنتینو آریسا، سرمست از کامجویی و عشق ورزی با یک زن شوهردار، با کلی شوق شاعرانه،‌ به خط خوش، بر روی بدن زن نوشت: این پیشی مال من است!

پس از پایان کار،‌ زن فاسق که باید شتابان به خانه می رفت تا پیش از آمدن شوهر، خود را مشغول کارهای خانه نشان دهد، یادش رفت نوشته را از روی بدن خود پاک کند.

آن شب اما،‌ شوهر بینوا که آن نوشته را بر بدن همسرش دید، خشمگین نشد، فریاد نزد و  هوار نکرد. بلکه پس از یک عشقبازی حلال،‌ با خونسردی تمام،‌ شاهرگ زنش را برید!  زن کشته آمد، شوهر به زندان درافتاد و فلورنتینو آریسا یکبار دیگر قسر در رفت! پس از ان رویداد تلخ اما، فلورنتینو همیشه در ترس و هراس بود مبادا شوهره از زندان آزاد شود و بیاید سروقت او.

زن مقتول در داستانک‌ بالا، یکی از ۶۲۵ زنی بود که رسما با آقای فلورنتینو آریسا همبستر شده بودند. البته که این زن نگون‌بخت آن اندازه خوش اقبال بود که نامش در سیاهه دور و دراز آقای کازانوا نوشته شود! چون آن ابرمرد عاشق، روسپیان و کنیزان را در شمار آدمیزاد نمی دانست. هم از این رو، نام، نام خانوادگی، روز کامبخشی، جزئیات امر و شیوه شکارشان را هم در مثنوی افتخارات خود نمی نوشت.

با این همه، گابریل گارسیا مارکز،‌ بزرگترین نویسنده آمریکای لاتین، همه تلاش و نبوغ خود را به کار گرفته است تا از زندگی فلورنتینو آریسا یک رمان عاشقانه بسازد! فلورنتینوی بیچاره و نادار، در روزگار جوانی،‌دلباخته دختری مغرور و دارا به نام فرمینا دازا می‌شود.‌ صدها نامه پرشور بین آنها رد و بدل می‌شود. اما سرانجام، پدر دخترک او را با خود به یک سفر دور و دراز می برد تا از دل برود هر آنکه از دیده برفت!

در پایان بخش نخست داستان، پدر فرمینا موفق می شود دخترش را از چنبره عشق (بخوانید لجاجت و هوس) فلورنتینو برهاند. در واقع، یک‌ سفر سه ساله در رشته کوه آند، عشق پسر را از دل دخترک‌ می زداید! دو سه سال بعد از آن،‌ دختر با یک‌ دکتر خوشنام ازدواج می کند و ۵۱ سال و ۱۴ روز را با او به سر می برد! در این نیم قرن، فلورنتینو، با یاد و خاطره معشوقه سنگدل،  با نیمی از زنان شهر همبستر می‌شود تا تلخکامی هجران را جبران کند!  اینجاست که آدم یاد جمله معروف ناصرالدین شاه در کتاب خاطرات حاج سیاح محلاتی می افتد:

شاه از سیاح پرسید: چند کشور را گشته ای؟
سیاح گفت: پنجاه و اندی کشور را دیده ام.
شاه با تعجب پرسید: شغلت چیه؟
سیاح گفت: درویش هستم!
شاه،‌ خنده زنان و ریشخندکنان، گفت: کسی که این همه انگشت در ماتحت  دنیا کرده است که دیگر درویش نمی شود! (ناصرالدین شاه خیلی بی ادب بوده انگار)

به جناب گابریل کارسیا مارکز هم‌ باید گفت: کسی که این‌همه زن و دختر را به بستر خود کشانده است که دیگر عاشق نمی شود. شگفت انگیز اینکه فلورنتینو حتی با دخترخوانده خودش هم نرد عشق می بازد و دخترک بیچاره را تا آنسوی مرز جنون، خودکشی، می کشاند!

باری، پس از نیم قرن، درست همان روز که شوهر فردینا دازا می میرد،‌ فلورنتینو، شکارچی پیر، به دیدن او می رود و از او خواستگاری می کند! جالب اینکه معشوقه جفاکار هم خیلی زود رام می‌شود و در دام می افتد! معشوقه هفتاد و اندی ساله با خود می خواند:

... باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم
همه جا گشتم و گشتم ...

صدالبته که معیارهای عشق و وفاداری در آمریکای لاتین، همانند همه جنبه های زندگی مردمان آن سامان، با همه دنیا فرق دارد. با عینک مردمان خاورمیانه که لیلی و مجنون را نماد دلدادگی می دانند، عشق فلورنتینو و فردینا تا اندازه زیادی عجیب و غریب می نماید! اما هر چه هست، قلم توانای گابو شایسته خوانش و آفرين است.

در پایان، چند جمله از این کتاب نامی پیوست می شود، باشد که پسند اوفتد.

-او یک قدیس ملحد بود.
-بیرون از عکس هایش، خنده بر لب او نمی نشست.
-زیبای اش از صافی بلوغ گذشته بود.
-در فانوس دریایی، یک دوربین کار گذاشته بود تا بدن زنان را در بخش ویژه شنای بانوان ببیند!
-عمارت گل و گشاد پوشیده از گرد و خاک و تارهای عنکبوت بود که تنها یک عشق زنانه می توانست آنها را بروبد!
-هر سه ماه یک قانون جدید می آید ولی صد سال است که هیچ چیز تغییر نکرده است.
-دکتر بیماران را به نام نمی شناخت بلکه با کبد چرب یا روده زخمی، آنها را تشخیص می داد.‌

(توضیح: کازانوا مردی بود معروف به گربزی، دلبری و زن فریبی)

#عشق_سالهای_وبا
#گابریل_گارسیا_مارکز
#امیر_عظیمیان
@Papyruuss
👏109💯6
#فراموشی
#داستان_کوتاه
#امیر_عظیمیان

پیرمرد، یک کاسه گندم در دست، در میانه حیاط می ایستاد و انگار بخواهد ماکیان را دون بدهد می گفت: بیه بیه بیه. سپس مشت مشت، گندم ها را می پاشید روی زمین‌. باز می گفت: بیه بیه بیه
سپس تر، انگار بخواهد بگوید چرا این کار زنانه را به گردن گرفته، به زبان تورکی  می گفت: صغرا نچاقدی،من گره تویوخلاره بوغدا ورم. (همسرم صغرا ناخوش است. من باید به مرغ ها دون بدهم.)

همه اما می دانستند که نه مرغی هست و نه خروسی مانده. بدتر اینکه صغرا خانم  سال ها است که مرده!

و گاهی دیده می شد که بیل بر شانه, چکمه در پا، تند و تند به سمت کاریز می رود. کسی اگر می پرسید: کجا عمو حیدر؟ به زبان تورکی می گفت: بو گیجه سومز دی.گیدرم سو باشنه
(امشب نوبت آب ماست. میروم سر قنات). همه اما نیک می دانستند آن قنات سال هاست خشکیده و  جای آن باغ را ساختمان های مسکن مهر گرفته.

و نیز گاهی می دیدند که در کوچه ها راه می رود و انگار یک گله گوسفند به دنبالش روان باشد با چسپاندن لب ها به هم‌، صوتی ایجاد می کند از جنس: پپپوررر پپپورر پپپو‌ررر. سپس در مقام دلجویی به گوسفندان تشته لب و خسته پا می گفت:
بیلرم سوسز سیز. یتیشتیخ یتیشتیخ
(میدانم تشنه اید، رسیدیم رسیدیم)
و باز همه شهر می دانستند نه گوسفندی هست و نه آبشخوری که او گوسفندان تشنه را، رسیده  و نرسیده، آب بدهد.

اما کسی حریف حیدرعلی نمی شد که نمی شد. ناراحت می شد. خشم می گرفت و‌ حتی کار به ناسزا می کشید اگر کسی می خواست او را بفهماند که همه اینها در خیالات او است!

این بود که یک خروار گندم وسط حیاط تل انبار میشد، خوراک موش ها و گنجشک ها. یا حیدرعلی با بیلی بر دوش سر از آنسوی شهر در می آورد، سرگردان و راه گم کرده. شهر که چه عرض کنم! در واقع، روستای بزرگ دیروز شده بود شهر کوچک امروز، با خیابان و بلوار و چهارراه. همه پذیرفته بودند جز حیدرعلی.
از همین رو، خودروها نگه می داشتند و می ایستادند به گذرکردن گله گوسفندان او. راننده ها که همه آشنا بودند خوب می دانستند با رفتن حیدرعلی، کم کم خاطره روستایشان هم خواهد رفت. شکیبایی می کردند و سری تکان می دادند. نمی خواستند حیدرعلی از خواب خوش دهکده سرسبزش بیدار شود. چه بسا راننده ای داد میزد:
تلسمه عمو حیدر!
قوی قوینلارن کچشسینلر
ماشالله نقدا کوهدلر (عمو‌حیدر شتاب مکن! بگذار گوسفندانت بگذرند. ماشالله چقدر هم پروارشان کرده ای)

تنها کسی که می توانست او را از این کارها باز دارد، پسرش بود که در داستان دون دادن به مرغ ها و خروس می گفت: مامان پیش از خواب آنها را دون داد. یا در داستان آب دادن درختان باغ، می گفت: پدر! یادت رفته!؟ دیشب نوبت آب ما بود! باغ را آب دادیم دیگه. و نیز در داستان خیالی گوسفندان خسته و تشنه می گفت: پدر جان! مگه یادت رفته! گوسفندا رو چوپان برده به گرمسیر!

اینجوری بود که اعتماد پدر به کوچکترین پسرش او را از شر خیالات رها می کرد.
صد آه و درد که خوردینه ترین پسر حیدرعلی، نگهبان شهرک صنعتی شهر تازه ساخت بود و مجبور شد پدر را با خود به اتاقک کوچک خود در ورودی شهرک ببرد.
یک ماه نشده، یکروز، پیرمرد گم شد. دیده بودند که پیشاپیش یک گله گوسفند دارد به گرمسیر می رود.
هر چه گشتند، پیدا نشد که نشد. پسران او همه جا را گشتند. باغ های خشکیده، کوچه باغ های اسفالت شده و چشمه کاریزه کور شده. سر خاک صغرا، زیر پل ها. هیچ جا نبود.

سه هفته پس از ان، جنازه او را با یک چوبدستی، یک چراغ قوه و یک خورجین با پنج تا نان بیات در گرمسیر (کلاله) دیدند.

(از شهرک صنعتی شهر تا گرمسیر ۲۰۰ کیلومتر راه بود.)

#امیر_عظیمیان
#فراموشی
#داستان_کوتاه

@Papyruuss
16👏2😢1