صفحه‌هایی با طعم قهوه.
119 subscribers
16 photos
برای زندگی کردنِ کتاب ها.
@gozargah_listenbot یه جرعه حرف؟
Download Telegram
اگر هیچ‌کس قرار نبود قضاوتت کنه،
باز هم همین آدم بودی؟
FALL IS ON.
آقایان من، باور کنید، مطمئن باشید، به شما قول می‌دهم که گاهی در عمیق‌ترین مغاک‌های روح خود نیز باور نمی‌داریم رنج می‌بریم، زیرا ریشخند کردن همه‌ی این‌‌ها در زوایای روح پنهان شده است؛ اما رنج می‌بریم، مرتبا، منظما، و حقیقتا رنج می‌بریم.
_یادداشت‌های زیرزمینی، فئودور داستایوفسکی.
یادداشت‌های زیرزمینی | فئودور داستایوفسکی :

یادداشت‌های زیرزمینی دومین کتابی بود که از داستایوفسکی خوندم.
راستش واقعا توصیف کردن این کتاب آسون نیست، چون صرفا یک داستان نیست که بخونیم و بعد از تمام شدنش کنار بذاریم. این کتاب بیشتر شبیه وارد شدن به ذهن یک انسانه؛ ذهنی پر از فکرهای بی‌پایان، تناقض، خشم، ترس و تنهایی.
داستایوفسکی به جای اینکه فقط یک قصه تعریف کنه، سراغ چیزی عمیق‌تر می‌ره؛ سراغ خود انسان. سراغ بخش‌هایی از وجودمون که شاید همیشه سعی می‌کنیم پنهانشون کنیم؛ فکرهایی که هیچ‌وقت به زبون نمیاریم، غرورهایی که پشتشون زخم و ترسه، و لحظه‌هایی که خودمون، ناخواسته، جلوی آرامش و خوشبختی خودمون رو می‌گیریم.
مرد زیرزمینی یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌هایی بود که باهاش روبه‌رو شدم. شخصیتی که نمی‌شه به راحتی دوستش داشت یا ازش متنفر شد. گاهی از حرف‌ها و رفتارش ناراحت می‌شیم، گاهی دلمون براش می‌سوزه و گاهی فقط می‌مونیم و فکر می‌کنیم که چطور یک انسان می‌تونه این‌قدر با خودش در جنگ باشه.
یکی از چیزهایی که این کتاب رو خاص می‌کنه، صداقت تلخشه. داستایوفسکی سعی نمی‌کنه شخصیتش رو قهرمان نشون بده؛ بلکه انسانی واقعی رو به تصویر می‌کشه، با تمام ضعف‌ها، اشتباه‌ها، ترس‌ها و تاریکی‌هاش.
یادداشت‌های زیرزمینی درباره‌ی تنهایی، نیاز به دیده شدن، ترس از دوست داشته شدن و جنگ همیشگی آدم با خودشه.
شاید هنگام خوندن کتاب بارها از خودمون بپرسیم: چرا این آدم این‌طوری رفتار می‌کنه؟
اما کمی که بیشتر فکر می‌کنیم، می‌بینیم شاید بخشی از این تناقض‌ها رو در خودمون هم تجربه کرده باشیم.
بعد از بستن آخرین صفحه‌اش، تازه فکرهاش، جمله‌هاش و سوال‌هایی که توی ذهن آدم می‌ذاره شروع می‌شن و تا مدت‌ها همراه آدم می‌مونن.
داستایوفسکی در این کتاب تاریک‌ترین، پیچیده‌ترین و پنهان‌ترین بخش‌های وجود انسان رو روی کاغذ میاره.
در آخر این کتاب رو به کسایی پیشنهاد می‌کنم که دوست دارن بعد از تموم شدن یه کتاب، هنوز ذهنشون درگیرش بمونه؛کسایی که با شخصیت‌های پیچیده و خاکستری ارتباط می‌گیرن و از مواجه شدن با بخش‌های تاریک و متناقض انسان فرار نمی‌کنن.
هر صبح، پیش از آنکه نخستین نور سرد به آستانه اتاق برسد، تدارک این نمایش دیرپا آغاز می شود. او در برابر آینه می ایستد؛ آن‌ هم نه برای دیدار با خویشتن، که برای آرایش آن تندیسی که قرار است در تماشاخانه جهان، نقش انسان را بازی کند. لایه های نقاب، دقیق و وسواسی، بر چهره می نشینند؛ لبخندی که از پیش طراحی شده، نگاهی که باید اطمینان بخش باشد، و صدایی که لحنش را با هراس تایید دیگران کوک کرده است. این، یک جراحی روزانه است؛ بریدن بخش هایی از روح که در قاب جامعه نمی گنجد و گچ گرفتن تمام زوایای ناهمگون وجود.
تراژدی در اینجا نهفته است؛ وقتی این نقاب ها، با گذشت سال ها، چنان با پوست صورت یکی می شوند که دیگر مرزی برای تفکیک باقی نمی ماند. او در میان جمع، چنان در اجرای این من اجتماعی تبحر یافته که حتی خودش نیز فراموش کرده است در پس این حجم از گریم و ادا، چه موجودی نفس می کشید. گویی آن هسته اصیل، در پستوهای تاریک خویش، از فرط دیده نشدن و لمس نشدن، به خاموشی سپرده شده است.
دیگران، شیفته این طرح بی نقص اند؛ آنها مجذوب معماری نقاب اند، نه ساکن درون آن. هیچ کس نمی پرسد آن من واقعی کجا به تاریکی مطلق تبعید شده است. و او، در خلوت ترین لحظات شب، وقتی آخرین لایه های مصنوعی را از چهره می زداید، با وحشتی عمیق روبه رو می شود؛ حفره ای تهی. هیچ چیز در آن پشت باقی نمانده است. نقاب، جای صورت را گرفته و نمایش، به جای زندگی نشسته است. او اکنون، تندیسی‌ست بی روح، که تا ابد محکوم است به بازی کردن نقشی که هرگز آن را نپذیرفته بود.

از من.
زوال بشری | اوسامو دازای :

این اولین دیدار من با اوسامو دازای بود و چیزی که بیشتر از همه بعد از تمام کردن زوال بشری ذهنم رو درگیر کرد، مرزی بود که بین زندگی خود دازای و زندگی اوبا یوزو، شخصیت اصلی کتاب، کم کم محو میشه.
البته زوال بشری زندگی نامه دازای نیست و یوزو هم خود دازای نیست. اما دازای بخش هایی از تجربه های شخصی خودش رو وارد این داستان کرده؛ از روابط و بحران های شخصی گرفته تا اعتیاد و چندین اقدام به خودکشی. برای همین، بعضی قسمت های زندگی یوزو وقتی از زندگی واقعی نویسنده خبر داریم، معنای متفاوتی پیدا میکنن.
با این حال، برای من جذاب تر از پیدا کردن شباهت ها این بود که ببینم دازای چطور تجربه های خودش رو از زندگی جدا کرده و تبدیلشون کرده به یک شخصیت مستقل.
اوبا یوزو از آدم ها متنفر نیست؛ بیشتر از اینکه از آدم ها بدش بیاد، از آدم ها میترسه.
و این تفاوت خیلی مهمه.
اون نمیفهمه چطور بقیه اینقدر راحت با هم ارتباط برقرار میکنن. چیزهایی که برای بیشتر آدم ها کاملا بدیهی ان، برای یوزو تبدیل به سوال میشن. حتی چیزهایی به سادگی غذا خوردن براش از حالت عادی و روزمره خارج میشن.
انگار دیگران بدون اینکه کسی چیزی بهشون یاد داده باشه، قواعدی رو بلدن که یوزو هیچ وقت یاد نگرفته.
همین ناتوانی در فهمیدن آدم ها، کم کم ترسش از اون ها رو بیشتر میکنه.
و راهی که یوزو برای کنار اومدن با این ترس پیدا میکنه، دلقک بودن و نقش بازی کردنه.
دلقک بودن برای یوزو یک روش دفاعیه. وقتی دیگران میخندن، دیگه لازم نیست بفهمن واقعا چه چیزی درونشه. تا وقتی خودش رو آدمی بی خیال و خنده رو نشون بده، میتونه فاصله اش رو با بقیه حفظ کنه.
اما مشکل از جایی شروع میشه که این نقش، کم کم تبدیل میشه به تنها تصویری که از خودش داره.
زوال یوزو یک اتفاق ناگهانی نیست. اتفاق ها روی هم جمع میشن؛ ترس، انتخاب های اشتباه، وابستگی، فرار از مسئولیت و ناتوانی در ساختن رابطه ای واقعی با آدم ها. کم کم فاصله بین خودش و نقشی که بازی میکنه از بین میره.
و به نظرم دازای اینجا یوزو رو از یک آدم صرفا رنج کشیده جدا میکنه.او رنج میکشه، اما تصمیم هم میگیره؛ اشتباه میکنه و گاهی آدم های دیگه رو هم وارد آشفتگی خودش میکنه.
اما شاید همین تناقض، شخصیتش رو انسان تر میکنه.
ولی نگاه یوزو به خوشبختی و بدبختی... برای بیشتر آدم ها این دو کلمه تقریبا واضح به نظر میرسن؛ اما برای یوزو نه.
انگار آنقدر از قواعد معمول زندگی فاصله گرفته که دیگه نمیتونه به سادگی بگه چه چیزی خوشبختیه و چه چیزی بدبختی.
در واقع، هرچه بیشتر با نگاه یوزو به زندگی جلو میریم، بیشتر میبینیم که مسئله فقط خوشبخت یا بدبخت بودن نیست؛ مسئله اینه که اصلا چطور باید انسان بودن رو فهمید.
در تمام کتاب، یک سوال مدام برمیگرده : انسان چیست؟
انسان بودن یعنی بلد باشیم چطور بخندیم، غذا بخوریم، عاشق بشیم، کنار دیگران زندگی کنیم و وانمود کنیم همه این ها بدیهی ان؟ یا چیزی عمیق تر از همین نقش هایی که یاد گرفته ایم بازی کنیم؟
یوزو مدام دنبال جواب این سوال میگرده، اما هرچه بیشتر میگرده، بیشتر از چیزی که ما زندگی معمولی مینامیم فاصله میگیره.
و فکر میکنم زوال یوزو فرو ریختن تصویریه که از انسان بودن داشته.
به عنوان اولین کتابی که از اوسامو دازای خوندم، و با وجود تمام سنگینی و تلخی‌اش، واقعا دوستش داشتم و احتمالا آخرین کتابی نیست که از این نویسنده می‌خونم.
زندگی، اقیانوسی‌ست سیاه و کهن‌سال؛ که از روی تمام رنج‌های ما، با وقاحتی عریان و بی‌بدیل عبور می‌کند، بی‌آنکه حتی ثانیه‌ای، برای تماشای آخرین حبابی که از دهان غرق‌شدگانش بیرون می‌زند، متوقف شود. ما فقط غباری هستیم که در این تلاطم، به خود می‌پیچیم و او، در بی‌خیالی مطلق، همچنان پیش می‌رود. گویی هرگز نبوده‌ایم؛ گویی هرگز در میان این امواج، فریادی برای شنیده شدن نداشته‌ایم.
هزار خورشید تابان | خالد حسینی :

هزار خورشید تابان دومین کتابیه که از خالد حسینی می‌خونم. اولین کتابی که ازش خوندم بادبادک باز بود و فکر می‌کنم بعد از اون، دیگه نمی‌شد اسم خالد حسینی رو شنید و کنجکاو نشد که ببینیم کتاب‌های دیگه‌ش چه چیزی برای گفتن دارن.
اگر تا حالا ازش چیزی نخوندید، واقعا پیشنهاد می‌کنم یه جایی توی لیست خوندنتون براش جا بذارید. چون از اون نویسنده‌هاییه که شخصیت‌های کتاب‌هاش رو میاره وسط زندگی‌تون و کاری می‌کنه بعد از تموم شدن کتاب، هنوز داستان توی ذهنتون راه بره.
هزار خورشید تابان قصه‌ی مریم و لیلاست؛ دو زن از دو نسل متفاوت که زندگی‌شون در افغانستان، در سال‌هایی که جنگ و تغییرات سیاسی همه چیز رو زیر و رو کرده، به هم گره می‌خوره.
مریم از کودکی سهم زیادی از تلخی زندگی می‌بره و لیلا هم، با تمام تفاوتی که در شروع زندگی‌شون دارن، خیلی زود با واقعیتی روبه‌رو می‌شه که دیگه اجازه نمی‌ده زندگی رو اون طور که می‌خواسته ادامه بده. مسیر این دو نفر جایی به هم می‌رسه که شاید اگر شرایط جور دیگه‌ای بود، هیچ وقت قرار نبود همدیگه رو ببینن.
توی این کتاب آدم‌هایی بودن که جنگ، زندگی‌شون رو از شکل معمولش خارج کرده بود. آدم‌هایی که قرار بود درس بخونن، عاشق بشن، خانواده داشته باشن، برای آینده‌شون نقشه بکشن؛ ولی یه جایی، وسط تاریخ و جنگ و تصمیم‌هایی که خودشون نگرفته بودن، مجبور شدن فقط دوام بیارن.
بخش زیادی از کتاب به رنج زن‌هایی می‌پردازه که توی افغانستانِ سال‌های جنگ و تغییر حکومت‌ها، حتی حق انتخاب برای زندگی خودشون رو هم نداشتن. زن‌هایی که زیر سایه‌ی مردسالاری، خشونت و محدودیت‌های اجتماعی و سیاسی، برای ساده‌ترین حق‌هاشون هم باید می‌جنگیدن؛ از درس خوندن و آزادی گرفته تا حق تصمیم گرفتن برای زندگی خودشون. در دوران حکومت طالبان، این محدودیت‌ها شکل سخت‌تری به خودشون گرفتن و زندگی زن‌ها بیشتر از قبل تحت تأثیر قرار گرفت. انگار سهمشون از زندگی، تحمل کردن بود؛ حتی وقتی زندگی هیچ فرصتی برای انتخاب بهشون نمی‌داد. و تلخ‌تر از همه اینکه رنج مریم و لیلا، با تمام سنگینی‌ش، فقط گوشه‌ای از رنج زن‌های افغانستان بود.
کتاب بعضی جاها واقعا تلخه؛ اما چیزی که باعث شد فقط به چشم یه داستان غمگین نگاهش نکنم، آدم‌هاش بودن؛ آدم‌هایی که با وجود همه چیز، هنوز دوست داشتن، هنوز دل می‌بستن و هنوز برای چیزی که براشون مهم بود تلاش می‌کردن.
من این کتاب رو خیلی دوست داشتم. بیشترش رو توی زنگ تفریح و لابه‌لای وقت‌های آزادی که توی مدرسه داشتم خوندم؛ وسط شلوغی و سر و صدا، یه گوشه می‌نشستم و برمی‌گشتم به مریم و لیلا و دنیایی که هیچ شباهتی به دنیای اطرافم نداشت.
در کل، من واقعا پیشنهادش می‌کنم و به‌نظرم ارزش وقت گذاشتن داره!
آخرش چی؟ تا کِی قراره خودمون رو با آدمی که نیستیم مقایسه کنیم و از آدمی که هستیم، راضی نباشیم؟ تا کِی قراره هر رسیدنی، فقط شروع یه نرسیدن دیگه باشه؟ فکرش رو بکنید، یه روز به تمام چیزهایی که تمام عمرمون رو برای رسیدن بهشون گذاشتیم برسیم، اما دیگه یادمون نیاد اصلا چرا می‌خواستیمشون. تمام عمرمون رو صرف ساختن آدمی کرده باشیم که فکر می‌کردیم باید باشیم و درست وقتی بالاخره بهش رسیدیم، بفهمیم توی تمام این سال‌ها، اون‌قدر درگیر تبدیل شدن به کسی بودیم که از خودمون انتظار داشتیم باشیم، که یادمون رفت یه جایی وسط این همه تلاش، خودمون هم داشتیم زندگی می‌کردیم؛ یا شاید نه، فقط داشتیم از کنارِ زندگی‌مون می‌گذشتیم.