فکرها از پرسشها میآیند
«دارم فکر میکنم.»
هر وقت بیکار نشستیم یا به نقطهای خیره مینگریم، تصور میکنیم در حال فکر کردنیم؟
از نظر خودمان بله، اگر فکر نمیکنیم پس داریم چکار میکنیم؟ تفکر همین است دیگر.
از نگاه لیندا الدر و ریچارد پل، در
هنر پرسشگری، مولفههای تفکر یا ساختار کلی فکر موارد زیرند:
«هرگاه فکر میکنیم:
۱. هدف و مقصودی داریم.
فکر را نمیتوان درک کرد مگر هدف پسِ آن را فهمید.
۲. در چهارچوب دیدگاهی خاص.
تفکر درون دیدگاهی یا چهارچوبِسنجشی شکل میگیرد.
۳. بر مبنای برخی مفروضات.
پایهی تفکر مفروضات است.
۴. که هر یک استلزامات و پیامدهایی دارند.
تفکر مستلزم استخراج نتیجه و خلق معناست.
۵. از دادهها، واقعیات و مشاهدات استفاده میکنیم.
هر فکری برخی اطلاعات را پیشفرض میگیرد.
۶. تا استنتاج و قضاوت کنیم.
تفکر جهتدار است.
۷. بر مبنای مفاهیم و نظریهها.
لازمه تفکر استفاده از مفاهیم است.
۸. پرسشی را پاسخ دهیم یا مشکلی را حل کنیم.
فکر را با فهمیدن پرسشی که آن را برانگیخته، می توان فهمید.»
وقتی از پرسش به پرسشی تازه و بنیادین برسیم، یعنی تفکر صورت گرفته است.
پاسخ شما چیست، چه زمانهایی فکر میکنیم؟
تفکر از جمله مفاهیمیست که بدیهی انگاشته میشود اما چنین فرضی درست نیست.
تفکر فرآیندی پیچیده و نوعی صدای درونی قدرتمند و از روی تعقل است.
پروانه اسدزاده
#پرسشگری
«دارم فکر میکنم.»
هر وقت بیکار نشستیم یا به نقطهای خیره مینگریم، تصور میکنیم در حال فکر کردنیم؟
از نظر خودمان بله، اگر فکر نمیکنیم پس داریم چکار میکنیم؟ تفکر همین است دیگر.
از نگاه لیندا الدر و ریچارد پل، در
هنر پرسشگری، مولفههای تفکر یا ساختار کلی فکر موارد زیرند:
«هرگاه فکر میکنیم:
۱. هدف و مقصودی داریم.
فکر را نمیتوان درک کرد مگر هدف پسِ آن را فهمید.
۲. در چهارچوب دیدگاهی خاص.
تفکر درون دیدگاهی یا چهارچوبِسنجشی شکل میگیرد.
۳. بر مبنای برخی مفروضات.
پایهی تفکر مفروضات است.
۴. که هر یک استلزامات و پیامدهایی دارند.
تفکر مستلزم استخراج نتیجه و خلق معناست.
۵. از دادهها، واقعیات و مشاهدات استفاده میکنیم.
هر فکری برخی اطلاعات را پیشفرض میگیرد.
۶. تا استنتاج و قضاوت کنیم.
تفکر جهتدار است.
۷. بر مبنای مفاهیم و نظریهها.
لازمه تفکر استفاده از مفاهیم است.
۸. پرسشی را پاسخ دهیم یا مشکلی را حل کنیم.
فکر را با فهمیدن پرسشی که آن را برانگیخته، می توان فهمید.»
وقتی از پرسش به پرسشی تازه و بنیادین برسیم، یعنی تفکر صورت گرفته است.
پاسخ شما چیست، چه زمانهایی فکر میکنیم؟
تفکر از جمله مفاهیمیست که بدیهی انگاشته میشود اما چنین فرضی درست نیست.
تفکر فرآیندی پیچیده و نوعی صدای درونی قدرتمند و از روی تعقل است.
پروانه اسدزاده
#پرسشگری
❤2💘1
قصهی نیمهکاره را اسببالدار به رسانهها رساند
میگویند:
«هر کتابِ خوب جملهای درخشان است که تا پایان گسترش پیدا کرده است.»
به جملهی آغازین کتابی که دوست دارم نگاه میکنم.
سورةالغُراب، محمود مسعودی:
«من کلاغم، و فقط من ماندهام.» جملهی آغازین را ادامه میدهد، میشود شاهکاری که میتوان برای تمام عمر به آن برگشت و بارها خاندش.
اما جمله چیست؟
خسرو فرشیدور میگوید:
«جمله سخنیست که دارای درنگی پایانی و معنایی کامل باشد.»
اما شاید جمله مبهم باشد و برای معنای کامل به جملههای بعد نیاز داشته باشد.
مثلن:
«اسبها در خواب شاعران را سواری میدهند۱»، معنای کامل دارد؟
اگر معنای کامل ندارد یعنی جمله نیست؟
«بالهایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت۲» این چطور؟ معنای کامل دارد؟
شعر قواعد جمله را به هم میریزد. پس نمیتوان برای هر جمله یک معنای واحد و جامع در نظر گرفت. جملههای بعد گاهی معنای جملهی قبل را تکمیل میکند.
گیتا گرگانی میگوید:
«دارم مینویسم. نمیدانم داستان بلند است یا رمان. خبر ندارم مرا با خودش تا کجا میبرد، نوشتنش چند سال طول میکشد، اصلن تمام میشود یا ناتمام میماند. فقط میدانم با قصهای همراه شدهام و با آن تا هرجا خاست میروم. نوشتن مثل عشق است، با آن میروی، هر چند نمیدانی به کجا.»
زیبا نیست؟ نوشتن، همراه شدن و رفتن. بدور از تصمیم به چه نوشتن و کجا رفتن. همراه شدن با عشق اهمیت دارد. یعنی اعتماد کامل به آن داشتن و رفتن. خود را به نوشتن سپردن حتا بدون شناخت مقصد.
اگر بخاهیم قصه یا سناریویی بنویسیم، جملهی آغازین شما چیست؟
قصهی نیمهکاره را اسببالدار به رسانهها رساند.
یا
نامهای که در دستان باد به پنجره خورد، از پنجاه سال بعد میآید.
۱ و ۲، عنوان دفتر شعرند از واهه آرمن
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
میگویند:
«هر کتابِ خوب جملهای درخشان است که تا پایان گسترش پیدا کرده است.»
به جملهی آغازین کتابی که دوست دارم نگاه میکنم.
سورةالغُراب، محمود مسعودی:
«من کلاغم، و فقط من ماندهام.» جملهی آغازین را ادامه میدهد، میشود شاهکاری که میتوان برای تمام عمر به آن برگشت و بارها خاندش.
اما جمله چیست؟
خسرو فرشیدور میگوید:
«جمله سخنیست که دارای درنگی پایانی و معنایی کامل باشد.»
اما شاید جمله مبهم باشد و برای معنای کامل به جملههای بعد نیاز داشته باشد.
مثلن:
«اسبها در خواب شاعران را سواری میدهند۱»، معنای کامل دارد؟
اگر معنای کامل ندارد یعنی جمله نیست؟
«بالهایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت۲» این چطور؟ معنای کامل دارد؟
شعر قواعد جمله را به هم میریزد. پس نمیتوان برای هر جمله یک معنای واحد و جامع در نظر گرفت. جملههای بعد گاهی معنای جملهی قبل را تکمیل میکند.
گیتا گرگانی میگوید:
«دارم مینویسم. نمیدانم داستان بلند است یا رمان. خبر ندارم مرا با خودش تا کجا میبرد، نوشتنش چند سال طول میکشد، اصلن تمام میشود یا ناتمام میماند. فقط میدانم با قصهای همراه شدهام و با آن تا هرجا خاست میروم. نوشتن مثل عشق است، با آن میروی، هر چند نمیدانی به کجا.»
زیبا نیست؟ نوشتن، همراه شدن و رفتن. بدور از تصمیم به چه نوشتن و کجا رفتن. همراه شدن با عشق اهمیت دارد. یعنی اعتماد کامل به آن داشتن و رفتن. خود را به نوشتن سپردن حتا بدون شناخت مقصد.
اگر بخاهیم قصه یا سناریویی بنویسیم، جملهی آغازین شما چیست؟
قصهی نیمهکاره را اسببالدار به رسانهها رساند.
یا
نامهای که در دستان باد به پنجره خورد، از پنجاه سال بعد میآید.
۱ و ۲، عنوان دفتر شعرند از واهه آرمن
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
❤4
عکسهای هنری رضا
هفت پله پایین میرویم. صاحبخانه سوئیت را نشانمان میدهد. هشتاد نود متر میشود. هال، آشپزخانه، سرویس و اتاق خاب. اما تمیز نیست. تنها خوبیاش مستقل بودن است. راه ورود و خروجمان جداست.
چون صیغهنامه نداریم نمیتوانیم هتل برویم. اما هتل اتاقهایش نزدیک هم است، نمیشود سروصدا کرد. اینجا آزادیم. فقط اگر تمیز میکردند و تحویل میدادند، ایدهآل بود.
آقای انوشیروان میگوید:
«مسافر قبلی خانه را دیر تحویل داد.»
(پشت گوشمان مخملیست؟)
در قوانین جاباما نوشتند: «ساعت دوازده تحویل سوئیت.»
کلید را میدهد و میرود. چمدان و کوله را خالی میکنیم. ملافه روی تخت میکشیم.
لباس عوض میکنیم. رضا کتری روی اجاق میگذارد. روی تخت دراز میکشم. تا حرکت میکنم فنرها جیرجیر صدا میکنند. رضا با خنده میآید کنارم میخابد. کمی استراحت میکنیم.
اسنپ میگیریم به مقصد سیوسه پل.
کاش زمان جاری بودن زایندهرود میآمدیم اصفهان.
زیر پل، خاک ترکدار و شبیه کویر است. دریغ و درد از این همه ویرانی. ارومیه خشک، زایندهرود خشک.
مردم با زایندهرود زندگی میکردند. هر شب روی پلخواجو و سیوسه پل جمع میشدند. تفریح میکردند. شام میخوردند. سرزنده بودند. کشاورزان کِشت میکردند. حالا چی؟ کشاورزان بدون زراعت و محصولند.
لعنت بر مسببان این اوضاع.
حین پیادهروی روی پل عکس میاندازیم. رضا از عکسها ایراد میگیرد. میگوید: «دستت را پایین بگیر، بنشین، کج شو، راست شو.»
خستهام، هوا سرد است و دوست ندارم دستکش درآورم، دقت میکنم خوب شود اما نمیشود.
رضا میگوید: «بیحوصله میاندازی، فقط میخاهی از سر باز کنی.»
مثل او پر حوصله نیستم اما شبِ سردیست دوربین هم غیرِحرفهای، عکسها تاریک میافتد.
عکسهایی که از من انداخته را نشان میدهد. میگوید عکسِهنری گرفته. میگویم سوژهات قشنگ است.
زیر پل، معماری زیبای سیوسه پل را تماشا میکنیم. از جلوی چند مغازه میگذریم. پشت ویترین چادرنماز گلداری میبینم، طرح چادرنمازی که مادر سالها قبل از تبریز برایم خریده بود. دست میکشم، نرم و لطیف است. یک قواره برای محبوبه میخرم. همیشه با مهربانی جای مادر را برایم پُر میکند.
چه شبِجمعهی سرد و ساکتی. خیابانها برعکس تهران و کرج خلوت است. تا پلِخواجو پیاده میرویم. رودخانه که از زیرش عبور نمیکند، مفلوک به نظر میآید. بخشی از شکوه پل به آب بستگی دارد. چه زمان به شبهای باشکوه باز میگردد؟
ساعت نه میرسیم خانه. شام از ساندویچهای ظهر میخوریم. رضا از گوگل کمک میگیریم. مکانهای دیدنی اصفهان را پیدا میکنیم. ساعات بازدید را در دفتر یادداشت میکنیم.
شب زود میخابیم اما من ساعت پنج بیدار میشوم و دیر خابم میبرد.
پایان بخش سوم
پروانه اسدزاده
#مسافرنامه
هفت پله پایین میرویم. صاحبخانه سوئیت را نشانمان میدهد. هشتاد نود متر میشود. هال، آشپزخانه، سرویس و اتاق خاب. اما تمیز نیست. تنها خوبیاش مستقل بودن است. راه ورود و خروجمان جداست.
چون صیغهنامه نداریم نمیتوانیم هتل برویم. اما هتل اتاقهایش نزدیک هم است، نمیشود سروصدا کرد. اینجا آزادیم. فقط اگر تمیز میکردند و تحویل میدادند، ایدهآل بود.
آقای انوشیروان میگوید:
«مسافر قبلی خانه را دیر تحویل داد.»
(پشت گوشمان مخملیست؟)
در قوانین جاباما نوشتند: «ساعت دوازده تحویل سوئیت.»
کلید را میدهد و میرود. چمدان و کوله را خالی میکنیم. ملافه روی تخت میکشیم.
لباس عوض میکنیم. رضا کتری روی اجاق میگذارد. روی تخت دراز میکشم. تا حرکت میکنم فنرها جیرجیر صدا میکنند. رضا با خنده میآید کنارم میخابد. کمی استراحت میکنیم.
اسنپ میگیریم به مقصد سیوسه پل.
کاش زمان جاری بودن زایندهرود میآمدیم اصفهان.
زیر پل، خاک ترکدار و شبیه کویر است. دریغ و درد از این همه ویرانی. ارومیه خشک، زایندهرود خشک.
مردم با زایندهرود زندگی میکردند. هر شب روی پلخواجو و سیوسه پل جمع میشدند. تفریح میکردند. شام میخوردند. سرزنده بودند. کشاورزان کِشت میکردند. حالا چی؟ کشاورزان بدون زراعت و محصولند.
لعنت بر مسببان این اوضاع.
حین پیادهروی روی پل عکس میاندازیم. رضا از عکسها ایراد میگیرد. میگوید: «دستت را پایین بگیر، بنشین، کج شو، راست شو.»
خستهام، هوا سرد است و دوست ندارم دستکش درآورم، دقت میکنم خوب شود اما نمیشود.
رضا میگوید: «بیحوصله میاندازی، فقط میخاهی از سر باز کنی.»
مثل او پر حوصله نیستم اما شبِ سردیست دوربین هم غیرِحرفهای، عکسها تاریک میافتد.
عکسهایی که از من انداخته را نشان میدهد. میگوید عکسِهنری گرفته. میگویم سوژهات قشنگ است.
زیر پل، معماری زیبای سیوسه پل را تماشا میکنیم. از جلوی چند مغازه میگذریم. پشت ویترین چادرنماز گلداری میبینم، طرح چادرنمازی که مادر سالها قبل از تبریز برایم خریده بود. دست میکشم، نرم و لطیف است. یک قواره برای محبوبه میخرم. همیشه با مهربانی جای مادر را برایم پُر میکند.
چه شبِجمعهی سرد و ساکتی. خیابانها برعکس تهران و کرج خلوت است. تا پلِخواجو پیاده میرویم. رودخانه که از زیرش عبور نمیکند، مفلوک به نظر میآید. بخشی از شکوه پل به آب بستگی دارد. چه زمان به شبهای باشکوه باز میگردد؟
ساعت نه میرسیم خانه. شام از ساندویچهای ظهر میخوریم. رضا از گوگل کمک میگیریم. مکانهای دیدنی اصفهان را پیدا میکنیم. ساعات بازدید را در دفتر یادداشت میکنیم.
شب زود میخابیم اما من ساعت پنج بیدار میشوم و دیر خابم میبرد.
پایان بخش سوم
پروانه اسدزاده
#مسافرنامه
❤4👍1
غرقهگی در حکمت
چیزهایی خاندهاید که زیرش خط کشیدید، دوباره آنها را خاندهاید؟
آیا به دفترچههای یادداشتتان برمیگردید و به نکاتی که نوشتهاید فکر میکنید؟
درنگیدن، آموختهاید یا فقط میخانید و میگذرید؟
امروز کتابی که سالها قبل خاندهاید را بردارید. به سطرهایی که زیرشان علامت زدید دقت کنید. آیا هنوز آن مطالب برایتان اهمیت دارد؟
ژرفگون به جملهها بنگرید. کتاب ضیافت افلاطون را برداشتم. سطوری که علامت زدم را مینگرم.
آگاتون میگوید:
«سقراط بیا اینجا و در کنار من بنشین، شاید که من بر اثر مجاورت با تو از آن خلسهی خوبی که حاصل کرده و به ارمغان آوردهیی بهرمند گردم.»
سقراط در جواب آگاتون میگوید:
«چه خوب بود اگر حکمت همانند آب میبود که چون از یک ظرف لبریز گردد بتواند به ظرف خالی دیگری ریخته شود تا هر دو به اندازه یکدیگر از هم بهرهمند شوند.
در این صورت من خود را به تاثیر مجالست با تو، از نیکبختترین خلایق میشمردم، زیرا تو با لبریزی علم و حکمت خودت ظرف خالی مرا سرشار میساختی، چه حکمت من چیزی پیچیده، مبهم، نامفهوم و به خیال نزدیکتر از حقیقت است. ولی حکمت تو دارای تابشی فروزنده و پاینده است.»
سقراط عادت داشت گاهگاهی به خلوتگاهی پناه ببرد و به تفکر پردازد. در آن حالات اگر کسی صدایش میکرد متوجه نمیشد. او غرقهگی در حکمت را تجربه میکرد.
غرقهگی در نوشتن را تجربه کردم. آیا میتوانم دقایقی بدون پرش افکار، غرق تفکر شوم؟
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
چیزهایی خاندهاید که زیرش خط کشیدید، دوباره آنها را خاندهاید؟
آیا به دفترچههای یادداشتتان برمیگردید و به نکاتی که نوشتهاید فکر میکنید؟
درنگیدن، آموختهاید یا فقط میخانید و میگذرید؟
امروز کتابی که سالها قبل خاندهاید را بردارید. به سطرهایی که زیرشان علامت زدید دقت کنید. آیا هنوز آن مطالب برایتان اهمیت دارد؟
ژرفگون به جملهها بنگرید. کتاب ضیافت افلاطون را برداشتم. سطوری که علامت زدم را مینگرم.
آگاتون میگوید:
«سقراط بیا اینجا و در کنار من بنشین، شاید که من بر اثر مجاورت با تو از آن خلسهی خوبی که حاصل کرده و به ارمغان آوردهیی بهرمند گردم.»
سقراط در جواب آگاتون میگوید:
«چه خوب بود اگر حکمت همانند آب میبود که چون از یک ظرف لبریز گردد بتواند به ظرف خالی دیگری ریخته شود تا هر دو به اندازه یکدیگر از هم بهرهمند شوند.
در این صورت من خود را به تاثیر مجالست با تو، از نیکبختترین خلایق میشمردم، زیرا تو با لبریزی علم و حکمت خودت ظرف خالی مرا سرشار میساختی، چه حکمت من چیزی پیچیده، مبهم، نامفهوم و به خیال نزدیکتر از حقیقت است. ولی حکمت تو دارای تابشی فروزنده و پاینده است.»
سقراط عادت داشت گاهگاهی به خلوتگاهی پناه ببرد و به تفکر پردازد. در آن حالات اگر کسی صدایش میکرد متوجه نمیشد. او غرقهگی در حکمت را تجربه میکرد.
غرقهگی در نوشتن را تجربه کردم. آیا میتوانم دقایقی بدون پرش افکار، غرق تفکر شوم؟
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
❤5💘1
بازگشت به تنظیمات کارخانه
صبح در کانال همزبانها چرخیدم. هر کدام در زمینهای خلاقانه مینویسند.
الهه جان از «پُشتی باش تا پُشتت باشم» و پشت زبانم زبانی نشسته،
لادن جان «از نقاشی» و چیستی نقاشیهایی که میکشد،
سعید سیفی «از آن سوی دیوار چیست» و تخیل،
سارا جان کاریکلماتور «شعر درنگگاه خیال است» و
فائزه جان از «چه کاری کار است و چه کاری استراحت» نوشتند.
لذت میبرم از اینهمه تنوع و خلاقیت.
بعد از خاندن یاداشتها، حس میکنم خلاق نیستم. این حس باعث خودسرزنشگری نشود؟ نه، سبب میشود بیشتر تلاش کنم. نوشتههایم را با قبلترها مقایسه میکنم.
الهه جان و استاد کلانتری گفتند از قبل بهتر مینویسم، پس رو به رشدم.
از انشانویسی و حکم و شعار فاصله گرفتم. چرتوپرت کمتر مینویسم. شاید گاهی سر موضوعی ناراحت باشم و برگردم به تنظیمات کارخانه، اما معمولن با درنگ مینویسم و بدور از تعصب.
دیروز مثل امروز برق خانه الهه جان قطع بود. شیما جان نیم ساعت از «استراحت چیست» صحبت کرد. نکات مهمی در مورد نیاز به استراحت گفت.
برق ما هم دیروز پنج ساعت و نیم قطع بود. هر چه به ۱۲۱ زنگ میزدم اشغال بود. تا دو ساعت عادی بود، کتاب خاندم و ویس جلسه الهه جان در نویسندهساز را شنیدم. چند دقیقه آزادپُرسی کردم.
بعد از سه ساعت و نیم قطعی، عصبی شدم. رضا زنگ زد نمیتوانستم حرف بزنم. گفتم دلم میخاهد یکی را کتک بزنم.
از زمستان گذشته و رخداد هجدهم و نوزدهم دیماه، بسیار محزونم. تحمل بعضی سختیها را ندارم. از گرما در رنج نبودم اما از اینکه مثل آدم جواب نمیدهند تا بدانیم چرا قطعی انقدر طولانی شده، عصبی بودم.
از اوضاع تخماتیک این روزها و سالها خستهایم، به معنای واقعی خسته. بسمان است. چرا انقدر آزارمان میدهید لعنتیها؟
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
صبح در کانال همزبانها چرخیدم. هر کدام در زمینهای خلاقانه مینویسند.
الهه جان از «پُشتی باش تا پُشتت باشم» و پشت زبانم زبانی نشسته،
لادن جان «از نقاشی» و چیستی نقاشیهایی که میکشد،
سعید سیفی «از آن سوی دیوار چیست» و تخیل،
سارا جان کاریکلماتور «شعر درنگگاه خیال است» و
فائزه جان از «چه کاری کار است و چه کاری استراحت» نوشتند.
لذت میبرم از اینهمه تنوع و خلاقیت.
بعد از خاندن یاداشتها، حس میکنم خلاق نیستم. این حس باعث خودسرزنشگری نشود؟ نه، سبب میشود بیشتر تلاش کنم. نوشتههایم را با قبلترها مقایسه میکنم.
الهه جان و استاد کلانتری گفتند از قبل بهتر مینویسم، پس رو به رشدم.
از انشانویسی و حکم و شعار فاصله گرفتم. چرتوپرت کمتر مینویسم. شاید گاهی سر موضوعی ناراحت باشم و برگردم به تنظیمات کارخانه، اما معمولن با درنگ مینویسم و بدور از تعصب.
دیروز مثل امروز برق خانه الهه جان قطع بود. شیما جان نیم ساعت از «استراحت چیست» صحبت کرد. نکات مهمی در مورد نیاز به استراحت گفت.
برق ما هم دیروز پنج ساعت و نیم قطع بود. هر چه به ۱۲۱ زنگ میزدم اشغال بود. تا دو ساعت عادی بود، کتاب خاندم و ویس جلسه الهه جان در نویسندهساز را شنیدم. چند دقیقه آزادپُرسی کردم.
بعد از سه ساعت و نیم قطعی، عصبی شدم. رضا زنگ زد نمیتوانستم حرف بزنم. گفتم دلم میخاهد یکی را کتک بزنم.
از زمستان گذشته و رخداد هجدهم و نوزدهم دیماه، بسیار محزونم. تحمل بعضی سختیها را ندارم. از گرما در رنج نبودم اما از اینکه مثل آدم جواب نمیدهند تا بدانیم چرا قطعی انقدر طولانی شده، عصبی بودم.
از اوضاع تخماتیک این روزها و سالها خستهایم، به معنای واقعی خسته. بسمان است. چرا انقدر آزارمان میدهید لعنتیها؟
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
❤5
نوشتن معناآفرین است
«اگر ترس زائیدهی ناآگاهی به چیزهایی است که در اطرافمان میگذرد، باید بگویم «نوشتن» تنها چتری است که زیر آن احساس ایمنی میکنم. چتری که زیر آن واقعیتها خودشان را برهنه میکنند.»
رضا قاسمی، چرا مینویسم
من چرا مینویسم؟ هدف و مقصودم چیست؟ برای برهنه شدن واقعیت؟ برای اینکه با نوشتن میتوانم حقیقت را کشف کنم؟
چون نوشتن درمانگر است.
چون با نوشتن تفکر نقادانه میآموزم.
چون نوشتن خودشناسیست.
چون مشتاق خودروایتگری هستم.
چون نوشتن پویایی ذهن است.
چون آگاهی را برآمده از نوشتن میدانم.
چون با نوشتن معنا میآفرینم.
چون مسیرم با نوشتن روشن میشود.
چون دنیای نوشتن رنگینکلام است.
چون نوشتن مرا به کشف میرساند.
چون نوشتن دغدغههای ذهنی را عینی میکند.
یا چون به گفتهی مارگریت دوراس،
«نوشتن تمرین زندگیست.»
دوست دارم از خودِ نوشتن بنویسم چون حالم بهتر میشود. با قلم به دست گرفتن، ذهنم شفاف میشود.
تندتند آزادنویسی میکنم. در آن دقایق زمان کایروسی (ادراکی) و زمان کرونوسی (قراردادی) به هم نزدیک میشوند. گفتگوی درونی دارم، ایدههایی برای پست به ذهنم میآید، آزادپرسی هم میکنم. از چه؟ هر چه آزارم میدهد. ملال میگریزد چون نوشتن معناآفرین است.
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
«اگر ترس زائیدهی ناآگاهی به چیزهایی است که در اطرافمان میگذرد، باید بگویم «نوشتن» تنها چتری است که زیر آن احساس ایمنی میکنم. چتری که زیر آن واقعیتها خودشان را برهنه میکنند.»
رضا قاسمی، چرا مینویسم
من چرا مینویسم؟ هدف و مقصودم چیست؟ برای برهنه شدن واقعیت؟ برای اینکه با نوشتن میتوانم حقیقت را کشف کنم؟
چون نوشتن درمانگر است.
چون با نوشتن تفکر نقادانه میآموزم.
چون نوشتن خودشناسیست.
چون مشتاق خودروایتگری هستم.
چون نوشتن پویایی ذهن است.
چون آگاهی را برآمده از نوشتن میدانم.
چون با نوشتن معنا میآفرینم.
چون مسیرم با نوشتن روشن میشود.
چون دنیای نوشتن رنگینکلام است.
چون نوشتن مرا به کشف میرساند.
چون نوشتن دغدغههای ذهنی را عینی میکند.
یا چون به گفتهی مارگریت دوراس،
«نوشتن تمرین زندگیست.»
دوست دارم از خودِ نوشتن بنویسم چون حالم بهتر میشود. با قلم به دست گرفتن، ذهنم شفاف میشود.
تندتند آزادنویسی میکنم. در آن دقایق زمان کایروسی (ادراکی) و زمان کرونوسی (قراردادی) به هم نزدیک میشوند. گفتگوی درونی دارم، ایدههایی برای پست به ذهنم میآید، آزادپرسی هم میکنم. از چه؟ هر چه آزارم میدهد. ملال میگریزد چون نوشتن معناآفرین است.
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
❤4💘1
زندگی مجردی، زیستنی دگرگونه
زنِ پیر همسایه که شوهرش سوپرمارکت دارد، به سختی چند کیسه طالبی و خیار را میآورد. کیسهها را از دستش گرفتم، تا خانهاش رساندم.
در مسیر احوال شوهرش را پرسیدم. مدتی است مغازه را اجاره دادند. گفت: «نشسته خانه با من دعوا میکند.»
یک طرف صورتش را نشان داد، سرخ بود. گفت: «با مُشت زده صورتم.»
ناراحت شدم. پرسیدم: چرا در این سنوسال اجازه میدهید رویتان دست بلند کند؟ زن سری تکان داد. با لحنی غمگین گفت: «چکار کنم.»
در راه بازار مدام فکر میکردم چرا؟
یعنی نمیتواند از خود دفاع کند؟
چرا بعضی مردها حتا وقتی لبِگورند دست روی زنشان بلند میکنند؟
چه نظامی به او چنین اجازهای میدهد؟
چرا زن به او چنین اجازهای میدهد؟
چطور توانسته امروز برای مردی که از او کتک خورده برود خرید کند؟
چرا حداقل با بیمحلی تلافی نمیکند؟
چرا زنان قدیمی با هر اخلاق بدِ مردها میسازند؟
چرا مثل آدم با هم حرف نمیزنند؟
چه خوب ازدواج نکردم. برعکس خاهرها که همه زیر هفدهسالگی رفتند به خانهی شوهر، من نشستم خانهی پدر، با ارادهی خودم، بدون اجبار به پدر و مادرم خدمت کردم. البته دوست داشتم خانهی مجردی داشته باشم اما شرایطش کمی دیر فراهم شد.
«فراتر از آنچه به ما دیکته شود، آیا ما نوع دیگری میتوانیم زندگی کنیم؟»
هانا آرنت
ازدواج نکردن، نوع دیگر زیستن است از آنچه خانواده به ما دیکته کرده بود.
دیپلم _ ازدواج.
سربازی _ ازدواج.
دانشگاه _ ازدواج.
شغل _ ازدواج.
خانوادههای سنتی تمام راههایشان به رُم، نه، به ازدواج ختم میشد. حالا دوران آن خانوادهها گذشته، جوانها خودشان تصمیم میگیرند ازدواج کنند یا نه.
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
زنِ پیر همسایه که شوهرش سوپرمارکت دارد، به سختی چند کیسه طالبی و خیار را میآورد. کیسهها را از دستش گرفتم، تا خانهاش رساندم.
در مسیر احوال شوهرش را پرسیدم. مدتی است مغازه را اجاره دادند. گفت: «نشسته خانه با من دعوا میکند.»
یک طرف صورتش را نشان داد، سرخ بود. گفت: «با مُشت زده صورتم.»
ناراحت شدم. پرسیدم: چرا در این سنوسال اجازه میدهید رویتان دست بلند کند؟ زن سری تکان داد. با لحنی غمگین گفت: «چکار کنم.»
در راه بازار مدام فکر میکردم چرا؟
یعنی نمیتواند از خود دفاع کند؟
چرا بعضی مردها حتا وقتی لبِگورند دست روی زنشان بلند میکنند؟
چه نظامی به او چنین اجازهای میدهد؟
چرا زن به او چنین اجازهای میدهد؟
چطور توانسته امروز برای مردی که از او کتک خورده برود خرید کند؟
چرا حداقل با بیمحلی تلافی نمیکند؟
چرا زنان قدیمی با هر اخلاق بدِ مردها میسازند؟
چرا مثل آدم با هم حرف نمیزنند؟
چه خوب ازدواج نکردم. برعکس خاهرها که همه زیر هفدهسالگی رفتند به خانهی شوهر، من نشستم خانهی پدر، با ارادهی خودم، بدون اجبار به پدر و مادرم خدمت کردم. البته دوست داشتم خانهی مجردی داشته باشم اما شرایطش کمی دیر فراهم شد.
«فراتر از آنچه به ما دیکته شود، آیا ما نوع دیگری میتوانیم زندگی کنیم؟»
هانا آرنت
ازدواج نکردن، نوع دیگر زیستن است از آنچه خانواده به ما دیکته کرده بود.
دیپلم _ ازدواج.
سربازی _ ازدواج.
دانشگاه _ ازدواج.
شغل _ ازدواج.
خانوادههای سنتی تمام راههایشان به رُم، نه، به ازدواج ختم میشد. حالا دوران آن خانوادهها گذشته، جوانها خودشان تصمیم میگیرند ازدواج کنند یا نه.
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
❤5👍2🕊1
Forwarded from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
فرهنگوارهی_فارسی_خلاق_شاهین_کلانتری.pdf
1.9 MB
گسترش دایرهی واژگان و افزایش سلیقهی کلامی
@shahinkalantari
ShahinKalantari.com
MadreseNevisandegi.com
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🏆1
جمع خانوادگی در رودخانهی طالقان
امروز برای سالواژهات، «زبان»، گامی برداشتی؟
مقالهی «زبان چیست» ابولحسن نجفی را که در وبیکار سرزبان، الههجان برایمان خاند و شکافت، مرور کردم.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نه.
پیادهروی، آزادنویسی، مطالعه، نوشیدن آب کافی، گفتگو، حضور در وبینارها، یوگا، استراحت فعال. شکرگذاری.
امروز در نویسندهساز و سرزبان حاضر بودی؟ چه آموختی؟
در نویسندهساز، از قیاس دو نسخه از داستان «بچهها بازی نمیکنند» از «جعفر مدرس صادقی» آموختم میتوانیم در ویرایش دگرنویسی کنیم و به شیوهای متفاوت داستان را بازنویسی کنیم.
در «سرزبان» الههجان مرور جامعی کرد بر موضوع واقعیت و کلمهی سومی برای درک واقعیت مستقل اضافه کرد. «موجود، وجود و تشخیص لایهها»
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
به فکر سلامت ذهن و روانم باشم، خود را درگیر حواشی و مشکلات دیگران نکنم. مثل گاوبازهای زیرک اسپانیا، در برابر گاوهای اطرافم، جاخالی بدهم.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب تازهی استاد کلانتری«فرهنگواره فارسی خلاق» را خاندم. از برخی کلمهها جمله نوشتم.
«سخنگاه، گاه، پوچگاهی آزارنده میگردد.»
«هنر پرسشگری سقراطی» و ادامهی مطالعهی داستان «سنگصبور».
امروز رفتی پیادهروی؟
ساعت هشتونیم صبح، تندتند گام برمیداشتم. دمای هوا بالاست. عرق از صورت و بدنم جاریست.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
خربزهی خنک. مزهاش زیر زبان بازی میکرد.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
جنگ و اخبار مربوط به آن.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دربارهی تغییر اساسی، اتمام اوضاع کنونی، رونق گرفتن اقتصاد و به سامان شدن روزگار مردم.
امروز با کی تماس گرفتی؟
تازگی از تماس فراریام. فقط با چند نفر دوست دارم مکالمه کنم. تنها تماس امروزم با رضا بود.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
«حقیقت» برایم اصلِموضوعه است و بعضی روزها بیشتر درگیر «حقیقت» و «چیستی» آن میشوم. از ابهام، دروغگویی و ندانستن عذاب میکشم.
امروز دربارهی جستارنویسی چه ایدهای یافتی؟
در مورد واقعیتِمستقل، واقعیت نسبی و واقعیت خودساخته، میخاهم جستار بنویسم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
تابستان، رودخانهی طالقان، مینیبوس آقامحمود، یک روز سرشار از آببازی، خنده و بیخیالی در کنار خانواده، حضور پدر، مادر، خاهرها و برادرها.
فیلم چی دیدی؟
فیلم «۶۵». ماموریت یک سفینهی فضایی با برخورد شهابسنگ مختل میشود. فقط خلبان سفینه و دختربچهای زنده میمانند. سفینه سقوط میکند روی زمین اما به شصتو پنج میلیون سال قبل که عصر دایناسورهاست.
تازگی مستند تاریخ جهان را دیدم. برخورد شهابسنگ سبب انقراض دایناسورها میشود. طی میلیونها سال، زمین برای زیست انسان آماده میشود.
مصاحبه با خود، ایده از استاد کلانتری
پروانه اسدزاده
#مصاحبهباخود
امروز برای سالواژهات، «زبان»، گامی برداشتی؟
مقالهی «زبان چیست» ابولحسن نجفی را که در وبیکار سرزبان، الههجان برایمان خاند و شکافت، مرور کردم.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نه.
پیادهروی، آزادنویسی، مطالعه، نوشیدن آب کافی، گفتگو، حضور در وبینارها، یوگا، استراحت فعال. شکرگذاری.
امروز در نویسندهساز و سرزبان حاضر بودی؟ چه آموختی؟
در نویسندهساز، از قیاس دو نسخه از داستان «بچهها بازی نمیکنند» از «جعفر مدرس صادقی» آموختم میتوانیم در ویرایش دگرنویسی کنیم و به شیوهای متفاوت داستان را بازنویسی کنیم.
در «سرزبان» الههجان مرور جامعی کرد بر موضوع واقعیت و کلمهی سومی برای درک واقعیت مستقل اضافه کرد. «موجود، وجود و تشخیص لایهها»
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
به فکر سلامت ذهن و روانم باشم، خود را درگیر حواشی و مشکلات دیگران نکنم. مثل گاوبازهای زیرک اسپانیا، در برابر گاوهای اطرافم، جاخالی بدهم.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب تازهی استاد کلانتری«فرهنگواره فارسی خلاق» را خاندم. از برخی کلمهها جمله نوشتم.
«سخنگاه، گاه، پوچگاهی آزارنده میگردد.»
«هنر پرسشگری سقراطی» و ادامهی مطالعهی داستان «سنگصبور».
امروز رفتی پیادهروی؟
ساعت هشتونیم صبح، تندتند گام برمیداشتم. دمای هوا بالاست. عرق از صورت و بدنم جاریست.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
خربزهی خنک. مزهاش زیر زبان بازی میکرد.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
جنگ و اخبار مربوط به آن.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دربارهی تغییر اساسی، اتمام اوضاع کنونی، رونق گرفتن اقتصاد و به سامان شدن روزگار مردم.
امروز با کی تماس گرفتی؟
تازگی از تماس فراریام. فقط با چند نفر دوست دارم مکالمه کنم. تنها تماس امروزم با رضا بود.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
«حقیقت» برایم اصلِموضوعه است و بعضی روزها بیشتر درگیر «حقیقت» و «چیستی» آن میشوم. از ابهام، دروغگویی و ندانستن عذاب میکشم.
امروز دربارهی جستارنویسی چه ایدهای یافتی؟
در مورد واقعیتِمستقل، واقعیت نسبی و واقعیت خودساخته، میخاهم جستار بنویسم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
تابستان، رودخانهی طالقان، مینیبوس آقامحمود، یک روز سرشار از آببازی، خنده و بیخیالی در کنار خانواده، حضور پدر، مادر، خاهرها و برادرها.
فیلم چی دیدی؟
فیلم «۶۵». ماموریت یک سفینهی فضایی با برخورد شهابسنگ مختل میشود. فقط خلبان سفینه و دختربچهای زنده میمانند. سفینه سقوط میکند روی زمین اما به شصتو پنج میلیون سال قبل که عصر دایناسورهاست.
تازگی مستند تاریخ جهان را دیدم. برخورد شهابسنگ سبب انقراض دایناسورها میشود. طی میلیونها سال، زمین برای زیست انسان آماده میشود.
مصاحبه با خود، ایده از استاد کلانتری
پروانه اسدزاده
#مصاحبهباخود
❤2
چطور میتوان عادلانه داوری کرد
«ادبیات بهترین ابداع بشر برای مقابله با ناامیدی بوده است.» یوسا
در این ایام، برای ادبیات که ضدِ نومیدیست چه قدمی برمیدارم؟
خاندن داستان، مقاله، شعر و حکایت گام موثر برای مبارزه با ناامیدیست؟
اگر نباشد، قطعن نوشتن از آنچه میخانم و میآموزم، حتا یک پرسش، میتواند مبارزه باشد.
نسیم خاکسار نوشته:
«داستان یک بررسی ساده تاریخی، اجتماعی از جامعه و جهان نیست. تنه زدن به جهان است تا در خشم و خورشهای این جهان عاصیشده چیزی را از دلش بیرون بکشد که واقعیت پنهان وجودی اوست. پس داستان نیازمند کشف است.»
اما ممکن است پرسش این باشد که،
«خوب این کشف چه فایدهای برای ما دارد؟ دارد. از هزار و چند فایدهای که میتواند داشته باشد یکی را در این بند نام میبرم: کمک کردن به ما، من و تو، که عادل باشیم.
...این دقت نظر و وسواس در داوری را داستان با ایجاد پرسش است که فراهم میکند.»
جهان داستان را از این منظر ندیده بودم. عادل بودن، کشف مهمیست. بعد از مطالعه، ذهنم را با پرسشگری فعال میکنم. تا به درک بهتر و شناخت برسم. وقتی مرزها را بر اساس سنجههای درست تشخیص دادم، عادلانه داوری میکنم. آنگاه انسان امیدواری میشوم. چون ادبیات میگوید جهان بهتری هم میتواند باشد.
ممکن است در حال حاضر حکومت عادلی روی کار نباشد اما امیدوارانه زندگی میکنم تا عدالت در جهان پدید آید.
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
«ادبیات بهترین ابداع بشر برای مقابله با ناامیدی بوده است.» یوسا
در این ایام، برای ادبیات که ضدِ نومیدیست چه قدمی برمیدارم؟
خاندن داستان، مقاله، شعر و حکایت گام موثر برای مبارزه با ناامیدیست؟
اگر نباشد، قطعن نوشتن از آنچه میخانم و میآموزم، حتا یک پرسش، میتواند مبارزه باشد.
نسیم خاکسار نوشته:
«داستان یک بررسی ساده تاریخی، اجتماعی از جامعه و جهان نیست. تنه زدن به جهان است تا در خشم و خورشهای این جهان عاصیشده چیزی را از دلش بیرون بکشد که واقعیت پنهان وجودی اوست. پس داستان نیازمند کشف است.»
اما ممکن است پرسش این باشد که،
«خوب این کشف چه فایدهای برای ما دارد؟ دارد. از هزار و چند فایدهای که میتواند داشته باشد یکی را در این بند نام میبرم: کمک کردن به ما، من و تو، که عادل باشیم.
...این دقت نظر و وسواس در داوری را داستان با ایجاد پرسش است که فراهم میکند.»
جهان داستان را از این منظر ندیده بودم. عادل بودن، کشف مهمیست. بعد از مطالعه، ذهنم را با پرسشگری فعال میکنم. تا به درک بهتر و شناخت برسم. وقتی مرزها را بر اساس سنجههای درست تشخیص دادم، عادلانه داوری میکنم. آنگاه انسان امیدواری میشوم. چون ادبیات میگوید جهان بهتری هم میتواند باشد.
ممکن است در حال حاضر حکومت عادلی روی کار نباشد اما امیدوارانه زندگی میکنم تا عدالت در جهان پدید آید.
پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
❤1
نقشجهان، گچکاریهای عالیقاپو، ترمههای رنگین
از صبح زود بیدارم، بعد از صبحانه میرویم نقشجهان. میدان تاریخی اصفهان مسحور کننده است.
هر چهار طرف نقشجهان آثار معماری عصر صفوی وجود دارد.
(عمارت عالیقاپو، مسجدشاه، مسجدشیخلطفالله و بازار قیصریه) معماری اسلامی با طرحهای تذهیبکاری، کاشیهای آبی و منقش، دیدنیاند. چشم از این همه هنر و زیبایی، سیر نمیشود.
ساعت ده صبح مغازههای دور تا دور میدان یکییکی باز میشوند. از مقابل مغازهها میگذریم. اینجا توریستیست و قیمتها بالا.
سردر مغازهها ترمههای پر نقشونگار آویزان است. رضا برایم به سایزها و رنگهای مختلف ترمه میخرد. دوستشان دارم.
نقشجهان را بارها در تلویزیون دیدهام. حالا از میدان میگذریم. سرخوشیم.
دوست دارم رضا همیشه شاد باشد. بعد از فوت مادرش غمگین است. اما وقتی حیرتش را در قصر عالیقاپو میبینم، میگویم هر دو به این سفر نیاز داشتیم.
هر جزئی از عالیقاپو با آدم حرف میزند. هنر معماری یعنی این.
شاهعباس، سُفرا و مهمانهای خارجی را اینجا ملاقات میکرد.
گچکاریهای دیوارها آسیب زیادی دیدن، اما همان مقدار از نقاشیهای دیواریاش که ماندن، نشانگر ذوق و خلاقیت سازندگانش است.
از پلهها بالا میرویم. تا طبقه سوم برای بازدید عموم باز است. ایوان بزرگ طبقهی سوم برای سخنرانیهاست. از آنجا میدان نقشجهان کامل دیده میشود.
از نقشجهان خارج میشویم. از پارک کنار دانشگاههنر میگذریم. سردیس مشاهیر ایرانی در چند جای پارک نصب شده. یکی از سردیسها دختر علامه مجلسی، «آمنهبیگم مجلسی» است.
«زن نابغه و نادره روزگارش به شمار میرفت. آمنهخاتون در سده یازده قمری به درجهُ اجتهاد و قضاوت میرسد. او فقه شیعه را نزد پدر و سپس همسرش ملامحمدصالح مازندرانی کامل میکند.»
چه سردیس ناقصی درست کردند. خندهدار است.
رضا میگوید: «شبیه جادوگر سریال جیران است.»
واقعا چرا وقتی کاری را بلد نیستند، انجام میدهند؟
کاخ چهلستون از آن طرف خیابان دیده میشود.
پایان بخش چهارم
پروانه اسدزاده
#مسافرنامه
از صبح زود بیدارم، بعد از صبحانه میرویم نقشجهان. میدان تاریخی اصفهان مسحور کننده است.
هر چهار طرف نقشجهان آثار معماری عصر صفوی وجود دارد.
(عمارت عالیقاپو، مسجدشاه، مسجدشیخلطفالله و بازار قیصریه) معماری اسلامی با طرحهای تذهیبکاری، کاشیهای آبی و منقش، دیدنیاند. چشم از این همه هنر و زیبایی، سیر نمیشود.
ساعت ده صبح مغازههای دور تا دور میدان یکییکی باز میشوند. از مقابل مغازهها میگذریم. اینجا توریستیست و قیمتها بالا.
سردر مغازهها ترمههای پر نقشونگار آویزان است. رضا برایم به سایزها و رنگهای مختلف ترمه میخرد. دوستشان دارم.
نقشجهان را بارها در تلویزیون دیدهام. حالا از میدان میگذریم. سرخوشیم.
دوست دارم رضا همیشه شاد باشد. بعد از فوت مادرش غمگین است. اما وقتی حیرتش را در قصر عالیقاپو میبینم، میگویم هر دو به این سفر نیاز داشتیم.
هر جزئی از عالیقاپو با آدم حرف میزند. هنر معماری یعنی این.
شاهعباس، سُفرا و مهمانهای خارجی را اینجا ملاقات میکرد.
گچکاریهای دیوارها آسیب زیادی دیدن، اما همان مقدار از نقاشیهای دیواریاش که ماندن، نشانگر ذوق و خلاقیت سازندگانش است.
از پلهها بالا میرویم. تا طبقه سوم برای بازدید عموم باز است. ایوان بزرگ طبقهی سوم برای سخنرانیهاست. از آنجا میدان نقشجهان کامل دیده میشود.
از نقشجهان خارج میشویم. از پارک کنار دانشگاههنر میگذریم. سردیس مشاهیر ایرانی در چند جای پارک نصب شده. یکی از سردیسها دختر علامه مجلسی، «آمنهبیگم مجلسی» است.
«زن نابغه و نادره روزگارش به شمار میرفت. آمنهخاتون در سده یازده قمری به درجهُ اجتهاد و قضاوت میرسد. او فقه شیعه را نزد پدر و سپس همسرش ملامحمدصالح مازندرانی کامل میکند.»
چه سردیس ناقصی درست کردند. خندهدار است.
رضا میگوید: «شبیه جادوگر سریال جیران است.»
واقعا چرا وقتی کاری را بلد نیستند، انجام میدهند؟
کاخ چهلستون از آن طرف خیابان دیده میشود.
پایان بخش چهارم
پروانه اسدزاده
#مسافرنامه
❤1👏1
طراحی کارِپایه با مهندسی معکوس
چرا پیادهروی برایم کارِپایه است؟
چون تمرکز لیزی روی آن نیست، چندکارگیری نیست اما چند کار را همزمان پوشش میدهد، از همه مهمتر فشاری بر من وارد نمیکند. احساس آزادی میدهد و تا اراده میکنم با چند ثانیه فاصله میتوانم آن را انجام دهم.
دلایل بالا از ویژگیهای کارِپایه است. کارِپایه سه لایه دارد: (سطح، کارکرد، بنیادین یا معنا)
لایه سطح، همان پاسخ است آنچه میبینیم. در لایه کارکرد هدف و عینیت کار است و در لایه معنا، چیزهایی که وجود دارد.
برای طراحی کارِپایه مهندسی معکوس* میکنیم، از سطح که همان پاسخ است میرویم، میرسیم به بنیاد که همان پرسش است.
پیادهروی برای من چیست:
ترکیب عمل و ذهن: با چه هدف و عینیتی؟
ورزش: نیاز به پویایی
حرکت: نیاز به تحرک
نگریستن: نیاز به توجه
ارتباط: نیاز به دوستی
تخیل: نیاز به شناخت
لذت: نیاز به شادی
تفکر: نیاز به امکانهای تازه
تمرین: نیاز به یادگیری
عضلهسازی: نیاز به تداوم
چرا چنین اهدافی وجود دارد؟
ترس از بیماری وجود دارد.
ترس از چاقی وجود دارد.
حواسپرتی وجود دارد.
ترس از تنهایی وجود دارد.
احساس و عواطف وجود دارد.
تفریح وجود دارد.
ابهام وجود دارد.
ترس از ندانستن وجود دارد.
ترس از بدفُرمی بدن وجود دارد.
کارِپایه از دل روزمره بیرون میآید و زمان کرونوسی(قراردادی) و کایروسی(ادراکی و حسی) را به هم نزدیک میکند.
برای انسان مدرن ضرورت دارد چون فرصت بیشتری برایش فراهم میکند و به او انرژی مصاعف میدهد.
از چهار ساعت در روز که برای کارهای دلخاه فرصت داریم، اگر کارِپایه انجام دهیم میتوانیم احساس برنده شدن کنیم.
از همه مهمتر برای من پیادهروی در زندگی روزمره، ضروریست چون با آن به اوج و غرقهگی میرسم.
امروز را بُردم چون نیم ساعت پیادهروی کردم. هم تفکر و ایدهیابی، هم لذت از بودن در طبیعت، هم گام مفیدی برای سلامتی برداشتم.
*مهندسی معکوس یعنی از پاسخ به پرسش رسیدن.
با تشکر از مدرس عزیزم الهه علیزاده
پروانه اسدزاده
#کارپایه
چرا پیادهروی برایم کارِپایه است؟
چون تمرکز لیزی روی آن نیست، چندکارگیری نیست اما چند کار را همزمان پوشش میدهد، از همه مهمتر فشاری بر من وارد نمیکند. احساس آزادی میدهد و تا اراده میکنم با چند ثانیه فاصله میتوانم آن را انجام دهم.
دلایل بالا از ویژگیهای کارِپایه است. کارِپایه سه لایه دارد: (سطح، کارکرد، بنیادین یا معنا)
لایه سطح، همان پاسخ است آنچه میبینیم. در لایه کارکرد هدف و عینیت کار است و در لایه معنا، چیزهایی که وجود دارد.
برای طراحی کارِپایه مهندسی معکوس* میکنیم، از سطح که همان پاسخ است میرویم، میرسیم به بنیاد که همان پرسش است.
پیادهروی برای من چیست:
ترکیب عمل و ذهن: با چه هدف و عینیتی؟
ورزش: نیاز به پویایی
حرکت: نیاز به تحرک
نگریستن: نیاز به توجه
ارتباط: نیاز به دوستی
تخیل: نیاز به شناخت
لذت: نیاز به شادی
تفکر: نیاز به امکانهای تازه
تمرین: نیاز به یادگیری
عضلهسازی: نیاز به تداوم
چرا چنین اهدافی وجود دارد؟
ترس از بیماری وجود دارد.
ترس از چاقی وجود دارد.
حواسپرتی وجود دارد.
ترس از تنهایی وجود دارد.
احساس و عواطف وجود دارد.
تفریح وجود دارد.
ابهام وجود دارد.
ترس از ندانستن وجود دارد.
ترس از بدفُرمی بدن وجود دارد.
کارِپایه از دل روزمره بیرون میآید و زمان کرونوسی(قراردادی) و کایروسی(ادراکی و حسی) را به هم نزدیک میکند.
برای انسان مدرن ضرورت دارد چون فرصت بیشتری برایش فراهم میکند و به او انرژی مصاعف میدهد.
از چهار ساعت در روز که برای کارهای دلخاه فرصت داریم، اگر کارِپایه انجام دهیم میتوانیم احساس برنده شدن کنیم.
از همه مهمتر برای من پیادهروی در زندگی روزمره، ضروریست چون با آن به اوج و غرقهگی میرسم.
امروز را بُردم چون نیم ساعت پیادهروی کردم. هم تفکر و ایدهیابی، هم لذت از بودن در طبیعت، هم گام مفیدی برای سلامتی برداشتم.
*مهندسی معکوس یعنی از پاسخ به پرسش رسیدن.
با تشکر از مدرس عزیزم الهه علیزاده
پروانه اسدزاده
#کارپایه
❤1👍1💘1
نویسندهها تاریخ میسازند یا تاریخ نویسندهها را
وینستون چرچیل گفت:
«تاریخ با من مهربان خواهد بود چون خودم آن را نوشتم.»
هدف ما از نوشتن چیست؟
چه حقیقتی در آن نهفته؟
میخاهیم تاریخ با ما مهربانانه برخورد کند یا هرطور دلش خاست قضاوتمان کند؟
واقعن نویسندهها تاریخ را میسازند؟ یا از خاطرات استفاده میکنند تا جلوهی دگرگونهای به تاریخ دهند؟
فایدهی رخدادنگاریهای ما چیست؟ خاطرهنویسی به چه کار میآید؟
مینویسیم چون میپنداریم نوشتن از سکوت معنایش بیشتر است؟
آیا «مالارمه» درست میگوید که:
«هر چیزی برای آن وجود دارد که بدل به یک کتاب شود.»
هر چیزی، یعنی هر رخدادی، هر انسانی یا هر زندگی و مفهومی؟
زندگی من با این روند کندی که پیش میرود میتواند کتاب جالبی شود؟ چرا که نه. البته اگر به شکل و شمایل خلاقانهای نوشته شود. در ضمن قرار نیست زندگینامه باشد، میتوان به کل، رخدادهای زندگی را دگرگونه نوشت. از فرم عادی خارج شد، مثل رمان
«سورةالغُراب» که فرمی غریب دارد.
آیا میتوانم آشناییزُدایی کنم و داستان فانتزی بنویسم؟
کار هر بُز نیست خرمنکوفتن، گاوِنر میخاهد و مرد کهن.
پروانه اسدزاده
#آزادپرسی
وینستون چرچیل گفت:
«تاریخ با من مهربان خواهد بود چون خودم آن را نوشتم.»
هدف ما از نوشتن چیست؟
چه حقیقتی در آن نهفته؟
میخاهیم تاریخ با ما مهربانانه برخورد کند یا هرطور دلش خاست قضاوتمان کند؟
واقعن نویسندهها تاریخ را میسازند؟ یا از خاطرات استفاده میکنند تا جلوهی دگرگونهای به تاریخ دهند؟
فایدهی رخدادنگاریهای ما چیست؟ خاطرهنویسی به چه کار میآید؟
مینویسیم چون میپنداریم نوشتن از سکوت معنایش بیشتر است؟
آیا «مالارمه» درست میگوید که:
«هر چیزی برای آن وجود دارد که بدل به یک کتاب شود.»
هر چیزی، یعنی هر رخدادی، هر انسانی یا هر زندگی و مفهومی؟
زندگی من با این روند کندی که پیش میرود میتواند کتاب جالبی شود؟ چرا که نه. البته اگر به شکل و شمایل خلاقانهای نوشته شود. در ضمن قرار نیست زندگینامه باشد، میتوان به کل، رخدادهای زندگی را دگرگونه نوشت. از فرم عادی خارج شد، مثل رمان
«سورةالغُراب» که فرمی غریب دارد.
آیا میتوانم آشناییزُدایی کنم و داستان فانتزی بنویسم؟
کار هر بُز نیست خرمنکوفتن، گاوِنر میخاهد و مرد کهن.
پروانه اسدزاده
#آزادپرسی