نوشت‌گاه|پروانه اسدزاده
86 subscribers
9 photos
1 file
4 links
نوشتن، ثبت وقایع و افکاری‌ست که نمی‌خاهیم فراموش شود.
Download Telegram
همه‌ زخم خنجر دارند اما‌...

چه آشنا می‌آید جمله‌های نویسنده.
«خورخه کاره‌را گومز» در داستان «شب طولانی تیز‌دندان» نوشته:
«چه وحشی شده‌اند؟ چه راحت شلیک می‌کنند؟ چه لذت می‌برند از پَرپَر شدن مردم در خون!
همه در شهر زخم خنجر دارند‌. اما چرا پنهان می‌کنند؟ چرا من پنهان می‌کنم؟ پس این درد، درد چیست؟
»
سالها و ماه‌هاست درد را پنهان می‌کنیم اما فراموش نمی‌کنیم.
جایی دیگر نوشته:
«شکست یعنی چه؟ اگر من نشکسته‌ام، آرزوهایم نشکسته، پس چه شکسته؟ شکست یعنی چه؟ تعویق، شکست نیست؟ تعویق یک شکست موقت است.»
هم شکست خوردیم هم شکسته شدیم. اکثر آرزوهایمان به تعویق می‌افتد و بعضی از آنها با تعویق و تاخیرِ طولانی، نابود می‌شود.
مثل
آرزوی آزادی اندیشه، گفتار و رفتار.
آرزوی عدالت.
آرزوی خنده‌های از ته دل‌.
آرزوی مجازات جنایتکاران و فاسدان مالی.
آرزوی خرید ماشین و خانه.
آرزوی اینترنت بدون فیلتر.
آرزوی برابری انسانها و ادیان.
آرزوی سفر به شهرها و مکان‌های گوناگون.
فهرست آرزوهای تعویق افتاده طولانی‌ست مثل فهرست دردهایمان.
در جای دیگر داستان آمده:
«در حکومتی که پنهان‌کاری فراوان بشه، فساد زیاد می‌شه
سالهاست دولت بدون شفاف‌سازی، با دروغ پیش آمده، به اینجا رسیده، در حال غرق شدن، دست می‌اندازد و هرچه را بتواند با خود به سیاه‌چال می‌کشاند.
«قبیله‌ی ابر هنوز در آسمان رقصِ‌مرگ را ادامه می‌دهد.»
اما این مرگ دیگر برای همسایه نیست‌.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
#معرفی_کتاب
3
کتاب‌هایی که می‌توانم بارها بازخانی کنم

«رضایت‌بخش‌ترین تجربه در میان تمام تجربه‌ها مطالعه است. اوه چیزی به مراتب بهتر از خاندن هم وجود دارد و آن بازخانی است. دوباره‌خانی. عمیق‌تر رفتن و غنی شدن زیرا شما باری از قبل خانده‌اید. مایلم به مردم توصیه کنم کمتر بخانند و بیشتر بازخانی کنند. احساس می‌کنم از بازخانی یک کتاب قدیمی بیشتر می‌آموزم تا از خانش یک کتاب نو. همیشه به این باور بودم که مردم در قرون وسطی خیلی خوشبخت بوده‌اند زیرا آنها کتاب‌های اندکی داشتند ولی آن کتاب‌ها اساسی و مهم بودند.»
بورخس


روی سخن بورخس، سخن آوردن خطاست. بازخانی لذتی قابل دسترس است اما معمولن آن را از خود دریغ می‌کنم چون وسوسه‌ی کتابهای تازه قدرت بیشتری دارد‌.
دو سال است بازخانی را در چک‌لیست روزانه قرار دادم.
فهرست‌نویسی از کتاب‌هایی که می‌خاهم بازخانی کنم، می‌تواند انگیزه‌ای باشد برای تجربه‌ی بازخانی بیشتر.

بوف‌کور. سورة‌الغُراب. خسرو‌خوبان. شبِ‌هول. شب‌یک‌شب‌دو. قرنطیه. داستان‌های چخوف. فرهنگ گفتاری و توسعه نیافتگی. زبانِ زنده. چرا ادبیات. زبان آدم. اثر انتظار. در حکایت فارسی‌. گلستات سعدی. شاهنامه. دیوان حافظ. رباعیات خیام.

این لیست ادامه دارد.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
1
برای زاینده‌رود چه می‌توان کرد
سفرنامه اصفهان

صبح وقتی ساعت زنگ می‌خورد دوست دارم باز بخابم. دیشب نتواستم زود بخابم. بی‌خابی زده بود به سرم. صدای زنگ ساعت مرا از خاب عمیق پراند. معمولن قبل از روشن شدن آلارم، بیدارم.
نصفه شب یادم می‌افتد دستکش یک‌بار‌مصرف برنداشتم. بلند می‌شوم چند جفت دستکش می‌گذارم توی کیف. می‌خاهم وسایل کمی بردارم، اما می‌شود یک چمدان پُر، دو کوله‌پشتی در حال انفجار.
امیدوارم با آسودگیِ‌خاطر برویم اصفهان و خوش بگذرد. خاطره‌های قشنگ بسازیم.
در اتوبوس حالت تهوع دارم. رضا می‌گوید الکی جو ندهم. می‌گویم از بچه‌گی در اتوبوس و مینی‌بوس حالم بد می‌شد. می‌گوید: «مشماع بدم؟»
می‌گویم: چیزی نخوردم که بالا بیارم.
با سلامتی می‌رسیم ترمینال کاوه. آسمان خاکستری‌ست، به سختی نفس می‌کشم.
کارخانه‌های فولاد و ذوب‌آهن، هوای اصفهان را آلوده کرده است؟ یا کم بودن بارندگی؟ آن‌همه آب که برای کارخانه فولاد استفاده می‌کنند، می‌توانست زاینده‌رود را دوباره زنده کند؟ حیف. زاینده‌رود دیگر زنده نیست.
رضا اسنپ می‌گیرد. صاحبخانه تلفن را جواب نمی‌دهد. نمی‌دانیم خانه کدام است. می‌شنوم زنی می‌گوید: «تلفنت زنگ می‌خورد.»
به رضا اشاره می‌کنم حتمن آن خانه است. در خانه باز می‌شود. مردی سبیلو کیسه‌زباله به دست، کوچه را می‌نگرد.
رضا می‌گوید: آقای انوشیروان!
مرد به طرف ما برمی‌گردد. احوالپرسی می‌کنیم. وارد خانه می‌شویم.

پایان بخش دوم
پروانه اسدزاده
#مسافرنامه
2
اگر ننویسم ملال مرا مثل خوره می‌خورد

در کانال یکی از همراهان برخوردم به پرسش‌نامه پروست.
ده پرسشی‌ که برای خود‌شناسی و درنگ است، نه لزومن برای پاسخی روشن.

۱ ـ بزرگ‌ترین ترس تو چیست؟
بدون معنا زیستن. از ننوشتن می‌ترسم.
چون نوشتن یعنی اندیشیدن و این معنای زندگی‌ست. اگر ننویسم ملال مرا مثل خوره می‌خورد.

۲ـ ویژگی‌ای که بیش از همه در خودت دوست داری چیست؟
صداقت.
صداقت محبتی است که بدون چشم‌داشت روا می‌داریم.

۳ـ ویژگی‌ای که در دیگران بیش از همه تحسین می‌کنی چیست؟
اندیشیدن.
با خِرد زیستن سبب آرامش است و امکان انتخاب‌های صحیح به ما می‌دهد.

۴ـ بزرگ‌ترین پشیمانی‌ات چیست؟
نداشتن شغل.
بیکار بودن و نداشتن درآمد کافی ایجاد ارتباط و تعامل را از بین می‌برد.

۵ـ خوشبختی کامل از نظر تو چیست؟
آرامش خاطر در کنار آزادی.
آزادی یعنی امکان هر انتخابی داشتن. انتخاب افکار، گفتار و رفتار.

۶ـ دوست داری کجا زندگی کنی؟
روستاهای اورامانات.
روستا‌نشینی یعنی پیوند با طبیعت و بودن در ناب‌ترین‌ فضاها و مکان‌ها.

۷ـ قهرمانان زندگی واقعی تو چه کسانی هستند؟
افرادی که با تلاش یا فداکاری جان و زندگی دیگران را نجات می‌دهند. جسمی، ذهنی و رفاهی.

۸ـ چه استعدادی را دوست داشتی داشته باشی؟
استعداد: یادگیری زبان.
مهارت: نواختن پیانو.

۹ـ اگر می‌توانستی یک چیز را در خودت تغییر دهی، چه بود؟
اخلاقی: ترس از حشرات.
ظاهری: سایز شکم.

۱۰ـ شعار یا کلمه محبوب تو چیست؟
حقیقت.
وضوح و شفافیت پیوندی مبارک دارد با حقیقت.

این پرسش‌ها شاید پاسخ روشن نداشته باشند، اما ردّی از درونِ ما را آرام آرام آشکار می‌کنند. ردی از تداعی‌ها و افکار.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
#پرسش‌گری
1👍1
پرسش به انسان امکان کودکانه زیستن می‌دهد

بیست دقیقه آزادنویسی کردم. چرا محبوبه انقدر کار می‌کند؟ ذهنم درگیر اوست.
صبح اگر قصد پیاده‌روی نداشتم ساعت‌ها در رختخاب می‌ماندم. چرا این روزها کسل هستم؟ کسالت با ملال تفاوت دارد؟
ملول نیستم چون می‌دانم معنای زندگیم چیست، در جستجوی حقیقت هستم. در گوگل و گنجور می‌گردم.
برای تمرین کتابنقد یادداشتی می‌نویسم. همیشه سخن استاد که می‌گویند: «یک بهتر از صفر است»، مرا تشویق می‌کند بنویسم حتا ناقص.
قسمت اولِ فصل سوم «سیلو» را دیدم. با خوراندن قرص، خاطرات هر که را مخالف یا شورشی است پاک می‌کنند. اشاره می‌کند به بمب‌افکنی ایران به آمریکا.
این جنگ تا کجا ادامه دارد؟ عده‌ای که منافع دارند جنگ راه می‌اندازند و عده‌ای بدون منافع می‌جنگند و کشته می‌شوند.
در نویسنده‌ساز با مصدر‌نویسی تمرین کردیم. تنوع جالبی بود‌. پنج دقیقه نوشتیم. استاد گفت سخت نگیرید. مهم نوشتن است. ننوشتن مثل خوره ذهن مرا می‌خورد و می‌فرساید. هر روز بارها می‌نویسم.
مهمان، الهه جان بود. از روند چالش پرسش‌گری گفت و اینکه «پرسش فضایی است که امکان کودکی کردن به انسان می‌دهد.»
خوشحالم از روز اول وبیکارها همراه مدرسه «سرزبان» و الهه جان هستم. از استاد کلانتری ممنونم که سبب این آشنایی شدند.
چند صفحه از رمان «سنگ‌صبور» چوبک را می‌خانم. هر بخش از رمان را یکی از شخصیت‌ها روایت می‌کند. با هر راوی لحن گفتار و زبان تغییر می‌کند.
چرا انقدر دیر سراغش آمدم؟
وُیس جلسه‌ی دیروز کتابنقد را شنیدم. سراغ مقاله‌ی «اسنوبیسم چیست» قائد می‌روم. با یک روایت شخصی مقاله را می‌آغازد و در ادامه می‌نویسد:
«این‌گونه اثرگذاریِ فرع نامربوط به اصل قضیه را می‌توان اسنوبیسم نامید.»
پست کانال تلگرام را منتشر می‌کنم.
چرا هر شب گزارش‌نیک نمی‌نویسم؟ شاید علتش همان باشد که استاد گفتند.

پروانه اسدزاده
#گزارش_نیک
2
حقیقت، پرسشی همیشگی

در فارسی کلمه «حقیقت» از ریشه کلمه عربی حق به معنای، راست، درست، سزاوار، ثابت و پایدار گرفته شده است.
شعرا در قرن چهارم به بعد مفهوم «حقیقت» را گاهی به جای واقعیت، راستی، درستی و جوهر اصلی امور یا بودگی و گاه حق، معنا می‌کنند‌‌.
چند نمونه از گستردگی مفهوم حقیقت:

«تا در نزنی به هر‌چه داری آتش
هرگز نشود حقیقت حال تو خوش
اندر یک دل دو دوستی ناید خوش
ما را خواهی خطی به عالم در کش»
ابوسعید ابوالخیر، قرن چهارم
اینجا «حقیقت» با بودگی یکی پنداشته می‌شود‌‌.

«که جمله کشاورزان و وکلا و بزرگان توانگر را و هر که را باز می‌خواندند بگرفتند و مالی عظیم از ایشان بستدند و عزیزان قوم ذلیل گشتند و بوسهل حقیقت به امیر- رضی‌الله‌عنه - باز گفت و املاک ایشان باز دادند و ایشان نظری نیکو یافتند.»
ابوالفضل بیهقی، قرن پنجم
«حقیقت» به معنای واقعیت و راست‌گویی بکار رفته است.

«جهان از داد او برگشت و خالی شد ز بیدادی
که داد او حقیقت گشت و بیدادی مجاز آمد
بداندیشان او رفتند و او باقی است تا محشر»
امیر‌معزی، قرن پنجم
در این شعر، معزی داد یا عدل را مترادف «حقیقت» آورده است. حقیقتی که آشکار است.

«چون معزی هیچ شاعر نیست اندر شرق و غرب
وین سخن داند حقیقت هر که او دانا بود»
امیر‌معزی، قرن پنجم
«حقیقت» و دانایی به هم پیوند دارند یعنی اهل خرد و اندیشه می‌دانند «حقیقت» چیست.

«غم عشقت ز گنج رایگان به
وصال تو ز عمر جاودان به
کمی از خاک کویت در حقیقت
خدا دونه که از ملک جهان به.»
بابا‌طاهر عریان، قرن پنجم
در این رباعی، معنای «حقیقت» همان واقعیت است.

«الهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سرّ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست هدایت کن بر من رهی که بهتر از آن نیست.»
خواجه عبدالله انصاری، قرن پنج
انصاری «حقیقت» را چون رازی مبهم از ذات خداوند آورده است.

«چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست»
خیام، قرن پنجم

در این بیت «حقیقت» به معنای باور و ایمان به کار رفته است.
«حقیقت» واقعن چیست؟
واقعیت، راستی، درستی، ذات حق یا اصلی که برای بیشتر افراد مبهم است نه آشکار؟
گویا «حقیقت» پرسشی همیشگی‌ست و چالشی برای تمام عمر‌.

وقتی دیدگاهم را طی چند جمله برای چت نوشتم، او از کلید‌واژه‌های من استفاده کرد‌ و آنها را گسترد. با دیدگاه من موافق بود که طی سالیان معنای حقیقت متحول گشته و فقط کشفی واحد نیست.
طبق نظر چت «مفهوم حقیقت در شعر فارسی از معنای لغوی به معنای فلسفی و عرفانی رسیده است.»
من فکر می‌کنم حقیقت لزومن واقعیت نیست، یا ذات خداوند و اصل وجود. برای شناخت «حقیقت» باید «همه چیز را شناخت» که به نظر برای یک فرد غیر‌ممکن می‌آید.
«حقیقت» فرآیندی برای کشف و یافتن است. برای هر فرد می‌تواند معنای متفاوت داشته باشد اگر چه «حقیقت را ثابت و تغییر‌ناپذیر» می‌دانند.
گزاره‌ای که ساختم:
حقیقت می‌تواند همه‌ی آنچه می‌دانم نباشد.

پروانه اسدزاده
#کتابنقد
1
چه چیزی شوق نوشتن برمی‌انگیزد
سال‌واژه: زبان

دیروز خانه رضا بودم. استراحت کردم. نیاز داشتم چند ساعت به چیزی فکر نکنم. گاهی فکر نکردن هم کاری‌ست نیک.
ظهر فیلم «ادیسه فضایی» استنلی کوبریک را دیدم. کند پیش می‌رفت.
باید برای درک بهتر بعضی صحنه‌ها را دوباره ببینم.
آن سنگِ‌سیاه مستطیل، شبیه فلز بود. سنگی که از سیاره‌ای دیگر فرستاده شده بود و مولد هوش بود. اثر همان سنگ سبب رسیدن اجداد ما به ابزار اولیه بود‌.
چرا هوشِ‌مصنوعیِ هال، اشتباه کرد؟ چطور توانست بدون اینکه برنامه‌ریزی شده باشد، به آن دو مامور سفینه آسیب بزند؟

فصل اول «چرا عاشق می‌شویم؟» از هلن فیشر را خاندم.
«معتقدم این شور، مبنای اصلی زندگی اجتماعی بشر است.
عشق رمانتیک عمیقا در ساختار و ماهیت مغز انسان نقش بسته است.»


الهه جان در سرزبان از کلمه‌ی تازه کشف کرده‌ی خود «کوالیا» یا «کیفیات ذهنی» صحبت کرد. از اینکه برای انتقال تجربه زبان کم می‌آوریم.
حیرت او را دوست دارم.

کتاب «هفتاد سنگ قبر» از یدالله رویایی را معرفی کرد. به موضوع امروز ارتباط دارد.
عصر برگشتم خانه، نیم ساعت یوگا انجام دادم. از حرکات کششی لذت بردم.

مجموعه شعر «سرم را بی‌سایه می‌خواهم» از گیسو شاکری را تا نیمه خاندم. شعر اولش مرا به شوق آورد گزارش نیک بنویسم.

«از راه که می‌رسی
کیفِ‌دستی‌ات را که باز می‌کنی
ره‌آورد سفر را که روی میز می‌گذاری
دفترچه یادداشت را که
به من می‌دهی
شوق نوشتنم می‌آید
دفترچه را باز می‌کنم
می‌نویسم
بودنت چه خوب است»

با در نظر گرفتن اینکه سه ساعت برای چک‌لیست روزانه وقت گذاشتم، امروز شش نمره می‌گیرم.
#گزارش_نیک
3👍1
زبان موجود زنده است*
سال‌واژه: زبان


هر روز بدون بهانه‌تراشی حداقل بیست دقیقه راه می‌روم. به نظرم پیاده‌روی مثل آزاد‌نویسی یک کارِ پایه است. همزمان که راه می‌رویم، فکر می‌کنیم، برنامه‌ریزی می‌کنیم، ایده می‌یابیم، حواس‌پنجگانه درگیر می‌شود، خیال‌پردازی می‌کنیم و عواطف هم بروز می‌دهیم.
کمد لباس‌ها را مرتب کردم. همیشه قبل از بیرون رفتن می‌ایستم مقابل کمد و می‌پرسم: حالا چی بپوشم؟ اگر جای مهمی نخاهم بروم زود لباسی انتخاب می‌کنم اما بعضی وقت‌ها چندین لباس را برمی‌دارم می‌اندازم روی تخت، بعد عوض‌شان می‌کنم.
اگر مثل انسان‌های اولیه بدون لباس بودیم، وقت اضافه می‌آوردیم. خودِ خودمان بودیم، شفاف بدون پوشش و مخفی‌کاری. امروز بعد از خاندن این جمله‌ها در سنگِ‌صبور فکرم درگیر این موضوع شد.

«اصلا رخت برای چی خوبه؟ اگه آدم مثه حیونا از اولش لخت می‌گشت چه عیبی داشت؟ کی بود که آدمیزاد دفه اول پس و پیش خودش یه تکه پوسّ حیوون آویزون کرد؟ چرا کرد؟ چی وادارش کرد؟ اصلا تاریخ آدمیزاد کو؟ ما از خودمون چی می‌دونیم؟ دنیا و آدمیزاد به این کهنگی، اونوقت فقط شش یا ده هزار تاریخ دسّ و پا شکسته؟ چقده دلم میخواسّ خوب بدونن آدمیزاد عصر حجر چه جوری زندگی می‌کرده.»
صادق چوبک، سنگ صبور

منم دوست دارم بدانم آدمیزاد چطور می‌زیست. اول‌بار چگونه فهمید بهتر است گوشت را کباب کند؟ آتش که کشف شد اوایل برای چه چیزهایی از آن استفاده می‌کردند؟ از کجا دانستند برای تولید مثل باید جفت‌گیری کنند؟ حتمن جفت‌گیری حیوانات را دیده بودند اما از کجا می‌دانستند بعد از جفت‌گیری ماده‌ها باردار می‌شوند؟ چطور غریزه برای بقا به کمک انسان‌های نخستین آمد؟

در آپارات به توصیه الهه نصیری، سری برنامه‌های «ایران به نحو پارسی»، از فرامرز پارسی را دیدم. بخش مربوط به زبان برایم جذاب بود. فرامرز پارسی می‌گوید:
«زبان یک موجود زنده است. در زبان تغییرات تدریجی وجود دارد. در تکاملی کوچک در ذهن، قوه انتزاع بوجود می‌آید که بنیان زبان است.»
داروین گفته:
«تغییرات کوچک به تکامل منجر می‌شود، اما تغییرات بزرگ به مرگ
نکته جالب دیگر بحث آقای پارسی این بود که گوناگونی موجودات حاصل اشتباه است. اگر باکتری‌های تک‌سلولی اشتباهی در تولید نمی‌کردند الان ما و بقیه موجودات وجود نداشتیم.

بعد از مدتها با دوستی قدیمی گفتگو داشتم. مرا به جلسه‌ای دعوت کرد اما نمی‌روم. حضور در وبیکار سرزبان و نویسنده‌ساز برایم مهم‌تر است.

نیم ساعت آسانا تمرین کردم. شکرگذاری کردم. می‌توانم امروز هشت نمره به روزم بدهم و با خیال آسوده بخابم.

*فرامرز پارسی، ایران به نحو پارسی

پروانه اسدزاده
#گزارش_نیک
3💘1
فکرها از پرسش‌ها می‌آیند

«دارم فکر می‌کنم.»
هر وقت بیکار نشستیم یا به نقطه‌ای خیره می‌نگریم، تصور می‌کنیم در حال فکر کردنیم؟
از نظر خودمان بله، اگر فکر نمی‌کنیم پس داریم چکار می‌کنیم؟ تفکر همین است دیگر.

از نگاه لیندا الدر و ریچارد پل، در
هنر پرسش‌گری
، مولفه‌های تفکر یا ساختار کلی فکر موارد زیرند:
«هر‌گاه فکر می‌کنیم:
۱. هدف و مقصودی داریم‌‌.
فکر را نمی‌توان درک کرد مگر هدف پسِ آن را فهمید.

۲. در چهار‌چوب دیدگاهی خاص.
تفکر در
ون دیدگاهی یا چهارچوبِ‌سنجشی شکل می‌گیرد.

۳. بر مبنای برخی مفروضات.
پایه‌ی تفکر مفروضات است.

۴. که هر یک استلزامات و پیامدهایی دارند.
تفکر مستلزم استخراج نتیجه و خلق معناست.
۵. از داده‌ها، واقعیات و مشاهدات استفاده می‌کنیم.
هر فکری برخی اطلاعات را پیش‌فرض می‌گیرد.

۶. تا استنتاج و قضاوت کنیم.
تفکر جهت‌دار است.

۷. بر مبنای مفاهیم و نظریه‌ها.
لازمه تفکر استفاده از مفاهیم است.

۸‌. پرسشی را پاسخ دهیم یا مشکلی را حل کنیم.
فکر را با فهمیدن پرسشی که آن را بر‌انگیخته، می توان فهمید.»

وقتی از پرسش به پرسشی تازه و بنیادین برسیم، یعنی تفکر صورت گرفته است.
پاسخ شما چیست، چه زمان‌هایی فکر می‌کنیم؟
تفکر از جمله مفاهیمی‌ست که بدیهی انگاشته می‌شود اما چنین فرضی درست نیست.
تفکر فرآیندی پیچیده و نوعی صدای درونی قدرتمند و از روی تعقل است‌.

پروانه اسدزاده
#پرسش‌گری
2💘1
قصه‌ی نیمه‌کاره را اسب‌بالدار به رسانه‌ها رساند

می‌گویند:
«هر کتابِ خوب جمله‌ای درخشان است که تا پایان گسترش پیدا کرده است.»

به جمله‌ی آغازین کتابی که دوست دارم نگاه می‌کنم.
سورة‌الغُراب، محمود مسعودی:
«من کلاغم، و فقط من مانده‌ام.» جمله‌ی آغازین را ادامه می‌دهد، می‌شود شاهکاری که می‌توان برای تمام عمر به آن برگشت و بارها خاندش.
اما جمله چیست؟
خسرو فرشیدور می‌گوید:
«جمله سخنی‌ست که دارای درنگی پایانی و معنایی کامل باشد.»
اما شاید جمله مبهم باشد و برای معنای کامل به جمله‌های بعد نیاز داشته باشد.
مثلن:
«اسب‌ها در خواب شاعران را سواری می‌دهند۱»، معنای کامل دارد؟
اگر معنای کامل ندارد یعنی جمله نیست؟
«بال‌هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت۲» این چطور؟ معنای کامل دارد؟
شعر قواعد جمله را به هم می‌ریزد. پس نمی‌توان برای هر جمله یک معنای واحد و جامع در نظر گرفت. جمله‌های بعد گاهی معنای جمله‌ی قبل را تکمیل می‌کند.

گیتا گرگانی می‌گوید:
«دارم می‌نویسم. نمی‌دانم داستان بلند است یا رمان. خبر ندارم مرا با خودش تا کجا می‌برد، نوشتنش چند سال طول می‌کشد، اصلن تمام می‌شود یا نا‌تمام می‌ماند. فقط می‌دانم با قصه‌ای همراه شده‌ام و با آن تا هر‌جا خاست می‌روم. نوشتن مثل عشق است، با آن می‌روی، هر چند نمی‌دانی به کجا.»

زیبا نیست؟ نوشتن، همراه شدن و رفتن. بدور از تصمیم به چه نوشتن و کجا رفتن. همراه شدن با عشق اهمیت دارد. یعنی اعتماد کامل به آن داشتن و رفتن. خود را به نوشتن سپردن حتا بدون شناخت مقصد.

اگر بخاهیم قصه یا سناریویی بنویسیم، جمله‌ی آغازین شما چیست؟

قصه‌ی نیمه‌کاره را اسب‌بالدار به رسانه‌ها رساند.
یا
نامه‌ای که در دستان باد به پنجره خورد، از پنجاه سال بعد می‌آید.

۱ و ۲، عنوان دفتر شعرند از واهه آرمن

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
4
عکس‌های هنری رضا

هفت پله پایین می‌رویم. صاحبخانه سوئیت را نشان‌مان می‌دهد. هشتاد نود متر می‌شود. هال، آشپزخانه، سرویس و اتاق خاب. اما تمیز نیست. تنها خوبی‌اش مستقل بودن است. راه ورود و خروجمان جداست.
چون صیغه‌نامه نداریم نمی‌توانیم هتل برویم. اما هتل اتاقهایش نزدیک هم است، نمی‌شود سر‌و‌صدا کرد. اینجا آزادیم. فقط اگر تمیز می‌کردند و تحویل می‌دادند، ایده‌آل بود.
آقای انوشیروان می‌گوید:
«مسافر قبلی خانه را دیر تحویل داد.»
(پشت گوشمان مخملی‌ست؟)
در قوانین جا‌با‌ما نوشتند: «ساعت دوازده تحویل سوئیت.»
کلید را می‌دهد و می‌رود. چمدان و کوله را خالی می‌کنیم. ملافه روی تخت می‌کشیم.
لباس عوض می‌کنیم. رضا کتری روی اجاق می‌گذارد. روی تخت دراز می‌کشم. تا حرکت می‌کنم فنرها جیر‌جیر صدا می‌کنند. رضا با خنده می‌آید کنارم می‌خابد. کمی استراحت می‌کنیم.
اسنپ می‌گیریم به مقصد سی‌و‌سه پل.
کاش زمان جاری بودن زاینده‌رود می‌آمدیم اصفهان.
زیر پل، خاک ترک‌دار و شبیه کویر است. دریغ و درد از این همه ویرانی. ارومیه خشک، زاینده‌رود خشک.
مردم با زاینده‌رود زندگی می‌کردند. هر شب روی پل‌خواجو و سی‌و‌سه پل جمع می‌شدند. تفریح می‌کردند. شام می‌خوردند. سرزنده بودند. کشاورزان کِشت می‌کردند. حالا چی؟ کشاورزان بدون زراعت و محصولند.
لعنت بر مسببان این اوضاع.
حین پیاده‌روی روی پل عکس می‌اندازیم. رضا از عکس‌ها ایراد می‌گیرد. می‌گوید: «دستت را پایین بگیر، بنشین، کج شو، راست شو.»
خسته‌ام، هوا سرد است و دوست ندارم دستکش در‌آورم، دقت می‌کنم خوب شود اما نمی‌شود.
رضا می‌گوید: «بی‌حوصله می‌اندازی، فقط می‌خاهی از سر باز کنی.»
مثل او پر حوصله نیستم اما شبِ سردی‌ست دوربین هم غیرِ‌حرفه‌ای، عکسها تاریک می‌افتد.
عکس‌هایی که از من انداخته را نشان می‌دهد. می‌گوید عکسِ‌هنری گرفته. می‌گویم سوژه‌ات قشنگ است.
زیر پل، معماری زیبای سی‌و‌سه پل را تماشا می‌کنیم. از جلوی چند مغازه می‌گذریم. پشت ویترین چادر‌نماز گل‌داری می‌بینم، طرح چادر‌نمازی که مادر سالها قبل از تبریز برایم خریده بود. دست می‌کشم، نرم و لطیف است. یک قواره برای محبوبه می‌خرم. همیشه با مهربانی جای مادر را برایم پُر می‌کند.
چه شبِ‌جمعه‌ی سرد و ساکتی. خیابان‌ها برعکس تهران و کرج خلوت است. تا پل‌ِخواجو پیاده می‌رویم. رودخانه که از زیرش عبور نمی‌کند، مفلوک به نظر می‌آید. بخشی از شکوه پل به آب بستگی دارد. چه زمان به شبهای باشکوه باز می‌گردد؟
ساعت نه می‌رسیم خانه. شام از ساندویچ‌های ظهر می‌خوریم. رضا از گوگل کمک می‌گیریم. مکان‌های دیدنی اصفهان را پیدا می‌کنیم. ساعات بازدید را در دفتر یادداشت می‌کنیم.
شب زود می‌خابیم اما من ساعت پنج بیدار می‌شوم و دیر خابم می‌برد.

پایان بخش سوم
پروانه اسدزاده
#مسافر‌نامه
4👍1
غرقه‌گی در حکمت

چیزهایی خانده‌اید که زیرش خط کشیدید، دوباره آنها را خانده‌اید؟
آیا به دفترچه‌های یادداشت‌تان برمی‌گردید و به نکاتی که نوشته‌اید فکر می‌کنید؟
درنگیدن، آموخته‌اید یا فقط می‌خانید و می‌گذرید؟
امروز کتابی که سالها قبل خانده‌اید را بردارید‌. به سطرهایی که زیرشان علامت زدید دقت کنید. آیا هنوز آن مطالب برایتان اهمیت دارد؟
ژرف‌گون به جمله‌ها بنگرید. کتاب ضیافت افلاطون را برداشتم. سطوری که علامت زدم را می‌نگرم.
آگاتون می‌گوید:
«سقراط بیا اینجا و در کنار من بنشین، شاید که من بر اثر مجاورت با تو از آن خلسه‌ی خوبی که حاصل کرده و به ارمغان آورده‌یی بهرمند گردم‌.»
سقراط در جواب آگاتون می‌گوید:
«چه خوب بود اگر حکمت همانند آب می‌بود که چون از یک ظرف لبریز گردد بتواند به ظرف خالی دیگری ریخته شود تا هر دو به اندازه یکدیگر از هم بهره‌مند شوند.
در این صورت من خود را به تاثیر مجالست با تو، از نیکبخت‌ترین خلایق می‌شمردم، زیرا تو با لبریزی علم و حکمت خودت ظرف خالی مرا سرشار می‌ساختی، چه حکمت من چیزی پیچیده، مبهم، نامفهوم و به خیال نزدیکتر از حقیقت است. ولی حکمت تو دارای تابشی فروزنده و پاینده است.»


سقراط عادت داشت گاه‌گاهی به خلوت‌گاهی پناه ببرد و به تفکر پردازد. در آن حالات اگر کسی صدایش می‌کرد متوجه نمی‌شد. او غرقه‌گی در حکمت را تجربه می‌کرد.
غرقه‌گی در نوشتن را تجربه کردم. آیا می‌توانم دقایقی بدون پرش افکار، غرق تفکر شوم؟

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
5💘1
بازگشت به تنظیمات کارخانه

صبح در کانال هم‌زبان‌ها چرخیدم. هر کدام در زمینه‌ای خلاقانه می‌نویسند.
الهه جان از «پُشتی باش تا پُشتت باشم» و پشت زبانم زبانی نشسته،
لادن جان «از نقاشی» و چیستی نقاشی‌هایی که می‌کشد،
سعید سیفی «از آن سوی دیوار چیست» و تخیل،
سارا جان کاریکلماتور «شعر درنگ‌گاه خیال است» و
فائزه جان از «چه کاری کار است و چه کاری استراحت» نوشتند.
لذت می‌برم از این‌همه تنوع و خلاقیت.
بعد از خاندن یاداشت‌ها، حس می‌کنم خلاق‌ نیستم. این حس باعث خود‌سرزنش‌گری نشود؟ نه، سبب می‌شود بیشتر تلاش کنم. نوشته‌هایم را با قبل‌ترها مقایسه می‌کنم.
الهه جان و استاد کلانتری گفتند از قبل بهتر می‌نویسم، پس رو به رشدم.
از انشا‌نویسی و حکم و شعار فاصله گرفتم. چرت‌و‌پرت کمتر می‌نویسم. شاید گاهی سر موضوعی ناراحت باشم و برگردم به تنظیمات کارخانه، اما معمولن با درنگ می‌نویسم و بدور از تعصب.
دیروز مثل امروز برق خانه الهه جان قطع بود. شیما جان نیم ساعت از «استراحت چیست» صحبت کرد. نکات مهمی در مورد نیاز به استراحت گفت.
برق ما هم دیروز پنج ساعت و نیم قطع بود. هر چه به ۱۲۱ زنگ می‌زدم اشغال بود. تا دو ساعت عادی بود، کتاب خاندم و ویس جلسه الهه جان در نویسنده‌ساز را شنیدم. چند دقیقه آزادپُرسی کردم.
بعد از سه ساعت و نیم قطعی، عصبی شدم. رضا زنگ زد نمی‌توانستم حرف بزنم. گفتم دلم میخاهد یکی را کتک بزنم.
از زمستان گذشته و رخداد هجدهم و نوزدهم دی‌ماه، بسیار محزونم. تحمل بعضی سختی‌ها را ندارم. از گرما در رنج نبودم اما از اینکه مثل آدم جواب نمی‌دهند تا بدانیم چرا قطعی انقدر طولانی شده، عصبی بودم.
از اوضاع تخماتیک این روزها و سالها خسته‌ایم، به معنای واقعی خسته‌. بس‌مان است. چرا انقدر آزارمان می‌دهید لعنتی‌ها؟

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
5
نوشتن معنا‌آفرین است

«اگر ترس زائیده‌ی نا‌آگاهی به چیزهایی است که در اطراف‌مان می‌گذرد، باید بگویم «نوشتن» تنها چتری است که زیر آن احساس ایمنی می‌کنم. چتری که زیر آن واقعیت‌ها خودشان را برهنه می‌کنند.»
رضا قاسمی، چرا می‌نویسم

من چرا می‌نویسم؟ هدف و مقصودم چیست؟ برای برهنه شدن واقعیت؟ برای اینکه با نوشتن می‌توانم حقیقت را کشف کنم؟

چون نوشتن درمانگر است.
چون با نوشتن تفکر نقادانه می‌آموزم.
چون نوشتن خودشناسی‌ست.
چون مشتاق خود‌روایتگری هستم.
چون نوشتن پویایی ذهن است.
چون آگاهی را برآمده از نوشتن می‌دانم.
چون با نوشتن معنا‌ می‌آفرینم.
چون مسیرم با نوشتن روشن می‌شود.
چون دنیای نوشتن رنگین‌کلام است.
چون نوشتن مرا به کشف می‌رساند.
چون نوشتن دغدغه‌های ذهنی را عینی می‌کند.
یا چون به گفته‌ی مارگریت دوراس،
«نوشتن تمرین زندگی‌ست

دوست دارم از خودِ نوشتن بنویسم چون حالم بهتر می‌شود. با قلم به دست گرفتن، ذهنم شفاف می‌شود.
تند‌تند آزادنویسی می‌کنم. در آن دقایق زمان کایروسی (ادراکی) و زمان کرونوسی (قرار‌دادی) به هم نزدیک می‌شوند. گفتگوی درونی دارم، ایده‌هایی برای پست به ذهنم می‌آید، آزاد‌پرسی هم می‌کنم. از چه؟ هر چه آزارم می‌دهد. ملال می‌گریزد چون نوشتن معنا‌آفرین است.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
4💘1
زندگی مجردی، زیستنی دگرگونه

زنِ پیر همسایه که شوهرش سوپر‌مارکت دارد، به سختی چند کیسه طالبی و خیار را می‌آورد. کیسه‌ها را از دستش گرفتم، تا خانه‌اش رساندم.
در مسیر احوال شوهرش را پرسیدم. مدتی است مغازه را اجاره دادند. گفت: «نشسته خانه با من دعوا می‌کند.»
یک طرف صورتش را نشان داد، سرخ بود. گفت: «با مُشت زده صورتم.»
ناراحت شدم. پرسیدم: چرا در این سن‌و‌سال اجازه می‌دهید رویتان دست بلند کند؟ زن سری تکان داد. با لحنی غمگین گفت: «چکار کنم.»
در راه بازار مدام فکر می‌کردم چرا؟
یعنی نمی‌تواند از خود دفاع کند؟
چرا بعضی مردها حتا وقتی لبِ‌گورند دست روی زنشان بلند می‌کنند؟
چه نظامی به او چنین اجازه‌ای می‌دهد؟
چرا زن به او چنین اجازه‌ای می‌دهد؟
چطور توانسته امروز برای مردی که از او کتک خورده برود خرید کند؟
چرا حداقل با بی‌محلی تلافی نمی‌کند؟
چرا زنان قدیمی با هر اخلاق بدِ مردها می‌سازند؟
چرا مثل آدم با هم حرف نمی‌زنند؟

چه خوب ازدواج نکردم. برعکس خاهرها که همه زیر هفده‌سالگی رفتند به خانه‌ی شوهر، من نشستم خانه‌ی پدر، با اراده‌ی خودم، بدون اجبار به پدر و مادرم خدمت کردم. البته دوست داشتم خانه‌ی مجردی داشته باشم اما شرایطش کمی دیر فراهم شد.

«فراتر از آنچه به ما دیکته شود، آیا ما نوع دیگری می‌توانیم زندگی کنیم؟»
هانا آرنت


ازدواج نکردن، نوع دیگر زیستن است از آنچه خانواده به ما دیکته کرده بود.
دیپلم _ ازدواج.
سربازی _ ازدواج.
دانشگاه _ ازدواج.
شغل _ ازدواج.

خانواده‌های سنتی تمام راه‌هایشان به رُم، نه، به ازدواج ختم می‌شد. حالا دوران آن خانواده‌ها گذشته، جوانها خودشان تصمیم می‌گیرند ازدواج کنند یا نه.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
5👍2🕊1
فرهنگوار‌ه‌ی_فارسی_خلاق_شاهین_کلانتری.pdf
1.9 MB
😊دانلود رایگان کتاب جدید شاهین کلانتری:

🌟فرهنگواره‌ی فارسی خلاق
گسترش دایره‌ی واژگان و افزایش سلیقه‌ی کلامی

@shahinkalantari
ShahinKalantari.com
MadreseNevisandegi.com
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🏆1
جمع خانوادگی در رودخانه‌ی طالقان

امروز برای سال‌واژه‌ات، «زبان»، گامی برداشتی؟
مقاله‌ی «زبان چیست» ابولحسن نجفی را که در وبیکار سرزبان، الهه‌جان برایمان خاند و شکافت، مرور کردم.

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
نه.
پیاده‌روی، آزادنویسی، مطالعه، نوشیدن آب کافی، گفتگو، حضور در وبینار‌ها، یوگا، استراحت فعال. شکرگذاری.

امروز در نویسنده‌ساز و سرزبان حاضر بودی؟ چه آموختی؟
در نویسنده‌ساز، از قیاس دو نسخه از داستان «بچه‌ها بازی نمی‌کنند» از «جعفر مدرس صادقی» آموختم می‌توانیم در ویرایش دگر‌نویسی کنیم و به شیوه‌ای متفاوت داستان را باز‌نویسی کنیم.
در «سرزبان» الهه‌جان مرور جامعی کرد بر موضوع واقعیت و کلمه‌ی سومی برای درک واقعیت مستقل اضافه کرد. «موجود، وجود و تشخیص لایه‌ها»

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
به فکر سلامت ذهن و روانم باشم، خود را درگیر حواشی و مشکلات دیگران نکنم. مثل گاو‌بازهای زیرک اسپانیا، در برابر گاوهای اطرافم، جا‌خالی بدهم.

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
کتاب تازه‌ی استاد کلانتری«فرهنگواره فارسی خلاق» را خاندم. از برخی کلمه‌ها جمله نوشتم.
«سخنگاه، گاه، پوچ‌گاهی آزارنده می‌گردد.»
«هنر پرسش‌گری سقراطی» و ادامه‌ی مطالعه‌ی داستان «سنگ‌صبور».

امروز رفتی پیاده‌روی؟
ساعت هشت‌و‌نیم صبح، تندتند گام بر‌می‌داشتم. دمای هوا بالاست. عرق از صورت و بدنم جاریست.

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
خربزه‌ی خنک. مزه‌اش زیر زبان بازی می‌کرد.

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
جنگ و اخبار مربوط به آن.

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
درباره‌ی تغییر اساسی، اتمام اوضاع کنونی، رونق گرفتن اقتصاد و به سامان شدن روزگار مردم.

امروز با کی تماس گرفتی؟
تازگی از تماس فراری‌ام. فقط با چند نفر دوست دارم مکالمه کنم. تنها تماس امروزم با رضا بود.

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
«حقیقت» برایم اصلِ‌موضوعه است و بعضی روزها بیشتر درگیر «حقیقت» و «چیستی» آن می‌شوم. از ابهام، دروغگویی و ندانستن عذاب می‌کشم.

امروز درباره‌ی جستار‌نویسی چه ایده‌ای یافتی؟
در مورد واقعیتِ‌مستقل، واقعیت نسبی و واقعیت خود‌ساخته، می‌خاهم جستار بنویسم.

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
تابستان، رودخانه‌ی طالقان، مینی‌بوس آقا‌محمود، یک روز سرشار از آب‌بازی، خنده و بی‌خیالی در کنار خانواده، حضور پدر، مادر، خاهرها و برادرها.

فیلم چی دیدی؟
فیلم «۶۵». ماموریت یک سفینه‌ی فضایی با برخورد شهاب‌سنگ مختل می‌شود. فقط خلبان سفینه و دختر‌بچه‌ای زنده می‌مانند. سفینه سقوط می‌کند روی زمین اما به شصت‌و پنج میلیون سال قبل که عصر دایناسورهاست.
تازگی مستند تاریخ جهان را دیدم. برخورد شهاب‌سنگ سبب انقراض دایناسورها می‌شود. طی میلیون‌ها سال، زمین برای زیست انسان آماده می‌شود.

مصاحبه با خود، ایده از استاد کلانتری

پروانه اسدزاده
#مصاحبه‌با‌خود
2
چطور می‌توان عادلانه داوری کرد

«ادبیات بهترین ابداع بشر برای مقابله با نا‌امیدی بوده است.» یوسا

در این ایام، برای ادبیات که ضدِ نومیدی‌ست چه قدمی برمی‌دارم؟
خاندن داستان، مقاله، شعر و حکایت گام موثر برای مبارزه با نا‌امیدی‌ست؟
اگر نباشد، قطعن نوشتن از آنچه می‌خانم و می‌آموزم، حتا یک پرسش، می‌تواند مبارزه باشد.
نسیم خاکسار نوشته:
«داستان یک بررسی ساده تاریخی، اجتماعی از جامعه و جهان نیست. تنه زدن به جهان است تا در خشم و خورش‌های این جهان عاصی‌شده چیزی را از دلش بیرون بکشد که واقعیت پنهان وجودی اوست. پس داستان نیازمند کشف است.»
اما ممکن است پرسش این باشد که،
«خوب این کشف چه فایده‌ای برای ما دارد؟ دارد. از هزار و چند فایده‌ای که می‌تواند داشته باشد یکی را در این بند نام می‌برم: کمک کردن به ما، من و تو، که عادل باشیم.
...این دقت نظر و وسواس در داوری را داستان با ایجاد پرسش است که فراهم می‌کند.»
جهان داستان را از این منظر ندیده بودم. عادل بودن، کشف مهمی‌ست. بعد از مطالعه، ذهنم را با پرسش‌گری فعال می‌کنم. تا به درک بهتر و شناخت برسم. وقتی مرزها را بر اساس سنجه‌های درست تشخیص دادم، عادلانه داوری می‌کنم. آنگاه انسان امیدواری می‌شوم. چون ادبیات می‌گوید جهان بهتری هم می‌تواند باشد.
ممکن است در حال حاضر حکومت عادلی روی کار نباشد اما امیدوارانه زندگی می‌کنم تا عدالت در جهان پدید آید.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
1
نقش‌جهان، گچ‌کاری‌های عالی‌قاپو، ترمه‌های رنگین

از صبح زود بیدارم، بعد از صبحانه می‌رویم نقش‌جهان. میدان تاریخی اصفهان مسحور کننده است.
هر چهار طرف نقش‌جهان آثار معماری عصر صفوی وجود دارد.
(عمارت عالی‌قاپو، مسجد‌شاه، مسجد‌شیخ‌لطف‌الله و بازار قیصریه) معماری اسلامی با طرح‌های تذهیب‌کاری، کاشی‌های آبی و منقش، دیدنی‌اند. چشم از این همه هنر و زیبایی، سیر نمی‌شود.
ساعت ده صبح مغازه‌های دور تا دور میدان یکی‌یکی باز می‌شوند. از مقابل مغازه‌ها می‌گذریم. اینجا توریستی‌ست و قیمت‌ها بالا.
سردر مغازه‌ها ترمه‌های پر نقش‌و‌نگار آویزان است. رضا برایم به سایزها و رنگهای مختلف ترمه می‌خرد. دوستشان دارم.
نقش‌جهان را بارها در تلویزیون دیده‌ام. حالا از میدان می‌گذریم. سرخوشیم.
دوست دارم رضا همیشه شاد باشد. بعد از فوت مادرش غمگین است. اما وقتی حیرتش را در قصر عالی‌قاپو می‌بینم، می‌گویم هر دو به این سفر نیاز داشتیم.
هر جزئی از عالی‌قاپو با آدم حرف می‌زند. هنر معماری یعنی این.
شاه‌عباس، سُفرا و مهمان‌های خارجی را اینجا ملاقات می‌کرد.
گچ‌کاری‌های دیوارها آسیب زیادی دیدن، اما همان مقدار از نقاشی‌های دیواری‌اش که ماندن، نشانگر ذوق و خلاقیت سازندگانش است.
از پله‌ها بالا می‌رویم. تا طبقه سوم برای بازدید عموم باز است. ایوان بزرگ طبقه‌ی سوم برای سخنرانی‌هاست. از آنجا میدان نقش‌جهان کامل دیده می‌شود.
از نقش‌جهان خارج می‌شویم. از پارک کنار دانشگاه‌هنر می‌گذریم. سردیس مشاهیر ایرانی در چند جای پارک نصب شده. یکی از سردیس‌ها دختر علامه مجلسی، «آمنه‌بیگم مجلسی» است.
«زن نابغه و نادره روزگارش به شمار می‌رفت. آمنه‌خاتون در سده یازده قمری به درجهُ اجتهاد و قضاوت می‌رسد. او فقه شیعه را نزد پدر و سپس همسرش ملا‌محمد‌صالح مازندرانی کامل می‌کند.»
چه سردیس ناقصی درست کردند. خنده‌دار است.
رضا می‌گوید: «شبیه جادوگر سریال جیران است.»
واقعا چرا وقتی کاری را بلد نیستند، انجام می‌دهند؟
کاخ چهلستون از آن طرف خیابان دیده می‌شود.

پایان بخش چهارم
پروانه اسدزاده
#مسافر‌نامه
1👏1
طراحی کارِ‌پایه با مهندسی معکوس

چرا پیاده‌روی برایم کار‌ِپایه است؟
چون تمرکز لیزی روی آن نیست، چند‌کارگیری نیست اما چند کار را همزمان پوشش می‌دهد، از همه مهمتر فشاری بر من وارد نمی‌کند. احساس آزادی می‌دهد و تا اراده می‌کنم با چند ثانیه فاصله می‌توانم آن را انجام دهم.
دلایل بالا از ویژگی‌های کار‌ِپایه است. کار‌ِپایه سه لایه دارد: (سطح، کارکرد، بنیادین یا معنا)
لایه سطح، همان پاسخ است آنچه می‌بینیم. در لایه کارکرد هدف و عینیت کار است و در لایه معنا، چیزهایی که وجود دارد.
برای طراحی کار‌ِپایه مهندسی معکوس* می‌کنیم، از سطح که همان پاسخ است می‌رویم، می‌رسیم به بنیاد که همان پرسش است.
پیاده‌روی برای من چیست:
ترکیب عمل و ذهن: با چه هدف و عینیتی؟
ورزش: نیاز به پویایی
حرکت: نیاز به تحرک
نگریستن: نیاز به توجه
ارتباط: نیاز به دوستی
تخیل: نیاز به شناخت
لذت: نیاز به شادی
تفکر: نیاز به امکان‌های تازه
تمرین: نیاز به یادگیری
عضله‌سازی: نیاز به تداوم

چرا چنین اهدافی وجود دارد؟
ترس از بیماری وجود دارد.
ترس از چاقی وجود دارد.
حواس‌پرتی وجود دارد.
ترس از تنهایی وجود دارد.
احساس و عواطف وجود دارد.
تفریح وجود دارد.
ابهام وجود دارد.
ترس از ندانستن وجود دارد.
ترس از بدفُرمی بدن وجود دارد.

کار‌ِپایه از دل روزمره بیرون می‌آید و زمان کرونوسی(قراردادی) و کایروسی(ادراکی و حسی) را به هم نزدیک می‌کند.
برای انسان مدرن ضرورت دارد چون فرصت بیشتری برایش فراهم می‌کند و به او انرژی مصاعف می‌دهد.
از چهار ساعت در روز که برای کارهای دلخاه فرصت داریم، اگر کار‌ِ‌پایه انجام دهیم می‌توانیم احساس برنده شدن کنیم.
از همه مهمتر برای من پیاده‌روی در زندگی روزمره، ضروری‌ست چون با آن به اوج و غرقه‌گی می‌رسم.
امروز را بُردم چون نیم ساعت پیاده‌روی کردم. هم تفکر و ایده‌یابی، هم لذت از بودن در طبیعت، هم گام مفیدی برای سلامتی برداشتم.

*مهندسی معکوس یعنی از پاسخ به پرسش رسیدن.
با تشکر از مدرس عزیزم الهه علیزاده

پروانه اسدزاده
#کار‌پایه
1💘1