نوشت‌گاه|پروانه اسدزاده
86 subscribers
9 photos
1 file
4 links
نوشتن، ثبت وقایع و افکاری‌ست که نمی‌خاهیم فراموش شود.
Download Telegram
انسان ماشین معنا‌سازی‌ست

اگر در مدرسه‌ی سر‌زبان حاضر نباشم هم ذهنم با مسائل روز درگیری دارد. مدرسه‌ی سر‌زبان به دغدغه‌های ذهنی‌ام جهت داده است. البته مدرس کاربلدش الهه علیزاده مسبب این تغییرات است.
(رنج‌ها، غم‌ها، روابط، تصمیمات، انتخاب، تشخیص سره و ناسره، درست و غلط، الگو‌یابی، ریشه‌یابی، زبان‌آموزی، پرسش، تفکر)
قرار است با اتکا و یاری اصل موضوعه تمام این دغدغه‌ها را سر‌و‌سامان بدهم.
همه را؟ چرا که نه. اما به مرور زمان.
برای ساختن اصل موضوعه‌ی خودم باید بُن‌ریشه داشته باشم و از سرشاخه‌ها عبور کنم.
پرسش را از کجا بیآغازم؟
از زبان. از ریشه‌ها. از منطق.

به توانش زبانی سنگینی نیاز دارم. زبانی که اصول و قواعد دارد، در آن نشانه‌هایی وجود دارد و دارای معناست. و پرسشی که بسیار اهمیت دارد:
من با چه زبانی جهان را می‌بینم، درک می‌کنم و بیان و تفسیر می‌کنم؟
فکر کردم همدلی زبان است. نبود. همدلی ساختار و اصول ندارد. شاید نشانه‌هایی در همدلی موجود باشد اما قواعد ندارد. معنا دارد.
«خوب انسان ماشین معنا‌سازی است.» معنا در چیزهایی که در ارتباط با انسان است، وجود دارد.
برای پرورش قُوه زبان باید بیشتر مطالعه کنم.
در کتاب «زبان، تفکر و شناخت» پاولف می‌نویسد: «هنگامی که جهان حیوانی تکامل یابنده به مرحله‌ی بشری رسید، مکانیسم فعالیت عالی، افزوده‌ی عصبی فوق‌العاده مهمی بدست آورد
در ادامه آمده: «این افزوده عبارت‌ست از تکامل تکلم و روندهای تفکر، یعنی اندیشه‌ها، که از تکلم جدایی‌ناپذیر‌ند
روی هر جمله از کتاب مکث می‌کنم، مزه‌مزه‌اش می‌کنم. تکلم و اندیشه به هم متصل هستند. هر کدام بدون دیگری نمی‌توانست باشد.
دو روز است در سرزبان سراغ مقاله‌ی
«زبان چیست» ابولحسن نجفی رفته‌ایم. آهسته رونویسی می‌کنم. سخت است اما توضیحات الهه قابل فهم‌‌اش می‌کند.

پروانه اسدزاده
#پرسش‌گری
2💘1
اصل موضوعه

اصلی طراحی می‌کنم برای کل زندگی تا بتوانم در شرایط سخت تصمیم بگیرم، از بلاتکلیفی خارج شوم و خطاهای شناختی را بکاهم.
اصل موضوعه گزاره‌ایست منطقی، توافق‌برانگیز و صدق‌پذیر.

حقیقت چیست؟
حقیقت می‌تواند تمام آنچه به نظر می‌رسد نباشد.
حقیقت پایا، تغییر ناپذیر و مطلق است.
حقیقت هر آنچه ما می‌بینیم، نیست.
حقیقت اگر در فهم نگنجد هم حقیقت است.
حقیقت در همه است.
حقیقت زبان مشترک انسان است.
حقیقت زبان تمام موجودات است.
حقیقتِ پنهان هم حقیقت است.
حقیقت وجود است.
حقیقت هستی است.
حقیقت بودگی‌ست.
حقیقت لزومن با واقعیت مترادف نیست.
حقیقت واقعیت را هم شامل می‌شود.
حقیقت امکان شناخت است.
حقیقت امکان تشخیص مرزهاست.
حقیقت فقط برای انسان معنا دارد.

به نظر شما کدام گزاره به اصل موضوعه نزدیک است؟

پروانه اسدزاده
#پرسش‌گری
#اصل‌موضوعه
💘1
پرسش= نیروی محرکه تفکر

مفاهیم کلیدی در ساخت دستگاهِ‌فکری کمک می‌کند. مفاهیمی مثل پرسش، دانش، شبه‌دانش، تفکر، مرز، واقعیت، حقیقت، باور، معنا، ادعا و توهم.
چرا این مفاهیم به نظر بدیهی‌اند؟
در معماری دستگاهِ‌فکری متوجه پیچیدگی‌های مفاهیمِ به ظاهر بدیهی، شدم. با پرسش‌گری در مسیر شناخت مفاهیم پیش می‌روم.
در کتاب «هنر پرسش‌گری*» خاندم:
«کیفیت زندگی ما بسته به کیفیت تفکر ماست. کیفیت تفکر ما بسته به کیفیت پرسش‌هایی است که می‌کنیم، زیرا این پرسش‌ها در حکم نیروی محرکه‌ی تفکرند»

پرسش روز
چطور می‌توانم بین ذهن و پرسش ارتباط ایجاد کنم؟

پرسش‌های ناب
من به چه چیزی اتکا می‌کنم؟
چرا مرز دانسته‌های خود و ندانستن‌ها را نمی‌شناسم؟
چگونه ادعا را از دانش تشخیص دهم؟
توهمِ‌دانش سبب توقف یادگیری‌ست؟

پرسش نجات‌بخش
پیش می‌آید که بگویم نمی‌دانم؟ چه زمان؟ چه مواقعی؟
چه چیزهایی را نمی‌دانم؟
چه چیزهایی را می‌دانم؟
چطور از دانستن به نداستن و از ندانستن به دانستن می‌روم؟
موانع و ابزار را می‌شناسم؟

بین تمام مفاهیم، حقیقت برایم مهم‌تر است.
چرا حقیقت؟ چون حقیقت برایم امری‌ست بدون دخل و تصرف، بدون تغییر، بدون نابودی و بدون وابستگی. حقیقت برایم چیزی مستقل و مطلق است.
حالا واقعن حقیقت چیست؟

از لرد بایرون نقل است:
«در این عالم هیچ چیز به اندازه‌ی حقیقت تنها و غریب نیست.»
این گزاره شاعرانه است نه منطقی. با اتکا بر زبان جست‌وجو‌گرانه، نگاه کاشفم را تقویت می‌کنم. شاید حقیقت را بیابم، شاید تا لحظه‌ی مرگ نیابمش اما می‌جویمش.

* آشنایی با هنر پرسش‌گری، لیندا الدر، ریچارد پل

پروانه اسدزاده
#پرسش‌گری
👍3
حفره‌های ذهن ما از چیست

احساس می‌کنم نیاز به استراحت ذهنی دارم. حدود یک سال است با مدرسه سر‌زبان همراه شدم، پای آموخته‌های خانم علیزاده نشستم. مطالعه کردم، درنگ کردم، پرسش نوشتم، تلاش کردم دستگاه فکری بسازم.
حالا واقعن ساختی؟
قبلن مدام از جمله‌ی «دارم فکر می‌کنم»، استفاده می‌کردم اما این روزها با تردید به آنچه تصور می‌کنم «تفکر» است، می‌گویم «فکر می‌کنم.»
پس وقتی فکر می‌کنم دارم فکر میکنم، آن چیست؟ حفره است؟ حفره چیست؟
همان ندانستن است؟
شاید جای خالی نیاموخته‌هاست؟
سایه همان حفره است؟
تاریکی رویه‌ی دیگر حفره است؟
حفره متضاد شفافیت است؟
با چه سنجه‌ای می‌توان حفره را تشخیص داد؟
اصلن چرا حفره ایجاد می‌شود؟
چیستی حفره را می‌توان شناخت؟
می‌توان آن را از ذهن پاک کرد؟
می‌توان با پرسش‌گری چاله‌ها و حفره‌های ذهن را یافت؟
حفره متضاد آگاهی‌ست؟
مرز بین این دو را می‌توان تشخیص داد؟
سیاه‌چاله همان حفره است؟
سیاه‌چاله خطرناک است؟
حفره یا سیاه‌چاله مانع اقدام یا تصمیم‌گیری می‌شود؟
حفره به واقعیتِ خود‌ساخته ارتباط دارد؟
حفره به چند لایه بودن ادراک ارتباط دارد؟
حفره از ضعف قوای‌ذهنی ایجاد می‌شود؟
حفره با افکار سمی چه ارتباطی دارد؟
تعادل، حفره را از بین می‌برد؟
حقیقت می‌تواند حفره‌ها را نمایش دهد؟
خلا چگونه ایجاد می‌شود؟
در حالت آلفا* می‌توان حفره‌ها را تشخیص داد؟
در هر مراقبه می‌توان به حالت آلفای‌ذهن رسید؟

نیاز دارم مدتی، نمی‌دانم چه مدت، کمتر بخانم، کمتر فیلم تماشا کنم، کمتر دیگران را ببینم و بیشتر بنویسم.

*آلفا، حالتی از خودآگاهی و تمرکز است که با مراقبه و تمرینات ذهنی یوگا ایجاد می‌شود.

پروانه اسدزاده
#پرسش‌گری
#یادداشت_روزانه
3💘2😇1
هنوز حیرت را گم نکردم

سال‌واژه: زبان
۱. پیاده‌روی در خلوتیِ پارکِ‌بهشت چقدر می‌چسبد. پرندگان از چه حیرت‌زده‌اند که اینطور با هیجان سر‌و‌صدا می‌کنند؟ کاش زبان‌شان را می‌فهمیدم. می‌نشینم روی نیمکت سبز، زیر سایه‌ی درخت کاج. باد خنک می‌زد به صورتم. موهایم می‌پراکند. با محبوبه تلفنی مکالمه می‌کنم. مریض‌احوال است.
۲. خانه را گردگیری می‌کنم و جارو می‌کشم. شناور کولر خراب است، چند بار دستی آب می‌ریزم داخل تشت کولر.
۳. «سنگ‌صبور» چوبک را شروع می‌کنم. وای از زلزله‌های زندگی‌ما. آدم بعد از زلزله آدم قبل نیست. مثل زلزله‌ی هجدهم و نوزدهم دی‌ماه.
۴. ظهر نیم ساعت آزادنویسی می‌کنم. در وبینار هفت دقیقه همراه استاد نامه می‌نویسم. دلتنگ مادر هستم. با نوشتن نامه به او دلتنگی‌ام سبک می‌شود.
۵. جلسه با سه تا از دوستان برای آشنایی با فروش محصولات آرایشی، بهداشتی و مراقبتی، یک ساعت زمان می‌برد. هنوز تصمیم نگرفتم. دوستان راضیند. دعوت به همکاری می‌کنند.
۶. چند ایده از کتاب «چرا باید زیادتر حرف بزنیم» استاد کلانتری را یادداشت می‌کنم.
۷. فیلم جانفدا را می‌بینم. گروهی کماندو ترکیه‌ای، برای جنگ با تروریست‌های تکفیری و داعش تا پای جان می‌جنگند. مردم عادی را نجات می‌دهند.
۸. کانال و مطالب مربوط به «کارگاه کتابنقد چهار» را مرور می‌کنم.
«یادگیری ادبی» از شری‌لی لینکن. «چطور نقشه‌ی ذهنی بکشیم» از تونی بوزان. «بوف‌کور» و چند نقد بر آن. «سورة‌الغُراب» و نقدی بر آن. چند نمونه مرور‌نویسی بر «راه هنرمند، آقای ارمغان، ملت عشق
«سبک‌شناسی» از سیروس شمیسا.
«مدرنیسم» از دکتر منصوره تدینی. داستان و فیلم «راشومون». رمان «آزاده خانم و نویسنده‌اش» از رضا براهنی.
برای فردا و «کتابنقد پنج» ذوق دارم.
۹. امروز بر اساس معیارهای چک‌لیست روزانه، هشت نمره می‌گیرم.
۱۰. نیم ساعت یوگا تمرین می‌کنم. تنفس عمیق و شاواسانا انجام می‌دهم. شکر‌گزاری می‌کنم.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
دنیا سبب ویرانی او شده یا خودش

سال‌واژه: زبان

در پارک تند تند راه می‌رفتم. مردی با تکان دادن دست بلند بلند حرف می‌زد. تنها کنار درختی نشسته بود، با صورتی سیاه و لباس‌هایی کثیف و پاره‌. دنیا سبب ویرانی او شده یا خودش؟ شاید هر دو.
از «قاف» تا «ق»، از «سیمرغ» تا «کلاغ» نقدی از حورا یاوری بر رمان
«سورة‌الغُراب» محمود مسعودی را دوباره‌خانی می‌کنم.
یاوری نوشته: «سورة‌الغُراب کتابی است که در خواب می‌گذرد اما خواب را از چشم ما می‌رُباید، ما را به بیداری، به پرسش، به شناختن و آگاهی فرا می‌خواند
نویسنده چطور دیروز و امروز و فردا را به هم می‌آمیزد؟
اگر مرغی باشم به دنبال سیمرغ یا حقیقت و هُد‌هُدی بگوید سیمرغ وجود ندارد، سیمرغ خود ما هستیم، تحمل می‌کنم یا پَرهای آن را می‌کنم؟ پیام‌آور را می‌کُشم؟ واقعن تحمل شنیدن واقعیت و حقیقت را دارم؟
برای شناخت حقیقت باید همه چیز را شناخت؟ ممکن است یا غیر ممکن؟
چه اصلِ‌موضوعه پیچیده‌ای انتخاب کردم اما اکثر مفاهیم به ظاهر بدیهی، پیچیدگی‌هایی دارند.
کارگاه کتابنقدِ پنج از ظهر موکول شد به شب. برق‌رفتگی ضد‌حال دیگری در کشور گل‌و‌بلبل‌مان.
استاد دو موضوع در جلسه اول مطرح کردند. یک: تبار‌شناسی یک مفهوم در سایت گنجور و نوشتن یادداشتی از یافتن ریشه‌های آن مفهوم انتخاب شده.
دو: مقایسه دو نسخه‌ی یک داستان از اکبر رادی.
قرار است کنجکاو باشیم و لذت ببریم در پرسه زدن‌هایمان.

پنجاه صفحه از رمان «یکُلیا و تنهایی‌او» را خاندم. «تقی مدرسی» در داستانی اسطوره‌ای و نمادین، تقابل دختر رانده‌شده‌ی پادشاه اورشلیم با شیطان را روایت می‌کند.
فیلم «شگفتی» را دیدم. دانش بر خرافه غلبه کرد. پرستار انگلیسی جان نوجوانی ایرلندی را نجات داد.

بخشی از دفتر شعر «گوشواره‌هایم آویز ستاره» از گیسو شاکری را خاندم.
«اندوهم را
در ماهتابه‌ی چدنی ریختم
از غم ترکید
من چه جانی دارم
سخت
پر تحمل.
»

چه جانی دارم من که به تعویق افتادن رویاها و اهدافم را تحمل می‌کنم. پوست کرگدن پیش پوست من نازک است.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
#گزارش‌نیک
1
حیاطِ خانه‌ی پدری

سال‌واژه: زبان

امروز مسیر دیگری برای پیاده‌روی گزیدم. کوچه‌های باریک با خانه‌های ویلایی. یاد حیاطِ خانه‌ی پدری افتادم. تابستان‌ها زیرانداز می‌انداختیم و با همسایه‌ها آبدوغ‌خیار می‌خوردیم.
در آزاد‌نویسی با تداعی‌ها به دوران مدرسه و دوستان قدیمی رسیدم. یادداشتی از آن در‌آوردم.
این روزها به مفهوم «حقیقت» جدی فکر می‌کنم. حقیقت را اول بار کجا و چه کسی به زبان آورد؟
وارد سایت «گنجور» شدم. چه گنجی‌ست. استاد کلانتری بارها «گنجور» را معرفی کردند اما می‌رفتم نهایت یک غزل و قصیده‌ای می‌خاندم و خارج می‌شدم.
امروز بخاطر تحقیق کارگاه در گنجور چرخیدم. برایم تعجب‌آور بود که دو ساعت شعر کلاسیک می‌خاندم و لذت می‌بردم.
در هیچ کدام از اشعار شعرای قرن سوم، کلمه‌ی «حقیقت» نبود.
قرن چهارم در اشعار «ابوسعید ابوالخیر» و «عنصری»، کلمه‌ی «حقیقت» را یافتم. در اشعار «فردوسی» کلمه «حقیقت» نبود. مفهوم حقیقت را نمی‌شناخت یا از واژه‌ی دیگری مثل «راستی» به جای «حقیقت» استفاده می‌کرد؟
واژه‌ی «حقیقت» در اشعار و نثر قرن پنجم بیشتر دیده می‌شود.
«ای دوست حقیقت شنو از من سخنی
با بادهُ لعل باش و با سیم تنی» «خیام»


«کار دل باز ای نگارینا ز بازی در‌گذشت
شد حقیقت عشق و از حد مجازی درگذشت»
«سنایی»

فیلمی از اینگرید برگمان دیدم. «تابستان با مونیکا.» سادگی شخصیت مرد جوان در کنار بی‌ثباتی شخصیت دختر، نشانگر تفاوت تربیت و خانواده آن دو بود‌. پدر دختر مست به خانه می‌آمد، گاهی او را کتک می‌زد. دختر شکننده بود. پسر با پدری ساکت و تنها زندگی می‌کرد.
ضربه‌ی آخر فیلم را می‌شد پیش‌بینی کرد.
در وبیکار سرزبان، ادامه‌ی مقاله‌ی «زبان چیست»، ابوالحسن نجفی را خاندیم. الهه جان با زبان شفاف جمله‌های پیچیده را باز می‌کند. مقاله را پارگراف به پارگراف می‌شکافد. بدون فهمیدن بچه‌ها از آن نمی‌گذرد. خوشبختم که الهه جان را یافتم.


پروانه اسدزاده
#گزارش‌نیک
4
حقیقت پرسشی برای تمام عمر

برای ساختن «دستگاهِ‌فکری» می‌پردازم به پایه‌ای‌ترین مفهومی که انسان در جستجوی آن است. مفهومی که یافتنش گره خورده با پرسشی همیشگی.
«حقیقت چیست؟»
«حقیقت» از جنس وجود است؟
«ذات» یا بودگی آن به چیزی وابسته است؟ یا مستقل است؟
برای شناخت آن باید وجود همه را شناخت یا با شناخت یک وجود به شناخت همه می‌توان رسید؟
شناخت همه‌چیز، به نظر غیر ممکن می‌رسد اما اگر دسته‌جمعی به دنبال شناخت آن باشیم چه؟
به نظرم شناختِ حقیقت امری گروهی‌ست. با همکاری شاید امکان یافتن حقیقت را داشته باشیم.
در «منطق‌الطیر عطار» گروه کثیری از مرغان به جستجوی سیمرغ که همان «حقیقت» است، روانه‌ی کوه قاف می‌شوند. در انتها سی مرغ به کوه قاف می‌رسند. می‌فهمند، سی‌مرغ خودشان هستند.
ممکن است حقیقت در یک مفهوم یا «ذات» خلاصه شود؟
من، تو، دیگران بخشی از حقیقت هستیم؟
حقیقت عینی‌ست یا یک مفهوم انتزاعی؟
انسان تحمل فهم حقیقت را دارد؟
چرا آدم‌ها هنگام مرگ واقعی‌ترند و دنبال بخشش؟
آیا حقیقت با مرگ و نیستی پیوند دارد؟
حقیقتِ‌مرگ جدای از حقیقت است؟
این دو با هم ارتباط دارند؟
شاید ربطی ندارند اما در پیوند یکدیگر می‌توان به معنای هر دو مفهوم نزدیک شد.

پروانه اسدزاده
#پرسش‌گری
همه‌ زخم خنجر دارند اما‌...

چه آشنا می‌آید جمله‌های نویسنده.
«خورخه کاره‌را گومز» در داستان «شب طولانی تیز‌دندان» نوشته:
«چه وحشی شده‌اند؟ چه راحت شلیک می‌کنند؟ چه لذت می‌برند از پَرپَر شدن مردم در خون!
همه در شهر زخم خنجر دارند‌. اما چرا پنهان می‌کنند؟ چرا من پنهان می‌کنم؟ پس این درد، درد چیست؟
»
سالها و ماه‌هاست درد را پنهان می‌کنیم اما فراموش نمی‌کنیم.
جایی دیگر نوشته:
«شکست یعنی چه؟ اگر من نشکسته‌ام، آرزوهایم نشکسته، پس چه شکسته؟ شکست یعنی چه؟ تعویق، شکست نیست؟ تعویق یک شکست موقت است.»
هم شکست خوردیم هم شکسته شدیم. اکثر آرزوهایمان به تعویق می‌افتد و بعضی از آنها با تعویق و تاخیرِ طولانی، نابود می‌شود.
مثل
آرزوی آزادی اندیشه، گفتار و رفتار.
آرزوی عدالت.
آرزوی خنده‌های از ته دل‌.
آرزوی مجازات جنایتکاران و فاسدان مالی.
آرزوی خرید ماشین و خانه.
آرزوی اینترنت بدون فیلتر.
آرزوی برابری انسانها و ادیان.
آرزوی سفر به شهرها و مکان‌های گوناگون.
فهرست آرزوهای تعویق افتاده طولانی‌ست مثل فهرست دردهایمان.
در جای دیگر داستان آمده:
«در حکومتی که پنهان‌کاری فراوان بشه، فساد زیاد می‌شه
سالهاست دولت بدون شفاف‌سازی، با دروغ پیش آمده، به اینجا رسیده، در حال غرق شدن، دست می‌اندازد و هرچه را بتواند با خود به سیاه‌چال می‌کشاند.
«قبیله‌ی ابر هنوز در آسمان رقصِ‌مرگ را ادامه می‌دهد.»
اما این مرگ دیگر برای همسایه نیست‌.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
#معرفی_کتاب
3
کتاب‌هایی که می‌توانم بارها بازخانی کنم

«رضایت‌بخش‌ترین تجربه در میان تمام تجربه‌ها مطالعه است. اوه چیزی به مراتب بهتر از خاندن هم وجود دارد و آن بازخانی است. دوباره‌خانی. عمیق‌تر رفتن و غنی شدن زیرا شما باری از قبل خانده‌اید. مایلم به مردم توصیه کنم کمتر بخانند و بیشتر بازخانی کنند. احساس می‌کنم از بازخانی یک کتاب قدیمی بیشتر می‌آموزم تا از خانش یک کتاب نو. همیشه به این باور بودم که مردم در قرون وسطی خیلی خوشبخت بوده‌اند زیرا آنها کتاب‌های اندکی داشتند ولی آن کتاب‌ها اساسی و مهم بودند.»
بورخس


روی سخن بورخس، سخن آوردن خطاست. بازخانی لذتی قابل دسترس است اما معمولن آن را از خود دریغ می‌کنم چون وسوسه‌ی کتابهای تازه قدرت بیشتری دارد‌.
دو سال است بازخانی را در چک‌لیست روزانه قرار دادم.
فهرست‌نویسی از کتاب‌هایی که می‌خاهم بازخانی کنم، می‌تواند انگیزه‌ای باشد برای تجربه‌ی بازخانی بیشتر.

بوف‌کور. سورة‌الغُراب. خسرو‌خوبان. شبِ‌هول. شب‌یک‌شب‌دو. قرنطیه. داستان‌های چخوف. فرهنگ گفتاری و توسعه نیافتگی. زبانِ زنده. چرا ادبیات. زبان آدم. اثر انتظار. در حکایت فارسی‌. گلستات سعدی. شاهنامه. دیوان حافظ. رباعیات خیام.

این لیست ادامه دارد.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
1
برای زاینده‌رود چه می‌توان کرد
سفرنامه اصفهان

صبح وقتی ساعت زنگ می‌خورد دوست دارم باز بخابم. دیشب نتواستم زود بخابم. بی‌خابی زده بود به سرم. صدای زنگ ساعت مرا از خاب عمیق پراند. معمولن قبل از روشن شدن آلارم، بیدارم.
نصفه شب یادم می‌افتد دستکش یک‌بار‌مصرف برنداشتم. بلند می‌شوم چند جفت دستکش می‌گذارم توی کیف. می‌خاهم وسایل کمی بردارم، اما می‌شود یک چمدان پُر، دو کوله‌پشتی در حال انفجار.
امیدوارم با آسودگیِ‌خاطر برویم اصفهان و خوش بگذرد. خاطره‌های قشنگ بسازیم.
در اتوبوس حالت تهوع دارم. رضا می‌گوید الکی جو ندهم. می‌گویم از بچه‌گی در اتوبوس و مینی‌بوس حالم بد می‌شد. می‌گوید: «مشماع بدم؟»
می‌گویم: چیزی نخوردم که بالا بیارم.
با سلامتی می‌رسیم ترمینال کاوه. آسمان خاکستری‌ست، به سختی نفس می‌کشم.
کارخانه‌های فولاد و ذوب‌آهن، هوای اصفهان را آلوده کرده است؟ یا کم بودن بارندگی؟ آن‌همه آب که برای کارخانه فولاد استفاده می‌کنند، می‌توانست زاینده‌رود را دوباره زنده کند؟ حیف. زاینده‌رود دیگر زنده نیست.
رضا اسنپ می‌گیرد. صاحبخانه تلفن را جواب نمی‌دهد. نمی‌دانیم خانه کدام است. می‌شنوم زنی می‌گوید: «تلفنت زنگ می‌خورد.»
به رضا اشاره می‌کنم حتمن آن خانه است. در خانه باز می‌شود. مردی سبیلو کیسه‌زباله به دست، کوچه را می‌نگرد.
رضا می‌گوید: آقای انوشیروان!
مرد به طرف ما برمی‌گردد. احوالپرسی می‌کنیم. وارد خانه می‌شویم.

پایان بخش دوم
پروانه اسدزاده
#مسافرنامه
2
اگر ننویسم ملال مرا مثل خوره می‌خورد

در کانال یکی از همراهان برخوردم به پرسش‌نامه پروست.
ده پرسشی‌ که برای خود‌شناسی و درنگ است، نه لزومن برای پاسخی روشن.

۱ ـ بزرگ‌ترین ترس تو چیست؟
بدون معنا زیستن. از ننوشتن می‌ترسم.
چون نوشتن یعنی اندیشیدن و این معنای زندگی‌ست. اگر ننویسم ملال مرا مثل خوره می‌خورد.

۲ـ ویژگی‌ای که بیش از همه در خودت دوست داری چیست؟
صداقت.
صداقت محبتی است که بدون چشم‌داشت روا می‌داریم.

۳ـ ویژگی‌ای که در دیگران بیش از همه تحسین می‌کنی چیست؟
اندیشیدن.
با خِرد زیستن سبب آرامش است و امکان انتخاب‌های صحیح به ما می‌دهد.

۴ـ بزرگ‌ترین پشیمانی‌ات چیست؟
نداشتن شغل.
بیکار بودن و نداشتن درآمد کافی ایجاد ارتباط و تعامل را از بین می‌برد.

۵ـ خوشبختی کامل از نظر تو چیست؟
آرامش خاطر در کنار آزادی.
آزادی یعنی امکان هر انتخابی داشتن. انتخاب افکار، گفتار و رفتار.

۶ـ دوست داری کجا زندگی کنی؟
روستاهای اورامانات.
روستا‌نشینی یعنی پیوند با طبیعت و بودن در ناب‌ترین‌ فضاها و مکان‌ها.

۷ـ قهرمانان زندگی واقعی تو چه کسانی هستند؟
افرادی که با تلاش یا فداکاری جان و زندگی دیگران را نجات می‌دهند. جسمی، ذهنی و رفاهی.

۸ـ چه استعدادی را دوست داشتی داشته باشی؟
استعداد: یادگیری زبان.
مهارت: نواختن پیانو.

۹ـ اگر می‌توانستی یک چیز را در خودت تغییر دهی، چه بود؟
اخلاقی: ترس از حشرات.
ظاهری: سایز شکم.

۱۰ـ شعار یا کلمه محبوب تو چیست؟
حقیقت.
وضوح و شفافیت پیوندی مبارک دارد با حقیقت.

این پرسش‌ها شاید پاسخ روشن نداشته باشند، اما ردّی از درونِ ما را آرام آرام آشکار می‌کنند. ردی از تداعی‌ها و افکار.

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
#پرسش‌گری
1👍1
پرسش به انسان امکان کودکانه زیستن می‌دهد

بیست دقیقه آزادنویسی کردم. چرا محبوبه انقدر کار می‌کند؟ ذهنم درگیر اوست.
صبح اگر قصد پیاده‌روی نداشتم ساعت‌ها در رختخاب می‌ماندم. چرا این روزها کسل هستم؟ کسالت با ملال تفاوت دارد؟
ملول نیستم چون می‌دانم معنای زندگیم چیست، در جستجوی حقیقت هستم. در گوگل و گنجور می‌گردم.
برای تمرین کتابنقد یادداشتی می‌نویسم. همیشه سخن استاد که می‌گویند: «یک بهتر از صفر است»، مرا تشویق می‌کند بنویسم حتا ناقص.
قسمت اولِ فصل سوم «سیلو» را دیدم. با خوراندن قرص، خاطرات هر که را مخالف یا شورشی است پاک می‌کنند. اشاره می‌کند به بمب‌افکنی ایران به آمریکا.
این جنگ تا کجا ادامه دارد؟ عده‌ای که منافع دارند جنگ راه می‌اندازند و عده‌ای بدون منافع می‌جنگند و کشته می‌شوند.
در نویسنده‌ساز با مصدر‌نویسی تمرین کردیم. تنوع جالبی بود‌. پنج دقیقه نوشتیم. استاد گفت سخت نگیرید. مهم نوشتن است. ننوشتن مثل خوره ذهن مرا می‌خورد و می‌فرساید. هر روز بارها می‌نویسم.
مهمان، الهه جان بود. از روند چالش پرسش‌گری گفت و اینکه «پرسش فضایی است که امکان کودکی کردن به انسان می‌دهد.»
خوشحالم از روز اول وبیکارها همراه مدرسه «سرزبان» و الهه جان هستم. از استاد کلانتری ممنونم که سبب این آشنایی شدند.
چند صفحه از رمان «سنگ‌صبور» چوبک را می‌خانم. هر بخش از رمان را یکی از شخصیت‌ها روایت می‌کند. با هر راوی لحن گفتار و زبان تغییر می‌کند.
چرا انقدر دیر سراغش آمدم؟
وُیس جلسه‌ی دیروز کتابنقد را شنیدم. سراغ مقاله‌ی «اسنوبیسم چیست» قائد می‌روم. با یک روایت شخصی مقاله را می‌آغازد و در ادامه می‌نویسد:
«این‌گونه اثرگذاریِ فرع نامربوط به اصل قضیه را می‌توان اسنوبیسم نامید.»
پست کانال تلگرام را منتشر می‌کنم.
چرا هر شب گزارش‌نیک نمی‌نویسم؟ شاید علتش همان باشد که استاد گفتند.

پروانه اسدزاده
#گزارش_نیک
2
حقیقت، پرسشی همیشگی

در فارسی کلمه «حقیقت» از ریشه کلمه عربی حق به معنای، راست، درست، سزاوار، ثابت و پایدار گرفته شده است.
شعرا در قرن چهارم به بعد مفهوم «حقیقت» را گاهی به جای واقعیت، راستی، درستی و جوهر اصلی امور یا بودگی و گاه حق، معنا می‌کنند‌‌.
چند نمونه از گستردگی مفهوم حقیقت:

«تا در نزنی به هر‌چه داری آتش
هرگز نشود حقیقت حال تو خوش
اندر یک دل دو دوستی ناید خوش
ما را خواهی خطی به عالم در کش»
ابوسعید ابوالخیر، قرن چهارم
اینجا «حقیقت» با بودگی یکی پنداشته می‌شود‌‌.

«که جمله کشاورزان و وکلا و بزرگان توانگر را و هر که را باز می‌خواندند بگرفتند و مالی عظیم از ایشان بستدند و عزیزان قوم ذلیل گشتند و بوسهل حقیقت به امیر- رضی‌الله‌عنه - باز گفت و املاک ایشان باز دادند و ایشان نظری نیکو یافتند.»
ابوالفضل بیهقی، قرن پنجم
«حقیقت» به معنای واقعیت و راست‌گویی بکار رفته است.

«جهان از داد او برگشت و خالی شد ز بیدادی
که داد او حقیقت گشت و بیدادی مجاز آمد
بداندیشان او رفتند و او باقی است تا محشر»
امیر‌معزی، قرن پنجم
در این شعر، معزی داد یا عدل را مترادف «حقیقت» آورده است. حقیقتی که آشکار است.

«چون معزی هیچ شاعر نیست اندر شرق و غرب
وین سخن داند حقیقت هر که او دانا بود»
امیر‌معزی، قرن پنجم
«حقیقت» و دانایی به هم پیوند دارند یعنی اهل خرد و اندیشه می‌دانند «حقیقت» چیست.

«غم عشقت ز گنج رایگان به
وصال تو ز عمر جاودان به
کمی از خاک کویت در حقیقت
خدا دونه که از ملک جهان به.»
بابا‌طاهر عریان، قرن پنجم
در این رباعی، معنای «حقیقت» همان واقعیت است.

«الهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سرّ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست هدایت کن بر من رهی که بهتر از آن نیست.»
خواجه عبدالله انصاری، قرن پنج
انصاری «حقیقت» را چون رازی مبهم از ذات خداوند آورده است.

«چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست»
خیام، قرن پنجم

در این بیت «حقیقت» به معنای باور و ایمان به کار رفته است.
«حقیقت» واقعن چیست؟
واقعیت، راستی، درستی، ذات حق یا اصلی که برای بیشتر افراد مبهم است نه آشکار؟
گویا «حقیقت» پرسشی همیشگی‌ست و چالشی برای تمام عمر‌.

وقتی دیدگاهم را طی چند جمله برای چت نوشتم، او از کلید‌واژه‌های من استفاده کرد‌ و آنها را گسترد. با دیدگاه من موافق بود که طی سالیان معنای حقیقت متحول گشته و فقط کشفی واحد نیست.
طبق نظر چت «مفهوم حقیقت در شعر فارسی از معنای لغوی به معنای فلسفی و عرفانی رسیده است.»
من فکر می‌کنم حقیقت لزومن واقعیت نیست، یا ذات خداوند و اصل وجود. برای شناخت «حقیقت» باید «همه چیز را شناخت» که به نظر برای یک فرد غیر‌ممکن می‌آید.
«حقیقت» فرآیندی برای کشف و یافتن است. برای هر فرد می‌تواند معنای متفاوت داشته باشد اگر چه «حقیقت را ثابت و تغییر‌ناپذیر» می‌دانند.
گزاره‌ای که ساختم:
حقیقت می‌تواند همه‌ی آنچه می‌دانم نباشد.

پروانه اسدزاده
#کتابنقد
1
چه چیزی شوق نوشتن برمی‌انگیزد
سال‌واژه: زبان

دیروز خانه رضا بودم. استراحت کردم. نیاز داشتم چند ساعت به چیزی فکر نکنم. گاهی فکر نکردن هم کاری‌ست نیک.
ظهر فیلم «ادیسه فضایی» استنلی کوبریک را دیدم. کند پیش می‌رفت.
باید برای درک بهتر بعضی صحنه‌ها را دوباره ببینم.
آن سنگِ‌سیاه مستطیل، شبیه فلز بود. سنگی که از سیاره‌ای دیگر فرستاده شده بود و مولد هوش بود. اثر همان سنگ سبب رسیدن اجداد ما به ابزار اولیه بود‌.
چرا هوشِ‌مصنوعیِ هال، اشتباه کرد؟ چطور توانست بدون اینکه برنامه‌ریزی شده باشد، به آن دو مامور سفینه آسیب بزند؟

فصل اول «چرا عاشق می‌شویم؟» از هلن فیشر را خاندم.
«معتقدم این شور، مبنای اصلی زندگی اجتماعی بشر است.
عشق رمانتیک عمیقا در ساختار و ماهیت مغز انسان نقش بسته است.»


الهه جان در سرزبان از کلمه‌ی تازه کشف کرده‌ی خود «کوالیا» یا «کیفیات ذهنی» صحبت کرد. از اینکه برای انتقال تجربه زبان کم می‌آوریم.
حیرت او را دوست دارم.

کتاب «هفتاد سنگ قبر» از یدالله رویایی را معرفی کرد. به موضوع امروز ارتباط دارد.
عصر برگشتم خانه، نیم ساعت یوگا انجام دادم. از حرکات کششی لذت بردم.

مجموعه شعر «سرم را بی‌سایه می‌خواهم» از گیسو شاکری را تا نیمه خاندم. شعر اولش مرا به شوق آورد گزارش نیک بنویسم.

«از راه که می‌رسی
کیفِ‌دستی‌ات را که باز می‌کنی
ره‌آورد سفر را که روی میز می‌گذاری
دفترچه یادداشت را که
به من می‌دهی
شوق نوشتنم می‌آید
دفترچه را باز می‌کنم
می‌نویسم
بودنت چه خوب است»

با در نظر گرفتن اینکه سه ساعت برای چک‌لیست روزانه وقت گذاشتم، امروز شش نمره می‌گیرم.
#گزارش_نیک
3👍1
زبان موجود زنده است*
سال‌واژه: زبان


هر روز بدون بهانه‌تراشی حداقل بیست دقیقه راه می‌روم. به نظرم پیاده‌روی مثل آزاد‌نویسی یک کارِ پایه است. همزمان که راه می‌رویم، فکر می‌کنیم، برنامه‌ریزی می‌کنیم، ایده می‌یابیم، حواس‌پنجگانه درگیر می‌شود، خیال‌پردازی می‌کنیم و عواطف هم بروز می‌دهیم.
کمد لباس‌ها را مرتب کردم. همیشه قبل از بیرون رفتن می‌ایستم مقابل کمد و می‌پرسم: حالا چی بپوشم؟ اگر جای مهمی نخاهم بروم زود لباسی انتخاب می‌کنم اما بعضی وقت‌ها چندین لباس را برمی‌دارم می‌اندازم روی تخت، بعد عوض‌شان می‌کنم.
اگر مثل انسان‌های اولیه بدون لباس بودیم، وقت اضافه می‌آوردیم. خودِ خودمان بودیم، شفاف بدون پوشش و مخفی‌کاری. امروز بعد از خاندن این جمله‌ها در سنگِ‌صبور فکرم درگیر این موضوع شد.

«اصلا رخت برای چی خوبه؟ اگه آدم مثه حیونا از اولش لخت می‌گشت چه عیبی داشت؟ کی بود که آدمیزاد دفه اول پس و پیش خودش یه تکه پوسّ حیوون آویزون کرد؟ چرا کرد؟ چی وادارش کرد؟ اصلا تاریخ آدمیزاد کو؟ ما از خودمون چی می‌دونیم؟ دنیا و آدمیزاد به این کهنگی، اونوقت فقط شش یا ده هزار تاریخ دسّ و پا شکسته؟ چقده دلم میخواسّ خوب بدونن آدمیزاد عصر حجر چه جوری زندگی می‌کرده.»
صادق چوبک، سنگ صبور

منم دوست دارم بدانم آدمیزاد چطور می‌زیست. اول‌بار چگونه فهمید بهتر است گوشت را کباب کند؟ آتش که کشف شد اوایل برای چه چیزهایی از آن استفاده می‌کردند؟ از کجا دانستند برای تولید مثل باید جفت‌گیری کنند؟ حتمن جفت‌گیری حیوانات را دیده بودند اما از کجا می‌دانستند بعد از جفت‌گیری ماده‌ها باردار می‌شوند؟ چطور غریزه برای بقا به کمک انسان‌های نخستین آمد؟

در آپارات به توصیه الهه نصیری، سری برنامه‌های «ایران به نحو پارسی»، از فرامرز پارسی را دیدم. بخش مربوط به زبان برایم جذاب بود. فرامرز پارسی می‌گوید:
«زبان یک موجود زنده است. در زبان تغییرات تدریجی وجود دارد. در تکاملی کوچک در ذهن، قوه انتزاع بوجود می‌آید که بنیان زبان است.»
داروین گفته:
«تغییرات کوچک به تکامل منجر می‌شود، اما تغییرات بزرگ به مرگ
نکته جالب دیگر بحث آقای پارسی این بود که گوناگونی موجودات حاصل اشتباه است. اگر باکتری‌های تک‌سلولی اشتباهی در تولید نمی‌کردند الان ما و بقیه موجودات وجود نداشتیم.

بعد از مدتها با دوستی قدیمی گفتگو داشتم. مرا به جلسه‌ای دعوت کرد اما نمی‌روم. حضور در وبیکار سرزبان و نویسنده‌ساز برایم مهم‌تر است.

نیم ساعت آسانا تمرین کردم. شکرگذاری کردم. می‌توانم امروز هشت نمره به روزم بدهم و با خیال آسوده بخابم.

*فرامرز پارسی، ایران به نحو پارسی

پروانه اسدزاده
#گزارش_نیک
3💘1
فکرها از پرسش‌ها می‌آیند

«دارم فکر می‌کنم.»
هر وقت بیکار نشستیم یا به نقطه‌ای خیره می‌نگریم، تصور می‌کنیم در حال فکر کردنیم؟
از نظر خودمان بله، اگر فکر نمی‌کنیم پس داریم چکار می‌کنیم؟ تفکر همین است دیگر.

از نگاه لیندا الدر و ریچارد پل، در
هنر پرسش‌گری
، مولفه‌های تفکر یا ساختار کلی فکر موارد زیرند:
«هر‌گاه فکر می‌کنیم:
۱. هدف و مقصودی داریم‌‌.
فکر را نمی‌توان درک کرد مگر هدف پسِ آن را فهمید.

۲. در چهار‌چوب دیدگاهی خاص.
تفکر در
ون دیدگاهی یا چهارچوبِ‌سنجشی شکل می‌گیرد.

۳. بر مبنای برخی مفروضات.
پایه‌ی تفکر مفروضات است.

۴. که هر یک استلزامات و پیامدهایی دارند.
تفکر مستلزم استخراج نتیجه و خلق معناست.
۵. از داده‌ها، واقعیات و مشاهدات استفاده می‌کنیم.
هر فکری برخی اطلاعات را پیش‌فرض می‌گیرد.

۶. تا استنتاج و قضاوت کنیم.
تفکر جهت‌دار است.

۷. بر مبنای مفاهیم و نظریه‌ها.
لازمه تفکر استفاده از مفاهیم است.

۸‌. پرسشی را پاسخ دهیم یا مشکلی را حل کنیم.
فکر را با فهمیدن پرسشی که آن را بر‌انگیخته، می توان فهمید.»

وقتی از پرسش به پرسشی تازه و بنیادین برسیم، یعنی تفکر صورت گرفته است.
پاسخ شما چیست، چه زمان‌هایی فکر می‌کنیم؟
تفکر از جمله مفاهیمی‌ست که بدیهی انگاشته می‌شود اما چنین فرضی درست نیست.
تفکر فرآیندی پیچیده و نوعی صدای درونی قدرتمند و از روی تعقل است‌.

پروانه اسدزاده
#پرسش‌گری
2💘1
قصه‌ی نیمه‌کاره را اسب‌بالدار به رسانه‌ها رساند

می‌گویند:
«هر کتابِ خوب جمله‌ای درخشان است که تا پایان گسترش پیدا کرده است.»

به جمله‌ی آغازین کتابی که دوست دارم نگاه می‌کنم.
سورة‌الغُراب، محمود مسعودی:
«من کلاغم، و فقط من مانده‌ام.» جمله‌ی آغازین را ادامه می‌دهد، می‌شود شاهکاری که می‌توان برای تمام عمر به آن برگشت و بارها خاندش.
اما جمله چیست؟
خسرو فرشیدور می‌گوید:
«جمله سخنی‌ست که دارای درنگی پایانی و معنایی کامل باشد.»
اما شاید جمله مبهم باشد و برای معنای کامل به جمله‌های بعد نیاز داشته باشد.
مثلن:
«اسب‌ها در خواب شاعران را سواری می‌دهند۱»، معنای کامل دارد؟
اگر معنای کامل ندارد یعنی جمله نیست؟
«بال‌هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت۲» این چطور؟ معنای کامل دارد؟
شعر قواعد جمله را به هم می‌ریزد. پس نمی‌توان برای هر جمله یک معنای واحد و جامع در نظر گرفت. جمله‌های بعد گاهی معنای جمله‌ی قبل را تکمیل می‌کند.

گیتا گرگانی می‌گوید:
«دارم می‌نویسم. نمی‌دانم داستان بلند است یا رمان. خبر ندارم مرا با خودش تا کجا می‌برد، نوشتنش چند سال طول می‌کشد، اصلن تمام می‌شود یا نا‌تمام می‌ماند. فقط می‌دانم با قصه‌ای همراه شده‌ام و با آن تا هر‌جا خاست می‌روم. نوشتن مثل عشق است، با آن می‌روی، هر چند نمی‌دانی به کجا.»

زیبا نیست؟ نوشتن، همراه شدن و رفتن. بدور از تصمیم به چه نوشتن و کجا رفتن. همراه شدن با عشق اهمیت دارد. یعنی اعتماد کامل به آن داشتن و رفتن. خود را به نوشتن سپردن حتا بدون شناخت مقصد.

اگر بخاهیم قصه یا سناریویی بنویسیم، جمله‌ی آغازین شما چیست؟

قصه‌ی نیمه‌کاره را اسب‌بالدار به رسانه‌ها رساند.
یا
نامه‌ای که در دستان باد به پنجره خورد، از پنجاه سال بعد می‌آید.

۱ و ۲، عنوان دفتر شعرند از واهه آرمن

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
4
عکس‌های هنری رضا

هفت پله پایین می‌رویم. صاحبخانه سوئیت را نشان‌مان می‌دهد. هشتاد نود متر می‌شود. هال، آشپزخانه، سرویس و اتاق خاب. اما تمیز نیست. تنها خوبی‌اش مستقل بودن است. راه ورود و خروجمان جداست.
چون صیغه‌نامه نداریم نمی‌توانیم هتل برویم. اما هتل اتاقهایش نزدیک هم است، نمی‌شود سر‌و‌صدا کرد. اینجا آزادیم. فقط اگر تمیز می‌کردند و تحویل می‌دادند، ایده‌آل بود.
آقای انوشیروان می‌گوید:
«مسافر قبلی خانه را دیر تحویل داد.»
(پشت گوشمان مخملی‌ست؟)
در قوانین جا‌با‌ما نوشتند: «ساعت دوازده تحویل سوئیت.»
کلید را می‌دهد و می‌رود. چمدان و کوله را خالی می‌کنیم. ملافه روی تخت می‌کشیم.
لباس عوض می‌کنیم. رضا کتری روی اجاق می‌گذارد. روی تخت دراز می‌کشم. تا حرکت می‌کنم فنرها جیر‌جیر صدا می‌کنند. رضا با خنده می‌آید کنارم می‌خابد. کمی استراحت می‌کنیم.
اسنپ می‌گیریم به مقصد سی‌و‌سه پل.
کاش زمان جاری بودن زاینده‌رود می‌آمدیم اصفهان.
زیر پل، خاک ترک‌دار و شبیه کویر است. دریغ و درد از این همه ویرانی. ارومیه خشک، زاینده‌رود خشک.
مردم با زاینده‌رود زندگی می‌کردند. هر شب روی پل‌خواجو و سی‌و‌سه پل جمع می‌شدند. تفریح می‌کردند. شام می‌خوردند. سرزنده بودند. کشاورزان کِشت می‌کردند. حالا چی؟ کشاورزان بدون زراعت و محصولند.
لعنت بر مسببان این اوضاع.
حین پیاده‌روی روی پل عکس می‌اندازیم. رضا از عکس‌ها ایراد می‌گیرد. می‌گوید: «دستت را پایین بگیر، بنشین، کج شو، راست شو.»
خسته‌ام، هوا سرد است و دوست ندارم دستکش در‌آورم، دقت می‌کنم خوب شود اما نمی‌شود.
رضا می‌گوید: «بی‌حوصله می‌اندازی، فقط می‌خاهی از سر باز کنی.»
مثل او پر حوصله نیستم اما شبِ سردی‌ست دوربین هم غیرِ‌حرفه‌ای، عکسها تاریک می‌افتد.
عکس‌هایی که از من انداخته را نشان می‌دهد. می‌گوید عکسِ‌هنری گرفته. می‌گویم سوژه‌ات قشنگ است.
زیر پل، معماری زیبای سی‌و‌سه پل را تماشا می‌کنیم. از جلوی چند مغازه می‌گذریم. پشت ویترین چادر‌نماز گل‌داری می‌بینم، طرح چادر‌نمازی که مادر سالها قبل از تبریز برایم خریده بود. دست می‌کشم، نرم و لطیف است. یک قواره برای محبوبه می‌خرم. همیشه با مهربانی جای مادر را برایم پُر می‌کند.
چه شبِ‌جمعه‌ی سرد و ساکتی. خیابان‌ها برعکس تهران و کرج خلوت است. تا پل‌ِخواجو پیاده می‌رویم. رودخانه که از زیرش عبور نمی‌کند، مفلوک به نظر می‌آید. بخشی از شکوه پل به آب بستگی دارد. چه زمان به شبهای باشکوه باز می‌گردد؟
ساعت نه می‌رسیم خانه. شام از ساندویچ‌های ظهر می‌خوریم. رضا از گوگل کمک می‌گیریم. مکان‌های دیدنی اصفهان را پیدا می‌کنیم. ساعات بازدید را در دفتر یادداشت می‌کنیم.
شب زود می‌خابیم اما من ساعت پنج بیدار می‌شوم و دیر خابم می‌برد.

پایان بخش سوم
پروانه اسدزاده
#مسافر‌نامه
4👍1
غرقه‌گی در حکمت

چیزهایی خانده‌اید که زیرش خط کشیدید، دوباره آنها را خانده‌اید؟
آیا به دفترچه‌های یادداشت‌تان برمی‌گردید و به نکاتی که نوشته‌اید فکر می‌کنید؟
درنگیدن، آموخته‌اید یا فقط می‌خانید و می‌گذرید؟
امروز کتابی که سالها قبل خانده‌اید را بردارید‌. به سطرهایی که زیرشان علامت زدید دقت کنید. آیا هنوز آن مطالب برایتان اهمیت دارد؟
ژرف‌گون به جمله‌ها بنگرید. کتاب ضیافت افلاطون را برداشتم. سطوری که علامت زدم را می‌نگرم.
آگاتون می‌گوید:
«سقراط بیا اینجا و در کنار من بنشین، شاید که من بر اثر مجاورت با تو از آن خلسه‌ی خوبی که حاصل کرده و به ارمغان آورده‌یی بهرمند گردم‌.»
سقراط در جواب آگاتون می‌گوید:
«چه خوب بود اگر حکمت همانند آب می‌بود که چون از یک ظرف لبریز گردد بتواند به ظرف خالی دیگری ریخته شود تا هر دو به اندازه یکدیگر از هم بهره‌مند شوند.
در این صورت من خود را به تاثیر مجالست با تو، از نیکبخت‌ترین خلایق می‌شمردم، زیرا تو با لبریزی علم و حکمت خودت ظرف خالی مرا سرشار می‌ساختی، چه حکمت من چیزی پیچیده، مبهم، نامفهوم و به خیال نزدیکتر از حقیقت است. ولی حکمت تو دارای تابشی فروزنده و پاینده است.»


سقراط عادت داشت گاه‌گاهی به خلوت‌گاهی پناه ببرد و به تفکر پردازد. در آن حالات اگر کسی صدایش می‌کرد متوجه نمی‌شد. او غرقه‌گی در حکمت را تجربه می‌کرد.
غرقه‌گی در نوشتن را تجربه کردم. آیا می‌توانم دقایقی بدون پرش افکار، غرق تفکر شوم؟

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
5💘1
بازگشت به تنظیمات کارخانه

صبح در کانال هم‌زبان‌ها چرخیدم. هر کدام در زمینه‌ای خلاقانه می‌نویسند.
الهه جان از «پُشتی باش تا پُشتت باشم» و پشت زبانم زبانی نشسته،
لادن جان «از نقاشی» و چیستی نقاشی‌هایی که می‌کشد،
سعید سیفی «از آن سوی دیوار چیست» و تخیل،
سارا جان کاریکلماتور «شعر درنگ‌گاه خیال است» و
فائزه جان از «چه کاری کار است و چه کاری استراحت» نوشتند.
لذت می‌برم از این‌همه تنوع و خلاقیت.
بعد از خاندن یاداشت‌ها، حس می‌کنم خلاق‌ نیستم. این حس باعث خود‌سرزنش‌گری نشود؟ نه، سبب می‌شود بیشتر تلاش کنم. نوشته‌هایم را با قبل‌ترها مقایسه می‌کنم.
الهه جان و استاد کلانتری گفتند از قبل بهتر می‌نویسم، پس رو به رشدم.
از انشا‌نویسی و حکم و شعار فاصله گرفتم. چرت‌و‌پرت کمتر می‌نویسم. شاید گاهی سر موضوعی ناراحت باشم و برگردم به تنظیمات کارخانه، اما معمولن با درنگ می‌نویسم و بدور از تعصب.
دیروز مثل امروز برق خانه الهه جان قطع بود. شیما جان نیم ساعت از «استراحت چیست» صحبت کرد. نکات مهمی در مورد نیاز به استراحت گفت.
برق ما هم دیروز پنج ساعت و نیم قطع بود. هر چه به ۱۲۱ زنگ می‌زدم اشغال بود. تا دو ساعت عادی بود، کتاب خاندم و ویس جلسه الهه جان در نویسنده‌ساز را شنیدم. چند دقیقه آزادپُرسی کردم.
بعد از سه ساعت و نیم قطعی، عصبی شدم. رضا زنگ زد نمی‌توانستم حرف بزنم. گفتم دلم میخاهد یکی را کتک بزنم.
از زمستان گذشته و رخداد هجدهم و نوزدهم دی‌ماه، بسیار محزونم. تحمل بعضی سختی‌ها را ندارم. از گرما در رنج نبودم اما از اینکه مثل آدم جواب نمی‌دهند تا بدانیم چرا قطعی انقدر طولانی شده، عصبی بودم.
از اوضاع تخماتیک این روزها و سالها خسته‌ایم، به معنای واقعی خسته‌. بس‌مان است. چرا انقدر آزارمان می‌دهید لعنتی‌ها؟

پروانه اسدزاده
#یادداشت_روزانه
5