:
در مورد کارهایی که انجام میدهید نگران نباشید، بدنبال انجام کارهای بزرگ و مهم نباشید. برعکس هرکاری انجام می دهید آنقدر آن کار را از صمیم قلب و با عشق انجام دهید که همان کار، هر چقدر هم ناچیز باشد و به چشم نیاید به سعادت و خوشی تبدیل شود.
پس به کارهای بزرگ فکر نکنید.
خودتان را با این افکار دیوانه نکنید.
چیزی به نام بزرگ یا کوچک وجود ندارد.
فکر نکنید که باید کارهای بزرگ انجام دهید. مثلاً موسیقی عالی بنوازید.
نقاشی های عالی بکشید.
که باید یک پیکاسو یا ون گوگ یا چیز دیگری شوید. یا یک نویسنده بزرگ
یک شکسپیر شوید ...
من به شما میگویم
هیچ چیزِ بزرگی وجود ندارد
هیچ چیزِ کوچکی هم وجود ندارد.
آری ... انسانهای بزرگ
و انسانهای کوچک وجود دارند.
اما هیچ چیزی بزرگ و کوچک نیست.
و انسان بزرگ کسی نیست که کارهای به ظاهر بزرگ انجام میدهد.
بلکه کسی است که:
عظمت و بزرگی خودش را به هر کار کوچکی که انجام می دهد وارد می کند.
در بزرگ مَنِشی میخورد
در بزرگی و وقار راه می رود
و به خوبی می خوابد.
او کیفیت عظمت را به هر اتفاق معمولی زندگی اش وارد می کند.
و عظمت چیست؟
طبیعی بودن ...
هیچ چیز با عظمت تر از طبیعی و معمولی بودن نیست. این معمولی بودن است که از تو یک امپراطور میسازد.
مثل یک امپراطور بخور.
مثل یک امپراتور زندگی کن.
این به کیفیت غذا بستگی ندارد.
به اینکه ثروتمند هستی یا نه ربطی ندارد.
به آنکس که غذا میخورد بستگی دارد.
حتی با نان و نمک شما می توانید یک امپراطور باشید.
اگر بدانید چگونه بدون نگرانی زندگی کنید و چگونه بزرگی خودتان را وارد امور کنید.
در چنین سطح از معرفت است که زندگی شما می تواند تبدیل به یک جشن شود.
در غیر این صورت زندگی تان به یک بیماری و مصیبت طولانی مدت تبدیل می شود که تنها با مرگ به انتهایش میرسد ...
اشو
در مورد کارهایی که انجام میدهید نگران نباشید، بدنبال انجام کارهای بزرگ و مهم نباشید. برعکس هرکاری انجام می دهید آنقدر آن کار را از صمیم قلب و با عشق انجام دهید که همان کار، هر چقدر هم ناچیز باشد و به چشم نیاید به سعادت و خوشی تبدیل شود.
پس به کارهای بزرگ فکر نکنید.
خودتان را با این افکار دیوانه نکنید.
چیزی به نام بزرگ یا کوچک وجود ندارد.
فکر نکنید که باید کارهای بزرگ انجام دهید. مثلاً موسیقی عالی بنوازید.
نقاشی های عالی بکشید.
که باید یک پیکاسو یا ون گوگ یا چیز دیگری شوید. یا یک نویسنده بزرگ
یک شکسپیر شوید ...
من به شما میگویم
هیچ چیزِ بزرگی وجود ندارد
هیچ چیزِ کوچکی هم وجود ندارد.
آری ... انسانهای بزرگ
و انسانهای کوچک وجود دارند.
اما هیچ چیزی بزرگ و کوچک نیست.
و انسان بزرگ کسی نیست که کارهای به ظاهر بزرگ انجام میدهد.
بلکه کسی است که:
عظمت و بزرگی خودش را به هر کار کوچکی که انجام می دهد وارد می کند.
در بزرگ مَنِشی میخورد
در بزرگی و وقار راه می رود
و به خوبی می خوابد.
او کیفیت عظمت را به هر اتفاق معمولی زندگی اش وارد می کند.
و عظمت چیست؟
طبیعی بودن ...
هیچ چیز با عظمت تر از طبیعی و معمولی بودن نیست. این معمولی بودن است که از تو یک امپراطور میسازد.
مثل یک امپراطور بخور.
مثل یک امپراتور زندگی کن.
این به کیفیت غذا بستگی ندارد.
به اینکه ثروتمند هستی یا نه ربطی ندارد.
به آنکس که غذا میخورد بستگی دارد.
حتی با نان و نمک شما می توانید یک امپراطور باشید.
اگر بدانید چگونه بدون نگرانی زندگی کنید و چگونه بزرگی خودتان را وارد امور کنید.
در چنین سطح از معرفت است که زندگی شما می تواند تبدیل به یک جشن شود.
در غیر این صورت زندگی تان به یک بیماری و مصیبت طولانی مدت تبدیل می شود که تنها با مرگ به انتهایش میرسد ...
اشو
بگذارید روح موجب حرکت شما شود، نه نفس
بگذارید قلب شما را به پیش براند، نه ذهن
خود را تسلیم تمامیت کنید.
خود را ابزاری در دستان کل هستی قرار دهید.
اجازه دهید خدا اختیار شما را به دست بگیرد.
شما فقط خالی و تسلیم باشید و خود را در حالتی از رهایی و آسودگی قرار دهید.
بگذارید "او" قلب شما را برانگیخته و هدایت کند.
پس از آن همه چیز زیبا خواهد شد و هر اتفاقی که روی دهد، نیکو و پسندیده خواهد بود. و هیچ چیز غلطی امکان ندارد که اتفاق بیفتد.
هر چیزی که از نفس برآید غلط است.
هر آنچه که نفس انجام دهد، حتی اگر ظاهراً کارهای پسندیده و معنوی باشد، تو را به سوی جهنم و رنج و بدبختی سوق میدهد.
نفس خود را رها کن.
و بگذار هستی تو را به تصرف خود درآورد.
به طور خصوصی و به میل خود زندگی نکن.
بگذار خدا از طریق تو زندگی کند.
و سپس همه چیز روبراه خواهد شد.
هر کاری که از طریق خداوند انجام شود خوب است.
اشو
بگذارید قلب شما را به پیش براند، نه ذهن
خود را تسلیم تمامیت کنید.
خود را ابزاری در دستان کل هستی قرار دهید.
اجازه دهید خدا اختیار شما را به دست بگیرد.
شما فقط خالی و تسلیم باشید و خود را در حالتی از رهایی و آسودگی قرار دهید.
بگذارید "او" قلب شما را برانگیخته و هدایت کند.
پس از آن همه چیز زیبا خواهد شد و هر اتفاقی که روی دهد، نیکو و پسندیده خواهد بود. و هیچ چیز غلطی امکان ندارد که اتفاق بیفتد.
هر چیزی که از نفس برآید غلط است.
هر آنچه که نفس انجام دهد، حتی اگر ظاهراً کارهای پسندیده و معنوی باشد، تو را به سوی جهنم و رنج و بدبختی سوق میدهد.
نفس خود را رها کن.
و بگذار هستی تو را به تصرف خود درآورد.
به طور خصوصی و به میل خود زندگی نکن.
بگذار خدا از طریق تو زندگی کند.
و سپس همه چیز روبراه خواهد شد.
هر کاری که از طریق خداوند انجام شود خوب است.
اشو
هر خواهشی به #رنج میانجامد، چه برآورده شود و چه نشود
اگر برآورده شود، زودتر به رنج ختم میشود و اگر برآورده نشود، زمان میبرد؛
ولی هرگونه خواستهای به رنج و مصیبت منتهی میگردد
از تمام این روند هشیار شو و با آن حركت كن.
عجلهای دركار نیست، زیرا با عجله هیچ كاری نمیتوان انجام داد،
و رشد روحانی با شتاب كردن ممكن نیست
آهسته حركت كن، با شكیبایی
هر خواهشی را تماشا كن و آنوقت مشاهده كن كه چگونه هر خواستهای دروازهای به دوزخ میگردد
اگر #نظارهگر باشی، دیر یا زود پی خواهی برد كه: خواستن یعنی دوزخ لحظهای كه این ادراك روی بدهد، خواستهای وجود نخواهد داشت. ناگهان خواستهها از بین خواهند رفت و تو در وضعیت #بیخواهشی خواهی بود.
ذهن تو همیشه در آینده حركت میكند. این حركت ذهن در آینده، یعنی:#خواسته
خواسته به موضوع آن ربطی ندارد چه طالب سكس باشی و چه طالب مراقبه، تفاوتی ندارد. نكتهی اصلی #خواستن است ـــ اینكه تو میخواهی
خواسته یعنی كه تو در اینجا نیستی. یعنی كه تو در لحظهی واقعی حضور نداری، و #لحظهی_حال، تنها دروازهی ورود به #جهانهستی است
گذشته و آینده دروازه نیستند، بلكه دیوار هستند.
اشو
اگر برآورده شود، زودتر به رنج ختم میشود و اگر برآورده نشود، زمان میبرد؛
ولی هرگونه خواستهای به رنج و مصیبت منتهی میگردد
از تمام این روند هشیار شو و با آن حركت كن.
عجلهای دركار نیست، زیرا با عجله هیچ كاری نمیتوان انجام داد،
و رشد روحانی با شتاب كردن ممكن نیست
آهسته حركت كن، با شكیبایی
هر خواهشی را تماشا كن و آنوقت مشاهده كن كه چگونه هر خواستهای دروازهای به دوزخ میگردد
اگر #نظارهگر باشی، دیر یا زود پی خواهی برد كه: خواستن یعنی دوزخ لحظهای كه این ادراك روی بدهد، خواستهای وجود نخواهد داشت. ناگهان خواستهها از بین خواهند رفت و تو در وضعیت #بیخواهشی خواهی بود.
ذهن تو همیشه در آینده حركت میكند. این حركت ذهن در آینده، یعنی:#خواسته
خواسته به موضوع آن ربطی ندارد چه طالب سكس باشی و چه طالب مراقبه، تفاوتی ندارد. نكتهی اصلی #خواستن است ـــ اینكه تو میخواهی
خواسته یعنی كه تو در اینجا نیستی. یعنی كه تو در لحظهی واقعی حضور نداری، و #لحظهی_حال، تنها دروازهی ورود به #جهانهستی است
گذشته و آینده دروازه نیستند، بلكه دیوار هستند.
اشو
فرض کن ماشینتو بیرون پارک کردی و بعد یک نفر میگه:
"ی ماشین آبی اون بیرون چراغش روشنه"
و بعد تو میگی:
"اوه مالِ منه"
و نمیگی اون من هستم.
-ما درست به همین ترتیب میتونیم بگیم این بدنِ منه اما این من نیستم؛ چون من اینجا هستم و این بدن رو درک و مشاهده میکنم.
-من به دستام نگاه میکنم اما دستام نمیتونند به من نگاه کنند.
دقت کنید، دستِ من و نه من.
-قبلاً بینایی من خیلی خوب بود و میتونستم از فاصله چند متری پلاک ماشینها رو بخونم اما الان شما رو هم به زور میبینم.
دقت کنید بیناییِ من و نه من.
-قبلاً باورهای مختلفی داشتم اما الان اون باورها رو رها کردم،
دقت کنید باورهایِ من و نه خود من.
-قبلاً حافظه خیلی خوبی داشتم اما الان بهزور یادم میاد چند روز پیش چه اتفاقی افتاده بود.
دقت کنید حافظهی من و نه خود من.
-یک رابطه از بین میره و بعد شما میگید: زندگیام از بین رفت، بدون همسر، بدون زندگی.
زندگی من و نه خود من.
حالا اگه تمام این چیزهایی که میگید متعلق به شما هستند اما خود شما نیستند رو کنار بگذارید...... همهی این چیزها نسبت به چیزی که شما هستید دومین به نظر میرسند درحالیکه آن خویش حقیقی، اولیه و اصلی است."
#موجی
*من افکارم، حواسم، عواطفم، باورهایم، جنسیتم، گذشته ام، خاطراتم، روابطم و نقشهایم نیستم. من از تمام اینها آگاهم اما خودم اینها نیستم، اگر از تمام این دومی ها، یعنی تمام چیزهایی که از آنها آگاهم خالی شوم.....
آنگاه چه چیز باقی میماند؟
تمام چیزهایی که از آنها آگاهم بطور مدام در حال تغیرند این چه چیزی است که از تغییر آنها آگاه است؟
من چیستم؟
"ی ماشین آبی اون بیرون چراغش روشنه"
و بعد تو میگی:
"اوه مالِ منه"
و نمیگی اون من هستم.
-ما درست به همین ترتیب میتونیم بگیم این بدنِ منه اما این من نیستم؛ چون من اینجا هستم و این بدن رو درک و مشاهده میکنم.
-من به دستام نگاه میکنم اما دستام نمیتونند به من نگاه کنند.
دقت کنید، دستِ من و نه من.
-قبلاً بینایی من خیلی خوب بود و میتونستم از فاصله چند متری پلاک ماشینها رو بخونم اما الان شما رو هم به زور میبینم.
دقت کنید بیناییِ من و نه من.
-قبلاً باورهای مختلفی داشتم اما الان اون باورها رو رها کردم،
دقت کنید باورهایِ من و نه خود من.
-قبلاً حافظه خیلی خوبی داشتم اما الان بهزور یادم میاد چند روز پیش چه اتفاقی افتاده بود.
دقت کنید حافظهی من و نه خود من.
-یک رابطه از بین میره و بعد شما میگید: زندگیام از بین رفت، بدون همسر، بدون زندگی.
زندگی من و نه خود من.
حالا اگه تمام این چیزهایی که میگید متعلق به شما هستند اما خود شما نیستند رو کنار بگذارید...... همهی این چیزها نسبت به چیزی که شما هستید دومین به نظر میرسند درحالیکه آن خویش حقیقی، اولیه و اصلی است."
#موجی
*من افکارم، حواسم، عواطفم، باورهایم، جنسیتم، گذشته ام، خاطراتم، روابطم و نقشهایم نیستم. من از تمام اینها آگاهم اما خودم اینها نیستم، اگر از تمام این دومی ها، یعنی تمام چیزهایی که از آنها آگاهم خالی شوم.....
آنگاه چه چیز باقی میماند؟
تمام چیزهایی که از آنها آگاهم بطور مدام در حال تغیرند این چه چیزی است که از تغییر آنها آگاه است؟
من چیستم؟
فکرِ داشتن یک زندگی پایدار در این ساحل، ساحل زمان، احمقانه است. اگر قدری هوشمند باشی اگر قدری آگاه باشی و بتوانی ببینی که در اطرافت چه میگذرد.... تو روزی اینجا نبودی و روزی دیگر اینجا نخواهی
بود.....
چگونه میتوانی در اینجا خانه ای بسازی؟ میتوانی در اینجا اقامت کنی، مانند کسی که شبی را در کارونسرا اقامت دارد، وقتی صبح شود، باید بروی.
آری...، میتوانی در اینجا خیمه ای برپا کنی ولی نمیتوانی یک خانه بسازی. میتوانی پناهگاهی داشته باشی ولی نباید به آن وابسته شوی.
نباید آن را "مال من" بخوانی. لحظه ای که هر چیزی را “مال من" بخوانی، در حماقت سقوط کرده ای.
اوشو
بود.....
چگونه میتوانی در اینجا خانه ای بسازی؟ میتوانی در اینجا اقامت کنی، مانند کسی که شبی را در کارونسرا اقامت دارد، وقتی صبح شود، باید بروی.
آری...، میتوانی در اینجا خیمه ای برپا کنی ولی نمیتوانی یک خانه بسازی. میتوانی پناهگاهی داشته باشی ولی نباید به آن وابسته شوی.
نباید آن را "مال من" بخوانی. لحظه ای که هر چیزی را “مال من" بخوانی، در حماقت سقوط کرده ای.
اوشو
تمام این چیزها که اتفاق میفتند، تمام این فرمها که زندگی به خودش میگیرد، تمامشان دارای ماهیتی زودگذر هستند. تمام آنها فانیاند. اشیاء، بدنها، رویدادها، موقعیتها، افکار، عواطف، امیال، آرزوها و جاهطلبیها، ترسها و اندوهها. آنها میآیند و بعد وانمود میکنند که بسیار مهم هستند و قبل از اینکه بفهمید چه اتفاقی افتاده از بین میروند، آنها در همان نیستیای که از همانجا آمده بودند محو میشوند.
آیا آنها اصلاً واقعی بودند؟
آیا چیزی بیشتر از یک رؤیا بودند؟ رؤیای فرمها.
هنگامیکه صبح از خواب بیدار میشویم، رؤیایی که شب گذشته خوابش را میدیدیم محو میشود و بعد با خودمان میگوییم: "آه آن فقط یک خواب بود. آن واقعی نبود."
اما چیزی در خواب باید واقعی میبود، چون در غیر این صورت نمیتوانست وجود داشته باشد.
وقتی مرگ نزدیک میشود ممکن است به زندگیمان نگاه کنیم و بعد با تعجب از خودمان بپرسیم آیا آنهم فقط یک خواب و رؤیا نبود؟ حتی همین حالا هم وقتی شما به تعطیلات سال گذشته یا ماجرایی که دیروز داشتید نگاه میکنید آنهم چیزی شبیه خواب شب گذشته است.
رؤیایی وجود دارد و یک رؤیابینِ رؤیا.
رؤیا یک نمایش زودگذر از فرمها است. رویا همین دنیاست، دنیایی که واقعیتی نسبی دارد و نه واقعیتی اصیل. یک رؤیابین نیز وجود دارد یعنی همان حقیقت مطلقی که در آن این فرمها میآیند و میروند.
رؤیابین این "شخص" نیست. شخص خودش بخشی از رؤیاست. رؤیابین همان پسزمینهای است که رؤیا در آن پدیدار میشود، همانکه رؤیا را ممکن میسازد. رؤیابین همان مطلقی است که در پسِ آنچه نسبی است وجود دارد، همان بیزمانی است که در پشت زمان است، همان آگاهیای است که هم در درون فرم و هم در پس آن وجود دارد. رؤیابین همان آگاهی است. تو همان آگاهی هستی.
#اکهارت تُله
آیا آنها اصلاً واقعی بودند؟
آیا چیزی بیشتر از یک رؤیا بودند؟ رؤیای فرمها.
هنگامیکه صبح از خواب بیدار میشویم، رؤیایی که شب گذشته خوابش را میدیدیم محو میشود و بعد با خودمان میگوییم: "آه آن فقط یک خواب بود. آن واقعی نبود."
اما چیزی در خواب باید واقعی میبود، چون در غیر این صورت نمیتوانست وجود داشته باشد.
وقتی مرگ نزدیک میشود ممکن است به زندگیمان نگاه کنیم و بعد با تعجب از خودمان بپرسیم آیا آنهم فقط یک خواب و رؤیا نبود؟ حتی همین حالا هم وقتی شما به تعطیلات سال گذشته یا ماجرایی که دیروز داشتید نگاه میکنید آنهم چیزی شبیه خواب شب گذشته است.
رؤیایی وجود دارد و یک رؤیابینِ رؤیا.
رؤیا یک نمایش زودگذر از فرمها است. رویا همین دنیاست، دنیایی که واقعیتی نسبی دارد و نه واقعیتی اصیل. یک رؤیابین نیز وجود دارد یعنی همان حقیقت مطلقی که در آن این فرمها میآیند و میروند.
رؤیابین این "شخص" نیست. شخص خودش بخشی از رؤیاست. رؤیابین همان پسزمینهای است که رؤیا در آن پدیدار میشود، همانکه رؤیا را ممکن میسازد. رؤیابین همان مطلقی است که در پسِ آنچه نسبی است وجود دارد، همان بیزمانی است که در پشت زمان است، همان آگاهیای است که هم در درون فرم و هم در پس آن وجود دارد. رؤیابین همان آگاهی است. تو همان آگاهی هستی.
#اکهارت تُله
با افزايش ميزان حضور
از زمانِ روانى خلاص شويد.
آيا همواره در تلاش هستيد تا
به جايى غير از آنجا كه هستيد، برسيد؟
آيا بيشتر كارهاى شما
فقط وسيلهاى در راه مقصود است؟
آيا خشنودىِ خاطر
هميشه دو - سه قدم آن سوتر
يا محدود به لذتهاى كوتاهى نظير روابط، غذا و هيجانهاى كاذب گوناگون است؟
آيا همواره بر شدن،
رسيدن،
دست يابى
يا دويدن از پىِ هيجان و لذتى تازه
متمركز هستيد؟
آيا معتقد هستيد كه
با به دست آوردن چيزهاى بيشتر،
راضىتر، بهتر و از نظرِ روانى
كاملتر مىشويد؟
آيا به انتظار يك زن يا مرد نشستهايد
تا به زندگى شما معنا ببخشد؟
در اين صورت
شما گرفتار زمان روانى هستيد.
در حالت عادىِ
"خود را ذهن انگاشتن"
كه در واقع ناآگاهىست،
توان و نيروى خلاقِ نامحدودى
كه در "حال" نهفته است،
به كلى توسط زمانِ روانى
پوشيده مىشود.
در اين حالت،
زندگى شما شور و شوق،
تازگى و حس شگفتىِ خود را
از دست مىدهد.
الگوهاى قديمىِ :
افكار،
عواطف،
رفتار،
واكنش و
آرزو پيوسته تكرار مىشوند.
فيلمنامهاى در ذهن
جريان مىيابد
كه به نوعى به شما هويت مىبخشد،
اما حقيقتِ "حال" را مخدوش مىكند
و مىپوشاند.
آنگاه ذهن،
خود را مجذوبِ آينده مىكند
تا بتواند
از "اكنونِ" ناخوشايند بگريزد.
آنچه به عنوان آينده درك مىكنيد،
يك بخش درونى و
جدايى ناپذير از آگاهى كنونى شماست.
اگر ذهن شما
بار سنگينِ گذشته را با خود حمل مىكند،
باز هم همان وضعيت پيشين را
تجربه خواهيد كرد.
گذشته
از طريق كنار زدنِ لحظهى حاضر،
خود را زنده نگه مىدارد.
كيفيت آگاهى شما در اين لحظه،
آيندهى شما را شكل مىدهد
كه طبيعتاً
فقط به صورتِ "حال" قابل تجربه است.
اما چه موردى
كيفيت آگاهىتان را معين مىكند؟
ميزانِ حضورِ شما.
پس تنها مكانى كه
امكان دگرگونىِ حقيقى وجود دارد
و گذشته را مىتوان در آن محو كرد،
"حال" است.
اکهارت تله
از زمانِ روانى خلاص شويد.
آيا همواره در تلاش هستيد تا
به جايى غير از آنجا كه هستيد، برسيد؟
آيا بيشتر كارهاى شما
فقط وسيلهاى در راه مقصود است؟
آيا خشنودىِ خاطر
هميشه دو - سه قدم آن سوتر
يا محدود به لذتهاى كوتاهى نظير روابط، غذا و هيجانهاى كاذب گوناگون است؟
آيا همواره بر شدن،
رسيدن،
دست يابى
يا دويدن از پىِ هيجان و لذتى تازه
متمركز هستيد؟
آيا معتقد هستيد كه
با به دست آوردن چيزهاى بيشتر،
راضىتر، بهتر و از نظرِ روانى
كاملتر مىشويد؟
آيا به انتظار يك زن يا مرد نشستهايد
تا به زندگى شما معنا ببخشد؟
در اين صورت
شما گرفتار زمان روانى هستيد.
در حالت عادىِ
"خود را ذهن انگاشتن"
كه در واقع ناآگاهىست،
توان و نيروى خلاقِ نامحدودى
كه در "حال" نهفته است،
به كلى توسط زمانِ روانى
پوشيده مىشود.
در اين حالت،
زندگى شما شور و شوق،
تازگى و حس شگفتىِ خود را
از دست مىدهد.
الگوهاى قديمىِ :
افكار،
عواطف،
رفتار،
واكنش و
آرزو پيوسته تكرار مىشوند.
فيلمنامهاى در ذهن
جريان مىيابد
كه به نوعى به شما هويت مىبخشد،
اما حقيقتِ "حال" را مخدوش مىكند
و مىپوشاند.
آنگاه ذهن،
خود را مجذوبِ آينده مىكند
تا بتواند
از "اكنونِ" ناخوشايند بگريزد.
آنچه به عنوان آينده درك مىكنيد،
يك بخش درونى و
جدايى ناپذير از آگاهى كنونى شماست.
اگر ذهن شما
بار سنگينِ گذشته را با خود حمل مىكند،
باز هم همان وضعيت پيشين را
تجربه خواهيد كرد.
گذشته
از طريق كنار زدنِ لحظهى حاضر،
خود را زنده نگه مىدارد.
كيفيت آگاهى شما در اين لحظه،
آيندهى شما را شكل مىدهد
كه طبيعتاً
فقط به صورتِ "حال" قابل تجربه است.
اما چه موردى
كيفيت آگاهىتان را معين مىكند؟
ميزانِ حضورِ شما.
پس تنها مكانى كه
امكان دگرگونىِ حقيقى وجود دارد
و گذشته را مىتوان در آن محو كرد،
"حال" است.
اکهارت تله
فقیر و غنی، جاهل و دانشآلوده، مشهور و گمنام، همگی در یک قایق قرار دارند. چه دو دلار از خدا بخواهی یا پنجاههزار دلار، هیچ فرقی ندارد. با خواستهای نزد خداوند رفتن یعنی اینکه ابداً نزد او نرفتهای، زیرا تنها پل «بیخواهشی» است که سبب دیدار میشود.
داشتن خواسته فقط ایجاد دیواری است بین تو و آن تمامیت.
لحظهای که چیزی را میخواهی، در واقع میگویی: ”من از آن تمامیت خردمندتر هستم.” میگویی: “تو نمیدانی چه باید کرد و من آمدهام به تو توصیه کنم!” تو به آن تمامیت میگویی: “اوضاع اینگونه که هست درست نیست: باید طبق میل من باشد!”
نیایش، درست عکسِ خواسته است.
نیایش یعنی: “اوضاع اینگونه که هست مطلقاً کامل است، باید همینگونه باشد. بنابراین من چیزی جز یک شکرگزاری عمیق ندارم.” نیایش واقعی تعظیم در برابر جهانِ هستی است با یک سپاسگزاری عظیم؛ زیرا هرآنچه که هست، همانطور که هست، در کاملترین وضعیت ممکن هست
یک قلب شاکر میداند که کائنات در هر لحظه کامل است: از کامل به کاملتر حرکت میکند. دنیا از نقص به کمال حرکت نمیکند؛ این را به خاطر بسپار: دنیا از کامل به کاملتر حرکت میکند. این ادراک یک قلب نیایشگر است. ولی ما پر از خواستهها هستیم.
تمام بوداها (روشنضمیران) کوشش کردهاند تا شما را از ذهنهایتان بیرون بکشند.
#اشو
داشتن خواسته فقط ایجاد دیواری است بین تو و آن تمامیت.
لحظهای که چیزی را میخواهی، در واقع میگویی: ”من از آن تمامیت خردمندتر هستم.” میگویی: “تو نمیدانی چه باید کرد و من آمدهام به تو توصیه کنم!” تو به آن تمامیت میگویی: “اوضاع اینگونه که هست درست نیست: باید طبق میل من باشد!”
نیایش، درست عکسِ خواسته است.
نیایش یعنی: “اوضاع اینگونه که هست مطلقاً کامل است، باید همینگونه باشد. بنابراین من چیزی جز یک شکرگزاری عمیق ندارم.” نیایش واقعی تعظیم در برابر جهانِ هستی است با یک سپاسگزاری عظیم؛ زیرا هرآنچه که هست، همانطور که هست، در کاملترین وضعیت ممکن هست
یک قلب شاکر میداند که کائنات در هر لحظه کامل است: از کامل به کاملتر حرکت میکند. دنیا از نقص به کمال حرکت نمیکند؛ این را به خاطر بسپار: دنیا از کامل به کاملتر حرکت میکند. این ادراک یک قلب نیایشگر است. ولی ما پر از خواستهها هستیم.
تمام بوداها (روشنضمیران) کوشش کردهاند تا شما را از ذهنهایتان بیرون بکشند.
#اشو
یک تمثیل باستانی
یک کشاورز پیر روستایی، بالغ، پخته و باتجربه، یک روز از خدا بسیار عصبانی بود. و او یک بنده مخلص واقعی بود
در نیایش بامدادیاش به خدا گفت:
“باید حرفِ دلم را به تو بزنم!!
تو حتی الفبای کشاورزی را هم نمیدانی!!
وقتی به باران نیاز هست، باران نمیفرستی؛ وقتی نیاز به باران نیست، هر روز باران میفرستی
این چه کار بیمعنی است؟
اگر کشاورزی نمیدانی، میتوانی از من بپرسی، من تمام زندگیم را صرف کشاورزی کردهام. فرصتی به من بده، این فصل کاشت که آمد، بگذار من تصمیم بگیرم و آنوقت ببین چه خواهد شد.
خدا به او گفت:
قبول است، این فصل تو تصمیم بگیر
پس آن کشاورز تصمیمات را گرفت و بسیار خوشحال بود، زیرا هر وقت آفتاب میخواست خورشید میدرخشید،
و هروقت طلب باران میکرد باران میآمد، و هرگاه ابرها را فرا میخواند ابرها میآمدند.
و او از تمام خطراتی که محصولات او را تهدید میکردند پرهیز کرد. و خوشههای گندم او درشتتر از هر خوشهای بود که مردم دیده بودند و ارتفاع آنها از قد انسان هم بالاتر رفته بودند. و او بسیار خوشحال بود. با خودش فکر کرد، “حالا به او نشان میدهم!”
و سپس فصل درو آمد و او بسیار تعجب کرد. در میان خوشه ها هیچ دانهی گندمی وجود نداشت، فقط پوستههای خالی وجود داشت
چه شده بود؟
آن خوشههای بلند بالا که چهار برابر گندمهای معمولی رشد کرده بودند، ولی چرا هیچ دانهی گندمی در آنها نبود؟
و ناگهان صدای خندهای از پشت ابرها شنید. خدا با خنده به او گفت:
“حالا چه میگویی...؟”
کشاورز گفت:
“عجیب است، چون هیچ امکانی برای خرابی محصول وجود نداشت و هرگونه کمکی به آنها شده بود. و خوشهها خیلی خوب رشد میکردند و بسیار سبز و زیبا بودند. چه اتفاقی برای گندمهای من افتاده است؟”
خدا پاسخ داد:
چون خطری وجود نداشت
تو از تمام خطرات پرهیز کردی، هیچ امکانی برای رشد گندم باقی نگذاشتی. گندمها برای رشد و پختگی نیاز به چالش و عبور از بحرانها داشتند.
چالش ها سبب یکپارچگی میشوند؛ وگرنه فرد توخالی و پوچ باقی میماند. اگر هرگونه وسیله برایت مهیا باشد و هیچ خطری در زندگی تو وجود نداشته باشد، خالی و پوچ باقی خواهی ماند. خداوند زندگی را با تمام خطراتش به ما میبخشد.
من به تو پذیرش چالش ها و زندگیکردن با خطراتِ زندگی را می آموزم
هرچه بیشتر با خطرات زندگی کنی،
هر چه بیشتر ریسک کنی،
بیشتر رشد میکنی،
بیشتر متبلور و یکپارچه میشوی،
روحت بیشتر پدیدهای تعریفشده و شفاف میشود. وگرنه مبهم، ابرآلوده و پُر تردید باقی خواهد ماند.
من کاملاً طرفدار زندگی هستم
من عمیقاً عاشق زندگی هستم
و پیام من برای شما این است:
عاشق تمام ابعاد زندگی باشید، با زندگی در تمام حالاتش درگیر باشید. پس نکِشید، زیرا هرچیز را که پس بکِشی، خالی باقی خواهد ماند. به زندگی متعهد باشید، یک تعهد چندین بُعدی مورد نیاز است.
اشو
یک کشاورز پیر روستایی، بالغ، پخته و باتجربه، یک روز از خدا بسیار عصبانی بود. و او یک بنده مخلص واقعی بود
در نیایش بامدادیاش به خدا گفت:
“باید حرفِ دلم را به تو بزنم!!
تو حتی الفبای کشاورزی را هم نمیدانی!!
وقتی به باران نیاز هست، باران نمیفرستی؛ وقتی نیاز به باران نیست، هر روز باران میفرستی
این چه کار بیمعنی است؟
اگر کشاورزی نمیدانی، میتوانی از من بپرسی، من تمام زندگیم را صرف کشاورزی کردهام. فرصتی به من بده، این فصل کاشت که آمد، بگذار من تصمیم بگیرم و آنوقت ببین چه خواهد شد.
خدا به او گفت:
قبول است، این فصل تو تصمیم بگیر
پس آن کشاورز تصمیمات را گرفت و بسیار خوشحال بود، زیرا هر وقت آفتاب میخواست خورشید میدرخشید،
و هروقت طلب باران میکرد باران میآمد، و هرگاه ابرها را فرا میخواند ابرها میآمدند.
و او از تمام خطراتی که محصولات او را تهدید میکردند پرهیز کرد. و خوشههای گندم او درشتتر از هر خوشهای بود که مردم دیده بودند و ارتفاع آنها از قد انسان هم بالاتر رفته بودند. و او بسیار خوشحال بود. با خودش فکر کرد، “حالا به او نشان میدهم!”
و سپس فصل درو آمد و او بسیار تعجب کرد. در میان خوشه ها هیچ دانهی گندمی وجود نداشت، فقط پوستههای خالی وجود داشت
چه شده بود؟
آن خوشههای بلند بالا که چهار برابر گندمهای معمولی رشد کرده بودند، ولی چرا هیچ دانهی گندمی در آنها نبود؟
و ناگهان صدای خندهای از پشت ابرها شنید. خدا با خنده به او گفت:
“حالا چه میگویی...؟”
کشاورز گفت:
“عجیب است، چون هیچ امکانی برای خرابی محصول وجود نداشت و هرگونه کمکی به آنها شده بود. و خوشهها خیلی خوب رشد میکردند و بسیار سبز و زیبا بودند. چه اتفاقی برای گندمهای من افتاده است؟”
خدا پاسخ داد:
چون خطری وجود نداشت
تو از تمام خطرات پرهیز کردی، هیچ امکانی برای رشد گندم باقی نگذاشتی. گندمها برای رشد و پختگی نیاز به چالش و عبور از بحرانها داشتند.
چالش ها سبب یکپارچگی میشوند؛ وگرنه فرد توخالی و پوچ باقی میماند. اگر هرگونه وسیله برایت مهیا باشد و هیچ خطری در زندگی تو وجود نداشته باشد، خالی و پوچ باقی خواهی ماند. خداوند زندگی را با تمام خطراتش به ما میبخشد.
من به تو پذیرش چالش ها و زندگیکردن با خطراتِ زندگی را می آموزم
هرچه بیشتر با خطرات زندگی کنی،
هر چه بیشتر ریسک کنی،
بیشتر رشد میکنی،
بیشتر متبلور و یکپارچه میشوی،
روحت بیشتر پدیدهای تعریفشده و شفاف میشود. وگرنه مبهم، ابرآلوده و پُر تردید باقی خواهد ماند.
من کاملاً طرفدار زندگی هستم
من عمیقاً عاشق زندگی هستم
و پیام من برای شما این است:
عاشق تمام ابعاد زندگی باشید، با زندگی در تمام حالاتش درگیر باشید. پس نکِشید، زیرا هرچیز را که پس بکِشی، خالی باقی خواهد ماند. به زندگی متعهد باشید، یک تعهد چندین بُعدی مورد نیاز است.
اشو
هر زمان که به خود فکر کردی خودت را مانند خود بدان . نه شخصی، بلکه به عنوان یک انرژی و اگاهی.
اگر واقعاً اعتقاد داشتید که چنین هستید پس در آرامش کامل خواهید بود
شک نخواهید داشت، شما خوشبختی بدون ناخالصی، شادی کامل خواهید داشت.
هیچ تفاوتی نخواهد داشت که بدن شما چه چیزی را پشت سر می گذارد یا چه افکاری به ذهن شما خطور میکند.
یا مردم چه انجام میدهند یا نمیدهند
یا چه کسی درست است یا چه کسی اشتباه است
یا چه کسی روشن است ،چه کسی روشن نیست
هرگز به مواردی از این دست فکر نمیکنید.
فقط وقتی که فکر کنید انسان هستید باید دوگانگی را بگذرانید ،درست و غلط، سالم یا بیمار، ثروتمند یا فقیر خوشحال یا غمگین و...
اما زمانی که از این مرحله فراتر رفتید خود را کاملاً متفاوت میبینید
رابرت آدامز
اگر واقعاً اعتقاد داشتید که چنین هستید پس در آرامش کامل خواهید بود
شک نخواهید داشت، شما خوشبختی بدون ناخالصی، شادی کامل خواهید داشت.
هیچ تفاوتی نخواهد داشت که بدن شما چه چیزی را پشت سر می گذارد یا چه افکاری به ذهن شما خطور میکند.
یا مردم چه انجام میدهند یا نمیدهند
یا چه کسی درست است یا چه کسی اشتباه است
یا چه کسی روشن است ،چه کسی روشن نیست
هرگز به مواردی از این دست فکر نمیکنید.
فقط وقتی که فکر کنید انسان هستید باید دوگانگی را بگذرانید ،درست و غلط، سالم یا بیمار، ثروتمند یا فقیر خوشحال یا غمگین و...
اما زمانی که از این مرحله فراتر رفتید خود را کاملاً متفاوت میبینید
رابرت آدامز
Yoksun [ Faza2Music.Net ]
Ebru Yaşar & Siyam
Ebru Yaşar & Siyam - Yoksun.mp3
ذهن زیرک اما کاذب است.
نسبت به ذهن هوشیار باشید.در متون کهن ذهن را شیطان خوانده اند.منظور از شیطان همین ذهن است.شیطان همان زیرکی شماست.این ذهن شماست که شما را وسوسه میکند.بازی کههای تازه آغاز
می کند.اگر فرد پیوسته هوشیار نباشد بیرون آمدن از این دام بسیار دشوار می شود.این مدار طولانی باطلی است، مدتهای مدید است که در آن زندگی
کرده اید.بطوریکه خودکار شده است.
ناخوداگاه شده است.به خودی خود ادامه میابد.نواری است که خودش نواخته
می شود و شما دیگر قربانی شده اید.
دیگر در خانه ی خودتان، آقای خانه نیستید.اما فرو افکندن، دانش و زیرکی، مردم را می ترساند.احساس میکننداگرزیرک نباشند مردم از آنها
سو استفاده میکنند.اگر زیرک نباشند
فریب میخورند.
آنگاه چگونه زندگی می کنید?
این ذهن است، شیطان که میگوید...
اگر زیرک نباشید قادر به زنده بودن نخواهید بود.اما صرف زنده ماندن یک ارزش، حتی اگر زنده بمانید اما ندانید چه کسی هستید فایده اش چیست؟
حتی اگر زنده بمانید، ثروت بیندوزید، بسیار زیرک باشید، کسی شما را فریب ندهد و شما دیگران را فریب دهید،فایده ی نهایی این همه چیست?
مرگ به زودی می رسد و همه چیز را
می برد و اما شما قادر نخواهید بود مرگ را فریب دهید.
📓 #کتاب_باخورشيد_شامگاه
OSHO
@LAHZEHAL
نسبت به ذهن هوشیار باشید.در متون کهن ذهن را شیطان خوانده اند.منظور از شیطان همین ذهن است.شیطان همان زیرکی شماست.این ذهن شماست که شما را وسوسه میکند.بازی کههای تازه آغاز
می کند.اگر فرد پیوسته هوشیار نباشد بیرون آمدن از این دام بسیار دشوار می شود.این مدار طولانی باطلی است، مدتهای مدید است که در آن زندگی
کرده اید.بطوریکه خودکار شده است.
ناخوداگاه شده است.به خودی خود ادامه میابد.نواری است که خودش نواخته
می شود و شما دیگر قربانی شده اید.
دیگر در خانه ی خودتان، آقای خانه نیستید.اما فرو افکندن، دانش و زیرکی، مردم را می ترساند.احساس میکننداگرزیرک نباشند مردم از آنها
سو استفاده میکنند.اگر زیرک نباشند
فریب میخورند.
آنگاه چگونه زندگی می کنید?
این ذهن است، شیطان که میگوید...
اگر زیرک نباشید قادر به زنده بودن نخواهید بود.اما صرف زنده ماندن یک ارزش، حتی اگر زنده بمانید اما ندانید چه کسی هستید فایده اش چیست؟
حتی اگر زنده بمانید، ثروت بیندوزید، بسیار زیرک باشید، کسی شما را فریب ندهد و شما دیگران را فریب دهید،فایده ی نهایی این همه چیست?
مرگ به زودی می رسد و همه چیز را
می برد و اما شما قادر نخواهید بود مرگ را فریب دهید.
📓 #کتاب_باخورشيد_شامگاه
OSHO
@LAHZEHAL
منتظر هیچکسی نباش ! ... روزی خواهی فهمید که تو در این جهان کاملاً تنهایی ... هر کس که برای آموزش به سمت تو میآید نیز بخشی از توست ... هیچ کسی نمیتواند چیزی به تو بیاموزد ، زیرا آن که یاد میدهد و یاد میگیرد ، همه و همه تو هستی ... تو در آینهی جهان با خودت رو به رو هستی ، یاد میگیری و یاد میدهی و گمان میکنی که دیگرانند ، اما او خودت هستی ... منتظر کسی نباش ، روزی که تنها بودنِ خود را بپذیری دل از انتظار برای دیدار با استادان بر خواهی داشت و به استاد درون خود سجده خواهی کرد ... انسان زمانی که به تنهایی خود پی ببرد ، شروع میکند به رشد کردن ... آن زمان دیگر به هیچ کس در جهان تکیه نمیکند ... اشو
بودا میگوید: به ذهن همچون یک حباب بیندیش...
تمام تجربه های ذهن مانند حباب دیر یا زود میترکند و سپس هیچ چیز در دستانت باقی نمیماند. به دنبال ذهن برو، یک حباب است و گاهی حباب بسيار زيبا به نظر میرسد. در نور خورشید رنگین کمان در آن میبینی، تمام رنگهای رنگین کمان را دارد و بسیار مسحور کننده و باشکوه است.
ولی به دنبالش روان شو، آن را در دست بگیر و لحظه ای که آن را بگیری دیگر وجود ندارد. و این چیزی است که هر روز در زندگی تو اتفاق میافتد.
تو با خواسته ها و امیالت به اینطرف و آنطرف میدوی و لحظه ای که دستت به چیزی که مشتاقش بودی برسد، دیگر همان نیست. آنوقت تمام آن زیبایی رفته است، مانند حباب در دستانت میترکد.
آن شادی فقط در امید توست. آنگاه تمام آن خوشیهایی که فکر میکردی رخ خواهند داد، اتفاق نمی افتد، آنها فقط در تخیلات تو وجود داشتند، آنان فقط در انتظارات تو وجود داشتند.
واقعیت( اینچنینی زندگی) کاملاً با آن حبابهای تخیلی تو تفاوت دارد، و همگی آن حبابها میترکند. شکست، تولید ناکامی میکند، موفقیت نیز چنین میکند. موفقیت نیز ناکامی ایجاد میکند.
فقر ايجاد ناکامی میکند، ثروت نیز چنین است؛ از مردمان ثروتمند سوال کن. همه چیز خوب یا بد ایجاد ناکامی میکند، زیرا همگی حبابهای ذهنی هستند، ولی ما همواره به دنبال حبابها هستیم.
نه فقط دنبالشان میکنیم، میخواهیم آنها را بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر کنیم، در دنیا یک جنون بزرگ وجود دارد تا هر تجربه را بزرگتر کنیم.
ذهن هیچگاه به آنچه که هست راضی نیست، پیوسته مشغول فکر کردن است. ذهن، مشتاق این است که چگونه چیزها را بزرگتر کنیم، خانه های بزرگتر، اتوموبیلهای بزرگتر..... همه چیز باید بزرگتر باشد!
و طبیعی است که یک حباب هرچه بزرگتر باشد، به ترکیدن نزدیکتر است، حبابهای کوچک شاید قدری بیشتر روی سطح آب شناور باشند؛ حبابهای بزرگتر آن مقدار دوام ندارند. ناکامی اینگونه ایجاد شده است.
ذهن در ساختن حبابهای بسیار بزرگ موفق شده است؛ اینک از هر طرف منفجر میشود. به نظر میرسد که اینک هیچ راهی برای محافظت از آن نیست؛ در حال ترکیدن است. و این سبب اصلی رنج و ناکامی انسان است.
اوشو
تمام تجربه های ذهن مانند حباب دیر یا زود میترکند و سپس هیچ چیز در دستانت باقی نمیماند. به دنبال ذهن برو، یک حباب است و گاهی حباب بسيار زيبا به نظر میرسد. در نور خورشید رنگین کمان در آن میبینی، تمام رنگهای رنگین کمان را دارد و بسیار مسحور کننده و باشکوه است.
ولی به دنبالش روان شو، آن را در دست بگیر و لحظه ای که آن را بگیری دیگر وجود ندارد. و این چیزی است که هر روز در زندگی تو اتفاق میافتد.
تو با خواسته ها و امیالت به اینطرف و آنطرف میدوی و لحظه ای که دستت به چیزی که مشتاقش بودی برسد، دیگر همان نیست. آنوقت تمام آن زیبایی رفته است، مانند حباب در دستانت میترکد.
آن شادی فقط در امید توست. آنگاه تمام آن خوشیهایی که فکر میکردی رخ خواهند داد، اتفاق نمی افتد، آنها فقط در تخیلات تو وجود داشتند، آنان فقط در انتظارات تو وجود داشتند.
واقعیت( اینچنینی زندگی) کاملاً با آن حبابهای تخیلی تو تفاوت دارد، و همگی آن حبابها میترکند. شکست، تولید ناکامی میکند، موفقیت نیز چنین میکند. موفقیت نیز ناکامی ایجاد میکند.
فقر ايجاد ناکامی میکند، ثروت نیز چنین است؛ از مردمان ثروتمند سوال کن. همه چیز خوب یا بد ایجاد ناکامی میکند، زیرا همگی حبابهای ذهنی هستند، ولی ما همواره به دنبال حبابها هستیم.
نه فقط دنبالشان میکنیم، میخواهیم آنها را بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر کنیم، در دنیا یک جنون بزرگ وجود دارد تا هر تجربه را بزرگتر کنیم.
ذهن هیچگاه به آنچه که هست راضی نیست، پیوسته مشغول فکر کردن است. ذهن، مشتاق این است که چگونه چیزها را بزرگتر کنیم، خانه های بزرگتر، اتوموبیلهای بزرگتر..... همه چیز باید بزرگتر باشد!
و طبیعی است که یک حباب هرچه بزرگتر باشد، به ترکیدن نزدیکتر است، حبابهای کوچک شاید قدری بیشتر روی سطح آب شناور باشند؛ حبابهای بزرگتر آن مقدار دوام ندارند. ناکامی اینگونه ایجاد شده است.
ذهن در ساختن حبابهای بسیار بزرگ موفق شده است؛ اینک از هر طرف منفجر میشود. به نظر میرسد که اینک هیچ راهی برای محافظت از آن نیست؛ در حال ترکیدن است. و این سبب اصلی رنج و ناکامی انسان است.
اوشو
خداوند همیشه تازه است. هستی همیشه جوان است زیرا همیشه در لحظه اکنون است. ماهیت اصلی تازگی و جوانی، «بودن در لحظه حال» است. در جهان هستی تعداد بسیار کمی از افراد وجود دارند که کاملاً در حال زندگی می کنند. تعداد آن ها انگشت شمار است افرادی مانند مسیح، بودا،... آن هایی هستند که حقیقتاً جوان و تازه هستند. جوانی آن ها هیچ رابطه ای با سن فیزیکی ندارد، جوانی و تازگی آنوها به علت دیدگاه روحانی ای است که نسبت به هستی دارند. بدن ممکن است جوان یا پیر باشد، این اصلا اهمیتی ندارد ولی اگر آگاهی شما در لحظه حال و اکنون باشد نوعی تازگی و جوانی بر وجود شما عارض می گردد. این تازگی همراه با شادی و سرور است. این تازگی راهی است به سوی خداوند.
قرن ها است که آموزش داده می شود زمان دارای سه بخش گذشته، حال و آینده است. در صورتی که کاملاً اشتباه است، زیرا زمان تنها دارای دو بخش گذشته و آینده است. لحظه حال اصلاً مربوط به زمان نمی شود. لحظه حال بخشی از جاودانگی است گذشته و آینده مربوطه به زمین و زمینیان است ولى لحظه حال مربوط به آسمان است. گذشته و آینده مربوط به ذهن است ولی لحظه حال به آگاهی و هوشیاری باز می گردد.
اشو
قرن ها است که آموزش داده می شود زمان دارای سه بخش گذشته، حال و آینده است. در صورتی که کاملاً اشتباه است، زیرا زمان تنها دارای دو بخش گذشته و آینده است. لحظه حال اصلاً مربوط به زمان نمی شود. لحظه حال بخشی از جاودانگی است گذشته و آینده مربوطه به زمین و زمینیان است ولى لحظه حال مربوط به آسمان است. گذشته و آینده مربوط به ذهن است ولی لحظه حال به آگاهی و هوشیاری باز می گردد.
اشو
زمان رد پایمان را پاک میکند و سفر پایانی ندارد هدفی و مقصدی پیش رو نیست فقط تعدادی استراحتگاه در راه است.جایی که چادرها را به محض بر پا کردن باید جمع کنیم. برگشت ممکن نیست کجاست گذشته ای که بتولن به ان بازگشت. نفس زندگی آشوبناک و نا امن است کسی که امتیت طلب کند پیش از مرگ مرده است. در چرخ وجود جهان زاد و مرگ فقط یک نمایش است. جهان را به مثابه یک نمایش بزرگ دیدن در تکامل قرار داشتن است. انگاه هیچکس حقیر نیست و هیچکس بزرگ نیست انگاه همه موجودات در بازی ان منبع کل (خدا) قرار میگیرند هر نقشی که به تو داده شده را به خوبی ایفا کن و تا مادامیکه ما خود را با نقش خویش یکی بپنداریم به خود اگاهی نمیرسیم. اشو
ناپایداری و چرخه های زندگی
چرخه هایی از موفقیت وجود دارند، زمانی که دارایی و پیروزی به سراغ ما می آید و همچنین چرخه هایی از شکست وجود دارند، زمانی که دستاوردها از دست می روند و تباه میشوند و شما باید بگذارید آنها بروند تا برای پیدایش چیزهای تازه و بروز تغییر و دگرگونی جا باز شود.
اگر شما در این مقطع مقاومت کنید و به موفقیت خود بچسبید، بـه ایــن معناست که از روان شدن در جریان زندگی خودداری می کنید و در نتیجه رنج خواهید برد. برای رشد، نیاز به فروپاشی وجود دارد. یک چرخه نمی تواند بدون چرخۀ دیگر پا بگیرد.
چرخۀ شکست بی تردید برای درک معنوی ضروری ست. باید در سطحی عمیقاً شکست خورده باشید و از دست دادن و درد و رنج های شدید را تجربه کرده باشید تا به بُعد معنوی جذب شوید. شاید هم موفقیت برایتان تهی و بی معنی و در واقع به شکست تبدیل شده باشد.
در هر موفقیتی، شکست و در هر شکستی، موفقیت نهفته است. در این جهان یا به عبارت دیگر در دنیای شکل ها، هر کس دیر یا زود شکست می خورد و بی شک هر دستاوردی به هیچ و پوچ منتهی می شود. همۀ اشکال ناپایدار هستند.
شما میتوانید باز هم فعال باشید و از ایجاد و نمایش شکل ها و شرایط جدید لذت ببرید، اما خود را با آنها یکی ندانید. لازم نیست وجود خود را به آنها وابسته کنید. آنها زندگی شما نیستند، فقط وضعیت زندگی شما هستند.
یک چرخه می تواند از چند ساعت تا چند سال طول بکشد، چرخه های بزرگ وجود دارند و چرخه های کوچک در درون چرخه های بزرگ. بسیاری از بیماری ها در نتیجه جنگ با چرخه های کم انرژی که برای بازسازی ضروری هستند، به وجود می آیند. تا هنگامی که خود را با ذهن یکی می دانید، اجبار و گرایش به آن که ارزش و هویت خود را در گروی عوامل بیرونی مانند موفقیت و پیشرفت بدانید، اجتناب ناپذیر است.
در نتیجه، پذیرش چرخه های شکست برای شما غیر ممکن می شود و نمی توانید اجازه وجود آنها را بدهید. بنابراین امکان دارد که شعور هستی به منظور دفاع از خود، اختیار را به دست گیرد و نوعی بیماری ایجاد کند تا شما مجبور به درنگ شوید و بازسازی لازم امکان پذیر گردد.
تا هنگامی که ذهن شما شرایطی را «خوب» می داند، خواه رابطه باشد خواه مالکیت، موقعیت اجتماعی، مکان یا جسم، ذهن، خود را به آن شرایط می چسباند و خود را با آن یکی می پندارد. این وضعیت شما را شاد می کند، شما را از خود خشنود میسازد و امکان دارد بخشی از آن کسی که هستید یا گمان می کنید هستید بشود.
اما در این بُعد زوال پذیر هیچ چیز پایدار نمی ماند. آن وضعیت یا پایان می یابد، یا تغییر میکند، یا معیار داوری شما دگرگون میشود. یعنی آنچه تا دیروز یا سال گذشته خوب بود، ناگهان یا به تدریج به بد تبدیل میشود. همان که شما را شاد میکرد، اکنون شما را اندوهگین می نماید. رونق امروز، زوال فردا خواهد شد. ازدواج و ماه عسل شادی آور به طلاق غم انگیز یا زندگی مشترک ناگوار تبدیل خواهد شد.
اکهارت تله
تمرین نیروی حال
چرخه هایی از موفقیت وجود دارند، زمانی که دارایی و پیروزی به سراغ ما می آید و همچنین چرخه هایی از شکست وجود دارند، زمانی که دستاوردها از دست می روند و تباه میشوند و شما باید بگذارید آنها بروند تا برای پیدایش چیزهای تازه و بروز تغییر و دگرگونی جا باز شود.
اگر شما در این مقطع مقاومت کنید و به موفقیت خود بچسبید، بـه ایــن معناست که از روان شدن در جریان زندگی خودداری می کنید و در نتیجه رنج خواهید برد. برای رشد، نیاز به فروپاشی وجود دارد. یک چرخه نمی تواند بدون چرخۀ دیگر پا بگیرد.
چرخۀ شکست بی تردید برای درک معنوی ضروری ست. باید در سطحی عمیقاً شکست خورده باشید و از دست دادن و درد و رنج های شدید را تجربه کرده باشید تا به بُعد معنوی جذب شوید. شاید هم موفقیت برایتان تهی و بی معنی و در واقع به شکست تبدیل شده باشد.
در هر موفقیتی، شکست و در هر شکستی، موفقیت نهفته است. در این جهان یا به عبارت دیگر در دنیای شکل ها، هر کس دیر یا زود شکست می خورد و بی شک هر دستاوردی به هیچ و پوچ منتهی می شود. همۀ اشکال ناپایدار هستند.
شما میتوانید باز هم فعال باشید و از ایجاد و نمایش شکل ها و شرایط جدید لذت ببرید، اما خود را با آنها یکی ندانید. لازم نیست وجود خود را به آنها وابسته کنید. آنها زندگی شما نیستند، فقط وضعیت زندگی شما هستند.
یک چرخه می تواند از چند ساعت تا چند سال طول بکشد، چرخه های بزرگ وجود دارند و چرخه های کوچک در درون چرخه های بزرگ. بسیاری از بیماری ها در نتیجه جنگ با چرخه های کم انرژی که برای بازسازی ضروری هستند، به وجود می آیند. تا هنگامی که خود را با ذهن یکی می دانید، اجبار و گرایش به آن که ارزش و هویت خود را در گروی عوامل بیرونی مانند موفقیت و پیشرفت بدانید، اجتناب ناپذیر است.
در نتیجه، پذیرش چرخه های شکست برای شما غیر ممکن می شود و نمی توانید اجازه وجود آنها را بدهید. بنابراین امکان دارد که شعور هستی به منظور دفاع از خود، اختیار را به دست گیرد و نوعی بیماری ایجاد کند تا شما مجبور به درنگ شوید و بازسازی لازم امکان پذیر گردد.
تا هنگامی که ذهن شما شرایطی را «خوب» می داند، خواه رابطه باشد خواه مالکیت، موقعیت اجتماعی، مکان یا جسم، ذهن، خود را به آن شرایط می چسباند و خود را با آن یکی می پندارد. این وضعیت شما را شاد می کند، شما را از خود خشنود میسازد و امکان دارد بخشی از آن کسی که هستید یا گمان می کنید هستید بشود.
اما در این بُعد زوال پذیر هیچ چیز پایدار نمی ماند. آن وضعیت یا پایان می یابد، یا تغییر میکند، یا معیار داوری شما دگرگون میشود. یعنی آنچه تا دیروز یا سال گذشته خوب بود، ناگهان یا به تدریج به بد تبدیل میشود. همان که شما را شاد میکرد، اکنون شما را اندوهگین می نماید. رونق امروز، زوال فردا خواهد شد. ازدواج و ماه عسل شادی آور به طلاق غم انگیز یا زندگی مشترک ناگوار تبدیل خواهد شد.
اکهارت تله
تمرین نیروی حال