زیبایی در سکون حضور
برای هشیار شدن نسبت به زیبایی عظمت و تقدس طبیعت نیاز به حضور دارید. آیا تاکنون در یک شب صاف به آسمان و بی کرانگی فضا نگریسته اید و از سكون مطلق و وسعت باور نکردنی آن به حیرت افتاده اید؟ آیا به صدای جویباری که از کوه به جنگل سرازیر می شود گوش داده اید؟ واقعاً گوش داده اید؟ یا به صدای یک توکای سیاه به هنگام غروب در یک شب آرام تابستانی؟ برای هشیار شدن نسبت به این چیزها ذهن باید آرام بگیرد باید لحظه ای بار مسائل گذشته، آینده و همه دانش خود را زمین بگذارید. در غیر این صورت نگاه می کنید و نمی بینید گوش می دهید و نمی شنوید. در این موارد حضور کامل شما ضروری است.
در ورای زیبایی اشکال بیرونی چیز دیگری وجود دارد. چیزی که قابل نام گذاری نیست، چیزی وصف ناپذیر، یک مفهوم عمیق درونی و مقدس زیبایی، هر زمان و هر کجا وجود دارد. این ویژگی به طریقی خود را ظاهر می کند اما فقط هنگامی برای شما آشکار می شود که حضور داشته باشید. آیا ممکن است این جوهر بی نام با حضور شما یکی باشد؟ آیا بدون حضور شما آن جوهر وجود می داشت؟ عمیقاً در این باره بیندیشید و خود، پاسخ آن را بیابید.
هنگام مشاهده ذهن، آگاهی خود را از تصاویر ذهنی پس می کشید. در این حالت آگاهی را ناظر یا شاهد می نامیم، به تدریج ناظر، یعنی آگاهی ناب در ورای شکل نیرومند تر می شود و صورت ها ظاهری ذهنی ضعیف تر می گردند. هنگامی که در باره تماشا کردن ذهن سخن می گوییم، رویدادی را شخصی می سازیم که در اصل جایگاهی کیهانی دارد. آگاهی از طریق شما از این خیال باطل که خود را با صورت ظاهر یکی بداند، رها می شود و از شکل کناره می گیرد. این امر نشانه و بخشی از رویدادی ست که اگر بخواهیم در چارچوب زمان درباره آن صحبت کنیم در آینده ای دور واقع می شود و آخر زمان نام دارد.
حضور داشتن در زندگی روزمره به شما یاری می کند تا عمیقاً در خود استوار شوید. در غیر این صورت ذهن که قدرت و جنبش فراوانی دارد شما را همچون یک رودخانه خروشان به دنبال خود می کشاند. حضور داشتن به این معنا است که به طور کامل در بدن خود سکنی گزینید همواره بخشی از توجه خود را به میدان انرژی درون بدن معطوف بدارید یا به عبارت دیگر، بدن را از درون حس کنید. آگاهی به ،بدن شما را به حال پیوند می دهد.
#اکهارت_تله
برای هشیار شدن نسبت به زیبایی عظمت و تقدس طبیعت نیاز به حضور دارید. آیا تاکنون در یک شب صاف به آسمان و بی کرانگی فضا نگریسته اید و از سكون مطلق و وسعت باور نکردنی آن به حیرت افتاده اید؟ آیا به صدای جویباری که از کوه به جنگل سرازیر می شود گوش داده اید؟ واقعاً گوش داده اید؟ یا به صدای یک توکای سیاه به هنگام غروب در یک شب آرام تابستانی؟ برای هشیار شدن نسبت به این چیزها ذهن باید آرام بگیرد باید لحظه ای بار مسائل گذشته، آینده و همه دانش خود را زمین بگذارید. در غیر این صورت نگاه می کنید و نمی بینید گوش می دهید و نمی شنوید. در این موارد حضور کامل شما ضروری است.
در ورای زیبایی اشکال بیرونی چیز دیگری وجود دارد. چیزی که قابل نام گذاری نیست، چیزی وصف ناپذیر، یک مفهوم عمیق درونی و مقدس زیبایی، هر زمان و هر کجا وجود دارد. این ویژگی به طریقی خود را ظاهر می کند اما فقط هنگامی برای شما آشکار می شود که حضور داشته باشید. آیا ممکن است این جوهر بی نام با حضور شما یکی باشد؟ آیا بدون حضور شما آن جوهر وجود می داشت؟ عمیقاً در این باره بیندیشید و خود، پاسخ آن را بیابید.
هنگام مشاهده ذهن، آگاهی خود را از تصاویر ذهنی پس می کشید. در این حالت آگاهی را ناظر یا شاهد می نامیم، به تدریج ناظر، یعنی آگاهی ناب در ورای شکل نیرومند تر می شود و صورت ها ظاهری ذهنی ضعیف تر می گردند. هنگامی که در باره تماشا کردن ذهن سخن می گوییم، رویدادی را شخصی می سازیم که در اصل جایگاهی کیهانی دارد. آگاهی از طریق شما از این خیال باطل که خود را با صورت ظاهر یکی بداند، رها می شود و از شکل کناره می گیرد. این امر نشانه و بخشی از رویدادی ست که اگر بخواهیم در چارچوب زمان درباره آن صحبت کنیم در آینده ای دور واقع می شود و آخر زمان نام دارد.
حضور داشتن در زندگی روزمره به شما یاری می کند تا عمیقاً در خود استوار شوید. در غیر این صورت ذهن که قدرت و جنبش فراوانی دارد شما را همچون یک رودخانه خروشان به دنبال خود می کشاند. حضور داشتن به این معنا است که به طور کامل در بدن خود سکنی گزینید همواره بخشی از توجه خود را به میدان انرژی درون بدن معطوف بدارید یا به عبارت دیگر، بدن را از درون حس کنید. آگاهی به ،بدن شما را به حال پیوند می دهد.
#اکهارت_تله
حکمت تسلیم
کیفیت آگاهی شما در این لحظه
عامل اصلی تعیین کننده آینده شماست
و مهم ترین گامی که می توانید در راه دگرگونی های مثبت بردارید،
آن است که تسلیم شوید.
هر اقدام دیگری فرعی خواهد بود.
هیچ عمل کرد واقعا مثبتی نمی تواند
از حالت تسلیم نشده آگاهی برخیزد.
تسلیم برای برخی از افراد بار منفی شکست، کناره گیری، پاسخ ندادن به مبارزه های زندگی، رخوت
و مانند این ها را به همراه دارد.
اما تسلیم حقیقی کاملا با این مفاهیم متفاوت است
و به آن معنا نیست که با بی تفاوتی همه شرایط را تحمل کنید
و هیچ اقدامی انجام ندهید
و نیز به این معنا نیست
که از برنامه ریزی و عملکرد مثبت
دست بردارید.
تسليم، حکمت ساده و در عین حال والای انعطاف پذیر بودن
در برابر جریان زندگی
و مقاومت نکردن در برابر آن است.
تنها مکانی که می توانید
جریان زندگی را تجربه کنید حال است،
پس تسلیم شدن به مفهوم پذیرفتن بی قید و شرط و کامل لحظه حاضر است
تسلیم، به معنای فروریختن مقاومت درونی
در برابر وضعیت موجود است
مقاومت درونی یعنی« نه» گفتن به وضعیت موجود
از طریق داوری های ذهنی و عواطف منفی۔ این امر به ویژه در مواردی که «امور مطابق میل فرد نیستند» تشدید می شود
و نشانگر آن است که بین تقاضاها یا انتظارهای خشک و انعطاف ناپذیر ذهن
با وضعیت موجود فاصله افتاده است.
این شکاف موجب درد است
اگر سنی از شما گذشته باشد،
می دانید که بارها« امور بر وفق مراد نیستند».
اگر خواستار آن هستید که درد و اندوه را از زندگی خود حذف کنید،
درست در همین اوقات باید به تمرین تسلیم بپردازید.
پذیرش وضعیت موجود،
بی درنگ شما را از یکی دانستن خود با ذهن رها
و در نتیجه دوباره به وجود متصل می کند،
مقاومت، ناشی از ذهن است.
تسلیم یک پدیده کاملا درونی ست،
اما به آن مفهوم نیست که در سطح بیرونی نمی توانید عمل کنید
و شرایط را دگرگون نمایید.
در واقع لازم نیست در حالت تسليم كل موقعیت را بپذیرید،
فقط کافی ست که آن ذره کوچکی را که حال نام دارد، پذیرا شوید.
برای نمونه اگر جایی در گل گیر کنید،
نمی گویید: «چه عالی! به در گل ماندن تسلیم هستم.» کناره گیری کردن به مفهوم تسلیم نیست.
#اکهارت_تله
📚تمرین نیروی حال
کیفیت آگاهی شما در این لحظه
عامل اصلی تعیین کننده آینده شماست
و مهم ترین گامی که می توانید در راه دگرگونی های مثبت بردارید،
آن است که تسلیم شوید.
هر اقدام دیگری فرعی خواهد بود.
هیچ عمل کرد واقعا مثبتی نمی تواند
از حالت تسلیم نشده آگاهی برخیزد.
تسلیم برای برخی از افراد بار منفی شکست، کناره گیری، پاسخ ندادن به مبارزه های زندگی، رخوت
و مانند این ها را به همراه دارد.
اما تسلیم حقیقی کاملا با این مفاهیم متفاوت است
و به آن معنا نیست که با بی تفاوتی همه شرایط را تحمل کنید
و هیچ اقدامی انجام ندهید
و نیز به این معنا نیست
که از برنامه ریزی و عملکرد مثبت
دست بردارید.
تسليم، حکمت ساده و در عین حال والای انعطاف پذیر بودن
در برابر جریان زندگی
و مقاومت نکردن در برابر آن است.
تنها مکانی که می توانید
جریان زندگی را تجربه کنید حال است،
پس تسلیم شدن به مفهوم پذیرفتن بی قید و شرط و کامل لحظه حاضر است
تسلیم، به معنای فروریختن مقاومت درونی
در برابر وضعیت موجود است
مقاومت درونی یعنی« نه» گفتن به وضعیت موجود
از طریق داوری های ذهنی و عواطف منفی۔ این امر به ویژه در مواردی که «امور مطابق میل فرد نیستند» تشدید می شود
و نشانگر آن است که بین تقاضاها یا انتظارهای خشک و انعطاف ناپذیر ذهن
با وضعیت موجود فاصله افتاده است.
این شکاف موجب درد است
اگر سنی از شما گذشته باشد،
می دانید که بارها« امور بر وفق مراد نیستند».
اگر خواستار آن هستید که درد و اندوه را از زندگی خود حذف کنید،
درست در همین اوقات باید به تمرین تسلیم بپردازید.
پذیرش وضعیت موجود،
بی درنگ شما را از یکی دانستن خود با ذهن رها
و در نتیجه دوباره به وجود متصل می کند،
مقاومت، ناشی از ذهن است.
تسلیم یک پدیده کاملا درونی ست،
اما به آن مفهوم نیست که در سطح بیرونی نمی توانید عمل کنید
و شرایط را دگرگون نمایید.
در واقع لازم نیست در حالت تسليم كل موقعیت را بپذیرید،
فقط کافی ست که آن ذره کوچکی را که حال نام دارد، پذیرا شوید.
برای نمونه اگر جایی در گل گیر کنید،
نمی گویید: «چه عالی! به در گل ماندن تسلیم هستم.» کناره گیری کردن به مفهوم تسلیم نیست.
#اکهارت_تله
📚تمرین نیروی حال
آن لحظه که از خواب بیدار شوی، تمام بدبختی ها، دردها و رنجها چنان پوچ، بی معنا و مضحک به نظر میرسند که در حیرت میشوی چرا و چگونه این همـه عذاب میکشیدم، در حالی که همه چیز دروغین بود و هیچ چیز واقعیت نداشت، یک خیال و یک رویا بود که جدی گرفته شده بود
از این روست که عارفان، دنیای ما را توهم و خیال میدانند
درد و رنج کشیدن خیالی است و
شادمانی طبیعت راستین ماست
این را به یاد داشته باش و بارها و بارها به یادش بیاور.
#اشو
از این روست که عارفان، دنیای ما را توهم و خیال میدانند
درد و رنج کشیدن خیالی است و
شادمانی طبیعت راستین ماست
این را به یاد داشته باش و بارها و بارها به یادش بیاور.
#اشو
من کاملاً بیمصرف شدهام. حالا در مورد #وضعیتمالی خود چه باید بکنم؟
آیا باید فقط به هزینهی دیگران زندگی کنم؟
پاسخ:
اگر واقعاً بیمصرف useless شدهای، بهدست آوردهای؛ اینک هیچ چیز برای دستیابی وجود ندارد. و اگر واقعاً بیمصرف شدهباشی، به وضعیت مالی خودت اهمیتی نخواهی داد. هرگاه فردی واقعاً بیمصرف شود، آن کُل از او مراقبت خواهد کرد. چیزی از دنیای مصرفی هنوز باید در #ذهن تو چسبیده باشد؛ برای همین این پرسش پیش آمده. اگر واقعاً بیمصرف گشته باشی، نگران آن نخواهی بود: اینکه آیا در لحظهی بعدی زنده خواهی بود یا نه، نمیتواند برایت نگرانیآور باشد ــ اگر که واقعاً بیمصرف شده باشی.
چرا اهمیت میدهی؟ اگر آن کُل برای بازی قایمباشک خودش به تو نیازی داشته باشد، ترتیبش را خواهد داد. برای همین است که #مسیح پیوسته به مریدانش میگوید، ”به سوسنهای صحرایی نگاه کنید؛ آنها رنجی نمیکشند، نگران فردا نیستند ــ و آنها در شکوهشان از شاه سلیمان زیباتر هستند.“ او پیوسته میگوید، ”فکر فردا را نکن.“
زمانی که واقعاً بیمصرف باشی، تسلیم الوهیت میشوی؛ و اگر #تسلیم شده باشی، نخواهی پرسید:
آیا باید فقط به هزینهی دیگران زندگی کنم؟
آنوقت آن دیگری کیست؟ آنگاه هیچکس یک ”دیگری“ نخواهد بود. آنوقت جیبِ تو، جیبِ دیگران است و جیبِ دیگران، جیب تو. ”دیگری“ به سبب #نفس تو وجود دارد ــ چون ”من“ وجود دارم، به این دلیل آن ”دیگری“ وجود دارد. اگر ”من“ وجود نداشته باشم، آنگاه ”دیگری“ کیست؟
من سالهاست که به هزینهی دیگران زندگی میکنم؛ و حتی از آنان تشکر هم نمیکنم. زیرا فایدهی تشکر از خود چیست؟ بهنظر احمقانه میرسد. من اینگونه لذت میبرم و اگر آن کُل اراده کند که من اینجا باشم، اینجا خواهم بود. اگر او مرا اراده نکند، که ابداً نیازی به من نیست، مرا دور خواهد برد. این نگرانی او است. و اگر او بخواهد که من اینجا باشم، در ذهن کسی این فکر را خواهد گذاشت که چیزی به من هدیه donate بدهد. این تصمیم اوست. و اگر کسی چیزی به من ببخشد، آن کُل باید تشکر کند. چرا من باید تشکر کنم؟ من این وسط نمیآیم. من هرگز از کسی تشکر نکردهام، زیرا این کار بهنظر احمقانه میرسد.
من به انجام هرکاری که از آن لذت میبرم ادامه میدهم. اگر دیگران از این کارها منتفع میشوند، نیازی نیست که دِینی احساس کنند. این پیشهی job من است. من پیوسته با شما سخن میگویم: این شغل من است. نه اینکه من سعی دارم به شما کمک کنم. من به نوعی نیاز شما را برآورده میسازم؛ شما نیاز مرا برآورده میسازید. تمام است. نیازی به صحبت در این مورد نیست که چه کسی باید از چه کسی سپاسگزار باشد.
جهانهستی یک واحد تمام است.
احساس اینکه دیگری وجود دارد به این سبب است که تو وجود داری. اگر تو ناپدید شوی، دیگر ناپدید میشود.
و سپس، لحظهی بعدی چیزی نیست که نگران آن باشی. همین لحظه کافی است. این لحظه برای خودش کفایت میکند. اشو
آیا باید فقط به هزینهی دیگران زندگی کنم؟
پاسخ:
اگر واقعاً بیمصرف useless شدهای، بهدست آوردهای؛ اینک هیچ چیز برای دستیابی وجود ندارد. و اگر واقعاً بیمصرف شدهباشی، به وضعیت مالی خودت اهمیتی نخواهی داد. هرگاه فردی واقعاً بیمصرف شود، آن کُل از او مراقبت خواهد کرد. چیزی از دنیای مصرفی هنوز باید در #ذهن تو چسبیده باشد؛ برای همین این پرسش پیش آمده. اگر واقعاً بیمصرف گشته باشی، نگران آن نخواهی بود: اینکه آیا در لحظهی بعدی زنده خواهی بود یا نه، نمیتواند برایت نگرانیآور باشد ــ اگر که واقعاً بیمصرف شده باشی.
چرا اهمیت میدهی؟ اگر آن کُل برای بازی قایمباشک خودش به تو نیازی داشته باشد، ترتیبش را خواهد داد. برای همین است که #مسیح پیوسته به مریدانش میگوید، ”به سوسنهای صحرایی نگاه کنید؛ آنها رنجی نمیکشند، نگران فردا نیستند ــ و آنها در شکوهشان از شاه سلیمان زیباتر هستند.“ او پیوسته میگوید، ”فکر فردا را نکن.“
زمانی که واقعاً بیمصرف باشی، تسلیم الوهیت میشوی؛ و اگر #تسلیم شده باشی، نخواهی پرسید:
آیا باید فقط به هزینهی دیگران زندگی کنم؟
آنوقت آن دیگری کیست؟ آنگاه هیچکس یک ”دیگری“ نخواهد بود. آنوقت جیبِ تو، جیبِ دیگران است و جیبِ دیگران، جیب تو. ”دیگری“ به سبب #نفس تو وجود دارد ــ چون ”من“ وجود دارم، به این دلیل آن ”دیگری“ وجود دارد. اگر ”من“ وجود نداشته باشم، آنگاه ”دیگری“ کیست؟
من سالهاست که به هزینهی دیگران زندگی میکنم؛ و حتی از آنان تشکر هم نمیکنم. زیرا فایدهی تشکر از خود چیست؟ بهنظر احمقانه میرسد. من اینگونه لذت میبرم و اگر آن کُل اراده کند که من اینجا باشم، اینجا خواهم بود. اگر او مرا اراده نکند، که ابداً نیازی به من نیست، مرا دور خواهد برد. این نگرانی او است. و اگر او بخواهد که من اینجا باشم، در ذهن کسی این فکر را خواهد گذاشت که چیزی به من هدیه donate بدهد. این تصمیم اوست. و اگر کسی چیزی به من ببخشد، آن کُل باید تشکر کند. چرا من باید تشکر کنم؟ من این وسط نمیآیم. من هرگز از کسی تشکر نکردهام، زیرا این کار بهنظر احمقانه میرسد.
من به انجام هرکاری که از آن لذت میبرم ادامه میدهم. اگر دیگران از این کارها منتفع میشوند، نیازی نیست که دِینی احساس کنند. این پیشهی job من است. من پیوسته با شما سخن میگویم: این شغل من است. نه اینکه من سعی دارم به شما کمک کنم. من به نوعی نیاز شما را برآورده میسازم؛ شما نیاز مرا برآورده میسازید. تمام است. نیازی به صحبت در این مورد نیست که چه کسی باید از چه کسی سپاسگزار باشد.
جهانهستی یک واحد تمام است.
احساس اینکه دیگری وجود دارد به این سبب است که تو وجود داری. اگر تو ناپدید شوی، دیگر ناپدید میشود.
و سپس، لحظهی بعدی چیزی نیست که نگران آن باشی. همین لحظه کافی است. این لحظه برای خودش کفایت میکند. اشو
:
در مورد کارهایی که انجام میدهید نگران نباشید، بدنبال انجام کارهای بزرگ و مهم نباشید. برعکس هرکاری انجام می دهید آنقدر آن کار را از صمیم قلب و با عشق انجام دهید که همان کار، هر چقدر هم ناچیز باشد و به چشم نیاید به سعادت و خوشی تبدیل شود.
پس به کارهای بزرگ فکر نکنید.
خودتان را با این افکار دیوانه نکنید.
چیزی به نام بزرگ یا کوچک وجود ندارد.
فکر نکنید که باید کارهای بزرگ انجام دهید. مثلاً موسیقی عالی بنوازید.
نقاشی های عالی بکشید.
که باید یک پیکاسو یا ون گوگ یا چیز دیگری شوید. یا یک نویسنده بزرگ
یک شکسپیر شوید ...
من به شما میگویم
هیچ چیزِ بزرگی وجود ندارد
هیچ چیزِ کوچکی هم وجود ندارد.
آری ... انسانهای بزرگ
و انسانهای کوچک وجود دارند.
اما هیچ چیزی بزرگ و کوچک نیست.
و انسان بزرگ کسی نیست که کارهای به ظاهر بزرگ انجام میدهد.
بلکه کسی است که:
عظمت و بزرگی خودش را به هر کار کوچکی که انجام می دهد وارد می کند.
در بزرگ مَنِشی میخورد
در بزرگی و وقار راه می رود
و به خوبی می خوابد.
او کیفیت عظمت را به هر اتفاق معمولی زندگی اش وارد می کند.
و عظمت چیست؟
طبیعی بودن ...
هیچ چیز با عظمت تر از طبیعی و معمولی بودن نیست. این معمولی بودن است که از تو یک امپراطور میسازد.
مثل یک امپراطور بخور.
مثل یک امپراتور زندگی کن.
این به کیفیت غذا بستگی ندارد.
به اینکه ثروتمند هستی یا نه ربطی ندارد.
به آنکس که غذا میخورد بستگی دارد.
حتی با نان و نمک شما می توانید یک امپراطور باشید.
اگر بدانید چگونه بدون نگرانی زندگی کنید و چگونه بزرگی خودتان را وارد امور کنید.
در چنین سطح از معرفت است که زندگی شما می تواند تبدیل به یک جشن شود.
در غیر این صورت زندگی تان به یک بیماری و مصیبت طولانی مدت تبدیل می شود که تنها با مرگ به انتهایش میرسد ...
اشو
در مورد کارهایی که انجام میدهید نگران نباشید، بدنبال انجام کارهای بزرگ و مهم نباشید. برعکس هرکاری انجام می دهید آنقدر آن کار را از صمیم قلب و با عشق انجام دهید که همان کار، هر چقدر هم ناچیز باشد و به چشم نیاید به سعادت و خوشی تبدیل شود.
پس به کارهای بزرگ فکر نکنید.
خودتان را با این افکار دیوانه نکنید.
چیزی به نام بزرگ یا کوچک وجود ندارد.
فکر نکنید که باید کارهای بزرگ انجام دهید. مثلاً موسیقی عالی بنوازید.
نقاشی های عالی بکشید.
که باید یک پیکاسو یا ون گوگ یا چیز دیگری شوید. یا یک نویسنده بزرگ
یک شکسپیر شوید ...
من به شما میگویم
هیچ چیزِ بزرگی وجود ندارد
هیچ چیزِ کوچکی هم وجود ندارد.
آری ... انسانهای بزرگ
و انسانهای کوچک وجود دارند.
اما هیچ چیزی بزرگ و کوچک نیست.
و انسان بزرگ کسی نیست که کارهای به ظاهر بزرگ انجام میدهد.
بلکه کسی است که:
عظمت و بزرگی خودش را به هر کار کوچکی که انجام می دهد وارد می کند.
در بزرگ مَنِشی میخورد
در بزرگی و وقار راه می رود
و به خوبی می خوابد.
او کیفیت عظمت را به هر اتفاق معمولی زندگی اش وارد می کند.
و عظمت چیست؟
طبیعی بودن ...
هیچ چیز با عظمت تر از طبیعی و معمولی بودن نیست. این معمولی بودن است که از تو یک امپراطور میسازد.
مثل یک امپراطور بخور.
مثل یک امپراتور زندگی کن.
این به کیفیت غذا بستگی ندارد.
به اینکه ثروتمند هستی یا نه ربطی ندارد.
به آنکس که غذا میخورد بستگی دارد.
حتی با نان و نمک شما می توانید یک امپراطور باشید.
اگر بدانید چگونه بدون نگرانی زندگی کنید و چگونه بزرگی خودتان را وارد امور کنید.
در چنین سطح از معرفت است که زندگی شما می تواند تبدیل به یک جشن شود.
در غیر این صورت زندگی تان به یک بیماری و مصیبت طولانی مدت تبدیل می شود که تنها با مرگ به انتهایش میرسد ...
اشو
بگذارید روح موجب حرکت شما شود، نه نفس
بگذارید قلب شما را به پیش براند، نه ذهن
خود را تسلیم تمامیت کنید.
خود را ابزاری در دستان کل هستی قرار دهید.
اجازه دهید خدا اختیار شما را به دست بگیرد.
شما فقط خالی و تسلیم باشید و خود را در حالتی از رهایی و آسودگی قرار دهید.
بگذارید "او" قلب شما را برانگیخته و هدایت کند.
پس از آن همه چیز زیبا خواهد شد و هر اتفاقی که روی دهد، نیکو و پسندیده خواهد بود. و هیچ چیز غلطی امکان ندارد که اتفاق بیفتد.
هر چیزی که از نفس برآید غلط است.
هر آنچه که نفس انجام دهد، حتی اگر ظاهراً کارهای پسندیده و معنوی باشد، تو را به سوی جهنم و رنج و بدبختی سوق میدهد.
نفس خود را رها کن.
و بگذار هستی تو را به تصرف خود درآورد.
به طور خصوصی و به میل خود زندگی نکن.
بگذار خدا از طریق تو زندگی کند.
و سپس همه چیز روبراه خواهد شد.
هر کاری که از طریق خداوند انجام شود خوب است.
اشو
بگذارید قلب شما را به پیش براند، نه ذهن
خود را تسلیم تمامیت کنید.
خود را ابزاری در دستان کل هستی قرار دهید.
اجازه دهید خدا اختیار شما را به دست بگیرد.
شما فقط خالی و تسلیم باشید و خود را در حالتی از رهایی و آسودگی قرار دهید.
بگذارید "او" قلب شما را برانگیخته و هدایت کند.
پس از آن همه چیز زیبا خواهد شد و هر اتفاقی که روی دهد، نیکو و پسندیده خواهد بود. و هیچ چیز غلطی امکان ندارد که اتفاق بیفتد.
هر چیزی که از نفس برآید غلط است.
هر آنچه که نفس انجام دهد، حتی اگر ظاهراً کارهای پسندیده و معنوی باشد، تو را به سوی جهنم و رنج و بدبختی سوق میدهد.
نفس خود را رها کن.
و بگذار هستی تو را به تصرف خود درآورد.
به طور خصوصی و به میل خود زندگی نکن.
بگذار خدا از طریق تو زندگی کند.
و سپس همه چیز روبراه خواهد شد.
هر کاری که از طریق خداوند انجام شود خوب است.
اشو
هر خواهشی به #رنج میانجامد، چه برآورده شود و چه نشود
اگر برآورده شود، زودتر به رنج ختم میشود و اگر برآورده نشود، زمان میبرد؛
ولی هرگونه خواستهای به رنج و مصیبت منتهی میگردد
از تمام این روند هشیار شو و با آن حركت كن.
عجلهای دركار نیست، زیرا با عجله هیچ كاری نمیتوان انجام داد،
و رشد روحانی با شتاب كردن ممكن نیست
آهسته حركت كن، با شكیبایی
هر خواهشی را تماشا كن و آنوقت مشاهده كن كه چگونه هر خواستهای دروازهای به دوزخ میگردد
اگر #نظارهگر باشی، دیر یا زود پی خواهی برد كه: خواستن یعنی دوزخ لحظهای كه این ادراك روی بدهد، خواستهای وجود نخواهد داشت. ناگهان خواستهها از بین خواهند رفت و تو در وضعیت #بیخواهشی خواهی بود.
ذهن تو همیشه در آینده حركت میكند. این حركت ذهن در آینده، یعنی:#خواسته
خواسته به موضوع آن ربطی ندارد چه طالب سكس باشی و چه طالب مراقبه، تفاوتی ندارد. نكتهی اصلی #خواستن است ـــ اینكه تو میخواهی
خواسته یعنی كه تو در اینجا نیستی. یعنی كه تو در لحظهی واقعی حضور نداری، و #لحظهی_حال، تنها دروازهی ورود به #جهانهستی است
گذشته و آینده دروازه نیستند، بلكه دیوار هستند.
اشو
اگر برآورده شود، زودتر به رنج ختم میشود و اگر برآورده نشود، زمان میبرد؛
ولی هرگونه خواستهای به رنج و مصیبت منتهی میگردد
از تمام این روند هشیار شو و با آن حركت كن.
عجلهای دركار نیست، زیرا با عجله هیچ كاری نمیتوان انجام داد،
و رشد روحانی با شتاب كردن ممكن نیست
آهسته حركت كن، با شكیبایی
هر خواهشی را تماشا كن و آنوقت مشاهده كن كه چگونه هر خواستهای دروازهای به دوزخ میگردد
اگر #نظارهگر باشی، دیر یا زود پی خواهی برد كه: خواستن یعنی دوزخ لحظهای كه این ادراك روی بدهد، خواستهای وجود نخواهد داشت. ناگهان خواستهها از بین خواهند رفت و تو در وضعیت #بیخواهشی خواهی بود.
ذهن تو همیشه در آینده حركت میكند. این حركت ذهن در آینده، یعنی:#خواسته
خواسته به موضوع آن ربطی ندارد چه طالب سكس باشی و چه طالب مراقبه، تفاوتی ندارد. نكتهی اصلی #خواستن است ـــ اینكه تو میخواهی
خواسته یعنی كه تو در اینجا نیستی. یعنی كه تو در لحظهی واقعی حضور نداری، و #لحظهی_حال، تنها دروازهی ورود به #جهانهستی است
گذشته و آینده دروازه نیستند، بلكه دیوار هستند.
اشو
فرض کن ماشینتو بیرون پارک کردی و بعد یک نفر میگه:
"ی ماشین آبی اون بیرون چراغش روشنه"
و بعد تو میگی:
"اوه مالِ منه"
و نمیگی اون من هستم.
-ما درست به همین ترتیب میتونیم بگیم این بدنِ منه اما این من نیستم؛ چون من اینجا هستم و این بدن رو درک و مشاهده میکنم.
-من به دستام نگاه میکنم اما دستام نمیتونند به من نگاه کنند.
دقت کنید، دستِ من و نه من.
-قبلاً بینایی من خیلی خوب بود و میتونستم از فاصله چند متری پلاک ماشینها رو بخونم اما الان شما رو هم به زور میبینم.
دقت کنید بیناییِ من و نه من.
-قبلاً باورهای مختلفی داشتم اما الان اون باورها رو رها کردم،
دقت کنید باورهایِ من و نه خود من.
-قبلاً حافظه خیلی خوبی داشتم اما الان بهزور یادم میاد چند روز پیش چه اتفاقی افتاده بود.
دقت کنید حافظهی من و نه خود من.
-یک رابطه از بین میره و بعد شما میگید: زندگیام از بین رفت، بدون همسر، بدون زندگی.
زندگی من و نه خود من.
حالا اگه تمام این چیزهایی که میگید متعلق به شما هستند اما خود شما نیستند رو کنار بگذارید...... همهی این چیزها نسبت به چیزی که شما هستید دومین به نظر میرسند درحالیکه آن خویش حقیقی، اولیه و اصلی است."
#موجی
*من افکارم، حواسم، عواطفم، باورهایم، جنسیتم، گذشته ام، خاطراتم، روابطم و نقشهایم نیستم. من از تمام اینها آگاهم اما خودم اینها نیستم، اگر از تمام این دومی ها، یعنی تمام چیزهایی که از آنها آگاهم خالی شوم.....
آنگاه چه چیز باقی میماند؟
تمام چیزهایی که از آنها آگاهم بطور مدام در حال تغیرند این چه چیزی است که از تغییر آنها آگاه است؟
من چیستم؟
"ی ماشین آبی اون بیرون چراغش روشنه"
و بعد تو میگی:
"اوه مالِ منه"
و نمیگی اون من هستم.
-ما درست به همین ترتیب میتونیم بگیم این بدنِ منه اما این من نیستم؛ چون من اینجا هستم و این بدن رو درک و مشاهده میکنم.
-من به دستام نگاه میکنم اما دستام نمیتونند به من نگاه کنند.
دقت کنید، دستِ من و نه من.
-قبلاً بینایی من خیلی خوب بود و میتونستم از فاصله چند متری پلاک ماشینها رو بخونم اما الان شما رو هم به زور میبینم.
دقت کنید بیناییِ من و نه من.
-قبلاً باورهای مختلفی داشتم اما الان اون باورها رو رها کردم،
دقت کنید باورهایِ من و نه خود من.
-قبلاً حافظه خیلی خوبی داشتم اما الان بهزور یادم میاد چند روز پیش چه اتفاقی افتاده بود.
دقت کنید حافظهی من و نه خود من.
-یک رابطه از بین میره و بعد شما میگید: زندگیام از بین رفت، بدون همسر، بدون زندگی.
زندگی من و نه خود من.
حالا اگه تمام این چیزهایی که میگید متعلق به شما هستند اما خود شما نیستند رو کنار بگذارید...... همهی این چیزها نسبت به چیزی که شما هستید دومین به نظر میرسند درحالیکه آن خویش حقیقی، اولیه و اصلی است."
#موجی
*من افکارم، حواسم، عواطفم، باورهایم، جنسیتم، گذشته ام، خاطراتم، روابطم و نقشهایم نیستم. من از تمام اینها آگاهم اما خودم اینها نیستم، اگر از تمام این دومی ها، یعنی تمام چیزهایی که از آنها آگاهم خالی شوم.....
آنگاه چه چیز باقی میماند؟
تمام چیزهایی که از آنها آگاهم بطور مدام در حال تغیرند این چه چیزی است که از تغییر آنها آگاه است؟
من چیستم؟
فکرِ داشتن یک زندگی پایدار در این ساحل، ساحل زمان، احمقانه است. اگر قدری هوشمند باشی اگر قدری آگاه باشی و بتوانی ببینی که در اطرافت چه میگذرد.... تو روزی اینجا نبودی و روزی دیگر اینجا نخواهی
بود.....
چگونه میتوانی در اینجا خانه ای بسازی؟ میتوانی در اینجا اقامت کنی، مانند کسی که شبی را در کارونسرا اقامت دارد، وقتی صبح شود، باید بروی.
آری...، میتوانی در اینجا خیمه ای برپا کنی ولی نمیتوانی یک خانه بسازی. میتوانی پناهگاهی داشته باشی ولی نباید به آن وابسته شوی.
نباید آن را "مال من" بخوانی. لحظه ای که هر چیزی را “مال من" بخوانی، در حماقت سقوط کرده ای.
اوشو
بود.....
چگونه میتوانی در اینجا خانه ای بسازی؟ میتوانی در اینجا اقامت کنی، مانند کسی که شبی را در کارونسرا اقامت دارد، وقتی صبح شود، باید بروی.
آری...، میتوانی در اینجا خیمه ای برپا کنی ولی نمیتوانی یک خانه بسازی. میتوانی پناهگاهی داشته باشی ولی نباید به آن وابسته شوی.
نباید آن را "مال من" بخوانی. لحظه ای که هر چیزی را “مال من" بخوانی، در حماقت سقوط کرده ای.
اوشو
تمام این چیزها که اتفاق میفتند، تمام این فرمها که زندگی به خودش میگیرد، تمامشان دارای ماهیتی زودگذر هستند. تمام آنها فانیاند. اشیاء، بدنها، رویدادها، موقعیتها، افکار، عواطف، امیال، آرزوها و جاهطلبیها، ترسها و اندوهها. آنها میآیند و بعد وانمود میکنند که بسیار مهم هستند و قبل از اینکه بفهمید چه اتفاقی افتاده از بین میروند، آنها در همان نیستیای که از همانجا آمده بودند محو میشوند.
آیا آنها اصلاً واقعی بودند؟
آیا چیزی بیشتر از یک رؤیا بودند؟ رؤیای فرمها.
هنگامیکه صبح از خواب بیدار میشویم، رؤیایی که شب گذشته خوابش را میدیدیم محو میشود و بعد با خودمان میگوییم: "آه آن فقط یک خواب بود. آن واقعی نبود."
اما چیزی در خواب باید واقعی میبود، چون در غیر این صورت نمیتوانست وجود داشته باشد.
وقتی مرگ نزدیک میشود ممکن است به زندگیمان نگاه کنیم و بعد با تعجب از خودمان بپرسیم آیا آنهم فقط یک خواب و رؤیا نبود؟ حتی همین حالا هم وقتی شما به تعطیلات سال گذشته یا ماجرایی که دیروز داشتید نگاه میکنید آنهم چیزی شبیه خواب شب گذشته است.
رؤیایی وجود دارد و یک رؤیابینِ رؤیا.
رؤیا یک نمایش زودگذر از فرمها است. رویا همین دنیاست، دنیایی که واقعیتی نسبی دارد و نه واقعیتی اصیل. یک رؤیابین نیز وجود دارد یعنی همان حقیقت مطلقی که در آن این فرمها میآیند و میروند.
رؤیابین این "شخص" نیست. شخص خودش بخشی از رؤیاست. رؤیابین همان پسزمینهای است که رؤیا در آن پدیدار میشود، همانکه رؤیا را ممکن میسازد. رؤیابین همان مطلقی است که در پسِ آنچه نسبی است وجود دارد، همان بیزمانی است که در پشت زمان است، همان آگاهیای است که هم در درون فرم و هم در پس آن وجود دارد. رؤیابین همان آگاهی است. تو همان آگاهی هستی.
#اکهارت تُله
آیا آنها اصلاً واقعی بودند؟
آیا چیزی بیشتر از یک رؤیا بودند؟ رؤیای فرمها.
هنگامیکه صبح از خواب بیدار میشویم، رؤیایی که شب گذشته خوابش را میدیدیم محو میشود و بعد با خودمان میگوییم: "آه آن فقط یک خواب بود. آن واقعی نبود."
اما چیزی در خواب باید واقعی میبود، چون در غیر این صورت نمیتوانست وجود داشته باشد.
وقتی مرگ نزدیک میشود ممکن است به زندگیمان نگاه کنیم و بعد با تعجب از خودمان بپرسیم آیا آنهم فقط یک خواب و رؤیا نبود؟ حتی همین حالا هم وقتی شما به تعطیلات سال گذشته یا ماجرایی که دیروز داشتید نگاه میکنید آنهم چیزی شبیه خواب شب گذشته است.
رؤیایی وجود دارد و یک رؤیابینِ رؤیا.
رؤیا یک نمایش زودگذر از فرمها است. رویا همین دنیاست، دنیایی که واقعیتی نسبی دارد و نه واقعیتی اصیل. یک رؤیابین نیز وجود دارد یعنی همان حقیقت مطلقی که در آن این فرمها میآیند و میروند.
رؤیابین این "شخص" نیست. شخص خودش بخشی از رؤیاست. رؤیابین همان پسزمینهای است که رؤیا در آن پدیدار میشود، همانکه رؤیا را ممکن میسازد. رؤیابین همان مطلقی است که در پسِ آنچه نسبی است وجود دارد، همان بیزمانی است که در پشت زمان است، همان آگاهیای است که هم در درون فرم و هم در پس آن وجود دارد. رؤیابین همان آگاهی است. تو همان آگاهی هستی.
#اکهارت تُله
با افزايش ميزان حضور
از زمانِ روانى خلاص شويد.
آيا همواره در تلاش هستيد تا
به جايى غير از آنجا كه هستيد، برسيد؟
آيا بيشتر كارهاى شما
فقط وسيلهاى در راه مقصود است؟
آيا خشنودىِ خاطر
هميشه دو - سه قدم آن سوتر
يا محدود به لذتهاى كوتاهى نظير روابط، غذا و هيجانهاى كاذب گوناگون است؟
آيا همواره بر شدن،
رسيدن،
دست يابى
يا دويدن از پىِ هيجان و لذتى تازه
متمركز هستيد؟
آيا معتقد هستيد كه
با به دست آوردن چيزهاى بيشتر،
راضىتر، بهتر و از نظرِ روانى
كاملتر مىشويد؟
آيا به انتظار يك زن يا مرد نشستهايد
تا به زندگى شما معنا ببخشد؟
در اين صورت
شما گرفتار زمان روانى هستيد.
در حالت عادىِ
"خود را ذهن انگاشتن"
كه در واقع ناآگاهىست،
توان و نيروى خلاقِ نامحدودى
كه در "حال" نهفته است،
به كلى توسط زمانِ روانى
پوشيده مىشود.
در اين حالت،
زندگى شما شور و شوق،
تازگى و حس شگفتىِ خود را
از دست مىدهد.
الگوهاى قديمىِ :
افكار،
عواطف،
رفتار،
واكنش و
آرزو پيوسته تكرار مىشوند.
فيلمنامهاى در ذهن
جريان مىيابد
كه به نوعى به شما هويت مىبخشد،
اما حقيقتِ "حال" را مخدوش مىكند
و مىپوشاند.
آنگاه ذهن،
خود را مجذوبِ آينده مىكند
تا بتواند
از "اكنونِ" ناخوشايند بگريزد.
آنچه به عنوان آينده درك مىكنيد،
يك بخش درونى و
جدايى ناپذير از آگاهى كنونى شماست.
اگر ذهن شما
بار سنگينِ گذشته را با خود حمل مىكند،
باز هم همان وضعيت پيشين را
تجربه خواهيد كرد.
گذشته
از طريق كنار زدنِ لحظهى حاضر،
خود را زنده نگه مىدارد.
كيفيت آگاهى شما در اين لحظه،
آيندهى شما را شكل مىدهد
كه طبيعتاً
فقط به صورتِ "حال" قابل تجربه است.
اما چه موردى
كيفيت آگاهىتان را معين مىكند؟
ميزانِ حضورِ شما.
پس تنها مكانى كه
امكان دگرگونىِ حقيقى وجود دارد
و گذشته را مىتوان در آن محو كرد،
"حال" است.
اکهارت تله
از زمانِ روانى خلاص شويد.
آيا همواره در تلاش هستيد تا
به جايى غير از آنجا كه هستيد، برسيد؟
آيا بيشتر كارهاى شما
فقط وسيلهاى در راه مقصود است؟
آيا خشنودىِ خاطر
هميشه دو - سه قدم آن سوتر
يا محدود به لذتهاى كوتاهى نظير روابط، غذا و هيجانهاى كاذب گوناگون است؟
آيا همواره بر شدن،
رسيدن،
دست يابى
يا دويدن از پىِ هيجان و لذتى تازه
متمركز هستيد؟
آيا معتقد هستيد كه
با به دست آوردن چيزهاى بيشتر،
راضىتر، بهتر و از نظرِ روانى
كاملتر مىشويد؟
آيا به انتظار يك زن يا مرد نشستهايد
تا به زندگى شما معنا ببخشد؟
در اين صورت
شما گرفتار زمان روانى هستيد.
در حالت عادىِ
"خود را ذهن انگاشتن"
كه در واقع ناآگاهىست،
توان و نيروى خلاقِ نامحدودى
كه در "حال" نهفته است،
به كلى توسط زمانِ روانى
پوشيده مىشود.
در اين حالت،
زندگى شما شور و شوق،
تازگى و حس شگفتىِ خود را
از دست مىدهد.
الگوهاى قديمىِ :
افكار،
عواطف،
رفتار،
واكنش و
آرزو پيوسته تكرار مىشوند.
فيلمنامهاى در ذهن
جريان مىيابد
كه به نوعى به شما هويت مىبخشد،
اما حقيقتِ "حال" را مخدوش مىكند
و مىپوشاند.
آنگاه ذهن،
خود را مجذوبِ آينده مىكند
تا بتواند
از "اكنونِ" ناخوشايند بگريزد.
آنچه به عنوان آينده درك مىكنيد،
يك بخش درونى و
جدايى ناپذير از آگاهى كنونى شماست.
اگر ذهن شما
بار سنگينِ گذشته را با خود حمل مىكند،
باز هم همان وضعيت پيشين را
تجربه خواهيد كرد.
گذشته
از طريق كنار زدنِ لحظهى حاضر،
خود را زنده نگه مىدارد.
كيفيت آگاهى شما در اين لحظه،
آيندهى شما را شكل مىدهد
كه طبيعتاً
فقط به صورتِ "حال" قابل تجربه است.
اما چه موردى
كيفيت آگاهىتان را معين مىكند؟
ميزانِ حضورِ شما.
پس تنها مكانى كه
امكان دگرگونىِ حقيقى وجود دارد
و گذشته را مىتوان در آن محو كرد،
"حال" است.
اکهارت تله
فقیر و غنی، جاهل و دانشآلوده، مشهور و گمنام، همگی در یک قایق قرار دارند. چه دو دلار از خدا بخواهی یا پنجاههزار دلار، هیچ فرقی ندارد. با خواستهای نزد خداوند رفتن یعنی اینکه ابداً نزد او نرفتهای، زیرا تنها پل «بیخواهشی» است که سبب دیدار میشود.
داشتن خواسته فقط ایجاد دیواری است بین تو و آن تمامیت.
لحظهای که چیزی را میخواهی، در واقع میگویی: ”من از آن تمامیت خردمندتر هستم.” میگویی: “تو نمیدانی چه باید کرد و من آمدهام به تو توصیه کنم!” تو به آن تمامیت میگویی: “اوضاع اینگونه که هست درست نیست: باید طبق میل من باشد!”
نیایش، درست عکسِ خواسته است.
نیایش یعنی: “اوضاع اینگونه که هست مطلقاً کامل است، باید همینگونه باشد. بنابراین من چیزی جز یک شکرگزاری عمیق ندارم.” نیایش واقعی تعظیم در برابر جهانِ هستی است با یک سپاسگزاری عظیم؛ زیرا هرآنچه که هست، همانطور که هست، در کاملترین وضعیت ممکن هست
یک قلب شاکر میداند که کائنات در هر لحظه کامل است: از کامل به کاملتر حرکت میکند. دنیا از نقص به کمال حرکت نمیکند؛ این را به خاطر بسپار: دنیا از کامل به کاملتر حرکت میکند. این ادراک یک قلب نیایشگر است. ولی ما پر از خواستهها هستیم.
تمام بوداها (روشنضمیران) کوشش کردهاند تا شما را از ذهنهایتان بیرون بکشند.
#اشو
داشتن خواسته فقط ایجاد دیواری است بین تو و آن تمامیت.
لحظهای که چیزی را میخواهی، در واقع میگویی: ”من از آن تمامیت خردمندتر هستم.” میگویی: “تو نمیدانی چه باید کرد و من آمدهام به تو توصیه کنم!” تو به آن تمامیت میگویی: “اوضاع اینگونه که هست درست نیست: باید طبق میل من باشد!”
نیایش، درست عکسِ خواسته است.
نیایش یعنی: “اوضاع اینگونه که هست مطلقاً کامل است، باید همینگونه باشد. بنابراین من چیزی جز یک شکرگزاری عمیق ندارم.” نیایش واقعی تعظیم در برابر جهانِ هستی است با یک سپاسگزاری عظیم؛ زیرا هرآنچه که هست، همانطور که هست، در کاملترین وضعیت ممکن هست
یک قلب شاکر میداند که کائنات در هر لحظه کامل است: از کامل به کاملتر حرکت میکند. دنیا از نقص به کمال حرکت نمیکند؛ این را به خاطر بسپار: دنیا از کامل به کاملتر حرکت میکند. این ادراک یک قلب نیایشگر است. ولی ما پر از خواستهها هستیم.
تمام بوداها (روشنضمیران) کوشش کردهاند تا شما را از ذهنهایتان بیرون بکشند.
#اشو
یک تمثیل باستانی
یک کشاورز پیر روستایی، بالغ، پخته و باتجربه، یک روز از خدا بسیار عصبانی بود. و او یک بنده مخلص واقعی بود
در نیایش بامدادیاش به خدا گفت:
“باید حرفِ دلم را به تو بزنم!!
تو حتی الفبای کشاورزی را هم نمیدانی!!
وقتی به باران نیاز هست، باران نمیفرستی؛ وقتی نیاز به باران نیست، هر روز باران میفرستی
این چه کار بیمعنی است؟
اگر کشاورزی نمیدانی، میتوانی از من بپرسی، من تمام زندگیم را صرف کشاورزی کردهام. فرصتی به من بده، این فصل کاشت که آمد، بگذار من تصمیم بگیرم و آنوقت ببین چه خواهد شد.
خدا به او گفت:
قبول است، این فصل تو تصمیم بگیر
پس آن کشاورز تصمیمات را گرفت و بسیار خوشحال بود، زیرا هر وقت آفتاب میخواست خورشید میدرخشید،
و هروقت طلب باران میکرد باران میآمد، و هرگاه ابرها را فرا میخواند ابرها میآمدند.
و او از تمام خطراتی که محصولات او را تهدید میکردند پرهیز کرد. و خوشههای گندم او درشتتر از هر خوشهای بود که مردم دیده بودند و ارتفاع آنها از قد انسان هم بالاتر رفته بودند. و او بسیار خوشحال بود. با خودش فکر کرد، “حالا به او نشان میدهم!”
و سپس فصل درو آمد و او بسیار تعجب کرد. در میان خوشه ها هیچ دانهی گندمی وجود نداشت، فقط پوستههای خالی وجود داشت
چه شده بود؟
آن خوشههای بلند بالا که چهار برابر گندمهای معمولی رشد کرده بودند، ولی چرا هیچ دانهی گندمی در آنها نبود؟
و ناگهان صدای خندهای از پشت ابرها شنید. خدا با خنده به او گفت:
“حالا چه میگویی...؟”
کشاورز گفت:
“عجیب است، چون هیچ امکانی برای خرابی محصول وجود نداشت و هرگونه کمکی به آنها شده بود. و خوشهها خیلی خوب رشد میکردند و بسیار سبز و زیبا بودند. چه اتفاقی برای گندمهای من افتاده است؟”
خدا پاسخ داد:
چون خطری وجود نداشت
تو از تمام خطرات پرهیز کردی، هیچ امکانی برای رشد گندم باقی نگذاشتی. گندمها برای رشد و پختگی نیاز به چالش و عبور از بحرانها داشتند.
چالش ها سبب یکپارچگی میشوند؛ وگرنه فرد توخالی و پوچ باقی میماند. اگر هرگونه وسیله برایت مهیا باشد و هیچ خطری در زندگی تو وجود نداشته باشد، خالی و پوچ باقی خواهی ماند. خداوند زندگی را با تمام خطراتش به ما میبخشد.
من به تو پذیرش چالش ها و زندگیکردن با خطراتِ زندگی را می آموزم
هرچه بیشتر با خطرات زندگی کنی،
هر چه بیشتر ریسک کنی،
بیشتر رشد میکنی،
بیشتر متبلور و یکپارچه میشوی،
روحت بیشتر پدیدهای تعریفشده و شفاف میشود. وگرنه مبهم، ابرآلوده و پُر تردید باقی خواهد ماند.
من کاملاً طرفدار زندگی هستم
من عمیقاً عاشق زندگی هستم
و پیام من برای شما این است:
عاشق تمام ابعاد زندگی باشید، با زندگی در تمام حالاتش درگیر باشید. پس نکِشید، زیرا هرچیز را که پس بکِشی، خالی باقی خواهد ماند. به زندگی متعهد باشید، یک تعهد چندین بُعدی مورد نیاز است.
اشو
یک کشاورز پیر روستایی، بالغ، پخته و باتجربه، یک روز از خدا بسیار عصبانی بود. و او یک بنده مخلص واقعی بود
در نیایش بامدادیاش به خدا گفت:
“باید حرفِ دلم را به تو بزنم!!
تو حتی الفبای کشاورزی را هم نمیدانی!!
وقتی به باران نیاز هست، باران نمیفرستی؛ وقتی نیاز به باران نیست، هر روز باران میفرستی
این چه کار بیمعنی است؟
اگر کشاورزی نمیدانی، میتوانی از من بپرسی، من تمام زندگیم را صرف کشاورزی کردهام. فرصتی به من بده، این فصل کاشت که آمد، بگذار من تصمیم بگیرم و آنوقت ببین چه خواهد شد.
خدا به او گفت:
قبول است، این فصل تو تصمیم بگیر
پس آن کشاورز تصمیمات را گرفت و بسیار خوشحال بود، زیرا هر وقت آفتاب میخواست خورشید میدرخشید،
و هروقت طلب باران میکرد باران میآمد، و هرگاه ابرها را فرا میخواند ابرها میآمدند.
و او از تمام خطراتی که محصولات او را تهدید میکردند پرهیز کرد. و خوشههای گندم او درشتتر از هر خوشهای بود که مردم دیده بودند و ارتفاع آنها از قد انسان هم بالاتر رفته بودند. و او بسیار خوشحال بود. با خودش فکر کرد، “حالا به او نشان میدهم!”
و سپس فصل درو آمد و او بسیار تعجب کرد. در میان خوشه ها هیچ دانهی گندمی وجود نداشت، فقط پوستههای خالی وجود داشت
چه شده بود؟
آن خوشههای بلند بالا که چهار برابر گندمهای معمولی رشد کرده بودند، ولی چرا هیچ دانهی گندمی در آنها نبود؟
و ناگهان صدای خندهای از پشت ابرها شنید. خدا با خنده به او گفت:
“حالا چه میگویی...؟”
کشاورز گفت:
“عجیب است، چون هیچ امکانی برای خرابی محصول وجود نداشت و هرگونه کمکی به آنها شده بود. و خوشهها خیلی خوب رشد میکردند و بسیار سبز و زیبا بودند. چه اتفاقی برای گندمهای من افتاده است؟”
خدا پاسخ داد:
چون خطری وجود نداشت
تو از تمام خطرات پرهیز کردی، هیچ امکانی برای رشد گندم باقی نگذاشتی. گندمها برای رشد و پختگی نیاز به چالش و عبور از بحرانها داشتند.
چالش ها سبب یکپارچگی میشوند؛ وگرنه فرد توخالی و پوچ باقی میماند. اگر هرگونه وسیله برایت مهیا باشد و هیچ خطری در زندگی تو وجود نداشته باشد، خالی و پوچ باقی خواهی ماند. خداوند زندگی را با تمام خطراتش به ما میبخشد.
من به تو پذیرش چالش ها و زندگیکردن با خطراتِ زندگی را می آموزم
هرچه بیشتر با خطرات زندگی کنی،
هر چه بیشتر ریسک کنی،
بیشتر رشد میکنی،
بیشتر متبلور و یکپارچه میشوی،
روحت بیشتر پدیدهای تعریفشده و شفاف میشود. وگرنه مبهم، ابرآلوده و پُر تردید باقی خواهد ماند.
من کاملاً طرفدار زندگی هستم
من عمیقاً عاشق زندگی هستم
و پیام من برای شما این است:
عاشق تمام ابعاد زندگی باشید، با زندگی در تمام حالاتش درگیر باشید. پس نکِشید، زیرا هرچیز را که پس بکِشی، خالی باقی خواهد ماند. به زندگی متعهد باشید، یک تعهد چندین بُعدی مورد نیاز است.
اشو
هر زمان که به خود فکر کردی خودت را مانند خود بدان . نه شخصی، بلکه به عنوان یک انرژی و اگاهی.
اگر واقعاً اعتقاد داشتید که چنین هستید پس در آرامش کامل خواهید بود
شک نخواهید داشت، شما خوشبختی بدون ناخالصی، شادی کامل خواهید داشت.
هیچ تفاوتی نخواهد داشت که بدن شما چه چیزی را پشت سر می گذارد یا چه افکاری به ذهن شما خطور میکند.
یا مردم چه انجام میدهند یا نمیدهند
یا چه کسی درست است یا چه کسی اشتباه است
یا چه کسی روشن است ،چه کسی روشن نیست
هرگز به مواردی از این دست فکر نمیکنید.
فقط وقتی که فکر کنید انسان هستید باید دوگانگی را بگذرانید ،درست و غلط، سالم یا بیمار، ثروتمند یا فقیر خوشحال یا غمگین و...
اما زمانی که از این مرحله فراتر رفتید خود را کاملاً متفاوت میبینید
رابرت آدامز
اگر واقعاً اعتقاد داشتید که چنین هستید پس در آرامش کامل خواهید بود
شک نخواهید داشت، شما خوشبختی بدون ناخالصی، شادی کامل خواهید داشت.
هیچ تفاوتی نخواهد داشت که بدن شما چه چیزی را پشت سر می گذارد یا چه افکاری به ذهن شما خطور میکند.
یا مردم چه انجام میدهند یا نمیدهند
یا چه کسی درست است یا چه کسی اشتباه است
یا چه کسی روشن است ،چه کسی روشن نیست
هرگز به مواردی از این دست فکر نمیکنید.
فقط وقتی که فکر کنید انسان هستید باید دوگانگی را بگذرانید ،درست و غلط، سالم یا بیمار، ثروتمند یا فقیر خوشحال یا غمگین و...
اما زمانی که از این مرحله فراتر رفتید خود را کاملاً متفاوت میبینید
رابرت آدامز
Yoksun [ Faza2Music.Net ]
Ebru Yaşar & Siyam
Ebru Yaşar & Siyam - Yoksun.mp3
ذهن زیرک اما کاذب است.
نسبت به ذهن هوشیار باشید.در متون کهن ذهن را شیطان خوانده اند.منظور از شیطان همین ذهن است.شیطان همان زیرکی شماست.این ذهن شماست که شما را وسوسه میکند.بازی کههای تازه آغاز
می کند.اگر فرد پیوسته هوشیار نباشد بیرون آمدن از این دام بسیار دشوار می شود.این مدار طولانی باطلی است، مدتهای مدید است که در آن زندگی
کرده اید.بطوریکه خودکار شده است.
ناخوداگاه شده است.به خودی خود ادامه میابد.نواری است که خودش نواخته
می شود و شما دیگر قربانی شده اید.
دیگر در خانه ی خودتان، آقای خانه نیستید.اما فرو افکندن، دانش و زیرکی، مردم را می ترساند.احساس میکننداگرزیرک نباشند مردم از آنها
سو استفاده میکنند.اگر زیرک نباشند
فریب میخورند.
آنگاه چگونه زندگی می کنید?
این ذهن است، شیطان که میگوید...
اگر زیرک نباشید قادر به زنده بودن نخواهید بود.اما صرف زنده ماندن یک ارزش، حتی اگر زنده بمانید اما ندانید چه کسی هستید فایده اش چیست؟
حتی اگر زنده بمانید، ثروت بیندوزید، بسیار زیرک باشید، کسی شما را فریب ندهد و شما دیگران را فریب دهید،فایده ی نهایی این همه چیست?
مرگ به زودی می رسد و همه چیز را
می برد و اما شما قادر نخواهید بود مرگ را فریب دهید.
📓 #کتاب_باخورشيد_شامگاه
OSHO
@LAHZEHAL
نسبت به ذهن هوشیار باشید.در متون کهن ذهن را شیطان خوانده اند.منظور از شیطان همین ذهن است.شیطان همان زیرکی شماست.این ذهن شماست که شما را وسوسه میکند.بازی کههای تازه آغاز
می کند.اگر فرد پیوسته هوشیار نباشد بیرون آمدن از این دام بسیار دشوار می شود.این مدار طولانی باطلی است، مدتهای مدید است که در آن زندگی
کرده اید.بطوریکه خودکار شده است.
ناخوداگاه شده است.به خودی خود ادامه میابد.نواری است که خودش نواخته
می شود و شما دیگر قربانی شده اید.
دیگر در خانه ی خودتان، آقای خانه نیستید.اما فرو افکندن، دانش و زیرکی، مردم را می ترساند.احساس میکننداگرزیرک نباشند مردم از آنها
سو استفاده میکنند.اگر زیرک نباشند
فریب میخورند.
آنگاه چگونه زندگی می کنید?
این ذهن است، شیطان که میگوید...
اگر زیرک نباشید قادر به زنده بودن نخواهید بود.اما صرف زنده ماندن یک ارزش، حتی اگر زنده بمانید اما ندانید چه کسی هستید فایده اش چیست؟
حتی اگر زنده بمانید، ثروت بیندوزید، بسیار زیرک باشید، کسی شما را فریب ندهد و شما دیگران را فریب دهید،فایده ی نهایی این همه چیست?
مرگ به زودی می رسد و همه چیز را
می برد و اما شما قادر نخواهید بود مرگ را فریب دهید.
📓 #کتاب_باخورشيد_شامگاه
OSHO
@LAHZEHAL
منتظر هیچکسی نباش ! ... روزی خواهی فهمید که تو در این جهان کاملاً تنهایی ... هر کس که برای آموزش به سمت تو میآید نیز بخشی از توست ... هیچ کسی نمیتواند چیزی به تو بیاموزد ، زیرا آن که یاد میدهد و یاد میگیرد ، همه و همه تو هستی ... تو در آینهی جهان با خودت رو به رو هستی ، یاد میگیری و یاد میدهی و گمان میکنی که دیگرانند ، اما او خودت هستی ... منتظر کسی نباش ، روزی که تنها بودنِ خود را بپذیری دل از انتظار برای دیدار با استادان بر خواهی داشت و به استاد درون خود سجده خواهی کرد ... انسان زمانی که به تنهایی خود پی ببرد ، شروع میکند به رشد کردن ... آن زمان دیگر به هیچ کس در جهان تکیه نمیکند ... اشو