🩵🩵آفتاب در سایه 369🩵🩵
88 subscribers
2.45K photos
285 videos
86 files
76 links
Download Telegram
هر بار که دنیا تو را تکان می دهد،

شما احساس می کنید اتفاقی افتاده که مورد پسند شما نیست، شما در حال جمع آوری کارما هستید.


شما باید همیشه از این نکات آگاه باشید:

نکته شماره یک: این دنیا یک رویاست، درست مثل رویایی که در شب می بینم. همه چیز در این دنیا کارمایی است. هیچ چیز واقعی نیست.
پس دیگر هرگز اجازه نخواهم داد این دنیا به من دیکته کند که چه چیزی درست است، چه چیزی غلط است، چه چیزی خوب است، چه چیزی بد است.

نکته شماره دو: طبیعت وجود  من الهی است. من نه بدنم و نه این دنیا و نه کاری به این دنیا یا این بدن دارم. بدن از کارمای خود عبور می کند، از خود مراقبت می کند، هر کاری که قرار است انجام دهد را انجام می دهد. اصلا ربطی به من نداره

نکته شماره سه: هر چیزی که در این دنیا مشاهده می کنم خودم هستم نه چیز دیگری. هر جا که نگاه کنم فقط خودم را می بینم. من خودم را می بینم نه چیز دیگری.

نکته شماره چهارم: برای اینکه از این دنیا فراتر بروم و کاملاً آزاد شوم، باید به نحوی از این رویای فانی بیدار شوم. و من فقط می‌توانم این کار را انجام دهم که در درون خودم بی‌قضاوت باشم، صلح‌آمیز باشم، به این دنیا مثل یک عکس متحرک نگاه کنم،💫 در انواع صحنه‌های یک فیلم. من می دانم که تحت تأثیر این چیزها، چیزهای این دنیا یا هیچ دنیای دیگری نیستم.

نکته شماره پنج: من زیرلایه همه هستی هستم. من صفحه ای هستم که فیلم در آن نمایش داده می شود. من کارگردان و تهیه کننده فیلم هستم. من هم بازیگرم من همه قسمت ها رو بازی میکنم بنابراین من دیگر هرگز در تصویر یا صفحه گیج نخواهم شد.

شما باید هر روز صبح وقتی از رختخواب بیرون می آیید، وقتی برای اولین بار از خواب بیدار می شوید، به این چیزها فکر کنید. از این موضوع آگاه شوید.

رابرت_آدامز
درست است که تنها فرد ناهشیار (فردی که نسبت به حضور و بودن خویش ناهشیار است) تلاش می‌کند از دیگران بهره‌کشی و از آن‌ها سواستفاده کند، اما به همان اندازه هم این حقیقت دارد که تنها یک فرد ناهشیار می‌تواند مورد بهره‌کشی و سواستفاده قرار گیرد. اگر با رفتار ناهشیارانه‌ی دیگری مبارزه کنی یا در برابرش مقاومت کنی خودت نیز ناهشیار می‌شوی. اما تسلیم به معنای این نیست که به دیگران اجازه می‌دهی از تو سواستفاده کنند. ابداً چنین نیست. کاملاً امکان‌پذیر است که قاطعانه و به روشنی به دیگری نه بگویی یا از وضعیتی فاصله بگیری و در همان حال کاملاً در حالت عدم‌مقاومت درونی باشی.
~اکهارت تله
ذهن مانند زمین است آن هر چیزی را پرورش میدهد

هر کس در جای درست خود قرار دارد.همه چیز در کائنات و زندگی شما در جای صحیح خود واقع شده است. هر اتفاقی که برایتان می‌افتد هرآنچه که از میان آن گذر میکنید چه خیر و چه شر کارمایی است که در طول زندگی‌های گذشته بر روی هم انباشته‌اید و تجربه‌ی امروزی و فعلی شما را شکل داده. اگر تمایل به رهایی دارید دیگر به هیچ کنشی واکنش نشان ندهید. به هیچ چیز دیگری در این دنیا واکنش نشان ندهید.شما بی‌اختیار واکنش نشان میدهید. بدون اینکه واکنشی نشان دهید فقط مشاهده کنید. مشاهده کنید، نگاه کنید و همیشه به درون هدایت میشوید. درون بهشت و پناهگاهی است از شر مایا و توهم، از جهالت. خیلی زیباست که میتوانید به درونتان شیرجه زده و خالی بودن را، حقیقت را، واقعیت را لمس کنید.
و بعد از آن حقیقتی که لمس کردید، به دنیای بیرونی شما بدل میشود. چرا که هرچه که امروز در دنیا میبینید در حقیقت همان واقعیت شماست. هر آنچه مشاهده کرده و هرچه که میبینید واقعیت شما و واقعیت شخصی خودتان است. بنابراین سعی در تغییر شرایط نکنید بلکه حقیقت را بشناسید. حقیقت اینست که همه چیز خوب است، همه چیز همانطور که باید خود را آشکار میکند. همانطور که در این وضعیت ساکن میشوید، دنیای بیرونِ شما تغییر میکند.
هر آنچه در دنیا و کائنات وجود دارد در حال تغییر است. سرتاسر ظهور و نمود کائنات ماده‌ا‌ی جامد و سخت نیست. آن انرژی است، انرژی محض است. انرژی به صورت انسان ها، حیوانات، درختان، کوهستان ها، پرنده‌ها درآمده؛ انرژی به شکل کائنات خود را نشان میدهد. امّا این انرژی مطابق با افکار شما شکل میگیرد. این خود شما هستید که انرژی را در قالب شکل‌هایی که تمایل دارید جاری میسازید. شما همیشه تحت سیطره هستید. ذهن بسیار قوی ظاهر میشود و بسیاری از انسان‌های روی زمین را تحت سیطره‌ی‌ خود میگیرد. ذهن افکار را میپذیرد و در نهایت این افکار به واقعیت تبدیل میشوند. افکار همان عینیت ها وتجسمّات . ذهن مانند زمین است، او هر چیزی را پرورش میدهد.
کشاورزی دو نوع بذر دارد. یکی شابیزک(گیاهی سمی) و دیگری بذر ذرت. شابیزیک سمی کشنده است. این بذرها را با افکارتان قیاس کنید و زمین را با ذهنتان. کشاورز هر دو بذر را میکارد. آیا زمین به شابیزک میگوید که " دوست ندارم تو را پرورش دهم چرا که سمی هستی" ؟ خیر. بلکه به همان فراوانی که بذر ذرت را پرورش داده شابیزک را نیز میپروراند و اگر شابیزک ها را خارج نکنید، ریشه هایشان عمیقتر شده و گسترش میابند و گیاه مستحکم‌تر و چند برابر میشود.
اگر در مقام یک کشاورز سهواً شابیزک را کاشته و به یکباره متوجه شوید که چه کرده‌اید، آرزو میکنید که ای کاش ذرت بیشتری کاشته بودم پس بی‌درنگ بیل را برداشته همه‌ی آنها را خارج میکنید. امّا اگر برای ماه ها و سال ها منتظر بمانید ریشه ها مستحکم‌تر شده و همه جا گسترده میشوند. و آن زمان برای خارج کردن این گیاه سمی باید از بولدوزر کمک بگیرید.
در مورد افکار و زندگی نیز همین مصداق وجود دارد. به خودمان اجازه میدهیم تا در مورد شخص یا مکان یا چیزی به شکل خاصی فکر کنیم. این افکار مانند بذر هستند. آنها در ناخودآگاه ما کاشته میشوند و سرانجام دنیای ما به محصولی از ذهن بدل میشود.
بنابراین دنیایی که تجربه میکنیم و هر کدام از ما آن را متفاوت از دیگری تجربه میکنیم، آفریده‌ی ذهنی است که به او اجازه داده‌ شده تا هر چه دوست دارد انجام دهد. آن را متوقف نکرده‌اید بلکه این اجازه را به آن داده‌اید تا هر چه دوست دارد انجام دهد. درنتیجه شما را کاملاً کنترل کرده و دنیای کنونی‌ را به زندگی و دنیای شخصیتان وارد کرده است.
چطور میخواهید از این خارج شوید؟ مجدداً از خودتان بپرسید: «این ذهن برای چه کسی است؟ این تجربه برای کیست؟ این زندگی برای کیست؟» متوجه باشید که این تجربه شما نیستید. شما شخصی با این مشکلات نیستید. شما فردی با این مریضی خاص نیستید. شما فردی با این محدودیت و نواقص نیستید. شما کسی نیستید که رنج میبرید. شما شخصی نیستید که چیزی را تجربه کند. اصلاً شخص نیستید.
کم کم این را متوجه میشوید و شروع به تسلیم تمام وجودتان، تمام باورهایتان، کل زندگیتان و هر چیزی میکنید. هر آنچه هستید و بودید را تسلیم کنید. رهایش کنید و اجازه ندهید تا ذهن دوباره شما را کنترل کند. در واقعیت هیچ ذهنی وجود ندارد، کارمایی در کار نیست، تناسخی وجود ندارد. هیچ کدام از اینها حقیقتاً وجود ندارند. امّا مجدداً بارها و بارها باید متذکر شوم اگر فکر میکنید که این جسم هستید اگر باور دارید که این افکار هستید، پس همه‌ی اینها وجود دارند و ظهور پیدا میکنند. از این رویا بیدار شوید و اجازه ندهید این رویایِ توهم بیش از این بر شما فرمانروایی کند. شما ورای آن هستید فراتر از اینها هستید. «آگاهی محض» ذات حقیقی شما است.
رابرت آدامز
رابرت: یک قدرت مرموز وجود دارد، که شما را برای چیزی شبیه به این آماده کرده است

شما را به اینجا (ساتسانگ) آورد و یک قدرت مرموز وجود دارد که باعث شد من اینطور ظاهر شوم.

شاگرد: بنابراین این همان قدرت است که ما را به هم نزدیک کرده.

(رابرت: دقیقاً.)
شاگرد:به همین دلیل است که می گویند: "وقتی آماده شدی استاد می آید."

رابرت: بله. ما خود را برای این مسیر از مدت ها قبل در زندگی های گذشته در هر کاری که انجام داده ایم و اینجا هستیم آماده کرده ایم.

رابرت_آدامز
می‌دانم که بعضی از شما می‌گویید "رابرت، اگر می‌توانستم بیدار شوم که این کار را می‌کردم.
چگونه به خودم بستگی دارد؟
البته که آن را می‌خواهم.
می‌خواهم آزاد و رها شوم."
واقعاً؟ واقعاً می‌خواهید؟
حالا بهم بگو همین حالا مهم‌ترین چیز در زندگی شما چیست؟
جواب بدهید، تا بدانید چرا آزاد نشده‌اید.
چیزی هست که به آن چسبیده‌اید، چیزی که آن را رها نمی‌کنید.
خود کلمه آزادی یعنی نچسبیدن به شخصی، مکانی، یا چیزی.
وقتی به شخصی، جایی یا چیزی نچسبیده‌اید، چیزی شما را کنترل نکرده پس کاملاً آزادید.
خب، نمی‌گویم که باید خانواده و شغل خود را رها کنید.
بلکه از نظر ذهنی می‌گویم.
همه‌اش در ذهن تو اتفاق می‌افتد؛ و سپس، در انتها و در آخرین تحلیل، این ذهن هم باید برود؛ و بعد تو آزادی.
اشخاصی که می‌گویید "پس چرا آزاد نیستم؟ چرا هنوز در بندم؟"
از شما می‌پرسم: "آخرین باری که عصبانی شدید کِی بود؟ ... ."
رابرت_آدامز
هنگامی که به طور کامل حضور دارید، اگر افرادی که در اطراف‌تان هستند رفتاری ناآگاهانه از خود نشان دهند، دیگر نیازی نمی‌بینید که واکنش نشان دهید و در نتیجه آن رفتار را حقیقی نمی‌انگارید.

آرامش شماچنان گسترده و عمیق است که ناآرامی‌ها را در خود حل می‌کند؛ گویی هیچگاه وجود نداشته‌اند. این حالت حلقه‌ی كارما کنش و واکنش را از بین می‌برد.

در این صورت حیوانات، درختان و گل‌ها آرامش شما را احساس می‌کنند و به آن پاسخ می‌دهند.

شما از طریق "بودن"، از طریق نمایش آرامشِ خدا، آموزش می‌دهید. شما "نور جهان" که ناشی از آگاهی ناب است، می‌شوید؛ و به این ترتیب به رنج‌های علت و معلولی پایان می‌دهید. شما ناآگاهی را از جهان می‌زدائید.

اکهارت تله
زیبایی در سکون حضور

برای هشیار شدن نسبت به زیبایی عظمت و تقدس طبیعت نیاز به حضور دارید. آیا تاکنون در یک شب صاف به آسمان و بی کرانگی فضا نگریسته اید و از سكون مطلق و وسعت باور نکردنی آن به حیرت افتاده اید؟ آیا به صدای جویباری که از کوه به جنگل سرازیر می شود گوش داده اید؟ واقعاً گوش داده اید؟ یا به صدای یک توکای سیاه به هنگام غروب در یک شب آرام تابستانی؟ برای هشیار شدن نسبت به این چیزها ذهن باید آرام بگیرد باید لحظه ای بار مسائل گذشته، آینده و همه دانش خود را زمین بگذارید. در غیر این صورت نگاه می کنید و نمی بینید گوش می دهید و نمی شنوید. در این موارد حضور کامل شما ضروری است.
در ورای زیبایی اشکال بیرونی چیز دیگری وجود دارد.  چیزی که قابل نام گذاری نیست، چیزی وصف ناپذیر، یک مفهوم عمیق درونی و مقدس زیبایی، هر زمان و هر کجا وجود دارد. این ویژگی به طریقی خود را ظاهر می کند اما فقط هنگامی برای شما آشکار می شود که حضور داشته باشید. آیا ممکن است این جوهر بی نام با حضور شما یکی باشد؟ آیا بدون حضور شما آن جوهر وجود می داشت؟ عمیقاً در این باره بیندیشید و خود، پاسخ آن را بیابید.

هنگام مشاهده ذهن، آگاهی خود را از تصاویر ذهنی پس می کشید. در این حالت آگاهی را ناظر یا شاهد می نامیم، به تدریج ناظر، یعنی آگاهی ناب در ورای شکل نیرومند تر می شود و صورت ها ظاهری ذهنی ضعیف تر می گردند. هنگامی که در باره تماشا کردن ذهن سخن می گوییم، رویدادی را شخصی می سازیم که در اصل جایگاهی کیهانی دارد. آگاهی از طریق شما از این خیال باطل که خود را با صورت ظاهر یکی بداند، رها می شود و از شکل کناره می گیرد. این امر نشانه و بخشی از رویدادی ست که اگر بخواهیم در چارچوب زمان درباره آن صحبت کنیم در آینده ای دور واقع می شود و آخر زمان نام دارد.
حضور داشتن در زندگی روزمره به شما یاری می کند تا عمیقاً در خود استوار شوید. در غیر این صورت ذهن که قدرت و جنبش فراوانی دارد شما را همچون یک رودخانه خروشان به دنبال خود می کشاند. حضور داشتن به این معنا است که به طور کامل در بدن خود سکنی گزینید همواره بخشی از توجه خود را به میدان انرژی درون بدن معطوف بدارید یا به عبارت دیگر، بدن را از درون حس کنید. آگاهی به ،بدن شما را به حال پیوند می دهد.

#اکهارت_تله
حکمت تسلیم


کیفیت آگاهی شما در این لحظه
عامل اصلی تعیین کننده آینده شماست
و مهم ترین گامی که می توانید در راه دگرگونی های مثبت بردارید،
آن است که تسلیم شوید.
هر اقدام دیگری فرعی خواهد بود.
هیچ عمل کرد واقعا مثبتی نمی تواند
از حالت تسلیم نشده آگاهی برخیزد.
تسلیم برای برخی از افراد بار منفی شکست، کناره گیری، پاسخ ندادن به مبارزه های زندگی، رخوت
و مانند این ها را به همراه دارد.
اما تسلیم حقیقی کاملا با این مفاهیم متفاوت است
و به آن معنا نیست که با بی تفاوتی همه شرایط را تحمل کنید
و هیچ اقدامی انجام ندهید
و نیز به این معنا نیست
که از برنامه ریزی و عملکرد مثبت
دست بردارید.

تسليم، حکمت ساده و در عین حال والای انعطاف پذیر بودن
در برابر جریان زندگی
و مقاومت نکردن در برابر آن است.
تنها مکانی که می توانید
جریان زندگی را تجربه کنید حال است،
پس تسلیم شدن به مفهوم پذیرفتن بی قید و شرط و کامل لحظه حاضر است
تسلیم، به معنای فروریختن مقاومت درونی
در برابر وضعیت موجود است
مقاومت درونی یعنی« نه» گفتن به وضعیت موجود
از طریق داوری های ذهنی و عواطف منفی۔ این امر به ویژه در مواردی که «امور مطابق میل فرد نیستند» تشدید می شود
و نشانگر آن است که بین تقاضاها یا انتظارهای خشک و انعطاف ناپذیر ذهن
با وضعیت موجود فاصله افتاده است.
این شکاف موجب درد است
اگر سنی از شما گذشته باشد،
می دانید که بارها« امور بر وفق مراد نیستند».
اگر خواستار آن هستید که درد و اندوه را از زندگی خود حذف کنید،
درست در همین اوقات باید به تمرین تسلیم بپردازید.
پذیرش وضعیت موجود،
بی درنگ شما را از یکی دانستن خود با ذهن رها
و در نتیجه دوباره به وجود متصل می کند،
مقاومت، ناشی از ذهن است.
تسلیم یک پدیده کاملا درونی ست،
اما به آن مفهوم نیست که در سطح بیرونی نمی توانید عمل کنید
و شرایط را دگرگون نمایید.
در واقع لازم نیست در حالت تسليم كل موقعیت را بپذیرید،
فقط کافی ست که آن ذره کوچکی را که حال نام دارد، پذیرا شوید.
برای نمونه اگر جایی در گل گیر کنید،
نمی گویید: «چه عالی! به در گل ماندن تسلیم هستم.» کناره گیری کردن به مفهوم تسلیم نیست.


#اکهارت_تله
📚تمرین نیروی حال
آن لحظه که از خواب بیدار شوی، تمام بدبختی ها، دردها و رنجها چنان پوچ، بی معنا و مضحک به نظر میرسند که در حیرت میشوی چرا و چگونه این همـه عذاب میکشیدم، در حالی که همه چیز دروغین بود و هیچ چیز واقعیت نداشت، یک خیال و یک رویا بود که جدی گرفته شده بود
از این روست که عارفان، دنیای ما را توهم و خیال میدانند
درد و رنج کشیدن خیالی است و
شادمانی طبیعت راستین ماست
این را به یاد داشته باش و بارها و بارها به یادش بیاور
.

#اشو
من کاملاً بی‌مصرف شده‌ام. حالا در مورد #وضعیت‌مالی خود چه باید بکنم؟
آیا باید فقط به هزینه‌ی دیگران زندگی کنم؟

پاسخ:
اگر واقعاً بی‌مصرف useless شده‌ای، به‌دست آورده‌ای؛ اینک هیچ چیز برای دستیابی وجود ندارد. و اگر واقعاً بی‌مصرف شده‌باشی، به وضعیت مالی خودت اهمیتی نخواهی داد. هرگاه فردی واقعاً بی‌مصرف شود، آن کُل از او مراقبت خواهد کرد. چیزی از دنیای مصرفی هنوز باید در #ذهن تو چسبیده باشد؛ برای همین این پرسش پیش آمده. اگر واقعاً بی‌مصرف گشته باشی، نگران آن نخواهی بود: اینکه آیا در لحظه‌ی بعدی زنده خواهی بود یا نه، نمی‌تواند برایت نگرانی‌آور باشد ــ ‌اگر که واقعاً بی‌مصرف شده باشی.
چرا اهمیت می‌دهی؟ اگر آن کُل برای بازی قایم‌باشک خودش به تو نیازی داشته باشد، ترتیبش را خواهد داد. برای همین است که #مسیح پیوسته به مریدانش می‌گوید، ”به سوسن‌های صحرایی نگاه کنید؛ آن‌ها رنجی نمی‌کشند، نگران فردا نیستند ــ و آن‌ها در شکوهشان از شاه سلیمان زیباتر هستند.“ او پیوسته می‌گوید، ”فکر فردا را نکن.“
زمانی که واقعاً بی‌مصرف باشی، تسلیم الوهیت می‌شوی؛ و اگر #تسلیم شده باشی، نخواهی پرسید:
آیا باید فقط به هزینه‌ی دیگران زندگی کنم؟
آنوقت آن دیگری کیست؟ آنگاه هیچکس یک ”دیگری“ نخواهد بود. آنوقت جیبِ تو، جیبِ دیگران است و جیبِ دیگران، جیب تو. ”دیگری“ به سبب #نفس تو وجود دارد ــ چون ”من“ وجود دارم، به این دلیل آن ”دیگری“ وجود دارد. اگر ”من“ وجود نداشته باشم، آنگاه ”دیگری“ کیست؟

من سال‌هاست که به هزینه‌ی دیگران زندگی می‌کنم؛ و حتی از آنان تشکر هم نمی‌کنم. زیرا فایده‌ی تشکر از خود چیست؟ به‌نظر احمقانه می‌رسد. من اینگونه لذت می‌برم و اگر آن کُل اراده کند که من اینجا باشم، اینجا خواهم بود. اگر او مرا اراده نکند، که ابداً نیازی به من نیست، مرا دور خواهد برد. این نگرانی او است. و اگر او بخواهد که من اینجا باشم، در ذهن کسی این فکر را خواهد گذاشت که چیزی به من هدیه donate بدهد. این تصمیم اوست. و اگر کسی چیزی به من ببخشد، آن کُل باید تشکر کند. چرا من باید تشکر کنم؟ من این وسط نمی‌آیم. من هرگز از کسی تشکر نکرده‌ام، زیرا این کار به‌نظر احمقانه می‌رسد.

من به انجام هرکاری که از آن لذت می‌برم ادامه می‌دهم. اگر دیگران از این کارها منتفع می‌شوند، نیازی نیست که دِینی احساس کنند. این پیشه‌ی job من است. من پیوسته با شما سخن می‌گویم: این شغل من است. نه اینکه من سعی دارم به شما کمک کنم. من به نوعی نیاز شما را برآورده می‌سازم؛ شما نیاز مرا برآورده می‌سازید. تمام است. نیازی به صحبت در این مورد نیست که چه کسی باید از چه کسی سپاسگزار باشد.
جهان‌هستی یک واحد تمام است.

احساس اینکه دیگری وجود دارد به این سبب است که تو وجود داری. اگر تو ناپدید شوی، دیگر ناپدید می‌شود.
و سپس، لحظه‌ی بعدی چیزی نیست که نگران آن باشی. همین لحظه کافی است. این لحظه برای خودش کفایت می‌کند. اشو
:
در مورد کارهایی که انجام می‌دهید نگران نباشید، بدنبال انجام‌ کارهای بزرگ و مهم نباشید. برعکس هرکاری انجام می دهید آنقدر آن کار را از صمیم قلب و با عشق انجام دهید که همان کار، هر چقدر هم ناچیز باشد و به چشم نیاید به سعادت و خوشی تبدیل شود.

پس به کارهای بزرگ فکر نکنید.
خودتان را با این افکار دیوانه نکنید.
چیزی به نام بزرگ یا کوچک وجود ندارد.
فکر نکنید که باید کارهای بزرگ انجام دهید. مثلاً موسیقی عالی بنوازید.
نقاشی های عالی بکشید.
که باید یک پیکاسو یا ون گوگ یا چیز دیگری شوید. یا یک نویسنده بزرگ
یک شکسپیر شوید ...

من به شما میگویم
هیچ چیزِ بزرگی وجود ندارد
هیچ چیزِ کوچکی هم وجود ندارد.
آری ... انسانهای بزرگ
و انسانهای کوچک وجود دارند.
اما هیچ چیزی بزرگ و کوچک نیست.
و انسان بزرگ کسی نیست که کارهای به ظاهر بزرگ انجام میدهد.
بلکه کسی است که:
عظمت و بزرگی خودش را  به هر کار کوچکی که انجام می دهد وارد می کند. 
در بزرگ مَنِشی میخورد
در بزرگی و وقار راه می رود
و به خوبی می خوابد.
او کیفیت عظمت را به هر اتفاق معمولی زندگی اش وارد می کند.

و عظمت چیست؟
طبیعی بودن ...
هیچ چیز با عظمت تر از طبیعی و معمولی بودن نیست. این معمولی بودن است که از تو یک امپراطور میسازد.
مثل یک امپراطور بخور.
مثل یک‌ امپراتور زندگی کن.
این به کیفیت غذا بستگی ندارد.
به اینکه ثروتمند هستی یا نه ربطی ندارد.
به آنکس که غذا میخورد بستگی دارد.
حتی با نان و نمک شما می توانید یک امپراطور باشید.
اگر بدانید چگونه بدون نگرانی زندگی کنید و چگونه بزرگی خودتان را وارد امور کنید.

در چنین سطح از معرفت است که زندگی شما می تواند تبدیل به یک جشن شود.
در غیر این صورت زندگی تان به یک بیماری و مصیبت طولانی مدت تبدیل می شود که تنها با مرگ به انتهایش میرسد ...

اشو
بگذارید روح موجب حرکت شما شود، نه نفس
بگذارید قلب شما را به پیش براند، نه ذهن

خود را تسلیم تمامیت کنید.
خود را ابزاری در دستان کل هستی قرار دهید.
اجازه دهید خدا اختیار شما را به دست بگیرد‌.
شما فقط خالی و تسلیم باشید و خود را در حالتی از رهایی و آسودگی قرار دهید.
بگذارید "او" قلب شما را برانگیخته و هدایت کند.
پس از آن همه چیز زیبا خواهد شد‌ و هر اتفاقی که روی دهد، نیکو و پسندیده خواهد بود. و هیچ چیز غلطی امکان ندارد که اتفاق بیفتد.

هر چیزی که از نفس برآید غلط است‌.
هر آنچه که نفس انجام دهد، حتی اگر ظاهراً کارهای پسندیده و معنوی باشد، تو را به سوی جهنم و رنج و بدبختی سوق می‌‌دهد.

نفس خود را رها کن.
و بگذار هستی تو را به تصرف خود درآورد.
به طور خصوصی و به میل خود زندگی نکن.
بگذار خدا از طریق تو زندگی کند.
و سپس همه چیز روبراه خواهد شد.
هر کاری که از طریق خداوند انجام شود خوب است.

اشو
هر خواهشی به #رنج می‌انجامد، چه برآورده شود و چه نشود
اگر برآورده شود، زودتر به رنج ختم می‌شود و اگر برآورده نشود، زمان می‌برد؛
ولی هرگونه خواسته‌ای به رنج و مصیبت منتهی می‌گردد
از تمام ‌این روند هشیار شو و با آن حركت كن.

عجله‌ای دركار نیست، زیرا با عجله هیچ كاری نمی‌توان انجام داد،
و رشد روحانی با شتاب كردن ممكن نیست
آهسته حركت كن، با شكیبایی
هر خواهشی را تماشا كن و آنوقت مشاهده كن كه چگونه هر خواسته‌ای دروازه‌ای به دوزخ می‌گردد
اگر #نظاره‌گر باشی، دیر یا زود پی خواهی برد كه: خواستن یعنی دوزخ لحظه‌ای كه‌ این ادراك روی بدهد، خواسته‌ای وجود نخواهد داشت. ناگهان خواسته‌ها از بین خواهند رفت و تو در وضعیت #بی‌خواهشی خواهی بود.

ذهن تو همیشه در آینده حركت می‌كند. این حركت ذهن در آینده، یعنی:#خواسته

خواسته به موضوع آن ربطی ندارد چه طالب سكس باشی و چه طالب مراقبه، تفاوتی ندارد. نكته‌ی اصلی #خواستن است ـــ ‌اینكه تو می‌خواهی
خواسته یعنی كه تو در ‌اینجا نیستی. یعنی كه تو در لحظه‌ی واقعی حضور نداری، و #لحظه‌ی_حال، تنها دروازه‌ی ورود به #جهان‌هستی است
گذشته و آینده دروازه نیستند، بلكه دیوار هستند.
اشو
فرض کن ماشینتو بیرون پارک کردی و بعد یک نفر میگه:
"ی ماشین آبی اون بیرون چراغش روشنه"
و بعد تو میگی:
"اوه مالِ منه"
و نمیگی اون من هستم.
-ما درست به همین ترتیب میتونیم بگیم این بدنِ منه اما این من نیستم؛ چون من اینجا هستم و این بدن رو درک و مشاهده میکنم.
-من به دستام نگاه می‌کنم اما دستام نمیتونند به من نگاه کنند.
دقت کنید، دستِ من و نه من.
-قبلاً بینایی من خیلی خوب بود و می‌تونستم از فاصله چند متری پلاک ماشینها رو بخونم اما الان شما رو هم به ‌زور می‌بینم.
دقت کنید بیناییِ من و نه من.
-قبلاً باورهای مختلفی داشتم اما الان اون باورها رو رها کردم،
دقت کنید باورهایِ من و نه خود من.
-قبلاً حافظه خیلی خوبی داشتم اما الان به‌زور یادم میاد چند روز پیش چه اتفاقی افتاده بود.
دقت کنید حافظه‌ی من و نه خود من.
-یک رابطه از بین میره و بعد شما میگید: زندگی‌ام از بین رفت، بدون همسر، بدون زندگی.
زندگی من و نه خود من.
حالا اگه تمام این چیزهایی که میگید متعلق به شما هستند اما خود شما نیستند رو کنار بگذارید...... همه‌ی این چیزها نسبت به چیزی که شما هستید دومین به نظر می‌رسند درحالی‌که آن خویش حقیقی، اولیه و اصلی است."
#موجی

*من افکارم، حواسم، عواطفم، باورهایم، جنسیتم، گذشته ام، خاطراتم، روابطم و نقشهایم نیستم. من از تمام اینها آگاهم اما خودم اینها نیستم، اگر از تمام این دومی ها، یعنی تمام چیزهایی که از آنها آگاهم خالی شوم.....
آنگاه چه چیز باقی میماند؟
تمام چیزهایی که از آنها آگاهم بطور مدام در حال تغیرند این چه چیزی است که از تغییر آنها آگاه است؟
من چیستم؟
فکرِ داشتن یک زندگی پایدار در این ساحل، ساحل زمان، احمقانه است. اگر قدری هوشمند باشی اگر قدری آگاه باشی و بتوانی ببینی که در اطرافت چه میگذرد.... تو روزی اینجا نبودی و روزی دیگر اینجا نخواهی
بود.....

چگونه میتوانی در اینجا خانه ای بسازی؟ میتوانی در اینجا اقامت کنی، مانند کسی که شبی را در کارونسرا اقامت دارد، وقتی صبح شود، باید بروی.

آری...، میتوانی در اینجا خیمه ای برپا کنی ولی نمیتوانی یک خانه بسازی. میتوانی پناهگاهی داشته باشی ولی نباید به آن وابسته شوی.
نباید آن را "مال من" بخوانی. لحظه ای که هر چیزی را “مال من" بخوانی، در حماقت سقوط کرده ای.


اوشو