وابستگی به دنیا نمیگذارد تا شما بیدار شوید. شما به افراد، مکانها و اشیا وابسته شدهاید. به همین دلیل نمیتوانید بیدار شوید. تا زمانی که از دنیا لذت میبرید؛ هرگز بیدار نخواهید شد. منظورم این نیست که لذت نبرید و به دنبال اندوه باشید. اینها دوروی یک سکه هستند. لذت ببرید؛ اما واکنش نشان ندهید. بدانید آنچه هست مایا و توهمی بیش نیست. آن امروز اینجاست و فردا رفته؛ بنابراین، زمانی که دیگر شما ازنظر ذهنی به چیزی وصل نیستید، رها خواهید شد.
رابرت آدامز
رابرت آدامز
هر چیزی که در هستی اتفاق میافتد، همیشه درست است.
ممکن است از نظر شما اشتباه باشد، چون که شما یک تصور خاص از اینکه چه چیزی درست است دارید.
اما هنگامی که بدون هیچ تعصبی نگاه کنید، هیچ چیزی اشتباه نیست.
تولد درست است،
مرگ درست است.
زیبایی درست است،
زشتی درست است.
اما ذهن ما کوچک است.
درک ما محدود است.
ما نمیتوانیم کل را ببینیم. ما همواره تنها یک بخش کوچک را میبینیم.
ما مانند شخصی هستیم که پشت درب اتاق خود پنهان شده است و از سوراخ کلید به خیابان نگاه میکند. این طریقی است که ما به هستی نگاه میکنیم.
به همین دلیل ما پیوسته میپرسیم که چرا در جهان بدبختی وجود دارد؟ چرا این و آن وجود دارد؟ چرا؟
اگر ما بتوانیم به کل نگاه کنیم، همهی این چراها ناپدید خواهند شد. و برای نگاه کردن به کل، شما باید از اتاقتان بیرون بیایید. باید در را باز کنید... باید این دید سوراخ کلیدی را رها کنید.
ذهن یک سوراخ کلید است، یک سوراخِ کلید بسیار کوچک...
اگر شما بدون دخالت ذهن، کل را ببینید، همه چیز همانطور است که باید باشد. هیچ اشتباهی وجود ندارد. تنها خداوند وجود دارد. شیطان اختراع انسان است.
اوشو
ممکن است از نظر شما اشتباه باشد، چون که شما یک تصور خاص از اینکه چه چیزی درست است دارید.
اما هنگامی که بدون هیچ تعصبی نگاه کنید، هیچ چیزی اشتباه نیست.
تولد درست است،
مرگ درست است.
زیبایی درست است،
زشتی درست است.
اما ذهن ما کوچک است.
درک ما محدود است.
ما نمیتوانیم کل را ببینیم. ما همواره تنها یک بخش کوچک را میبینیم.
ما مانند شخصی هستیم که پشت درب اتاق خود پنهان شده است و از سوراخ کلید به خیابان نگاه میکند. این طریقی است که ما به هستی نگاه میکنیم.
به همین دلیل ما پیوسته میپرسیم که چرا در جهان بدبختی وجود دارد؟ چرا این و آن وجود دارد؟ چرا؟
اگر ما بتوانیم به کل نگاه کنیم، همهی این چراها ناپدید خواهند شد. و برای نگاه کردن به کل، شما باید از اتاقتان بیرون بیایید. باید در را باز کنید... باید این دید سوراخ کلیدی را رها کنید.
ذهن یک سوراخ کلید است، یک سوراخِ کلید بسیار کوچک...
اگر شما بدون دخالت ذهن، کل را ببینید، همه چیز همانطور است که باید باشد. هیچ اشتباهی وجود ندارد. تنها خداوند وجود دارد. شیطان اختراع انسان است.
اوشو
زمانی در بنارس اقامت داشتم. یک پروفسور از دانشگاه هندو برای دیدن من آمد، از من پرسید: آیا به جهنم اعتقاد داری؟
گفتم: نیازی ندارم جهنم را باور داشته باشم، زیرا جهنم وجود دارد. «باور» وقتی مورد نیاز است که چیزی را که وجود دارد نبینی!
گفت: کجاست؟
گفتم: در آن زندگی میکنی! در آن به دنیا آمدهای، در آن تنفس میکنی، در آن خواهی مُرد ـــ اگر تلاش نکنی که از آن بیرون بزنی.
انسان به جهنم بیتوجه است زیرا در آن به دنیا آمده است؛ توسط آن احاطه شده است. مانند ماهیِ درون اقیانوس، انسان در جهنم زندگی میکند. ماهی هم هرگز از اقیانوس باخبر نیست، مگر اینکه تصادفاً یا توسط ماهیگیر از آن بیرون انداخته شود. وقتی که از اقیانوس جدا شد، برای نخستین بار میداند که تمام عمرش را در اقیانوس بوده است.
تا وقتی که چیزی از بهشت را نشناخته باشی، هرگز باخبر نخواهی شد که در جهنم زندگی میکردهای. نه تنها زندگی در جهنم، بلکه کمک به بودن آن، تغذیهی آن، تقویت آن.
تو خالق آن هستی و در دنیایی که خودت خلق کردهای زندگی میکنی و نمیتوانی در هیچ دنیای دیگری زندگی کنی. تنها مکان زندگی، همان جایی است که تو در اطراف خودت خلق میکنی.
و آنچه در اطراف خود خلق میکنی، نخست باید در درون خودت وجود داشته باشد؛ فقط آنوقت میتواند به پیرامون تبدیل شود.
جهنم، نخست در تو وجود دارد، بعنوان خود تو، سپس به روابط تو و به دنیای تو تبدیل میشود.
جهنم، چیزی جغرافیایی نیست،
چیزی روانی است.
جهنم، نام دیگری برای ذهن بیمار است؛ ذهنی در تشویش، در اضطراب؛ ذهنی که از کابوسها در رنج است؛ ذهنی که اساساً در ناخودآگاه زندگی میکند.
جهنم، چیزی جز ذهنِ ناخودآگاه نیست. و ذهنِ خودآگاه به ورای جهنم میرود.
آن داستانهای قدیمی بچهگانه را که جهنم در مکانی دیگر است باور نکن. آن نیز راهکار ذهن است برای به تعویق انداختن.
ذهن همیشه سعی دارد به تاخیر بیندازد؛ از تمام روشها و راهها و ابزارها برای به تاخیر انداختن استفاده میکند.
ذهن میگوید:
“بله، جهنم جایی در دوردستها در عمق و پایین زمین وجود دارد. نیازی نداری که نگرانش باشی ــ فقط پس از مرگ اتفاق میافتد.”
آنگاه طوری زندگی میکنی که گویی جهنم در مکانی دیگر هست.
جهنم همینجا و هم اکنون است.
همه چیز همینجا و هم اینک هست؛ بهشت و جهنم هر دو.
یک بودا در بهشت زندگی میکند. او با شما راه میرود، در میان شما مینشیند. او روی همین زمین زندگی میکند، در همین بدن، ولی برای او این یک تجربهی کاملاً متفاوت است.
خودِ همین بدن،
خودِ همین زمین،
بهشت نیلوفرین،
تجربهی او چنین است.
این تجربهی تمام بوداها،
تمامی افراد بیدار است.
ولی برای تو «بهشت» فقط یک رویاست، یک افسانه است. برای تو: خودِ همین بدن، جهنم؛ و خودِهمین زمین، آتش جهنم است.
تو نمیتوانی بهشت نیلوفرین را ببینی، زیرا چشمانی برای دیدن آن نداری.
آن چشمها باید آفریده شوند. آن چشمها با تولد به تو داده نشده است. فقط پتانسیل آن وجود دارد. باید آنها را رشد بدهی. باید برای کسب آنها تلاش کنی. آن بذر وجود دارد ولی تو باید خاک مناسب را ایجاد کنی.
و راهکار اساسی ذهن این است که تو را در توهم نگه بدارد، به تو بگوید که بهشت و جهنم در فراسو و در جای دیگری هستند!
ذهن سعی دارد بلغزد.
دو امکان برای ذهن وجود دارد که از اینک و اینجا بگریزد: یا در گذشته و در خاطرات طلایی زندگی کند و یا به آینده حرکت کند؛ به یک مدینهی فاضله، جایی که یک جامعهی بیطبقه روی زمین باشد. و یا بهشتی در دوردستها ورای ابرها باشد. ولی در هر دو صورت، تو را از لحظهی حال به دور نگه میدارد.
و لحظهی حال، تنها واقعیت موجود است، لحظهی دیگری وجود ندارد. همیشه زمان حال است.
گذشته دیگر وجود ندارد، آینده هنوز نیست. هرآنچه که هست، اکنون هست. و ذهن تو را به هزارو یک راه از آن دور نگه میدارد.
ذهن همیشه در سفر است. ذهن فقط میتواند در گذشته و یا در آینده وجود داشته باشد. ذهن نمیتواند در لحظهی حال وجود داشته باشد.
بگذار این نکته عمیقاً در قلبت جا بگیرد: ذهن نمیتواند در لحظهی حال وجود داشته باشد. اگر تماماً در اینک و اینجا باشی، ذهن ناپدید میشود و با ناپدیدشدن ذهن، جهنمی وجود ندارد.
ناپدید شدنِ ذهن، همان بهشت است: زندگی در زمان حال، بدون ذهن.
این به معنی بیحواس زندگی کردن در لحظهی حال نیست. وقتی میگویم «بدون ذهن» منظورم حواسپرتی و گیجبودن نیست، درست عکس آن است!
یعنی زندگیِ هشیارانه، یعنی زندگیِ بدون افکار؛ با هشیاری و آگاهیِ تمام.
و تو فقط وقتی میتوانی با هشیاریِ تمام زندگی کنی که «افکار» رها شده باشند، زیرا آن انرژی که درگیر افکار بوده اینک آزاد شده و در دسترس است. تو سرشار از انرژی میشوی. آنگاه یک نیروی حیاتی عظیم و شدید خواهی داشت و پر از اشتیاق خواهی بود.
اشو
گفتم: نیازی ندارم جهنم را باور داشته باشم، زیرا جهنم وجود دارد. «باور» وقتی مورد نیاز است که چیزی را که وجود دارد نبینی!
گفت: کجاست؟
گفتم: در آن زندگی میکنی! در آن به دنیا آمدهای، در آن تنفس میکنی، در آن خواهی مُرد ـــ اگر تلاش نکنی که از آن بیرون بزنی.
انسان به جهنم بیتوجه است زیرا در آن به دنیا آمده است؛ توسط آن احاطه شده است. مانند ماهیِ درون اقیانوس، انسان در جهنم زندگی میکند. ماهی هم هرگز از اقیانوس باخبر نیست، مگر اینکه تصادفاً یا توسط ماهیگیر از آن بیرون انداخته شود. وقتی که از اقیانوس جدا شد، برای نخستین بار میداند که تمام عمرش را در اقیانوس بوده است.
تا وقتی که چیزی از بهشت را نشناخته باشی، هرگز باخبر نخواهی شد که در جهنم زندگی میکردهای. نه تنها زندگی در جهنم، بلکه کمک به بودن آن، تغذیهی آن، تقویت آن.
تو خالق آن هستی و در دنیایی که خودت خلق کردهای زندگی میکنی و نمیتوانی در هیچ دنیای دیگری زندگی کنی. تنها مکان زندگی، همان جایی است که تو در اطراف خودت خلق میکنی.
و آنچه در اطراف خود خلق میکنی، نخست باید در درون خودت وجود داشته باشد؛ فقط آنوقت میتواند به پیرامون تبدیل شود.
جهنم، نخست در تو وجود دارد، بعنوان خود تو، سپس به روابط تو و به دنیای تو تبدیل میشود.
جهنم، چیزی جغرافیایی نیست،
چیزی روانی است.
جهنم، نام دیگری برای ذهن بیمار است؛ ذهنی در تشویش، در اضطراب؛ ذهنی که از کابوسها در رنج است؛ ذهنی که اساساً در ناخودآگاه زندگی میکند.
جهنم، چیزی جز ذهنِ ناخودآگاه نیست. و ذهنِ خودآگاه به ورای جهنم میرود.
آن داستانهای قدیمی بچهگانه را که جهنم در مکانی دیگر است باور نکن. آن نیز راهکار ذهن است برای به تعویق انداختن.
ذهن همیشه سعی دارد به تاخیر بیندازد؛ از تمام روشها و راهها و ابزارها برای به تاخیر انداختن استفاده میکند.
ذهن میگوید:
“بله، جهنم جایی در دوردستها در عمق و پایین زمین وجود دارد. نیازی نداری که نگرانش باشی ــ فقط پس از مرگ اتفاق میافتد.”
آنگاه طوری زندگی میکنی که گویی جهنم در مکانی دیگر هست.
جهنم همینجا و هم اکنون است.
همه چیز همینجا و هم اینک هست؛ بهشت و جهنم هر دو.
یک بودا در بهشت زندگی میکند. او با شما راه میرود، در میان شما مینشیند. او روی همین زمین زندگی میکند، در همین بدن، ولی برای او این یک تجربهی کاملاً متفاوت است.
خودِ همین بدن،
خودِ همین زمین،
بهشت نیلوفرین،
تجربهی او چنین است.
این تجربهی تمام بوداها،
تمامی افراد بیدار است.
ولی برای تو «بهشت» فقط یک رویاست، یک افسانه است. برای تو: خودِ همین بدن، جهنم؛ و خودِهمین زمین، آتش جهنم است.
تو نمیتوانی بهشت نیلوفرین را ببینی، زیرا چشمانی برای دیدن آن نداری.
آن چشمها باید آفریده شوند. آن چشمها با تولد به تو داده نشده است. فقط پتانسیل آن وجود دارد. باید آنها را رشد بدهی. باید برای کسب آنها تلاش کنی. آن بذر وجود دارد ولی تو باید خاک مناسب را ایجاد کنی.
و راهکار اساسی ذهن این است که تو را در توهم نگه بدارد، به تو بگوید که بهشت و جهنم در فراسو و در جای دیگری هستند!
ذهن سعی دارد بلغزد.
دو امکان برای ذهن وجود دارد که از اینک و اینجا بگریزد: یا در گذشته و در خاطرات طلایی زندگی کند و یا به آینده حرکت کند؛ به یک مدینهی فاضله، جایی که یک جامعهی بیطبقه روی زمین باشد. و یا بهشتی در دوردستها ورای ابرها باشد. ولی در هر دو صورت، تو را از لحظهی حال به دور نگه میدارد.
و لحظهی حال، تنها واقعیت موجود است، لحظهی دیگری وجود ندارد. همیشه زمان حال است.
گذشته دیگر وجود ندارد، آینده هنوز نیست. هرآنچه که هست، اکنون هست. و ذهن تو را به هزارو یک راه از آن دور نگه میدارد.
ذهن همیشه در سفر است. ذهن فقط میتواند در گذشته و یا در آینده وجود داشته باشد. ذهن نمیتواند در لحظهی حال وجود داشته باشد.
بگذار این نکته عمیقاً در قلبت جا بگیرد: ذهن نمیتواند در لحظهی حال وجود داشته باشد. اگر تماماً در اینک و اینجا باشی، ذهن ناپدید میشود و با ناپدیدشدن ذهن، جهنمی وجود ندارد.
ناپدید شدنِ ذهن، همان بهشت است: زندگی در زمان حال، بدون ذهن.
این به معنی بیحواس زندگی کردن در لحظهی حال نیست. وقتی میگویم «بدون ذهن» منظورم حواسپرتی و گیجبودن نیست، درست عکس آن است!
یعنی زندگیِ هشیارانه، یعنی زندگیِ بدون افکار؛ با هشیاری و آگاهیِ تمام.
و تو فقط وقتی میتوانی با هشیاریِ تمام زندگی کنی که «افکار» رها شده باشند، زیرا آن انرژی که درگیر افکار بوده اینک آزاد شده و در دسترس است. تو سرشار از انرژی میشوی. آنگاه یک نیروی حیاتی عظیم و شدید خواهی داشت و پر از اشتیاق خواهی بود.
اشو
طبیعت چرخشی عالم، ارتباط تنگاتنگی با ناپایداری تمامی چیز ها و شرایط این جهانی دارد. بودا این نکته را کانون تعالیم خود قرار داد. همه وضعیت ها به شدت ناپایدار و پیوسته در حال تغییر هستند یا به گفته بودا ناپایداری، ویژگی هر وضعیت و شرایطی است که در زندگی با آن رو به رو می شوید. هر وضعیتی یا تغییر می کند یا ناپدید می شود یا دیگر شما را راضی نمی کند. ناپایداری همچنین کانون آموزه های حضرت مسیح (ع) نیز هست: «خزانه خودتان را بر روی زمین، جایی که بید و زنگ آن را می خورند و دزد ها آن را غارت می کنند بر پا نکنید...»
تا زمانی که ذهنتان در باره وضعیتی، مانند رابطـه، جایگاه، مالکیت، نقش اجتماعی یا بدن فیزیکی شما به عنوان «خوب» قضاوت کند، خود را به آن می چسباند و با آن یکی می پندارد. به این ترتیب ذهن موجب خوشحالی شـما می شود، آن گاه نسبت به خود احساس خوبی پیدا می کنید و ممکن است بخشی شما با آن کسی که تصور می کنید هستید، یکی شود. اما در این بعد، جایی که چیز ها زنگ خورده یا بیدزده می شوند، هیچ چیز دوام نمی یابد؛ یا پایان می پذیردذیا تغییر می کند یا دستخوش حرکتی قطبی می گردد. همان وضعیتی که دیروز یا سال گذشته خوب بود، به طور ناگهانی یا رفته رفته به بد تبدیل می شود. شرایطی که شما را خشنود می کرد، اکنون موجب ناخشنودی تان می گردد. سعادت امـروز به مصرف گرایی پوچ فردا تبدیل می شود. ازدواج و ماه عسلی سعادت آمیز، با طلاق یا همزیستی اندوه باری می انجامد. یا شرایط و امکاناتی از بین می رود و نبود آن شما را اندوهگین می کند. هنگامی که شرایط یا وضعیتی که ذهن، خـود را به آن چسبانده و با آن یکی کرده است، دگرگون می شود یا از بین می رود، ذهن نمی تواند این تغییر را بپذیرد. ذهـن، خـود را به آن وضعیت نابود شـده می آویزد و در برابر تغییر مقاومت نشان می دهد. واکنش ذهن مانند آن است که عضوی از بدن را از آن جدا کرده باشند.
اکهارت تله
تا زمانی که ذهنتان در باره وضعیتی، مانند رابطـه، جایگاه، مالکیت، نقش اجتماعی یا بدن فیزیکی شما به عنوان «خوب» قضاوت کند، خود را به آن می چسباند و با آن یکی می پندارد. به این ترتیب ذهن موجب خوشحالی شـما می شود، آن گاه نسبت به خود احساس خوبی پیدا می کنید و ممکن است بخشی شما با آن کسی که تصور می کنید هستید، یکی شود. اما در این بعد، جایی که چیز ها زنگ خورده یا بیدزده می شوند، هیچ چیز دوام نمی یابد؛ یا پایان می پذیردذیا تغییر می کند یا دستخوش حرکتی قطبی می گردد. همان وضعیتی که دیروز یا سال گذشته خوب بود، به طور ناگهانی یا رفته رفته به بد تبدیل می شود. شرایطی که شما را خشنود می کرد، اکنون موجب ناخشنودی تان می گردد. سعادت امـروز به مصرف گرایی پوچ فردا تبدیل می شود. ازدواج و ماه عسلی سعادت آمیز، با طلاق یا همزیستی اندوه باری می انجامد. یا شرایط و امکاناتی از بین می رود و نبود آن شما را اندوهگین می کند. هنگامی که شرایط یا وضعیتی که ذهن، خـود را به آن چسبانده و با آن یکی کرده است، دگرگون می شود یا از بین می رود، ذهن نمی تواند این تغییر را بپذیرد. ذهـن، خـود را به آن وضعیت نابود شـده می آویزد و در برابر تغییر مقاومت نشان می دهد. واکنش ذهن مانند آن است که عضوی از بدن را از آن جدا کرده باشند.
اکهارت تله
Forwarded from شادی کوچک😊
رابرت آدامز. من کیستم؟.pdf
527.3 KB
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواستن رنج تولید میکند
هر بار که دنیا تو را تکان می دهد،
شما احساس می کنید اتفاقی افتاده که مورد پسند شما نیست، شما در حال جمع آوری کارما هستید.
شما باید همیشه از این نکات آگاه باشید:
نکته شماره یک: این دنیا یک رویاست، درست مثل رویایی که در شب می بینم. همه چیز در این دنیا کارمایی است. هیچ چیز واقعی نیست.
پس دیگر هرگز اجازه نخواهم داد این دنیا به من دیکته کند که چه چیزی درست است، چه چیزی غلط است، چه چیزی خوب است، چه چیزی بد است.
نکته شماره دو: طبیعت وجود من الهی است. من نه بدنم و نه این دنیا و نه کاری به این دنیا یا این بدن دارم. بدن از کارمای خود عبور می کند، از خود مراقبت می کند، هر کاری که قرار است انجام دهد را انجام می دهد. اصلا ربطی به من نداره
نکته شماره سه: هر چیزی که در این دنیا مشاهده می کنم خودم هستم نه چیز دیگری. هر جا که نگاه کنم فقط خودم را می بینم. من خودم را می بینم نه چیز دیگری.
نکته شماره چهارم: برای اینکه از این دنیا فراتر بروم و کاملاً آزاد شوم، باید به نحوی از این رویای فانی بیدار شوم. و من فقط میتوانم این کار را انجام دهم که در درون خودم بیقضاوت باشم، صلحآمیز باشم، به این دنیا مثل یک عکس متحرک نگاه کنم،💫 در انواع صحنههای یک فیلم. من می دانم که تحت تأثیر این چیزها، چیزهای این دنیا یا هیچ دنیای دیگری نیستم.
نکته شماره پنج: من زیرلایه همه هستی هستم. من صفحه ای هستم که فیلم در آن نمایش داده می شود. من کارگردان و تهیه کننده فیلم هستم. من هم بازیگرم من همه قسمت ها رو بازی میکنم بنابراین من دیگر هرگز در تصویر یا صفحه گیج نخواهم شد.
شما باید هر روز صبح وقتی از رختخواب بیرون می آیید، وقتی برای اولین بار از خواب بیدار می شوید، به این چیزها فکر کنید. از این موضوع آگاه شوید.
رابرت_آدامز
شما احساس می کنید اتفاقی افتاده که مورد پسند شما نیست، شما در حال جمع آوری کارما هستید.
شما باید همیشه از این نکات آگاه باشید:
نکته شماره یک: این دنیا یک رویاست، درست مثل رویایی که در شب می بینم. همه چیز در این دنیا کارمایی است. هیچ چیز واقعی نیست.
پس دیگر هرگز اجازه نخواهم داد این دنیا به من دیکته کند که چه چیزی درست است، چه چیزی غلط است، چه چیزی خوب است، چه چیزی بد است.
نکته شماره دو: طبیعت وجود من الهی است. من نه بدنم و نه این دنیا و نه کاری به این دنیا یا این بدن دارم. بدن از کارمای خود عبور می کند، از خود مراقبت می کند، هر کاری که قرار است انجام دهد را انجام می دهد. اصلا ربطی به من نداره
نکته شماره سه: هر چیزی که در این دنیا مشاهده می کنم خودم هستم نه چیز دیگری. هر جا که نگاه کنم فقط خودم را می بینم. من خودم را می بینم نه چیز دیگری.
نکته شماره چهارم: برای اینکه از این دنیا فراتر بروم و کاملاً آزاد شوم، باید به نحوی از این رویای فانی بیدار شوم. و من فقط میتوانم این کار را انجام دهم که در درون خودم بیقضاوت باشم، صلحآمیز باشم، به این دنیا مثل یک عکس متحرک نگاه کنم،💫 در انواع صحنههای یک فیلم. من می دانم که تحت تأثیر این چیزها، چیزهای این دنیا یا هیچ دنیای دیگری نیستم.
نکته شماره پنج: من زیرلایه همه هستی هستم. من صفحه ای هستم که فیلم در آن نمایش داده می شود. من کارگردان و تهیه کننده فیلم هستم. من هم بازیگرم من همه قسمت ها رو بازی میکنم بنابراین من دیگر هرگز در تصویر یا صفحه گیج نخواهم شد.
شما باید هر روز صبح وقتی از رختخواب بیرون می آیید، وقتی برای اولین بار از خواب بیدار می شوید، به این چیزها فکر کنید. از این موضوع آگاه شوید.
رابرت_آدامز
درست است که تنها فرد ناهشیار (فردی که نسبت به حضور و بودن خویش ناهشیار است) تلاش میکند از دیگران بهرهکشی و از آنها سواستفاده کند، اما به همان اندازه هم این حقیقت دارد که تنها یک فرد ناهشیار میتواند مورد بهرهکشی و سواستفاده قرار گیرد. اگر با رفتار ناهشیارانهی دیگری مبارزه کنی یا در برابرش مقاومت کنی خودت نیز ناهشیار میشوی. اما تسلیم به معنای این نیست که به دیگران اجازه میدهی از تو سواستفاده کنند. ابداً چنین نیست. کاملاً امکانپذیر است که قاطعانه و به روشنی به دیگری نه بگویی یا از وضعیتی فاصله بگیری و در همان حال کاملاً در حالت عدممقاومت درونی باشی.
~اکهارت تله
~اکهارت تله
ذهن مانند زمین است آن هر چیزی را پرورش میدهد
هر کس در جای درست خود قرار دارد.همه چیز در کائنات و زندگی شما در جای صحیح خود واقع شده است. هر اتفاقی که برایتان میافتد هرآنچه که از میان آن گذر میکنید چه خیر و چه شر کارمایی است که در طول زندگیهای گذشته بر روی هم انباشتهاید و تجربهی امروزی و فعلی شما را شکل داده. اگر تمایل به رهایی دارید دیگر به هیچ کنشی واکنش نشان ندهید. به هیچ چیز دیگری در این دنیا واکنش نشان ندهید.شما بیاختیار واکنش نشان میدهید. بدون اینکه واکنشی نشان دهید فقط مشاهده کنید. مشاهده کنید، نگاه کنید و همیشه به درون هدایت میشوید. درون بهشت و پناهگاهی است از شر مایا و توهم، از جهالت. خیلی زیباست که میتوانید به درونتان شیرجه زده و خالی بودن را، حقیقت را، واقعیت را لمس کنید.
و بعد از آن حقیقتی که لمس کردید، به دنیای بیرونی شما بدل میشود. چرا که هرچه که امروز در دنیا میبینید در حقیقت همان واقعیت شماست. هر آنچه مشاهده کرده و هرچه که میبینید واقعیت شما و واقعیت شخصی خودتان است. بنابراین سعی در تغییر شرایط نکنید بلکه حقیقت را بشناسید. حقیقت اینست که همه چیز خوب است، همه چیز همانطور که باید خود را آشکار میکند. همانطور که در این وضعیت ساکن میشوید، دنیای بیرونِ شما تغییر میکند.
هر آنچه در دنیا و کائنات وجود دارد در حال تغییر است. سرتاسر ظهور و نمود کائنات مادهای جامد و سخت نیست. آن انرژی است، انرژی محض است. انرژی به صورت انسان ها، حیوانات، درختان، کوهستان ها، پرندهها درآمده؛ انرژی به شکل کائنات خود را نشان میدهد. امّا این انرژی مطابق با افکار شما شکل میگیرد. این خود شما هستید که انرژی را در قالب شکلهایی که تمایل دارید جاری میسازید. شما همیشه تحت سیطره هستید. ذهن بسیار قوی ظاهر میشود و بسیاری از انسانهای روی زمین را تحت سیطرهی خود میگیرد. ذهن افکار را میپذیرد و در نهایت این افکار به واقعیت تبدیل میشوند. افکار همان عینیت ها وتجسمّات . ذهن مانند زمین است، او هر چیزی را پرورش میدهد.
کشاورزی دو نوع بذر دارد. یکی شابیزک(گیاهی سمی) و دیگری بذر ذرت. شابیزیک سمی کشنده است. این بذرها را با افکارتان قیاس کنید و زمین را با ذهنتان. کشاورز هر دو بذر را میکارد. آیا زمین به شابیزک میگوید که " دوست ندارم تو را پرورش دهم چرا که سمی هستی" ؟ خیر. بلکه به همان فراوانی که بذر ذرت را پرورش داده شابیزک را نیز میپروراند و اگر شابیزک ها را خارج نکنید، ریشه هایشان عمیقتر شده و گسترش میابند و گیاه مستحکمتر و چند برابر میشود.
اگر در مقام یک کشاورز سهواً شابیزک را کاشته و به یکباره متوجه شوید که چه کردهاید، آرزو میکنید که ای کاش ذرت بیشتری کاشته بودم پس بیدرنگ بیل را برداشته همهی آنها را خارج میکنید. امّا اگر برای ماه ها و سال ها منتظر بمانید ریشه ها مستحکمتر شده و همه جا گسترده میشوند. و آن زمان برای خارج کردن این گیاه سمی باید از بولدوزر کمک بگیرید.
در مورد افکار و زندگی نیز همین مصداق وجود دارد. به خودمان اجازه میدهیم تا در مورد شخص یا مکان یا چیزی به شکل خاصی فکر کنیم. این افکار مانند بذر هستند. آنها در ناخودآگاه ما کاشته میشوند و سرانجام دنیای ما به محصولی از ذهن بدل میشود.
بنابراین دنیایی که تجربه میکنیم و هر کدام از ما آن را متفاوت از دیگری تجربه میکنیم، آفریدهی ذهنی است که به او اجازه داده شده تا هر چه دوست دارد انجام دهد. آن را متوقف نکردهاید بلکه این اجازه را به آن دادهاید تا هر چه دوست دارد انجام دهد. درنتیجه شما را کاملاً کنترل کرده و دنیای کنونی را به زندگی و دنیای شخصیتان وارد کرده است.
چطور میخواهید از این خارج شوید؟ مجدداً از خودتان بپرسید: «این ذهن برای چه کسی است؟ این تجربه برای کیست؟ این زندگی برای کیست؟» متوجه باشید که این تجربه شما نیستید. شما شخصی با این مشکلات نیستید. شما فردی با این مریضی خاص نیستید. شما فردی با این محدودیت و نواقص نیستید. شما کسی نیستید که رنج میبرید. شما شخصی نیستید که چیزی را تجربه کند. اصلاً شخص نیستید.
کم کم این را متوجه میشوید و شروع به تسلیم تمام وجودتان، تمام باورهایتان، کل زندگیتان و هر چیزی میکنید. هر آنچه هستید و بودید را تسلیم کنید. رهایش کنید و اجازه ندهید تا ذهن دوباره شما را کنترل کند. در واقعیت هیچ ذهنی وجود ندارد، کارمایی در کار نیست، تناسخی وجود ندارد. هیچ کدام از اینها حقیقتاً وجود ندارند. امّا مجدداً بارها و بارها باید متذکر شوم اگر فکر میکنید که این جسم هستید اگر باور دارید که این افکار هستید، پس همهی اینها وجود دارند و ظهور پیدا میکنند. از این رویا بیدار شوید و اجازه ندهید این رویایِ توهم بیش از این بر شما فرمانروایی کند. شما ورای آن هستید فراتر از اینها هستید. «آگاهی محض» ذات حقیقی شما است.
رابرت آدامز
هر کس در جای درست خود قرار دارد.همه چیز در کائنات و زندگی شما در جای صحیح خود واقع شده است. هر اتفاقی که برایتان میافتد هرآنچه که از میان آن گذر میکنید چه خیر و چه شر کارمایی است که در طول زندگیهای گذشته بر روی هم انباشتهاید و تجربهی امروزی و فعلی شما را شکل داده. اگر تمایل به رهایی دارید دیگر به هیچ کنشی واکنش نشان ندهید. به هیچ چیز دیگری در این دنیا واکنش نشان ندهید.شما بیاختیار واکنش نشان میدهید. بدون اینکه واکنشی نشان دهید فقط مشاهده کنید. مشاهده کنید، نگاه کنید و همیشه به درون هدایت میشوید. درون بهشت و پناهگاهی است از شر مایا و توهم، از جهالت. خیلی زیباست که میتوانید به درونتان شیرجه زده و خالی بودن را، حقیقت را، واقعیت را لمس کنید.
و بعد از آن حقیقتی که لمس کردید، به دنیای بیرونی شما بدل میشود. چرا که هرچه که امروز در دنیا میبینید در حقیقت همان واقعیت شماست. هر آنچه مشاهده کرده و هرچه که میبینید واقعیت شما و واقعیت شخصی خودتان است. بنابراین سعی در تغییر شرایط نکنید بلکه حقیقت را بشناسید. حقیقت اینست که همه چیز خوب است، همه چیز همانطور که باید خود را آشکار میکند. همانطور که در این وضعیت ساکن میشوید، دنیای بیرونِ شما تغییر میکند.
هر آنچه در دنیا و کائنات وجود دارد در حال تغییر است. سرتاسر ظهور و نمود کائنات مادهای جامد و سخت نیست. آن انرژی است، انرژی محض است. انرژی به صورت انسان ها، حیوانات، درختان، کوهستان ها، پرندهها درآمده؛ انرژی به شکل کائنات خود را نشان میدهد. امّا این انرژی مطابق با افکار شما شکل میگیرد. این خود شما هستید که انرژی را در قالب شکلهایی که تمایل دارید جاری میسازید. شما همیشه تحت سیطره هستید. ذهن بسیار قوی ظاهر میشود و بسیاری از انسانهای روی زمین را تحت سیطرهی خود میگیرد. ذهن افکار را میپذیرد و در نهایت این افکار به واقعیت تبدیل میشوند. افکار همان عینیت ها وتجسمّات . ذهن مانند زمین است، او هر چیزی را پرورش میدهد.
کشاورزی دو نوع بذر دارد. یکی شابیزک(گیاهی سمی) و دیگری بذر ذرت. شابیزیک سمی کشنده است. این بذرها را با افکارتان قیاس کنید و زمین را با ذهنتان. کشاورز هر دو بذر را میکارد. آیا زمین به شابیزک میگوید که " دوست ندارم تو را پرورش دهم چرا که سمی هستی" ؟ خیر. بلکه به همان فراوانی که بذر ذرت را پرورش داده شابیزک را نیز میپروراند و اگر شابیزک ها را خارج نکنید، ریشه هایشان عمیقتر شده و گسترش میابند و گیاه مستحکمتر و چند برابر میشود.
اگر در مقام یک کشاورز سهواً شابیزک را کاشته و به یکباره متوجه شوید که چه کردهاید، آرزو میکنید که ای کاش ذرت بیشتری کاشته بودم پس بیدرنگ بیل را برداشته همهی آنها را خارج میکنید. امّا اگر برای ماه ها و سال ها منتظر بمانید ریشه ها مستحکمتر شده و همه جا گسترده میشوند. و آن زمان برای خارج کردن این گیاه سمی باید از بولدوزر کمک بگیرید.
در مورد افکار و زندگی نیز همین مصداق وجود دارد. به خودمان اجازه میدهیم تا در مورد شخص یا مکان یا چیزی به شکل خاصی فکر کنیم. این افکار مانند بذر هستند. آنها در ناخودآگاه ما کاشته میشوند و سرانجام دنیای ما به محصولی از ذهن بدل میشود.
بنابراین دنیایی که تجربه میکنیم و هر کدام از ما آن را متفاوت از دیگری تجربه میکنیم، آفریدهی ذهنی است که به او اجازه داده شده تا هر چه دوست دارد انجام دهد. آن را متوقف نکردهاید بلکه این اجازه را به آن دادهاید تا هر چه دوست دارد انجام دهد. درنتیجه شما را کاملاً کنترل کرده و دنیای کنونی را به زندگی و دنیای شخصیتان وارد کرده است.
چطور میخواهید از این خارج شوید؟ مجدداً از خودتان بپرسید: «این ذهن برای چه کسی است؟ این تجربه برای کیست؟ این زندگی برای کیست؟» متوجه باشید که این تجربه شما نیستید. شما شخصی با این مشکلات نیستید. شما فردی با این مریضی خاص نیستید. شما فردی با این محدودیت و نواقص نیستید. شما کسی نیستید که رنج میبرید. شما شخصی نیستید که چیزی را تجربه کند. اصلاً شخص نیستید.
کم کم این را متوجه میشوید و شروع به تسلیم تمام وجودتان، تمام باورهایتان، کل زندگیتان و هر چیزی میکنید. هر آنچه هستید و بودید را تسلیم کنید. رهایش کنید و اجازه ندهید تا ذهن دوباره شما را کنترل کند. در واقعیت هیچ ذهنی وجود ندارد، کارمایی در کار نیست، تناسخی وجود ندارد. هیچ کدام از اینها حقیقتاً وجود ندارند. امّا مجدداً بارها و بارها باید متذکر شوم اگر فکر میکنید که این جسم هستید اگر باور دارید که این افکار هستید، پس همهی اینها وجود دارند و ظهور پیدا میکنند. از این رویا بیدار شوید و اجازه ندهید این رویایِ توهم بیش از این بر شما فرمانروایی کند. شما ورای آن هستید فراتر از اینها هستید. «آگاهی محض» ذات حقیقی شما است.
رابرت آدامز
رابرت: یک قدرت مرموز وجود دارد، که شما را برای چیزی شبیه به این آماده کرده است
شما را به اینجا (ساتسانگ) آورد و یک قدرت مرموز وجود دارد که باعث شد من اینطور ظاهر شوم.
شاگرد: بنابراین این همان قدرت است که ما را به هم نزدیک کرده.
(رابرت: دقیقاً.)
شاگرد:به همین دلیل است که می گویند: "وقتی آماده شدی استاد می آید."
رابرت: بله. ما خود را برای این مسیر از مدت ها قبل در زندگی های گذشته در هر کاری که انجام داده ایم و اینجا هستیم آماده کرده ایم.
رابرت_آدامز
شما را به اینجا (ساتسانگ) آورد و یک قدرت مرموز وجود دارد که باعث شد من اینطور ظاهر شوم.
شاگرد: بنابراین این همان قدرت است که ما را به هم نزدیک کرده.
(رابرت: دقیقاً.)
شاگرد:به همین دلیل است که می گویند: "وقتی آماده شدی استاد می آید."
رابرت: بله. ما خود را برای این مسیر از مدت ها قبل در زندگی های گذشته در هر کاری که انجام داده ایم و اینجا هستیم آماده کرده ایم.
رابرت_آدامز
میدانم که بعضی از شما میگویید "رابرت، اگر میتوانستم بیدار شوم که این کار را میکردم.
چگونه به خودم بستگی دارد؟
البته که آن را میخواهم.
میخواهم آزاد و رها شوم."
واقعاً؟ واقعاً میخواهید؟
حالا بهم بگو همین حالا مهمترین چیز در زندگی شما چیست؟
جواب بدهید، تا بدانید چرا آزاد نشدهاید.
چیزی هست که به آن چسبیدهاید، چیزی که آن را رها نمیکنید.
خود کلمه آزادی یعنی نچسبیدن به شخصی، مکانی، یا چیزی.
وقتی به شخصی، جایی یا چیزی نچسبیدهاید، چیزی شما را کنترل نکرده پس کاملاً آزادید.
خب، نمیگویم که باید خانواده و شغل خود را رها کنید.
بلکه از نظر ذهنی میگویم.
همهاش در ذهن تو اتفاق میافتد؛ و سپس، در انتها و در آخرین تحلیل، این ذهن هم باید برود؛ و بعد تو آزادی.
اشخاصی که میگویید "پس چرا آزاد نیستم؟ چرا هنوز در بندم؟"
از شما میپرسم: "آخرین باری که عصبانی شدید کِی بود؟ ... ."
رابرت_آدامز
چگونه به خودم بستگی دارد؟
البته که آن را میخواهم.
میخواهم آزاد و رها شوم."
واقعاً؟ واقعاً میخواهید؟
حالا بهم بگو همین حالا مهمترین چیز در زندگی شما چیست؟
جواب بدهید، تا بدانید چرا آزاد نشدهاید.
چیزی هست که به آن چسبیدهاید، چیزی که آن را رها نمیکنید.
خود کلمه آزادی یعنی نچسبیدن به شخصی، مکانی، یا چیزی.
وقتی به شخصی، جایی یا چیزی نچسبیدهاید، چیزی شما را کنترل نکرده پس کاملاً آزادید.
خب، نمیگویم که باید خانواده و شغل خود را رها کنید.
بلکه از نظر ذهنی میگویم.
همهاش در ذهن تو اتفاق میافتد؛ و سپس، در انتها و در آخرین تحلیل، این ذهن هم باید برود؛ و بعد تو آزادی.
اشخاصی که میگویید "پس چرا آزاد نیستم؟ چرا هنوز در بندم؟"
از شما میپرسم: "آخرین باری که عصبانی شدید کِی بود؟ ... ."
رابرت_آدامز
هنگامی که به طور کامل حضور دارید، اگر افرادی که در اطرافتان هستند رفتاری ناآگاهانه از خود نشان دهند، دیگر نیازی نمیبینید که واکنش نشان دهید و در نتیجه آن رفتار را حقیقی نمیانگارید.
آرامش شماچنان گسترده و عمیق است که ناآرامیها را در خود حل میکند؛ گویی هیچگاه وجود نداشتهاند. این حالت حلقهی كارما کنش و واکنش را از بین میبرد.
در این صورت حیوانات، درختان و گلها آرامش شما را احساس میکنند و به آن پاسخ میدهند.
شما از طریق "بودن"، از طریق نمایش آرامشِ خدا، آموزش میدهید. شما "نور جهان" که ناشی از آگاهی ناب است، میشوید؛ و به این ترتیب به رنجهای علت و معلولی پایان میدهید. شما ناآگاهی را از جهان میزدائید.
اکهارت تله
آرامش شماچنان گسترده و عمیق است که ناآرامیها را در خود حل میکند؛ گویی هیچگاه وجود نداشتهاند. این حالت حلقهی كارما کنش و واکنش را از بین میبرد.
در این صورت حیوانات، درختان و گلها آرامش شما را احساس میکنند و به آن پاسخ میدهند.
شما از طریق "بودن"، از طریق نمایش آرامشِ خدا، آموزش میدهید. شما "نور جهان" که ناشی از آگاهی ناب است، میشوید؛ و به این ترتیب به رنجهای علت و معلولی پایان میدهید. شما ناآگاهی را از جهان میزدائید.
اکهارت تله