ماهیت افکار چیست؟
افکار حقیقت نیستند و نهایتاً حتی مال شما هم نیستند. آنها فقط صداها، اصوات، پیشنهادات و عقاید ذهن هستند که در همهی اوقات مانند دستهای از پرندگان آوازخوان میآیند و میروند.
هر پرندهای نغمهی متفاوتی، عقیده و پیشنهاد متفاوتی را از منظر متفاوتی میخواند. تو آن پرندگان نیستی. تو فضای وسیع و بازی هستی که پرندگان میتوانند در آن آواز بخوانند، آگاهیای هستی که پرندگان را در برمیگیرد، سکوتی هستی در زیر و در میان.
تلاش نکن پرندگان را متوقف کنی. و تلاش نکن آنها را نابود کنی، بلکه به آنها اجازه بده بخوانند و پرواز کنند، زیرا این [مشاهده و عدم هویتپذیری]، قدرت و رهایی توست.
پرندهی «من شکست خوردهام» میتواند بخواند. پرندهی من «اتلاف فضا هستم» میتواند بخواند. پرندهی «من شگفتانگیزترین پرندهام» میتواند بخواند و همهی دوستان آنها در این میانه میتوانند بخوانند...
و تو لانهی غولآسای «هوشیاری و آگاهی» هستی، یک پناهگاه پرندگان، که هرگز با همسرایی «عقاید» تعریف نمیشوی و در جنگ با آن نیستی؛ «من هستمِ»عظیم و تعریف ناپذیر.
#جف_فوستر
افکار حقیقت نیستند و نهایتاً حتی مال شما هم نیستند. آنها فقط صداها، اصوات، پیشنهادات و عقاید ذهن هستند که در همهی اوقات مانند دستهای از پرندگان آوازخوان میآیند و میروند.
هر پرندهای نغمهی متفاوتی، عقیده و پیشنهاد متفاوتی را از منظر متفاوتی میخواند. تو آن پرندگان نیستی. تو فضای وسیع و بازی هستی که پرندگان میتوانند در آن آواز بخوانند، آگاهیای هستی که پرندگان را در برمیگیرد، سکوتی هستی در زیر و در میان.
تلاش نکن پرندگان را متوقف کنی. و تلاش نکن آنها را نابود کنی، بلکه به آنها اجازه بده بخوانند و پرواز کنند، زیرا این [مشاهده و عدم هویتپذیری]، قدرت و رهایی توست.
پرندهی «من شکست خوردهام» میتواند بخواند. پرندهی من «اتلاف فضا هستم» میتواند بخواند. پرندهی «من شگفتانگیزترین پرندهام» میتواند بخواند و همهی دوستان آنها در این میانه میتوانند بخوانند...
و تو لانهی غولآسای «هوشیاری و آگاهی» هستی، یک پناهگاه پرندگان، که هرگز با همسرایی «عقاید» تعریف نمیشوی و در جنگ با آن نیستی؛ «من هستمِ»عظیم و تعریف ناپذیر.
#جف_فوستر
همچنانکه سکوت بر تو نازل می شود همچنانکه افکار شروع می کنند به از بین رفتن،
تمام اختلالات ناپدید می شوند و دریاچه ی معرفت تو تقریبا مانند یک آینه می گردد.
تو می دانی که حقیقت هستی ، می دانی که خودت عشق هستی ، می دانی که موجودی الهی هستی
در یک گام از ذهن به بی ذهنی و به وطن رسیده ای.
تو همیشه آنجا بوده ای، هرگز برای یک لحظه ام آن را ترک نکرده ای ! فقط ذهنت بوده که به سراسر دنیا سفر کرده،
ولی تو هرگز به هبچ کجا نرفته ای ; تو دقیقا همان جایی هستی که باید باشی..
اگر پرسه زدن ذهن متوقف شود ، ناگهان، الهام و شهود رخ مي دهد.
#اشو
تمام اختلالات ناپدید می شوند و دریاچه ی معرفت تو تقریبا مانند یک آینه می گردد.
تو می دانی که حقیقت هستی ، می دانی که خودت عشق هستی ، می دانی که موجودی الهی هستی
در یک گام از ذهن به بی ذهنی و به وطن رسیده ای.
تو همیشه آنجا بوده ای، هرگز برای یک لحظه ام آن را ترک نکرده ای ! فقط ذهنت بوده که به سراسر دنیا سفر کرده،
ولی تو هرگز به هبچ کجا نرفته ای ; تو دقیقا همان جایی هستی که باید باشی..
اگر پرسه زدن ذهن متوقف شود ، ناگهان، الهام و شهود رخ مي دهد.
#اشو
اشو! بهترین چیز برای من چیست؟
پاسخ اشو:
بهتر این است که هرچه زودتر بمیری؛ این کار کمی دشوار است. منظورم مرگ فیزیکی نیست؛ مرگ فیزیکی دشوار نیست. خودکشی آسانترین کار در دنیاست، بزدلانهترین است. هیچ شهامتی نمیخواهد.
اما خودکشی روانی شهامت زیادی میخواهد؛ بودن و با این حال نبودن، انداختن نفس شهامت زیادی میخواهد.
بعضیها هستند که میتوانند کار اول را انجام دهند. اما بعضیها دومی را انجام دادهاند: دومی مردن به روی گذشته است.
و نفس چیزی نیست جز تاثیر انباشتگی کل گذشته.
اگر بتوانی بر گذشته بمیری بی نفس میمانی. تو در شکوه و درخشش کامل هستی و هیچ منی نیست. فقط رایحهای از وجود هست. آنگاه تو در خدا زندگی میکنی و خدا در تو.
دومین راه بسیار دشوار است. باید نسبت به تمامی لحظات آگاه باشی تا به لحظهی قبل نچسبی. نباید به گذشته و خاطرات بچسبی. هیچ نوستالژی برایت وجود ندارد، هیچ نگاه به عقبی وجود ندارد. و این به معنای نگاهکردن به جلو نیست.
نگاهکردن به جلو نوع دیگری از نگاهکردن به عقب است. به این معنا نیست که شروع به زندگی در آینده کنی زیرا آینده، چیزی جز انعکاس گذشته نیست. آنچه که در آینده در آرزویش هستی چیزی نیست جز تکرار گذشته.
من نمیگویم گذشته را بینداز تا بتوانی در آینده زندگی کنی. این همان گذشته است که از در عقب باز میگردد. اگر دیروزها را رها کنی، فرداها را نیز باید رها کنی.
وقتی تمام دیروزها و فرداها ناپدید شوند چه چیزی باقی میماند؟ این لحظه، این خلوص، این سکوت، همین این!
بودا این را tathata مینامد، یعنی در بودنِ محض، آرزویی وجود ندارد، بایدی وجود ندارد، جایی برای رفتن وجود ندارد.
فرد در همین لحظه کاملا خشنود است، آسوده و آرام و ساکت.
تمام آرزوها ناپدید شدهاند زیرا آنها فقط در گذشته یا آینده میتوانند وجود داشته باشند و وقتی آرزویی نباشد، ذهن چگونه میتواند وجود داشته باشد؟ و وقتی ذهنی نباشد نفس چگونه میتواند باشد؟
نفس، مرکزِ ذهنِ دروغین است.
سومین راه، عشقورزیدن است.
زیرا عشق، راه شیرینی برای مردن و ناپدید شدن است. عشق شیرینترین راه برای مردن است. عشق کمک میکند نفس را بیندازی. عشق کمک میکند با شادی و وقارِ بسیار، نفس را بیندازی... عشق کامل که در ازایش چیزی نمیخواهد، نفس را میکشد.
اگر نتوانی از طریق «عشق» نفس را بیندازی، از راههای دیگر بسیار دشوارتر خواهد بود.
در عشق، دیگری در دسترس است، دیگری بهانهای برای انداختن نفس است و زیبایی دیگری و گرما و حمایت و پناه ... همهی اینها هست!
مردن آسان میشود زیرا عشق شهامت میدهد، شهامتِ انجام غیرممکن را میدهد.
عشق، نوعی مستی به آدم میدهد. در این مستی پریدن آسان میشود؛ پرش کوانتومی. [در مسیر رشد درونی]
عشق، انسان را دیوانه میسازد.
منظور از دیوانگی، بیماری روانی نیست؛ عشق بالهایت را باز میکند تا به سوی خورشید بروی.
عشق ماجراجوست. در عشق، تو آمادهی مردنی زیرا در عشق احساس میکنی که مرگ نمیتواند تو را از بین ببرد.
عشق حس جاودانگی میدهد.
سومین راه، آسانترین راه است.
اما برای بعضیها این راهِ دشواری است: غرق شدن در دیگری آنها را میترساند. همین حضورِ دیگری تن آنها را به لرزه میاندازد. اگر تو از این نوع آدمها هستی پس راه چهارم مناسب توست:
مراقبه، این نیز راه دیگری برای مردن است...
کمی خشکتر از سومی است،
کمی تنهاتر از سومی است،
خیلی شیرین نیست.
اما بعضیها طعمهای متفاوتی مثل قهوه را میپسندند. اگر این مزهها را دوست داری و راه آسان را نمی پسندی میتوانی از این راه استفاده کنی.
تنها باش و کاری نکن،
در سکوت بنشین.
در عشق، آواز و دیدار و حل شدن هست. در مراقبه، صرفا بخار شدن.
در تنهاییات کم کم بخار میشوی و یکروز دیگر چیزی از تو نمیماند، نفس میمیرد.
این چهار امکان وجود دارد.
اینها بهترین کارهایی است که میتوان انجام داد. نکته اصلی در تمام اینها یکسان است و آن آموختن مردن است.
زیرا این تنها راه برای آموختن زندگی است. اجازه بده نفس بمیرد تا زندگیات رایحهی الوهیت به خود بگیرد. مرگ، دری به الوهیت میشود؛ مرگ نفس.
و پنجمی، که در واقع پنجمی نیست بلکه ترکیبی از این چهار راه است...
در مسیر سلوک، تو میآموزی که چطور بمیری و با این حال به زیبایی زندگی کنی. میآموزی چطور عاشق شوی و رشد کنی. میآموزی چطور در عشق ناپدید شوی و بر کنار بمانی و تصاحب گر نباشی. میآموزی چطور با دیگری باشی اما در عین حال آزاد باشی و اجازه دهی دیگری نیز آزاد باشد.
سلوک یاد میدهد چطور مراقبه کنی و تنها باشی و با این حال اجازه ندهی تنهاییات تبدیل به فرار شود؛ تنها باش و با این حال در جهان باش.
به تو یاد میدهد چطور نیلوفری در برکه و درون آب باشی بی آنکه خیس شوی.
اشو
پاسخ اشو:
بهتر این است که هرچه زودتر بمیری؛ این کار کمی دشوار است. منظورم مرگ فیزیکی نیست؛ مرگ فیزیکی دشوار نیست. خودکشی آسانترین کار در دنیاست، بزدلانهترین است. هیچ شهامتی نمیخواهد.
اما خودکشی روانی شهامت زیادی میخواهد؛ بودن و با این حال نبودن، انداختن نفس شهامت زیادی میخواهد.
بعضیها هستند که میتوانند کار اول را انجام دهند. اما بعضیها دومی را انجام دادهاند: دومی مردن به روی گذشته است.
و نفس چیزی نیست جز تاثیر انباشتگی کل گذشته.
اگر بتوانی بر گذشته بمیری بی نفس میمانی. تو در شکوه و درخشش کامل هستی و هیچ منی نیست. فقط رایحهای از وجود هست. آنگاه تو در خدا زندگی میکنی و خدا در تو.
دومین راه بسیار دشوار است. باید نسبت به تمامی لحظات آگاه باشی تا به لحظهی قبل نچسبی. نباید به گذشته و خاطرات بچسبی. هیچ نوستالژی برایت وجود ندارد، هیچ نگاه به عقبی وجود ندارد. و این به معنای نگاهکردن به جلو نیست.
نگاهکردن به جلو نوع دیگری از نگاهکردن به عقب است. به این معنا نیست که شروع به زندگی در آینده کنی زیرا آینده، چیزی جز انعکاس گذشته نیست. آنچه که در آینده در آرزویش هستی چیزی نیست جز تکرار گذشته.
من نمیگویم گذشته را بینداز تا بتوانی در آینده زندگی کنی. این همان گذشته است که از در عقب باز میگردد. اگر دیروزها را رها کنی، فرداها را نیز باید رها کنی.
وقتی تمام دیروزها و فرداها ناپدید شوند چه چیزی باقی میماند؟ این لحظه، این خلوص، این سکوت، همین این!
بودا این را tathata مینامد، یعنی در بودنِ محض، آرزویی وجود ندارد، بایدی وجود ندارد، جایی برای رفتن وجود ندارد.
فرد در همین لحظه کاملا خشنود است، آسوده و آرام و ساکت.
تمام آرزوها ناپدید شدهاند زیرا آنها فقط در گذشته یا آینده میتوانند وجود داشته باشند و وقتی آرزویی نباشد، ذهن چگونه میتواند وجود داشته باشد؟ و وقتی ذهنی نباشد نفس چگونه میتواند باشد؟
نفس، مرکزِ ذهنِ دروغین است.
سومین راه، عشقورزیدن است.
زیرا عشق، راه شیرینی برای مردن و ناپدید شدن است. عشق شیرینترین راه برای مردن است. عشق کمک میکند نفس را بیندازی. عشق کمک میکند با شادی و وقارِ بسیار، نفس را بیندازی... عشق کامل که در ازایش چیزی نمیخواهد، نفس را میکشد.
اگر نتوانی از طریق «عشق» نفس را بیندازی، از راههای دیگر بسیار دشوارتر خواهد بود.
در عشق، دیگری در دسترس است، دیگری بهانهای برای انداختن نفس است و زیبایی دیگری و گرما و حمایت و پناه ... همهی اینها هست!
مردن آسان میشود زیرا عشق شهامت میدهد، شهامتِ انجام غیرممکن را میدهد.
عشق، نوعی مستی به آدم میدهد. در این مستی پریدن آسان میشود؛ پرش کوانتومی. [در مسیر رشد درونی]
عشق، انسان را دیوانه میسازد.
منظور از دیوانگی، بیماری روانی نیست؛ عشق بالهایت را باز میکند تا به سوی خورشید بروی.
عشق ماجراجوست. در عشق، تو آمادهی مردنی زیرا در عشق احساس میکنی که مرگ نمیتواند تو را از بین ببرد.
عشق حس جاودانگی میدهد.
سومین راه، آسانترین راه است.
اما برای بعضیها این راهِ دشواری است: غرق شدن در دیگری آنها را میترساند. همین حضورِ دیگری تن آنها را به لرزه میاندازد. اگر تو از این نوع آدمها هستی پس راه چهارم مناسب توست:
مراقبه، این نیز راه دیگری برای مردن است...
کمی خشکتر از سومی است،
کمی تنهاتر از سومی است،
خیلی شیرین نیست.
اما بعضیها طعمهای متفاوتی مثل قهوه را میپسندند. اگر این مزهها را دوست داری و راه آسان را نمی پسندی میتوانی از این راه استفاده کنی.
تنها باش و کاری نکن،
در سکوت بنشین.
در عشق، آواز و دیدار و حل شدن هست. در مراقبه، صرفا بخار شدن.
در تنهاییات کم کم بخار میشوی و یکروز دیگر چیزی از تو نمیماند، نفس میمیرد.
این چهار امکان وجود دارد.
اینها بهترین کارهایی است که میتوان انجام داد. نکته اصلی در تمام اینها یکسان است و آن آموختن مردن است.
زیرا این تنها راه برای آموختن زندگی است. اجازه بده نفس بمیرد تا زندگیات رایحهی الوهیت به خود بگیرد. مرگ، دری به الوهیت میشود؛ مرگ نفس.
و پنجمی، که در واقع پنجمی نیست بلکه ترکیبی از این چهار راه است...
در مسیر سلوک، تو میآموزی که چطور بمیری و با این حال به زیبایی زندگی کنی. میآموزی چطور عاشق شوی و رشد کنی. میآموزی چطور در عشق ناپدید شوی و بر کنار بمانی و تصاحب گر نباشی. میآموزی چطور با دیگری باشی اما در عین حال آزاد باشی و اجازه دهی دیگری نیز آزاد باشد.
سلوک یاد میدهد چطور مراقبه کنی و تنها باشی و با این حال اجازه ندهی تنهاییات تبدیل به فرار شود؛ تنها باش و با این حال در جهان باش.
به تو یاد میدهد چطور نیلوفری در برکه و درون آب باشی بی آنکه خیس شوی.
اشو
سه حالت وجود دارد که در آن شما می توانید زندگانی خود را با نیروی خلاق عالم همسو کنید.
این حالات #پذیرش ، #لذت، و #اشتیاق است
هر کدام نشانگر خاصی از #آگاهی است .
همیشه باید مراقب بود که درگیر هر کاری هستید یکی از این سه حالت عمل کند
اگر شما در وضعیت پذیرش یا لذت و یا اشتیاق نیستید، به دقت نگاه کنید ، در خواهید یافت که برای
خود_و_دیگران_رنج_میآفرینید.
اگر از انجام کاری لذت نمی برید ، دست کم می توانید بپذیرید که این کاری است که شما باید انجام دهید. پذیرفتن یعنی : این موقعیت در این زمان از من
می خواهد که این کار را انجام دهم و بنابراین من آن را با میل انجام می دهم...انجام یک عمل در وضعیت پذیرفتن به این معنی است که شما این کار را با آسایش انجام دهید. این آسایش نوسان انرژی است که در کاری که انجام
می دهید جریان پیدا می کند...
اگر واقعا کاری را نمی توانید بپذیرید باید از انجام آن
سرباز زنید چون رنج زیادی را برای شما بدنبال دارد.
اشو
این حالات #پذیرش ، #لذت، و #اشتیاق است
هر کدام نشانگر خاصی از #آگاهی است .
همیشه باید مراقب بود که درگیر هر کاری هستید یکی از این سه حالت عمل کند
اگر شما در وضعیت پذیرش یا لذت و یا اشتیاق نیستید، به دقت نگاه کنید ، در خواهید یافت که برای
خود_و_دیگران_رنج_میآفرینید.
اگر از انجام کاری لذت نمی برید ، دست کم می توانید بپذیرید که این کاری است که شما باید انجام دهید. پذیرفتن یعنی : این موقعیت در این زمان از من
می خواهد که این کار را انجام دهم و بنابراین من آن را با میل انجام می دهم...انجام یک عمل در وضعیت پذیرفتن به این معنی است که شما این کار را با آسایش انجام دهید. این آسایش نوسان انرژی است که در کاری که انجام
می دهید جریان پیدا می کند...
اگر واقعا کاری را نمی توانید بپذیرید باید از انجام آن
سرباز زنید چون رنج زیادی را برای شما بدنبال دارد.
اشو
هر چیز که پدیدار میشود فقط یک تصویر است. تصویری است پدیدار شده روی حقیقتِ زندگی که همان حقیقت یا آگاهی است. تمام دگرگونیهای جهان (تمام بالا پایینها و اتفاقها) که مدام در جریاناند بر روی آن آگاهی یا حقیقتِ زندگی اتفاق میفتند همچون تصاویرِ روی تختهسیاه.
تصاویر روی تختهسیاه کشیده میشوند. این تصاویر هرگز خودِ تختهسیاه را تحت تأثیر قرار نمیدهند. تصاویر پاک میشوند و تصاویر جدید بر روی آن کشیده میشوند. تصاویر جدید هرگز خودِ تختهسیاه را تحت تأثیر قرار نمیدهند. هیچ-چیز نمیتواند تخت سیاه را تحت تأثیر قرار دهد. خواه تصویر آتش روی آن بکشی خواه طوفان، مرگ یا هر چیز دیگر، تختهسیاه همیشه همان چیزی که بود باقی میماند. سلامت، صلح، آرامش، تولد و تمام چیزهای دیگر. تمام اینها نمودهایی هستند که پدیدار میشوند. (وانمود میکنند که حقیقی هستند.)
تصاویر مدام تغییر میکنند. تختهسیاه هرگز تغییر نمیکند. همیشه خودت را آن تختهسیاه در نظر بگیر و سعی کن تا تمام چیزهایی که در این دنیا درجریانند را بهعنوان تصاویر متغیری روی تختهسیاه حس کنی. این به شما کمک خواهد کرد. این به شما کمک میکند تا چیزی که چشمانتان در این دنیا به شما نشان میدهد را (درست) درک کنید. شما این احساساتی که حس میکنید نیستید. چیزهایی که میشنوید نیستید. چیزهایی که میچشید نیستید. تمام اینها صرفاً مشتی تصویرند.
#رابرت آدامز
تصاویر روی تختهسیاه کشیده میشوند. این تصاویر هرگز خودِ تختهسیاه را تحت تأثیر قرار نمیدهند. تصاویر پاک میشوند و تصاویر جدید بر روی آن کشیده میشوند. تصاویر جدید هرگز خودِ تختهسیاه را تحت تأثیر قرار نمیدهند. هیچ-چیز نمیتواند تخت سیاه را تحت تأثیر قرار دهد. خواه تصویر آتش روی آن بکشی خواه طوفان، مرگ یا هر چیز دیگر، تختهسیاه همیشه همان چیزی که بود باقی میماند. سلامت، صلح، آرامش، تولد و تمام چیزهای دیگر. تمام اینها نمودهایی هستند که پدیدار میشوند. (وانمود میکنند که حقیقی هستند.)
تصاویر مدام تغییر میکنند. تختهسیاه هرگز تغییر نمیکند. همیشه خودت را آن تختهسیاه در نظر بگیر و سعی کن تا تمام چیزهایی که در این دنیا درجریانند را بهعنوان تصاویر متغیری روی تختهسیاه حس کنی. این به شما کمک خواهد کرد. این به شما کمک میکند تا چیزی که چشمانتان در این دنیا به شما نشان میدهد را (درست) درک کنید. شما این احساساتی که حس میکنید نیستید. چیزهایی که میشنوید نیستید. چیزهایی که میچشید نیستید. تمام اینها صرفاً مشتی تصویرند.
#رابرت آدامز
حضور
هنگامی که به طور کامل حضور دارید، افرادی که در اطرافتان هستند اگر رفتاری ناآگاهانه از خود نشان دهند، نیازی نمی بینید که واکنش نشان دهید در نتیجه، رفتار را حقیقی نمی انگارید.
آرامش شما چنان گسترده و عمیق است که ناآگاهی را در خود حل می کند،
گویی هیچگاه وجود نداشته اند.
این حالت حلقه کارما-کنش و واکنش- را از بین میبرد.
در این صورت حیوانات درختان و گل ها شما را احساس می کنند و به آن پاسخ می دهند.
شما از طریق بودن، از طریق آرامش، آموزش می دهید
شما نور جهان که ناشی از آگاهی ناب است، می شوید و به این ترتیب به رنج های علت و معلولی پایان می دهید.
شما ناآرامی را از جهان می زدایید.
#اکهارت_تله
هنگامی که به طور کامل حضور دارید، افرادی که در اطرافتان هستند اگر رفتاری ناآگاهانه از خود نشان دهند، نیازی نمی بینید که واکنش نشان دهید در نتیجه، رفتار را حقیقی نمی انگارید.
آرامش شما چنان گسترده و عمیق است که ناآگاهی را در خود حل می کند،
گویی هیچگاه وجود نداشته اند.
این حالت حلقه کارما-کنش و واکنش- را از بین میبرد.
در این صورت حیوانات درختان و گل ها شما را احساس می کنند و به آن پاسخ می دهند.
شما از طریق بودن، از طریق آرامش، آموزش می دهید
شما نور جهان که ناشی از آگاهی ناب است، می شوید و به این ترتیب به رنج های علت و معلولی پایان می دهید.
شما ناآرامی را از جهان می زدایید.
#اکهارت_تله
با افزايش ميزان حضور
از زمانِ روانى خلاص شويد.
آيا همواره در تلاش هستيد تا
به جايى غير از آنجا كه هستيد، برسيد؟
آيا بيشتر كارهاى شما
فقط وسيلهاى در راه مقصود است؟
آيا خشنودىِ خاطر
هميشه دو - سه قدم آن سوتر
يا محدود به لذتهاى كوتاهى نظير روابط، غذا و هيجانهاى كاذب گوناگون است؟
آيا همواره بر شدن،
رسيدن،
دست يابى
يا دويدن از پىِ هيجان و لذتى تازه
متمركز هستيد؟
آيا معتقد هستيد كه
با به دست آوردن چيزهاى بيشتر،
راضىتر، بهتر و از نظرِ روانى
كاملتر مىشويد؟
آيا به انتظار يك زن يا مرد نشستهايد
تا به زندگى شما معنا ببخشد؟
در اين صورت
شما گرفتار زمان روانى هستيد.
در حالت عادىِ
"خود را ذهن انگاشتن"
كه در واقع ناآگاهىست،
توان و نيروى خلاقِ نامحدودى
كه در "حال" نهفته است،
به كلى توسط زمانِ روانى
پوشيده مىشود.
در اين حالت،
زندگى شما شور و شوق،
تازگى و حس شگفتىِ خود را
از دست مىدهد.
الگوهاى قديمىِ :
افكار،
عواطف،
رفتار،
واكنش و
آرزو پيوسته تكرار مىشوند.
فيلمنامهاى در ذهن
جريان مىيابد
كه به نوعى به شما هويت مىبخشد،
اما حقيقتِ "حال" را مخدوش مىكند
و مىپوشاند.
آنگاه ذهن،
خود را مجذوبِ آينده مىكند
تا بتواند
از "اكنونِ" ناخوشايند بگريزد.
آنچه به عنوان آينده درك مىكنيد،
يك بخش درونى و
جدايى ناپذير از آگاهى كنونى شماست.
اگر ذهن شما
بار سنگينِ گذشته را با خود حمل مىكند،
باز هم همان وضعيت پيشين را
تجربه خواهيد كرد.
گذشته
از طريق كنار زدنِ لحظهى حاضر،
خود را زنده نگه مىدارد.
كيفيت آگاهى شما در اين لحظه،
آيندهى شما را شكل مىدهد
كه طبيعتاً
فقط به صورتِ "حال" قابل تجربه است.
اما چه موردى
كيفيت آگاهىتان را معين مىكند؟
ميزانِ حضورِ شما.
پس تنها مكانى كه
امكان دگرگونىِ حقيقى وجود دارد
و گذشته را مىتوان در آن محو كرد،
"حال" است.
اكهارت_تله
از زمانِ روانى خلاص شويد.
آيا همواره در تلاش هستيد تا
به جايى غير از آنجا كه هستيد، برسيد؟
آيا بيشتر كارهاى شما
فقط وسيلهاى در راه مقصود است؟
آيا خشنودىِ خاطر
هميشه دو - سه قدم آن سوتر
يا محدود به لذتهاى كوتاهى نظير روابط، غذا و هيجانهاى كاذب گوناگون است؟
آيا همواره بر شدن،
رسيدن،
دست يابى
يا دويدن از پىِ هيجان و لذتى تازه
متمركز هستيد؟
آيا معتقد هستيد كه
با به دست آوردن چيزهاى بيشتر،
راضىتر، بهتر و از نظرِ روانى
كاملتر مىشويد؟
آيا به انتظار يك زن يا مرد نشستهايد
تا به زندگى شما معنا ببخشد؟
در اين صورت
شما گرفتار زمان روانى هستيد.
در حالت عادىِ
"خود را ذهن انگاشتن"
كه در واقع ناآگاهىست،
توان و نيروى خلاقِ نامحدودى
كه در "حال" نهفته است،
به كلى توسط زمانِ روانى
پوشيده مىشود.
در اين حالت،
زندگى شما شور و شوق،
تازگى و حس شگفتىِ خود را
از دست مىدهد.
الگوهاى قديمىِ :
افكار،
عواطف،
رفتار،
واكنش و
آرزو پيوسته تكرار مىشوند.
فيلمنامهاى در ذهن
جريان مىيابد
كه به نوعى به شما هويت مىبخشد،
اما حقيقتِ "حال" را مخدوش مىكند
و مىپوشاند.
آنگاه ذهن،
خود را مجذوبِ آينده مىكند
تا بتواند
از "اكنونِ" ناخوشايند بگريزد.
آنچه به عنوان آينده درك مىكنيد،
يك بخش درونى و
جدايى ناپذير از آگاهى كنونى شماست.
اگر ذهن شما
بار سنگينِ گذشته را با خود حمل مىكند،
باز هم همان وضعيت پيشين را
تجربه خواهيد كرد.
گذشته
از طريق كنار زدنِ لحظهى حاضر،
خود را زنده نگه مىدارد.
كيفيت آگاهى شما در اين لحظه،
آيندهى شما را شكل مىدهد
كه طبيعتاً
فقط به صورتِ "حال" قابل تجربه است.
اما چه موردى
كيفيت آگاهىتان را معين مىكند؟
ميزانِ حضورِ شما.
پس تنها مكانى كه
امكان دگرگونىِ حقيقى وجود دارد
و گذشته را مىتوان در آن محو كرد،
"حال" است.
اكهارت_تله
ذهن میتواند هر کاری را انجام دهد به همین دلیل است که من مدام به شما میگویم که سعی نکنید شرایط را تغییر دهید.زیرا شرایط به شرایط دیگری تغییر میکند از شر ذهن خلاص شوید و شرایط هرگز بر نمیگردد ذهن را رها کن نه شرایط را. مستقیما به علت که ذهن، نفس است بروید. اشو
💥نسبت به هر آنچه به ذهنت میاید واکنش نشان نده تنها نگاه کن و لبخند بزن
💥نسبت به هر آنچه به ذهنت میاید واکنش نشان نده تنها نگاه کن و لبخند بزن
روزی خواهی فهمید که تو در این جهان کاملاً تنهایی هر کس که برای آموزش به سمت تو میآید نیز بخشی از توست. هیچ کسی نمیتواند چیزی به تو بیاموزد زیرا آن که یاد میدهد و یاد میگیرد همه و همه تو هستی.
تو در آینه ی جهان با خودت رو به رو هستی، یاد میگیری و میدهی و گمان میکنی که دیگرانند، اما او خودت
هستی.
منتظر کسی نباش روزی که تنها بودن خود را بپذیری دل از انتظار برای دیدار با استادان بر خواهی داشت و به استاد درون خود سجده خواهی .کرد انسان زمانی که به تنهایی خود پی ببرد شروع میکند به رشد کردن آن زمان دیگر به
هیچ کس در جهان تکیه نمیکند.
Osho
تو در آینه ی جهان با خودت رو به رو هستی، یاد میگیری و میدهی و گمان میکنی که دیگرانند، اما او خودت
هستی.
منتظر کسی نباش روزی که تنها بودن خود را بپذیری دل از انتظار برای دیدار با استادان بر خواهی داشت و به استاد درون خود سجده خواهی .کرد انسان زمانی که به تنهایی خود پی ببرد شروع میکند به رشد کردن آن زمان دیگر به
هیچ کس در جهان تکیه نمیکند.
Osho
وابستگی به دنیا نمیگذارد تا شما بیدار شوید. شما به افراد، مکانها و اشیا وابسته شدهاید. به همین دلیل نمیتوانید بیدار شوید. تا زمانی که از دنیا لذت میبرید؛ هرگز بیدار نخواهید شد. منظورم این نیست که لذت نبرید و به دنبال اندوه باشید. اینها دوروی یک سکه هستند. لذت ببرید؛ اما واکنش نشان ندهید. بدانید آنچه هست مایا و توهمی بیش نیست. آن امروز اینجاست و فردا رفته؛ بنابراین، زمانی که دیگر شما ازنظر ذهنی به چیزی وصل نیستید، رها خواهید شد.
رابرت آدامز
رابرت آدامز
هر چیزی که در هستی اتفاق میافتد، همیشه درست است.
ممکن است از نظر شما اشتباه باشد، چون که شما یک تصور خاص از اینکه چه چیزی درست است دارید.
اما هنگامی که بدون هیچ تعصبی نگاه کنید، هیچ چیزی اشتباه نیست.
تولد درست است،
مرگ درست است.
زیبایی درست است،
زشتی درست است.
اما ذهن ما کوچک است.
درک ما محدود است.
ما نمیتوانیم کل را ببینیم. ما همواره تنها یک بخش کوچک را میبینیم.
ما مانند شخصی هستیم که پشت درب اتاق خود پنهان شده است و از سوراخ کلید به خیابان نگاه میکند. این طریقی است که ما به هستی نگاه میکنیم.
به همین دلیل ما پیوسته میپرسیم که چرا در جهان بدبختی وجود دارد؟ چرا این و آن وجود دارد؟ چرا؟
اگر ما بتوانیم به کل نگاه کنیم، همهی این چراها ناپدید خواهند شد. و برای نگاه کردن به کل، شما باید از اتاقتان بیرون بیایید. باید در را باز کنید... باید این دید سوراخ کلیدی را رها کنید.
ذهن یک سوراخ کلید است، یک سوراخِ کلید بسیار کوچک...
اگر شما بدون دخالت ذهن، کل را ببینید، همه چیز همانطور است که باید باشد. هیچ اشتباهی وجود ندارد. تنها خداوند وجود دارد. شیطان اختراع انسان است.
اوشو
ممکن است از نظر شما اشتباه باشد، چون که شما یک تصور خاص از اینکه چه چیزی درست است دارید.
اما هنگامی که بدون هیچ تعصبی نگاه کنید، هیچ چیزی اشتباه نیست.
تولد درست است،
مرگ درست است.
زیبایی درست است،
زشتی درست است.
اما ذهن ما کوچک است.
درک ما محدود است.
ما نمیتوانیم کل را ببینیم. ما همواره تنها یک بخش کوچک را میبینیم.
ما مانند شخصی هستیم که پشت درب اتاق خود پنهان شده است و از سوراخ کلید به خیابان نگاه میکند. این طریقی است که ما به هستی نگاه میکنیم.
به همین دلیل ما پیوسته میپرسیم که چرا در جهان بدبختی وجود دارد؟ چرا این و آن وجود دارد؟ چرا؟
اگر ما بتوانیم به کل نگاه کنیم، همهی این چراها ناپدید خواهند شد. و برای نگاه کردن به کل، شما باید از اتاقتان بیرون بیایید. باید در را باز کنید... باید این دید سوراخ کلیدی را رها کنید.
ذهن یک سوراخ کلید است، یک سوراخِ کلید بسیار کوچک...
اگر شما بدون دخالت ذهن، کل را ببینید، همه چیز همانطور است که باید باشد. هیچ اشتباهی وجود ندارد. تنها خداوند وجود دارد. شیطان اختراع انسان است.
اوشو
زمانی در بنارس اقامت داشتم. یک پروفسور از دانشگاه هندو برای دیدن من آمد، از من پرسید: آیا به جهنم اعتقاد داری؟
گفتم: نیازی ندارم جهنم را باور داشته باشم، زیرا جهنم وجود دارد. «باور» وقتی مورد نیاز است که چیزی را که وجود دارد نبینی!
گفت: کجاست؟
گفتم: در آن زندگی میکنی! در آن به دنیا آمدهای، در آن تنفس میکنی، در آن خواهی مُرد ـــ اگر تلاش نکنی که از آن بیرون بزنی.
انسان به جهنم بیتوجه است زیرا در آن به دنیا آمده است؛ توسط آن احاطه شده است. مانند ماهیِ درون اقیانوس، انسان در جهنم زندگی میکند. ماهی هم هرگز از اقیانوس باخبر نیست، مگر اینکه تصادفاً یا توسط ماهیگیر از آن بیرون انداخته شود. وقتی که از اقیانوس جدا شد، برای نخستین بار میداند که تمام عمرش را در اقیانوس بوده است.
تا وقتی که چیزی از بهشت را نشناخته باشی، هرگز باخبر نخواهی شد که در جهنم زندگی میکردهای. نه تنها زندگی در جهنم، بلکه کمک به بودن آن، تغذیهی آن، تقویت آن.
تو خالق آن هستی و در دنیایی که خودت خلق کردهای زندگی میکنی و نمیتوانی در هیچ دنیای دیگری زندگی کنی. تنها مکان زندگی، همان جایی است که تو در اطراف خودت خلق میکنی.
و آنچه در اطراف خود خلق میکنی، نخست باید در درون خودت وجود داشته باشد؛ فقط آنوقت میتواند به پیرامون تبدیل شود.
جهنم، نخست در تو وجود دارد، بعنوان خود تو، سپس به روابط تو و به دنیای تو تبدیل میشود.
جهنم، چیزی جغرافیایی نیست،
چیزی روانی است.
جهنم، نام دیگری برای ذهن بیمار است؛ ذهنی در تشویش، در اضطراب؛ ذهنی که از کابوسها در رنج است؛ ذهنی که اساساً در ناخودآگاه زندگی میکند.
جهنم، چیزی جز ذهنِ ناخودآگاه نیست. و ذهنِ خودآگاه به ورای جهنم میرود.
آن داستانهای قدیمی بچهگانه را که جهنم در مکانی دیگر است باور نکن. آن نیز راهکار ذهن است برای به تعویق انداختن.
ذهن همیشه سعی دارد به تاخیر بیندازد؛ از تمام روشها و راهها و ابزارها برای به تاخیر انداختن استفاده میکند.
ذهن میگوید:
“بله، جهنم جایی در دوردستها در عمق و پایین زمین وجود دارد. نیازی نداری که نگرانش باشی ــ فقط پس از مرگ اتفاق میافتد.”
آنگاه طوری زندگی میکنی که گویی جهنم در مکانی دیگر هست.
جهنم همینجا و هم اکنون است.
همه چیز همینجا و هم اینک هست؛ بهشت و جهنم هر دو.
یک بودا در بهشت زندگی میکند. او با شما راه میرود، در میان شما مینشیند. او روی همین زمین زندگی میکند، در همین بدن، ولی برای او این یک تجربهی کاملاً متفاوت است.
خودِ همین بدن،
خودِ همین زمین،
بهشت نیلوفرین،
تجربهی او چنین است.
این تجربهی تمام بوداها،
تمامی افراد بیدار است.
ولی برای تو «بهشت» فقط یک رویاست، یک افسانه است. برای تو: خودِ همین بدن، جهنم؛ و خودِهمین زمین، آتش جهنم است.
تو نمیتوانی بهشت نیلوفرین را ببینی، زیرا چشمانی برای دیدن آن نداری.
آن چشمها باید آفریده شوند. آن چشمها با تولد به تو داده نشده است. فقط پتانسیل آن وجود دارد. باید آنها را رشد بدهی. باید برای کسب آنها تلاش کنی. آن بذر وجود دارد ولی تو باید خاک مناسب را ایجاد کنی.
و راهکار اساسی ذهن این است که تو را در توهم نگه بدارد، به تو بگوید که بهشت و جهنم در فراسو و در جای دیگری هستند!
ذهن سعی دارد بلغزد.
دو امکان برای ذهن وجود دارد که از اینک و اینجا بگریزد: یا در گذشته و در خاطرات طلایی زندگی کند و یا به آینده حرکت کند؛ به یک مدینهی فاضله، جایی که یک جامعهی بیطبقه روی زمین باشد. و یا بهشتی در دوردستها ورای ابرها باشد. ولی در هر دو صورت، تو را از لحظهی حال به دور نگه میدارد.
و لحظهی حال، تنها واقعیت موجود است، لحظهی دیگری وجود ندارد. همیشه زمان حال است.
گذشته دیگر وجود ندارد، آینده هنوز نیست. هرآنچه که هست، اکنون هست. و ذهن تو را به هزارو یک راه از آن دور نگه میدارد.
ذهن همیشه در سفر است. ذهن فقط میتواند در گذشته و یا در آینده وجود داشته باشد. ذهن نمیتواند در لحظهی حال وجود داشته باشد.
بگذار این نکته عمیقاً در قلبت جا بگیرد: ذهن نمیتواند در لحظهی حال وجود داشته باشد. اگر تماماً در اینک و اینجا باشی، ذهن ناپدید میشود و با ناپدیدشدن ذهن، جهنمی وجود ندارد.
ناپدید شدنِ ذهن، همان بهشت است: زندگی در زمان حال، بدون ذهن.
این به معنی بیحواس زندگی کردن در لحظهی حال نیست. وقتی میگویم «بدون ذهن» منظورم حواسپرتی و گیجبودن نیست، درست عکس آن است!
یعنی زندگیِ هشیارانه، یعنی زندگیِ بدون افکار؛ با هشیاری و آگاهیِ تمام.
و تو فقط وقتی میتوانی با هشیاریِ تمام زندگی کنی که «افکار» رها شده باشند، زیرا آن انرژی که درگیر افکار بوده اینک آزاد شده و در دسترس است. تو سرشار از انرژی میشوی. آنگاه یک نیروی حیاتی عظیم و شدید خواهی داشت و پر از اشتیاق خواهی بود.
اشو
گفتم: نیازی ندارم جهنم را باور داشته باشم، زیرا جهنم وجود دارد. «باور» وقتی مورد نیاز است که چیزی را که وجود دارد نبینی!
گفت: کجاست؟
گفتم: در آن زندگی میکنی! در آن به دنیا آمدهای، در آن تنفس میکنی، در آن خواهی مُرد ـــ اگر تلاش نکنی که از آن بیرون بزنی.
انسان به جهنم بیتوجه است زیرا در آن به دنیا آمده است؛ توسط آن احاطه شده است. مانند ماهیِ درون اقیانوس، انسان در جهنم زندگی میکند. ماهی هم هرگز از اقیانوس باخبر نیست، مگر اینکه تصادفاً یا توسط ماهیگیر از آن بیرون انداخته شود. وقتی که از اقیانوس جدا شد، برای نخستین بار میداند که تمام عمرش را در اقیانوس بوده است.
تا وقتی که چیزی از بهشت را نشناخته باشی، هرگز باخبر نخواهی شد که در جهنم زندگی میکردهای. نه تنها زندگی در جهنم، بلکه کمک به بودن آن، تغذیهی آن، تقویت آن.
تو خالق آن هستی و در دنیایی که خودت خلق کردهای زندگی میکنی و نمیتوانی در هیچ دنیای دیگری زندگی کنی. تنها مکان زندگی، همان جایی است که تو در اطراف خودت خلق میکنی.
و آنچه در اطراف خود خلق میکنی، نخست باید در درون خودت وجود داشته باشد؛ فقط آنوقت میتواند به پیرامون تبدیل شود.
جهنم، نخست در تو وجود دارد، بعنوان خود تو، سپس به روابط تو و به دنیای تو تبدیل میشود.
جهنم، چیزی جغرافیایی نیست،
چیزی روانی است.
جهنم، نام دیگری برای ذهن بیمار است؛ ذهنی در تشویش، در اضطراب؛ ذهنی که از کابوسها در رنج است؛ ذهنی که اساساً در ناخودآگاه زندگی میکند.
جهنم، چیزی جز ذهنِ ناخودآگاه نیست. و ذهنِ خودآگاه به ورای جهنم میرود.
آن داستانهای قدیمی بچهگانه را که جهنم در مکانی دیگر است باور نکن. آن نیز راهکار ذهن است برای به تعویق انداختن.
ذهن همیشه سعی دارد به تاخیر بیندازد؛ از تمام روشها و راهها و ابزارها برای به تاخیر انداختن استفاده میکند.
ذهن میگوید:
“بله، جهنم جایی در دوردستها در عمق و پایین زمین وجود دارد. نیازی نداری که نگرانش باشی ــ فقط پس از مرگ اتفاق میافتد.”
آنگاه طوری زندگی میکنی که گویی جهنم در مکانی دیگر هست.
جهنم همینجا و هم اکنون است.
همه چیز همینجا و هم اینک هست؛ بهشت و جهنم هر دو.
یک بودا در بهشت زندگی میکند. او با شما راه میرود، در میان شما مینشیند. او روی همین زمین زندگی میکند، در همین بدن، ولی برای او این یک تجربهی کاملاً متفاوت است.
خودِ همین بدن،
خودِ همین زمین،
بهشت نیلوفرین،
تجربهی او چنین است.
این تجربهی تمام بوداها،
تمامی افراد بیدار است.
ولی برای تو «بهشت» فقط یک رویاست، یک افسانه است. برای تو: خودِ همین بدن، جهنم؛ و خودِهمین زمین، آتش جهنم است.
تو نمیتوانی بهشت نیلوفرین را ببینی، زیرا چشمانی برای دیدن آن نداری.
آن چشمها باید آفریده شوند. آن چشمها با تولد به تو داده نشده است. فقط پتانسیل آن وجود دارد. باید آنها را رشد بدهی. باید برای کسب آنها تلاش کنی. آن بذر وجود دارد ولی تو باید خاک مناسب را ایجاد کنی.
و راهکار اساسی ذهن این است که تو را در توهم نگه بدارد، به تو بگوید که بهشت و جهنم در فراسو و در جای دیگری هستند!
ذهن سعی دارد بلغزد.
دو امکان برای ذهن وجود دارد که از اینک و اینجا بگریزد: یا در گذشته و در خاطرات طلایی زندگی کند و یا به آینده حرکت کند؛ به یک مدینهی فاضله، جایی که یک جامعهی بیطبقه روی زمین باشد. و یا بهشتی در دوردستها ورای ابرها باشد. ولی در هر دو صورت، تو را از لحظهی حال به دور نگه میدارد.
و لحظهی حال، تنها واقعیت موجود است، لحظهی دیگری وجود ندارد. همیشه زمان حال است.
گذشته دیگر وجود ندارد، آینده هنوز نیست. هرآنچه که هست، اکنون هست. و ذهن تو را به هزارو یک راه از آن دور نگه میدارد.
ذهن همیشه در سفر است. ذهن فقط میتواند در گذشته و یا در آینده وجود داشته باشد. ذهن نمیتواند در لحظهی حال وجود داشته باشد.
بگذار این نکته عمیقاً در قلبت جا بگیرد: ذهن نمیتواند در لحظهی حال وجود داشته باشد. اگر تماماً در اینک و اینجا باشی، ذهن ناپدید میشود و با ناپدیدشدن ذهن، جهنمی وجود ندارد.
ناپدید شدنِ ذهن، همان بهشت است: زندگی در زمان حال، بدون ذهن.
این به معنی بیحواس زندگی کردن در لحظهی حال نیست. وقتی میگویم «بدون ذهن» منظورم حواسپرتی و گیجبودن نیست، درست عکس آن است!
یعنی زندگیِ هشیارانه، یعنی زندگیِ بدون افکار؛ با هشیاری و آگاهیِ تمام.
و تو فقط وقتی میتوانی با هشیاریِ تمام زندگی کنی که «افکار» رها شده باشند، زیرا آن انرژی که درگیر افکار بوده اینک آزاد شده و در دسترس است. تو سرشار از انرژی میشوی. آنگاه یک نیروی حیاتی عظیم و شدید خواهی داشت و پر از اشتیاق خواهی بود.
اشو
طبیعت چرخشی عالم، ارتباط تنگاتنگی با ناپایداری تمامی چیز ها و شرایط این جهانی دارد. بودا این نکته را کانون تعالیم خود قرار داد. همه وضعیت ها به شدت ناپایدار و پیوسته در حال تغییر هستند یا به گفته بودا ناپایداری، ویژگی هر وضعیت و شرایطی است که در زندگی با آن رو به رو می شوید. هر وضعیتی یا تغییر می کند یا ناپدید می شود یا دیگر شما را راضی نمی کند. ناپایداری همچنین کانون آموزه های حضرت مسیح (ع) نیز هست: «خزانه خودتان را بر روی زمین، جایی که بید و زنگ آن را می خورند و دزد ها آن را غارت می کنند بر پا نکنید...»
تا زمانی که ذهنتان در باره وضعیتی، مانند رابطـه، جایگاه، مالکیت، نقش اجتماعی یا بدن فیزیکی شما به عنوان «خوب» قضاوت کند، خود را به آن می چسباند و با آن یکی می پندارد. به این ترتیب ذهن موجب خوشحالی شـما می شود، آن گاه نسبت به خود احساس خوبی پیدا می کنید و ممکن است بخشی شما با آن کسی که تصور می کنید هستید، یکی شود. اما در این بعد، جایی که چیز ها زنگ خورده یا بیدزده می شوند، هیچ چیز دوام نمی یابد؛ یا پایان می پذیردذیا تغییر می کند یا دستخوش حرکتی قطبی می گردد. همان وضعیتی که دیروز یا سال گذشته خوب بود، به طور ناگهانی یا رفته رفته به بد تبدیل می شود. شرایطی که شما را خشنود می کرد، اکنون موجب ناخشنودی تان می گردد. سعادت امـروز به مصرف گرایی پوچ فردا تبدیل می شود. ازدواج و ماه عسلی سعادت آمیز، با طلاق یا همزیستی اندوه باری می انجامد. یا شرایط و امکاناتی از بین می رود و نبود آن شما را اندوهگین می کند. هنگامی که شرایط یا وضعیتی که ذهن، خـود را به آن چسبانده و با آن یکی کرده است، دگرگون می شود یا از بین می رود، ذهن نمی تواند این تغییر را بپذیرد. ذهـن، خـود را به آن وضعیت نابود شـده می آویزد و در برابر تغییر مقاومت نشان می دهد. واکنش ذهن مانند آن است که عضوی از بدن را از آن جدا کرده باشند.
اکهارت تله
تا زمانی که ذهنتان در باره وضعیتی، مانند رابطـه، جایگاه، مالکیت، نقش اجتماعی یا بدن فیزیکی شما به عنوان «خوب» قضاوت کند، خود را به آن می چسباند و با آن یکی می پندارد. به این ترتیب ذهن موجب خوشحالی شـما می شود، آن گاه نسبت به خود احساس خوبی پیدا می کنید و ممکن است بخشی شما با آن کسی که تصور می کنید هستید، یکی شود. اما در این بعد، جایی که چیز ها زنگ خورده یا بیدزده می شوند، هیچ چیز دوام نمی یابد؛ یا پایان می پذیردذیا تغییر می کند یا دستخوش حرکتی قطبی می گردد. همان وضعیتی که دیروز یا سال گذشته خوب بود، به طور ناگهانی یا رفته رفته به بد تبدیل می شود. شرایطی که شما را خشنود می کرد، اکنون موجب ناخشنودی تان می گردد. سعادت امـروز به مصرف گرایی پوچ فردا تبدیل می شود. ازدواج و ماه عسلی سعادت آمیز، با طلاق یا همزیستی اندوه باری می انجامد. یا شرایط و امکاناتی از بین می رود و نبود آن شما را اندوهگین می کند. هنگامی که شرایط یا وضعیتی که ذهن، خـود را به آن چسبانده و با آن یکی کرده است، دگرگون می شود یا از بین می رود، ذهن نمی تواند این تغییر را بپذیرد. ذهـن، خـود را به آن وضعیت نابود شـده می آویزد و در برابر تغییر مقاومت نشان می دهد. واکنش ذهن مانند آن است که عضوی از بدن را از آن جدا کرده باشند.
اکهارت تله