OrElHome(Archive)💌
77 subscribers
1 photo
آرشیوِ اورل هوم🪷
Download Telegram
#part46

«بعد به هم وصلش می‌کنیم.»

«چطور؟ این‌طوری؟»

وقتی الِنی تلاش می‌کرد بادبان را وصل کند، اوروچ برای اینکه آن را ثابت نگه دارد، دستش را روی دست او گذاشت تا کمکش کند.

با این تماس ناگهانی، انگشت‌های الِنی که بادبان را گرفته بودند شل شدند، اما دست اوروچ همچنان روی دست او باقی ماند.

در حالی که با جدیت به بادبان نگاه می‌کرد، ناگهان متوجه شد چقدر به هم نزدیک شده‌اند. اول نگاهش به دست‌های الِنی افتاد، بعد وقتی سرش را بلند کرد، نگاهش مستقیم به چشم‌های او دوخته شد.

تقریباً نوک بینی‌شان به هم می‌خورد. نفس‌هایشان به صورت یکدیگر برخورد می‌کرد.

نور کم‌رنگ اتاق صورت‌هایشان را روشن کرده بود و حالت سبز چشم‌های الِنی را بیشتر نمایان می‌کرد.

اوروچ انگار هیپنوتیزم شده باشد، به چشم‌های الِنی خیره مانده بود. چشم‌هایش شبیه جنگل‌های سبز بودند.

برای لحظه‌ای کوتاه نگاهش به لب‌های او لغزید، اما دوباره به چشم‌هایش برگشت. نفس عمیقی کشید و آب دهانش را قورت داد.

«الِنی…»

چون صورت‌هایشان خیلی به هم نزدیک بود، صدای اوروچ شبیه یک نجوا بیرون آمد.

«ها؟»

انگار الِنی توانایی حرف زدنش را از دست داده بود. نگاهش بین لب‌ها و چشم‌های اوروچ در رفت‌وآمد بود
6
#part47

«من برای اولین بار می‌خوام چشم‌های یک نفر رو بخونم.»

الِنی با شنیدن این جمله برای لحظه‌ای خشک‌اش زد. آیا دوباره خیال بود یا خواب می‌دید؟ اما نه، اوروچ با تمام واقعیتش روبه‌رویش ایستاده بود.

الِنی سعی می‌کرد جمله‌ای را که شنیده بود درک کند. این جمله می‌توانست هزاران معنی مختلف داشته باشد.

آیا یک تعریف و تمجید بود؟
یا راه دیگری بود برای اینکه بگوید از او تأثیر گرفته است؟

الِنی نمی‌دانست چه باید بگوید. قلبش تندتر می‌زد. می‌ترسید اگر کمی بیشتر در همان حالت بمانند، خودش را از دست بدهد و حرف یا کاری اشتباه انجام دهد.

از هیجان آن لحظه، بادبانی که در دستش بود از دستش افتاد.

هر دو با صدای افتادن آن از جا پریدند و نگاهشان را از هم دزدیدند. اوروچ هم انگار به سختی داشت همان کلماتی را که چند لحظه پیش از لب‌هایش بیرون آمده بود، درک می‌کرد.

«باشه، من الان سریع درستش می‌کنم.»

اوروچ تلاش کرد تمام توجهش را به بادبان و ماکت بدهد و هرچه زودتر کار را تمام کند.

الِنی فقط او را تماشا می‌کرد؛ در حالی که سرش را به دستش تکیه داده بود.

گاهی ابزاری که در دست اوروچ بود از دستش می‌افتاد، چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد و دوباره سعی می‌کرد روی ماکت تمرکز کند.

بعد از چند بار تلاش، بالاخره توانست آن را تمام کند.
5👍1
#part48

«خب، آماده شد.»
اوروچ این را با لبخندی از روی غرور گفت.

الِنی ماکت را در دست گرفت و همه‌جایش را با دقت بررسی کرد.

«خیلی قشنگه. اِلا، تو برای این‌ها اسم هم می‌ذاری؟»

«نه، راستش به اسم خاصی فکر نکردم. اما اگر بخوای، این یکی مال تو باشه؛ شاید تو براش یک اسم بذاری.»

«واقعاً؟»
الِنی این را با لبخند گفت.

خیلی هیجان‌زده شده بود.

«خیلی ممنونم.»

«قابلی نداره. اگه بخوای دوباره هم می‌تونم برات بسازم؛ با هر رنگ یا شکلی که دوست داشته باشی.»

«من همین رو خیلی دوست دارم. دستت درد نکنه.»

اوروچ می‌دانست که کارش را خوب انجام داده، اما شنیدن تحسین الِنی در آن لحظه حس غرور خوشایندی به او داده بود.

«خب، ببینیم اسمش رو چی می‌ذاری، خانم دکتر؟»

روی صورت الِنی یک لبخند شیطنت‌آمیز نقش بسته بود.
5👍1
#part49

«خب، ببینیم اسمش رو چی می‌ذاری، خانم دکتر؟»

روی صورت الِنی یک لبخند شیطنت‌آمیز نشسته بود.

«اِلا، پیدا کردم.»

«عجب! چی هست؟»

«می‌خوام بذارم مالاکاس.»

«چی؟»
اوروچ با خنده گفت.

«آره، آره، خودم می‌دونم معنی‌اش چیه.»

الِنی خندید و شانه‌ای بالا انداخت.

اوروچ سرش را به چپ و راست تکان داد، اما خودش هم داشت می‌خندید.

وقتی الِنی به این مرد خندان روبه‌رویش نگاه کرد، احساس کرد گرمایی در قلبش پخش می‌شود
6🎄1
#part50
النی:

ماکتی را که اوروچ به من هدیه داده بود، کنار بالشم گذاشتم و خوابم برد. تازه به خواب رفته بودم که احساس کردم باید به دستشویی بروم و دوباره از خواب بیدار شدم.

وقتی از اتاق بیرون آمدم، راهرو غرق تاریکی بود. هنوز خواب‌آلود بودم. با زحمت دستشویی را پیدا کردم، کارم که تمام شد، در همان حالت نیمه‌خواب و نیمه‌بیدار دستم را روی دیوار و درها می‌کشیدم تا بالاخره دستگیره را پیدا کردم. هنگام بیرون آمدن با خودم فکر کردم انگار درِ دستشویی را نبسته‌ام، اما آن‌قدر خوابم می‌آمد که اصلاً به این فکر اهمیت ندادم. فقط می‌خواستم هرچه زودتر دوباره بخوابم.

در تاریکی، تخت را پیدا کردم و همین که خودم را روی آن انداختم، بوی آشنایی به مشامم رسید؛ بویی که حس امنیت می‌داد. درست وقتی داشتم خودم را به آغوش خواب می‌سپردم، ناگهان با صدای محکم باز شدن در از جا پریدم.

هنوز نفهمیده بودم چه خبر شده که چراغ اتاق یک‌دفعه روشن شد. نور ناگهانی باعث شد چشم‌هایم را تنگ کنم، اما همان لحظه خواب کاملاً از سرم پرید.

روبه‌رویم، جلوی درِ حمام داخل اتاق، اوروچ ایستاده بود؛ نیمه‌برهنه. او هم با همان ناباوری به من خیره شده بود. تازه از حمام بیرون آمده بود، فقط یک شلوار گرمکن به تن داشت و حوله‌ای که با آن موهایش را خشک می‌کرد، از شدت شوک در هوا و میان دستش ثابت مانده بود. موهایش خیس و به‌هم‌ریخته بودند.

نگاهم برای لحظه‌ای کوتاه روی بدنش لغزید و همان یک لحظه کافی بود تا از شدت شوک، جیغ بلندی بکشم.
🔥6
#part51
فقط توانستم با صدایی آرام بگویم:

«ببخشید… از بس خواب‌آلود بودم، چون اتاق‌ها کنار هم بودند، اصلاً متوجه نشدم اشتباه آمده‌ام.»

اوروچ که فهمید حسابی خجالت‌زده‌ام، یک‌باره رفتارش عوض شد و حالت صورتش جدی شد. اما وقتی به او نگاه کردم، متوجه شدم دلیل این جدیت چیز دیگری است.

نگاهش روی پاهایم ثابت مانده بود.

شورتم موقع خواب تا بالای ران‌هایم بالا رفته بود و پاهایم کاملاً پیدا بود. تاپ کوتاهی هم که پوشیده بودم، جمع شده و شکم و کمرم را نمایان کرده بود. موهایم پریشان و باز روی شانه‌هایم ریخته بود و چند حلقه از فرهای مویم روی سینه‌ام افتاده بودند.

اوروچ با عجله نگاهش را از من گرفت و با لحنی آمیخته به خجالت گفت:

«خدایا… دختر جان، لااقل یه چیزی تنت کن!»

نگاهی به خودم انداختم و بی‌حرف فقط تاپم را پایین کشیدم.

چشم‌هایم را چرخاندم و گفتم:

«مگه می‌شه توی این گرما با مانتو خوابید؟»

اوروچ با تکان دادن سرش گفت:

«وای… واقعاً دیگه!»

بعد پشتش را به من کرد و حوله را روی کمد انداخت. حالا فقط پشتش روبه‌رویم بود؛ شانه‌های پهن و کمر عضلانی‌اش توی چشم می‌زد. قطره‌های آب از موهای خیسش روی شانه‌هایش می‌چکید و آرام روی کمرش سر می‌خورد.

همین که متوجه شدم به چه چیزهایی خیره شده‌ام، با شرمندگی چشم‌هایم را بستم و سریع از تخت پایین پریدم. اگر یک لحظه بیشتر آنجا می‌ماندم، مطمئن بودم از خجالت صورتم از این هم سرخ‌تر می‌شد.

با عجله گفتم:

«شب بخیر.»

خواستم تند از کنار تخت رد شوم و از اتاق بیرون بروم، اما پایم به گوشه‌ی تخت گیر کرد. درست بین تخت و اوروچ تعادلم را از دست دادم و نزدیک بود نقش زمین شوم
#part52
همین که داشتم از کنارش رد می‌شدم، پایم به گوشه‌ی تخت گیر کرد و نزدیک بود زمین بخورم.

اوروچ با یک حرکت غریزی کمرم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید.

«هیس… آروم.»

قبل از اینکه بفهمم چه شده، توی آغوشش بودم.

بدنم به تنِ گرم و برهنه‌اش چسبیده بود. فکر می‌کردم از آن موقعیت خلاص می‌شوم و از اتاق بیرون می‌روم، اما حالا اوضاع از قبل هم بدتر شده بود.

سینه‌ام به سینه‌اش می‌خورد و با هر نفسی که تندتر می‌کشیدم، این تماس بیشتر حس می‌شد. قلبم آن‌قدر محکم می‌تپید که انگار هر لحظه ممکن بود از سینه‌ام بیرون بزند.

دست‌هایم بی‌اختیار روی بازوهای عضلانی‌اش قرار گرفته بودند و کف دست‌هایم روی سینه‌اش بود. آن‌قدر به هم نزدیک بودیم که فقط چند سانتی‌متر با هم فاصله داشتیم؛ نفس‌هایمان در هم گره می‌خورد.

اوروچ آب دهانش را قورت داد و نگاهش را در چشمانم قفل کرد. نفس گرمش به صورتم می‌خورد و بوی شامپوی موهایش تمام حواسم را پر کرده بود.

قطره‌ای آب از میان موهای خیسش پایین آمد، روی سینه‌اش لغزید، از زیر دستم رد شد و بعد روی لباس من چکید.

برای لحظه‌ای چشم‌هایم روی هم رفت. سرم گیج می‌رفت… یا شاید این خودِ اوروچ بود که تمام حواسم را به هم ریخته بود.

همان حس عجیبی که روز اول، وقتی گردنبند را دور گردنم انداخت، تجربه کرده بودم، دوباره برگشته بود. هر بار که لمسَم می‌کرد، تمام وجودم مورمور می‌شد، اما عجیب این بود که هیچ‌وقت از لمسش معذب نمی‌شدم.

هر جایی که دستش به آن می‌رسید، انگار آتش می‌گرفت؛ درست مثل گونه‌هایم که حالا از خجالت داغ شده بودند.

نگاهش آرام روی لب‌هایم لغزید.

ناخودآگاه من هم به لب‌های او خیره شدم.

لب‌هایم را کمی تر کردم و بی‌اختیار از هم فاصله دادم.

دلم می‌خواست مرا ببوسد…

نه…

حقیقت این بود که من می‌خواستم او را ببوسم.

با خودم فکر کردم شاید همان حرفی که می‌گویند درست باشد؛ اینکه وقتی اولین بار کسی را می‌بینی و جذبش می‌شوی، در آغاز بیشتر یک کشش جسمی است.

شاید واقعاً همین بود…

یا شاید چیزی فراتر از آن بین ما شکل گرفته بود
🔥6
#part53
با خودم گفتم شاید واقعاً همین باشد…

یا شاید حتی چیزی بیشتر از این.

اما در آن لحظه، هیچ آرزویی جز بوسیدن او نداشتم.

این نزدیکی داشت دیوانه‌ام می‌کرد. نه دستش را از دور کمرم برمی‌داشت، نه فاصله‌ی بین لب‌هایمان را بیشتر می‌کرد.

دیگر طاقت نیاوردم.

آرام صورتم را جلو بردم و سعی کردم لب‌هایم را به لب‌هایش نزدیک کنم.

وقتی فهمید من هم همین را می‌خواهم، او هم بی‌اختیار کمی به سمتم خم شد.

فقط چند میلی‌متر با هم فاصله داشتیم…

درست همان لحظه، صدای باز شدن ناگهانی در سکوت اتاق پیچید.

از ترس، بی‌اختیار با تمام توان اوروچ را هل دادم.

تعادلش را از دست داد و روی تخت افتاد. با آرنج‌هایش خودش را نگه داشت تا کامل روی تخت نیفتد.

من هم درست بین پاهایش ایستاده بودم.

صحنه طوری به نظر می‌رسید که انگار خودم او را روی تخت انداخته‌ام.

صدایی از پشت در آمد:

«داداش، من که نمی‌خوام صبح زود برم ماهیگیری… خوابم میاد، می‌خواستم بگم…»

جمله نصفه ماند.

ایسو با عجله وارد اتاق شده بود، اما همین که چشمش به ما افتاد، خشکش زد. دستش هنوز روی دستگیره‌ی در بود و دهانش از تعجب باز مانده بود.

من که از خجالت سرخِ سرخ شده بودم، مدام سرم را به نشانه‌ی «نه» تکان می‌دادم؛ انگار می‌خواستم بفهمانم ماجرا اصلاً آن چیزی نیست که به نظر می‌رسد.

ایسو دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمانی گرد شده گفت:

«ااای وای…»

بعد با ناباوری به ما خیره ماند و زیر لب گفت:

«وای… وای…»
🔥6
#part54
همین که داشتم از کنارش رد می‌شدم، پایم به گوشه‌ی تخت گیر کرد و نزدیک بود زمین بخورم.

اوروچ با یک حرکت غریزی کمرم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید.

«هیس… آروم.»

قبل از اینکه بفهمم چه شده، توی آغوشش بودم.

بدنم به تنِ گرم و برهنه‌اش چسبیده بود. فکر می‌کردم از آن موقعیت خلاص می‌شوم و از اتاق بیرون می‌روم، اما حالا اوضاع از قبل هم بدتر شده بود.

سینه‌ام به سینه‌اش می‌خورد و با هر نفسی که تندتر می‌کشیدم، این تماس بیشتر حس می‌شد. قلبم آن‌قدر محکم می‌تپید که انگار هر لحظه ممکن بود از سینه‌ام بیرون بزند.

دست‌هایم بی‌اختیار روی بازوهای عضلانی‌اش قرار گرفته بودند و کف دست‌هایم روی سینه‌اش بود. آن‌قدر به هم نزدیک بودیم که فقط چند سانتی‌متر با هم فاصله داشتیم؛ نفس‌هایمان در هم گره می‌خورد.

اوروچ آب دهانش را قورت داد و نگاهش را در چشمانم قفل کرد. نفس گرمش به صورتم می‌خورد و بوی شامپوی موهایش تمام حواسم را پر کرده بود.

قطره‌ای آب از میان موهای خیسش پایین آمد، روی سینه‌اش لغزید، از زیر دستم رد شد و بعد روی لباس من چکید.

برای لحظه‌ای چشم‌هایم روی هم رفت. سرم گیج می‌رفت… یا شاید این خودِ اوروچ بود که تمام حواسم را به هم ریخته بود.

همان حس عجیبی که روز اول، وقتی گردنبند را دور گردنم انداخت، تجربه کرده بودم، دوباره برگشته بود. هر بار که لمسَم می‌کرد، تمام وجودم مورمور می‌شد، اما عجیب این بود که هیچ‌وقت از لمسش معذب نمی‌شدم.

هر جایی که دستش به آن می‌رسید، انگار آتش می‌گرفت؛ درست مثل گونه‌هایم که حالا از خجالت داغ شده بودند.

نگاهش آرام روی لب‌هایم لغزید.

ناخودآگاه من هم به لب‌های او خیره شدم.

لب‌هایم را کمی تر کردم و بی‌اختیار از هم فاصله دادم.

دلم می‌خواست مرا ببوسد…

نه…

حقیقت این بود که من می‌خواستم او را ببوسم.

با خودم فکر کردم شاید همان حرفی که می‌گویند درست باشد؛ اینکه وقتی اولین بار کسی را می‌بینی و جذبش می‌شوی، در آغاز بیشتر یک کشش جسمی است.

شاید واقعاً همین بود…

یا شاید چیزی فراتر از آن بین ما شکل گرفته بود
2
#part55
با خودم گفتم شاید واقعاً همین باشد…

یا شاید حتی چیزی بیشتر از این.

اما در آن لحظه، هیچ آرزویی جز بوسیدن او نداشتم.

این نزدیکی داشت دیوانه‌ام می‌کرد. نه دستش را از دور کمرم برمی‌داشت، نه فاصله‌ی بین لب‌هایمان را بیشتر می‌کرد.

دیگر طاقت نیاوردم.

آرام صورتم را جلو بردم و سعی کردم لب‌هایم را به لب‌هایش نزدیک کنم.

وقتی فهمید من هم همین را می‌خواهم، او هم بی‌اختیار کمی به سمتم خم شد.

فقط چند میلی‌متر با هم فاصله داشتیم…

درست همان لحظه، صدای باز شدن ناگهانی در سکوت اتاق پیچید.

از ترس، بی‌اختیار با تمام توان اوروچ را هل دادم.

تعادلش را از دست داد و روی تخت افتاد. با آرنج‌هایش خودش را نگه داشت تا کامل روی تخت نیفتد.

من هم درست بین پاهایش ایستاده بودم.

صحنه طوری به نظر می‌رسید که انگار خودم او را روی تخت انداخته‌ام.

صدایی از پشت در آمد:

«داداش، من که نمی‌خوام صبح زود برم ماهیگیری… خوابم میاد، می‌خواستم بگم…»

جمله نصفه ماند.

ایسو با عجله وارد اتاق شده بود، اما همین که چشمش به ما افتاد، خشکش زد. دستش هنوز روی دستگیره‌ی در بود و دهانش از تعجب باز مانده بود.

من که از خجالت سرخِ سرخ شده بودم، مدام سرم را به نشانه‌ی «نه» تکان می‌دادم؛ انگار می‌خواستم بفهمانم ماجرا اصلاً آن چیزی نیست که به نظر می‌رسد.

ایسو دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمانی گرد شده گفت:

«ااای وای…»

بعد با ناباوری به ما خیره ماند و زیر لب گفت:

«وای… وای…»
3
#part56
با صدای بلند ایسو، اوروچ با عصبانیت از روی تخت پرید.

با اینکه عصبانی بود، صدایش را پایین نگه داشت تا کسی بیدار نشود.

«چیکار می‌کنی احمق؟ مامان اینا پایین خوابن، آروم‌تر حرف بزن!»

پشتم را به میز کنار تخت تکیه دادم و از شدت خجالت سرم را پایین انداختم.

امروز انگار هرچه بیشتر خجالت می‌کشیدم، باز هم کم بود.

ایسو بعد از اینکه از شوک اولیه بیرون آمد، با لبخندی پر از شیطنت شروع به خندیدن کرد.

«داداش، می‌دونستم دست‌به‌کار و سریعی، ولی دیگه نه تا این حد! حتی منم انتظار همچین چیزی رو نداشتم!»

اوروچ اخم کرد و گفت:

«چرت‌وپرت نگو! خفه شو، اعصابمو بیشتر از این به هم نریز.»

هم‌زمان تی‌شرتی را که روی تخت افتاده بود، برداشت و با عجله پوشید.

با اخم به آن دو نگاه می‌کردم.

«سریع بودن» یعنی چی؟

اصلاً منظورش چی بود؟

اوروچ دوباره رو به ایسو کرد و غر زد:

«اصلاً تو چرا نصف‌شب مثل گاو می‌ریزی تو اتاق آدم؟ در زدن بلد نیستی؟»

ایسو شانه بالا انداخت.

«خب دیر اومدم خونه. خودت گفته بودی صبح زود بریم ماهیگیری. اومده بودم بگم من اگه بخوابم، دیگه بیدار نمی‌شم…»

بعد نگاهی معنی‌دار به من انداخت و با خنده ادامه داد:

«البته انگار دیگه تو نیازی به ماهیگیری نداری…»

لبخندش کشدارتر شد.

«ماهیِ گنده رو که گرفتی!»

چشم‌هایم از تعجب گرد شد.

اوروچ هم کلافه شد، حوله‌ای را که روی میز کنار تخت بود برداشت و با حرص به سمت سر ایسو پرت کرد.
2👍1
#part57
«زیادی داری پررو می‌شی! اعصابمو به هم نریز، گمشو بیرون! فردا با تو حسابی کار دارم. اون موقع هم ماهی رو می‌بینی، هم قلابش رو! فهمیدی؟ حالا هم صداتو بیار پایین و برو.»

ایسو خنده‌کنان حوله را دوباره به سمت اوروچ پرت کرد.

اوروچ با حرص گفت:

«گفتم برو دیگه!»

ایسو در حالی که با خونسردی در را می‌بست، برای آخرین بار سرش را از لای در داخل آورد و با صدای آهسته و چشمکی شیطنت‌آمیز گفت:

«داداش، فقط یه توصیه برادرانه… این درِ اتاقت رو عوض کن، یه درِ عایق صدا بنداز. آدم از فرداش خبر نداره!»

اوروچ از عصبانیت زبانش را به دندان گرفت، مشتش را گره کرد و خواست به سمتش برود، اما ایسو سریع گفت:

«خسته نباشی!»

و قبل از اینکه اوروچ به او برسد، با عجله در را بست.

چند لحظه بعد، اوروچ با حالتی خجالت‌زده به سمتم برگشت. معلوم بود خودش هم از اتفاقی که افتاده حسابی معذب شده است.

با لحنی آرام گفت:

«ببخشید، النی… ایسو یه کم دهن‌لقه. اصلاً بلد نیست کِی چی باید بگه. فقط می‌خواست سربه‌سرم بذاره. به دل نگیر، باشه؟»

فقط آرام سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم.

بعد با خجالت نگاهم را بالا آوردم و به چشم‌هایش خیره شدم.

همان لحظه، صحنه‌ی چند دقیقه قبل دوباره جلوی چشمم جان گرفت؛ اینکه چقدر دلم می‌خواست او را ببوسم…

از فکر خودم یکه خوردم.

در دلم خودم را سرزنش کردم.

«داشتم چیکار می‌کردم؟ نزدیک بود کاملاً کنترل خودم رو از دست بدم… من که همچین آدمی نبودم… یا شاید…
3
#part58
یا شاید وقتی کنار اوروچ بودم، آن دختر شیطان و جسوری که همیشه سعی می‌کردم درونم پنهانش کنم، خودش را نشان می‌داد.

به‌خصوص وقتی می‌دیدم خودش از من خجالتی‌تر است، بیشتر دلم می‌خواست سربه‌سرش بگذارم. آن دختر بازیگوش درونم عاشق این بود که با خجالت کشیدن‌های او سرگرم شود و مدام دستش بیندازد.

در همین فکرها بودم که ناگهان حرفی که چند لحظه پیش ایسو زده بود، یادم آمد.

اخم‌هایم در هم رفت.

گفتم:
«صبر کن… یه لحظه! ایسو چی گفت؟ شما می‌خواید برید ماهیگیری؟ یعنی می‌خواید با اون ماهی‌ها چیکار کنید؟»

اوروچ بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و با لحنی که انگار داشت بدیهی‌ترین چیز دنیا را می‌گفت، جواب داد:

«خب… می‌گیریمشون، می‌پزیم و می‌خوریم دیگه.»

کاش اشتباه شنیده بودم…

با ناباوری به او خیره ماندم.

اوروچ که قیافه‌ام را دید، متعجب پرسید:

«دیگه چی شد؟ مگه چی گفتم؟»

با وحشت گفتم:

«یعنی… می‌خوای ماهی‌ها رو بخوری؟!»

مکثی کردم و با ناراحتی ادامه دادم:

«اِلا… اصلاً دلت میاد؟ اونا رو از خونه‌شون می‌گیری، بعد می‌کشیشون و می‌خوریشون؟»

اوروچ با تعجب چند لحظه نگاهم کرد و بعد نتوانست جلوی خودش را بگیرد؛ بلند خندید.

میان خنده گفت:

«النی… تو دیوونه‌ای دختر؟ یه نگاه به دور و برت بنداز. اینجا دریای سیاهه! اینجا ماهی گرفتن و خوردنش مثل آب خوردنه، کاملاً عادیه! فهمیدی؟»

اخم کردم و با دلخوری گفتم:

«من دیوونه نیستم، باشه؟ من گیاه‌خوارم!
4
#part59

«من دیوونه نیستم، باشه؟ من گیاه‌خوارم!» با دلخوری گفتم.

اوروچ با تمسخر پوزخندی زد.

«اوه… گیاه‌خواری؟ کاملاً معلومه یه دختر اروپایی‌ای. مدافع حقوق ماهی‌ها… یه دختر یونانی لوس!»

با ناباوری به او خیره شدم.

لوس؟!

یعنی واقعاً من را لوس خطاب کرده بود؟

با اخم گفتم:

«من لوسم؟! اتفاقاً این تویی که پر از پیش‌داوری‌ای… یه نژادپرستِ وحشی!»

هم‌زمان از گوشه‌ی چشم حواسم به او بود تا ببینم از حرفم ناراحت می‌شود یا نه.

اوروچ فقط با لبخندی معنی‌دار گفت:

«آها… پس داستان از این قراره؟»

با نگاهی از سر لجبازی به او خیره شدم و راه افتادم سمت در.

درست قبل از اینکه از اتاق بیرون بروم، برگشتم و برای آخرین بار نگاهش کردم. هنوز همان لبخند شیطنت‌آمیز روی لبش بود.

با حرص گفتم:

«می‌دونی؟ تازه داشتم کم‌کم نظرم درباره‌ت عوض می‌شد… فکر می‌کردم از اون چیزی که نشون می‌دی بهتری. ولی اشتباه کردم. تو واقعاً اعصاب‌خردکنی!»

لبخندش یک‌دفعه محو شد. ابروهایش را در هم کشید و آرام‌آرام به سمتم آمد.

با کنجکاوی پرسید:

«یعنی چی؟ چه فکری درباره‌م کرده بودی؟»

بدون اینکه حتی نگاهش کنم، زیر لب گفتم:

«مالاکاس!»

و از اتاقش بیرون زدم.



صبح زود از خواب بیدار شدم.

دلم می‌خواست قبل از اینکه بقیه از خواب بیدار شوند، برای خودم صبحانه آماده کنم.

چند روز بود که هر صبح، دیدن سالامی و چیزهای مشابه روی میز صبحانه اعصابم را خرد می‌کرد.

خوشبختانه، گوکهان چند مدل مربا و خوراکی گیاهی خریده بود تا من هم بتوانم با خیال راحت چیزی برای خوردن پیدا کنم.
2
#part60
برای همین از گوکهان خواسته بودم کمی سبزی و صیفی‌جات برایم بخرد. او هم لطف کرد و قبول کرد. حالا بیرون منتظرم بود تا خریدها را تحویلم بدهد.

همین که خواستم از خانه بیرون بروم، چشمم به اوروچ افتاد که از پله‌ها پایین می‌آمد.

با لبخندی گوشه‌ی لبش گفت:

«صبح بخیر، دختر یونانی. چه عجب! امروز سحرخیز شدی؟»

بی‌تفاوت جواب دادم:

«صبح بخیر… آره، همین‌طور شد.»

در را باز کردم.

گوکهان با چند کیسه خرید جلوی در منتظرم ایستاده بود.

با لبخند کیسه‌ها را از او گرفتم و گفتم:

«خیلی ممنونم، آقای گوکهان.»

اوروچ با دست‌هایی که داخل جیبش بود، به نرده‌ی راه‌پله تکیه داده و ساکت ما را زیر نظر داشت.

گوکهان لبخند زد و گفت:

«خواهش می‌کنم. راستی لازم نیست این‌قدر رسمی باشید؛ اگه دوست داشتید، فقط بگید “گوکهان”. همه همین‌طوری صدام می‌کنن.»

فقط لبخندی زدم و چیزی نگفتم.

اوروچ همان‌طور که نگاهش روی گوکهان بود، گفت:

«نه، اتفاقاً اینکه بهت بگه “آقای گوکهان” کاملاً طبیعیه… گوکهان

اسمش را طوری با تأکید ادا کرد که انگار می‌خواست چیزی را به او یادآوری کند.

گوکهان همان لحظه چیزی نگفت.

فقط نگاهش را به اوروچ دوخت.

اوروچ با لحنی جدی ادامه داد:

«امروز با من میای کارخانه. یه سری کار داریم. برو آماده شو، چند دقیقه دیگه راه می‌افتیم. منتظرت می‌مونم.
2
#part61
«کار داریم. برو آماده شو، منم حاضر می‌شم، بعد با هم راه می‌افتیم.»

گوکهان با تردید گفت:

«ولی آقای اوروچ… من به خانم زریفه قول داده بودم که…»

اوروچ حرفش را برید.

«هر چی گفتم همونه! حیدر به کارهای مادرم می‌رسه. گفتم امروز با من میای، یعنی بحثش تمومه.»

گوکهان با اینکه از لحنش خوشش نیامده بود، فقط اخمی کرد و سرش را به نشانه‌ی قبول تکان داد. دیگر چیزی نگفت.

در را که بستم، با دلخوری نگاهی به اوروچ انداختم.

چرا همیشه باید این‌قدر خشن و دستور بدهد؟

به آشپزخانه رفتم و کیسه‌های خرید را با حرص روی کابینت گذاشتم.

با عجله سبزی‌ها، خیارها و هویج‌ها را بیرون آوردم.

اوروچ هم دنبالم وارد آشپزخانه شد.

پیدا بود منتظر است چیزی بگویم، اما من عمداً سکوت کرده بودم.

جزیره‌ی آشپزخانه درست وسط قرار داشت؛ من یک طرف ایستاده بودم و او روبه‌رویم، در حالی که هر دو دستش را روی کابینت گذاشته بود.

از دست موهایم کلافه شده بودم.

کش مو را برداشتم و بی‌حوصله همه‌ی موهایم را بالای سرم جمع کردم و شل و ول بستم. با این حال، یک دسته‌ی فر از کنار صورتم بیرون افتاده بود و روی گردنم می‌لغزید.

گردنم کاملاً پیدا بود.

اوروچ بی‌صدا نگاهم می‌کرد.

نگاهش لحظه‌ای از من جدا نمی‌شد؛ از وقتی موهایم را جمع کرده بودم تا وقتی هویج را زیر آب گرفتم و شروع کردم به پوست گرفتنش.

هویج را که پوست کندم، با حرص یک گاز از آن زدم.

هم‌زمان سرگرم شستن سبزی‌ها بودم و حتی یک‌بار هم به صورتش نگاه نکردم.

اوروچ انگار مسحور شده بود.

فقط همان‌طور ساکت ایستاده بود و با دقت، اخم‌ها و حرکات عصبی‌ام را تماشا می‌کرد.

دوباره با حرص یک گاز دیگر به هویج زدم…

و بعد یکی دیگر.

گاهی بی‌اختیار لب‌هایم را با زبانم تر می‌کردم، گاهی هم لب پایینم را بین دندان‌هایم می‌گرفتم و در فکر فرو می‌رفتم.

اما اوروچ دیگر به هیچ‌چیز توجهی نداشت.

تمام حواسش فقط به لب‌های من بود.

وقتی آخرین تکه‌ی هویج را قورت دادم و سرم را بالا آوردم، تازه متوجه شدم اوروچ بی‌وقفه به من خیره شده است
2
#part62
لب‌هایش بود. در آخر، وقتی هویجی را که در دهانش بود قورت داد و سرش را بالا آورد، دید اوروچ دارد به او نگاه می‌کند.

«چی؟»

«چی چیه؟» اوروچ گفت و خودش را جمع‌وجور کرد.

النی دوباره شروع کرد به سر و کله زدن با مواد روی پیشخوان. بدون اینکه به صورت اوروچ نگاه کند حرف می‌زد.

«برو دیگه. نمی‌خوای آماده بشی؟»

اوروچ بدون اینکه چشم از او بردارد گفت:
«می‌تونه صبر کنه.»

النی چاقویی را که در دست داشت روی پیشخوان گذاشت.

«چرا این‌قدر گستاخی؟ گوکهان بیرون منتظرته. انگار همین که بی‌دلیل سرش داد زدی کافی نبود، حالا هم منتظرش می‌ذاری. چون رئیسی فکر می‌کنی می‌تونی هر کاری دلت خواست بکنی؟ همیشه باید این‌قدر بی‌ادب باشی؟»
این‌ها را یک‌نفس گفت.

اوروچ آرام از دور پیشخوان رد شد و این بار آمد کنار النی، آن‌قدر نزدیک که فاصله‌ای بینشان نمانده بود.

«گوکهان، ها؟» گفت اوروچ.

از تمام چیزهایی که النی گفته بود فقط به همان اسم گیر داده بود. هیچ چیز دیگری برایش مهم نبود.

النی با عصبانیت خندید.

«آره، گوکهان. مشکلیه؟ من ازت پرسیدم چرا این‌قدر بی‌ادبی. اون بیچاره چی گفت که اون‌طوری سرش داد زدی؟ تو نمیتونی اروم با بقیه حرف بزنی؟
2🤓1
#part63
«تا همین چند لحظه پیش می‌گفتی آقای گوکهان، النی. چی شد یهو؟
خیر باشه، این صمیمیت دیگه چیه؟»

با شنیدن حرف‌هایش، با عصبانیت
به خنده‌ام ادامه دادم.
یعنی فقط صدا زدن کسی با اسمش، فوراً به معنی صمیمی شدن بود؟

وقتی به سمتش برگشتم، آن‌قدر نزدیک بودیم که بینی‌مان به هم می‌خورد.
اگر من عصبانی شده بودم، او هم باید می‌شد. نفسم را روی لب‌هایش فرستادم و با فشار آوردن روی کلماتم گفتم:

«گوکهان.»

آگاهانه می‌خواستم عصبانیش کنم. دیدم رگ روی پیشانی‌اش برجسته شد. نگاهش شدیدتر شده بود؛ ترکیبی از عصبانیت و تمرکز.

بدون اینکه چشم از من بردارد گفت:

«گوش کن خانم دکتر، منو عصبانی نکن!»

بیشتر به سمت لب‌هایش نزدیک شدم. برای اینکه به قدش برسم، روی نوک انگشتان پاهایم ایستاده بودم.

«اگه بکنم چی می‌شه؟»

برای یک لحظه نگاهش روی لب‌هایم چرخید. بعد دوباره بالا آمد و به چشم‌هایم نگاه کرد.

«النی، ببین… با همچین آدم‌هایی هرچقدر از دورتر حرف بزنی بهتره. نباید این‌طوری جلوی این جور آدم‌ها بخندی. این‌جور مردها قابل اعتماد نیستن.»

از حرفش بیشتر عصبی شده بودم. صورتم را از صورتش…
2🥴1
#part64
کاملاً عصبانی شده بودم. صورتم را از صورتش دور کردم و با حالت تمسخرآمیزی به چشم‌هایش نگاه کردم.

«این به تو مربوطه که از من مراقبت کنی، اوروچ؟ چه خبره؟ فقط چون دو بار نزدیک شدی و منو بغل کردی، فکر می‌کنی می‌تونی تصمیم بگیری من با کی حرف بزنم و با کی نه؟ فکر می‌کنی من کی‌ام؟»

حرف‌هایی که زدم یک‌دفعه از دهانم بیرون آمد. اما حقش بود. بالاخره او نمی‌توانست تصمیم بگیرد من با چه کسی و چطور صحبت کنم.

برای یک لحظه انگار ناامیدی را در صورتش دیدم. عقب کشید و بدون اینکه چیزی بگوید از آشپزخانه بیرون رفت.

صبحانه و این چیزها را کلاً بی‌خیال شدم و با عصبانیت دوباره خودم را به بیرون زدم. اوروچ رفته بود. کمی قدم زدن حالم را بهتر می‌کرد.

از خانه بیرون آمدم و شروع کردم در خیابان راه رفتن. از روبه‌رو یک زن خیلی پیر می‌آمد که در حالی که پایش را گرفته بود، آرام‌آرام راه می‌رفت.

وقتی به من نزدیک شد، از سر تا پا براندازم کرد. وقتی بدون توجه می‌خواستم از کنارش رد شوم، با صدایش متوقفم کرد:

«گوش کن دختر خوشگلم، تو معشوقه‌ی آقای دکتری؟»

ابروهایم را درهم کشیدم و به زن مقابلم نگاه کردم.

کدام آقای دکتر؟ کدام معشوقه؟

فقط توانستم بگویم:

«چی؟»

گفت:

«می‌گم، تو معشوقه‌ی آقای دکتری؟»

«آقای دکتر کیه؟ معشوقه؟
2🗿1
#part65
«آره، یار. تو نمی‌دونی “یار” یعنی چی؟»

فقط به صورتش نگاه می‌کردم. اصلاً نمی‌توانستم هیچ معنایی از حرف‌هایش بفهمم.

با گفتن «الله‌الله» آرام از کنارم دور شد، در حالی که زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد و با یک دستش پایش را گرفته بود.

ذهنم کاملاً به‌هم ریخته بود. وقتی به پشت سر زن نگاه می‌کردم، سعی داشتم تکه‌های پازل را در ذهنم کنار هم بگذارم.

با فکری که ناگهان به ذهنم رسید، سریع گوشی‌ام را برداشتم.

«نیکو، هر چیزی که درباره‌ی درمانگاه تعطیل‌شده پیدا کردی، همه را به من بگو. یک چیز دیگر هم بررسی کن ببین اوروچ دکتر بوده یا نه؟»

«النیمو، درباره‌ی درمانگاه تعطیل‌شده هیچ اطلاعاتی پیدا نمی‌کنم. همین‌طور در تحقیقی که چند روز پیش درباره‌ی اوروچ فورتونا انجام دادم، فقط نوشته شده بود که او رئیس فورتوناست. هیچ اطلاعاتی درباره‌ی دکتر بودنش وجود ندارد. یا دکتر نیست، یا اینکه…»

النی جمله‌ی ناتمام نیکو را کامل کرد:

«یا اینکه این اطلاعات را کسی پاک کرده.
6🤪1