هر بار میگی دوستم داری احساس میکنم اولین بار که این کلمات رو از زبان تو میشنوم هرگز از شنیدنش سیر نمیشم…)
🕊7☃2
_میدونی چشمات مثل کهکشانه
_چرا؟
_ مثل کهکشان ستاره های زیادی داخل چشمات جا دادی
و من دلم میخواد داخل کهکشان تو راهمو گم کنم
_چرا؟
_ مثل کهکشان ستاره های زیادی داخل چشمات جا دادی
و من دلم میخواد داخل کهکشان تو راهمو گم کنم
🕊6☃3
اگر روزی، در هیاهویِ کورِ این شهر،
از مدارِ نگاهِ یکدیگر گذشتیم، و سکوت، نامِ مرا در ژرفایِ چشمانت به خاطر آورد، بگذار این فاصلهی سنگین، برای یک نفس، از میانِ ما محو شود؛ شاید آغوشِ تو، شبیه آخرین پناهِ پرندهای باشد که سالهاست راهِ آسمان را گم کرده…
اگر آن روز، تقدیر دوباره ما را به هم رساند،
از مدارِ نگاهِ یکدیگر گذشتیم، و سکوت، نامِ مرا در ژرفایِ چشمانت به خاطر آورد، بگذار این فاصلهی سنگین، برای یک نفس، از میانِ ما محو شود؛ شاید آغوشِ تو، شبیه آخرین پناهِ پرندهای باشد که سالهاست راهِ آسمان را گم کرده…
اگر آن روز، تقدیر دوباره ما را به هم رساند،
میگذاری لحظهای در حوالیِ تو
از خویشتنِ خویش ناپدید شوم؟
🕊4☃1
اگر از او سخنی بر زبان نمیآورم،
سؤال را بر آستانهی این سکوتِ سربسته نگذار؛ بعضی نامها، شبیه اخگرهایی مدفون در گورِ خاکسترند،دست که بر آنها ببری، دوباره بویِ احتراقِ سالهای دور بلند میشود. سکوتِ من تهی از روایت نیست؛ پُر است از واژههایی که
سالهاست در تاریکیِ سینه،بیصدا پوسیدهاند بعضی حکایتها را باید
چون رازی بیوارث،در ژرفترین دخمهی دل به امانت سپرد و گذاشت زمان،
آخرین صفحهشان را بیآنکه خوانده شوند، ورق بزند.
🕊4☃1
اگر روزگار، یکبار دیگر
پردهی آن شبهای دور را کنار زد،
میگذاری اندکی در حاشیهی خاطرت بمانم،
بیآنکه بخواهم چیزی را
از گذشته پس بگیرم؟
پردهی آن شبهای دور را کنار زد،
میگذاری اندکی در حاشیهی خاطرت بمانم،
بیآنکه بخواهم چیزی را
از گذشته پس بگیرم؟
🕊3☃2
تو آتشِ نهانِ من بودی؛
خاموش شدی، به گمانِ آنکه با خاموشیات
مرا از شررِ خویش مصون داشتهای،
غافل از آنکه پیش از فرونشستنِ شعلهها،
تمامِ من در محرابِ احتراق،
بینام و بیصدا، سوخته بود.
تو خاکسترِ خویش را از چشمِ من پوشاندی،
و من ماندم و ویرانهای
که زمانی، خانهی روشنِ تو بود؛
حالا در این سکوتِ ممتد،
میانِ ذراتِ گمشدهی خویش پرسه میزنم،
شاید چیزی از تو هنوز باقی مانده باشد،
اما هرچه مییابم،
جز بویِ دورِ سوختنیست
که زمانی، تمامِ جهانِ من بود.
خاموش شدی، به گمانِ آنکه با خاموشیات
مرا از شررِ خویش مصون داشتهای،
غافل از آنکه پیش از فرونشستنِ شعلهها،
تمامِ من در محرابِ احتراق،
بینام و بیصدا، سوخته بود.
تو خاکسترِ خویش را از چشمِ من پوشاندی،
و من ماندم و ویرانهای
که زمانی، خانهی روشنِ تو بود؛
حالا در این سکوتِ ممتد،
میانِ ذراتِ گمشدهی خویش پرسه میزنم،
شاید چیزی از تو هنوز باقی مانده باشد،
اما هرچه مییابم،
جز بویِ دورِ سوختنیست
که زمانی، تمامِ جهانِ من بود.
🕊4☃2