Omid āfāq
1 subscriber
5 photos
1 video
1 link
دیدم نبودی
از جا پریدم،
ذهنم دِق مرگ و
عشق در نطفه جان داد..!

آفاق

راه ارتباط با ادمین
https://t.me/omid_afaq
Download Telegram
Channel photo updated
اگر یک‌بار هم شده می‌خواهم خودم باشم و بگویم این اواخر دچار مَهِ مغزی شده ام. نوعی فرسایش ذهنی که ذهنم کرخ و سرعت پردازش‌اش به شدت پائین، هیچ چیزی خوشایند نیست. حتا فکر کردن به زیبایی های زندگی. برای فرار از یک درد در صدد انتخاب درد دیگری هستم. هیچ اثری از استرس، کم‌خوابی، استفاده از دارو های متفاوت، فشار بالای خون و تغییر در رژیم غذایی هم ندارم که روان‌پزشک ها این‌ها را دالی بر به وجود آمدن مَهِ مغزی می‌دانند.
احساس می‌کنم این روز ها بار گناهی را بر دوش می‌کشم که اگر بر زمین بگذارم‌اش سُبُک می‌شوم ولی این که چه گناهی؟ هنوز نمی‌دانم و دارم فکر می‌کنم و فکر می‌کنم.
می‌دانم که نخستین شرط بزرگ شدن همین تحمل کردن است ولی باید بدانم چه چیزی را تحمل کنم پیدا کردن اون هیولای درونم مهم‌ است یک جایی در من پنهان شده و به سرعت می‌خوردم و در حال فروپاشی ذهنی هستم.

پ.ن: تجربه شما و چاره اندیشی شما چه بوده اگر گاهی با هم‌چنین شرایطی زندگی کرده‌ باشید.
احساس بی‌ارزشی یکی از مواردی است که اغلب اوقات از فراهم نبودن زمینه کار و نداشتن عاید ثابت روزانه یا ماه‌وار برای آدم‌ها دست می‌دهد. با کم‌تر شدنِ توجُّه لازمِ خانواده و دوستان نسبت به شخصِ بی‌کار این حسّ بی‌ارزش بودن در او سریعاً رشد می‌کند و به ناامیدی محض و بیهودگیِ کامل می‌رسد و از این‌جا به بعد آدم به فکر این‌که هیچ‌چیز با ارزشی برای ارائه در جهان مدرن ندارد می‌افتد و این احساس می‌تواند به‌طور قابل‌توجهی بر سلامت عاطفی و روانی فرد تأثیر منفی بگذارد. اغلب اوقات فردِ مصاب به این وضعیت ناخودآگاه دست به خودکشی مغزی می‌زند و در مواردی هم منجر به خودکُشیِ جسمی می‌شود. من به گزینه دومی ارجیهت می‌دهم ولی این‌هم شهامتی می‌خواهد که نداریم بنابراین فضای زندگی در صدد انتخاب گزینه اولی برای ما است و این بدترین نوعِ شکنجه است که مغز و ذهن آدم زنده زنده پیش چشمانش از هم می‌پاشد و متلاشی می‌شود.
از یک‌جایی به بعد دیگر برایت مهم نیست که کی‌ها از تو چه تصویری در ذهن خود شان می‌سازند، از کوچک‌ترین فرصت برای ابراز نگرانی خودت نسبت به زندگی ات می‌گویی ولی کم‌تر کسی پیدا می‌شود که زبان و حال دلت را بفهمد اگر چه برایت مهم نیست که فهمیده شوی یا نه فقط می‌گویی و می‌نویسی و می‌بینی و می‌گذری...
- بچیم چطور هستی؟
- خوب هستم آغا، خودت چطور هستی؟
- خوب هستم شکر اس، بچیم چه شده چرا صدایت یک قسم گرفته است؟
-هیچی آغا همتو چند روز شده خوب نیستم..... نتوانستم گپ بزنم تماس ر قطع کردم و گلویم را بغض گرفت.

طبق سنّت های سابق در خانواده پدر را آغا صدا می‌زنیم. آغایم درس نخوانده ولی به حدّی در دیگ زندگی گرمی و سردی را دیده که پخته‌تر از هم‌سن و سالانِ خودش است.
در جوانی "ماشین تکنیسین" بوده و دوست‌هایش او را "مستری" صدا می‌کنند. گاهی اوقات به شدت عصبانی می‌شود که این عصبانیت ریشه در نحوهٔ زندگی و گذشتهٔ تلخی دارد که اکثریت پدرانِ دهه چهل به بعد تجربه کرده اند. من تا پدر نشده بودم نمی‌فهمیدم پدر بودن چه حسی دارد و آدم چه مسئولیت بزرگی را بر دوش می‌گیرد وقتی آغا/پدر می‌شود.
چند وقتی می‌شود احساس می‌کنم چیزی در درونم است و به شدت از روح و روانم تغذیه می‌کند ولی سعی می‌کنم کسی از اعضای خانواده از این وضعیت ناخوشِ درون من نفهمد ولی آغایم فهمیده بود. بله او از پشتِ گوشی از صدای من فهمیده بود که خوب نیستم و با این فهمیدن حال خودش هم ناخوش شده بود و به حدی که داکتر برایش قرص آرامش اعصاب تجویز کرده بود.
بله! آغایم چیزی را که من نمی‌فهمم می‌فهمد. رابطه ما گاهی اوقات رابطه آمر و مادون می‌شود و این به معنی بت‌سازی پدر نیست این نوع رابطه گاهی اوقات ظاهر می‌شود و فکر می‌کنم نفهمیدن زبانِ حالِ هم‌دیگرِ ما در شکل‌گیری این رابطه نقش اساسی دارد.
گاهی وقت از درد پا و کمر که می‌نالد کمرم از هزار‌جا می‌شکند و گلویم را بغض می‌گیرد. از وقتی عصا بدست گرفت یک بخش کلانی از وجودم ریخت و از هم پاشید. از وقتی در وعده های غذایی اش جای چند لقمه نان را دارو های ضد درد گرفت موهای سرم سپید شد و ...😞
شکر که با این حال و هوا هم هوایِ من و خانواده را دارد و شکر که هست و هنوز هم کنار ما نفَس می‌کشد. بودنش هزار درد را درمان و هزار رنج را پایان است.
دل‌تنگی
لاک‌پشتِ پیری
که
روی زانوهایم
آرام گرفته است
روسری ات را باد
دل من را
زلفان به هم‌ریخته ات
ریخته است
دل‌تنگی که
به من نگاه می‌کند
حالش خوب می‌شود ...

علی باباچاهی
Omid āfāq pinned «دل‌تنگی لاک‌پشتِ پیری که روی زانوهایم آرام گرفته است»
Omid āfāq pinned «روسری ات را باد دل من را زلفان به هم‌ریخته ات ریخته است»
و من تو را
شبیه دانه های برف دوست می‌دارم
ظریف،
زیبا،
فراوان...
از برفِ سفید
تنها سردی دستان باقی‌ست
زمستان آمده است
Omid āfāq pinned «احساس بی‌ارزشی یکی از مواردی است که اغلب اوقات از فراهم نبودن زمینه کار و نداشتن عاید ثابت روزانه یا ماه‌وار برای آدم‌ها دست می‌دهد. با کم‌تر شدنِ توجُّه لازمِ خانواده و دوستان نسبت به شخصِ بی‌کار این حسّ بی‌ارزش بودن در او سریعاً رشد می‌کند و به ناامیدی محض…»
صدایش شنیدنی‌ست
عاشقی‌که با تکّه های دلش
رویِ گوشِ کوچه می‌پیچد.

امید آفاق 💧

سکوتش خواندنیست
عابری که باکفش هایش
در گوش کوچه می پیچد

 هانیه حسن‌زاده💧
زندگی قاتلِ لب‌خند های‌ست که از تهِ دل داشتیم. پُر شده‌ایم از نداشتن‌ها و نبودن‌ها، نبودن‌های که هر بودنی جای خالی شان را پُر نمی‌کند مثل آرامش.
از کوک نبودن ساعتِ زندگی تا خوش‌نبودن ساز‌هایش تا پریده‌گی رنگ از رُخِ او هیچی بر مرام‌ ما نیست. زندگی شبیه یک کابوس شاید بیش‌تر از آن ناپیداتر مثل دست‌های ناپیدا به قول فریدریش "از همه سخت‌تر بر ما زور می‌آورند و ما را می‌خمانند"، می‌خماند.
لبالب شده ایم از لذت‌های گذرا، لذت‌های بی‌طعم‌، بی‌بُو و پر از بی‌رنگی. این‌که برآیندِ این بی‌رنگی چیست؟
ای کاش شوم بالشِ زیرِ رویت
یا عطر تن و سرخیِ آن گیسویت

یک‌بار دگر اگر نخواهی، بشود
روزم سیه و تار چو تارِ مویت

😊
عکس های تقریبا یک دهه قبل ما بیان‌گر واقعیِ یک زندگی ساده است. زندگی ای‌که آدم‌های دَور و بَر ما صمیمی، یک‌رنگ و پاک‌باز بودند ادا و اطوار نداشتند. سخن شان نغز بود و اصالت داشت. عقیده‌ی ما محکم بود و دل‌های ما پاک. با حس کردن جذابیتِ زندگی زیباترین ژست دنیا را می‌گرفته و با دوربین‌های ورژنِ پائین خاطره ثبت می‌کردیم.
اجازه نمی‌دادیم مسائل دنیایی روی زندگی ما تأثیر منفی بگذارد و انرژی ما روی گرفتن تائیدی دیگران مصرف بشود. آخر کلام این‌که‌ خوش‌بخت و خوش‌وقت بودیم و به معنی واقعی آزاد، آباد و در حصار آدم‌های با وجدان زندگی می‌کردیم.
دوست‌دارِ سکوت نیستم اما چند سالی می‌شود در سکوت مطلق به سر می‌برم سکوتی‌که بدتر از صداست. به قول نیچه سکوتی که خشن‌ترین سخن و خشن‌ترین نامه از آن بهتر است. آدمی نباید این‌قدر بد باشد اما بالاتر از این سکوت "جبر" است. جبر زندگی. جبری که انسان با حماقت خود برای انسان آفریده است.
تا گلو در زیر سایه این حماقت ها غرق ام. حماقتی که راهِ عبور از میانِ هرزه علف هایِ گندم نُما را بسته است. شاید نفس برای رسیدن به زندگیِ مطلوب کم بیاورم اما برای عبور از یِین و رسیدن به یانگ برای برقراری تعادلِ زندگی کم نمیاورم و کم نخواهیم آورد.
وطن زخمِ تنت ناسور گشته
تنِ جورِ تو بس ناجور گشته

یکی این‌جا یکی آن‌جا همیشه
برای کُشتن‌ات مامور گشته
او بود و من و ساعت نویِ دیشب
جام و غزل و مویِ تَر و قند و رَطَب
یک جرعه شراب و بوسه‌ای بی‌پروا
گم شد دل من در تبِ آغوش طَلَب
شمالی، لاله‌زارت را چه کردند
غرور و اقتدارت را چه کردند
چه شد آن کج‌کلاهانت، شمالی؟
دلیران دیارت را چه کردند؟