غمگین بودن هم مبارزس. غمگین بودن و زنده ماندن، غمگین بودن و دوام آوردن، غمگین بودن و دیوانه نشدن، غمگین بودن و ادامه دادن.
«ابزورد» از واژهی انگلیسی/فرانسوی Absurd:
بیمنطق، پوچ، مسخرهی تلخ، وضعیتی که با عقل جور درنمیاد ولی واقعیه.
بیمنطق، پوچ، مسخرهی تلخ، وضعیتی که با عقل جور درنمیاد ولی واقعیه.
بچهها مراقب خودتون باشید، وسط غصه خوردن و عصبانی بودنتون به خودتون هم توجه کنید، به دوستهاتون، خانوادهتون، الان همه تو شرایط سختی هستن، همه چیز وحشتناکه، دردناکه، چه زندگی چه منتالی، شده با یکم پرت کردن حواستون یا گپ زدن یا کاری که دوست دارید رو انجام بدید، بذارید یه نخ هرچقدر هم نازک و مستاصل شمارو به زندگی وصل نگه داره، که دیوونه نشید، که تموم نشید، که یادتون نره وجود دارید.
بلاهایی به سر مردم اومد، کشتارهایی واقعا اتفاق افتاده که حتی دیدن فیلمش هم میتونه آدم رو درهم بشکنه، میتونه آدم رو تا ابد دیوونه و وحشت زده کنه. چطور همهی اینا واقعیه؟ چطور باید ادامه داد؟ چطور با این نفرت سر کرد؟ چطوری میخوان پاسخگو همچین رذالتی باشن؟
“یک ماه” گذشت، یک ماه از کشته شدن آدمهای امیدواری که میخواستن تلاش کنن برای زندگی بهتر، برای رویاهاشون، برای عزیزهاشون.
آدمهایی که برای آخرین بار کسی رو به آغوش کشیدن، خداحافظی کردن،
جرأت و شجاعت داشتن،
و جایی، در سکوت، برای آخرین بار ترسیدن.
و حالا نبودنشون فقط نبودن چند هزار نفر نیست، نبودن امیدهاییست که هنوز نفس میکشیدن، تلاشهایی که نیمهکاره موندن و آیندههایی که هیچ شد.
نشونههای زندگی داشتن و حالا به طرز وحشتناکی مردهاند.
آدمهایی که برای آخرین بار کسی رو به آغوش کشیدن، خداحافظی کردن،
جرأت و شجاعت داشتن،
و جایی، در سکوت، برای آخرین بار ترسیدن.
و حالا نبودنشون فقط نبودن چند هزار نفر نیست، نبودن امیدهاییست که هنوز نفس میکشیدن، تلاشهایی که نیمهکاره موندن و آیندههایی که هیچ شد.
نشونههای زندگی داشتن و حالا به طرز وحشتناکی مردهاند.
1
دیگه اون چیزی که من رو به زندگی وصل نگه داشته نخ نیست، یه پوسیدگی جزئی در معرض پاره شدنه.