بلاهایی به سر مردم اومد، کشتارهایی واقعا اتفاق افتاده که حتی دیدن فیلمش هم میتونه آدم رو درهم بشکنه، میتونه آدم رو تا ابد دیوونه و وحشت زده کنه. چطور همهی اینا واقعیه؟ چطور باید ادامه داد؟ چطور با این نفرت سر کرد؟ چطوری میخوان پاسخگو همچین رذالتی باشن؟
“یک ماه” گذشت، یک ماه از کشته شدن آدمهای امیدواری که میخواستن تلاش کنن برای زندگی بهتر، برای رویاهاشون، برای عزیزهاشون.
آدمهایی که برای آخرین بار کسی رو به آغوش کشیدن، خداحافظی کردن،
جرأت و شجاعت داشتن،
و جایی، در سکوت، برای آخرین بار ترسیدن.
و حالا نبودنشون فقط نبودن چند هزار نفر نیست، نبودن امیدهاییست که هنوز نفس میکشیدن، تلاشهایی که نیمهکاره موندن و آیندههایی که هیچ شد.
نشونههای زندگی داشتن و حالا به طرز وحشتناکی مردهاند.
آدمهایی که برای آخرین بار کسی رو به آغوش کشیدن، خداحافظی کردن،
جرأت و شجاعت داشتن،
و جایی، در سکوت، برای آخرین بار ترسیدن.
و حالا نبودنشون فقط نبودن چند هزار نفر نیست، نبودن امیدهاییست که هنوز نفس میکشیدن، تلاشهایی که نیمهکاره موندن و آیندههایی که هیچ شد.
نشونههای زندگی داشتن و حالا به طرز وحشتناکی مردهاند.
1
دیگه اون چیزی که من رو به زندگی وصل نگه داشته نخ نیست، یه پوسیدگی جزئی در معرض پاره شدنه.
میترسم برای کسی بنویسم “خوبی؟”، چون اگه بهم بگه نه هیچکاری ازم نمیاد، زورم به هیچی نمیرسه.
به مو رسید، پاره شد، گره زدیم، پاره شد، گره زدیم، پاره شد، پاره موند ، موند، موند.