مدام تو سرم تکرار میشد یچی کمه، یچی کمه. حالا دارم با دقت بیشتری گوش میدم. یچی کم نیست، خیلی چیزها کمه. منتها همین کم بودناس که باعث میشه صبح بیدار شم و تلاش کنم. امید به اینکه یه روز به دستشون میاریمه که مارو سر پا نگه داشته.
خیلی وقتام سوالایی رو میپرسیم که دلمون میخواد جواب متفاوت بشنویم. اینجوری که من میدونم جواب سوالم چیه ولی چون دلم میخواد یچی دیگه باشه دارم میپرسمش.
امروز فهمیدم اولین نفری که دوست دارم بهش زنگ بزنم و بگم روزم چطور گذشته مامانمه.
کاش ظرفا خودشون شعور داشتن و تمیز میشدن. یعنی چی که شستنشون با ماس؟ مگه ما اشرف مخلوقات نبودیم.