شمعی خاموش
45 subscribers
30 photos
1 video
17 links
دوک!
مردی که اومده تا دنیا رو عوض کنه
اومده تا سیاهی ها رو نابود کنه و در عوض نور و صلح رو به جهان هدیه بده ...

ناشناس👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa

ارتباط با ادمین تبادل 👇
@aram_wm
Download Telegram
#پارت_۳۳۲
#خون_شمشیر_آب




باید کارش رو می‌ساخت . باید یه جوری اون رو می‌کشت .
تنها امیدش جعبه ای بود که سال‌ ها پیش برای کشتن بیگ باس اینجا جاسازی کرده بود .

زیگفرید کنار مانک ایستاده بود و نگاهش می‌کرد .
-دیگه چه کسی حامل کلیده ؟
-هیچ‌کس.
-کی از وجود والت خبر داره ؟
-هیچ‌کس.
-چطوری دوک رو گیر بندازم ؟ نقطه ضعف هاش چیه ؟
-نمی‌دونم.
-بی مصرف .
"دوک ! مانک از نقطه ضعف هات داشت می‌گفت ، از شکنجه های پاپ . بگو ببینم سالمی ؟"

+HEY!!!

دوک دست هاش رو باز کرده بود و به سمت زیگفرید می‌رفت ، دوتا جسم آهنی توی دستهای خودش گرفته بود و با لبخند نزدیکش می‌شد .
-فکر نمی‌کردم اینقدر احمق باشی ، دل من رو نشکن دوک . نگو که احمقی .

+این‌ها نمی‌دونی چیه زیگفرید ؟ اینها نارنجک های ضد نفره . می‌دونی دستم رو بردارم چی میشه ؟ یا اینکه بهت کارکردش رو نگفته اند ؟

همه ی آدم هایی که به سمت دوک می‌دویدند ایستادند .
+بگو بیان . خوب می‌دونی که اگر بمیرم باید با همه چیز پشت اون در خداحافظی کنی .

زیگفرید لبش رو از عصبانیت گاز گرفت ، فکر همه چیز رو کرده بود جز اینکه دوک بخواد خودش رو بکشه ، طبق تمام معادلاتش این اتفاق نباید می افتاد .

-تو اینکار رو نمی‌کنی ، چون اگر اینجا بمیری یعنی پیشگویی اوراکل اشتباه بوده . اون گفت که تو دنیا رو عوض می‌کنی . اوراکل هيچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه.

+ نظرت چیه که به دنیا ثابت کنیم اشتباه می‌کرده ؟
-دوک ! تو میای کنار من و با هم دنیا رو از نو می‌سازیم . این‌دفعه بدون انسان ها ، این‌دفعه همه چیز رو خودمون می‌سازیم . تصویر تیره ها رو یادت بیار . ما با هم اون دنیای زیبا رو می‌سازیم . بیا ، اصلا این‌ها مال تو .
#پارت_۳۳۳
#خون_شمشیر_آب




کیسه ای رو برداشت و به سمت دوک پرت کرد که وقتی به زمین خورد سکه های طلایی رنگی ازش بیرون ریخت .
-همش مال تو ولی این حماقت رو نکن . بیا با هم می‌سازیمش ، قشنگ تر از قبل .

+تو همه رو کشتی . فکر می‌کنی به همین راحتی می‌تونی قسر در بری ؟
-من راهی بلدم که به زندگی برشون گردونه .

با لبخند دوک رو نگاه می‌کرد . همیشه برنده بود . همیشه برگ برنده داشت ، حتی زمانی که نقشه ی مرگ آلبرت و برادرش رو کشیده بود ، حتی زمانی که چهار پادشاه رو به قدرت رسونده بود هم همیشه برگ برنده دستش بود .

اون‌ها رو کشته بود که الان دوک رو خواسته یا ناخواسته به والت ببره .
+می‌دونی زیگفرید ؟ به جایی رسیدم که خیلی چیزها برام مهم نیست دیگه ، شاید این‌طوری قراره خودم رو فدا کنم ، هوم ؟
-نورانی ها رو ول کن دوک ، این تیره ها هستن که جواب رو دارند . دنیای ایده آلشون رو دیدی و می‌دونی که چقدر زیباست .

دوک سرش رو پایین انداخت ، صحبت هاش هم بوی یاس و ناامیدی می‌داد ، انگار واقعا کم آورده بود .
+می‌دونی زیگی ؟ خیلی به این فکر کردم که همه چیز رو ول کنم . تو راست میگی . دنیای اونها زیبا بود ، خیلی زیبا . اگر این اتفاقات نیفتاده بود احتمالا برای اون‌ها می‌جنگیدم ، ولی دیگه برام مهم نیست . خسته شدم ، می‌فهمی ؟
-دوک به من گوش کن ، راز زندگی ابدی دقیقا زیر پاهامونه .

+مانک ! الان .

زیگفرید چشم های دخترک رو دید که به حالت عادی برگشته بود.
تکه ی ماه از داخل جیب دوک می‌درخشید و انگار هاله ای دور مانک درست کرده بود و به حالت عادی برش گردونه بود ، اون هم نیزه اش رو به پای زیگفرید زد و به زمین بستش .
ناگهان دوک نارنجک ها رو به سمتش پرتاب کرد و لبخندی زد .

مانک به سرعت بین دوک و نارنجک ها قرار گرفت که دست های ورجیل شونه اش رو گرفت و در لحظه جاهاشون عوض شد .
شمعی خاموش
#پارت_۳۳۱ #خون_شمشیر_آب "انگار هیچ قلبی نداری !" ریچارد و سارا با شمشیر بچه هاشون رو به دو نیم کردند ، سپس روبه‌روی هم ایستادند و شمشیرهارو توی شکم همدیگر فرو کردند . "زیباست نه ؟ انسان ها قرن های متمادی این کار رو کردند و من از جسم زمینی خودشون نجاتشون…
سلام عزیزان دل 😍
پارت های امشب تقدیمتون

خودم خیلی داستان رو دوست دارم و دلم نمی‌خواهد تموم بشه ولی باید بهتون بگم که فردا شب پارت های پایانی رو تقدیمتون می کنم 🥺

امیدوارم که تا اینجا از خوندن داستان لذت برده باشید 🌺
شمعی خاموش
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa
خوشحال میشم که نظراتتون رو باهام در نیون بگذارید دوستان عزیزم ☺️
سلام دوستان خوبم
عذر میخواهم بابت دیر شدن پارت ها
پیشاپیش امیدوارم که از خواندن پارت های پایانی لذت ببرید 😄🌺

و پیشنهاد می کنم که این پارت ها همراه با آهنگی که گذاشته میشه بخونید .
#پارت_۳۳۴
#خون_شمشیر_آب




گوش هاش زنگ می‌زد و انگار مغزش جابه‌جا شده بود.
بوی چمن و علف در دهانش پیچیده بود .
کمر به پایین رو حس نمی‌کرد و پشتش درد می‌کرد .

یکی اون رو روی شونه هاش گذاشته بود .
صدای همهمه مي‌اومد ولی متوجه چیزی نمی‌شد . همه چیز گنگ بود . کجا می‌رفتند ؟

انگار به سمت زیرزمینی می‌رفتند چه کسی اون رو روی شونه هاش حمل می‌کرد ؟

-صاحب طاقت بیار ، داریم می‌رسیم .

صدای مانک بود؟ چقدر شبیه اون حرف می‌زد . کجا می‌رفتند ؟ چشم هاش چیزی رو نمی‌دید . چرا همه جا سیاه بود؟

+مانک ؟
-ارباب داریم می‌رسیم ، لطفا ساکت باش .
+چرا همه جا سیاهه ؟ کجاییم ؟
مانک لحظه ای ایستاد . حس می‌کرد که داره نگاهش می‌کنه .
-درست میشه ارباب . دارم می‌برمتون والت.
+زیگفرید ؟
-تکه تکه شد . تکه ی خورشید و ماه و سکه ها دستمه صاحب ، می‌برمتون پیش اونها ، دوباره خوبتون می‌کنند . قول میدم .

+کجاییم ؟
-یک اتاق عجیب ، همه جا رنگش سبزه ، نورهای آبی می‌بینم که می‌رقصند . شکل همه چیز داره عوض میشه .
+بهش ميگن برق . چرا پاهام رو حس نمی‌کنم؟
-نگرانش نباشید صاحب . داریم می‌رسیم .
+والت رو از کجا پیدا کردی ؟
-تکه ی ماه راه رو نشونم داد . بعد از انفجار بهم راه رو نشون داد . زیر پاهامون بود . دقیقا زیر پاهامون .
+الان کجاییم ؟
-دیوار ها توش نور داره . سنگ هاش سیاهه . همش در حال عوض شدنه ، یک چیزی داره از داخل زمین زیر پامون رد میشه و میره صاحب . نگران هیچی نباشید .

حس دردش داشت کمتر می‌شد. احساس می‌کرد که تمام بار دنیا از روی دوشش برداشته میشه. احساساتش آروم می‌شدند .
نوری رو می‌دید ، مثل روشی بود که با خنده نگاهش می‌کرد . براش دست تکون می‌داد ، در این تاریکی نورهای دیگه هم بود .
هرچقدر مانک با خستگی به جلو میبردش، نورها بیشتر میشدند .

روشی کنارش راه میرفت و لبخند پیروزمندانه ای داشت ، انگار داشت تشویقش می‌کرد .
مستر کنارش اومد ، می‌خندید و دستش رو روی گردن روشی انداخته بود و هرچند بی صدا ، ولی دوک احساس می‌کرد که دارند آواز می‌خونند .
بلکی و زیرو تعظیم کردند و کنارش راه می‌رفتند . نگاهشون با اینکه نورانی بودند پر از عشق بود .
ساکورا و گیگا و ملینا کنار هم عاشقانه هم رو نگاه می‌کردند و باهاش راه می‌اومدند .

جورج و اسمرالدا مشغول لب گرفتن بودند و با افتخار نگاهش میکردند.
+خیلی زیباست .
-چی صاحب ؟
+نمی‌بینیشون ؟ همه اینجان .
-صاحب تحمل کن ، الان می‌رسیم .

صداش پر از گریه بود و دوک نمی‌فهمید چرا غم داره .
همه با لبخند نگاهش می‌کردند . موفق شده بود . جنگ تمام شده بود .
بوکا و وولف شیشه شرابی بالا برده بودند و با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند .

هیچ دردی نداشت ، هیچ وزنی روی شونه هاش نبود .
ریچارد و زن و بچه اش براش دست می‌زدند. بچه هاش دور دوک می‌چرخیدند و آواز می‌خوندند .
هیچ صدایی نداشتند ولی درون قلبش صدای اونها رو می‌شنید .
-صاحب اینجا بشینید ، رسیدیم به در .
+سکه ها توی جاش ، یکیش توی جیب منه.
-می‌دونم ، تکه ی ماه بهم همه چیز رو گفت.
+چه خوب ! خیلی خوبه .

تمام مشکلاتش حل شده بودند . آواریس خواهر بلکی و لاست جلوش نشسته بود و لبخند می‌زد .
مادر و پدر و عموش با افتخار بازو هاشون رو نشون می‌دادند و گریه می‌کردند ، بهش خیلی افتخار می‌کردند .

صدای عجیبی توی فضا پیچید و دری باز شد .
مانک دوباره اون رو روی شونه هاش گرفت و راه افتادند .
+من توی والت نرفتم تا حالا ، چه شکلیه ؟
-پر از مربع های نورانی عجیب صاحب . هی شکلشون عوض میشه و ستون هایی داره که بالاشون مشخص نیست .

ناگهان جفتشون زمین خوردند .
+مانک ؟ مانک !؟
هیچ نفسی از بینیش بیرون نمی‌اومد .
نوری شبیه به مانک کنارش ظاهر شد و لبخندی پر از انرژی زد.

آخرین نور نزدیکش شد ، خیلی شبیه لاست بود .
#پارت_۳۳۵
#خون_شمشیر_آب


"فکر نمی‌کردیم که انسانیت به اینجا برسه . تو به جایی رسیدی که هیچ انسانی بدون عشق توانایی ورود رو نداشته . عشق مانک به تو و عشق تو به انسانیت در رو باز کرد ."

+مانک ، اون رو برگردونید . التماستون می‌کنم .

"دخترک تورو به اینجا آورد که نجاتت بده ، ولی والت منظور دیگری داره . اینجا رو ساختیم تا به انسانیت توانایی جدیدی بدیم ."

لاست کنارش نشسته بود و توی موهاش دست می‌کشید ، دقیقا مثل زمانی که پیش هم می‌خوابیدند .

"تو دو انتخاب داری . انتخاب اول اینه که به عنوان اوراکل برگردی و دنیا رو درست کنی ."

همه کنارش نشسته بودند و بدنش رو لمس می‌کردند .

"انتخاب دوم هم اینه که خودت رو فدا کنی تا با استفاده از دی ان ای تو و ما انسانیت به سقفی از تکامل برسه که هرگز فکرش رو نمی‌کرده ."

دوک با دست هاش گریه کنان روی زمین جلو می‌رفت ، به سختی قدرت تکان دادن خودش رو داشت .
+کدوم دوستام رو برمی‌گردونه ؟ هرکاری بگید می‌کنم ، آدم خوبی میشم ، کدوم دوستام رو نجات میده ؟

صدای خنده ی مهربانی توی گوشش پیچید ، همه با لبخند نگاه و نوازشش می‌کردند .

"تو حاضری خودت رو فدا کنی تا بقیه زندگی کنند ؟ تا انسانیت به اون چیزی که برایش مقرر بوده برسه ؟"
+با تمام جونم آره . توروخدا دوستام رو برگردونید . توروخدا .خواهش می‌کنم .

صدای دستگاه های عجیبی اومد و بدنش از روی زمین به سمت بالا به حرکت درآورده شد .
احساس می‌کرد که وجودش داره تجزیه میشه .
همه از پایین براش دست تکون می‌دادند و بوس حواله اش می‌کردند .

دردش دیگه کم کم داشت کامل ساکت میشد .
صداها ساکت میشد . دنیا نورانی تر میشد .

"ما با تو ، دنیایی جدید می‌سازیم . دنیایی از انسان‌هایی فارق از درد و بیچارگی ."


بیرون کاخ سفید ، ناگهان مانک بیدار شد و به خودش نگاه کرد.
همه بیدار شده بودند و با تعجب به یکدیگر نگاه می‌کردند . مگه نمرده بودند ؟
روی صورت ها و بدن همشون ، خط هایی نورانی شکل گرفته بود .

خورشید وسط آسمان می‌درخشید .
پرنده ها آواز می‌خوندند .
همه با تعجب آسمان رو نگاه می‌کردند و حاضر بودند قسم بخورند که برای لحظه ای ، مردی از جنس نور رو دیده بودند .
👍1😢1
شمعی خاموش pinned «سلام دوستان خوبم عذر میخواهم بابت دیر شدن پارت ها پیشاپیش امیدوارم که از خواندن پارت های پایانی لذت ببرید 😄🌺 و پیشنهاد می کنم که این پارت ها همراه با آهنگی که گذاشته میشه بخونید .»
منتظر نظراتتون هستم بچه ها 😍
👍1