شمعی خاموش
#پارت_۱ #خون_شمشیر_آب سال ها میگذشت ، زمین هنوز کامل شفا پیدا نکرده بود . تنها چیزی که مردم می دونستند و تنها چیزی که نگهداران کتاب ها می گفتند ؛ این بود که بعد از جنگ بزرگ نور های روشنی همه جارو فرا گرفت و دنیا مسموم و نابود شد . شهر های بزرگ همه نابود…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۲۹
#خون_شمشیر_آب
ناگهان هزاران نفر به دنبالش راه افتادند ،
باید هرچه سریعتر راه فراری پیدا میکرد وگرنه زندگی همه به خطر می افتاد . اگر زیگفرید دستش حتی به یک از اون چیز هایی که پشت در بودند میرسید ، میتونست دنیا رو تموم کنه .
چه اوکلوس ، چه سیگنال ، چه بلید ، هر کدومشون اگر در دستان اشتباه میافتادند ، توانایی نابودی نسل بشر رو داشتند .
به کوچه ای رسید و با یک پرش قدم روی دیوار گذاشت و بالا پرید و نردبان آهنی زنگ زده ای رو گرفت ، مدام خدا رو شکر میکرد که کسی توی کوچه نیست . بالا رفت و از کناری روی پشت بام پرید .
خودش رو به سمت دیگر رساند و همونطور که حواسش به زیگفرید بود جلو میرفت .
"دوک ، دوک ، دوک ! انگار باید راه دیگری رو انتخاب کنم . گفتی کلیشه دوست نداری ؟ خیله خب ، پس حرف های کلیشه ای نمیزنم ."
چاقویی رو دستش گرفت و گلوی بلکی رو برید .
همون طور که خون از بدن دخترک پایین میریخت ، جسدش رو روی زمین انداخت .
از این فاصله خوب نمیتونست ببینه ولی مطمئن بود که اون بدن بلکیه .
دستش رو جلوی دهنش گرفت ، انگار نفسش تنگ شده بود و هر لحظه ممکن بود داد بزنه . هر لحظه ممکن بود که جای خودش رو لو بده .
نباید زندگی کل انسان ها رو به خاطر چند نفر خراب میکرد .
"چقدر سنگدلی دوک ! بذار ببینم ، این یکی چطوره ؟"
چاقو توی شکم زیرو نشست و دخترک روی زانو هاش افتاد .
دوک از حرکت ایستاده بود و با مشت روی پای خودش میزد و جلو دهانش رو گرفته بود .
اشک مثل رود از چشم هاش میریخت و با غصه و درد میدید که یک به یک همراهان و عزیزانش دارند کشته میشوند و خودش هیچکاری نمیتونه بکنه .
-فرار کن ارباب !!!
این آخرین حرفی بود که زیرو قبل از اینکه اخرین رمقش هم گرفته بشه و روی زمین بیفته و بمیره گفت .
#خون_شمشیر_آب
ناگهان هزاران نفر به دنبالش راه افتادند ،
باید هرچه سریعتر راه فراری پیدا میکرد وگرنه زندگی همه به خطر می افتاد . اگر زیگفرید دستش حتی به یک از اون چیز هایی که پشت در بودند میرسید ، میتونست دنیا رو تموم کنه .
چه اوکلوس ، چه سیگنال ، چه بلید ، هر کدومشون اگر در دستان اشتباه میافتادند ، توانایی نابودی نسل بشر رو داشتند .
به کوچه ای رسید و با یک پرش قدم روی دیوار گذاشت و بالا پرید و نردبان آهنی زنگ زده ای رو گرفت ، مدام خدا رو شکر میکرد که کسی توی کوچه نیست . بالا رفت و از کناری روی پشت بام پرید .
خودش رو به سمت دیگر رساند و همونطور که حواسش به زیگفرید بود جلو میرفت .
"دوک ، دوک ، دوک ! انگار باید راه دیگری رو انتخاب کنم . گفتی کلیشه دوست نداری ؟ خیله خب ، پس حرف های کلیشه ای نمیزنم ."
چاقویی رو دستش گرفت و گلوی بلکی رو برید .
همون طور که خون از بدن دخترک پایین میریخت ، جسدش رو روی زمین انداخت .
از این فاصله خوب نمیتونست ببینه ولی مطمئن بود که اون بدن بلکیه .
دستش رو جلوی دهنش گرفت ، انگار نفسش تنگ شده بود و هر لحظه ممکن بود داد بزنه . هر لحظه ممکن بود که جای خودش رو لو بده .
نباید زندگی کل انسان ها رو به خاطر چند نفر خراب میکرد .
"چقدر سنگدلی دوک ! بذار ببینم ، این یکی چطوره ؟"
چاقو توی شکم زیرو نشست و دخترک روی زانو هاش افتاد .
دوک از حرکت ایستاده بود و با مشت روی پای خودش میزد و جلو دهانش رو گرفته بود .
اشک مثل رود از چشم هاش میریخت و با غصه و درد میدید که یک به یک همراهان و عزیزانش دارند کشته میشوند و خودش هیچکاری نمیتونه بکنه .
-فرار کن ارباب !!!
این آخرین حرفی بود که زیرو قبل از اینکه اخرین رمقش هم گرفته بشه و روی زمین بیفته و بمیره گفت .
#پارت_۳۳۰
#خون_شمشیر_آب
دوک محکم انگشت های خودش رو گاز گرفت. به قدری محکم که طعم آهن خون رو روی زبونش احساس میکرد .
"این شخص مثل پدر بزرگت بود نه ؟"
چاقو توی گلوی روشی فرود اومد .
"این شخص مثل برادرت بود نه؟"
زیگفرید به ترتیب شروع به کشتن همه ی کسانی کرد که شونه به شونه ی دوک جنگیده بودند .
احساس میکرد که کسی داره قلبش رو از وسط پاره میکنه . انگار آهن داغی رو توی مغزش کرده بودند ، دستش به خاطر گازی که گرفته بود میسوخت و خونش روی زمین میریخت اما این در مقابل دردی که در قلبش داشت هیچی نبود .
هق هق خفه ای میکرد و اشک هاش بدون توقف میریختند .
ناگهان صحنه ای دید که برای لحظه ای قلبش ایستاد .
ریچارد به همراه زنی که شمشیر بلندی داشت و دو بچه ی کوچک از پشت ساختمانی بیرون اومدند .
"گویا مرگ افرادت برات مهم نبوده و نیست ، ولی خانوادت چی ؟ هوم ؟"
نباید بیرون میرفت ، نباید خودش رو نشون میداد ، نباید کل دنیا رو به خاطر احساسات خودش به خطر مینداخت .
انگار از وسط به دو نیم شده بود . حالت تهوع و عصبانیت و ناراحتی و بی نهایت احساسات دیگه خفه اش میکرد .
دوست داشت بمیره اما این صحنه ها رو نبینه . هیچ مردی نباید این صحنه ها رو نگاه میکرد . هیچکس نباید شاهد این چیز ها میبود .
آروم دستش رو بالا برد ، بدنش داشت با تفکراتش میجنگید .
#خون_شمشیر_آب
دوک محکم انگشت های خودش رو گاز گرفت. به قدری محکم که طعم آهن خون رو روی زبونش احساس میکرد .
"این شخص مثل پدر بزرگت بود نه ؟"
چاقو توی گلوی روشی فرود اومد .
"این شخص مثل برادرت بود نه؟"
زیگفرید به ترتیب شروع به کشتن همه ی کسانی کرد که شونه به شونه ی دوک جنگیده بودند .
احساس میکرد که کسی داره قلبش رو از وسط پاره میکنه . انگار آهن داغی رو توی مغزش کرده بودند ، دستش به خاطر گازی که گرفته بود میسوخت و خونش روی زمین میریخت اما این در مقابل دردی که در قلبش داشت هیچی نبود .
هق هق خفه ای میکرد و اشک هاش بدون توقف میریختند .
ناگهان صحنه ای دید که برای لحظه ای قلبش ایستاد .
ریچارد به همراه زنی که شمشیر بلندی داشت و دو بچه ی کوچک از پشت ساختمانی بیرون اومدند .
"گویا مرگ افرادت برات مهم نبوده و نیست ، ولی خانوادت چی ؟ هوم ؟"
نباید بیرون میرفت ، نباید خودش رو نشون میداد ، نباید کل دنیا رو به خاطر احساسات خودش به خطر مینداخت .
انگار از وسط به دو نیم شده بود . حالت تهوع و عصبانیت و ناراحتی و بی نهایت احساسات دیگه خفه اش میکرد .
دوست داشت بمیره اما این صحنه ها رو نبینه . هیچ مردی نباید این صحنه ها رو نگاه میکرد . هیچکس نباید شاهد این چیز ها میبود .
آروم دستش رو بالا برد ، بدنش داشت با تفکراتش میجنگید .
شمعی خاموش
#پارت_۳۲۹ #خون_شمشیر_آب ناگهان هزاران نفر به دنبالش راه افتادند ، باید هرچه سریعتر راه فراری پیدا میکرد وگرنه زندگی همه به خطر می افتاد . اگر زیگفرید دستش حتی به یک از اون چیز هایی که پشت در بودند میرسید ، میتونست دنیا رو تموم کنه . چه اوکلوس ، چه…
سلام سلام
پارت های امشب تقدیم نگاهتون عزیزان🌺
پارت های امشب تقدیم نگاهتون عزیزان🌺
#پارت_۳۳۱
#خون_شمشیر_آب
"انگار هیچ قلبی نداری !"
ریچارد و سارا با شمشیر بچه هاشون رو به دو نیم کردند ، سپس روبهروی هم ایستادند و شمشیرهارو توی شکم همدیگر فرو کردند .
"زیباست نه ؟ انسان ها قرن های متمادی این کار رو کردند و من از جسم زمینی خودشون نجاتشون میدم ."
دوک دیگه توانایی حرکت نداشت . دستش از شدت درد بی حس شده بود ، نفسش به درستی بالا نمیاومد و انگار کل وجودش آتش گرفته بود . حس خفگی داشت . قلبش توی دهنش بود .
ناگهان یاد حرف استادش افتاد . روشی خیلی وقت پیش بهش گفته بود که در مواجهه با احساسات زیاد چطور آرامش خودش رو حفظ کنه .
از آخرین توان خودش استفاده کرد و به سختی چاقویی برداشت و توی ساعد خودش فرو کرد .
درد ناگهانی اون رو به خودش آورد . تکه پارچه ای از لباسش کند و زخم هاش رو بست . باید هرطور شده جلوش رو میگرفت .
نفس عمیقی کشید و از روی پشت بام ها شروع به پریدن و جلو رفتن کرد ، پشتک میزد و پشت سر هم قدم روی دیوار میگذاشت و به سرعت حرکت میکرد . زیر پاهاش ارتشی از کسانی بودند که بدون هیچ ذهنی ، کورکورانه و بی اختیار دنبالش میگشتند.
جوری مسیرش رو انتخاب میکرد و جلو میرفت که بتونه زیگفرید رو ببینه ، او هم بدون حرکت وسط زمین ایستاده بود و مانک تنها کسی بود که کنارش مونده بود.
سال ها پیش دیوارهای اینجا پر از تیرکمان بود ولی الان هیچی نبود ، اگر فقط میتونست راهی پیدا کنه که از دور اون رو بزنه کافی بود .
"میدونی ؟ اگر با من باشی تمام این خاطرات رو از ذهنت پاک میکنم . میتونی دوباره از اول شروع کنی ، این عالی نیست ؟"
#خون_شمشیر_آب
"انگار هیچ قلبی نداری !"
ریچارد و سارا با شمشیر بچه هاشون رو به دو نیم کردند ، سپس روبهروی هم ایستادند و شمشیرهارو توی شکم همدیگر فرو کردند .
"زیباست نه ؟ انسان ها قرن های متمادی این کار رو کردند و من از جسم زمینی خودشون نجاتشون میدم ."
دوک دیگه توانایی حرکت نداشت . دستش از شدت درد بی حس شده بود ، نفسش به درستی بالا نمیاومد و انگار کل وجودش آتش گرفته بود . حس خفگی داشت . قلبش توی دهنش بود .
ناگهان یاد حرف استادش افتاد . روشی خیلی وقت پیش بهش گفته بود که در مواجهه با احساسات زیاد چطور آرامش خودش رو حفظ کنه .
از آخرین توان خودش استفاده کرد و به سختی چاقویی برداشت و توی ساعد خودش فرو کرد .
درد ناگهانی اون رو به خودش آورد . تکه پارچه ای از لباسش کند و زخم هاش رو بست . باید هرطور شده جلوش رو میگرفت .
نفس عمیقی کشید و از روی پشت بام ها شروع به پریدن و جلو رفتن کرد ، پشتک میزد و پشت سر هم قدم روی دیوار میگذاشت و به سرعت حرکت میکرد . زیر پاهاش ارتشی از کسانی بودند که بدون هیچ ذهنی ، کورکورانه و بی اختیار دنبالش میگشتند.
جوری مسیرش رو انتخاب میکرد و جلو میرفت که بتونه زیگفرید رو ببینه ، او هم بدون حرکت وسط زمین ایستاده بود و مانک تنها کسی بود که کنارش مونده بود.
سال ها پیش دیوارهای اینجا پر از تیرکمان بود ولی الان هیچی نبود ، اگر فقط میتونست راهی پیدا کنه که از دور اون رو بزنه کافی بود .
"میدونی ؟ اگر با من باشی تمام این خاطرات رو از ذهنت پاک میکنم . میتونی دوباره از اول شروع کنی ، این عالی نیست ؟"
#پارت_۳۳۲
#خون_شمشیر_آب
باید کارش رو میساخت . باید یه جوری اون رو میکشت .
تنها امیدش جعبه ای بود که سال ها پیش برای کشتن بیگ باس اینجا جاسازی کرده بود .
زیگفرید کنار مانک ایستاده بود و نگاهش میکرد .
-دیگه چه کسی حامل کلیده ؟
-هیچکس.
-کی از وجود والت خبر داره ؟
-هیچکس.
-چطوری دوک رو گیر بندازم ؟ نقطه ضعف هاش چیه ؟
-نمیدونم.
-بی مصرف .
"دوک ! مانک از نقطه ضعف هات داشت میگفت ، از شکنجه های پاپ . بگو ببینم سالمی ؟"
+HEY!!!
دوک دست هاش رو باز کرده بود و به سمت زیگفرید میرفت ، دوتا جسم آهنی توی دستهای خودش گرفته بود و با لبخند نزدیکش میشد .
-فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی ، دل من رو نشکن دوک . نگو که احمقی .
+اینها نمیدونی چیه زیگفرید ؟ اینها نارنجک های ضد نفره . میدونی دستم رو بردارم چی میشه ؟ یا اینکه بهت کارکردش رو نگفته اند ؟
همه ی آدم هایی که به سمت دوک میدویدند ایستادند .
+بگو بیان . خوب میدونی که اگر بمیرم باید با همه چیز پشت اون در خداحافظی کنی .
زیگفرید لبش رو از عصبانیت گاز گرفت ، فکر همه چیز رو کرده بود جز اینکه دوک بخواد خودش رو بکشه ، طبق تمام معادلاتش این اتفاق نباید می افتاد .
-تو اینکار رو نمیکنی ، چون اگر اینجا بمیری یعنی پیشگویی اوراکل اشتباه بوده . اون گفت که تو دنیا رو عوض میکنی . اوراکل هيچوقت اشتباه نمیکنه.
+ نظرت چیه که به دنیا ثابت کنیم اشتباه میکرده ؟
-دوک ! تو میای کنار من و با هم دنیا رو از نو میسازیم . ایندفعه بدون انسان ها ، ایندفعه همه چیز رو خودمون میسازیم . تصویر تیره ها رو یادت بیار . ما با هم اون دنیای زیبا رو میسازیم . بیا ، اصلا اینها مال تو .
#خون_شمشیر_آب
باید کارش رو میساخت . باید یه جوری اون رو میکشت .
تنها امیدش جعبه ای بود که سال ها پیش برای کشتن بیگ باس اینجا جاسازی کرده بود .
زیگفرید کنار مانک ایستاده بود و نگاهش میکرد .
-دیگه چه کسی حامل کلیده ؟
-هیچکس.
-کی از وجود والت خبر داره ؟
-هیچکس.
-چطوری دوک رو گیر بندازم ؟ نقطه ضعف هاش چیه ؟
-نمیدونم.
-بی مصرف .
"دوک ! مانک از نقطه ضعف هات داشت میگفت ، از شکنجه های پاپ . بگو ببینم سالمی ؟"
+HEY!!!
دوک دست هاش رو باز کرده بود و به سمت زیگفرید میرفت ، دوتا جسم آهنی توی دستهای خودش گرفته بود و با لبخند نزدیکش میشد .
-فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی ، دل من رو نشکن دوک . نگو که احمقی .
+اینها نمیدونی چیه زیگفرید ؟ اینها نارنجک های ضد نفره . میدونی دستم رو بردارم چی میشه ؟ یا اینکه بهت کارکردش رو نگفته اند ؟
همه ی آدم هایی که به سمت دوک میدویدند ایستادند .
+بگو بیان . خوب میدونی که اگر بمیرم باید با همه چیز پشت اون در خداحافظی کنی .
زیگفرید لبش رو از عصبانیت گاز گرفت ، فکر همه چیز رو کرده بود جز اینکه دوک بخواد خودش رو بکشه ، طبق تمام معادلاتش این اتفاق نباید می افتاد .
-تو اینکار رو نمیکنی ، چون اگر اینجا بمیری یعنی پیشگویی اوراکل اشتباه بوده . اون گفت که تو دنیا رو عوض میکنی . اوراکل هيچوقت اشتباه نمیکنه.
+ نظرت چیه که به دنیا ثابت کنیم اشتباه میکرده ؟
-دوک ! تو میای کنار من و با هم دنیا رو از نو میسازیم . ایندفعه بدون انسان ها ، ایندفعه همه چیز رو خودمون میسازیم . تصویر تیره ها رو یادت بیار . ما با هم اون دنیای زیبا رو میسازیم . بیا ، اصلا اینها مال تو .
#پارت_۳۳۳
#خون_شمشیر_آب
کیسه ای رو برداشت و به سمت دوک پرت کرد که وقتی به زمین خورد سکه های طلایی رنگی ازش بیرون ریخت .
-همش مال تو ولی این حماقت رو نکن . بیا با هم میسازیمش ، قشنگ تر از قبل .
+تو همه رو کشتی . فکر میکنی به همین راحتی میتونی قسر در بری ؟
-من راهی بلدم که به زندگی برشون گردونه .
با لبخند دوک رو نگاه میکرد . همیشه برنده بود . همیشه برگ برنده داشت ، حتی زمانی که نقشه ی مرگ آلبرت و برادرش رو کشیده بود ، حتی زمانی که چهار پادشاه رو به قدرت رسونده بود هم همیشه برگ برنده دستش بود .
اونها رو کشته بود که الان دوک رو خواسته یا ناخواسته به والت ببره .
+میدونی زیگفرید ؟ به جایی رسیدم که خیلی چیزها برام مهم نیست دیگه ، شاید اینطوری قراره خودم رو فدا کنم ، هوم ؟
-نورانی ها رو ول کن دوک ، این تیره ها هستن که جواب رو دارند . دنیای ایده آلشون رو دیدی و میدونی که چقدر زیباست .
دوک سرش رو پایین انداخت ، صحبت هاش هم بوی یاس و ناامیدی میداد ، انگار واقعا کم آورده بود .
+میدونی زیگی ؟ خیلی به این فکر کردم که همه چیز رو ول کنم . تو راست میگی . دنیای اونها زیبا بود ، خیلی زیبا . اگر این اتفاقات نیفتاده بود احتمالا برای اونها میجنگیدم ، ولی دیگه برام مهم نیست . خسته شدم ، میفهمی ؟
-دوک به من گوش کن ، راز زندگی ابدی دقیقا زیر پاهامونه .
+مانک ! الان .
زیگفرید چشم های دخترک رو دید که به حالت عادی برگشته بود.
تکه ی ماه از داخل جیب دوک میدرخشید و انگار هاله ای دور مانک درست کرده بود و به حالت عادی برش گردونه بود ، اون هم نیزه اش رو به پای زیگفرید زد و به زمین بستش .
ناگهان دوک نارنجک ها رو به سمتش پرتاب کرد و لبخندی زد .
مانک به سرعت بین دوک و نارنجک ها قرار گرفت که دست های ورجیل شونه اش رو گرفت و در لحظه جاهاشون عوض شد .
#خون_شمشیر_آب
کیسه ای رو برداشت و به سمت دوک پرت کرد که وقتی به زمین خورد سکه های طلایی رنگی ازش بیرون ریخت .
-همش مال تو ولی این حماقت رو نکن . بیا با هم میسازیمش ، قشنگ تر از قبل .
+تو همه رو کشتی . فکر میکنی به همین راحتی میتونی قسر در بری ؟
-من راهی بلدم که به زندگی برشون گردونه .
با لبخند دوک رو نگاه میکرد . همیشه برنده بود . همیشه برگ برنده داشت ، حتی زمانی که نقشه ی مرگ آلبرت و برادرش رو کشیده بود ، حتی زمانی که چهار پادشاه رو به قدرت رسونده بود هم همیشه برگ برنده دستش بود .
اونها رو کشته بود که الان دوک رو خواسته یا ناخواسته به والت ببره .
+میدونی زیگفرید ؟ به جایی رسیدم که خیلی چیزها برام مهم نیست دیگه ، شاید اینطوری قراره خودم رو فدا کنم ، هوم ؟
-نورانی ها رو ول کن دوک ، این تیره ها هستن که جواب رو دارند . دنیای ایده آلشون رو دیدی و میدونی که چقدر زیباست .
دوک سرش رو پایین انداخت ، صحبت هاش هم بوی یاس و ناامیدی میداد ، انگار واقعا کم آورده بود .
+میدونی زیگی ؟ خیلی به این فکر کردم که همه چیز رو ول کنم . تو راست میگی . دنیای اونها زیبا بود ، خیلی زیبا . اگر این اتفاقات نیفتاده بود احتمالا برای اونها میجنگیدم ، ولی دیگه برام مهم نیست . خسته شدم ، میفهمی ؟
-دوک به من گوش کن ، راز زندگی ابدی دقیقا زیر پاهامونه .
+مانک ! الان .
زیگفرید چشم های دخترک رو دید که به حالت عادی برگشته بود.
تکه ی ماه از داخل جیب دوک میدرخشید و انگار هاله ای دور مانک درست کرده بود و به حالت عادی برش گردونه بود ، اون هم نیزه اش رو به پای زیگفرید زد و به زمین بستش .
ناگهان دوک نارنجک ها رو به سمتش پرتاب کرد و لبخندی زد .
مانک به سرعت بین دوک و نارنجک ها قرار گرفت که دست های ورجیل شونه اش رو گرفت و در لحظه جاهاشون عوض شد .
شمعی خاموش
#پارت_۳۳۱ #خون_شمشیر_آب "انگار هیچ قلبی نداری !" ریچارد و سارا با شمشیر بچه هاشون رو به دو نیم کردند ، سپس روبهروی هم ایستادند و شمشیرهارو توی شکم همدیگر فرو کردند . "زیباست نه ؟ انسان ها قرن های متمادی این کار رو کردند و من از جسم زمینی خودشون نجاتشون…
سلام عزیزان دل 😍
پارت های امشب تقدیمتون
خودم خیلی داستان رو دوست دارم و دلم نمیخواهد تموم بشه ولی باید بهتون بگم که فردا شب پارت های پایانی رو تقدیمتون می کنم 🥺
امیدوارم که تا اینجا از خوندن داستان لذت برده باشید 🌺
پارت های امشب تقدیمتون
خودم خیلی داستان رو دوست دارم و دلم نمیخواهد تموم بشه ولی باید بهتون بگم که فردا شب پارت های پایانی رو تقدیمتون می کنم 🥺
امیدوارم که تا اینجا از خوندن داستان لذت برده باشید 🌺
شمعی خاموش
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa
خوشحال میشم که نظراتتون رو باهام در نیون بگذارید دوستان عزیزم ☺️
شمعی خاموش
#پارت_۱ #خون_شمشیر_آب سال ها میگذشت ، زمین هنوز کامل شفا پیدا نکرده بود . تنها چیزی که مردم می دونستند و تنها چیزی که نگهداران کتاب ها می گفتند ؛ این بود که بعد از جنگ بزرگ نور های روشنی همه جارو فرا گرفت و دنیا مسموم و نابود شد . شهر های بزرگ همه نابود…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام دوستان خوبم
عذر میخواهم بابت دیر شدن پارت ها
پیشاپیش امیدوارم که از خواندن پارت های پایانی لذت ببرید 😄🌺
و پیشنهاد می کنم که این پارت ها همراه با آهنگی که گذاشته میشه بخونید .
عذر میخواهم بابت دیر شدن پارت ها
پیشاپیش امیدوارم که از خواندن پارت های پایانی لذت ببرید 😄🌺
و پیشنهاد می کنم که این پارت ها همراه با آهنگی که گذاشته میشه بخونید .
#پارت_۳۳۴
#خون_شمشیر_آب
گوش هاش زنگ میزد و انگار مغزش جابهجا شده بود.
بوی چمن و علف در دهانش پیچیده بود .
کمر به پایین رو حس نمیکرد و پشتش درد میکرد .
یکی اون رو روی شونه هاش گذاشته بود .
صدای همهمه مياومد ولی متوجه چیزی نمیشد . همه چیز گنگ بود . کجا میرفتند ؟
انگار به سمت زیرزمینی میرفتند چه کسی اون رو روی شونه هاش حمل میکرد ؟
-صاحب طاقت بیار ، داریم میرسیم .
صدای مانک بود؟ چقدر شبیه اون حرف میزد . کجا میرفتند ؟ چشم هاش چیزی رو نمیدید . چرا همه جا سیاه بود؟
+مانک ؟
-ارباب داریم میرسیم ، لطفا ساکت باش .
+چرا همه جا سیاهه ؟ کجاییم ؟
مانک لحظه ای ایستاد . حس میکرد که داره نگاهش میکنه .
-درست میشه ارباب . دارم میبرمتون والت.
+زیگفرید ؟
-تکه تکه شد . تکه ی خورشید و ماه و سکه ها دستمه صاحب ، میبرمتون پیش اونها ، دوباره خوبتون میکنند . قول میدم .
+کجاییم ؟
-یک اتاق عجیب ، همه جا رنگش سبزه ، نورهای آبی میبینم که میرقصند . شکل همه چیز داره عوض میشه .
+بهش ميگن برق . چرا پاهام رو حس نمیکنم؟
-نگرانش نباشید صاحب . داریم میرسیم .
+والت رو از کجا پیدا کردی ؟
-تکه ی ماه راه رو نشونم داد . بعد از انفجار بهم راه رو نشون داد . زیر پاهامون بود . دقیقا زیر پاهامون .
+الان کجاییم ؟
-دیوار ها توش نور داره . سنگ هاش سیاهه . همش در حال عوض شدنه ، یک چیزی داره از داخل زمین زیر پامون رد میشه و میره صاحب . نگران هیچی نباشید .
حس دردش داشت کمتر میشد. احساس میکرد که تمام بار دنیا از روی دوشش برداشته میشه. احساساتش آروم میشدند .
نوری رو میدید ، مثل روشی بود که با خنده نگاهش میکرد . براش دست تکون میداد ، در این تاریکی نورهای دیگه هم بود .
هرچقدر مانک با خستگی به جلو میبردش، نورها بیشتر میشدند .
روشی کنارش راه میرفت و لبخند پیروزمندانه ای داشت ، انگار داشت تشویقش میکرد .
مستر کنارش اومد ، میخندید و دستش رو روی گردن روشی انداخته بود و هرچند بی صدا ، ولی دوک احساس میکرد که دارند آواز میخونند .
بلکی و زیرو تعظیم کردند و کنارش راه میرفتند . نگاهشون با اینکه نورانی بودند پر از عشق بود .
ساکورا و گیگا و ملینا کنار هم عاشقانه هم رو نگاه میکردند و باهاش راه میاومدند .
جورج و اسمرالدا مشغول لب گرفتن بودند و با افتخار نگاهش میکردند.
+خیلی زیباست .
-چی صاحب ؟
+نمیبینیشون ؟ همه اینجان .
-صاحب تحمل کن ، الان میرسیم .
صداش پر از گریه بود و دوک نمیفهمید چرا غم داره .
همه با لبخند نگاهش میکردند . موفق شده بود . جنگ تمام شده بود .
بوکا و وولف شیشه شرابی بالا برده بودند و با هم حرف میزدند و میخندیدند .
هیچ دردی نداشت ، هیچ وزنی روی شونه هاش نبود .
ریچارد و زن و بچه اش براش دست میزدند. بچه هاش دور دوک میچرخیدند و آواز میخوندند .
هیچ صدایی نداشتند ولی درون قلبش صدای اونها رو میشنید .
-صاحب اینجا بشینید ، رسیدیم به در .
+سکه ها توی جاش ، یکیش توی جیب منه.
-میدونم ، تکه ی ماه بهم همه چیز رو گفت.
+چه خوب ! خیلی خوبه .
تمام مشکلاتش حل شده بودند . آواریس خواهر بلکی و لاست جلوش نشسته بود و لبخند میزد .
مادر و پدر و عموش با افتخار بازو هاشون رو نشون میدادند و گریه میکردند ، بهش خیلی افتخار میکردند .
صدای عجیبی توی فضا پیچید و دری باز شد .
مانک دوباره اون رو روی شونه هاش گرفت و راه افتادند .
+من توی والت نرفتم تا حالا ، چه شکلیه ؟
-پر از مربع های نورانی عجیب صاحب . هی شکلشون عوض میشه و ستون هایی داره که بالاشون مشخص نیست .
ناگهان جفتشون زمین خوردند .
+مانک ؟ مانک !؟
هیچ نفسی از بینیش بیرون نمیاومد .
نوری شبیه به مانک کنارش ظاهر شد و لبخندی پر از انرژی زد.
آخرین نور نزدیکش شد ، خیلی شبیه لاست بود .
#خون_شمشیر_آب
گوش هاش زنگ میزد و انگار مغزش جابهجا شده بود.
بوی چمن و علف در دهانش پیچیده بود .
کمر به پایین رو حس نمیکرد و پشتش درد میکرد .
یکی اون رو روی شونه هاش گذاشته بود .
صدای همهمه مياومد ولی متوجه چیزی نمیشد . همه چیز گنگ بود . کجا میرفتند ؟
انگار به سمت زیرزمینی میرفتند چه کسی اون رو روی شونه هاش حمل میکرد ؟
-صاحب طاقت بیار ، داریم میرسیم .
صدای مانک بود؟ چقدر شبیه اون حرف میزد . کجا میرفتند ؟ چشم هاش چیزی رو نمیدید . چرا همه جا سیاه بود؟
+مانک ؟
-ارباب داریم میرسیم ، لطفا ساکت باش .
+چرا همه جا سیاهه ؟ کجاییم ؟
مانک لحظه ای ایستاد . حس میکرد که داره نگاهش میکنه .
-درست میشه ارباب . دارم میبرمتون والت.
+زیگفرید ؟
-تکه تکه شد . تکه ی خورشید و ماه و سکه ها دستمه صاحب ، میبرمتون پیش اونها ، دوباره خوبتون میکنند . قول میدم .
+کجاییم ؟
-یک اتاق عجیب ، همه جا رنگش سبزه ، نورهای آبی میبینم که میرقصند . شکل همه چیز داره عوض میشه .
+بهش ميگن برق . چرا پاهام رو حس نمیکنم؟
-نگرانش نباشید صاحب . داریم میرسیم .
+والت رو از کجا پیدا کردی ؟
-تکه ی ماه راه رو نشونم داد . بعد از انفجار بهم راه رو نشون داد . زیر پاهامون بود . دقیقا زیر پاهامون .
+الان کجاییم ؟
-دیوار ها توش نور داره . سنگ هاش سیاهه . همش در حال عوض شدنه ، یک چیزی داره از داخل زمین زیر پامون رد میشه و میره صاحب . نگران هیچی نباشید .
حس دردش داشت کمتر میشد. احساس میکرد که تمام بار دنیا از روی دوشش برداشته میشه. احساساتش آروم میشدند .
نوری رو میدید ، مثل روشی بود که با خنده نگاهش میکرد . براش دست تکون میداد ، در این تاریکی نورهای دیگه هم بود .
هرچقدر مانک با خستگی به جلو میبردش، نورها بیشتر میشدند .
روشی کنارش راه میرفت و لبخند پیروزمندانه ای داشت ، انگار داشت تشویقش میکرد .
مستر کنارش اومد ، میخندید و دستش رو روی گردن روشی انداخته بود و هرچند بی صدا ، ولی دوک احساس میکرد که دارند آواز میخونند .
بلکی و زیرو تعظیم کردند و کنارش راه میرفتند . نگاهشون با اینکه نورانی بودند پر از عشق بود .
ساکورا و گیگا و ملینا کنار هم عاشقانه هم رو نگاه میکردند و باهاش راه میاومدند .
جورج و اسمرالدا مشغول لب گرفتن بودند و با افتخار نگاهش میکردند.
+خیلی زیباست .
-چی صاحب ؟
+نمیبینیشون ؟ همه اینجان .
-صاحب تحمل کن ، الان میرسیم .
صداش پر از گریه بود و دوک نمیفهمید چرا غم داره .
همه با لبخند نگاهش میکردند . موفق شده بود . جنگ تمام شده بود .
بوکا و وولف شیشه شرابی بالا برده بودند و با هم حرف میزدند و میخندیدند .
هیچ دردی نداشت ، هیچ وزنی روی شونه هاش نبود .
ریچارد و زن و بچه اش براش دست میزدند. بچه هاش دور دوک میچرخیدند و آواز میخوندند .
هیچ صدایی نداشتند ولی درون قلبش صدای اونها رو میشنید .
-صاحب اینجا بشینید ، رسیدیم به در .
+سکه ها توی جاش ، یکیش توی جیب منه.
-میدونم ، تکه ی ماه بهم همه چیز رو گفت.
+چه خوب ! خیلی خوبه .
تمام مشکلاتش حل شده بودند . آواریس خواهر بلکی و لاست جلوش نشسته بود و لبخند میزد .
مادر و پدر و عموش با افتخار بازو هاشون رو نشون میدادند و گریه میکردند ، بهش خیلی افتخار میکردند .
صدای عجیبی توی فضا پیچید و دری باز شد .
مانک دوباره اون رو روی شونه هاش گرفت و راه افتادند .
+من توی والت نرفتم تا حالا ، چه شکلیه ؟
-پر از مربع های نورانی عجیب صاحب . هی شکلشون عوض میشه و ستون هایی داره که بالاشون مشخص نیست .
ناگهان جفتشون زمین خوردند .
+مانک ؟ مانک !؟
هیچ نفسی از بینیش بیرون نمیاومد .
نوری شبیه به مانک کنارش ظاهر شد و لبخندی پر از انرژی زد.
آخرین نور نزدیکش شد ، خیلی شبیه لاست بود .
#پارت_۳۳۵
#خون_شمشیر_آب
"فکر نمیکردیم که انسانیت به اینجا برسه . تو به جایی رسیدی که هیچ انسانی بدون عشق توانایی ورود رو نداشته . عشق مانک به تو و عشق تو به انسانیت در رو باز کرد ."
+مانک ، اون رو برگردونید . التماستون میکنم .
"دخترک تورو به اینجا آورد که نجاتت بده ، ولی والت منظور دیگری داره . اینجا رو ساختیم تا به انسانیت توانایی جدیدی بدیم ."
لاست کنارش نشسته بود و توی موهاش دست میکشید ، دقیقا مثل زمانی که پیش هم میخوابیدند .
"تو دو انتخاب داری . انتخاب اول اینه که به عنوان اوراکل برگردی و دنیا رو درست کنی ."
همه کنارش نشسته بودند و بدنش رو لمس میکردند .
"انتخاب دوم هم اینه که خودت رو فدا کنی تا با استفاده از دی ان ای تو و ما انسانیت به سقفی از تکامل برسه که هرگز فکرش رو نمیکرده ."
دوک با دست هاش گریه کنان روی زمین جلو میرفت ، به سختی قدرت تکان دادن خودش رو داشت .
+کدوم دوستام رو برمیگردونه ؟ هرکاری بگید میکنم ، آدم خوبی میشم ، کدوم دوستام رو نجات میده ؟
صدای خنده ی مهربانی توی گوشش پیچید ، همه با لبخند نگاه و نوازشش میکردند .
"تو حاضری خودت رو فدا کنی تا بقیه زندگی کنند ؟ تا انسانیت به اون چیزی که برایش مقرر بوده برسه ؟"
+با تمام جونم آره . توروخدا دوستام رو برگردونید . توروخدا .خواهش میکنم .
صدای دستگاه های عجیبی اومد و بدنش از روی زمین به سمت بالا به حرکت درآورده شد .
احساس میکرد که وجودش داره تجزیه میشه .
همه از پایین براش دست تکون میدادند و بوس حواله اش میکردند .
دردش دیگه کم کم داشت کامل ساکت میشد .
صداها ساکت میشد . دنیا نورانی تر میشد .
"ما با تو ، دنیایی جدید میسازیم . دنیایی از انسانهایی فارق از درد و بیچارگی ."
بیرون کاخ سفید ، ناگهان مانک بیدار شد و به خودش نگاه کرد.
همه بیدار شده بودند و با تعجب به یکدیگر نگاه میکردند . مگه نمرده بودند ؟
روی صورت ها و بدن همشون ، خط هایی نورانی شکل گرفته بود .
خورشید وسط آسمان میدرخشید .
پرنده ها آواز میخوندند .
همه با تعجب آسمان رو نگاه میکردند و حاضر بودند قسم بخورند که برای لحظه ای ، مردی از جنس نور رو دیده بودند .
#خون_شمشیر_آب
"فکر نمیکردیم که انسانیت به اینجا برسه . تو به جایی رسیدی که هیچ انسانی بدون عشق توانایی ورود رو نداشته . عشق مانک به تو و عشق تو به انسانیت در رو باز کرد ."
+مانک ، اون رو برگردونید . التماستون میکنم .
"دخترک تورو به اینجا آورد که نجاتت بده ، ولی والت منظور دیگری داره . اینجا رو ساختیم تا به انسانیت توانایی جدیدی بدیم ."
لاست کنارش نشسته بود و توی موهاش دست میکشید ، دقیقا مثل زمانی که پیش هم میخوابیدند .
"تو دو انتخاب داری . انتخاب اول اینه که به عنوان اوراکل برگردی و دنیا رو درست کنی ."
همه کنارش نشسته بودند و بدنش رو لمس میکردند .
"انتخاب دوم هم اینه که خودت رو فدا کنی تا با استفاده از دی ان ای تو و ما انسانیت به سقفی از تکامل برسه که هرگز فکرش رو نمیکرده ."
دوک با دست هاش گریه کنان روی زمین جلو میرفت ، به سختی قدرت تکان دادن خودش رو داشت .
+کدوم دوستام رو برمیگردونه ؟ هرکاری بگید میکنم ، آدم خوبی میشم ، کدوم دوستام رو نجات میده ؟
صدای خنده ی مهربانی توی گوشش پیچید ، همه با لبخند نگاه و نوازشش میکردند .
"تو حاضری خودت رو فدا کنی تا بقیه زندگی کنند ؟ تا انسانیت به اون چیزی که برایش مقرر بوده برسه ؟"
+با تمام جونم آره . توروخدا دوستام رو برگردونید . توروخدا .خواهش میکنم .
صدای دستگاه های عجیبی اومد و بدنش از روی زمین به سمت بالا به حرکت درآورده شد .
احساس میکرد که وجودش داره تجزیه میشه .
همه از پایین براش دست تکون میدادند و بوس حواله اش میکردند .
دردش دیگه کم کم داشت کامل ساکت میشد .
صداها ساکت میشد . دنیا نورانی تر میشد .
"ما با تو ، دنیایی جدید میسازیم . دنیایی از انسانهایی فارق از درد و بیچارگی ."
بیرون کاخ سفید ، ناگهان مانک بیدار شد و به خودش نگاه کرد.
همه بیدار شده بودند و با تعجب به یکدیگر نگاه میکردند . مگه نمرده بودند ؟
روی صورت ها و بدن همشون ، خط هایی نورانی شکل گرفته بود .
خورشید وسط آسمان میدرخشید .
پرنده ها آواز میخوندند .
همه با تعجب آسمان رو نگاه میکردند و حاضر بودند قسم بخورند که برای لحظه ای ، مردی از جنس نور رو دیده بودند .
👍1😢1
شمعی خاموش pinned «سلام دوستان خوبم عذر میخواهم بابت دیر شدن پارت ها پیشاپیش امیدوارم که از خواندن پارت های پایانی لذت ببرید 😄🌺 و پیشنهاد می کنم که این پارت ها همراه با آهنگی که گذاشته میشه بخونید .»