شمعی خاموش
45 subscribers
30 photos
1 video
17 links
دوک!
مردی که اومده تا دنیا رو عوض کنه
اومده تا سیاهی ها رو نابود کنه و در عوض نور و صلح رو به جهان هدیه بده ...

ناشناس👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa

ارتباط با ادمین تبادل 👇
@aram_wm
Download Telegram
#پارت_۳۲۷
#خون_شمشیر_آب



+تو ؟
-بله ، من . خود من ... خود خود من .
+جالبه که توی این مواقع پیدات میشه ولی شمشیر من از تو سریع تره .

دوک به سمتش پرید که چیزی میان زمین و آسمان شمشیرش رو بلاک کرد .
روشی با چشم های سفید روبروش ایستاده بود و با شمشیر جلوش رو گرفته بود .
سرگرداند و دید که تمام افرادش با چشم های سفید از اطراف نزدیک زیگفرید می‌شدند .

ترس ، عصبانیت ، نقشه های مختلف و تفکرات زیادی توی سرش می‌چرخید و فرصت نشان دادن هیچ‌کدوم رو نداشت .
-میدونی دوک ؟ اون تکه ی ماه توی جیبت نمی‌ذاره کنترلت کنم . می‌دونی چیه؟

+من فقط می‌دونم که تورو باید بکشم .
-هاهاها ... من رو !؟ فکر نکنم افرادت بذارن .

ملینا کنار زیگفرید اومد و گونه هاش رو بوس کرد .
-می‌بینی ؟ اونا عاشق من هستن ، کافیه یکم پالس های مغز عقب و جلو بشن ، اونوقت دشمن تبدیل به دوست میشه . مگه نه ملینا ؟
-بله عشقم، درست می‌گید .

+زیگفرید ! می‌کشمت .
-اوه می‌دونم دوک ، خوب هم می‌دونم ؛ ولی برای اتمام کارم احتیاج به دو تا چیز دارم ، تو و اون سکه که توی جیبت داری ، بعدش همتون رو ول می‌کنم . قول می‌دم .
+هم من ، هم تو می‌دونیم که به باز کردن در بسنده نمی‌کنی . دقیقا چی می‌خوای ؟

-کنترل دوک عزیز ، کنترل . من با استفاده از اوکلوس به کنترلی که می‌خوام می‌رسم .
+پس می‌خوای کل دنیا رو مثل این‌ها کنی ؟ که تحت فرمان تو باشن ؟
-ناامیدم نکن دوک ! نگو که این‌طوری فکر می‌کنی .
#پارت_۳۲۸
#خون_شمشیر_آب



دوک پوزخندی زد ، شمشیرهاش رو غلاف کرد و خاک روی شلوارش رو با دست گرفت .
+تو هم ناامیدم نکن و نگو یک آدم بد کلیشه ای هستی که آخر داستان پیداش میشه و یک نقشه ی شیطانی بزرگ داره که باعث مرگ کل دنیا میشه . تیره ها چه قولی بهت دادند ؟ که اگر دنیا رو نابود کنی تو رو پیش خودشون می‌برند ؟ که اگر همه رو بکشی بهت قدرت می‌دهند و یکی مثل اون‌ها میشی ؟ چه قولی بهت دادن زیگفرید ؟ تنها راه اینکه اسم اوکلوس رو بلد باشی اینه که اون‌ها بهت گفته باشنش . الان می‌فهمم چطور از همه ی نقشه های من خبر داشتی . چند وقته باهاشون در تماسی ؟ چند وقته که ذهنت رو با خزعبلات پر کردن زیگفرید ؟

-اوه دوک عزیزم ! نیازی به این چیزها نیست. اون‌ها تصویری از آینده رو نشونم دادند . تصویری که هرکسی حاضره براش بجنگه . تو می‌دونی چی میگم ، تو هم دیدیش . قبل از من سراغ تو اومدند .

+اون تصویر هر چیزی که باشه ارزش جون کل مردم رو نداره زیگفرید . خوب فکر کن ، کامل فکر کن .
-من فکرهام رو کردم ، حالا سکه رو بهم بده و باهام بیا . بدون تو در باز نميشه . اصلا یک برنامه می‌چینیم ؛ تو و تمام افراد نزدیکت که خودت انتخاب کنی زنده می‌مونید .

ناگهان کسی جلوی دوک پرید که روشی از وسط نصفش کرد .
چشم هاش به حالت عادی برگشته بود ، اما به محض اینکه خواست با شمشیر به زیگفرید حمله کنه دوباره چشم هاش سفید شد و ایستاد .
-استادت موجود جالبیه . اون داره با من می‌جنگه ... واو ! قابل تحسینه ، واقعا قابل تحسینه ... دوک کو ؟

ملینا با دستی لرزان به مردی اشاره کرد که با تمام توانش می‌دوید و فرار می‌کرد ؛ از این موقعیت کوتاهی که روشی براش ایجاد کرده بود باید نهایت استفاده رو می‌برد .
-برید پیداش کنید و برام بیاریدش .
شمعی خاموش pinned «سلام سلام دوستان عزیزم 😍 پارت های قشنگ امشب تقدیم نگاهتون 🌺 بخوانید و لذت ببرید ولی نظر را فراموش نکنید 😁 با تشکر🙏🌺»
#‌پارت_۳۲۹
#خون_شمشیر_آب



ناگهان هزاران نفر به دنبالش راه افتادند ،
باید هرچه سریع‌تر راه فراری پیدا می‌کرد وگرنه زندگی همه به خطر می افتاد . اگر زیگفرید دستش حتی به یک از اون چیز هایی که پشت در بودند می‌رسید ، می‌تونست دنیا رو تموم کنه .
چه اوکلوس ، چه سیگنال ، چه بلید ، هر کدومشون اگر در دستان اشتباه می‌افتادند ، توانایی نابودی نسل بشر رو داشتند .

به کوچه ای رسید و با یک پرش قدم روی دیوار گذاشت و بالا پرید و نردبان آهنی زنگ زده ای رو گرفت ، مدام خدا رو شکر میکرد که کسی توی کوچه نیست . بالا رفت و از کناری روی پشت بام پرید .
خودش رو به سمت دیگر رساند و همون‌طور که حواسش به زیگفرید بود جلو می‌رفت .

"دوک ، دوک ، دوک ! انگار باید راه دیگری رو انتخاب کنم . گفتی کلیشه دوست نداری ؟ خیله خب ، پس حرف های کلیشه ای نمی‌زنم ."

چاقویی رو دستش گرفت و گلوی بلکی رو برید .
همون طور که خون از بدن دخترک پایین می‌ریخت ، جسدش رو روی زمین انداخت .
از این فاصله خوب نمی‌تونست ببینه ولی مطمئن بود که اون بدن بلکیه .

دستش رو جلوی دهنش گرفت ، انگار نفسش تنگ شده بود و هر لحظه ممکن بود داد بزنه . هر لحظه ممکن بود که جای خودش رو لو بده .
نباید زندگی کل انسان ها رو به خاطر چند نفر خراب می‌کرد .
"چقدر سنگدلی دوک ! بذار ببینم ، این یکی چطوره ؟"

چاقو توی شکم زیرو نشست و دخترک روی زانو هاش افتاد .
دوک از حرکت ایستاده بود و با مشت روی پای خودش می‌زد و جلو دهانش رو گرفته بود .
اشک مثل رود از چشم هاش می‌ریخت و با غصه و درد می‌دید که یک به یک همراهان و عزیزانش دارند کشته می‌شوند و خودش هیچ‌کاری نمی‌تونه بکنه .

-فرار کن ارباب !!!
این آخرین حرفی بود که زیرو قبل از اینکه اخرین رمقش هم گرفته بشه و روی زمین بیفته و بمیره گفت .
#پارت_۳۳۰
#خون_شمشیر_آب



دوک محکم انگشت های خودش رو گاز گرفت. به قدری محکم که طعم آهن خون رو روی زبونش احساس می‌کرد .

"این شخص مثل پدر بزرگت بود نه ؟"

چاقو توی گلوی روشی فرود اومد .
"این شخص مثل برادرت بود نه؟"
زیگفرید به ترتیب شروع به کشتن همه ی کسانی کرد که شونه به شونه ی دوک جنگیده بودند .

احساس می‌کرد که کسی داره قلبش رو از وسط پاره می‌کنه . انگار آهن داغی رو توی مغزش کرده بودند ، دستش به خاطر گازی که گرفته بود می‌سوخت و خونش روی زمین می‌ریخت اما این در مقابل دردی که در قلبش داشت هیچی نبود .
هق هق خفه ای می‌کرد و اشک هاش بدون توقف می‌ریختند .

ناگهان صحنه ای دید که برای لحظه ای قلبش ایستاد .

ریچارد به همراه زنی که شمشیر بلندی داشت و دو بچه ی کوچک از پشت ساختمانی بیرون اومدند .
"گویا مرگ افرادت برات مهم نبوده و نیست ، ولی خانوادت چی ؟ هوم ؟"

نباید بیرون می‌رفت ، نباید خودش رو نشون می‌داد ، نباید کل دنیا رو به خاطر احساسات خودش به خطر مینداخت .
انگار از وسط به دو نیم شده بود . حالت تهوع و عصبانیت و ناراحتی و بی نهایت احساسات دیگه خفه اش می‌کرد .
دوست داشت بمیره اما این صحنه ها رو نبینه . هیچ مردی نباید این صحنه ها رو نگاه می‌کرد . هیچ‌کس نباید شاهد این چیز ها می‌بود .

آروم دستش رو بالا برد ، بدنش داشت با تفکراتش می‌جنگید .
شمعی خاموش pinned «سلام سلام پارت های امشب تقدیم نگاهتون عزیزان🌺»
دوستان عزیزم
با عرض پوزش امروز پارت نداریم 😄
#پارت_۳۳۱
#خون_شمشیر_آب



"انگار هیچ قلبی نداری !"

ریچارد و سارا با شمشیر بچه هاشون رو به دو نیم کردند ، سپس روبه‌روی هم ایستادند و شمشیرهارو توی شکم همدیگر فرو کردند .
"زیباست نه ؟ انسان ها قرن های متمادی این کار رو کردند و من از جسم زمینی خودشون نجاتشون میدم ."

دوک دیگه توانایی حرکت نداشت . دستش از شدت درد بی حس شده بود ، نفسش به درستی بالا نمی‌اومد و انگار کل وجودش آتش گرفته بود . حس خفگی داشت . قلبش توی دهنش بود .
ناگهان یاد حرف استادش افتاد . روشی خیلی وقت پیش بهش گفته بود که در مواجهه با احساسات زیاد چطور آرامش خودش رو حفظ کنه .
از آخرین توان خودش استفاده کرد و به سختی چاقویی برداشت و توی ساعد خودش فرو کرد .
درد ناگهانی اون رو به خودش آورد . تکه پارچه ای از لباسش کند و زخم هاش رو بست . باید هرطور شده جلوش رو می‌گرفت .

نفس عمیقی کشید و از روی پشت بام ها شروع به پریدن و جلو رفتن کرد ، پشتک می‌زد و پشت سر هم قدم روی دیوار می‌گذاشت و به سرعت حرکت می‌کرد . زیر پاهاش ارتشی از کسانی بودند که بدون هیچ ذهنی ، کورکورانه و بی اختیار دنبالش می‌گشتند.

جوری مسیرش رو انتخاب می‌کرد و جلو می‌رفت که بتونه زیگفرید رو ببینه ، او هم بدون حرکت وسط زمین ایستاده بود و مانک تنها کسی بود که کنارش مونده بود.

سال ها پیش دیوارهای اینجا پر از تیرکمان بود ولی الان هیچی نبود ، اگر فقط می‌تونست راهی پیدا کنه که از دور اون رو بزنه کافی بود .

"می‌دونی ؟ اگر با من باشی تمام این خاطرات رو از ذهنت پاک می‌کنم . میتونی دوباره از اول شروع کنی ، این عالی نیست ؟"
#پارت_۳۳۲
#خون_شمشیر_آب




باید کارش رو می‌ساخت . باید یه جوری اون رو می‌کشت .
تنها امیدش جعبه ای بود که سال‌ ها پیش برای کشتن بیگ باس اینجا جاسازی کرده بود .

زیگفرید کنار مانک ایستاده بود و نگاهش می‌کرد .
-دیگه چه کسی حامل کلیده ؟
-هیچ‌کس.
-کی از وجود والت خبر داره ؟
-هیچ‌کس.
-چطوری دوک رو گیر بندازم ؟ نقطه ضعف هاش چیه ؟
-نمی‌دونم.
-بی مصرف .
"دوک ! مانک از نقطه ضعف هات داشت می‌گفت ، از شکنجه های پاپ . بگو ببینم سالمی ؟"

+HEY!!!

دوک دست هاش رو باز کرده بود و به سمت زیگفرید می‌رفت ، دوتا جسم آهنی توی دستهای خودش گرفته بود و با لبخند نزدیکش می‌شد .
-فکر نمی‌کردم اینقدر احمق باشی ، دل من رو نشکن دوک . نگو که احمقی .

+این‌ها نمی‌دونی چیه زیگفرید ؟ اینها نارنجک های ضد نفره . می‌دونی دستم رو بردارم چی میشه ؟ یا اینکه بهت کارکردش رو نگفته اند ؟

همه ی آدم هایی که به سمت دوک می‌دویدند ایستادند .
+بگو بیان . خوب می‌دونی که اگر بمیرم باید با همه چیز پشت اون در خداحافظی کنی .

زیگفرید لبش رو از عصبانیت گاز گرفت ، فکر همه چیز رو کرده بود جز اینکه دوک بخواد خودش رو بکشه ، طبق تمام معادلاتش این اتفاق نباید می افتاد .

-تو اینکار رو نمی‌کنی ، چون اگر اینجا بمیری یعنی پیشگویی اوراکل اشتباه بوده . اون گفت که تو دنیا رو عوض می‌کنی . اوراکل هيچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه.

+ نظرت چیه که به دنیا ثابت کنیم اشتباه می‌کرده ؟
-دوک ! تو میای کنار من و با هم دنیا رو از نو می‌سازیم . این‌دفعه بدون انسان ها ، این‌دفعه همه چیز رو خودمون می‌سازیم . تصویر تیره ها رو یادت بیار . ما با هم اون دنیای زیبا رو می‌سازیم . بیا ، اصلا این‌ها مال تو .
#پارت_۳۳۳
#خون_شمشیر_آب




کیسه ای رو برداشت و به سمت دوک پرت کرد که وقتی به زمین خورد سکه های طلایی رنگی ازش بیرون ریخت .
-همش مال تو ولی این حماقت رو نکن . بیا با هم می‌سازیمش ، قشنگ تر از قبل .

+تو همه رو کشتی . فکر می‌کنی به همین راحتی می‌تونی قسر در بری ؟
-من راهی بلدم که به زندگی برشون گردونه .

با لبخند دوک رو نگاه می‌کرد . همیشه برنده بود . همیشه برگ برنده داشت ، حتی زمانی که نقشه ی مرگ آلبرت و برادرش رو کشیده بود ، حتی زمانی که چهار پادشاه رو به قدرت رسونده بود هم همیشه برگ برنده دستش بود .

اون‌ها رو کشته بود که الان دوک رو خواسته یا ناخواسته به والت ببره .
+می‌دونی زیگفرید ؟ به جایی رسیدم که خیلی چیزها برام مهم نیست دیگه ، شاید این‌طوری قراره خودم رو فدا کنم ، هوم ؟
-نورانی ها رو ول کن دوک ، این تیره ها هستن که جواب رو دارند . دنیای ایده آلشون رو دیدی و می‌دونی که چقدر زیباست .

دوک سرش رو پایین انداخت ، صحبت هاش هم بوی یاس و ناامیدی می‌داد ، انگار واقعا کم آورده بود .
+می‌دونی زیگی ؟ خیلی به این فکر کردم که همه چیز رو ول کنم . تو راست میگی . دنیای اونها زیبا بود ، خیلی زیبا . اگر این اتفاقات نیفتاده بود احتمالا برای اون‌ها می‌جنگیدم ، ولی دیگه برام مهم نیست . خسته شدم ، می‌فهمی ؟
-دوک به من گوش کن ، راز زندگی ابدی دقیقا زیر پاهامونه .

+مانک ! الان .

زیگفرید چشم های دخترک رو دید که به حالت عادی برگشته بود.
تکه ی ماه از داخل جیب دوک می‌درخشید و انگار هاله ای دور مانک درست کرده بود و به حالت عادی برش گردونه بود ، اون هم نیزه اش رو به پای زیگفرید زد و به زمین بستش .
ناگهان دوک نارنجک ها رو به سمتش پرتاب کرد و لبخندی زد .

مانک به سرعت بین دوک و نارنجک ها قرار گرفت که دست های ورجیل شونه اش رو گرفت و در لحظه جاهاشون عوض شد .
شمعی خاموش
#پارت_۳۳۱ #خون_شمشیر_آب "انگار هیچ قلبی نداری !" ریچارد و سارا با شمشیر بچه هاشون رو به دو نیم کردند ، سپس روبه‌روی هم ایستادند و شمشیرهارو توی شکم همدیگر فرو کردند . "زیباست نه ؟ انسان ها قرن های متمادی این کار رو کردند و من از جسم زمینی خودشون نجاتشون…
سلام عزیزان دل 😍
پارت های امشب تقدیمتون

خودم خیلی داستان رو دوست دارم و دلم نمی‌خواهد تموم بشه ولی باید بهتون بگم که فردا شب پارت های پایانی رو تقدیمتون می کنم 🥺

امیدوارم که تا اینجا از خوندن داستان لذت برده باشید 🌺
شمعی خاموش
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa
خوشحال میشم که نظراتتون رو باهام در نیون بگذارید دوستان عزیزم ☺️
سلام دوستان خوبم
عذر میخواهم بابت دیر شدن پارت ها
پیشاپیش امیدوارم که از خواندن پارت های پایانی لذت ببرید 😄🌺

و پیشنهاد می کنم که این پارت ها همراه با آهنگی که گذاشته میشه بخونید .