شمعی خاموش
45 subscribers
30 photos
1 video
17 links
دوک!
مردی که اومده تا دنیا رو عوض کنه
اومده تا سیاهی ها رو نابود کنه و در عوض نور و صلح رو به جهان هدیه بده ...

ناشناس👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa

ارتباط با ادمین تبادل 👇
@aram_wm
Download Telegram
شمعی خاموش pinned «درود بر اهالی شمعی خاموش😍 پارت های جدید تقدیمتون عزیزان امیدوارم که لذت ببرید😁»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۲۵
#خون_شمشیر_آب



دوک جلوی همه ایستاده بود و مستر و روشی کنارش شمشیر می زدند .
این سه نفر با هم ، دیواری دفاعی درست کرده بودند که چیزی جز خون یا تکه های بدن ازش رد نميشد.

افراد ارتش برای اولین بار مبارزه ی این سه نفر رو در کنار هم می‌دیدند . انگار درحال رقص بودند نه مبارزه .
به قدری با آرامش و نرمی می‌جنگیدند که در برابر ارتشی که از پنجره ها و در و دیوار به داخل می‌ریخت ، صحنه ی زیبا و متضادی رو درست کرده بودند.

مهم نبود که چند نفر بودند، این سه نفر حتی اجازه رد شدن یک انسان رو هم نمیدادند.
بدون هیچ وقفه یا خستگی، با هم خط دفاعی شکست ناپذیری درست کرده بودند.

-کمک نمی‌خواید؟ انگاری نمی‌خواید !
+بهتون گفتم هدف ما اون کلاهه . این ارتش هم بالاخره تموم ميشه ، بقیه هم الان باید وارد شهر شده باشند ؛ فقط باید دووم بیاریم تا برسند .

از دور صدای داد و فریاد می‌اومد ، معلوم بود که نیروهای کمکی رسیده اند و مشغول مبارزه هستند .

+داریوش ! استاد ! سانبی .
-ورجیل آماده ای؟
+بزن بریم .

بعد از این حرف ، مستر در یک حرکت دوک و روشی رو پشت خودش گرفت و با سرعت مثل یک گاو وحشی به سمت بیگ باس رفت .
اون هم ترسید چون انتظار همچنین چیزی رو نداشت . سرعت بیش از حد مستر هم واقعا سورپرايز کننده بود .
به اندازه ای سریع حرکت کرده بود که حتی یک سری متوجه رفتنش نشده بودند و مبهوت به جای خالی اش نگاه می‌کردند .

زمانی که جلوی باس ایستاد ، دستهاش رو از پشت به جلو آورد و دوک و مستر رو به سمتش پرتاب کرد .
قبل از اینکه بیگ باس بتونه کوچکترین حرکتی بکنه ، ناگهان سرش از تنش جدا شد و توی هوا چرخی زد .


*سانبی: به معنای سه دم ، حرکتی که مستر و دوک و روشی با هم برای کشتن بیگ باس انجام دادند .
#پارت_۳۲۶
#خون_شمشیر_آب



دوک و روشی هردو روی زمین نیم خیز بودند و مستر ایستاده بود .
زیرو با خودش فکر می‌کرد که اگر این سه نفر پادشاه بودند ، هیچ ارتشی حتی امید پیروزی رو هم نداشت .

سر باس توی هوا چرخی زد و از پنجره به بیرون پرت شد .
همه ی مردم شهر گیج در جای خود ایستاده بودند و چشمهاشون به رنگ عادی برگشته بود و پر از ترس اطراف رو نگاه می‌کردند .
با دیدن اون همه جسد و دوک و بدن بی جون بیگ باس نگرانی توی چشم هاشون پر رنگ تر از قبل شد .

دوک از پنجره بیرون رفت تا تکه ی خورشید رو جمع کنه که متوجه شد سر بیگ باس چیزی روی خودش نداره .

به اطراف نگاه کرد ولی اثری از کسی نبود . هر طرف رو نگاه می‌کرد فقط مردمی رو می‌دید که گیج روی زمین نشسته بودند و اطراف رو نگاه می‌کردند .

+بچه ها بیاید اینجا ؛ تکه ی خورشید نیست . بیایید بگردید .

-اوه واقعا حس می‌کنی نیازه دوک ؟ احتیاجی به این‌ها نیست . من اون رو روی سرم می‌ذارم . هرچی باشه من بهش گفتم که این تکه ها چی هستن و چطور کار می کنن ، ولی اون احمق تر از این ها بود که ازشون استفاده درستی کنه و اخرش هم خودش رو به کشتن داد ..

زیگفرید ، با کلاه طلایی روی سرش که همون تکه ی خورشید بود ، روبروی دوک ایستاده بود و با بی خیالی سیب قرمزی رو گاز می‌زد .
شمعی خاموش pinned «سلااااام اینم پارت های زیبای امشب تقدیمتون بچه ها😁»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۲۷
#خون_شمشیر_آب



+تو ؟
-بله ، من . خود من ... خود خود من .
+جالبه که توی این مواقع پیدات میشه ولی شمشیر من از تو سریع تره .

دوک به سمتش پرید که چیزی میان زمین و آسمان شمشیرش رو بلاک کرد .
روشی با چشم های سفید روبروش ایستاده بود و با شمشیر جلوش رو گرفته بود .
سرگرداند و دید که تمام افرادش با چشم های سفید از اطراف نزدیک زیگفرید می‌شدند .

ترس ، عصبانیت ، نقشه های مختلف و تفکرات زیادی توی سرش می‌چرخید و فرصت نشان دادن هیچ‌کدوم رو نداشت .
-میدونی دوک ؟ اون تکه ی ماه توی جیبت نمی‌ذاره کنترلت کنم . می‌دونی چیه؟

+من فقط می‌دونم که تورو باید بکشم .
-هاهاها ... من رو !؟ فکر نکنم افرادت بذارن .

ملینا کنار زیگفرید اومد و گونه هاش رو بوس کرد .
-می‌بینی ؟ اونا عاشق من هستن ، کافیه یکم پالس های مغز عقب و جلو بشن ، اونوقت دشمن تبدیل به دوست میشه . مگه نه ملینا ؟
-بله عشقم، درست می‌گید .

+زیگفرید ! می‌کشمت .
-اوه می‌دونم دوک ، خوب هم می‌دونم ؛ ولی برای اتمام کارم احتیاج به دو تا چیز دارم ، تو و اون سکه که توی جیبت داری ، بعدش همتون رو ول می‌کنم . قول می‌دم .
+هم من ، هم تو می‌دونیم که به باز کردن در بسنده نمی‌کنی . دقیقا چی می‌خوای ؟

-کنترل دوک عزیز ، کنترل . من با استفاده از اوکلوس به کنترلی که می‌خوام می‌رسم .
+پس می‌خوای کل دنیا رو مثل این‌ها کنی ؟ که تحت فرمان تو باشن ؟
-ناامیدم نکن دوک ! نگو که این‌طوری فکر می‌کنی .
#پارت_۳۲۸
#خون_شمشیر_آب



دوک پوزخندی زد ، شمشیرهاش رو غلاف کرد و خاک روی شلوارش رو با دست گرفت .
+تو هم ناامیدم نکن و نگو یک آدم بد کلیشه ای هستی که آخر داستان پیداش میشه و یک نقشه ی شیطانی بزرگ داره که باعث مرگ کل دنیا میشه . تیره ها چه قولی بهت دادند ؟ که اگر دنیا رو نابود کنی تو رو پیش خودشون می‌برند ؟ که اگر همه رو بکشی بهت قدرت می‌دهند و یکی مثل اون‌ها میشی ؟ چه قولی بهت دادن زیگفرید ؟ تنها راه اینکه اسم اوکلوس رو بلد باشی اینه که اون‌ها بهت گفته باشنش . الان می‌فهمم چطور از همه ی نقشه های من خبر داشتی . چند وقته باهاشون در تماسی ؟ چند وقته که ذهنت رو با خزعبلات پر کردن زیگفرید ؟

-اوه دوک عزیزم ! نیازی به این چیزها نیست. اون‌ها تصویری از آینده رو نشونم دادند . تصویری که هرکسی حاضره براش بجنگه . تو می‌دونی چی میگم ، تو هم دیدیش . قبل از من سراغ تو اومدند .

+اون تصویر هر چیزی که باشه ارزش جون کل مردم رو نداره زیگفرید . خوب فکر کن ، کامل فکر کن .
-من فکرهام رو کردم ، حالا سکه رو بهم بده و باهام بیا . بدون تو در باز نميشه . اصلا یک برنامه می‌چینیم ؛ تو و تمام افراد نزدیکت که خودت انتخاب کنی زنده می‌مونید .

ناگهان کسی جلوی دوک پرید که روشی از وسط نصفش کرد .
چشم هاش به حالت عادی برگشته بود ، اما به محض اینکه خواست با شمشیر به زیگفرید حمله کنه دوباره چشم هاش سفید شد و ایستاد .
-استادت موجود جالبیه . اون داره با من می‌جنگه ... واو ! قابل تحسینه ، واقعا قابل تحسینه ... دوک کو ؟

ملینا با دستی لرزان به مردی اشاره کرد که با تمام توانش می‌دوید و فرار می‌کرد ؛ از این موقعیت کوتاهی که روشی براش ایجاد کرده بود باید نهایت استفاده رو می‌برد .
-برید پیداش کنید و برام بیاریدش .
شمعی خاموش pinned «سلام سلام دوستان عزیزم 😍 پارت های قشنگ امشب تقدیم نگاهتون 🌺 بخوانید و لذت ببرید ولی نظر را فراموش نکنید 😁 با تشکر🙏🌺»
#‌پارت_۳۲۹
#خون_شمشیر_آب



ناگهان هزاران نفر به دنبالش راه افتادند ،
باید هرچه سریع‌تر راه فراری پیدا می‌کرد وگرنه زندگی همه به خطر می افتاد . اگر زیگفرید دستش حتی به یک از اون چیز هایی که پشت در بودند می‌رسید ، می‌تونست دنیا رو تموم کنه .
چه اوکلوس ، چه سیگنال ، چه بلید ، هر کدومشون اگر در دستان اشتباه می‌افتادند ، توانایی نابودی نسل بشر رو داشتند .

به کوچه ای رسید و با یک پرش قدم روی دیوار گذاشت و بالا پرید و نردبان آهنی زنگ زده ای رو گرفت ، مدام خدا رو شکر میکرد که کسی توی کوچه نیست . بالا رفت و از کناری روی پشت بام پرید .
خودش رو به سمت دیگر رساند و همون‌طور که حواسش به زیگفرید بود جلو می‌رفت .

"دوک ، دوک ، دوک ! انگار باید راه دیگری رو انتخاب کنم . گفتی کلیشه دوست نداری ؟ خیله خب ، پس حرف های کلیشه ای نمی‌زنم ."

چاقویی رو دستش گرفت و گلوی بلکی رو برید .
همون طور که خون از بدن دخترک پایین می‌ریخت ، جسدش رو روی زمین انداخت .
از این فاصله خوب نمی‌تونست ببینه ولی مطمئن بود که اون بدن بلکیه .

دستش رو جلوی دهنش گرفت ، انگار نفسش تنگ شده بود و هر لحظه ممکن بود داد بزنه . هر لحظه ممکن بود که جای خودش رو لو بده .
نباید زندگی کل انسان ها رو به خاطر چند نفر خراب می‌کرد .
"چقدر سنگدلی دوک ! بذار ببینم ، این یکی چطوره ؟"

چاقو توی شکم زیرو نشست و دخترک روی زانو هاش افتاد .
دوک از حرکت ایستاده بود و با مشت روی پای خودش می‌زد و جلو دهانش رو گرفته بود .
اشک مثل رود از چشم هاش می‌ریخت و با غصه و درد می‌دید که یک به یک همراهان و عزیزانش دارند کشته می‌شوند و خودش هیچ‌کاری نمی‌تونه بکنه .

-فرار کن ارباب !!!
این آخرین حرفی بود که زیرو قبل از اینکه اخرین رمقش هم گرفته بشه و روی زمین بیفته و بمیره گفت .
#پارت_۳۳۰
#خون_شمشیر_آب



دوک محکم انگشت های خودش رو گاز گرفت. به قدری محکم که طعم آهن خون رو روی زبونش احساس می‌کرد .

"این شخص مثل پدر بزرگت بود نه ؟"

چاقو توی گلوی روشی فرود اومد .
"این شخص مثل برادرت بود نه؟"
زیگفرید به ترتیب شروع به کشتن همه ی کسانی کرد که شونه به شونه ی دوک جنگیده بودند .

احساس می‌کرد که کسی داره قلبش رو از وسط پاره می‌کنه . انگار آهن داغی رو توی مغزش کرده بودند ، دستش به خاطر گازی که گرفته بود می‌سوخت و خونش روی زمین می‌ریخت اما این در مقابل دردی که در قلبش داشت هیچی نبود .
هق هق خفه ای می‌کرد و اشک هاش بدون توقف می‌ریختند .

ناگهان صحنه ای دید که برای لحظه ای قلبش ایستاد .

ریچارد به همراه زنی که شمشیر بلندی داشت و دو بچه ی کوچک از پشت ساختمانی بیرون اومدند .
"گویا مرگ افرادت برات مهم نبوده و نیست ، ولی خانوادت چی ؟ هوم ؟"

نباید بیرون می‌رفت ، نباید خودش رو نشون می‌داد ، نباید کل دنیا رو به خاطر احساسات خودش به خطر مینداخت .
انگار از وسط به دو نیم شده بود . حالت تهوع و عصبانیت و ناراحتی و بی نهایت احساسات دیگه خفه اش می‌کرد .
دوست داشت بمیره اما این صحنه ها رو نبینه . هیچ مردی نباید این صحنه ها رو نگاه می‌کرد . هیچ‌کس نباید شاهد این چیز ها می‌بود .

آروم دستش رو بالا برد ، بدنش داشت با تفکراتش می‌جنگید .
شمعی خاموش pinned «سلام سلام پارت های امشب تقدیم نگاهتون عزیزان🌺»
دوستان عزیزم
با عرض پوزش امروز پارت نداریم 😄
#پارت_۳۳۱
#خون_شمشیر_آب



"انگار هیچ قلبی نداری !"

ریچارد و سارا با شمشیر بچه هاشون رو به دو نیم کردند ، سپس روبه‌روی هم ایستادند و شمشیرهارو توی شکم همدیگر فرو کردند .
"زیباست نه ؟ انسان ها قرن های متمادی این کار رو کردند و من از جسم زمینی خودشون نجاتشون میدم ."

دوک دیگه توانایی حرکت نداشت . دستش از شدت درد بی حس شده بود ، نفسش به درستی بالا نمی‌اومد و انگار کل وجودش آتش گرفته بود . حس خفگی داشت . قلبش توی دهنش بود .
ناگهان یاد حرف استادش افتاد . روشی خیلی وقت پیش بهش گفته بود که در مواجهه با احساسات زیاد چطور آرامش خودش رو حفظ کنه .
از آخرین توان خودش استفاده کرد و به سختی چاقویی برداشت و توی ساعد خودش فرو کرد .
درد ناگهانی اون رو به خودش آورد . تکه پارچه ای از لباسش کند و زخم هاش رو بست . باید هرطور شده جلوش رو می‌گرفت .

نفس عمیقی کشید و از روی پشت بام ها شروع به پریدن و جلو رفتن کرد ، پشتک می‌زد و پشت سر هم قدم روی دیوار می‌گذاشت و به سرعت حرکت می‌کرد . زیر پاهاش ارتشی از کسانی بودند که بدون هیچ ذهنی ، کورکورانه و بی اختیار دنبالش می‌گشتند.

جوری مسیرش رو انتخاب می‌کرد و جلو می‌رفت که بتونه زیگفرید رو ببینه ، او هم بدون حرکت وسط زمین ایستاده بود و مانک تنها کسی بود که کنارش مونده بود.

سال ها پیش دیوارهای اینجا پر از تیرکمان بود ولی الان هیچی نبود ، اگر فقط می‌تونست راهی پیدا کنه که از دور اون رو بزنه کافی بود .

"می‌دونی ؟ اگر با من باشی تمام این خاطرات رو از ذهنت پاک می‌کنم . میتونی دوباره از اول شروع کنی ، این عالی نیست ؟"
#پارت_۳۳۲
#خون_شمشیر_آب




باید کارش رو می‌ساخت . باید یه جوری اون رو می‌کشت .
تنها امیدش جعبه ای بود که سال‌ ها پیش برای کشتن بیگ باس اینجا جاسازی کرده بود .

زیگفرید کنار مانک ایستاده بود و نگاهش می‌کرد .
-دیگه چه کسی حامل کلیده ؟
-هیچ‌کس.
-کی از وجود والت خبر داره ؟
-هیچ‌کس.
-چطوری دوک رو گیر بندازم ؟ نقطه ضعف هاش چیه ؟
-نمی‌دونم.
-بی مصرف .
"دوک ! مانک از نقطه ضعف هات داشت می‌گفت ، از شکنجه های پاپ . بگو ببینم سالمی ؟"

+HEY!!!

دوک دست هاش رو باز کرده بود و به سمت زیگفرید می‌رفت ، دوتا جسم آهنی توی دستهای خودش گرفته بود و با لبخند نزدیکش می‌شد .
-فکر نمی‌کردم اینقدر احمق باشی ، دل من رو نشکن دوک . نگو که احمقی .

+این‌ها نمی‌دونی چیه زیگفرید ؟ اینها نارنجک های ضد نفره . می‌دونی دستم رو بردارم چی میشه ؟ یا اینکه بهت کارکردش رو نگفته اند ؟

همه ی آدم هایی که به سمت دوک می‌دویدند ایستادند .
+بگو بیان . خوب می‌دونی که اگر بمیرم باید با همه چیز پشت اون در خداحافظی کنی .

زیگفرید لبش رو از عصبانیت گاز گرفت ، فکر همه چیز رو کرده بود جز اینکه دوک بخواد خودش رو بکشه ، طبق تمام معادلاتش این اتفاق نباید می افتاد .

-تو اینکار رو نمی‌کنی ، چون اگر اینجا بمیری یعنی پیشگویی اوراکل اشتباه بوده . اون گفت که تو دنیا رو عوض می‌کنی . اوراکل هيچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه.

+ نظرت چیه که به دنیا ثابت کنیم اشتباه می‌کرده ؟
-دوک ! تو میای کنار من و با هم دنیا رو از نو می‌سازیم . این‌دفعه بدون انسان ها ، این‌دفعه همه چیز رو خودمون می‌سازیم . تصویر تیره ها رو یادت بیار . ما با هم اون دنیای زیبا رو می‌سازیم . بیا ، اصلا این‌ها مال تو .