#پارت_۳۲۳
#خون_شمشیر_آب
دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس میکرد . نمیتونست توضیح بده ، ولی حسش میکرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه .
"هیچ چیز اونطوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ."
-عه؟ پس اول خودت رو بکش راحت .
-آره ، چرا از خودت شروع نمیکنی؟
-خودت رو بکن توت .
-بون ! یه کم چیزهای جدید بگو .
در به سختی باز شد و میله های آهنی روی زمین رو جلوش گذاشتند تا باز بمونه .
تا پایین راه زیادی بود .
دوک اشاره ای به پایین کرد و سرش رو به نشانه ی نفی تکان داد .
"انسانیت از اتفاق ناچیزی شروع شد ولی شروع بسیار بزرگی بود ، همه چیز بزرگ و بی انتهاست ، به پیش من بیا تا عظمت رو با چشمان خودت ببینی ."
-بگو کجایی ما میایم .
-اره ، با کمال میل میایم .
-میایم با هم گوشتت رو سرخ میکنیم میدیم اژدهامون بخوره .
همه ایستادند و بون رو با چهره متعجب و منزجر نگاه کردند .
-چیه ؟ خودتون گفتید چیز جدید بگم .
"در اتاقی که پدرت حرف میزد منتظرم ."
دوک با اشاره دستی همه رو به دنبال خودش برد . تکه ی خورشید چی بود که این چنین قدرتی به بیگ باس داده بود ؟ چطوری طریقه مصرفش رو یاد گرفته بود ؟ اون حتی نمیدونست که تکه ی ماه چطور کار میکنه .
بالاخره به اتاق وسیعی رسیدند که بیگ باس در انتهاش ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد .
#خون_شمشیر_آب
دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس میکرد . نمیتونست توضیح بده ، ولی حسش میکرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه .
"هیچ چیز اونطوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ."
-عه؟ پس اول خودت رو بکش راحت .
-آره ، چرا از خودت شروع نمیکنی؟
-خودت رو بکن توت .
-بون ! یه کم چیزهای جدید بگو .
در به سختی باز شد و میله های آهنی روی زمین رو جلوش گذاشتند تا باز بمونه .
تا پایین راه زیادی بود .
دوک اشاره ای به پایین کرد و سرش رو به نشانه ی نفی تکان داد .
"انسانیت از اتفاق ناچیزی شروع شد ولی شروع بسیار بزرگی بود ، همه چیز بزرگ و بی انتهاست ، به پیش من بیا تا عظمت رو با چشمان خودت ببینی ."
-بگو کجایی ما میایم .
-اره ، با کمال میل میایم .
-میایم با هم گوشتت رو سرخ میکنیم میدیم اژدهامون بخوره .
همه ایستادند و بون رو با چهره متعجب و منزجر نگاه کردند .
-چیه ؟ خودتون گفتید چیز جدید بگم .
"در اتاقی که پدرت حرف میزد منتظرم ."
دوک با اشاره دستی همه رو به دنبال خودش برد . تکه ی خورشید چی بود که این چنین قدرتی به بیگ باس داده بود ؟ چطوری طریقه مصرفش رو یاد گرفته بود ؟ اون حتی نمیدونست که تکه ی ماه چطور کار میکنه .
بالاخره به اتاق وسیعی رسیدند که بیگ باس در انتهاش ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد .
#پارت_۳۲۴
#خون_شمشیر_آب
یک جسم فلزی طلایی روی سرش کشیده بود و دست هاش رو پشت کمرش گرفته بود .
"چقدر من کوچک بودم که از این دنیا فقط دنبال سرزمینی به کوچکی آمریکا بودم ، وقتی که سیاره های مطابق زمین در همه جا وجود داره ."
+باس ! مشکلت اینجاست که حتی اگر کل دنیا رو به دست بیاری بازهم کسی نیست که حاضر باشه زیر حکومتت قرار بگیره ، مگر اینکه با تکه ی خورشید کنترلشون کنی .
بیگ باس انگشتش رو روی کلاه آهنی خودش کشید ، این کار باعث شد که دوک مطمئن بشه این همون چیزی هست که دنبالشه.
"مردم به زودی مال من خواهند شد وقتی که عظمت من رو ببینند ، حالا بمیرید تا تکه سنگی برای بالا رفتن من بشوید ."
شیشه های پشتش ترکید و آدم های شهر مثل سیل داخل ریختند .
+هدف اون کلاه روی سرشه ، بدون اون همه چیز نرمال میشه ؛ از هم مراقبت کنید .
شمشیرها و گرزها و پتک ها و تبرها بالا میرفت و پایین میاومد .
هرکسی حواسش به بغل دستی هاش بود . هرکسی مسئول جان کناری هاش بود .
جمعیت بدون هیچ توقفی پشت سر هم جلو میاومدند.
دوک دو شمشیر به دست پیش از همراهانش و مقابل جمعیت مهاجم ایستاده بود و کم کم به عقب فشار داده میشدند تا اینکه به سه کنج دیواری رسیدند .
#خون_شمشیر_آب
یک جسم فلزی طلایی روی سرش کشیده بود و دست هاش رو پشت کمرش گرفته بود .
"چقدر من کوچک بودم که از این دنیا فقط دنبال سرزمینی به کوچکی آمریکا بودم ، وقتی که سیاره های مطابق زمین در همه جا وجود داره ."
+باس ! مشکلت اینجاست که حتی اگر کل دنیا رو به دست بیاری بازهم کسی نیست که حاضر باشه زیر حکومتت قرار بگیره ، مگر اینکه با تکه ی خورشید کنترلشون کنی .
بیگ باس انگشتش رو روی کلاه آهنی خودش کشید ، این کار باعث شد که دوک مطمئن بشه این همون چیزی هست که دنبالشه.
"مردم به زودی مال من خواهند شد وقتی که عظمت من رو ببینند ، حالا بمیرید تا تکه سنگی برای بالا رفتن من بشوید ."
شیشه های پشتش ترکید و آدم های شهر مثل سیل داخل ریختند .
+هدف اون کلاه روی سرشه ، بدون اون همه چیز نرمال میشه ؛ از هم مراقبت کنید .
شمشیرها و گرزها و پتک ها و تبرها بالا میرفت و پایین میاومد .
هرکسی حواسش به بغل دستی هاش بود . هرکسی مسئول جان کناری هاش بود .
جمعیت بدون هیچ توقفی پشت سر هم جلو میاومدند.
دوک دو شمشیر به دست پیش از همراهانش و مقابل جمعیت مهاجم ایستاده بود و کم کم به عقب فشار داده میشدند تا اینکه به سه کنج دیواری رسیدند .
شمعی خاموش
#پارت_۳۲۳ #خون_شمشیر_آب دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس میکرد . نمیتونست توضیح بده ، ولی حسش میکرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه . "هیچ چیز اونطوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ." -عه؟ پس اول خودت رو بکش…
درود بر اهالی شمعی خاموش😍
پارت های جدید تقدیمتون عزیزان
امیدوارم که لذت ببرید😁
پارت های جدید تقدیمتون عزیزان
امیدوارم که لذت ببرید😁
شمعی خاموش pinned «درود بر اهالی شمعی خاموش😍 پارت های جدید تقدیمتون عزیزان امیدوارم که لذت ببرید😁»
#پارت_۳۲۵
#خون_شمشیر_آب
دوک جلوی همه ایستاده بود و مستر و روشی کنارش شمشیر می زدند .
این سه نفر با هم ، دیواری دفاعی درست کرده بودند که چیزی جز خون یا تکه های بدن ازش رد نميشد.
افراد ارتش برای اولین بار مبارزه ی این سه نفر رو در کنار هم میدیدند . انگار درحال رقص بودند نه مبارزه .
به قدری با آرامش و نرمی میجنگیدند که در برابر ارتشی که از پنجره ها و در و دیوار به داخل میریخت ، صحنه ی زیبا و متضادی رو درست کرده بودند.
مهم نبود که چند نفر بودند، این سه نفر حتی اجازه رد شدن یک انسان رو هم نمیدادند.
بدون هیچ وقفه یا خستگی، با هم خط دفاعی شکست ناپذیری درست کرده بودند.
-کمک نمیخواید؟ انگاری نمیخواید !
+بهتون گفتم هدف ما اون کلاهه . این ارتش هم بالاخره تموم ميشه ، بقیه هم الان باید وارد شهر شده باشند ؛ فقط باید دووم بیاریم تا برسند .
از دور صدای داد و فریاد میاومد ، معلوم بود که نیروهای کمکی رسیده اند و مشغول مبارزه هستند .
+داریوش ! استاد ! سانبی .
-ورجیل آماده ای؟
+بزن بریم .
بعد از این حرف ، مستر در یک حرکت دوک و روشی رو پشت خودش گرفت و با سرعت مثل یک گاو وحشی به سمت بیگ باس رفت .
اون هم ترسید چون انتظار همچنین چیزی رو نداشت . سرعت بیش از حد مستر هم واقعا سورپرايز کننده بود .
به اندازه ای سریع حرکت کرده بود که حتی یک سری متوجه رفتنش نشده بودند و مبهوت به جای خالی اش نگاه میکردند .
زمانی که جلوی باس ایستاد ، دستهاش رو از پشت به جلو آورد و دوک و مستر رو به سمتش پرتاب کرد .
قبل از اینکه بیگ باس بتونه کوچکترین حرکتی بکنه ، ناگهان سرش از تنش جدا شد و توی هوا چرخی زد .
*سانبی: به معنای سه دم ، حرکتی که مستر و دوک و روشی با هم برای کشتن بیگ باس انجام دادند .
#خون_شمشیر_آب
دوک جلوی همه ایستاده بود و مستر و روشی کنارش شمشیر می زدند .
این سه نفر با هم ، دیواری دفاعی درست کرده بودند که چیزی جز خون یا تکه های بدن ازش رد نميشد.
افراد ارتش برای اولین بار مبارزه ی این سه نفر رو در کنار هم میدیدند . انگار درحال رقص بودند نه مبارزه .
به قدری با آرامش و نرمی میجنگیدند که در برابر ارتشی که از پنجره ها و در و دیوار به داخل میریخت ، صحنه ی زیبا و متضادی رو درست کرده بودند.
مهم نبود که چند نفر بودند، این سه نفر حتی اجازه رد شدن یک انسان رو هم نمیدادند.
بدون هیچ وقفه یا خستگی، با هم خط دفاعی شکست ناپذیری درست کرده بودند.
-کمک نمیخواید؟ انگاری نمیخواید !
+بهتون گفتم هدف ما اون کلاهه . این ارتش هم بالاخره تموم ميشه ، بقیه هم الان باید وارد شهر شده باشند ؛ فقط باید دووم بیاریم تا برسند .
از دور صدای داد و فریاد میاومد ، معلوم بود که نیروهای کمکی رسیده اند و مشغول مبارزه هستند .
+داریوش ! استاد ! سانبی .
-ورجیل آماده ای؟
+بزن بریم .
بعد از این حرف ، مستر در یک حرکت دوک و روشی رو پشت خودش گرفت و با سرعت مثل یک گاو وحشی به سمت بیگ باس رفت .
اون هم ترسید چون انتظار همچنین چیزی رو نداشت . سرعت بیش از حد مستر هم واقعا سورپرايز کننده بود .
به اندازه ای سریع حرکت کرده بود که حتی یک سری متوجه رفتنش نشده بودند و مبهوت به جای خالی اش نگاه میکردند .
زمانی که جلوی باس ایستاد ، دستهاش رو از پشت به جلو آورد و دوک و مستر رو به سمتش پرتاب کرد .
قبل از اینکه بیگ باس بتونه کوچکترین حرکتی بکنه ، ناگهان سرش از تنش جدا شد و توی هوا چرخی زد .
*سانبی: به معنای سه دم ، حرکتی که مستر و دوک و روشی با هم برای کشتن بیگ باس انجام دادند .
#پارت_۳۲۶
#خون_شمشیر_آب
دوک و روشی هردو روی زمین نیم خیز بودند و مستر ایستاده بود .
زیرو با خودش فکر میکرد که اگر این سه نفر پادشاه بودند ، هیچ ارتشی حتی امید پیروزی رو هم نداشت .
سر باس توی هوا چرخی زد و از پنجره به بیرون پرت شد .
همه ی مردم شهر گیج در جای خود ایستاده بودند و چشمهاشون به رنگ عادی برگشته بود و پر از ترس اطراف رو نگاه میکردند .
با دیدن اون همه جسد و دوک و بدن بی جون بیگ باس نگرانی توی چشم هاشون پر رنگ تر از قبل شد .
دوک از پنجره بیرون رفت تا تکه ی خورشید رو جمع کنه که متوجه شد سر بیگ باس چیزی روی خودش نداره .
به اطراف نگاه کرد ولی اثری از کسی نبود . هر طرف رو نگاه میکرد فقط مردمی رو میدید که گیج روی زمین نشسته بودند و اطراف رو نگاه میکردند .
+بچه ها بیاید اینجا ؛ تکه ی خورشید نیست . بیایید بگردید .
-اوه واقعا حس میکنی نیازه دوک ؟ احتیاجی به اینها نیست . من اون رو روی سرم میذارم . هرچی باشه من بهش گفتم که این تکه ها چی هستن و چطور کار می کنن ، ولی اون احمق تر از این ها بود که ازشون استفاده درستی کنه و اخرش هم خودش رو به کشتن داد ..
زیگفرید ، با کلاه طلایی روی سرش که همون تکه ی خورشید بود ، روبروی دوک ایستاده بود و با بی خیالی سیب قرمزی رو گاز میزد .
#خون_شمشیر_آب
دوک و روشی هردو روی زمین نیم خیز بودند و مستر ایستاده بود .
زیرو با خودش فکر میکرد که اگر این سه نفر پادشاه بودند ، هیچ ارتشی حتی امید پیروزی رو هم نداشت .
سر باس توی هوا چرخی زد و از پنجره به بیرون پرت شد .
همه ی مردم شهر گیج در جای خود ایستاده بودند و چشمهاشون به رنگ عادی برگشته بود و پر از ترس اطراف رو نگاه میکردند .
با دیدن اون همه جسد و دوک و بدن بی جون بیگ باس نگرانی توی چشم هاشون پر رنگ تر از قبل شد .
دوک از پنجره بیرون رفت تا تکه ی خورشید رو جمع کنه که متوجه شد سر بیگ باس چیزی روی خودش نداره .
به اطراف نگاه کرد ولی اثری از کسی نبود . هر طرف رو نگاه میکرد فقط مردمی رو میدید که گیج روی زمین نشسته بودند و اطراف رو نگاه میکردند .
+بچه ها بیاید اینجا ؛ تکه ی خورشید نیست . بیایید بگردید .
-اوه واقعا حس میکنی نیازه دوک ؟ احتیاجی به اینها نیست . من اون رو روی سرم میذارم . هرچی باشه من بهش گفتم که این تکه ها چی هستن و چطور کار می کنن ، ولی اون احمق تر از این ها بود که ازشون استفاده درستی کنه و اخرش هم خودش رو به کشتن داد ..
زیگفرید ، با کلاه طلایی روی سرش که همون تکه ی خورشید بود ، روبروی دوک ایستاده بود و با بی خیالی سیب قرمزی رو گاز میزد .
شمعی خاموش
#پارت_۳۲۵ #خون_شمشیر_آب دوک جلوی همه ایستاده بود و مستر و روشی کنارش شمشیر می زدند . این سه نفر با هم ، دیواری دفاعی درست کرده بودند که چیزی جز خون یا تکه های بدن ازش رد نميشد. افراد ارتش برای اولین بار مبارزه ی این سه نفر رو در کنار هم میدیدند . انگار…
سلااااام
اینم پارت های زیبای امشب تقدیمتون بچه ها😁
اینم پارت های زیبای امشب تقدیمتون بچه ها😁
#پارت_۳۲۷
#خون_شمشیر_آب
+تو ؟
-بله ، من . خود من ... خود خود من .
+جالبه که توی این مواقع پیدات میشه ولی شمشیر من از تو سریع تره .
دوک به سمتش پرید که چیزی میان زمین و آسمان شمشیرش رو بلاک کرد .
روشی با چشم های سفید روبروش ایستاده بود و با شمشیر جلوش رو گرفته بود .
سرگرداند و دید که تمام افرادش با چشم های سفید از اطراف نزدیک زیگفرید میشدند .
ترس ، عصبانیت ، نقشه های مختلف و تفکرات زیادی توی سرش میچرخید و فرصت نشان دادن هیچکدوم رو نداشت .
-میدونی دوک ؟ اون تکه ی ماه توی جیبت نمیذاره کنترلت کنم . میدونی چیه؟
+من فقط میدونم که تورو باید بکشم .
-هاهاها ... من رو !؟ فکر نکنم افرادت بذارن .
ملینا کنار زیگفرید اومد و گونه هاش رو بوس کرد .
-میبینی ؟ اونا عاشق من هستن ، کافیه یکم پالس های مغز عقب و جلو بشن ، اونوقت دشمن تبدیل به دوست میشه . مگه نه ملینا ؟
-بله عشقم، درست میگید .
+زیگفرید ! میکشمت .
-اوه میدونم دوک ، خوب هم میدونم ؛ ولی برای اتمام کارم احتیاج به دو تا چیز دارم ، تو و اون سکه که توی جیبت داری ، بعدش همتون رو ول میکنم . قول میدم .
+هم من ، هم تو میدونیم که به باز کردن در بسنده نمیکنی . دقیقا چی میخوای ؟
-کنترل دوک عزیز ، کنترل . من با استفاده از اوکلوس به کنترلی که میخوام میرسم .
+پس میخوای کل دنیا رو مثل اینها کنی ؟ که تحت فرمان تو باشن ؟
-ناامیدم نکن دوک ! نگو که اینطوری فکر میکنی .
#خون_شمشیر_آب
+تو ؟
-بله ، من . خود من ... خود خود من .
+جالبه که توی این مواقع پیدات میشه ولی شمشیر من از تو سریع تره .
دوک به سمتش پرید که چیزی میان زمین و آسمان شمشیرش رو بلاک کرد .
روشی با چشم های سفید روبروش ایستاده بود و با شمشیر جلوش رو گرفته بود .
سرگرداند و دید که تمام افرادش با چشم های سفید از اطراف نزدیک زیگفرید میشدند .
ترس ، عصبانیت ، نقشه های مختلف و تفکرات زیادی توی سرش میچرخید و فرصت نشان دادن هیچکدوم رو نداشت .
-میدونی دوک ؟ اون تکه ی ماه توی جیبت نمیذاره کنترلت کنم . میدونی چیه؟
+من فقط میدونم که تورو باید بکشم .
-هاهاها ... من رو !؟ فکر نکنم افرادت بذارن .
ملینا کنار زیگفرید اومد و گونه هاش رو بوس کرد .
-میبینی ؟ اونا عاشق من هستن ، کافیه یکم پالس های مغز عقب و جلو بشن ، اونوقت دشمن تبدیل به دوست میشه . مگه نه ملینا ؟
-بله عشقم، درست میگید .
+زیگفرید ! میکشمت .
-اوه میدونم دوک ، خوب هم میدونم ؛ ولی برای اتمام کارم احتیاج به دو تا چیز دارم ، تو و اون سکه که توی جیبت داری ، بعدش همتون رو ول میکنم . قول میدم .
+هم من ، هم تو میدونیم که به باز کردن در بسنده نمیکنی . دقیقا چی میخوای ؟
-کنترل دوک عزیز ، کنترل . من با استفاده از اوکلوس به کنترلی که میخوام میرسم .
+پس میخوای کل دنیا رو مثل اینها کنی ؟ که تحت فرمان تو باشن ؟
-ناامیدم نکن دوک ! نگو که اینطوری فکر میکنی .
#پارت_۳۲۸
#خون_شمشیر_آب
دوک پوزخندی زد ، شمشیرهاش رو غلاف کرد و خاک روی شلوارش رو با دست گرفت .
+تو هم ناامیدم نکن و نگو یک آدم بد کلیشه ای هستی که آخر داستان پیداش میشه و یک نقشه ی شیطانی بزرگ داره که باعث مرگ کل دنیا میشه . تیره ها چه قولی بهت دادند ؟ که اگر دنیا رو نابود کنی تو رو پیش خودشون میبرند ؟ که اگر همه رو بکشی بهت قدرت میدهند و یکی مثل اونها میشی ؟ چه قولی بهت دادن زیگفرید ؟ تنها راه اینکه اسم اوکلوس رو بلد باشی اینه که اونها بهت گفته باشنش . الان میفهمم چطور از همه ی نقشه های من خبر داشتی . چند وقته باهاشون در تماسی ؟ چند وقته که ذهنت رو با خزعبلات پر کردن زیگفرید ؟
-اوه دوک عزیزم ! نیازی به این چیزها نیست. اونها تصویری از آینده رو نشونم دادند . تصویری که هرکسی حاضره براش بجنگه . تو میدونی چی میگم ، تو هم دیدیش . قبل از من سراغ تو اومدند .
+اون تصویر هر چیزی که باشه ارزش جون کل مردم رو نداره زیگفرید . خوب فکر کن ، کامل فکر کن .
-من فکرهام رو کردم ، حالا سکه رو بهم بده و باهام بیا . بدون تو در باز نميشه . اصلا یک برنامه میچینیم ؛ تو و تمام افراد نزدیکت که خودت انتخاب کنی زنده میمونید .
ناگهان کسی جلوی دوک پرید که روشی از وسط نصفش کرد .
چشم هاش به حالت عادی برگشته بود ، اما به محض اینکه خواست با شمشیر به زیگفرید حمله کنه دوباره چشم هاش سفید شد و ایستاد .
-استادت موجود جالبیه . اون داره با من میجنگه ... واو ! قابل تحسینه ، واقعا قابل تحسینه ... دوک کو ؟
ملینا با دستی لرزان به مردی اشاره کرد که با تمام توانش میدوید و فرار میکرد ؛ از این موقعیت کوتاهی که روشی براش ایجاد کرده بود باید نهایت استفاده رو میبرد .
-برید پیداش کنید و برام بیاریدش .
#خون_شمشیر_آب
دوک پوزخندی زد ، شمشیرهاش رو غلاف کرد و خاک روی شلوارش رو با دست گرفت .
+تو هم ناامیدم نکن و نگو یک آدم بد کلیشه ای هستی که آخر داستان پیداش میشه و یک نقشه ی شیطانی بزرگ داره که باعث مرگ کل دنیا میشه . تیره ها چه قولی بهت دادند ؟ که اگر دنیا رو نابود کنی تو رو پیش خودشون میبرند ؟ که اگر همه رو بکشی بهت قدرت میدهند و یکی مثل اونها میشی ؟ چه قولی بهت دادن زیگفرید ؟ تنها راه اینکه اسم اوکلوس رو بلد باشی اینه که اونها بهت گفته باشنش . الان میفهمم چطور از همه ی نقشه های من خبر داشتی . چند وقته باهاشون در تماسی ؟ چند وقته که ذهنت رو با خزعبلات پر کردن زیگفرید ؟
-اوه دوک عزیزم ! نیازی به این چیزها نیست. اونها تصویری از آینده رو نشونم دادند . تصویری که هرکسی حاضره براش بجنگه . تو میدونی چی میگم ، تو هم دیدیش . قبل از من سراغ تو اومدند .
+اون تصویر هر چیزی که باشه ارزش جون کل مردم رو نداره زیگفرید . خوب فکر کن ، کامل فکر کن .
-من فکرهام رو کردم ، حالا سکه رو بهم بده و باهام بیا . بدون تو در باز نميشه . اصلا یک برنامه میچینیم ؛ تو و تمام افراد نزدیکت که خودت انتخاب کنی زنده میمونید .
ناگهان کسی جلوی دوک پرید که روشی از وسط نصفش کرد .
چشم هاش به حالت عادی برگشته بود ، اما به محض اینکه خواست با شمشیر به زیگفرید حمله کنه دوباره چشم هاش سفید شد و ایستاد .
-استادت موجود جالبیه . اون داره با من میجنگه ... واو ! قابل تحسینه ، واقعا قابل تحسینه ... دوک کو ؟
ملینا با دستی لرزان به مردی اشاره کرد که با تمام توانش میدوید و فرار میکرد ؛ از این موقعیت کوتاهی که روشی براش ایجاد کرده بود باید نهایت استفاده رو میبرد .
-برید پیداش کنید و برام بیاریدش .
شمعی خاموش
#پارت_۳۲۷ #خون_شمشیر_آب +تو ؟ -بله ، من . خود من ... خود خود من . +جالبه که توی این مواقع پیدات میشه ولی شمشیر من از تو سریع تره . دوک به سمتش پرید که چیزی میان زمین و آسمان شمشیرش رو بلاک کرد . روشی با چشم های سفید روبروش ایستاده بود و با شمشیر جلوش…
سلام سلام دوستان عزیزم 😍
پارت های قشنگ امشب تقدیم نگاهتون 🌺
بخوانید و لذت ببرید ولی نظر را فراموش نکنید 😁
با تشکر🙏🌺
پارت های قشنگ امشب تقدیم نگاهتون 🌺
بخوانید و لذت ببرید ولی نظر را فراموش نکنید 😁
با تشکر🙏🌺
شمعی خاموش pinned «سلام سلام دوستان عزیزم 😍 پارت های قشنگ امشب تقدیم نگاهتون 🌺 بخوانید و لذت ببرید ولی نظر را فراموش نکنید 😁 با تشکر🙏🌺»
شمعی خاموش
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شمعی خاموش
#پارت_۱ #خون_شمشیر_آب سال ها میگذشت ، زمین هنوز کامل شفا پیدا نکرده بود . تنها چیزی که مردم می دونستند و تنها چیزی که نگهداران کتاب ها می گفتند ؛ این بود که بعد از جنگ بزرگ نور های روشنی همه جارو فرا گرفت و دنیا مسموم و نابود شد . شهر های بزرگ همه نابود…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۲۹
#خون_شمشیر_آب
ناگهان هزاران نفر به دنبالش راه افتادند ،
باید هرچه سریعتر راه فراری پیدا میکرد وگرنه زندگی همه به خطر می افتاد . اگر زیگفرید دستش حتی به یک از اون چیز هایی که پشت در بودند میرسید ، میتونست دنیا رو تموم کنه .
چه اوکلوس ، چه سیگنال ، چه بلید ، هر کدومشون اگر در دستان اشتباه میافتادند ، توانایی نابودی نسل بشر رو داشتند .
به کوچه ای رسید و با یک پرش قدم روی دیوار گذاشت و بالا پرید و نردبان آهنی زنگ زده ای رو گرفت ، مدام خدا رو شکر میکرد که کسی توی کوچه نیست . بالا رفت و از کناری روی پشت بام پرید .
خودش رو به سمت دیگر رساند و همونطور که حواسش به زیگفرید بود جلو میرفت .
"دوک ، دوک ، دوک ! انگار باید راه دیگری رو انتخاب کنم . گفتی کلیشه دوست نداری ؟ خیله خب ، پس حرف های کلیشه ای نمیزنم ."
چاقویی رو دستش گرفت و گلوی بلکی رو برید .
همون طور که خون از بدن دخترک پایین میریخت ، جسدش رو روی زمین انداخت .
از این فاصله خوب نمیتونست ببینه ولی مطمئن بود که اون بدن بلکیه .
دستش رو جلوی دهنش گرفت ، انگار نفسش تنگ شده بود و هر لحظه ممکن بود داد بزنه . هر لحظه ممکن بود که جای خودش رو لو بده .
نباید زندگی کل انسان ها رو به خاطر چند نفر خراب میکرد .
"چقدر سنگدلی دوک ! بذار ببینم ، این یکی چطوره ؟"
چاقو توی شکم زیرو نشست و دخترک روی زانو هاش افتاد .
دوک از حرکت ایستاده بود و با مشت روی پای خودش میزد و جلو دهانش رو گرفته بود .
اشک مثل رود از چشم هاش میریخت و با غصه و درد میدید که یک به یک همراهان و عزیزانش دارند کشته میشوند و خودش هیچکاری نمیتونه بکنه .
-فرار کن ارباب !!!
این آخرین حرفی بود که زیرو قبل از اینکه اخرین رمقش هم گرفته بشه و روی زمین بیفته و بمیره گفت .
#خون_شمشیر_آب
ناگهان هزاران نفر به دنبالش راه افتادند ،
باید هرچه سریعتر راه فراری پیدا میکرد وگرنه زندگی همه به خطر می افتاد . اگر زیگفرید دستش حتی به یک از اون چیز هایی که پشت در بودند میرسید ، میتونست دنیا رو تموم کنه .
چه اوکلوس ، چه سیگنال ، چه بلید ، هر کدومشون اگر در دستان اشتباه میافتادند ، توانایی نابودی نسل بشر رو داشتند .
به کوچه ای رسید و با یک پرش قدم روی دیوار گذاشت و بالا پرید و نردبان آهنی زنگ زده ای رو گرفت ، مدام خدا رو شکر میکرد که کسی توی کوچه نیست . بالا رفت و از کناری روی پشت بام پرید .
خودش رو به سمت دیگر رساند و همونطور که حواسش به زیگفرید بود جلو میرفت .
"دوک ، دوک ، دوک ! انگار باید راه دیگری رو انتخاب کنم . گفتی کلیشه دوست نداری ؟ خیله خب ، پس حرف های کلیشه ای نمیزنم ."
چاقویی رو دستش گرفت و گلوی بلکی رو برید .
همون طور که خون از بدن دخترک پایین میریخت ، جسدش رو روی زمین انداخت .
از این فاصله خوب نمیتونست ببینه ولی مطمئن بود که اون بدن بلکیه .
دستش رو جلوی دهنش گرفت ، انگار نفسش تنگ شده بود و هر لحظه ممکن بود داد بزنه . هر لحظه ممکن بود که جای خودش رو لو بده .
نباید زندگی کل انسان ها رو به خاطر چند نفر خراب میکرد .
"چقدر سنگدلی دوک ! بذار ببینم ، این یکی چطوره ؟"
چاقو توی شکم زیرو نشست و دخترک روی زانو هاش افتاد .
دوک از حرکت ایستاده بود و با مشت روی پای خودش میزد و جلو دهانش رو گرفته بود .
اشک مثل رود از چشم هاش میریخت و با غصه و درد میدید که یک به یک همراهان و عزیزانش دارند کشته میشوند و خودش هیچکاری نمیتونه بکنه .
-فرار کن ارباب !!!
این آخرین حرفی بود که زیرو قبل از اینکه اخرین رمقش هم گرفته بشه و روی زمین بیفته و بمیره گفت .
#پارت_۳۳۰
#خون_شمشیر_آب
دوک محکم انگشت های خودش رو گاز گرفت. به قدری محکم که طعم آهن خون رو روی زبونش احساس میکرد .
"این شخص مثل پدر بزرگت بود نه ؟"
چاقو توی گلوی روشی فرود اومد .
"این شخص مثل برادرت بود نه؟"
زیگفرید به ترتیب شروع به کشتن همه ی کسانی کرد که شونه به شونه ی دوک جنگیده بودند .
احساس میکرد که کسی داره قلبش رو از وسط پاره میکنه . انگار آهن داغی رو توی مغزش کرده بودند ، دستش به خاطر گازی که گرفته بود میسوخت و خونش روی زمین میریخت اما این در مقابل دردی که در قلبش داشت هیچی نبود .
هق هق خفه ای میکرد و اشک هاش بدون توقف میریختند .
ناگهان صحنه ای دید که برای لحظه ای قلبش ایستاد .
ریچارد به همراه زنی که شمشیر بلندی داشت و دو بچه ی کوچک از پشت ساختمانی بیرون اومدند .
"گویا مرگ افرادت برات مهم نبوده و نیست ، ولی خانوادت چی ؟ هوم ؟"
نباید بیرون میرفت ، نباید خودش رو نشون میداد ، نباید کل دنیا رو به خاطر احساسات خودش به خطر مینداخت .
انگار از وسط به دو نیم شده بود . حالت تهوع و عصبانیت و ناراحتی و بی نهایت احساسات دیگه خفه اش میکرد .
دوست داشت بمیره اما این صحنه ها رو نبینه . هیچ مردی نباید این صحنه ها رو نگاه میکرد . هیچکس نباید شاهد این چیز ها میبود .
آروم دستش رو بالا برد ، بدنش داشت با تفکراتش میجنگید .
#خون_شمشیر_آب
دوک محکم انگشت های خودش رو گاز گرفت. به قدری محکم که طعم آهن خون رو روی زبونش احساس میکرد .
"این شخص مثل پدر بزرگت بود نه ؟"
چاقو توی گلوی روشی فرود اومد .
"این شخص مثل برادرت بود نه؟"
زیگفرید به ترتیب شروع به کشتن همه ی کسانی کرد که شونه به شونه ی دوک جنگیده بودند .
احساس میکرد که کسی داره قلبش رو از وسط پاره میکنه . انگار آهن داغی رو توی مغزش کرده بودند ، دستش به خاطر گازی که گرفته بود میسوخت و خونش روی زمین میریخت اما این در مقابل دردی که در قلبش داشت هیچی نبود .
هق هق خفه ای میکرد و اشک هاش بدون توقف میریختند .
ناگهان صحنه ای دید که برای لحظه ای قلبش ایستاد .
ریچارد به همراه زنی که شمشیر بلندی داشت و دو بچه ی کوچک از پشت ساختمانی بیرون اومدند .
"گویا مرگ افرادت برات مهم نبوده و نیست ، ولی خانوادت چی ؟ هوم ؟"
نباید بیرون میرفت ، نباید خودش رو نشون میداد ، نباید کل دنیا رو به خاطر احساسات خودش به خطر مینداخت .
انگار از وسط به دو نیم شده بود . حالت تهوع و عصبانیت و ناراحتی و بی نهایت احساسات دیگه خفه اش میکرد .
دوست داشت بمیره اما این صحنه ها رو نبینه . هیچ مردی نباید این صحنه ها رو نگاه میکرد . هیچکس نباید شاهد این چیز ها میبود .
آروم دستش رو بالا برد ، بدنش داشت با تفکراتش میجنگید .
شمعی خاموش
#پارت_۳۲۹ #خون_شمشیر_آب ناگهان هزاران نفر به دنبالش راه افتادند ، باید هرچه سریعتر راه فراری پیدا میکرد وگرنه زندگی همه به خطر می افتاد . اگر زیگفرید دستش حتی به یک از اون چیز هایی که پشت در بودند میرسید ، میتونست دنیا رو تموم کنه . چه اوکلوس ، چه…
سلام سلام
پارت های امشب تقدیم نگاهتون عزیزان🌺
پارت های امشب تقدیم نگاهتون عزیزان🌺