شمعی خاموش
45 subscribers
30 photos
1 video
17 links
دوک!
مردی که اومده تا دنیا رو عوض کنه
اومده تا سیاهی ها رو نابود کنه و در عوض نور و صلح رو به جهان هدیه بده ...

ناشناس👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa

ارتباط با ادمین تبادل 👇
@aram_wm
Download Telegram
#پارت_۳۲۰
#خون_شمشیر_آب



یکی از افراد بون زمین خورد و افراد توی شهر روی اون افتادند .
از ترس و درد داد می‌زد و دست و پاهاش کنده می‌شد و گوشه ای پرتاب میشد.

+بدویید!!!

دوک دو شمشیر رو دستش گرفته بود و جلو رو مراقبت می‌کرد .
همه می‌دویدند و صدها نفر با جیغ دنبالشون می کردند ، هر لحظه به تعدادشون اضافه می‌شد و انگار تمومی نداشتند .

+بدو ، بون ! ملینا رو بگیر و بدو .
بون هم ملینا رو روی شونه هاش انداخت و می‌دوید .
گیگا هم دانته رو بلند کرده بود .

+برید سمت کاخ بدویید بدویید بدویید .

از همه طرف هزاران نفر به سمتشون می‌اومدند .
جورج دست اسمرالدا رو گرفته بود و با خودش می‌کشید که ناگهان جفتشون زمین خوردند .
+در رو باز کنید برید تو ، برید!!!

دوک عقب ایستاد و هردو رو بلند کرد.
دوباره شروع به دویدن کردند که گیگا با لگد درو باز کرد و همه داخل کاخ رفتند.
-ببندید در رو ، زود باشید!!!

ولی ناگهان صدای جیغ ها خوابید . همه ی افراد شهر در و دیوار و آسمان رو مثل دیوانه ها نگاه می‌کردند .
هیچ‌کس دنبال اونها وارد کاخ سفید نمی‌شد .
-دوک؟
+در ها رو ببندید . نمیخوام ریسک کنم .

تمام وسایلی که پیدا میشد رو پشت درهای بسته گذاشتند و تازه به محیط اطراف دقت کردند.

"خب خب خب ... ببین کی اینجاست !"

-این صدا از کجا میاد؟
-انگار توی سرمه .
-کی داره حرف می‌زنه؟

"به قبر خودتون خوش اومدید ."
شمعی خاموش pinned «سلام سلام😍 پارت های امشب رو دریابید بچه ها 😁😁»
#پارت_۳۲۱
#خون_شمشیر_آب



"ورجیل ... دوک ... یا هرچیزی که خودت رو صدا می‌زنی ؛ چقدر با امید و آرزو لشکرکشی کردی ؟"

-بچه ها جدا شیم پیداش کنیم .
-نه ، باید کنار هم باشیم . اگر اون ارتش بیرون بریزه تو ، دخلمون در میاد .
-من با جورج موافقم ، باید کنار هم باشیم .

"اوراکل زیر بدترین شکنجه ها حرفی نمی‌زد. ولی مثل تو که خواهی شکست ، اون هم شکست"

-کدوم وری بریم دوک؟
+اینجا یک زیرزمین محافظت شده داره ، دنبالم بیایید .

"وقتی که تکه ی خورشید رو ازش گرفتم ، اوه که نمی‌دونی چه حسی داشت ."

-اینجا کدوم جهنم دره ایه ؟
+اینجا قبلا مکان زندگی پادشاه این کشور بوده .
-اون موقع هم پادشاه بوده ؟ ملینا می‌گفت تو گفتی نبوده . ای توف توش .

"هیچ فکرش رو نمی‌کردم اینقدر اطلاعات در زیر دستان اوراکل باشه . احساس می‌کنم سرم داره منفجر میشه ."

-منفجر شو بدبخت .
-آره بترک کثافت ، مارو هم راحت کن ‌.
-تکه ی خورشید رو بگیر بکن توت .

"کهکشان ها، ستاره ها، کرم چاله ها، چقدر دنیا وسیعه ، چقدر بی انتهاست !"

-مراقب باشید کجا راه می‌رید ، تله ای نباشه .
-اونجا رو ، اون سیم روی زمین رو ، از روش رد شید .
-تکه ی خورشید و بزرگی کهکشان ها رو با این کاخ بگیر بکن توت .
-فحش نده بون ! عصبانی میشه ها .
👍1
#پارت_۳۲۲
#خون_شمشیر_آب



"عصبانی ؟ شما از باکتری هم کمترید ، در مقابل قدرت من شما هیچ چیزی نیستید ."

-باکتری ؟ دوک باکتری چیه؟
+یک چیزی که اونقدر ریزه که نميشه دید .
-به من میگی باکتری ؟ پدرت باکتریه .
-بون خفه شو .
-چشم ملینا .

"تلاقی ستاره ها ، سیاهچاله ها ، درون اونها ، حتی مغز انسانی شما هم قابلیت فهم کوانتوم رو نداره ."

-فحش داد ؟ شبیه فحش بود .
-همه ساکت باشید . اون خودش نیست .

"اوه ولی من خودمم ، من خودی هستم که باید می‌بود ؛ این اطلاعات عظیم ، این اطلاعات من رو به پادشاهی کل کهکشان ها می‌رسونه ."

-خب ول کن و برو، چکار به ما داری دیگه ؟ برو گمشو .
-آره ، هرچی هم کردی تو خودت ببر .

"با این تکه ی خورشید مغز ها رو می‌بینم و اون ها رو از آن خودم می‌کنم ، به زودی دنیا رو کنترل می‌کنم ؛ بعد نوبت به نورانی ها می‌رسه. با قدرت اون‌ ها کهکشان ها رو تسخیر می‌کنم ."

دوک با دست هاش به بقیه می‌گفت که صحبت کنند و سرش رو به علامت تایید تکان می‌داد .

-این کهکشان که ميگه خوردنیه ؟
-کهکشان یعنی تمام این ستاره ها و خورشید و بقیه اش که می‌بینی . همش توی یک کهکشانه .
-اوه اوه فهمیدم ، همون کهکشان توت .

"احمق های بوزینه ؛ به زودی به قدرت من پی خواهید برد ، اونوقته که دیگه چیزی مهم نیست جز گرفتن دنیا ."

دوک به در آهنی دو لنگه ای رسید و به گیگا و بون اشاره کرد . اونها هم با تمام زور سعی کردند که بازش کنند .

"چرا مغز افرادت زیر هاله ای از مراقبت قرار داره ؟"
شمعی خاموش pinned «پارت های امشب 😁😁 امیدوارم لذت ببرید بچه ها😉»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۲۳
#خون_شمشیر_آب



دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس می‌کرد . نمی‌تونست توضیح بده ، ولی حسش می‌کرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه .

"هیچ چیز اون‌طوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ."

-عه؟ پس اول خودت رو بکش راحت .
-آره ، چرا از خودت شروع نمی‌کنی؟
-خودت رو بکن توت .
-بون ! یه کم چیزهای جدید بگو .

در به سختی باز شد و میله های آهنی روی زمین رو جلوش گذاشتند تا باز بمونه .
تا پایین راه زیادی بود .
دوک اشاره ای به پایین کرد و سرش رو به نشانه ی نفی تکان داد .

"انسانیت از اتفاق ناچیزی شروع شد ولی شروع بسیار بزرگی بود ، همه چیز بزرگ و بی انتهاست ، به پیش من بیا تا عظمت رو با چشمان خودت ببینی ."

-بگو کجایی ما میایم .
-اره ، با کمال میل میایم .
-میایم با هم گوشتت رو سرخ می‌کنیم می‌دیم اژدهامون بخوره .

همه ایستادند و بون رو با چهره متعجب و منزجر نگاه کردند .
-چیه ؟ خودتون گفتید چیز جدید بگم .

"در اتاقی که پدرت حرف میزد منتظرم ."

دوک با اشاره دستی همه رو به دنبال خودش برد . تکه ی خورشید چی بود که این‌ چنین قدرتی به بیگ باس داده بود ؟ چطوری طریقه مصرفش رو یاد گرفته بود ؟ اون حتی نمی‌دونست که تکه ی ماه چطور کار می‌کنه .

بالاخره به اتاق وسیعی رسیدند که بیگ باس در انتهاش ایستاده بود و بیرون رو نگاه می‌کرد .
#پارت_۳۲۴
#خون_شمشیر_آب



یک جسم فلزی طلایی روی سرش کشیده بود و دست هاش رو پشت کمرش گرفته بود .

"چقدر من کوچک بودم که از این دنیا فقط دنبال سرزمینی به کوچکی آمریکا بودم ، وقتی که سیاره های مطابق زمین در همه جا وجود داره ."

+باس ! مشکلت اینجاست که حتی اگر کل دنیا رو به دست بیاری بازهم کسی نیست که حاضر باشه زیر حکومتت قرار بگیره ، مگر اینکه با تکه ی خورشید کنترلشون کنی .

بیگ باس انگشتش رو روی کلاه آهنی خودش کشید ، این کار باعث شد که دوک مطمئن بشه این همون چیزی هست که دنبالشه.

"مردم به زودی مال من خواهند شد وقتی که عظمت من رو ببینند ، حالا بمیرید تا تکه سنگی برای بالا رفتن من بشوید ."

شیشه های پشتش ترکید و آدم های شهر مثل سیل داخل ریختند .

+هدف اون کلاه روی سرشه ، بدون اون همه چیز نرمال میشه ؛ از هم مراقبت کنید .

شمشیرها و گرزها و پتک ها و تبرها بالا می‌رفت و پایین می‌اومد .
هرکسی حواسش به بغل دستی هاش بود . هرکسی مسئول جان کناری هاش بود .

جمعیت بدون هیچ توقفی پشت سر هم جلو می‌اومدند.

دوک دو شمشیر به دست پیش از همراهانش و مقابل جمعیت مهاجم ایستاده بود و کم کم به عقب فشار داده میشدند تا اینکه به سه کنج دیواری رسیدند .
شمعی خاموش pinned «درود بر اهالی شمعی خاموش😍 پارت های جدید تقدیمتون عزیزان امیدوارم که لذت ببرید😁»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۲۵
#خون_شمشیر_آب



دوک جلوی همه ایستاده بود و مستر و روشی کنارش شمشیر می زدند .
این سه نفر با هم ، دیواری دفاعی درست کرده بودند که چیزی جز خون یا تکه های بدن ازش رد نميشد.

افراد ارتش برای اولین بار مبارزه ی این سه نفر رو در کنار هم می‌دیدند . انگار درحال رقص بودند نه مبارزه .
به قدری با آرامش و نرمی می‌جنگیدند که در برابر ارتشی که از پنجره ها و در و دیوار به داخل می‌ریخت ، صحنه ی زیبا و متضادی رو درست کرده بودند.

مهم نبود که چند نفر بودند، این سه نفر حتی اجازه رد شدن یک انسان رو هم نمیدادند.
بدون هیچ وقفه یا خستگی، با هم خط دفاعی شکست ناپذیری درست کرده بودند.

-کمک نمی‌خواید؟ انگاری نمی‌خواید !
+بهتون گفتم هدف ما اون کلاهه . این ارتش هم بالاخره تموم ميشه ، بقیه هم الان باید وارد شهر شده باشند ؛ فقط باید دووم بیاریم تا برسند .

از دور صدای داد و فریاد می‌اومد ، معلوم بود که نیروهای کمکی رسیده اند و مشغول مبارزه هستند .

+داریوش ! استاد ! سانبی .
-ورجیل آماده ای؟
+بزن بریم .

بعد از این حرف ، مستر در یک حرکت دوک و روشی رو پشت خودش گرفت و با سرعت مثل یک گاو وحشی به سمت بیگ باس رفت .
اون هم ترسید چون انتظار همچنین چیزی رو نداشت . سرعت بیش از حد مستر هم واقعا سورپرايز کننده بود .
به اندازه ای سریع حرکت کرده بود که حتی یک سری متوجه رفتنش نشده بودند و مبهوت به جای خالی اش نگاه می‌کردند .

زمانی که جلوی باس ایستاد ، دستهاش رو از پشت به جلو آورد و دوک و مستر رو به سمتش پرتاب کرد .
قبل از اینکه بیگ باس بتونه کوچکترین حرکتی بکنه ، ناگهان سرش از تنش جدا شد و توی هوا چرخی زد .


*سانبی: به معنای سه دم ، حرکتی که مستر و دوک و روشی با هم برای کشتن بیگ باس انجام دادند .
#پارت_۳۲۶
#خون_شمشیر_آب



دوک و روشی هردو روی زمین نیم خیز بودند و مستر ایستاده بود .
زیرو با خودش فکر می‌کرد که اگر این سه نفر پادشاه بودند ، هیچ ارتشی حتی امید پیروزی رو هم نداشت .

سر باس توی هوا چرخی زد و از پنجره به بیرون پرت شد .
همه ی مردم شهر گیج در جای خود ایستاده بودند و چشمهاشون به رنگ عادی برگشته بود و پر از ترس اطراف رو نگاه می‌کردند .
با دیدن اون همه جسد و دوک و بدن بی جون بیگ باس نگرانی توی چشم هاشون پر رنگ تر از قبل شد .

دوک از پنجره بیرون رفت تا تکه ی خورشید رو جمع کنه که متوجه شد سر بیگ باس چیزی روی خودش نداره .

به اطراف نگاه کرد ولی اثری از کسی نبود . هر طرف رو نگاه می‌کرد فقط مردمی رو می‌دید که گیج روی زمین نشسته بودند و اطراف رو نگاه می‌کردند .

+بچه ها بیاید اینجا ؛ تکه ی خورشید نیست . بیایید بگردید .

-اوه واقعا حس می‌کنی نیازه دوک ؟ احتیاجی به این‌ها نیست . من اون رو روی سرم می‌ذارم . هرچی باشه من بهش گفتم که این تکه ها چی هستن و چطور کار می کنن ، ولی اون احمق تر از این ها بود که ازشون استفاده درستی کنه و اخرش هم خودش رو به کشتن داد ..

زیگفرید ، با کلاه طلایی روی سرش که همون تکه ی خورشید بود ، روبروی دوک ایستاده بود و با بی خیالی سیب قرمزی رو گاز می‌زد .
شمعی خاموش pinned «سلااااام اینم پارت های زیبای امشب تقدیمتون بچه ها😁»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۲۷
#خون_شمشیر_آب



+تو ؟
-بله ، من . خود من ... خود خود من .
+جالبه که توی این مواقع پیدات میشه ولی شمشیر من از تو سریع تره .

دوک به سمتش پرید که چیزی میان زمین و آسمان شمشیرش رو بلاک کرد .
روشی با چشم های سفید روبروش ایستاده بود و با شمشیر جلوش رو گرفته بود .
سرگرداند و دید که تمام افرادش با چشم های سفید از اطراف نزدیک زیگفرید می‌شدند .

ترس ، عصبانیت ، نقشه های مختلف و تفکرات زیادی توی سرش می‌چرخید و فرصت نشان دادن هیچ‌کدوم رو نداشت .
-میدونی دوک ؟ اون تکه ی ماه توی جیبت نمی‌ذاره کنترلت کنم . می‌دونی چیه؟

+من فقط می‌دونم که تورو باید بکشم .
-هاهاها ... من رو !؟ فکر نکنم افرادت بذارن .

ملینا کنار زیگفرید اومد و گونه هاش رو بوس کرد .
-می‌بینی ؟ اونا عاشق من هستن ، کافیه یکم پالس های مغز عقب و جلو بشن ، اونوقت دشمن تبدیل به دوست میشه . مگه نه ملینا ؟
-بله عشقم، درست می‌گید .

+زیگفرید ! می‌کشمت .
-اوه می‌دونم دوک ، خوب هم می‌دونم ؛ ولی برای اتمام کارم احتیاج به دو تا چیز دارم ، تو و اون سکه که توی جیبت داری ، بعدش همتون رو ول می‌کنم . قول می‌دم .
+هم من ، هم تو می‌دونیم که به باز کردن در بسنده نمی‌کنی . دقیقا چی می‌خوای ؟

-کنترل دوک عزیز ، کنترل . من با استفاده از اوکلوس به کنترلی که می‌خوام می‌رسم .
+پس می‌خوای کل دنیا رو مثل این‌ها کنی ؟ که تحت فرمان تو باشن ؟
-ناامیدم نکن دوک ! نگو که این‌طوری فکر می‌کنی .
#پارت_۳۲۸
#خون_شمشیر_آب



دوک پوزخندی زد ، شمشیرهاش رو غلاف کرد و خاک روی شلوارش رو با دست گرفت .
+تو هم ناامیدم نکن و نگو یک آدم بد کلیشه ای هستی که آخر داستان پیداش میشه و یک نقشه ی شیطانی بزرگ داره که باعث مرگ کل دنیا میشه . تیره ها چه قولی بهت دادند ؟ که اگر دنیا رو نابود کنی تو رو پیش خودشون می‌برند ؟ که اگر همه رو بکشی بهت قدرت می‌دهند و یکی مثل اون‌ها میشی ؟ چه قولی بهت دادن زیگفرید ؟ تنها راه اینکه اسم اوکلوس رو بلد باشی اینه که اون‌ها بهت گفته باشنش . الان می‌فهمم چطور از همه ی نقشه های من خبر داشتی . چند وقته باهاشون در تماسی ؟ چند وقته که ذهنت رو با خزعبلات پر کردن زیگفرید ؟

-اوه دوک عزیزم ! نیازی به این چیزها نیست. اون‌ها تصویری از آینده رو نشونم دادند . تصویری که هرکسی حاضره براش بجنگه . تو می‌دونی چی میگم ، تو هم دیدیش . قبل از من سراغ تو اومدند .

+اون تصویر هر چیزی که باشه ارزش جون کل مردم رو نداره زیگفرید . خوب فکر کن ، کامل فکر کن .
-من فکرهام رو کردم ، حالا سکه رو بهم بده و باهام بیا . بدون تو در باز نميشه . اصلا یک برنامه می‌چینیم ؛ تو و تمام افراد نزدیکت که خودت انتخاب کنی زنده می‌مونید .

ناگهان کسی جلوی دوک پرید که روشی از وسط نصفش کرد .
چشم هاش به حالت عادی برگشته بود ، اما به محض اینکه خواست با شمشیر به زیگفرید حمله کنه دوباره چشم هاش سفید شد و ایستاد .
-استادت موجود جالبیه . اون داره با من می‌جنگه ... واو ! قابل تحسینه ، واقعا قابل تحسینه ... دوک کو ؟

ملینا با دستی لرزان به مردی اشاره کرد که با تمام توانش می‌دوید و فرار می‌کرد ؛ از این موقعیت کوتاهی که روشی براش ایجاد کرده بود باید نهایت استفاده رو می‌برد .
-برید پیداش کنید و برام بیاریدش .