شمعی خاموش
#پارت_۳۱۷ #خون_شمشیر_آب همه با هم سری تکان دادند و آماده ی حرکت شدند . بیرون خونه باران نرم تر شده بود اما هوا هنوز کاملا تاریک بود . ملینا دستش رو کنار دهنش گذاشت و بون رو صدا زد . -چکار میکنی ملینا ؟ این وقت شب؟ مگه سگه ؟ -نه خانوم ، بون همیشه نزدیک…
پارت های امشب دوستان 😁
راستی خودتون رو برای پارت های هیجان انگیز فردا اماده کنین 😁😎
گفتم بگم نگید نگفتی
راستی خودتون رو برای پارت های هیجان انگیز فردا اماده کنین 😁😎
گفتم بگم نگید نگفتی
شمعی خاموش pinned «پارت های امشب دوستان 😁 راستی خودتون رو برای پارت های هیجان انگیز فردا اماده کنین 😁😎 گفتم بگم نگید نگفتی»
#پارت_۳۱۹
#خون_شمشیر_آب
اونقدر همه جا ساکت بود که حتی صدای قدم زدن هاشون هم بلند به نظر میرسید و تا چشم کار میکرد هیچ موجود زنده ای پیدا نبود.
بعد از ده دقیقه پیاده روی ، ساختمان سفیدی از دور مشخص شد.
+اونجاست . بیگ باس اونجاست . هدف اونجاست . اگر کسی از گروه جدا شد به سمت ماشین ها بره و فرار کنه و با نیروی کمکی برگرده.
-آخه کسی نیست که دوک، نکنه همه فرار کردند ؟
+همیشه فکر کن یکی داره نگاهت میکنه بون ؛ همیشه فکر کن دشمن ازت یک قدم جلوتره .
-هی دوک ! اون چیه ؟ میبینیش ؟ بالای ساختمون سفیده .
+یکی دوربین بده .
بلکی دوربین طلایی رنگش رو داد و دوک با نگاه کردن به پشت بوم ساختمان آهی کشید و دوربین رو به مانک داد .
-چیه ارباب؟
+دیر رسیدیم ، اون جسد اوراکله . برگردید ، میریم و با نیروی کمکی برمیگردیم .
همین که سر چرخاندند به یکباره همه با ترس ایستادند .
خیابون پر از آدم بود . برده و سرباز باهم بودند . چشم هاشون سفید بود و سرهاشون مثل دیوانه ها تکون تکون میخورد.
-بچه ها ؟ دوک ؟
+آروم برگردید عقب ، میریم سمت کاخ سفید ، کسی حرکت ناگهانی نکنه .
با برداشتن اولین قدمشون ، جمعیت پشت سرشون جیغ زدند و به سمتشون حمله کردند.
جیغ میزدند و میدویدند .
+برید سمت کاخ سفید ، بدوید!!!
از کوچه ها، پنجره ها، خیابان ها، زیر ماشین ها آدم بیرون میاومد ؛ از بالای پشت بام ها خودشون رو پایین میانداختند و در برخورد با زمین میمردند .
-چرا جیغ میزنند دوک ؟
+بدوید ، صبر نکنید . فقط بدوید!!!
-ادوارد!!!
#خون_شمشیر_آب
اونقدر همه جا ساکت بود که حتی صدای قدم زدن هاشون هم بلند به نظر میرسید و تا چشم کار میکرد هیچ موجود زنده ای پیدا نبود.
بعد از ده دقیقه پیاده روی ، ساختمان سفیدی از دور مشخص شد.
+اونجاست . بیگ باس اونجاست . هدف اونجاست . اگر کسی از گروه جدا شد به سمت ماشین ها بره و فرار کنه و با نیروی کمکی برگرده.
-آخه کسی نیست که دوک، نکنه همه فرار کردند ؟
+همیشه فکر کن یکی داره نگاهت میکنه بون ؛ همیشه فکر کن دشمن ازت یک قدم جلوتره .
-هی دوک ! اون چیه ؟ میبینیش ؟ بالای ساختمون سفیده .
+یکی دوربین بده .
بلکی دوربین طلایی رنگش رو داد و دوک با نگاه کردن به پشت بوم ساختمان آهی کشید و دوربین رو به مانک داد .
-چیه ارباب؟
+دیر رسیدیم ، اون جسد اوراکله . برگردید ، میریم و با نیروی کمکی برمیگردیم .
همین که سر چرخاندند به یکباره همه با ترس ایستادند .
خیابون پر از آدم بود . برده و سرباز باهم بودند . چشم هاشون سفید بود و سرهاشون مثل دیوانه ها تکون تکون میخورد.
-بچه ها ؟ دوک ؟
+آروم برگردید عقب ، میریم سمت کاخ سفید ، کسی حرکت ناگهانی نکنه .
با برداشتن اولین قدمشون ، جمعیت پشت سرشون جیغ زدند و به سمتشون حمله کردند.
جیغ میزدند و میدویدند .
+برید سمت کاخ سفید ، بدوید!!!
از کوچه ها، پنجره ها، خیابان ها، زیر ماشین ها آدم بیرون میاومد ؛ از بالای پشت بام ها خودشون رو پایین میانداختند و در برخورد با زمین میمردند .
-چرا جیغ میزنند دوک ؟
+بدوید ، صبر نکنید . فقط بدوید!!!
-ادوارد!!!
#پارت_۳۲۰
#خون_شمشیر_آب
یکی از افراد بون زمین خورد و افراد توی شهر روی اون افتادند .
از ترس و درد داد میزد و دست و پاهاش کنده میشد و گوشه ای پرتاب میشد.
+بدویید!!!
دوک دو شمشیر رو دستش گرفته بود و جلو رو مراقبت میکرد .
همه میدویدند و صدها نفر با جیغ دنبالشون می کردند ، هر لحظه به تعدادشون اضافه میشد و انگار تمومی نداشتند .
+بدو ، بون ! ملینا رو بگیر و بدو .
بون هم ملینا رو روی شونه هاش انداخت و میدوید .
گیگا هم دانته رو بلند کرده بود .
+برید سمت کاخ بدویید بدویید بدویید .
از همه طرف هزاران نفر به سمتشون میاومدند .
جورج دست اسمرالدا رو گرفته بود و با خودش میکشید که ناگهان جفتشون زمین خوردند .
+در رو باز کنید برید تو ، برید!!!
دوک عقب ایستاد و هردو رو بلند کرد.
دوباره شروع به دویدن کردند که گیگا با لگد درو باز کرد و همه داخل کاخ رفتند.
-ببندید در رو ، زود باشید!!!
ولی ناگهان صدای جیغ ها خوابید . همه ی افراد شهر در و دیوار و آسمان رو مثل دیوانه ها نگاه میکردند .
هیچکس دنبال اونها وارد کاخ سفید نمیشد .
-دوک؟
+در ها رو ببندید . نمیخوام ریسک کنم .
تمام وسایلی که پیدا میشد رو پشت درهای بسته گذاشتند و تازه به محیط اطراف دقت کردند.
"خب خب خب ... ببین کی اینجاست !"
-این صدا از کجا میاد؟
-انگار توی سرمه .
-کی داره حرف میزنه؟
"به قبر خودتون خوش اومدید ."
#خون_شمشیر_آب
یکی از افراد بون زمین خورد و افراد توی شهر روی اون افتادند .
از ترس و درد داد میزد و دست و پاهاش کنده میشد و گوشه ای پرتاب میشد.
+بدویید!!!
دوک دو شمشیر رو دستش گرفته بود و جلو رو مراقبت میکرد .
همه میدویدند و صدها نفر با جیغ دنبالشون می کردند ، هر لحظه به تعدادشون اضافه میشد و انگار تمومی نداشتند .
+بدو ، بون ! ملینا رو بگیر و بدو .
بون هم ملینا رو روی شونه هاش انداخت و میدوید .
گیگا هم دانته رو بلند کرده بود .
+برید سمت کاخ بدویید بدویید بدویید .
از همه طرف هزاران نفر به سمتشون میاومدند .
جورج دست اسمرالدا رو گرفته بود و با خودش میکشید که ناگهان جفتشون زمین خوردند .
+در رو باز کنید برید تو ، برید!!!
دوک عقب ایستاد و هردو رو بلند کرد.
دوباره شروع به دویدن کردند که گیگا با لگد درو باز کرد و همه داخل کاخ رفتند.
-ببندید در رو ، زود باشید!!!
ولی ناگهان صدای جیغ ها خوابید . همه ی افراد شهر در و دیوار و آسمان رو مثل دیوانه ها نگاه میکردند .
هیچکس دنبال اونها وارد کاخ سفید نمیشد .
-دوک؟
+در ها رو ببندید . نمیخوام ریسک کنم .
تمام وسایلی که پیدا میشد رو پشت درهای بسته گذاشتند و تازه به محیط اطراف دقت کردند.
"خب خب خب ... ببین کی اینجاست !"
-این صدا از کجا میاد؟
-انگار توی سرمه .
-کی داره حرف میزنه؟
"به قبر خودتون خوش اومدید ."
شمعی خاموش
#پارت_۳۱۹ #خون_شمشیر_آب اونقدر همه جا ساکت بود که حتی صدای قدم زدن هاشون هم بلند به نظر میرسید و تا چشم کار میکرد هیچ موجود زنده ای پیدا نبود. بعد از ده دقیقه پیاده روی ، ساختمان سفیدی از دور مشخص شد. +اونجاست . بیگ باس اونجاست . هدف اونجاست . اگر…
سلام سلام😍
پارت های امشب رو دریابید بچه ها 😁😁
پارت های امشب رو دریابید بچه ها 😁😁
#پارت_۳۲۱
#خون_شمشیر_آب
"ورجیل ... دوک ... یا هرچیزی که خودت رو صدا میزنی ؛ چقدر با امید و آرزو لشکرکشی کردی ؟"
-بچه ها جدا شیم پیداش کنیم .
-نه ، باید کنار هم باشیم . اگر اون ارتش بیرون بریزه تو ، دخلمون در میاد .
-من با جورج موافقم ، باید کنار هم باشیم .
"اوراکل زیر بدترین شکنجه ها حرفی نمیزد. ولی مثل تو که خواهی شکست ، اون هم شکست"
-کدوم وری بریم دوک؟
+اینجا یک زیرزمین محافظت شده داره ، دنبالم بیایید .
"وقتی که تکه ی خورشید رو ازش گرفتم ، اوه که نمیدونی چه حسی داشت ."
-اینجا کدوم جهنم دره ایه ؟
+اینجا قبلا مکان زندگی پادشاه این کشور بوده .
-اون موقع هم پادشاه بوده ؟ ملینا میگفت تو گفتی نبوده . ای توف توش .
"هیچ فکرش رو نمیکردم اینقدر اطلاعات در زیر دستان اوراکل باشه . احساس میکنم سرم داره منفجر میشه ."
-منفجر شو بدبخت .
-آره بترک کثافت ، مارو هم راحت کن .
-تکه ی خورشید رو بگیر بکن توت .
"کهکشان ها، ستاره ها، کرم چاله ها، چقدر دنیا وسیعه ، چقدر بی انتهاست !"
-مراقب باشید کجا راه میرید ، تله ای نباشه .
-اونجا رو ، اون سیم روی زمین رو ، از روش رد شید .
-تکه ی خورشید و بزرگی کهکشان ها رو با این کاخ بگیر بکن توت .
-فحش نده بون ! عصبانی میشه ها .
#خون_شمشیر_آب
"ورجیل ... دوک ... یا هرچیزی که خودت رو صدا میزنی ؛ چقدر با امید و آرزو لشکرکشی کردی ؟"
-بچه ها جدا شیم پیداش کنیم .
-نه ، باید کنار هم باشیم . اگر اون ارتش بیرون بریزه تو ، دخلمون در میاد .
-من با جورج موافقم ، باید کنار هم باشیم .
"اوراکل زیر بدترین شکنجه ها حرفی نمیزد. ولی مثل تو که خواهی شکست ، اون هم شکست"
-کدوم وری بریم دوک؟
+اینجا یک زیرزمین محافظت شده داره ، دنبالم بیایید .
"وقتی که تکه ی خورشید رو ازش گرفتم ، اوه که نمیدونی چه حسی داشت ."
-اینجا کدوم جهنم دره ایه ؟
+اینجا قبلا مکان زندگی پادشاه این کشور بوده .
-اون موقع هم پادشاه بوده ؟ ملینا میگفت تو گفتی نبوده . ای توف توش .
"هیچ فکرش رو نمیکردم اینقدر اطلاعات در زیر دستان اوراکل باشه . احساس میکنم سرم داره منفجر میشه ."
-منفجر شو بدبخت .
-آره بترک کثافت ، مارو هم راحت کن .
-تکه ی خورشید رو بگیر بکن توت .
"کهکشان ها، ستاره ها، کرم چاله ها، چقدر دنیا وسیعه ، چقدر بی انتهاست !"
-مراقب باشید کجا راه میرید ، تله ای نباشه .
-اونجا رو ، اون سیم روی زمین رو ، از روش رد شید .
-تکه ی خورشید و بزرگی کهکشان ها رو با این کاخ بگیر بکن توت .
-فحش نده بون ! عصبانی میشه ها .
👍1
#پارت_۳۲۲
#خون_شمشیر_آب
"عصبانی ؟ شما از باکتری هم کمترید ، در مقابل قدرت من شما هیچ چیزی نیستید ."
-باکتری ؟ دوک باکتری چیه؟
+یک چیزی که اونقدر ریزه که نميشه دید .
-به من میگی باکتری ؟ پدرت باکتریه .
-بون خفه شو .
-چشم ملینا .
"تلاقی ستاره ها ، سیاهچاله ها ، درون اونها ، حتی مغز انسانی شما هم قابلیت فهم کوانتوم رو نداره ."
-فحش داد ؟ شبیه فحش بود .
-همه ساکت باشید . اون خودش نیست .
"اوه ولی من خودمم ، من خودی هستم که باید میبود ؛ این اطلاعات عظیم ، این اطلاعات من رو به پادشاهی کل کهکشان ها میرسونه ."
-خب ول کن و برو، چکار به ما داری دیگه ؟ برو گمشو .
-آره ، هرچی هم کردی تو خودت ببر .
"با این تکه ی خورشید مغز ها رو میبینم و اون ها رو از آن خودم میکنم ، به زودی دنیا رو کنترل میکنم ؛ بعد نوبت به نورانی ها میرسه. با قدرت اون ها کهکشان ها رو تسخیر میکنم ."
دوک با دست هاش به بقیه میگفت که صحبت کنند و سرش رو به علامت تایید تکان میداد .
-این کهکشان که ميگه خوردنیه ؟
-کهکشان یعنی تمام این ستاره ها و خورشید و بقیه اش که میبینی . همش توی یک کهکشانه .
-اوه اوه فهمیدم ، همون کهکشان توت .
"احمق های بوزینه ؛ به زودی به قدرت من پی خواهید برد ، اونوقته که دیگه چیزی مهم نیست جز گرفتن دنیا ."
دوک به در آهنی دو لنگه ای رسید و به گیگا و بون اشاره کرد . اونها هم با تمام زور سعی کردند که بازش کنند .
"چرا مغز افرادت زیر هاله ای از مراقبت قرار داره ؟"
#خون_شمشیر_آب
"عصبانی ؟ شما از باکتری هم کمترید ، در مقابل قدرت من شما هیچ چیزی نیستید ."
-باکتری ؟ دوک باکتری چیه؟
+یک چیزی که اونقدر ریزه که نميشه دید .
-به من میگی باکتری ؟ پدرت باکتریه .
-بون خفه شو .
-چشم ملینا .
"تلاقی ستاره ها ، سیاهچاله ها ، درون اونها ، حتی مغز انسانی شما هم قابلیت فهم کوانتوم رو نداره ."
-فحش داد ؟ شبیه فحش بود .
-همه ساکت باشید . اون خودش نیست .
"اوه ولی من خودمم ، من خودی هستم که باید میبود ؛ این اطلاعات عظیم ، این اطلاعات من رو به پادشاهی کل کهکشان ها میرسونه ."
-خب ول کن و برو، چکار به ما داری دیگه ؟ برو گمشو .
-آره ، هرچی هم کردی تو خودت ببر .
"با این تکه ی خورشید مغز ها رو میبینم و اون ها رو از آن خودم میکنم ، به زودی دنیا رو کنترل میکنم ؛ بعد نوبت به نورانی ها میرسه. با قدرت اون ها کهکشان ها رو تسخیر میکنم ."
دوک با دست هاش به بقیه میگفت که صحبت کنند و سرش رو به علامت تایید تکان میداد .
-این کهکشان که ميگه خوردنیه ؟
-کهکشان یعنی تمام این ستاره ها و خورشید و بقیه اش که میبینی . همش توی یک کهکشانه .
-اوه اوه فهمیدم ، همون کهکشان توت .
"احمق های بوزینه ؛ به زودی به قدرت من پی خواهید برد ، اونوقته که دیگه چیزی مهم نیست جز گرفتن دنیا ."
دوک به در آهنی دو لنگه ای رسید و به گیگا و بون اشاره کرد . اونها هم با تمام زور سعی کردند که بازش کنند .
"چرا مغز افرادت زیر هاله ای از مراقبت قرار داره ؟"
شمعی خاموش
#پارت_۳۲۱ #خون_شمشیر_آب "ورجیل ... دوک ... یا هرچیزی که خودت رو صدا میزنی ؛ چقدر با امید و آرزو لشکرکشی کردی ؟" -بچه ها جدا شیم پیداش کنیم . -نه ، باید کنار هم باشیم . اگر اون ارتش بیرون بریزه تو ، دخلمون در میاد . -من با جورج موافقم ، باید کنار هم…
پارت های امشب 😁😁
امیدوارم لذت ببرید بچه ها😉
امیدوارم لذت ببرید بچه ها😉
#پارت_۳۲۳
#خون_شمشیر_آب
دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس میکرد . نمیتونست توضیح بده ، ولی حسش میکرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه .
"هیچ چیز اونطوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ."
-عه؟ پس اول خودت رو بکش راحت .
-آره ، چرا از خودت شروع نمیکنی؟
-خودت رو بکن توت .
-بون ! یه کم چیزهای جدید بگو .
در به سختی باز شد و میله های آهنی روی زمین رو جلوش گذاشتند تا باز بمونه .
تا پایین راه زیادی بود .
دوک اشاره ای به پایین کرد و سرش رو به نشانه ی نفی تکان داد .
"انسانیت از اتفاق ناچیزی شروع شد ولی شروع بسیار بزرگی بود ، همه چیز بزرگ و بی انتهاست ، به پیش من بیا تا عظمت رو با چشمان خودت ببینی ."
-بگو کجایی ما میایم .
-اره ، با کمال میل میایم .
-میایم با هم گوشتت رو سرخ میکنیم میدیم اژدهامون بخوره .
همه ایستادند و بون رو با چهره متعجب و منزجر نگاه کردند .
-چیه ؟ خودتون گفتید چیز جدید بگم .
"در اتاقی که پدرت حرف میزد منتظرم ."
دوک با اشاره دستی همه رو به دنبال خودش برد . تکه ی خورشید چی بود که این چنین قدرتی به بیگ باس داده بود ؟ چطوری طریقه مصرفش رو یاد گرفته بود ؟ اون حتی نمیدونست که تکه ی ماه چطور کار میکنه .
بالاخره به اتاق وسیعی رسیدند که بیگ باس در انتهاش ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد .
#خون_شمشیر_آب
دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس میکرد . نمیتونست توضیح بده ، ولی حسش میکرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه .
"هیچ چیز اونطوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ."
-عه؟ پس اول خودت رو بکش راحت .
-آره ، چرا از خودت شروع نمیکنی؟
-خودت رو بکن توت .
-بون ! یه کم چیزهای جدید بگو .
در به سختی باز شد و میله های آهنی روی زمین رو جلوش گذاشتند تا باز بمونه .
تا پایین راه زیادی بود .
دوک اشاره ای به پایین کرد و سرش رو به نشانه ی نفی تکان داد .
"انسانیت از اتفاق ناچیزی شروع شد ولی شروع بسیار بزرگی بود ، همه چیز بزرگ و بی انتهاست ، به پیش من بیا تا عظمت رو با چشمان خودت ببینی ."
-بگو کجایی ما میایم .
-اره ، با کمال میل میایم .
-میایم با هم گوشتت رو سرخ میکنیم میدیم اژدهامون بخوره .
همه ایستادند و بون رو با چهره متعجب و منزجر نگاه کردند .
-چیه ؟ خودتون گفتید چیز جدید بگم .
"در اتاقی که پدرت حرف میزد منتظرم ."
دوک با اشاره دستی همه رو به دنبال خودش برد . تکه ی خورشید چی بود که این چنین قدرتی به بیگ باس داده بود ؟ چطوری طریقه مصرفش رو یاد گرفته بود ؟ اون حتی نمیدونست که تکه ی ماه چطور کار میکنه .
بالاخره به اتاق وسیعی رسیدند که بیگ باس در انتهاش ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد .
#پارت_۳۲۴
#خون_شمشیر_آب
یک جسم فلزی طلایی روی سرش کشیده بود و دست هاش رو پشت کمرش گرفته بود .
"چقدر من کوچک بودم که از این دنیا فقط دنبال سرزمینی به کوچکی آمریکا بودم ، وقتی که سیاره های مطابق زمین در همه جا وجود داره ."
+باس ! مشکلت اینجاست که حتی اگر کل دنیا رو به دست بیاری بازهم کسی نیست که حاضر باشه زیر حکومتت قرار بگیره ، مگر اینکه با تکه ی خورشید کنترلشون کنی .
بیگ باس انگشتش رو روی کلاه آهنی خودش کشید ، این کار باعث شد که دوک مطمئن بشه این همون چیزی هست که دنبالشه.
"مردم به زودی مال من خواهند شد وقتی که عظمت من رو ببینند ، حالا بمیرید تا تکه سنگی برای بالا رفتن من بشوید ."
شیشه های پشتش ترکید و آدم های شهر مثل سیل داخل ریختند .
+هدف اون کلاه روی سرشه ، بدون اون همه چیز نرمال میشه ؛ از هم مراقبت کنید .
شمشیرها و گرزها و پتک ها و تبرها بالا میرفت و پایین میاومد .
هرکسی حواسش به بغل دستی هاش بود . هرکسی مسئول جان کناری هاش بود .
جمعیت بدون هیچ توقفی پشت سر هم جلو میاومدند.
دوک دو شمشیر به دست پیش از همراهانش و مقابل جمعیت مهاجم ایستاده بود و کم کم به عقب فشار داده میشدند تا اینکه به سه کنج دیواری رسیدند .
#خون_شمشیر_آب
یک جسم فلزی طلایی روی سرش کشیده بود و دست هاش رو پشت کمرش گرفته بود .
"چقدر من کوچک بودم که از این دنیا فقط دنبال سرزمینی به کوچکی آمریکا بودم ، وقتی که سیاره های مطابق زمین در همه جا وجود داره ."
+باس ! مشکلت اینجاست که حتی اگر کل دنیا رو به دست بیاری بازهم کسی نیست که حاضر باشه زیر حکومتت قرار بگیره ، مگر اینکه با تکه ی خورشید کنترلشون کنی .
بیگ باس انگشتش رو روی کلاه آهنی خودش کشید ، این کار باعث شد که دوک مطمئن بشه این همون چیزی هست که دنبالشه.
"مردم به زودی مال من خواهند شد وقتی که عظمت من رو ببینند ، حالا بمیرید تا تکه سنگی برای بالا رفتن من بشوید ."
شیشه های پشتش ترکید و آدم های شهر مثل سیل داخل ریختند .
+هدف اون کلاه روی سرشه ، بدون اون همه چیز نرمال میشه ؛ از هم مراقبت کنید .
شمشیرها و گرزها و پتک ها و تبرها بالا میرفت و پایین میاومد .
هرکسی حواسش به بغل دستی هاش بود . هرکسی مسئول جان کناری هاش بود .
جمعیت بدون هیچ توقفی پشت سر هم جلو میاومدند.
دوک دو شمشیر به دست پیش از همراهانش و مقابل جمعیت مهاجم ایستاده بود و کم کم به عقب فشار داده میشدند تا اینکه به سه کنج دیواری رسیدند .
شمعی خاموش
#پارت_۳۲۳ #خون_شمشیر_آب دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس میکرد . نمیتونست توضیح بده ، ولی حسش میکرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه . "هیچ چیز اونطوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ." -عه؟ پس اول خودت رو بکش…
درود بر اهالی شمعی خاموش😍
پارت های جدید تقدیمتون عزیزان
امیدوارم که لذت ببرید😁
پارت های جدید تقدیمتون عزیزان
امیدوارم که لذت ببرید😁
شمعی خاموش pinned «درود بر اهالی شمعی خاموش😍 پارت های جدید تقدیمتون عزیزان امیدوارم که لذت ببرید😁»
#پارت_۳۲۵
#خون_شمشیر_آب
دوک جلوی همه ایستاده بود و مستر و روشی کنارش شمشیر می زدند .
این سه نفر با هم ، دیواری دفاعی درست کرده بودند که چیزی جز خون یا تکه های بدن ازش رد نميشد.
افراد ارتش برای اولین بار مبارزه ی این سه نفر رو در کنار هم میدیدند . انگار درحال رقص بودند نه مبارزه .
به قدری با آرامش و نرمی میجنگیدند که در برابر ارتشی که از پنجره ها و در و دیوار به داخل میریخت ، صحنه ی زیبا و متضادی رو درست کرده بودند.
مهم نبود که چند نفر بودند، این سه نفر حتی اجازه رد شدن یک انسان رو هم نمیدادند.
بدون هیچ وقفه یا خستگی، با هم خط دفاعی شکست ناپذیری درست کرده بودند.
-کمک نمیخواید؟ انگاری نمیخواید !
+بهتون گفتم هدف ما اون کلاهه . این ارتش هم بالاخره تموم ميشه ، بقیه هم الان باید وارد شهر شده باشند ؛ فقط باید دووم بیاریم تا برسند .
از دور صدای داد و فریاد میاومد ، معلوم بود که نیروهای کمکی رسیده اند و مشغول مبارزه هستند .
+داریوش ! استاد ! سانبی .
-ورجیل آماده ای؟
+بزن بریم .
بعد از این حرف ، مستر در یک حرکت دوک و روشی رو پشت خودش گرفت و با سرعت مثل یک گاو وحشی به سمت بیگ باس رفت .
اون هم ترسید چون انتظار همچنین چیزی رو نداشت . سرعت بیش از حد مستر هم واقعا سورپرايز کننده بود .
به اندازه ای سریع حرکت کرده بود که حتی یک سری متوجه رفتنش نشده بودند و مبهوت به جای خالی اش نگاه میکردند .
زمانی که جلوی باس ایستاد ، دستهاش رو از پشت به جلو آورد و دوک و مستر رو به سمتش پرتاب کرد .
قبل از اینکه بیگ باس بتونه کوچکترین حرکتی بکنه ، ناگهان سرش از تنش جدا شد و توی هوا چرخی زد .
*سانبی: به معنای سه دم ، حرکتی که مستر و دوک و روشی با هم برای کشتن بیگ باس انجام دادند .
#خون_شمشیر_آب
دوک جلوی همه ایستاده بود و مستر و روشی کنارش شمشیر می زدند .
این سه نفر با هم ، دیواری دفاعی درست کرده بودند که چیزی جز خون یا تکه های بدن ازش رد نميشد.
افراد ارتش برای اولین بار مبارزه ی این سه نفر رو در کنار هم میدیدند . انگار درحال رقص بودند نه مبارزه .
به قدری با آرامش و نرمی میجنگیدند که در برابر ارتشی که از پنجره ها و در و دیوار به داخل میریخت ، صحنه ی زیبا و متضادی رو درست کرده بودند.
مهم نبود که چند نفر بودند، این سه نفر حتی اجازه رد شدن یک انسان رو هم نمیدادند.
بدون هیچ وقفه یا خستگی، با هم خط دفاعی شکست ناپذیری درست کرده بودند.
-کمک نمیخواید؟ انگاری نمیخواید !
+بهتون گفتم هدف ما اون کلاهه . این ارتش هم بالاخره تموم ميشه ، بقیه هم الان باید وارد شهر شده باشند ؛ فقط باید دووم بیاریم تا برسند .
از دور صدای داد و فریاد میاومد ، معلوم بود که نیروهای کمکی رسیده اند و مشغول مبارزه هستند .
+داریوش ! استاد ! سانبی .
-ورجیل آماده ای؟
+بزن بریم .
بعد از این حرف ، مستر در یک حرکت دوک و روشی رو پشت خودش گرفت و با سرعت مثل یک گاو وحشی به سمت بیگ باس رفت .
اون هم ترسید چون انتظار همچنین چیزی رو نداشت . سرعت بیش از حد مستر هم واقعا سورپرايز کننده بود .
به اندازه ای سریع حرکت کرده بود که حتی یک سری متوجه رفتنش نشده بودند و مبهوت به جای خالی اش نگاه میکردند .
زمانی که جلوی باس ایستاد ، دستهاش رو از پشت به جلو آورد و دوک و مستر رو به سمتش پرتاب کرد .
قبل از اینکه بیگ باس بتونه کوچکترین حرکتی بکنه ، ناگهان سرش از تنش جدا شد و توی هوا چرخی زد .
*سانبی: به معنای سه دم ، حرکتی که مستر و دوک و روشی با هم برای کشتن بیگ باس انجام دادند .
#پارت_۳۲۶
#خون_شمشیر_آب
دوک و روشی هردو روی زمین نیم خیز بودند و مستر ایستاده بود .
زیرو با خودش فکر میکرد که اگر این سه نفر پادشاه بودند ، هیچ ارتشی حتی امید پیروزی رو هم نداشت .
سر باس توی هوا چرخی زد و از پنجره به بیرون پرت شد .
همه ی مردم شهر گیج در جای خود ایستاده بودند و چشمهاشون به رنگ عادی برگشته بود و پر از ترس اطراف رو نگاه میکردند .
با دیدن اون همه جسد و دوک و بدن بی جون بیگ باس نگرانی توی چشم هاشون پر رنگ تر از قبل شد .
دوک از پنجره بیرون رفت تا تکه ی خورشید رو جمع کنه که متوجه شد سر بیگ باس چیزی روی خودش نداره .
به اطراف نگاه کرد ولی اثری از کسی نبود . هر طرف رو نگاه میکرد فقط مردمی رو میدید که گیج روی زمین نشسته بودند و اطراف رو نگاه میکردند .
+بچه ها بیاید اینجا ؛ تکه ی خورشید نیست . بیایید بگردید .
-اوه واقعا حس میکنی نیازه دوک ؟ احتیاجی به اینها نیست . من اون رو روی سرم میذارم . هرچی باشه من بهش گفتم که این تکه ها چی هستن و چطور کار می کنن ، ولی اون احمق تر از این ها بود که ازشون استفاده درستی کنه و اخرش هم خودش رو به کشتن داد ..
زیگفرید ، با کلاه طلایی روی سرش که همون تکه ی خورشید بود ، روبروی دوک ایستاده بود و با بی خیالی سیب قرمزی رو گاز میزد .
#خون_شمشیر_آب
دوک و روشی هردو روی زمین نیم خیز بودند و مستر ایستاده بود .
زیرو با خودش فکر میکرد که اگر این سه نفر پادشاه بودند ، هیچ ارتشی حتی امید پیروزی رو هم نداشت .
سر باس توی هوا چرخی زد و از پنجره به بیرون پرت شد .
همه ی مردم شهر گیج در جای خود ایستاده بودند و چشمهاشون به رنگ عادی برگشته بود و پر از ترس اطراف رو نگاه میکردند .
با دیدن اون همه جسد و دوک و بدن بی جون بیگ باس نگرانی توی چشم هاشون پر رنگ تر از قبل شد .
دوک از پنجره بیرون رفت تا تکه ی خورشید رو جمع کنه که متوجه شد سر بیگ باس چیزی روی خودش نداره .
به اطراف نگاه کرد ولی اثری از کسی نبود . هر طرف رو نگاه میکرد فقط مردمی رو میدید که گیج روی زمین نشسته بودند و اطراف رو نگاه میکردند .
+بچه ها بیاید اینجا ؛ تکه ی خورشید نیست . بیایید بگردید .
-اوه واقعا حس میکنی نیازه دوک ؟ احتیاجی به اینها نیست . من اون رو روی سرم میذارم . هرچی باشه من بهش گفتم که این تکه ها چی هستن و چطور کار می کنن ، ولی اون احمق تر از این ها بود که ازشون استفاده درستی کنه و اخرش هم خودش رو به کشتن داد ..
زیگفرید ، با کلاه طلایی روی سرش که همون تکه ی خورشید بود ، روبروی دوک ایستاده بود و با بی خیالی سیب قرمزی رو گاز میزد .
شمعی خاموش
#پارت_۳۲۵ #خون_شمشیر_آب دوک جلوی همه ایستاده بود و مستر و روشی کنارش شمشیر می زدند . این سه نفر با هم ، دیواری دفاعی درست کرده بودند که چیزی جز خون یا تکه های بدن ازش رد نميشد. افراد ارتش برای اولین بار مبارزه ی این سه نفر رو در کنار هم میدیدند . انگار…
سلااااام
اینم پارت های زیبای امشب تقدیمتون بچه ها😁
اینم پارت های زیبای امشب تقدیمتون بچه ها😁