شمعی خاموش
45 subscribers
30 photos
1 video
17 links
دوک!
مردی که اومده تا دنیا رو عوض کنه
اومده تا سیاهی ها رو نابود کنه و در عوض نور و صلح رو به جهان هدیه بده ...

ناشناس👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa

ارتباط با ادمین تبادل 👇
@aram_wm
Download Telegram
شمعی خاموش pinned «همراهان عزیزم پارت های امشب 😍 بخونید و کیفش رو ببرید 😁»
#پارت_۳۱۷
#خون_شمشیر_آب




همه با هم سری تکان دادند و آماده ی حرکت شدند .
بیرون خونه باران نرم تر شده بود اما هوا هنوز کاملا تاریک بود . ملینا دستش رو کنار دهنش گذاشت و بون رو صدا زد .
-چکار می‌کنی ملینا ؟ این وقت شب؟ مگه سگه ؟
-نه خانوم ، بون همیشه نزدیک های من می‌خوابه .

همین طور که صحبت می‌کردند ناگهان از گوشه ای سر و کله ی بون در حالیکه اطراف رو به دنبال ملینا چشم می‌گرداند ، پیدا شد .

-چی شده ملینا ؟ حمله است ؟ کسی چیزی گفته ؟
-نه، میخوام افرادت رو جمع کنی و همتون به سمت واشينگتون دی سی بیاید .
-ملینا ! می‌دونی که ارتش یک شبه نمی‌تونه آماده بشه .
-ارتش نه ، خودت و افرادت . بقیه هم در اولین فرصت بگو حمله کنند .
-الان ميگم .

بون سریعا دور شد و از خودش صدای گرگ در آورد . ناگهان چندین آدم دیگه هم همینطور صدا در آوردند .
-جلوی پل می‌بینمتون .
و از اونجا دور شد.
در سکوت شب صدای ماشین های بزرگ افرادش به گوش می‌رسید .

دوک توی ماشین بغلی پرید که ملینا کنارش اومد .
-اربابم این مال شماست . بن خیلی وقت پیش بهم دادش ولی نمی‌دونم چرا تا حالا بهتون ندادمش .

سکه ی طلایی رنگی کف دستش بود .
دوک هم اون رو توی جیبش گذاشت و دستش رو روی موهای ملینا کشید .
+آفرین دختر خوب . اونجا می‌بینمتون .

در طی مسیر، زیرو و بلکی سکوت کرده بودند و به ماشین های اطراف نگاه می‌کردند که باهاشون همپا و هم سرعت حرکت می‌کردند .
#پارت_۳۱۸
#خون_شمشیر_آب



+زیرو ؟
-بله ارباب ؟
+امروز توی فکرت بودم . می‌دونی ؟ هيچ‌وقت بهم نگفتی که چه حسی به کل این جنگ داری ، فقط هرچیزی که من گفتم ، پیروی کردی . حست رو بهم بگو ، دوست دارم بدونم .
-روزی که باهاتون جنگیدم و بعدش کنار اون آتش کوچک بیدار شدم یادمه فقط تعجب کرده بودم ؛ از مردها بدم می‌اومد . همه ی زندگیم رو مردها گرفته بودند ولی اینجا یکی بود که انگار مرد و زن براش فرقی نداشت و دوباره و دوباره و دوباره نجاتم داد . می‌دونید ارباب ؟ من به خاطر حرف هاتون نمی‌جنگم ، به خاطر کارهاتون می‌جنگم . من حای معنی دوست رو نمی‌دونستم ولی الان ببینین ! کلی دوست عالی دارم ... بله ، من رو پادشاه پیدا کرد .
+اصلا از من بهتر مگه هست ؟ کلا نیست . دخترا؟
-بله ارباب ؟
-بله پادشاه ؟
+من ممکنه زنده برنگردم . بیگ باس همیشه یک برگ برنده داره . هيچ‌وقت نميشه بدون دونستن اون برگ برنده گیرش بندازی . اگر من مردم بهم قول بدید که هیچ‌کدوم کار احمقانه ای نکنید . بقیه هم نباید کاری بکنند . قول بدید .
-کار احمقانه یعنی چی ؟
+خودتون بهتر می‌دونید . الان هم سکوت کنید باید فکر کنم . احتیاج دارم فکر هام رو نظم بدم .

خورشید تازه بالا زده بود که به واشينگتون دی سی رسیدند .
هوا به شدت سرد بود و خبری از هیچ‌کس نبود.
ماشین ها دونه دونه رسیدند و ایستادند و همه پیاده شدند .

حتی صدای پرنده هم نمی‌اومد .
آسمان ابری کاملا جلوی خورشید رو گرفته بود و فضای مرده ای به شهر حاکم بود .
برکه های آب کف زمین یخ زده بودند و درختها در باد تکان می‌خوردند .
-بچه ها فقط گوش من مشکل داره یا شما هم چیزی نمی‌شنوید؟
-هیچ صدایی نیست ، انگار اینجا شهر مرده هاست .

+همه مراقب باشید . اسلحه به دست پشت من بیاید .
شمعی خاموش pinned «پارت های امشب دوستان 😁 راستی خودتون رو برای پارت های هیجان انگیز فردا اماده کنین 😁😎 گفتم بگم نگید نگفتی»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۱۹
#خون_شمشیر_آب




اونقدر همه جا ساکت بود که حتی صدای قدم زدن هاشون هم بلند به نظر می‌رسید و تا چشم کار می‌کرد هیچ موجود زنده ای پیدا نبود.
بعد از ده دقیقه پیاده روی ، ساختمان سفیدی از دور مشخص شد.
+اونجاست . بیگ باس اونجاست . هدف اونجاست . اگر کسی از گروه جدا شد به سمت ماشین ها بره و فرار کنه و با نیروی کمکی برگرده.
-آخه کسی نیست که دوک، نکنه همه فرار کردند ؟
+همیشه فکر کن یکی داره نگاهت می‌کنه بون ؛ همیشه فکر کن دشمن ازت یک قدم جلوتره .
-هی دوک ! اون چیه ؟ می‌بینیش ؟ بالای ساختمون سفیده .
+یکی دوربین بده .

بلکی دوربین طلایی رنگش رو داد و دوک با نگاه کردن به پشت بوم ساختمان آهی کشید و دوربین رو به مانک داد .
-چیه ارباب؟
+دیر رسیدیم ، اون جسد اوراکله . برگردید ، می‌ریم و با نیروی کمکی برمی‌گردیم .

همین که سر چرخاندند به یکباره همه با ترس ایستادند .
خیابون پر از آدم بود . برده و سرباز باهم بودند . چشم هاشون سفید بود و سرهاشون مثل دیوانه ها تکون تکون می‌خورد.

-بچه ها ؟ دوک ؟
+آروم برگردید عقب ، می‌ریم سمت کاخ سفید ، کسی حرکت ناگهانی نکنه .

با برداشتن اولین قدمشون ، جمعیت پشت سرشون جیغ زدند و به سمتشون حمله کردند.
جیغ می‌زدند و می‌دویدند .
+برید سمت کاخ سفید ، بدوید!!!

از کوچه ها، پنجره ها، خیابان ها، زیر ماشین ها آدم بیرون می‌اومد ؛ از بالای پشت بام ها خودشون رو پایین می‌انداختند و در برخورد با زمین می‌مردند .

-چرا جیغ میزنند دوک ؟
+بدوید ، صبر نکنید . فقط بدوید!!!
-ادوارد!!!
#پارت_۳۲۰
#خون_شمشیر_آب



یکی از افراد بون زمین خورد و افراد توی شهر روی اون افتادند .
از ترس و درد داد می‌زد و دست و پاهاش کنده می‌شد و گوشه ای پرتاب میشد.

+بدویید!!!

دوک دو شمشیر رو دستش گرفته بود و جلو رو مراقبت می‌کرد .
همه می‌دویدند و صدها نفر با جیغ دنبالشون می کردند ، هر لحظه به تعدادشون اضافه می‌شد و انگار تمومی نداشتند .

+بدو ، بون ! ملینا رو بگیر و بدو .
بون هم ملینا رو روی شونه هاش انداخت و می‌دوید .
گیگا هم دانته رو بلند کرده بود .

+برید سمت کاخ بدویید بدویید بدویید .

از همه طرف هزاران نفر به سمتشون می‌اومدند .
جورج دست اسمرالدا رو گرفته بود و با خودش می‌کشید که ناگهان جفتشون زمین خوردند .
+در رو باز کنید برید تو ، برید!!!

دوک عقب ایستاد و هردو رو بلند کرد.
دوباره شروع به دویدن کردند که گیگا با لگد درو باز کرد و همه داخل کاخ رفتند.
-ببندید در رو ، زود باشید!!!

ولی ناگهان صدای جیغ ها خوابید . همه ی افراد شهر در و دیوار و آسمان رو مثل دیوانه ها نگاه می‌کردند .
هیچ‌کس دنبال اونها وارد کاخ سفید نمی‌شد .
-دوک؟
+در ها رو ببندید . نمیخوام ریسک کنم .

تمام وسایلی که پیدا میشد رو پشت درهای بسته گذاشتند و تازه به محیط اطراف دقت کردند.

"خب خب خب ... ببین کی اینجاست !"

-این صدا از کجا میاد؟
-انگار توی سرمه .
-کی داره حرف می‌زنه؟

"به قبر خودتون خوش اومدید ."
شمعی خاموش pinned «سلام سلام😍 پارت های امشب رو دریابید بچه ها 😁😁»
#پارت_۳۲۱
#خون_شمشیر_آب



"ورجیل ... دوک ... یا هرچیزی که خودت رو صدا می‌زنی ؛ چقدر با امید و آرزو لشکرکشی کردی ؟"

-بچه ها جدا شیم پیداش کنیم .
-نه ، باید کنار هم باشیم . اگر اون ارتش بیرون بریزه تو ، دخلمون در میاد .
-من با جورج موافقم ، باید کنار هم باشیم .

"اوراکل زیر بدترین شکنجه ها حرفی نمی‌زد. ولی مثل تو که خواهی شکست ، اون هم شکست"

-کدوم وری بریم دوک؟
+اینجا یک زیرزمین محافظت شده داره ، دنبالم بیایید .

"وقتی که تکه ی خورشید رو ازش گرفتم ، اوه که نمی‌دونی چه حسی داشت ."

-اینجا کدوم جهنم دره ایه ؟
+اینجا قبلا مکان زندگی پادشاه این کشور بوده .
-اون موقع هم پادشاه بوده ؟ ملینا می‌گفت تو گفتی نبوده . ای توف توش .

"هیچ فکرش رو نمی‌کردم اینقدر اطلاعات در زیر دستان اوراکل باشه . احساس می‌کنم سرم داره منفجر میشه ."

-منفجر شو بدبخت .
-آره بترک کثافت ، مارو هم راحت کن ‌.
-تکه ی خورشید رو بگیر بکن توت .

"کهکشان ها، ستاره ها، کرم چاله ها، چقدر دنیا وسیعه ، چقدر بی انتهاست !"

-مراقب باشید کجا راه می‌رید ، تله ای نباشه .
-اونجا رو ، اون سیم روی زمین رو ، از روش رد شید .
-تکه ی خورشید و بزرگی کهکشان ها رو با این کاخ بگیر بکن توت .
-فحش نده بون ! عصبانی میشه ها .
👍1
#پارت_۳۲۲
#خون_شمشیر_آب



"عصبانی ؟ شما از باکتری هم کمترید ، در مقابل قدرت من شما هیچ چیزی نیستید ."

-باکتری ؟ دوک باکتری چیه؟
+یک چیزی که اونقدر ریزه که نميشه دید .
-به من میگی باکتری ؟ پدرت باکتریه .
-بون خفه شو .
-چشم ملینا .

"تلاقی ستاره ها ، سیاهچاله ها ، درون اونها ، حتی مغز انسانی شما هم قابلیت فهم کوانتوم رو نداره ."

-فحش داد ؟ شبیه فحش بود .
-همه ساکت باشید . اون خودش نیست .

"اوه ولی من خودمم ، من خودی هستم که باید می‌بود ؛ این اطلاعات عظیم ، این اطلاعات من رو به پادشاهی کل کهکشان ها می‌رسونه ."

-خب ول کن و برو، چکار به ما داری دیگه ؟ برو گمشو .
-آره ، هرچی هم کردی تو خودت ببر .

"با این تکه ی خورشید مغز ها رو می‌بینم و اون ها رو از آن خودم می‌کنم ، به زودی دنیا رو کنترل می‌کنم ؛ بعد نوبت به نورانی ها می‌رسه. با قدرت اون‌ ها کهکشان ها رو تسخیر می‌کنم ."

دوک با دست هاش به بقیه می‌گفت که صحبت کنند و سرش رو به علامت تایید تکان می‌داد .

-این کهکشان که ميگه خوردنیه ؟
-کهکشان یعنی تمام این ستاره ها و خورشید و بقیه اش که می‌بینی . همش توی یک کهکشانه .
-اوه اوه فهمیدم ، همون کهکشان توت .

"احمق های بوزینه ؛ به زودی به قدرت من پی خواهید برد ، اونوقته که دیگه چیزی مهم نیست جز گرفتن دنیا ."

دوک به در آهنی دو لنگه ای رسید و به گیگا و بون اشاره کرد . اونها هم با تمام زور سعی کردند که بازش کنند .

"چرا مغز افرادت زیر هاله ای از مراقبت قرار داره ؟"
شمعی خاموش pinned «پارت های امشب 😁😁 امیدوارم لذت ببرید بچه ها😉»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۲۳
#خون_شمشیر_آب



دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس می‌کرد . نمی‌تونست توضیح بده ، ولی حسش می‌کرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه .

"هیچ چیز اون‌طوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ."

-عه؟ پس اول خودت رو بکش راحت .
-آره ، چرا از خودت شروع نمی‌کنی؟
-خودت رو بکن توت .
-بون ! یه کم چیزهای جدید بگو .

در به سختی باز شد و میله های آهنی روی زمین رو جلوش گذاشتند تا باز بمونه .
تا پایین راه زیادی بود .
دوک اشاره ای به پایین کرد و سرش رو به نشانه ی نفی تکان داد .

"انسانیت از اتفاق ناچیزی شروع شد ولی شروع بسیار بزرگی بود ، همه چیز بزرگ و بی انتهاست ، به پیش من بیا تا عظمت رو با چشمان خودت ببینی ."

-بگو کجایی ما میایم .
-اره ، با کمال میل میایم .
-میایم با هم گوشتت رو سرخ می‌کنیم می‌دیم اژدهامون بخوره .

همه ایستادند و بون رو با چهره متعجب و منزجر نگاه کردند .
-چیه ؟ خودتون گفتید چیز جدید بگم .

"در اتاقی که پدرت حرف میزد منتظرم ."

دوک با اشاره دستی همه رو به دنبال خودش برد . تکه ی خورشید چی بود که این‌ چنین قدرتی به بیگ باس داده بود ؟ چطوری طریقه مصرفش رو یاد گرفته بود ؟ اون حتی نمی‌دونست که تکه ی ماه چطور کار می‌کنه .

بالاخره به اتاق وسیعی رسیدند که بیگ باس در انتهاش ایستاده بود و بیرون رو نگاه می‌کرد .
#پارت_۳۲۴
#خون_شمشیر_آب



یک جسم فلزی طلایی روی سرش کشیده بود و دست هاش رو پشت کمرش گرفته بود .

"چقدر من کوچک بودم که از این دنیا فقط دنبال سرزمینی به کوچکی آمریکا بودم ، وقتی که سیاره های مطابق زمین در همه جا وجود داره ."

+باس ! مشکلت اینجاست که حتی اگر کل دنیا رو به دست بیاری بازهم کسی نیست که حاضر باشه زیر حکومتت قرار بگیره ، مگر اینکه با تکه ی خورشید کنترلشون کنی .

بیگ باس انگشتش رو روی کلاه آهنی خودش کشید ، این کار باعث شد که دوک مطمئن بشه این همون چیزی هست که دنبالشه.

"مردم به زودی مال من خواهند شد وقتی که عظمت من رو ببینند ، حالا بمیرید تا تکه سنگی برای بالا رفتن من بشوید ."

شیشه های پشتش ترکید و آدم های شهر مثل سیل داخل ریختند .

+هدف اون کلاه روی سرشه ، بدون اون همه چیز نرمال میشه ؛ از هم مراقبت کنید .

شمشیرها و گرزها و پتک ها و تبرها بالا می‌رفت و پایین می‌اومد .
هرکسی حواسش به بغل دستی هاش بود . هرکسی مسئول جان کناری هاش بود .

جمعیت بدون هیچ توقفی پشت سر هم جلو می‌اومدند.

دوک دو شمشیر به دست پیش از همراهانش و مقابل جمعیت مهاجم ایستاده بود و کم کم به عقب فشار داده میشدند تا اینکه به سه کنج دیواری رسیدند .
شمعی خاموش pinned «درود بر اهالی شمعی خاموش😍 پارت های جدید تقدیمتون عزیزان امیدوارم که لذت ببرید😁»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM