#پارت_۳۱۶
#خون_شمشیر_آب
+نخیر ، من هیچ جا نمیرم ، میخوام بخوابم. پیروزی بزرگی بوده و من میخوام خواب و استراحت رو به خودم هدیه بدم . ختم کلام .
"دوباره نیاز به تو هست ."
+من رو میبینید ؟ مهم نیست برام ، میخوام بخوابم جدی جدی . ولم کنین .
"پادشاهی با چشم پر از مه شهری را به زانو در آورده ، اوراکل نفس های اخر را میکشد ."
+چی ؟ اوراکل چی شده ؟ تکه های ماه و خورشید ؟ وای ...!
"تکه ی ماه را در کنار سر تو قرار داده ایم اما تکه ی خورشید در دستان مردی است که اوراکل را میکشد ."
-دوک ! دوک ! بیدار شو دوک .
از خواب پرید و اطرافش رو نگاه کرد . تند تند نفس میکشید و بدنش عرق کرده بود .
-خوبی؟ داشتی توی خواب داد میزدی . چیزی شده؟
دوک بدون هیچ جوابی به سرعت چشم گرداند و کنارش رو نگاه کرد و تکه سنگ سفیدی رو دید که صدای عجیب و ریزی از خودش تولید میکرد .
-این چیه؟ اینو کی اینجا گذاشته ؟ الو ؟ ورجیل ؟ صدام رو میشنوی ؟
باز هم بی هیچ جوابی سریع سنگ رو توی جیبش گذاشت و اسلحه هاش رو برداشت و روی بدنش گذاشت .
-چی شده ؟
+من باید برم واشينگتون دی سی . همین الان . ماشین باک پر داریم ؟
-بله اربابم، همین پشت دره ، چیزی شده ؟
+اوراکل داره میمیره . فکر کنم بیگ باس داره یه کاری میکنه و من باید زودتر جلوش رو بگیرم .
-ما هم میایم ارباب .
زیرو و بلکی جلوش ایستاده بودند و اسلحه هاشون رو مرتب میکردند .
-بدون ما جایی نمیری ارباب ، ما هم پشتتیم .
#خون_شمشیر_آب
+نخیر ، من هیچ جا نمیرم ، میخوام بخوابم. پیروزی بزرگی بوده و من میخوام خواب و استراحت رو به خودم هدیه بدم . ختم کلام .
"دوباره نیاز به تو هست ."
+من رو میبینید ؟ مهم نیست برام ، میخوام بخوابم جدی جدی . ولم کنین .
"پادشاهی با چشم پر از مه شهری را به زانو در آورده ، اوراکل نفس های اخر را میکشد ."
+چی ؟ اوراکل چی شده ؟ تکه های ماه و خورشید ؟ وای ...!
"تکه ی ماه را در کنار سر تو قرار داده ایم اما تکه ی خورشید در دستان مردی است که اوراکل را میکشد ."
-دوک ! دوک ! بیدار شو دوک .
از خواب پرید و اطرافش رو نگاه کرد . تند تند نفس میکشید و بدنش عرق کرده بود .
-خوبی؟ داشتی توی خواب داد میزدی . چیزی شده؟
دوک بدون هیچ جوابی به سرعت چشم گرداند و کنارش رو نگاه کرد و تکه سنگ سفیدی رو دید که صدای عجیب و ریزی از خودش تولید میکرد .
-این چیه؟ اینو کی اینجا گذاشته ؟ الو ؟ ورجیل ؟ صدام رو میشنوی ؟
باز هم بی هیچ جوابی سریع سنگ رو توی جیبش گذاشت و اسلحه هاش رو برداشت و روی بدنش گذاشت .
-چی شده ؟
+من باید برم واشينگتون دی سی . همین الان . ماشین باک پر داریم ؟
-بله اربابم، همین پشت دره ، چیزی شده ؟
+اوراکل داره میمیره . فکر کنم بیگ باس داره یه کاری میکنه و من باید زودتر جلوش رو بگیرم .
-ما هم میایم ارباب .
زیرو و بلکی جلوش ایستاده بودند و اسلحه هاشون رو مرتب میکردند .
-بدون ما جایی نمیری ارباب ، ما هم پشتتیم .
شمعی خاموش
#پارت_۳۱۵ #خون_شمشیر_آب اسمرالدا شروع به خنده کرد . همه نگاهش میکردند که دستش رو جلوی دهانش گرفته بود و میخندید . -ارباب ، وای ... احتیاجی به این کارها نیست . ترجیح میدم پرچم اژدهای قرمز رو نگه دارم اگر مشکلی نداشته باشه . +چه مشکلی؟ این ارتش تو هم…
همراهان عزیزم
پارت های امشب 😍
بخونید و کیفش رو ببرید 😁
پارت های امشب 😍
بخونید و کیفش رو ببرید 😁
#پارت_۳۱۷
#خون_شمشیر_آب
همه با هم سری تکان دادند و آماده ی حرکت شدند .
بیرون خونه باران نرم تر شده بود اما هوا هنوز کاملا تاریک بود . ملینا دستش رو کنار دهنش گذاشت و بون رو صدا زد .
-چکار میکنی ملینا ؟ این وقت شب؟ مگه سگه ؟
-نه خانوم ، بون همیشه نزدیک های من میخوابه .
همین طور که صحبت میکردند ناگهان از گوشه ای سر و کله ی بون در حالیکه اطراف رو به دنبال ملینا چشم میگرداند ، پیدا شد .
-چی شده ملینا ؟ حمله است ؟ کسی چیزی گفته ؟
-نه، میخوام افرادت رو جمع کنی و همتون به سمت واشينگتون دی سی بیاید .
-ملینا ! میدونی که ارتش یک شبه نمیتونه آماده بشه .
-ارتش نه ، خودت و افرادت . بقیه هم در اولین فرصت بگو حمله کنند .
-الان ميگم .
بون سریعا دور شد و از خودش صدای گرگ در آورد . ناگهان چندین آدم دیگه هم همینطور صدا در آوردند .
-جلوی پل میبینمتون .
و از اونجا دور شد.
در سکوت شب صدای ماشین های بزرگ افرادش به گوش میرسید .
دوک توی ماشین بغلی پرید که ملینا کنارش اومد .
-اربابم این مال شماست . بن خیلی وقت پیش بهم دادش ولی نمیدونم چرا تا حالا بهتون ندادمش .
سکه ی طلایی رنگی کف دستش بود .
دوک هم اون رو توی جیبش گذاشت و دستش رو روی موهای ملینا کشید .
+آفرین دختر خوب . اونجا میبینمتون .
در طی مسیر، زیرو و بلکی سکوت کرده بودند و به ماشین های اطراف نگاه میکردند که باهاشون همپا و هم سرعت حرکت میکردند .
#خون_شمشیر_آب
همه با هم سری تکان دادند و آماده ی حرکت شدند .
بیرون خونه باران نرم تر شده بود اما هوا هنوز کاملا تاریک بود . ملینا دستش رو کنار دهنش گذاشت و بون رو صدا زد .
-چکار میکنی ملینا ؟ این وقت شب؟ مگه سگه ؟
-نه خانوم ، بون همیشه نزدیک های من میخوابه .
همین طور که صحبت میکردند ناگهان از گوشه ای سر و کله ی بون در حالیکه اطراف رو به دنبال ملینا چشم میگرداند ، پیدا شد .
-چی شده ملینا ؟ حمله است ؟ کسی چیزی گفته ؟
-نه، میخوام افرادت رو جمع کنی و همتون به سمت واشينگتون دی سی بیاید .
-ملینا ! میدونی که ارتش یک شبه نمیتونه آماده بشه .
-ارتش نه ، خودت و افرادت . بقیه هم در اولین فرصت بگو حمله کنند .
-الان ميگم .
بون سریعا دور شد و از خودش صدای گرگ در آورد . ناگهان چندین آدم دیگه هم همینطور صدا در آوردند .
-جلوی پل میبینمتون .
و از اونجا دور شد.
در سکوت شب صدای ماشین های بزرگ افرادش به گوش میرسید .
دوک توی ماشین بغلی پرید که ملینا کنارش اومد .
-اربابم این مال شماست . بن خیلی وقت پیش بهم دادش ولی نمیدونم چرا تا حالا بهتون ندادمش .
سکه ی طلایی رنگی کف دستش بود .
دوک هم اون رو توی جیبش گذاشت و دستش رو روی موهای ملینا کشید .
+آفرین دختر خوب . اونجا میبینمتون .
در طی مسیر، زیرو و بلکی سکوت کرده بودند و به ماشین های اطراف نگاه میکردند که باهاشون همپا و هم سرعت حرکت میکردند .
#پارت_۳۱۸
#خون_شمشیر_آب
+زیرو ؟
-بله ارباب ؟
+امروز توی فکرت بودم . میدونی ؟ هيچوقت بهم نگفتی که چه حسی به کل این جنگ داری ، فقط هرچیزی که من گفتم ، پیروی کردی . حست رو بهم بگو ، دوست دارم بدونم .
-روزی که باهاتون جنگیدم و بعدش کنار اون آتش کوچک بیدار شدم یادمه فقط تعجب کرده بودم ؛ از مردها بدم میاومد . همه ی زندگیم رو مردها گرفته بودند ولی اینجا یکی بود که انگار مرد و زن براش فرقی نداشت و دوباره و دوباره و دوباره نجاتم داد . میدونید ارباب ؟ من به خاطر حرف هاتون نمیجنگم ، به خاطر کارهاتون میجنگم . من حای معنی دوست رو نمیدونستم ولی الان ببینین ! کلی دوست عالی دارم ... بله ، من رو پادشاه پیدا کرد .
+اصلا از من بهتر مگه هست ؟ کلا نیست . دخترا؟
-بله ارباب ؟
-بله پادشاه ؟
+من ممکنه زنده برنگردم . بیگ باس همیشه یک برگ برنده داره . هيچوقت نميشه بدون دونستن اون برگ برنده گیرش بندازی . اگر من مردم بهم قول بدید که هیچکدوم کار احمقانه ای نکنید . بقیه هم نباید کاری بکنند . قول بدید .
-کار احمقانه یعنی چی ؟
+خودتون بهتر میدونید . الان هم سکوت کنید باید فکر کنم . احتیاج دارم فکر هام رو نظم بدم .
خورشید تازه بالا زده بود که به واشينگتون دی سی رسیدند .
هوا به شدت سرد بود و خبری از هیچکس نبود.
ماشین ها دونه دونه رسیدند و ایستادند و همه پیاده شدند .
حتی صدای پرنده هم نمیاومد .
آسمان ابری کاملا جلوی خورشید رو گرفته بود و فضای مرده ای به شهر حاکم بود .
برکه های آب کف زمین یخ زده بودند و درختها در باد تکان میخوردند .
-بچه ها فقط گوش من مشکل داره یا شما هم چیزی نمیشنوید؟
-هیچ صدایی نیست ، انگار اینجا شهر مرده هاست .
+همه مراقب باشید . اسلحه به دست پشت من بیاید .
#خون_شمشیر_آب
+زیرو ؟
-بله ارباب ؟
+امروز توی فکرت بودم . میدونی ؟ هيچوقت بهم نگفتی که چه حسی به کل این جنگ داری ، فقط هرچیزی که من گفتم ، پیروی کردی . حست رو بهم بگو ، دوست دارم بدونم .
-روزی که باهاتون جنگیدم و بعدش کنار اون آتش کوچک بیدار شدم یادمه فقط تعجب کرده بودم ؛ از مردها بدم میاومد . همه ی زندگیم رو مردها گرفته بودند ولی اینجا یکی بود که انگار مرد و زن براش فرقی نداشت و دوباره و دوباره و دوباره نجاتم داد . میدونید ارباب ؟ من به خاطر حرف هاتون نمیجنگم ، به خاطر کارهاتون میجنگم . من حای معنی دوست رو نمیدونستم ولی الان ببینین ! کلی دوست عالی دارم ... بله ، من رو پادشاه پیدا کرد .
+اصلا از من بهتر مگه هست ؟ کلا نیست . دخترا؟
-بله ارباب ؟
-بله پادشاه ؟
+من ممکنه زنده برنگردم . بیگ باس همیشه یک برگ برنده داره . هيچوقت نميشه بدون دونستن اون برگ برنده گیرش بندازی . اگر من مردم بهم قول بدید که هیچکدوم کار احمقانه ای نکنید . بقیه هم نباید کاری بکنند . قول بدید .
-کار احمقانه یعنی چی ؟
+خودتون بهتر میدونید . الان هم سکوت کنید باید فکر کنم . احتیاج دارم فکر هام رو نظم بدم .
خورشید تازه بالا زده بود که به واشينگتون دی سی رسیدند .
هوا به شدت سرد بود و خبری از هیچکس نبود.
ماشین ها دونه دونه رسیدند و ایستادند و همه پیاده شدند .
حتی صدای پرنده هم نمیاومد .
آسمان ابری کاملا جلوی خورشید رو گرفته بود و فضای مرده ای به شهر حاکم بود .
برکه های آب کف زمین یخ زده بودند و درختها در باد تکان میخوردند .
-بچه ها فقط گوش من مشکل داره یا شما هم چیزی نمیشنوید؟
-هیچ صدایی نیست ، انگار اینجا شهر مرده هاست .
+همه مراقب باشید . اسلحه به دست پشت من بیاید .
شمعی خاموش
#پارت_۳۱۷ #خون_شمشیر_آب همه با هم سری تکان دادند و آماده ی حرکت شدند . بیرون خونه باران نرم تر شده بود اما هوا هنوز کاملا تاریک بود . ملینا دستش رو کنار دهنش گذاشت و بون رو صدا زد . -چکار میکنی ملینا ؟ این وقت شب؟ مگه سگه ؟ -نه خانوم ، بون همیشه نزدیک…
پارت های امشب دوستان 😁
راستی خودتون رو برای پارت های هیجان انگیز فردا اماده کنین 😁😎
گفتم بگم نگید نگفتی
راستی خودتون رو برای پارت های هیجان انگیز فردا اماده کنین 😁😎
گفتم بگم نگید نگفتی
شمعی خاموش pinned «پارت های امشب دوستان 😁 راستی خودتون رو برای پارت های هیجان انگیز فردا اماده کنین 😁😎 گفتم بگم نگید نگفتی»
#پارت_۳۱۹
#خون_شمشیر_آب
اونقدر همه جا ساکت بود که حتی صدای قدم زدن هاشون هم بلند به نظر میرسید و تا چشم کار میکرد هیچ موجود زنده ای پیدا نبود.
بعد از ده دقیقه پیاده روی ، ساختمان سفیدی از دور مشخص شد.
+اونجاست . بیگ باس اونجاست . هدف اونجاست . اگر کسی از گروه جدا شد به سمت ماشین ها بره و فرار کنه و با نیروی کمکی برگرده.
-آخه کسی نیست که دوک، نکنه همه فرار کردند ؟
+همیشه فکر کن یکی داره نگاهت میکنه بون ؛ همیشه فکر کن دشمن ازت یک قدم جلوتره .
-هی دوک ! اون چیه ؟ میبینیش ؟ بالای ساختمون سفیده .
+یکی دوربین بده .
بلکی دوربین طلایی رنگش رو داد و دوک با نگاه کردن به پشت بوم ساختمان آهی کشید و دوربین رو به مانک داد .
-چیه ارباب؟
+دیر رسیدیم ، اون جسد اوراکله . برگردید ، میریم و با نیروی کمکی برمیگردیم .
همین که سر چرخاندند به یکباره همه با ترس ایستادند .
خیابون پر از آدم بود . برده و سرباز باهم بودند . چشم هاشون سفید بود و سرهاشون مثل دیوانه ها تکون تکون میخورد.
-بچه ها ؟ دوک ؟
+آروم برگردید عقب ، میریم سمت کاخ سفید ، کسی حرکت ناگهانی نکنه .
با برداشتن اولین قدمشون ، جمعیت پشت سرشون جیغ زدند و به سمتشون حمله کردند.
جیغ میزدند و میدویدند .
+برید سمت کاخ سفید ، بدوید!!!
از کوچه ها، پنجره ها، خیابان ها، زیر ماشین ها آدم بیرون میاومد ؛ از بالای پشت بام ها خودشون رو پایین میانداختند و در برخورد با زمین میمردند .
-چرا جیغ میزنند دوک ؟
+بدوید ، صبر نکنید . فقط بدوید!!!
-ادوارد!!!
#خون_شمشیر_آب
اونقدر همه جا ساکت بود که حتی صدای قدم زدن هاشون هم بلند به نظر میرسید و تا چشم کار میکرد هیچ موجود زنده ای پیدا نبود.
بعد از ده دقیقه پیاده روی ، ساختمان سفیدی از دور مشخص شد.
+اونجاست . بیگ باس اونجاست . هدف اونجاست . اگر کسی از گروه جدا شد به سمت ماشین ها بره و فرار کنه و با نیروی کمکی برگرده.
-آخه کسی نیست که دوک، نکنه همه فرار کردند ؟
+همیشه فکر کن یکی داره نگاهت میکنه بون ؛ همیشه فکر کن دشمن ازت یک قدم جلوتره .
-هی دوک ! اون چیه ؟ میبینیش ؟ بالای ساختمون سفیده .
+یکی دوربین بده .
بلکی دوربین طلایی رنگش رو داد و دوک با نگاه کردن به پشت بوم ساختمان آهی کشید و دوربین رو به مانک داد .
-چیه ارباب؟
+دیر رسیدیم ، اون جسد اوراکله . برگردید ، میریم و با نیروی کمکی برمیگردیم .
همین که سر چرخاندند به یکباره همه با ترس ایستادند .
خیابون پر از آدم بود . برده و سرباز باهم بودند . چشم هاشون سفید بود و سرهاشون مثل دیوانه ها تکون تکون میخورد.
-بچه ها ؟ دوک ؟
+آروم برگردید عقب ، میریم سمت کاخ سفید ، کسی حرکت ناگهانی نکنه .
با برداشتن اولین قدمشون ، جمعیت پشت سرشون جیغ زدند و به سمتشون حمله کردند.
جیغ میزدند و میدویدند .
+برید سمت کاخ سفید ، بدوید!!!
از کوچه ها، پنجره ها، خیابان ها، زیر ماشین ها آدم بیرون میاومد ؛ از بالای پشت بام ها خودشون رو پایین میانداختند و در برخورد با زمین میمردند .
-چرا جیغ میزنند دوک ؟
+بدوید ، صبر نکنید . فقط بدوید!!!
-ادوارد!!!
#پارت_۳۲۰
#خون_شمشیر_آب
یکی از افراد بون زمین خورد و افراد توی شهر روی اون افتادند .
از ترس و درد داد میزد و دست و پاهاش کنده میشد و گوشه ای پرتاب میشد.
+بدویید!!!
دوک دو شمشیر رو دستش گرفته بود و جلو رو مراقبت میکرد .
همه میدویدند و صدها نفر با جیغ دنبالشون می کردند ، هر لحظه به تعدادشون اضافه میشد و انگار تمومی نداشتند .
+بدو ، بون ! ملینا رو بگیر و بدو .
بون هم ملینا رو روی شونه هاش انداخت و میدوید .
گیگا هم دانته رو بلند کرده بود .
+برید سمت کاخ بدویید بدویید بدویید .
از همه طرف هزاران نفر به سمتشون میاومدند .
جورج دست اسمرالدا رو گرفته بود و با خودش میکشید که ناگهان جفتشون زمین خوردند .
+در رو باز کنید برید تو ، برید!!!
دوک عقب ایستاد و هردو رو بلند کرد.
دوباره شروع به دویدن کردند که گیگا با لگد درو باز کرد و همه داخل کاخ رفتند.
-ببندید در رو ، زود باشید!!!
ولی ناگهان صدای جیغ ها خوابید . همه ی افراد شهر در و دیوار و آسمان رو مثل دیوانه ها نگاه میکردند .
هیچکس دنبال اونها وارد کاخ سفید نمیشد .
-دوک؟
+در ها رو ببندید . نمیخوام ریسک کنم .
تمام وسایلی که پیدا میشد رو پشت درهای بسته گذاشتند و تازه به محیط اطراف دقت کردند.
"خب خب خب ... ببین کی اینجاست !"
-این صدا از کجا میاد؟
-انگار توی سرمه .
-کی داره حرف میزنه؟
"به قبر خودتون خوش اومدید ."
#خون_شمشیر_آب
یکی از افراد بون زمین خورد و افراد توی شهر روی اون افتادند .
از ترس و درد داد میزد و دست و پاهاش کنده میشد و گوشه ای پرتاب میشد.
+بدویید!!!
دوک دو شمشیر رو دستش گرفته بود و جلو رو مراقبت میکرد .
همه میدویدند و صدها نفر با جیغ دنبالشون می کردند ، هر لحظه به تعدادشون اضافه میشد و انگار تمومی نداشتند .
+بدو ، بون ! ملینا رو بگیر و بدو .
بون هم ملینا رو روی شونه هاش انداخت و میدوید .
گیگا هم دانته رو بلند کرده بود .
+برید سمت کاخ بدویید بدویید بدویید .
از همه طرف هزاران نفر به سمتشون میاومدند .
جورج دست اسمرالدا رو گرفته بود و با خودش میکشید که ناگهان جفتشون زمین خوردند .
+در رو باز کنید برید تو ، برید!!!
دوک عقب ایستاد و هردو رو بلند کرد.
دوباره شروع به دویدن کردند که گیگا با لگد درو باز کرد و همه داخل کاخ رفتند.
-ببندید در رو ، زود باشید!!!
ولی ناگهان صدای جیغ ها خوابید . همه ی افراد شهر در و دیوار و آسمان رو مثل دیوانه ها نگاه میکردند .
هیچکس دنبال اونها وارد کاخ سفید نمیشد .
-دوک؟
+در ها رو ببندید . نمیخوام ریسک کنم .
تمام وسایلی که پیدا میشد رو پشت درهای بسته گذاشتند و تازه به محیط اطراف دقت کردند.
"خب خب خب ... ببین کی اینجاست !"
-این صدا از کجا میاد؟
-انگار توی سرمه .
-کی داره حرف میزنه؟
"به قبر خودتون خوش اومدید ."
شمعی خاموش
#پارت_۳۱۹ #خون_شمشیر_آب اونقدر همه جا ساکت بود که حتی صدای قدم زدن هاشون هم بلند به نظر میرسید و تا چشم کار میکرد هیچ موجود زنده ای پیدا نبود. بعد از ده دقیقه پیاده روی ، ساختمان سفیدی از دور مشخص شد. +اونجاست . بیگ باس اونجاست . هدف اونجاست . اگر…
سلام سلام😍
پارت های امشب رو دریابید بچه ها 😁😁
پارت های امشب رو دریابید بچه ها 😁😁
#پارت_۳۲۱
#خون_شمشیر_آب
"ورجیل ... دوک ... یا هرچیزی که خودت رو صدا میزنی ؛ چقدر با امید و آرزو لشکرکشی کردی ؟"
-بچه ها جدا شیم پیداش کنیم .
-نه ، باید کنار هم باشیم . اگر اون ارتش بیرون بریزه تو ، دخلمون در میاد .
-من با جورج موافقم ، باید کنار هم باشیم .
"اوراکل زیر بدترین شکنجه ها حرفی نمیزد. ولی مثل تو که خواهی شکست ، اون هم شکست"
-کدوم وری بریم دوک؟
+اینجا یک زیرزمین محافظت شده داره ، دنبالم بیایید .
"وقتی که تکه ی خورشید رو ازش گرفتم ، اوه که نمیدونی چه حسی داشت ."
-اینجا کدوم جهنم دره ایه ؟
+اینجا قبلا مکان زندگی پادشاه این کشور بوده .
-اون موقع هم پادشاه بوده ؟ ملینا میگفت تو گفتی نبوده . ای توف توش .
"هیچ فکرش رو نمیکردم اینقدر اطلاعات در زیر دستان اوراکل باشه . احساس میکنم سرم داره منفجر میشه ."
-منفجر شو بدبخت .
-آره بترک کثافت ، مارو هم راحت کن .
-تکه ی خورشید رو بگیر بکن توت .
"کهکشان ها، ستاره ها، کرم چاله ها، چقدر دنیا وسیعه ، چقدر بی انتهاست !"
-مراقب باشید کجا راه میرید ، تله ای نباشه .
-اونجا رو ، اون سیم روی زمین رو ، از روش رد شید .
-تکه ی خورشید و بزرگی کهکشان ها رو با این کاخ بگیر بکن توت .
-فحش نده بون ! عصبانی میشه ها .
#خون_شمشیر_آب
"ورجیل ... دوک ... یا هرچیزی که خودت رو صدا میزنی ؛ چقدر با امید و آرزو لشکرکشی کردی ؟"
-بچه ها جدا شیم پیداش کنیم .
-نه ، باید کنار هم باشیم . اگر اون ارتش بیرون بریزه تو ، دخلمون در میاد .
-من با جورج موافقم ، باید کنار هم باشیم .
"اوراکل زیر بدترین شکنجه ها حرفی نمیزد. ولی مثل تو که خواهی شکست ، اون هم شکست"
-کدوم وری بریم دوک؟
+اینجا یک زیرزمین محافظت شده داره ، دنبالم بیایید .
"وقتی که تکه ی خورشید رو ازش گرفتم ، اوه که نمیدونی چه حسی داشت ."
-اینجا کدوم جهنم دره ایه ؟
+اینجا قبلا مکان زندگی پادشاه این کشور بوده .
-اون موقع هم پادشاه بوده ؟ ملینا میگفت تو گفتی نبوده . ای توف توش .
"هیچ فکرش رو نمیکردم اینقدر اطلاعات در زیر دستان اوراکل باشه . احساس میکنم سرم داره منفجر میشه ."
-منفجر شو بدبخت .
-آره بترک کثافت ، مارو هم راحت کن .
-تکه ی خورشید رو بگیر بکن توت .
"کهکشان ها، ستاره ها، کرم چاله ها، چقدر دنیا وسیعه ، چقدر بی انتهاست !"
-مراقب باشید کجا راه میرید ، تله ای نباشه .
-اونجا رو ، اون سیم روی زمین رو ، از روش رد شید .
-تکه ی خورشید و بزرگی کهکشان ها رو با این کاخ بگیر بکن توت .
-فحش نده بون ! عصبانی میشه ها .
👍1
#پارت_۳۲۲
#خون_شمشیر_آب
"عصبانی ؟ شما از باکتری هم کمترید ، در مقابل قدرت من شما هیچ چیزی نیستید ."
-باکتری ؟ دوک باکتری چیه؟
+یک چیزی که اونقدر ریزه که نميشه دید .
-به من میگی باکتری ؟ پدرت باکتریه .
-بون خفه شو .
-چشم ملینا .
"تلاقی ستاره ها ، سیاهچاله ها ، درون اونها ، حتی مغز انسانی شما هم قابلیت فهم کوانتوم رو نداره ."
-فحش داد ؟ شبیه فحش بود .
-همه ساکت باشید . اون خودش نیست .
"اوه ولی من خودمم ، من خودی هستم که باید میبود ؛ این اطلاعات عظیم ، این اطلاعات من رو به پادشاهی کل کهکشان ها میرسونه ."
-خب ول کن و برو، چکار به ما داری دیگه ؟ برو گمشو .
-آره ، هرچی هم کردی تو خودت ببر .
"با این تکه ی خورشید مغز ها رو میبینم و اون ها رو از آن خودم میکنم ، به زودی دنیا رو کنترل میکنم ؛ بعد نوبت به نورانی ها میرسه. با قدرت اون ها کهکشان ها رو تسخیر میکنم ."
دوک با دست هاش به بقیه میگفت که صحبت کنند و سرش رو به علامت تایید تکان میداد .
-این کهکشان که ميگه خوردنیه ؟
-کهکشان یعنی تمام این ستاره ها و خورشید و بقیه اش که میبینی . همش توی یک کهکشانه .
-اوه اوه فهمیدم ، همون کهکشان توت .
"احمق های بوزینه ؛ به زودی به قدرت من پی خواهید برد ، اونوقته که دیگه چیزی مهم نیست جز گرفتن دنیا ."
دوک به در آهنی دو لنگه ای رسید و به گیگا و بون اشاره کرد . اونها هم با تمام زور سعی کردند که بازش کنند .
"چرا مغز افرادت زیر هاله ای از مراقبت قرار داره ؟"
#خون_شمشیر_آب
"عصبانی ؟ شما از باکتری هم کمترید ، در مقابل قدرت من شما هیچ چیزی نیستید ."
-باکتری ؟ دوک باکتری چیه؟
+یک چیزی که اونقدر ریزه که نميشه دید .
-به من میگی باکتری ؟ پدرت باکتریه .
-بون خفه شو .
-چشم ملینا .
"تلاقی ستاره ها ، سیاهچاله ها ، درون اونها ، حتی مغز انسانی شما هم قابلیت فهم کوانتوم رو نداره ."
-فحش داد ؟ شبیه فحش بود .
-همه ساکت باشید . اون خودش نیست .
"اوه ولی من خودمم ، من خودی هستم که باید میبود ؛ این اطلاعات عظیم ، این اطلاعات من رو به پادشاهی کل کهکشان ها میرسونه ."
-خب ول کن و برو، چکار به ما داری دیگه ؟ برو گمشو .
-آره ، هرچی هم کردی تو خودت ببر .
"با این تکه ی خورشید مغز ها رو میبینم و اون ها رو از آن خودم میکنم ، به زودی دنیا رو کنترل میکنم ؛ بعد نوبت به نورانی ها میرسه. با قدرت اون ها کهکشان ها رو تسخیر میکنم ."
دوک با دست هاش به بقیه میگفت که صحبت کنند و سرش رو به علامت تایید تکان میداد .
-این کهکشان که ميگه خوردنیه ؟
-کهکشان یعنی تمام این ستاره ها و خورشید و بقیه اش که میبینی . همش توی یک کهکشانه .
-اوه اوه فهمیدم ، همون کهکشان توت .
"احمق های بوزینه ؛ به زودی به قدرت من پی خواهید برد ، اونوقته که دیگه چیزی مهم نیست جز گرفتن دنیا ."
دوک به در آهنی دو لنگه ای رسید و به گیگا و بون اشاره کرد . اونها هم با تمام زور سعی کردند که بازش کنند .
"چرا مغز افرادت زیر هاله ای از مراقبت قرار داره ؟"
شمعی خاموش
#پارت_۳۲۱ #خون_شمشیر_آب "ورجیل ... دوک ... یا هرچیزی که خودت رو صدا میزنی ؛ چقدر با امید و آرزو لشکرکشی کردی ؟" -بچه ها جدا شیم پیداش کنیم . -نه ، باید کنار هم باشیم . اگر اون ارتش بیرون بریزه تو ، دخلمون در میاد . -من با جورج موافقم ، باید کنار هم…
پارت های امشب 😁😁
امیدوارم لذت ببرید بچه ها😉
امیدوارم لذت ببرید بچه ها😉
#پارت_۳۲۳
#خون_شمشیر_آب
دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس میکرد . نمیتونست توضیح بده ، ولی حسش میکرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه .
"هیچ چیز اونطوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ."
-عه؟ پس اول خودت رو بکش راحت .
-آره ، چرا از خودت شروع نمیکنی؟
-خودت رو بکن توت .
-بون ! یه کم چیزهای جدید بگو .
در به سختی باز شد و میله های آهنی روی زمین رو جلوش گذاشتند تا باز بمونه .
تا پایین راه زیادی بود .
دوک اشاره ای به پایین کرد و سرش رو به نشانه ی نفی تکان داد .
"انسانیت از اتفاق ناچیزی شروع شد ولی شروع بسیار بزرگی بود ، همه چیز بزرگ و بی انتهاست ، به پیش من بیا تا عظمت رو با چشمان خودت ببینی ."
-بگو کجایی ما میایم .
-اره ، با کمال میل میایم .
-میایم با هم گوشتت رو سرخ میکنیم میدیم اژدهامون بخوره .
همه ایستادند و بون رو با چهره متعجب و منزجر نگاه کردند .
-چیه ؟ خودتون گفتید چیز جدید بگم .
"در اتاقی که پدرت حرف میزد منتظرم ."
دوک با اشاره دستی همه رو به دنبال خودش برد . تکه ی خورشید چی بود که این چنین قدرتی به بیگ باس داده بود ؟ چطوری طریقه مصرفش رو یاد گرفته بود ؟ اون حتی نمیدونست که تکه ی ماه چطور کار میکنه .
بالاخره به اتاق وسیعی رسیدند که بیگ باس در انتهاش ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد .
#خون_شمشیر_آب
دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس میکرد . نمیتونست توضیح بده ، ولی حسش میکرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه .
"هیچ چیز اونطوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ."
-عه؟ پس اول خودت رو بکش راحت .
-آره ، چرا از خودت شروع نمیکنی؟
-خودت رو بکن توت .
-بون ! یه کم چیزهای جدید بگو .
در به سختی باز شد و میله های آهنی روی زمین رو جلوش گذاشتند تا باز بمونه .
تا پایین راه زیادی بود .
دوک اشاره ای به پایین کرد و سرش رو به نشانه ی نفی تکان داد .
"انسانیت از اتفاق ناچیزی شروع شد ولی شروع بسیار بزرگی بود ، همه چیز بزرگ و بی انتهاست ، به پیش من بیا تا عظمت رو با چشمان خودت ببینی ."
-بگو کجایی ما میایم .
-اره ، با کمال میل میایم .
-میایم با هم گوشتت رو سرخ میکنیم میدیم اژدهامون بخوره .
همه ایستادند و بون رو با چهره متعجب و منزجر نگاه کردند .
-چیه ؟ خودتون گفتید چیز جدید بگم .
"در اتاقی که پدرت حرف میزد منتظرم ."
دوک با اشاره دستی همه رو به دنبال خودش برد . تکه ی خورشید چی بود که این چنین قدرتی به بیگ باس داده بود ؟ چطوری طریقه مصرفش رو یاد گرفته بود ؟ اون حتی نمیدونست که تکه ی ماه چطور کار میکنه .
بالاخره به اتاق وسیعی رسیدند که بیگ باس در انتهاش ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد .
#پارت_۳۲۴
#خون_شمشیر_آب
یک جسم فلزی طلایی روی سرش کشیده بود و دست هاش رو پشت کمرش گرفته بود .
"چقدر من کوچک بودم که از این دنیا فقط دنبال سرزمینی به کوچکی آمریکا بودم ، وقتی که سیاره های مطابق زمین در همه جا وجود داره ."
+باس ! مشکلت اینجاست که حتی اگر کل دنیا رو به دست بیاری بازهم کسی نیست که حاضر باشه زیر حکومتت قرار بگیره ، مگر اینکه با تکه ی خورشید کنترلشون کنی .
بیگ باس انگشتش رو روی کلاه آهنی خودش کشید ، این کار باعث شد که دوک مطمئن بشه این همون چیزی هست که دنبالشه.
"مردم به زودی مال من خواهند شد وقتی که عظمت من رو ببینند ، حالا بمیرید تا تکه سنگی برای بالا رفتن من بشوید ."
شیشه های پشتش ترکید و آدم های شهر مثل سیل داخل ریختند .
+هدف اون کلاه روی سرشه ، بدون اون همه چیز نرمال میشه ؛ از هم مراقبت کنید .
شمشیرها و گرزها و پتک ها و تبرها بالا میرفت و پایین میاومد .
هرکسی حواسش به بغل دستی هاش بود . هرکسی مسئول جان کناری هاش بود .
جمعیت بدون هیچ توقفی پشت سر هم جلو میاومدند.
دوک دو شمشیر به دست پیش از همراهانش و مقابل جمعیت مهاجم ایستاده بود و کم کم به عقب فشار داده میشدند تا اینکه به سه کنج دیواری رسیدند .
#خون_شمشیر_آب
یک جسم فلزی طلایی روی سرش کشیده بود و دست هاش رو پشت کمرش گرفته بود .
"چقدر من کوچک بودم که از این دنیا فقط دنبال سرزمینی به کوچکی آمریکا بودم ، وقتی که سیاره های مطابق زمین در همه جا وجود داره ."
+باس ! مشکلت اینجاست که حتی اگر کل دنیا رو به دست بیاری بازهم کسی نیست که حاضر باشه زیر حکومتت قرار بگیره ، مگر اینکه با تکه ی خورشید کنترلشون کنی .
بیگ باس انگشتش رو روی کلاه آهنی خودش کشید ، این کار باعث شد که دوک مطمئن بشه این همون چیزی هست که دنبالشه.
"مردم به زودی مال من خواهند شد وقتی که عظمت من رو ببینند ، حالا بمیرید تا تکه سنگی برای بالا رفتن من بشوید ."
شیشه های پشتش ترکید و آدم های شهر مثل سیل داخل ریختند .
+هدف اون کلاه روی سرشه ، بدون اون همه چیز نرمال میشه ؛ از هم مراقبت کنید .
شمشیرها و گرزها و پتک ها و تبرها بالا میرفت و پایین میاومد .
هرکسی حواسش به بغل دستی هاش بود . هرکسی مسئول جان کناری هاش بود .
جمعیت بدون هیچ توقفی پشت سر هم جلو میاومدند.
دوک دو شمشیر به دست پیش از همراهانش و مقابل جمعیت مهاجم ایستاده بود و کم کم به عقب فشار داده میشدند تا اینکه به سه کنج دیواری رسیدند .
شمعی خاموش
#پارت_۳۲۳ #خون_شمشیر_آب دوک تکه ماه رو توی جیبش لمس میکرد . نمیتونست توضیح بده ، ولی حسش میکرد که همه چیز به خاطر این سنگ کوچکه . "هیچ چیز اونطوری که باید نیست ، منطق من گویای همه چیز هست . انسانیت باید نابود و تمام بشود ." -عه؟ پس اول خودت رو بکش…
درود بر اهالی شمعی خاموش😍
پارت های جدید تقدیمتون عزیزان
امیدوارم که لذت ببرید😁
پارت های جدید تقدیمتون عزیزان
امیدوارم که لذت ببرید😁