شمعی خاموش
45 subscribers
30 photos
1 video
17 links
دوک!
مردی که اومده تا دنیا رو عوض کنه
اومده تا سیاهی ها رو نابود کنه و در عوض نور و صلح رو به جهان هدیه بده ...

ناشناس👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa

ارتباط با ادمین تبادل 👇
@aram_wm
Download Telegram
شمعی خاموش
#پارت_۳۱۳ #خون_شمشیر_آب برده ها فقط توانایی این رو داشتند که با دیدن دوک به پاش بیفتند و گریه کنند . همه با لبخند به این صحنه نگاه می‌کردند و اسمرالدا کنار پیرمردی ایستاده بود . -واقعا ممنونم . -ما از شما ممنونیم پرنسس ؛ ما ممنونیم . برای برده ها…
سلام سلام
ببینید چه کردممم بچه ها 😁😍
از اونجایی که دیشب نتونستم بهتون هدیه ی شب یلدا بدم دو پارت امروز همراه یک پی نوشت طولانی به عنوان هدیه به شما دوستای گلم هست 😍😍

بخوانید و لذت ببرید 😁😎😎
نظر هم فراموشتون نشه ها
شمعی خاموش pinned «سلام سلام ببینید چه کردممم بچه ها 😁😍 از اونجایی که دیشب نتونستم بهتون هدیه ی شب یلدا بدم دو پارت امروز همراه یک پی نوشت طولانی به عنوان هدیه به شما دوستای گلم هست 😍😍 بخوانید و لذت ببرید 😁😎😎 نظر هم فراموشتون نشه ها»
#پارت_۳۱۵
#خون_شمشیر_آب



اسمرالدا شروع به خنده کرد . همه نگاهش می‌کردند که دستش رو جلوی دهانش گرفته بود و می‌خندید .
-ارباب ، وای ... احتیاجی به این کارها نیست . ترجیح میدم پرچم اژدهای قرمز رو نگه دارم اگر مشکلی نداشته باشه .
+چه مشکلی؟ این ارتش تو هم هست . بریم ، بریم یکجا بخوابیم که غرق نشیم . بریم بریم . من وقت ندارم با شما انسان های کوچک بگذرانم ، من باید به فکر اتاق پر از زن های گوگولی باشم که ... آخ چرا می‌زنی استاد ؟ خوب برای جفتمون می‌سازم .

همه با خنده به سمت خونه ای در نزدیکی جمعشون رفتند و در رو بستند .
با اینکه هوا سرد بود، ولی خونه به شکل مطبوعی گرم بود . دختر بچه ی کوچکی به اطراف می‌دوید و روی آتش های کوچک چوب می انداخت .

هرچقدر که می‌گفتند لازم نیست ، بدون توجه کارش رو می‌کرد .
همه خسته تر از این بودند که با بچه ی کوچکی دهان به دهان بشن برای همین در اولین فرصت خوابیدند .

دخترک بالای سر دوک خواب رفته رفت و تکه سنگ سفیدی رو کنار سرش گذاشت و به سرعت از اونجا دور شد .

دوک تازه گرم خواب شده بود که ناگهان خودش رو در فضای عجیبی دید .
یک شهر کاملا نورانی که انگار پایانی نداشت . حتی زمانی هم نبود .
+خدای من ! شوخیتون گرفته ؟ واقعا یک شب میخوام بخوابم . یک شب بدون اینکه شما رو ببینم . خواسته ی زیادیه ؟

هفت گلوله ی نورانی اطرافش حرکت می‌کردند . گویا شهر از جنس اونها بود و اونها از جنس شهر ، انگار بی نهایت بودند و در آن واحد کوچک .
"تو آمدی و اکنون تو خواهی رفت ."
#پارت_۳۱۶
#خون_شمشیر_آب




+نخیر ، من هیچ جا نمیرم ، می‌خوام بخوابم. پیروزی بزرگی بوده و من می‌خوام خواب و استراحت رو به خودم هدیه بدم . ختم کلام .

"دوباره نیاز به تو هست ."

+من رو می‌بینید ؟ مهم نیست برام ، می‌خوام بخوابم جدی جدی . ولم کنین .

"پادشاهی با چشم پر از مه شهری را به زانو در آورده ، اوراکل نفس های اخر را می‌کشد ."

+چی ؟ اوراکل چی شده ؟ تکه های ماه و خورشید ؟ وای ...!

"تکه ی ماه را در کنار سر تو قرار داده ایم اما تکه ی خورشید در دستان مردی است که اوراکل را می‌کشد ."

-دوک ! دوک ! بیدار شو دوک .

از خواب پرید و اطرافش رو نگاه کرد . تند تند نفس می‌کشید و بدنش عرق کرده بود .
-خوبی؟ داشتی توی خواب داد می‌زدی . چیزی شده؟
دوک بدون هیچ جوابی به سرعت چشم گرداند و کنارش رو نگاه کرد و تکه سنگ سفیدی رو دید که صدای عجیب و ریزی از خودش تولید می‌کرد .
-این چیه؟ اینو کی اینجا گذاشته ؟ الو ؟ ورجیل ؟ صدام رو می‌شنوی ؟

باز هم بی هیچ جوابی سریع سنگ رو توی جیبش گذاشت و اسلحه هاش رو برداشت و روی بدنش گذاشت .
-چی شده ؟
+من باید برم واشينگتون دی سی . همین الان . ماشین باک پر داریم ؟
-بله اربابم، همین پشت دره ، چیزی شده ؟
+اوراکل داره می‌میره . فکر کنم بیگ باس داره یه کاری میکنه و من باید زودتر جلوش رو بگیرم .

-ما هم میایم ارباب .
زیرو و بلکی جلوش ایستاده بودند و اسلحه هاشون رو مرتب می‌کردند .
-بدون ما جایی نمیری ارباب ، ما هم پشتتیم .
شمعی خاموش pinned «همراهان عزیزم پارت های امشب 😍 بخونید و کیفش رو ببرید 😁»
#پارت_۳۱۷
#خون_شمشیر_آب




همه با هم سری تکان دادند و آماده ی حرکت شدند .
بیرون خونه باران نرم تر شده بود اما هوا هنوز کاملا تاریک بود . ملینا دستش رو کنار دهنش گذاشت و بون رو صدا زد .
-چکار می‌کنی ملینا ؟ این وقت شب؟ مگه سگه ؟
-نه خانوم ، بون همیشه نزدیک های من می‌خوابه .

همین طور که صحبت می‌کردند ناگهان از گوشه ای سر و کله ی بون در حالیکه اطراف رو به دنبال ملینا چشم می‌گرداند ، پیدا شد .

-چی شده ملینا ؟ حمله است ؟ کسی چیزی گفته ؟
-نه، میخوام افرادت رو جمع کنی و همتون به سمت واشينگتون دی سی بیاید .
-ملینا ! می‌دونی که ارتش یک شبه نمی‌تونه آماده بشه .
-ارتش نه ، خودت و افرادت . بقیه هم در اولین فرصت بگو حمله کنند .
-الان ميگم .

بون سریعا دور شد و از خودش صدای گرگ در آورد . ناگهان چندین آدم دیگه هم همینطور صدا در آوردند .
-جلوی پل می‌بینمتون .
و از اونجا دور شد.
در سکوت شب صدای ماشین های بزرگ افرادش به گوش می‌رسید .

دوک توی ماشین بغلی پرید که ملینا کنارش اومد .
-اربابم این مال شماست . بن خیلی وقت پیش بهم دادش ولی نمی‌دونم چرا تا حالا بهتون ندادمش .

سکه ی طلایی رنگی کف دستش بود .
دوک هم اون رو توی جیبش گذاشت و دستش رو روی موهای ملینا کشید .
+آفرین دختر خوب . اونجا می‌بینمتون .

در طی مسیر، زیرو و بلکی سکوت کرده بودند و به ماشین های اطراف نگاه می‌کردند که باهاشون همپا و هم سرعت حرکت می‌کردند .
#پارت_۳۱۸
#خون_شمشیر_آب



+زیرو ؟
-بله ارباب ؟
+امروز توی فکرت بودم . می‌دونی ؟ هيچ‌وقت بهم نگفتی که چه حسی به کل این جنگ داری ، فقط هرچیزی که من گفتم ، پیروی کردی . حست رو بهم بگو ، دوست دارم بدونم .
-روزی که باهاتون جنگیدم و بعدش کنار اون آتش کوچک بیدار شدم یادمه فقط تعجب کرده بودم ؛ از مردها بدم می‌اومد . همه ی زندگیم رو مردها گرفته بودند ولی اینجا یکی بود که انگار مرد و زن براش فرقی نداشت و دوباره و دوباره و دوباره نجاتم داد . می‌دونید ارباب ؟ من به خاطر حرف هاتون نمی‌جنگم ، به خاطر کارهاتون می‌جنگم . من حای معنی دوست رو نمی‌دونستم ولی الان ببینین ! کلی دوست عالی دارم ... بله ، من رو پادشاه پیدا کرد .
+اصلا از من بهتر مگه هست ؟ کلا نیست . دخترا؟
-بله ارباب ؟
-بله پادشاه ؟
+من ممکنه زنده برنگردم . بیگ باس همیشه یک برگ برنده داره . هيچ‌وقت نميشه بدون دونستن اون برگ برنده گیرش بندازی . اگر من مردم بهم قول بدید که هیچ‌کدوم کار احمقانه ای نکنید . بقیه هم نباید کاری بکنند . قول بدید .
-کار احمقانه یعنی چی ؟
+خودتون بهتر می‌دونید . الان هم سکوت کنید باید فکر کنم . احتیاج دارم فکر هام رو نظم بدم .

خورشید تازه بالا زده بود که به واشينگتون دی سی رسیدند .
هوا به شدت سرد بود و خبری از هیچ‌کس نبود.
ماشین ها دونه دونه رسیدند و ایستادند و همه پیاده شدند .

حتی صدای پرنده هم نمی‌اومد .
آسمان ابری کاملا جلوی خورشید رو گرفته بود و فضای مرده ای به شهر حاکم بود .
برکه های آب کف زمین یخ زده بودند و درختها در باد تکان می‌خوردند .
-بچه ها فقط گوش من مشکل داره یا شما هم چیزی نمی‌شنوید؟
-هیچ صدایی نیست ، انگار اینجا شهر مرده هاست .

+همه مراقب باشید . اسلحه به دست پشت من بیاید .
شمعی خاموش pinned «پارت های امشب دوستان 😁 راستی خودتون رو برای پارت های هیجان انگیز فردا اماده کنین 😁😎 گفتم بگم نگید نگفتی»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۱۹
#خون_شمشیر_آب




اونقدر همه جا ساکت بود که حتی صدای قدم زدن هاشون هم بلند به نظر می‌رسید و تا چشم کار می‌کرد هیچ موجود زنده ای پیدا نبود.
بعد از ده دقیقه پیاده روی ، ساختمان سفیدی از دور مشخص شد.
+اونجاست . بیگ باس اونجاست . هدف اونجاست . اگر کسی از گروه جدا شد به سمت ماشین ها بره و فرار کنه و با نیروی کمکی برگرده.
-آخه کسی نیست که دوک، نکنه همه فرار کردند ؟
+همیشه فکر کن یکی داره نگاهت می‌کنه بون ؛ همیشه فکر کن دشمن ازت یک قدم جلوتره .
-هی دوک ! اون چیه ؟ می‌بینیش ؟ بالای ساختمون سفیده .
+یکی دوربین بده .

بلکی دوربین طلایی رنگش رو داد و دوک با نگاه کردن به پشت بوم ساختمان آهی کشید و دوربین رو به مانک داد .
-چیه ارباب؟
+دیر رسیدیم ، اون جسد اوراکله . برگردید ، می‌ریم و با نیروی کمکی برمی‌گردیم .

همین که سر چرخاندند به یکباره همه با ترس ایستادند .
خیابون پر از آدم بود . برده و سرباز باهم بودند . چشم هاشون سفید بود و سرهاشون مثل دیوانه ها تکون تکون می‌خورد.

-بچه ها ؟ دوک ؟
+آروم برگردید عقب ، می‌ریم سمت کاخ سفید ، کسی حرکت ناگهانی نکنه .

با برداشتن اولین قدمشون ، جمعیت پشت سرشون جیغ زدند و به سمتشون حمله کردند.
جیغ می‌زدند و می‌دویدند .
+برید سمت کاخ سفید ، بدوید!!!

از کوچه ها، پنجره ها، خیابان ها، زیر ماشین ها آدم بیرون می‌اومد ؛ از بالای پشت بام ها خودشون رو پایین می‌انداختند و در برخورد با زمین می‌مردند .

-چرا جیغ میزنند دوک ؟
+بدوید ، صبر نکنید . فقط بدوید!!!
-ادوارد!!!
#پارت_۳۲۰
#خون_شمشیر_آب



یکی از افراد بون زمین خورد و افراد توی شهر روی اون افتادند .
از ترس و درد داد می‌زد و دست و پاهاش کنده می‌شد و گوشه ای پرتاب میشد.

+بدویید!!!

دوک دو شمشیر رو دستش گرفته بود و جلو رو مراقبت می‌کرد .
همه می‌دویدند و صدها نفر با جیغ دنبالشون می کردند ، هر لحظه به تعدادشون اضافه می‌شد و انگار تمومی نداشتند .

+بدو ، بون ! ملینا رو بگیر و بدو .
بون هم ملینا رو روی شونه هاش انداخت و می‌دوید .
گیگا هم دانته رو بلند کرده بود .

+برید سمت کاخ بدویید بدویید بدویید .

از همه طرف هزاران نفر به سمتشون می‌اومدند .
جورج دست اسمرالدا رو گرفته بود و با خودش می‌کشید که ناگهان جفتشون زمین خوردند .
+در رو باز کنید برید تو ، برید!!!

دوک عقب ایستاد و هردو رو بلند کرد.
دوباره شروع به دویدن کردند که گیگا با لگد درو باز کرد و همه داخل کاخ رفتند.
-ببندید در رو ، زود باشید!!!

ولی ناگهان صدای جیغ ها خوابید . همه ی افراد شهر در و دیوار و آسمان رو مثل دیوانه ها نگاه می‌کردند .
هیچ‌کس دنبال اونها وارد کاخ سفید نمی‌شد .
-دوک؟
+در ها رو ببندید . نمیخوام ریسک کنم .

تمام وسایلی که پیدا میشد رو پشت درهای بسته گذاشتند و تازه به محیط اطراف دقت کردند.

"خب خب خب ... ببین کی اینجاست !"

-این صدا از کجا میاد؟
-انگار توی سرمه .
-کی داره حرف می‌زنه؟

"به قبر خودتون خوش اومدید ."
شمعی خاموش pinned «سلام سلام😍 پارت های امشب رو دریابید بچه ها 😁😁»
#پارت_۳۲۱
#خون_شمشیر_آب



"ورجیل ... دوک ... یا هرچیزی که خودت رو صدا می‌زنی ؛ چقدر با امید و آرزو لشکرکشی کردی ؟"

-بچه ها جدا شیم پیداش کنیم .
-نه ، باید کنار هم باشیم . اگر اون ارتش بیرون بریزه تو ، دخلمون در میاد .
-من با جورج موافقم ، باید کنار هم باشیم .

"اوراکل زیر بدترین شکنجه ها حرفی نمی‌زد. ولی مثل تو که خواهی شکست ، اون هم شکست"

-کدوم وری بریم دوک؟
+اینجا یک زیرزمین محافظت شده داره ، دنبالم بیایید .

"وقتی که تکه ی خورشید رو ازش گرفتم ، اوه که نمی‌دونی چه حسی داشت ."

-اینجا کدوم جهنم دره ایه ؟
+اینجا قبلا مکان زندگی پادشاه این کشور بوده .
-اون موقع هم پادشاه بوده ؟ ملینا می‌گفت تو گفتی نبوده . ای توف توش .

"هیچ فکرش رو نمی‌کردم اینقدر اطلاعات در زیر دستان اوراکل باشه . احساس می‌کنم سرم داره منفجر میشه ."

-منفجر شو بدبخت .
-آره بترک کثافت ، مارو هم راحت کن ‌.
-تکه ی خورشید رو بگیر بکن توت .

"کهکشان ها، ستاره ها، کرم چاله ها، چقدر دنیا وسیعه ، چقدر بی انتهاست !"

-مراقب باشید کجا راه می‌رید ، تله ای نباشه .
-اونجا رو ، اون سیم روی زمین رو ، از روش رد شید .
-تکه ی خورشید و بزرگی کهکشان ها رو با این کاخ بگیر بکن توت .
-فحش نده بون ! عصبانی میشه ها .
👍1