شمعی خاموش
45 subscribers
30 photos
1 video
17 links
دوک!
مردی که اومده تا دنیا رو عوض کنه
اومده تا سیاهی ها رو نابود کنه و در عوض نور و صلح رو به جهان هدیه بده ...

ناشناس👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa

ارتباط با ادمین تبادل 👇
@aram_wm
Download Telegram
شمعی خاموش pinned «پارت های امشب تقدیمتون عزیزانم 😁😍 یلداتون هم مبارک بچه ها 😍😍🌺»
#پارت_۳۱۳
#خون_شمشیر_آب



برده ها فقط توانایی این رو داشتند که با دیدن دوک به پاش بیفتند و گریه کنند .


همه با لبخند به این صحنه نگاه می‌کردند و اسمرالدا کنار پیرمردی ایستاده بود .
-واقعا ممنونم .
-ما از شما ممنونیم پرنسس ؛ ما ممنونیم .


برای برده ها آزادی چیزی بود که حتی به خواب هم نمی‌دیدند .
مردم یک صدا اسم اژدهای قرمز رو صدا می‌زدند .

باران به آرامی در حال باریدن بود .
دقایقی بعد از فتح شهر آسمان ناگهان شروع به باریدن کرده بود .

همه به دنبال جایی برای پناهگاه بودند و با لبخندی از روی پیروزی به داخل خانه هایی می‌رفتند که حتی تصور زندگی در اون‌ها رو هم نداشتند .
خونه های مجللی که برای تمیز کردنشون هم باید به درجات بالایی از بردگی می‌رسیدند .

حلقه ی اصلی در زیر سقف آهنی که شبیه به نوعی آلاچیق بود دور هم جمع شده بودند .
عده ای به ماشین ها تکیه داده بودند و بقیه سر پا بودند .
ملینا هم در حد فاصل بین خشکی و باران ایستاده بود و دستش رو زیر قطراتش گرفته بود . قلقلکش می‌اومد و می‌خندید .

+اسمرالدا مطمئنی ؟ تمام فکرهات رو کردی ؟
-بله ارباب ، کاملا مطمئنم .
+جورج تو چی ؟
-منم با این بچه مورچه ام ، به نظرم فکر خیلی خوبی داره .
-اربابم ؟
+بله ملینا ؟
-چه مشکلی داره ؟
+مشکلی نداره ، می‌خوام بدونم واقعا مطمئن هست از این‌کار یا نه ، چون با قبول این مسئولیت سختی های زیادی رو متحمل ميشه . مخصوصا کسی به مهربونی این ... چی گفتی بهش جورج ؟ بچه مورچه ؟
-می‌دونم ارباب ، من منتظر دستور شمام . هرکاری بکنم احساس می‌کنم خیانته ، مخصوصا وقتی با شما تا اینجا رسیدم .
#پارت_۳۱۴
#خون_شمشیر_آب



دوک لبخندی زد و با کف دست موهاش رو بهم ریخت .
+این حرف ها چیه دختر ؟ دیوانه ای ؟ اتفاقا خودم می‌خواستم بهت بگم وقتی اینجا رو گرفتیم نیاز به یکی داره که ازش مراقبت کنه و کی بهتر از تو ؟ از حملات هم در امانی ، پس لازم نیست به فکر دفاع بیرونی باشی .
-در امنیت ؟ شوخی می‌کنید ؟ شرق و شمال شرقی کاملا دست بیگ باسه .
+نه . دانته توضیح میدی ؟

دانته سرفه ای کرد ، چند روزی بود که سرفه می‌کرد ، تب هم داشت و شب ها می‌لرزید .
-وقتی که می‌خواستیم به اینجا حمله کنیم من به دروغ به بقیه شهرهای شرق خبر فرستادم که اینجا گرفته و ریش سیاه کشته شده . گویا در شهرهای مختلف برده ها بیرون ریخته اند و سربازها هم ازشون طرفداری کرده اند ، پس شرق کاملا به آزادی رسیده به جز یک مکان ، واشينگتون دی سی ، شهر اصلی بیگ باس . دو نفر رو فرستادم ولی برنگشتند . شهر های شرق هم کاملا به اژدهای قرمز پیوسته اند و پرچم ما رو روی دیوار هاشون گذاشته اند . وقتی فهمیدند سه پادشاه کشته شده اند دیگه کسی جرات نداره خلاف ما حرف بزنه .

دانته با آخ و اوخی دوباره به ماشین پشت سرش تکیه داد .
دوک هم نفس عمیقی کشید و لبخند روی لب هاش نشست .
+می‌بینی؟ همه چیز طبق برنامه و درست داره پیش میره پس بمون همین‌جا ، هم مردم تو و مادرت رو می‌شناسند ، هم بهترین فرمانروا برای اینجا هستی ؛ جورج هم مراقبته . گروه پدرو و پیرو و خودشون رو هم اینجا میذارم که توی بازسازی کمکت کنند ، اگر دستورش رو بدی همه زیر پرچم مستقل تو جمع ميشن . می‌تونی حتی با من بری توی جنگ ، بعد ما توی زمین هم رو ببینیم و بغل کنیم و گریه کنیم و جنگ تبدیل به عشق بشه ... آخ استاد چرا می‌زنی ؟
-چون توی خیالاتت گم شده بودی . راه برگشت رو نشونت دادم .
+عه ! خب میخوام بهش اعتماد به نفس بدم ، بد کاری می‌کنم ؟ داریوش ! منو می‌زنه .
*پی نوشت*

به دلیل دور موندن از کلیشه گرایی و به هم نخوردن POV جنگ ، مبارزه ی بین دوک و ریش سیاه رو در هاله ای از ابهام گذاشتم که از کلیشه های هالیوودی دور باشه ، ولی براتون خارج از داستان می‌نویسم که چه اتفاقی افتاد.
اگر یادتون باشه اشاره شد که ریش سیاه بدن بسیار عضله ای و بزرگی داره .


وقتی که دوک رو دید عصبانیت مثل آتش توی چشم هاش شعله کشید . این پسری که الان برای بار چندم زنده جلوی چشم هاش ایستاده بود تنها کسی بود که ریش سیاه هيچ‌وقت نتونسته بود بکشه .
پسری که با تمام تلاش هاش، هنوز با لبخند جلوی روش ایستاده بود و انگار وجودش هم توهین به تمام باورهای ریش سیاه بود .

گردن برده ای رو گرفت به سمت دوک پرتاب کرد . دخترک کنترل خودش رو از دست داد و با سر به دیوار خورد و صدای شکستن گردنش شنیده شد .

مشاورانش از ترس اینکه نفر بعدی باشند به سرعت به سمت در دویدند به امید اینکه دوک اون‌ها رو نجات بده ولی شمشیر تنها چیزی بود که منتظرشون ایستاده بود ، تک به تک با گردن های خونی روی زمین افتادند و دوک از روی کسانی که سال‌ها کمک به زندانی کردن مردم کرده بودند رد شد .

-تو باید می‌مردی . همون بچگی باید می‌مردی . تو و خانواده ات هيچ‌وقت نباید زندگی می‌کردید .

دوک شمشیر پشتش رو توی دست راست و شمشیر کمریش رو توی دست چپ گرفته بود و ارام به سمتش می‌اومد.

-صلح ؟ پدرت چیزی که مال ما بود و از دست راهزنا و بقیه با چنگ و دندان در آورده بودیم به مردم داد . مثل تو . نسل شما نباید ادامه پیدا کنه .

با یک دست میز آهنی رو برداشت و به سمت دوک پرتاب کرد ولی انگار ناگهان غیب شد . سوزش شدید دستانش باعث شد بهشون نگاه کنه و شمشیری رو ببینه که از پایین بازوهاش وارد شده بود و از طرف دیگر بیرون زده بود .
دوک دقیقا کنارش ایستاده بود و با چشم های متاثری نگاهش میکرد .
برخلاف یوجین که از بچگی باهاش خوب بود ریش سیاه همیشه بهش سخت می‌گرفت. از همان زمان هم دوست داشت که اونو تحت تاثیر قرار بده .
خنده های مهربانانه اش رو یادش می‌اومد که هولش می‌داد و مي‌گفت دوباره .

در ذهن دوک ، این کوه پر عضله مرد مهربانی بود که دوستش داشت .

ولی الان همه چیز فرق می‌کرد . لبخند از روی لب های دوک پاک شده بود و چهره ی ناراحتی به خودش گرفته بود . غم بزرگی داشت . غمی که شاید هيچ‌وقت با هیچ‌کس در موردش صحبت نکرده بود و نمی‌کرد .

شمشیرش بالا رفت و با چرخشی جلوی ریش سیاه قرار گرفت و ضربه ی اول رو زد . خون گرمی روی صورتش پاشید.
یاد زمانی افتاد که پدرش و ریش سیاه مسابقه ی مچ انداختن گذاشته بودند و با شوق زیاد دست می‌زد و پدرش رو تشویق می‌کرد .
ضربه ی دوم رو که زد یاد زمانی افتاد که با تعجب فراوان مبارزاتش رو می‌دید که یک نفری ده نفر رو شکست می‌داد .
چقدر دوست داشت که بزرگ و قوی باشه مثل عموش .

تصاویر پشت سر هم توی ذهنش اجرا میشد و پاک میشد ؛ با هر ضربه انگار وزن گناهی که روی شونه هاش از عدم مراقبت از خانواده اش داشت سبک تر میشد . خاطراتش سبک تر می‌شدند . قلبش آزاد تر میشد .

ضربه ی پنجم یاد زمانی افتاد که سعی می‌کرد میله های آهنی رو مثل عموش خم کنه و دستش درد گرفته بود و گریه کنان پیش مادرش رفته بود ، اگر اون ها این‌کار رو نمی‌کردند آیا اون هم می‌تونست بچگی نرمالی داشته باشه ؟

ضربه ی هفتم یاد زمانی افتاد که ریش سیاه بلندش کرده بود و بالای درخت پرتابش کرده بود تا میوه ها رو بچینه .

ضربه ی سیزدهم یاد زمانی افتاد که شب ها با پدرش مست می‌کردند و در جواب دوک که مي‌خواست به جمع اون‌ها اضافه بشه لیوانی آب میوه می‌دادند .

ضربه ی بیستم یاد زمانی افتاد که مخفیانه یک لیوان از بهترین مشروب های مونشاین رو بهش داده بود و دوک هم بعد از خوردنش تا چند روز حالش بد بود و ریش سیاه بهش می‌خندید .
دوست داشت بزرگ که میشه با هم کلی مشروب بخورند .

ضربه ها با سرعت یکی بعد از دیگری از چپ و راست فرود می‌آمد و ریش سیاه با ترسی که هر لحظه بیشتر میشد به خون خودش نگاه می‌کردد که به همه جا می‌پاشید .
به قدری سریع شمشیر ها جلوی چشم هاش حرکت میکردند که حتی توانایی دفاع هم نداشت .
فقط پسرک غمگینی بود که مرگ رو بهش نزدیک تر می‌کرد .

ضربه ی سی و هفتم دم پنجره رسیده بود و با التماس دوک رو نگاه می‌کرد .

-ورجیل...!
+شب بخیر عمو .
با دستش شمشیر داخل بازوی ریش سیاه رو گرفت و با لگدی اون رو از پنجره به بیرون پرتاب کرد .

نفس عمیقی کشید و شمشیرهاش رو با تکه پارچه ای تمیز کرد .
اتاق شبیه قصابی شده بود . همه جا رده های خون بود .
وقتی که چشم هاش رو بست دیگه چیزی از خاطرات دردناکش نمی‌دید . تمام خاطرات در فاصله ی بسیار دوری قرار گرفته بودند ، جایی که توانایی آزار و اذیتش رو نداشتند .

صورتش رو تمیز کرد و در رو پشت سر خودش بست .
باید این فصل از زندگی خودش رو هم پشت این درهای چوبی می‌گذاشت .

هرچقدر که بیشتر تمرکز می‌کرد سبکتر می‌شد. انگار کسی با مشت های سنگینی که پدرش رو در مسابقه مچ اندازی شکست می‌داد قلبش رو نگرفته بود .

نفس هاش طعم و بوی خاصی داشت . احساس می‌کرد که با هر نفس ، سبک تر و آزاد تر میشه .
شمعی خاموش
#پارت_۳۱۳ #خون_شمشیر_آب برده ها فقط توانایی این رو داشتند که با دیدن دوک به پاش بیفتند و گریه کنند . همه با لبخند به این صحنه نگاه می‌کردند و اسمرالدا کنار پیرمردی ایستاده بود . -واقعا ممنونم . -ما از شما ممنونیم پرنسس ؛ ما ممنونیم . برای برده ها…
سلام سلام
ببینید چه کردممم بچه ها 😁😍
از اونجایی که دیشب نتونستم بهتون هدیه ی شب یلدا بدم دو پارت امروز همراه یک پی نوشت طولانی به عنوان هدیه به شما دوستای گلم هست 😍😍

بخوانید و لذت ببرید 😁😎😎
نظر هم فراموشتون نشه ها
شمعی خاموش pinned «سلام سلام ببینید چه کردممم بچه ها 😁😍 از اونجایی که دیشب نتونستم بهتون هدیه ی شب یلدا بدم دو پارت امروز همراه یک پی نوشت طولانی به عنوان هدیه به شما دوستای گلم هست 😍😍 بخوانید و لذت ببرید 😁😎😎 نظر هم فراموشتون نشه ها»
#پارت_۳۱۵
#خون_شمشیر_آب



اسمرالدا شروع به خنده کرد . همه نگاهش می‌کردند که دستش رو جلوی دهانش گرفته بود و می‌خندید .
-ارباب ، وای ... احتیاجی به این کارها نیست . ترجیح میدم پرچم اژدهای قرمز رو نگه دارم اگر مشکلی نداشته باشه .
+چه مشکلی؟ این ارتش تو هم هست . بریم ، بریم یکجا بخوابیم که غرق نشیم . بریم بریم . من وقت ندارم با شما انسان های کوچک بگذرانم ، من باید به فکر اتاق پر از زن های گوگولی باشم که ... آخ چرا می‌زنی استاد ؟ خوب برای جفتمون می‌سازم .

همه با خنده به سمت خونه ای در نزدیکی جمعشون رفتند و در رو بستند .
با اینکه هوا سرد بود، ولی خونه به شکل مطبوعی گرم بود . دختر بچه ی کوچکی به اطراف می‌دوید و روی آتش های کوچک چوب می انداخت .

هرچقدر که می‌گفتند لازم نیست ، بدون توجه کارش رو می‌کرد .
همه خسته تر از این بودند که با بچه ی کوچکی دهان به دهان بشن برای همین در اولین فرصت خوابیدند .

دخترک بالای سر دوک خواب رفته رفت و تکه سنگ سفیدی رو کنار سرش گذاشت و به سرعت از اونجا دور شد .

دوک تازه گرم خواب شده بود که ناگهان خودش رو در فضای عجیبی دید .
یک شهر کاملا نورانی که انگار پایانی نداشت . حتی زمانی هم نبود .
+خدای من ! شوخیتون گرفته ؟ واقعا یک شب میخوام بخوابم . یک شب بدون اینکه شما رو ببینم . خواسته ی زیادیه ؟

هفت گلوله ی نورانی اطرافش حرکت می‌کردند . گویا شهر از جنس اونها بود و اونها از جنس شهر ، انگار بی نهایت بودند و در آن واحد کوچک .
"تو آمدی و اکنون تو خواهی رفت ."
#پارت_۳۱۶
#خون_شمشیر_آب




+نخیر ، من هیچ جا نمیرم ، می‌خوام بخوابم. پیروزی بزرگی بوده و من می‌خوام خواب و استراحت رو به خودم هدیه بدم . ختم کلام .

"دوباره نیاز به تو هست ."

+من رو می‌بینید ؟ مهم نیست برام ، می‌خوام بخوابم جدی جدی . ولم کنین .

"پادشاهی با چشم پر از مه شهری را به زانو در آورده ، اوراکل نفس های اخر را می‌کشد ."

+چی ؟ اوراکل چی شده ؟ تکه های ماه و خورشید ؟ وای ...!

"تکه ی ماه را در کنار سر تو قرار داده ایم اما تکه ی خورشید در دستان مردی است که اوراکل را می‌کشد ."

-دوک ! دوک ! بیدار شو دوک .

از خواب پرید و اطرافش رو نگاه کرد . تند تند نفس می‌کشید و بدنش عرق کرده بود .
-خوبی؟ داشتی توی خواب داد می‌زدی . چیزی شده؟
دوک بدون هیچ جوابی به سرعت چشم گرداند و کنارش رو نگاه کرد و تکه سنگ سفیدی رو دید که صدای عجیب و ریزی از خودش تولید می‌کرد .
-این چیه؟ اینو کی اینجا گذاشته ؟ الو ؟ ورجیل ؟ صدام رو می‌شنوی ؟

باز هم بی هیچ جوابی سریع سنگ رو توی جیبش گذاشت و اسلحه هاش رو برداشت و روی بدنش گذاشت .
-چی شده ؟
+من باید برم واشينگتون دی سی . همین الان . ماشین باک پر داریم ؟
-بله اربابم، همین پشت دره ، چیزی شده ؟
+اوراکل داره می‌میره . فکر کنم بیگ باس داره یه کاری میکنه و من باید زودتر جلوش رو بگیرم .

-ما هم میایم ارباب .
زیرو و بلکی جلوش ایستاده بودند و اسلحه هاشون رو مرتب می‌کردند .
-بدون ما جایی نمیری ارباب ، ما هم پشتتیم .
شمعی خاموش pinned «همراهان عزیزم پارت های امشب 😍 بخونید و کیفش رو ببرید 😁»
#پارت_۳۱۷
#خون_شمشیر_آب




همه با هم سری تکان دادند و آماده ی حرکت شدند .
بیرون خونه باران نرم تر شده بود اما هوا هنوز کاملا تاریک بود . ملینا دستش رو کنار دهنش گذاشت و بون رو صدا زد .
-چکار می‌کنی ملینا ؟ این وقت شب؟ مگه سگه ؟
-نه خانوم ، بون همیشه نزدیک های من می‌خوابه .

همین طور که صحبت می‌کردند ناگهان از گوشه ای سر و کله ی بون در حالیکه اطراف رو به دنبال ملینا چشم می‌گرداند ، پیدا شد .

-چی شده ملینا ؟ حمله است ؟ کسی چیزی گفته ؟
-نه، میخوام افرادت رو جمع کنی و همتون به سمت واشينگتون دی سی بیاید .
-ملینا ! می‌دونی که ارتش یک شبه نمی‌تونه آماده بشه .
-ارتش نه ، خودت و افرادت . بقیه هم در اولین فرصت بگو حمله کنند .
-الان ميگم .

بون سریعا دور شد و از خودش صدای گرگ در آورد . ناگهان چندین آدم دیگه هم همینطور صدا در آوردند .
-جلوی پل می‌بینمتون .
و از اونجا دور شد.
در سکوت شب صدای ماشین های بزرگ افرادش به گوش می‌رسید .

دوک توی ماشین بغلی پرید که ملینا کنارش اومد .
-اربابم این مال شماست . بن خیلی وقت پیش بهم دادش ولی نمی‌دونم چرا تا حالا بهتون ندادمش .

سکه ی طلایی رنگی کف دستش بود .
دوک هم اون رو توی جیبش گذاشت و دستش رو روی موهای ملینا کشید .
+آفرین دختر خوب . اونجا می‌بینمتون .

در طی مسیر، زیرو و بلکی سکوت کرده بودند و به ماشین های اطراف نگاه می‌کردند که باهاشون همپا و هم سرعت حرکت می‌کردند .
#پارت_۳۱۸
#خون_شمشیر_آب



+زیرو ؟
-بله ارباب ؟
+امروز توی فکرت بودم . می‌دونی ؟ هيچ‌وقت بهم نگفتی که چه حسی به کل این جنگ داری ، فقط هرچیزی که من گفتم ، پیروی کردی . حست رو بهم بگو ، دوست دارم بدونم .
-روزی که باهاتون جنگیدم و بعدش کنار اون آتش کوچک بیدار شدم یادمه فقط تعجب کرده بودم ؛ از مردها بدم می‌اومد . همه ی زندگیم رو مردها گرفته بودند ولی اینجا یکی بود که انگار مرد و زن براش فرقی نداشت و دوباره و دوباره و دوباره نجاتم داد . می‌دونید ارباب ؟ من به خاطر حرف هاتون نمی‌جنگم ، به خاطر کارهاتون می‌جنگم . من حای معنی دوست رو نمی‌دونستم ولی الان ببینین ! کلی دوست عالی دارم ... بله ، من رو پادشاه پیدا کرد .
+اصلا از من بهتر مگه هست ؟ کلا نیست . دخترا؟
-بله ارباب ؟
-بله پادشاه ؟
+من ممکنه زنده برنگردم . بیگ باس همیشه یک برگ برنده داره . هيچ‌وقت نميشه بدون دونستن اون برگ برنده گیرش بندازی . اگر من مردم بهم قول بدید که هیچ‌کدوم کار احمقانه ای نکنید . بقیه هم نباید کاری بکنند . قول بدید .
-کار احمقانه یعنی چی ؟
+خودتون بهتر می‌دونید . الان هم سکوت کنید باید فکر کنم . احتیاج دارم فکر هام رو نظم بدم .

خورشید تازه بالا زده بود که به واشينگتون دی سی رسیدند .
هوا به شدت سرد بود و خبری از هیچ‌کس نبود.
ماشین ها دونه دونه رسیدند و ایستادند و همه پیاده شدند .

حتی صدای پرنده هم نمی‌اومد .
آسمان ابری کاملا جلوی خورشید رو گرفته بود و فضای مرده ای به شهر حاکم بود .
برکه های آب کف زمین یخ زده بودند و درختها در باد تکان می‌خوردند .
-بچه ها فقط گوش من مشکل داره یا شما هم چیزی نمی‌شنوید؟
-هیچ صدایی نیست ، انگار اینجا شهر مرده هاست .

+همه مراقب باشید . اسلحه به دست پشت من بیاید .
شمعی خاموش pinned «پارت های امشب دوستان 😁 راستی خودتون رو برای پارت های هیجان انگیز فردا اماده کنین 😁😎 گفتم بگم نگید نگفتی»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM