شمعی خاموش
45 subscribers
30 photos
1 video
17 links
دوک!
مردی که اومده تا دنیا رو عوض کنه
اومده تا سیاهی ها رو نابود کنه و در عوض نور و صلح رو به جهان هدیه بده ...

ناشناس👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa

ارتباط با ادمین تبادل 👇
@aram_wm
Download Telegram
با عرض پوزش
امشب پارت نداریم عزیزان 🙏🌺
#پارت_۳۰۸
#خون_شمشیر_آب




-بون ! الان .

ماشین ها با سرعت به سمت پل متحرک بزرگ شهر که تنها راه ورود و خروج بود رفتند .
"فرار نکنید احمق ها ، ماشین ها رو بزنید ."

به صد متری پل جمع شده که رسیدند ، بیست ماشین جلو رفتند و درست مقابل پل متوقف شدند .

از جلوی هر کدوم از ماشین ها نیزه های چهارتیغه ی بزرگی بیرون زده بود .
-حالا ! ... بزنید ، بزنید ، بزنید .

با صدای بون افراد پشت این بیست ماشین با لگد روی اهرمی زدند .
نیزه ها با فشار شدید باد پرتاب شده و کف بتونی پل رو سوراخ کردند .
-بون ! الان .
ماشین ها با هم در حالیکه با کابل های فلزی سعی در پایین آوردن پل داشتند شروع به عقب رفتن کردند .
"کثافتا دنبال پل بودند . بزنیدشون ."

"سرهنگ !"

نیزه ها با صدای وحشتناکی فرود آمدند ، انگار زیر برخورد اونها زمین می‌لرزید .

ریش سیاه داد می‌زد که کسی ماشین ها رو بزنه .
تعداد خیلی زیادی مرده بودند .
مثل گوزنی که به سیخ کشیده شده باشه سربازهای بسیار زیادی سوراخ شده بودند .

کابل ها تک به تک پاره میشد و پل از جای خودش تکان نمی‌خورد .
ناگهان توپی کنارشون روی زمین خورد و یکی از ماشین ها رو زد .
همه کابل هارو قطع کردند ، اما عده ای از ماشین ها توی شن گیر کرده بودند .
#پارت_۳۰۹
#خون_شمشیر_آب




بون سریع در ماشین رو باز کرد و ملینا رو گرفت و روی شونه اش گذاشت به سمت ماشین های دیگر دوید .

ریش سیاه با عصبانیت داد می‌زد که مشعل رو روشن کنند .
در بالاترین قسمت ساختمان شعله ی بزرگی روشن شد و همه ی ماشین ها عقب نشینی کردند .

"همین بود ؟ کل قدرتت این بود دوک ؟"
ریش سیاه از پنجره های ساختمان داد زد و دوباره داخل رفت .

از دور، تینا با دوربین بلندی نگاه می‌کرد و حرص می‌خورد و داد می‌زد که نیزه هاش رو نابود کردند .
شاید تنها کسی که از ریش سیاه عصبانی تر بود تینا بود که ساخته های دستش رو در این شکل می‌دید .
یکی زیر پاهاش بود و از درد داد می‌زد ولی تینا محکم‌تر لگد می‌زد و داد می‌زد که بچه هام رو نابود کردید .
-تینا نگرانش نباش ، دوباره می‌سازی .
-خفه شو دانته . فقط خفه شو . دو ماهه دارم این ها رو می‌سازم که این طوری نابود بشن؟
-ولی بازم مونده .
-اگر روی اون‌ها یه دونه خش بیفته که نابودتون می‌کنم .

پایین چاله ی اطراف شهر دوک با لباس هزمت خودش رو پوشونده بود و از طنابی پایین می‌رفت . نگاهش به لوله های فاضلاب بزرگی بود که از دیوارها بیرون زده بود .

اسمرالدا با نگرانی به سربازهای ریش سیاه که به صورت قطاری روان شده بودند نگاه می‌کرد و فشار روانی زیادی روی خودش حس می‌کرد .
#پارت_۳۱۰
#خون_شمشیر_آب



-یعنی چی که فقط سیصد تا؟
-بله پادشاه، تخمین می‌زنیم فقط سیصد سرباز زنده موندن که بیشترشون رو روی دیوارها مستقر کردیم تا نیروهای جدید برسند .
-چقدر نیروی کمکی داره میاد ؟
-دیدبان ها میگن دو هزار نفر در راه هستند . اما بدون ماشین کمی طول می‌کشه تا بقیه هم بیان.
دخترک لاغری مشغول ریختن نوشیدنی بود که توسط ریش سیاه برداشته و با کمر روی زانوش فرود اومد ، این اتفاق اونقدر سریع افتاد که دخترک حتی فرصت نکرد تعجب کنه .
ریش سیاه بدن بدون جونش رو گوشه ای انداخت و با عصبانیت روی صورتش پا گذاشت .
-سریعتر
-چشم پادشاه .

همه جا ساکت بود که افراد جدید وارد شهر شدند .
پدرو و پیرو با کلی آدم پشت سرشون، تعداد زیادی بالیستا رو در فضای باز حمل می‌کردند و به سمت شهر می‌بردند .

سربازها با دیدن این صحنه با ترس روی دیوار ها جمع شده و نظاره گر بودند .
ریش سیاه از بالای برجش سعی می‌کرد که بفهمه قضیه از چه قراره . اون‌ها فقط روبروی جهت پل جمع شده بودند .

بالیستاها تنظیم شدند و هدف گیری کردند .

"چی تو ذهنت میگذره دوک؟"

توپ ها سعی در زدن اونها داشتند ولی بردشون در این حد نبود . همه ی توپ ها قبل از رسیدن به بالیستاها زمین می‌خوردند .

در اتاق کنترل پل پیرمردی روی صندلی نشسته بود .
-تو رو چرا آوردن پیری؟ تو که نمی‌تونی بجنگی .
-نه پسرم ، من کارم گل و گیاهه . اومدم اینجا برای درمان شما . اشکال نداره زیردستام هم بیان ؟ ده نفر بیشتر نیستند .
-بیارشون فقط جلوی دست و پا نباشن .
#پارت_۳۱۱
#خون_شمشیر_آب



هزاران ماشین از دوردست پیدا شدند و به صورت خطی پشت سر هم در جاده ی اصلی به سمت شهر ایستادند .

ریش سیاه با عصبانیت و تعجب نگاه می‌کرد . چکار می‌خواستند بکنند ؟

دوباره صدای بوق بلندی شنیده شد .
سربازهایی که از حمله ی قبلی زنده مانده بودند با ترس آسمان رو نگاه می‌کردند .

"برای مردم آزاد ، برای اژدهای قرمز ."

صد بالیستا با هم شلیک کردند .
تیرهای سر آهنی بلند پرواز کرده و بتون دیوار رو سوراخ کردند و داخلش جای گرفتند.

ریش سیاه نگاهی به دیوار کرد .
-همش همین ؟


تینا که از دور نگاه می‌کرد با لبخندی از روی موفقیت پشت کمر دانته زد.
-دیدی گفتم سوراخ می‌کنه ؟ دیدی ؟

سکوت وحشتناکی همه جا رو گرفته بود و صدای غرش ماشین ها تنها چیزی بود که شنیده میشد .

ملینا در کنار بالیستا ها ایستاده بود و به پل نگاه می‌کرد .
همه منتظر بودند و با بی صبری به پل نگاه می‌کردند .

ناگهان ریش سیاه با چشم های گرد شده به پل نگاه کرد که پایین می‌اومد .
-کی دستور داده پل رو پایین بیارن؟ سریع بکشیدش بالا .
+من دستور دادم عمو .
#پارت_۳۱۲
#خون_شمشیر_آب



دوک پشت سرش دم ورودی اتاق ایستاده بود .

صدای خاصی از پایین دیوار می‌اومد ؛ وقتی که نگاه کردند تیغه های تیر بالیستا رو دیدند که مثل فشفشه ای روشن شده بود و کیسه های خاکستری روی خودش داشت .

"سرهنگ این‌ها چیه ؟"

ناگهان انفجارات بزرگی یکی بعد از دیگری رخ دادند . تیرها دونه دونه منفجر شدند و دیوار شروع به فرو ریختن کرد.

توپ‌ها از بالا افتاده و سربازها فقط فرار می‌کردند که با خرابی دیوار پایین نروند و زیر آوار نمانند .

ماشین ها با سرعت به سمت پل به راه افتادند و وارد شهر شدند .
سربازهای پیاده پشت سر اونها داخل رفتند .

عده ای از سربازها از دیوار پایین می‌پریدند و عده ای با دیدن این حجم از دشمنان سریعا تسلیم می‌شدند .

لباس هزمت زردی کف خیابان افتاده بود . برده ها از خانه ها بیرون آمده و سربازهای ریش سیاه رو با بیل و کلنگ می‌کشتند .

تینا دستش رو به سمت دانته دراز کرد .
-بده بیاد .
دانته هم کیسه ی پولی رو کف دستش گذاشت
-تو یک نابغه ی دیوانه ای تینا ، یک نابغه دیوانه.
-هه هه می‌دونم .

جسد ریش سیاه از بالاترین اتاق برج پایین افتاد . برده ها با دیدنش گریه می‌کردند و حتی جرات نزدیک شدن به بدنش رو هم نداشتند .

در یک ساعت، کل شهر به تسخیر در آمده بود .
در یک ساعت برده ها فهمیده بودند که آزاد هستند .
در یک ساعت، سایه ی سال‌ها بردگی از سرشون برداشته شده بود .
شمعی خاموش pinned «پارت های امشب تقدیمتون عزیزانم 😁😍 یلداتون هم مبارک بچه ها 😍😍🌺»
#پارت_۳۱۳
#خون_شمشیر_آب



برده ها فقط توانایی این رو داشتند که با دیدن دوک به پاش بیفتند و گریه کنند .


همه با لبخند به این صحنه نگاه می‌کردند و اسمرالدا کنار پیرمردی ایستاده بود .
-واقعا ممنونم .
-ما از شما ممنونیم پرنسس ؛ ما ممنونیم .


برای برده ها آزادی چیزی بود که حتی به خواب هم نمی‌دیدند .
مردم یک صدا اسم اژدهای قرمز رو صدا می‌زدند .

باران به آرامی در حال باریدن بود .
دقایقی بعد از فتح شهر آسمان ناگهان شروع به باریدن کرده بود .

همه به دنبال جایی برای پناهگاه بودند و با لبخندی از روی پیروزی به داخل خانه هایی می‌رفتند که حتی تصور زندگی در اون‌ها رو هم نداشتند .
خونه های مجللی که برای تمیز کردنشون هم باید به درجات بالایی از بردگی می‌رسیدند .

حلقه ی اصلی در زیر سقف آهنی که شبیه به نوعی آلاچیق بود دور هم جمع شده بودند .
عده ای به ماشین ها تکیه داده بودند و بقیه سر پا بودند .
ملینا هم در حد فاصل بین خشکی و باران ایستاده بود و دستش رو زیر قطراتش گرفته بود . قلقلکش می‌اومد و می‌خندید .

+اسمرالدا مطمئنی ؟ تمام فکرهات رو کردی ؟
-بله ارباب ، کاملا مطمئنم .
+جورج تو چی ؟
-منم با این بچه مورچه ام ، به نظرم فکر خیلی خوبی داره .
-اربابم ؟
+بله ملینا ؟
-چه مشکلی داره ؟
+مشکلی نداره ، می‌خوام بدونم واقعا مطمئن هست از این‌کار یا نه ، چون با قبول این مسئولیت سختی های زیادی رو متحمل ميشه . مخصوصا کسی به مهربونی این ... چی گفتی بهش جورج ؟ بچه مورچه ؟
-می‌دونم ارباب ، من منتظر دستور شمام . هرکاری بکنم احساس می‌کنم خیانته ، مخصوصا وقتی با شما تا اینجا رسیدم .
#پارت_۳۱۴
#خون_شمشیر_آب



دوک لبخندی زد و با کف دست موهاش رو بهم ریخت .
+این حرف ها چیه دختر ؟ دیوانه ای ؟ اتفاقا خودم می‌خواستم بهت بگم وقتی اینجا رو گرفتیم نیاز به یکی داره که ازش مراقبت کنه و کی بهتر از تو ؟ از حملات هم در امانی ، پس لازم نیست به فکر دفاع بیرونی باشی .
-در امنیت ؟ شوخی می‌کنید ؟ شرق و شمال شرقی کاملا دست بیگ باسه .
+نه . دانته توضیح میدی ؟

دانته سرفه ای کرد ، چند روزی بود که سرفه می‌کرد ، تب هم داشت و شب ها می‌لرزید .
-وقتی که می‌خواستیم به اینجا حمله کنیم من به دروغ به بقیه شهرهای شرق خبر فرستادم که اینجا گرفته و ریش سیاه کشته شده . گویا در شهرهای مختلف برده ها بیرون ریخته اند و سربازها هم ازشون طرفداری کرده اند ، پس شرق کاملا به آزادی رسیده به جز یک مکان ، واشينگتون دی سی ، شهر اصلی بیگ باس . دو نفر رو فرستادم ولی برنگشتند . شهر های شرق هم کاملا به اژدهای قرمز پیوسته اند و پرچم ما رو روی دیوار هاشون گذاشته اند . وقتی فهمیدند سه پادشاه کشته شده اند دیگه کسی جرات نداره خلاف ما حرف بزنه .

دانته با آخ و اوخی دوباره به ماشین پشت سرش تکیه داد .
دوک هم نفس عمیقی کشید و لبخند روی لب هاش نشست .
+می‌بینی؟ همه چیز طبق برنامه و درست داره پیش میره پس بمون همین‌جا ، هم مردم تو و مادرت رو می‌شناسند ، هم بهترین فرمانروا برای اینجا هستی ؛ جورج هم مراقبته . گروه پدرو و پیرو و خودشون رو هم اینجا میذارم که توی بازسازی کمکت کنند ، اگر دستورش رو بدی همه زیر پرچم مستقل تو جمع ميشن . می‌تونی حتی با من بری توی جنگ ، بعد ما توی زمین هم رو ببینیم و بغل کنیم و گریه کنیم و جنگ تبدیل به عشق بشه ... آخ استاد چرا می‌زنی ؟
-چون توی خیالاتت گم شده بودی . راه برگشت رو نشونت دادم .
+عه ! خب میخوام بهش اعتماد به نفس بدم ، بد کاری می‌کنم ؟ داریوش ! منو می‌زنه .
*پی نوشت*

به دلیل دور موندن از کلیشه گرایی و به هم نخوردن POV جنگ ، مبارزه ی بین دوک و ریش سیاه رو در هاله ای از ابهام گذاشتم که از کلیشه های هالیوودی دور باشه ، ولی براتون خارج از داستان می‌نویسم که چه اتفاقی افتاد.
اگر یادتون باشه اشاره شد که ریش سیاه بدن بسیار عضله ای و بزرگی داره .


وقتی که دوک رو دید عصبانیت مثل آتش توی چشم هاش شعله کشید . این پسری که الان برای بار چندم زنده جلوی چشم هاش ایستاده بود تنها کسی بود که ریش سیاه هيچ‌وقت نتونسته بود بکشه .
پسری که با تمام تلاش هاش، هنوز با لبخند جلوی روش ایستاده بود و انگار وجودش هم توهین به تمام باورهای ریش سیاه بود .

گردن برده ای رو گرفت به سمت دوک پرتاب کرد . دخترک کنترل خودش رو از دست داد و با سر به دیوار خورد و صدای شکستن گردنش شنیده شد .

مشاورانش از ترس اینکه نفر بعدی باشند به سرعت به سمت در دویدند به امید اینکه دوک اون‌ها رو نجات بده ولی شمشیر تنها چیزی بود که منتظرشون ایستاده بود ، تک به تک با گردن های خونی روی زمین افتادند و دوک از روی کسانی که سال‌ها کمک به زندانی کردن مردم کرده بودند رد شد .

-تو باید می‌مردی . همون بچگی باید می‌مردی . تو و خانواده ات هيچ‌وقت نباید زندگی می‌کردید .

دوک شمشیر پشتش رو توی دست راست و شمشیر کمریش رو توی دست چپ گرفته بود و ارام به سمتش می‌اومد.

-صلح ؟ پدرت چیزی که مال ما بود و از دست راهزنا و بقیه با چنگ و دندان در آورده بودیم به مردم داد . مثل تو . نسل شما نباید ادامه پیدا کنه .

با یک دست میز آهنی رو برداشت و به سمت دوک پرتاب کرد ولی انگار ناگهان غیب شد . سوزش شدید دستانش باعث شد بهشون نگاه کنه و شمشیری رو ببینه که از پایین بازوهاش وارد شده بود و از طرف دیگر بیرون زده بود .
دوک دقیقا کنارش ایستاده بود و با چشم های متاثری نگاهش میکرد .
برخلاف یوجین که از بچگی باهاش خوب بود ریش سیاه همیشه بهش سخت می‌گرفت. از همان زمان هم دوست داشت که اونو تحت تاثیر قرار بده .
خنده های مهربانانه اش رو یادش می‌اومد که هولش می‌داد و مي‌گفت دوباره .

در ذهن دوک ، این کوه پر عضله مرد مهربانی بود که دوستش داشت .

ولی الان همه چیز فرق می‌کرد . لبخند از روی لب های دوک پاک شده بود و چهره ی ناراحتی به خودش گرفته بود . غم بزرگی داشت . غمی که شاید هيچ‌وقت با هیچ‌کس در موردش صحبت نکرده بود و نمی‌کرد .

شمشیرش بالا رفت و با چرخشی جلوی ریش سیاه قرار گرفت و ضربه ی اول رو زد . خون گرمی روی صورتش پاشید.
یاد زمانی افتاد که پدرش و ریش سیاه مسابقه ی مچ انداختن گذاشته بودند و با شوق زیاد دست می‌زد و پدرش رو تشویق می‌کرد .
ضربه ی دوم رو که زد یاد زمانی افتاد که با تعجب فراوان مبارزاتش رو می‌دید که یک نفری ده نفر رو شکست می‌داد .
چقدر دوست داشت که بزرگ و قوی باشه مثل عموش .

تصاویر پشت سر هم توی ذهنش اجرا میشد و پاک میشد ؛ با هر ضربه انگار وزن گناهی که روی شونه هاش از عدم مراقبت از خانواده اش داشت سبک تر میشد . خاطراتش سبک تر می‌شدند . قلبش آزاد تر میشد .

ضربه ی پنجم یاد زمانی افتاد که سعی می‌کرد میله های آهنی رو مثل عموش خم کنه و دستش درد گرفته بود و گریه کنان پیش مادرش رفته بود ، اگر اون ها این‌کار رو نمی‌کردند آیا اون هم می‌تونست بچگی نرمالی داشته باشه ؟

ضربه ی هفتم یاد زمانی افتاد که ریش سیاه بلندش کرده بود و بالای درخت پرتابش کرده بود تا میوه ها رو بچینه .

ضربه ی سیزدهم یاد زمانی افتاد که شب ها با پدرش مست می‌کردند و در جواب دوک که مي‌خواست به جمع اون‌ها اضافه بشه لیوانی آب میوه می‌دادند .

ضربه ی بیستم یاد زمانی افتاد که مخفیانه یک لیوان از بهترین مشروب های مونشاین رو بهش داده بود و دوک هم بعد از خوردنش تا چند روز حالش بد بود و ریش سیاه بهش می‌خندید .
دوست داشت بزرگ که میشه با هم کلی مشروب بخورند .

ضربه ها با سرعت یکی بعد از دیگری از چپ و راست فرود می‌آمد و ریش سیاه با ترسی که هر لحظه بیشتر میشد به خون خودش نگاه می‌کردد که به همه جا می‌پاشید .
به قدری سریع شمشیر ها جلوی چشم هاش حرکت میکردند که حتی توانایی دفاع هم نداشت .
فقط پسرک غمگینی بود که مرگ رو بهش نزدیک تر می‌کرد .

ضربه ی سی و هفتم دم پنجره رسیده بود و با التماس دوک رو نگاه می‌کرد .

-ورجیل...!
+شب بخیر عمو .
با دستش شمشیر داخل بازوی ریش سیاه رو گرفت و با لگدی اون رو از پنجره به بیرون پرتاب کرد .

نفس عمیقی کشید و شمشیرهاش رو با تکه پارچه ای تمیز کرد .
اتاق شبیه قصابی شده بود . همه جا رده های خون بود .
وقتی که چشم هاش رو بست دیگه چیزی از خاطرات دردناکش نمی‌دید . تمام خاطرات در فاصله ی بسیار دوری قرار گرفته بودند ، جایی که توانایی آزار و اذیتش رو نداشتند .

صورتش رو تمیز کرد و در رو پشت سر خودش بست .
باید این فصل از زندگی خودش رو هم پشت این درهای چوبی می‌گذاشت .

هرچقدر که بیشتر تمرکز می‌کرد سبکتر می‌شد. انگار کسی با مشت های سنگینی که پدرش رو در مسابقه مچ اندازی شکست می‌داد قلبش رو نگرفته بود .

نفس هاش طعم و بوی خاصی داشت . احساس می‌کرد که با هر نفس ، سبک تر و آزاد تر میشه .
شمعی خاموش
#پارت_۳۱۳ #خون_شمشیر_آب برده ها فقط توانایی این رو داشتند که با دیدن دوک به پاش بیفتند و گریه کنند . همه با لبخند به این صحنه نگاه می‌کردند و اسمرالدا کنار پیرمردی ایستاده بود . -واقعا ممنونم . -ما از شما ممنونیم پرنسس ؛ ما ممنونیم . برای برده ها…
سلام سلام
ببینید چه کردممم بچه ها 😁😍
از اونجایی که دیشب نتونستم بهتون هدیه ی شب یلدا بدم دو پارت امروز همراه یک پی نوشت طولانی به عنوان هدیه به شما دوستای گلم هست 😍😍

بخوانید و لذت ببرید 😁😎😎
نظر هم فراموشتون نشه ها
شمعی خاموش pinned «سلام سلام ببینید چه کردممم بچه ها 😁😍 از اونجایی که دیشب نتونستم بهتون هدیه ی شب یلدا بدم دو پارت امروز همراه یک پی نوشت طولانی به عنوان هدیه به شما دوستای گلم هست 😍😍 بخوانید و لذت ببرید 😁😎😎 نظر هم فراموشتون نشه ها»
#پارت_۳۱۵
#خون_شمشیر_آب



اسمرالدا شروع به خنده کرد . همه نگاهش می‌کردند که دستش رو جلوی دهانش گرفته بود و می‌خندید .
-ارباب ، وای ... احتیاجی به این کارها نیست . ترجیح میدم پرچم اژدهای قرمز رو نگه دارم اگر مشکلی نداشته باشه .
+چه مشکلی؟ این ارتش تو هم هست . بریم ، بریم یکجا بخوابیم که غرق نشیم . بریم بریم . من وقت ندارم با شما انسان های کوچک بگذرانم ، من باید به فکر اتاق پر از زن های گوگولی باشم که ... آخ چرا می‌زنی استاد ؟ خوب برای جفتمون می‌سازم .

همه با خنده به سمت خونه ای در نزدیکی جمعشون رفتند و در رو بستند .
با اینکه هوا سرد بود، ولی خونه به شکل مطبوعی گرم بود . دختر بچه ی کوچکی به اطراف می‌دوید و روی آتش های کوچک چوب می انداخت .

هرچقدر که می‌گفتند لازم نیست ، بدون توجه کارش رو می‌کرد .
همه خسته تر از این بودند که با بچه ی کوچکی دهان به دهان بشن برای همین در اولین فرصت خوابیدند .

دخترک بالای سر دوک خواب رفته رفت و تکه سنگ سفیدی رو کنار سرش گذاشت و به سرعت از اونجا دور شد .

دوک تازه گرم خواب شده بود که ناگهان خودش رو در فضای عجیبی دید .
یک شهر کاملا نورانی که انگار پایانی نداشت . حتی زمانی هم نبود .
+خدای من ! شوخیتون گرفته ؟ واقعا یک شب میخوام بخوابم . یک شب بدون اینکه شما رو ببینم . خواسته ی زیادیه ؟

هفت گلوله ی نورانی اطرافش حرکت می‌کردند . گویا شهر از جنس اونها بود و اونها از جنس شهر ، انگار بی نهایت بودند و در آن واحد کوچک .
"تو آمدی و اکنون تو خواهی رفت ."