شمعی خاموش
45 subscribers
30 photos
1 video
17 links
دوک!
مردی که اومده تا دنیا رو عوض کنه
اومده تا سیاهی ها رو نابود کنه و در عوض نور و صلح رو به جهان هدیه بده ...

ناشناس👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa

ارتباط با ادمین تبادل 👇
@aram_wm
Download Telegram
شمعی خاموش pinned «سلام بچه ها پارت های امشب تقدیم نگاهتون امیدوارم که لذت ببرید ☺️🌺»
#پارت_۲۹۹
#خون_شمشیر_آب



*به چهره ی افرادم که نگاه می‌کنم ، انگار برای بار اوله که اون‌ها رو می‌بینم . باید بیشتر بشناسمشون .*

+ملینا !
-جانم اربابم؟
+رنگ مورد علاقه ات چیه؟
-اربابم؟
+آره ، میخوام بدونم . رنگ مورد علاقه ات ، حیوان مورد علاقه ات و خیلی چیز های دیگه . از خودت برام بگو .
-رنگ مورد علاقه ام آبیه اربابم . همیشه از بچگی می‌شنیدم که دریا آبیه . ایده ی دریا ، یک بی‌ نهایتِ وسیع همیشه من رو به وجد می‌آورد ، وقتی که پیش عبدالله رفتم ، اطلاعاتم از دریا بیشتر از خودشون بود .
+امروز موقع مبارزه دیدم که نقاشی می‌کشی . از کی شروع کردی ؟
-حواستون بود !؟ من از بچگی نقاشی می‌کشم . سربازها بهم غذا می‌دادند که نقاشیشون رو بکشم ، بعد من رو می‌زدند و غذا رو ازم می‌گرفتند اما با اینکه می‌دونستم اخرش غذایی که بهم می‌داند رو ازم می‌گیرند اونقدر دوست داشتم نقاشی رو که باز هم می‌کشیدم .
+چرا تو و خواهرانت این‌قدر با هم فرق دارید ؟
-هه هه فکر کردم هيچ‌وقت نمی‌پرسید . گیگا اولین دختر بود ، اون بچه ی رئیس سربازان شهر بود . ساکورا که بعدش اومد بچه ی مردی بود که یک شب مهمان ارباب بود . مرد عجیبی بود . من هم بچه ی یکی از سربازهای شهر بودم . ما سه تا هيچ‌وقت دوست های خوبی نبودیم ولی هممون عاشق مادرمون بودیم .

ملینا کش و قوسی به خودش داد و خمیازه ای کشید .
-می‌دونید ؟ همیشه دلم می‌خواست با هم خیلی دوست باشیم . دلم ميخواست هممون با هم رفیق باشیم ، ولی وقتش نشد اما اینجا و حالا به هم نزدیک شدیم...کم کم .
#پارت_۳۰۰
#خون_شمشیر_آب



در حال صحبت بود که خوابش برد .
دوک هم توانایی مقاوت بیشتری رو نداشت .
دستش رو داخل موهاش برد و آروم نوازش کرد .
برخلاف تفکرش موهای نرمی داشت و سرش بوی گل می‌داد ، براش جالب بود که دخترک با هر حرکت انگشت ها بین موهاش ، لبخند کوچکی می‌زد و بیشتر توی خودش جمع می‌شد .

دوک هم پتو رو کامل روی بدنش کشید و کنارش خوابید .
خیلی وقت بود که کنار کسی نخوابیده بود . احساس آرامشی که داشت بی نهایت گرم و بهتر از خوابیدن زیر نور آفتاب بود .
حتی متوجه نشد که چه زمانی خوابش برده ولی با صدای دادی از خواب پرید .
-ملینا ؟ دوک ؟ دارید چکار می‌کنید ؟

زیرو و بلکی با ظرف پر از غذا نزدیکشون ایستاده بودند و نگاهشون می‌کردند .
دوک کمی اطراف رو نگاه کرد تا فهمید چه اتفاقی افتاده . گویا در خواب ملینا رو بغل کرده بود و اون هم دست های دوک رو محکم گرفته بود .
ملینا با خواب آلودگی کمی تکان خورد و ناگهان گوشه ای پرید .
-وای اربابم ببخشید . من نفهميدم کی خوابم برده .
-قرار نبود تکی بریم بخوابیم . قرار ما این نبود ملینا .
-ببخشید خانم ولی دیشب واقعا خوابم نمی‌برد .
هر دو ظرف های غذا رو کنار پای دوک گذاشتند و ملینا رو به گوشه ای کشیدند .

-قرارمون بود با هم این‌ کار رو بکنیم .
-خانوم من خوابم می‌اومد .
-آخه تکی ؟ حتی به یکی از ما نگفتی !

دوک نان رو برداشته بود و با سیب زمینی پخته می‌خورد و نگاهشون می‌کرد .
#پارت_۳۰۱
#خون_شمشیر_آب



-این کارت یعنی اعلام جنگ به ما . اگر نمی‌اومدیم و این جوری نمی‌دیدیمت هم هیچی نمی‌گفتی . مثل مار می‌مونه .
-حتی عذرخواهی نمی‌کنه ، ببین با کی برنامه چیدیم ! از پشت چاقو زدی ، نه ... تبر زدی ملینا .
-خانوم به خدا خسته بودم ، در ضمن شما به من گفتید که براشون صبحانه میارید؟
-چی ؟ صبحانه ! خوب گرسنه بودند . باید می‌آوردیم .
-بدون من ؟ می‌بینم که می‌خواستید من رو گول بزنید یعنی اعتمادی بهتون نیست .

دوک با لبخند صبحانه اش رو می‌خورد و فقط نگاهشون می‌کرد .
هر وقت دعوای سه دختر رو می‌دید ، یاد لاست و خواهرانش می‌افتاد ولی الان، تنها چیزی که می‌دید سه دوست بود که با هم حرف می‌زدند .
برای اولین بار، اونها رو چیزی که هستند می‌دید .
دفترش رو برداشت و ادامه ی نوشته دیشب رو نوشت .

*روزی می‌رسه که باید اسم همشون رو بلد باشم . بهتره از امروز تمرین کنم .*

......................

اسمرالدا مشغول بسته بندی گیاهان و شماره گذاری روی هر جعبه بود .
افرادش سواد نداشتند ولی با این ترتیب ، راحت تر به برنامه ریزی های انبار خودش می‌رسید .
همیشه از شلوغی بدش می‌اومد و مادرش اهمیت اینکه مرتب باشه رو به زیبایی یادش داده بود .


"-پرنده؟
-بله مادر؟
-گل های اسطوخودوس رو کجا گذاشتی دخترم ؟
-دادم به شاکرا مادر ، گفت می‌بره ته انبار .
-نه دخترم ، مهم نیست اون کجا برده ، مهم این هست که تو بدونی کجاست . اگر همین الان حال کسی بد بشه می‌خوای بری ته انبار رو بگردی ؟
-نه مادر.
-آفرین پرنده ی من ، حالا برو همه چیز رو شماره بندی کن .
-همه رو ؟ مادر؟ من تنها ؟
-صدای پرنده ای میاد که دوست داره امشب روی گزنه بخوابه .
-شما امر بفرمایید مادر گرامی ، من جان میدهم در راه شما ."
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۰۲
#خون_شمشیر_آب



لبخندی روی لبش نشست . خاطرات خوشی داشت . نقاشی چهره ی مادرش رو هنوز بین دفتر گل هاش داشت . نقاشی ای که رهگذری در ازای چند مدل قارچ براشون کشیده بود .
+خانم دکتر وقت دارید ؟ من انگشتم یه کم قرمز شده و عجیب دوست داره توی چشم یکی فرو بره .
-عه ارباب ؟ سلام ! چی شده انگشتتون ؟
+نمی دونم ! دوست دارم بکنمش توی چشم یکی .
-ها؟
+این‌طوری

اسمرالدا آخی گفت و چشم هاش رو گرفت .
-ارباب این چه کاریه !؟ آی چشمم ...
+عه انگشتم آروم شد . عجیبه !
-ارباب سر صبحی مسخره بازیتون گرفته ؟
+با رئیس این ارتش خیلی بد صحبت می‌کنی ها ، اصلا نزاکت رفتاری نداری .
-خب آخه کی انگشت می‌کنه توی چشم یکی دیگه ؟ اصلا دستتون تمیزه ؟
+آره ، فکر کنم پنج روز پیش شستمش .
-ارباب!!!

با خنده ی دوک اسمرالدا هم به خنده افتاد .
-از دست شما ارباب ، کاری داشتید؟
+نه ، از صبح دارم به همه سر می‌زنم ؛ گفتم پیش تو هم بیام ببینم در چه وضعی هستی و کمکی چیزی می‌خوای یا نه.
-واو ! پادشاه جدید در حال شوخی و کمک؟ اصلا شما ساخته شدید که مردم رو عاشق خودتون کنید .
+بله ، من نهایت قدرت و مهربانی هستم و لطف ما شامل حال همه ی شما شده است .

اسمرالدا نیشخندی زد و به میز چوبی پشتش تکیه داد ، به دقت چهره ی دوک رو نگاه می‌کرد .
-ولی هنوز خود واقعی شما پشت لبخند هاتون پنهانه .
+دیگه قرار نشد آنالیز عمقی بکنی دختر . من برای این‌کار بهت پول نمی‌دم .
-شما به من هیچ پولی نمی‌دید .
+عه جدی ؟ خب برای همین بهت پول نمی‌دم که کار بیهوده می‌کنی .
-ارباب ! خوشحالم . نگاهتون عوض شده ، انگار برقی توی چشم هاتون نشسته و دیگه مثل قبل سرد نیستید .
#پارت_۳۰۳
#خون_شمشیر_آب




دوک دستش رو روی سر اسمرالدا کشید و موهاش رو بهم ریخت .
+از کی وقت کردی این‌قدر زبون بریزی ؟

از اون‌جا که بیرون اومد شروع به قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهر شد و هر کس که او رو می دید با احترام خاصی نگاهش می‌کرد .
در این هوای سرد همه مشغول کار بودند و هرکسی کاری رو انجام می‌داد . یکی پوست جمع می‌کرد و دیگری گوشت ها رو دودی می‌کرد و در نمک جا می‌داد .
ناگهان حس کرد که چیزی از پشت سرش به سمتش اومد ، فورا جاخالی داد و هنگامی که برگشت زنی رو دید که با شمشیر بزرگی پشت سرش ایستاده بود .
معلوم بود که عادتی به شمشیر نداره چون تمام فرم و حالتش اشتباه بود و حتی سنگینی وزن شمشیر هم در چهره اش قابل دیدن بود .

مردم به سمتش هجوم آوردند که دوک دستش رو تکون داد و جلوی بقیه رو گرفت .

-با من بجنگ بزدل ! سر قدرت پادشاهیت با من بجنگ.
دوک دستش رو باز کرد و چشم هاش رو بست .
-پس من رو بکش و قدرت رو بگیر . هیچ‌کس حق نداره به این زن دست بزنه . بعد از کشتن من اونه که رئیس همه ی شما میشه و باید به حرف هاش گوش بدید .

همه با تعجب نگاهش می‌کردند . رئیسشون دیوانه شده بود ؟
اون زن با دادی به سمتش اومد و شمشیر رو بالا برد که ناگهان پاش به سنگی گیر کرد و با صورت روی زمین افتاد .

دوک به سرعت به کمکش رفت و بلندش کرد .
+حالت خوبه؟ اشکالی نداره . بلند شو دوباره تکرار کن.
اون زن دست دوک رو کناری زد و روی زمین تف کرد .
شمشیر رو به سمت جلو گرفت که دوباره پاش روی همون سنگ رفت ولی در حین افتادن شمشیر خودش رو دید که به سمت گردنش در حال حرکته ، انگار دست و پا چلفتی بودنش دوباره کار دستش داده بود .
#پارت_۳۰۴
#خون_شمشیر_آب



دوک پشتش رو به زن کرد و ناگهان با پا زیر چونه اش گذاشت و شمشیر رو با دست گرفت و به سمت جلو کشید .

برای لحظه ای اون زن خشکش زد .
دست های دوک به خاطر گرفتن تیغه ی شمشیر خون می‌اومد و این حرکت به قدری سریع انجام شده بود که برای لحظه ای در شوک فرو رفته بود .

دوک دوباره عادی ایستاد و شمشیر رو روی زمین انداخت .
+برش دار و من رو بکش .
-چرا از من محافظت کردی؟
+چون وظیفه ام بود ! این چه سوالیه ؟
-آدم هایی که می‌کشید هم همین‌طورن ؟ وظیفه دارید که بکشیدشون ؟

زن عصبانی نگاهش می‌کرد .
دوک به اطراف نگاهی کرد و شونه هاش رو بالا انداخت .
+من کاری کردم و خودم خبر ندارم ؟ کسی در جریانه ؟
زنی از داخل جمعیت جلو اومد و با چهره ی غمگینی نگاهشون کرد .
-اون پاملاست پادشاه ، سربازی که عاشقش بود توی جنگ با شما کشته شده .

دوک با ناراحتی نگاهش کرد و احساس خیلی بدی داشت که این اتفاق افتاده .
+پاملا ! من می‌دونم گرفتن عشق کسی به چه معناست . کار من اصلا خوب نبوده و تقاصش رو می‌دم .

روی زمین نشست و شمشیر کوتاهش رو در آورد و به دستش گرفت .
+بیا و این رو در قلبم فرو کن . دیگه سنگی هم جلوی پات نیست که تو رو زمین بزنه .
شمعی خاموش pinned «سلام بچه ها پارت های امشب تقدیم نگاهتون☺️🌺 امیدوارم دوستشون داشته باشین»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۰۵
#خون_شمشیر_آب



صدای همهمه ی مردم بلند شد که با فریاد دوک ساکت شدند .
+ما برای آزادی شما می‌جنگیم ، پاملا هم آزاده که تصمیم خودش رو بگیره . هیچ‌کس حق دخالت نداره .
اون زن شمشیر رو گرفت ولی جراتش رو نداشت . دست هاش می‌لرزید و سرد شده بود .
+اگر کشتن کسی برات سخته نشون ميده که هنوز آدم خوبی هستی ؛ از این به بعد تو آشپز شخصی من هستی ، هر وقت که خواستی من رو بکشی سم بریز توی غذام . قبوله ؟

پاملا با نگاهی مبهوت قبول کرد و سپس دوک در میان تعجب جمع بلند شد و از اونجا دور شد .


دو روز بعد نشویل با اولین حمله سقوط کرده بود و سربازانش کاملا تسلیم شده بودند و گفته بودند که برای ارتش اژدهای سرخ خواهند جنگید .

دوک کنار افراد حلقه ی داخلی نشسته بود و پاملا غذایی رو توی ظرف براش می‌ریخت .
-ارباب می‌دونید که نقشه تون دیوانگی محضه نه ؟
+بله کاملا می‌دونم .
-امیدوارم بمیرید پادشاه .
+ممنونم پاملا .
-و اگر این نقشه جواب نداد؟
+خب ، هممون می‌میریم .

......................

ماشین ها در فاصله ای دورتر از برد توپ های شهر ریش سیاه به صف ایستاده بودند .
خورشید در بالاترین نقطه ی خودش در آسمان قرار گرفته بود و سربازهای شهر از روی دیوارها با تمسخر به ارتش ماشینی روبروی خودشون نگاه می‌کردند .
توپ ها آماده ی شلیک بود و اگر کمی نزدیکتر می‌شدند مشعل ها برای به آتش کشیدنشون آماده شده بود .
👍1
#پارت_۳۰۶
#خون_شمشیر_آب



شنیده بودند که ارتش اژدهای قرمز در نشویل به مدت دو ماه اطراق کرده بوده و درخت های اطراف رو می‌کندند ولی الان چیزی جز سیصد ماشین که جلوی اون‌ها ایستاده بودند ، نمی‌دیدند .
از اون ارتش مخوف هشت هزار نفری فقط سیصد نفر اینجا بودند و همین هم ترسی رو به دل اونها انداخته بود . پس بقیه کجا بودند ؟ چه نقشه ای در کار بود ؟ چقدر به خودشون اطمینان داشتند که این‌طوری در مقابلشون قد علم کرده بودند ؟ اون نیزه های جلوی ماشین ها برای چی بود ؟

ملینا کنار بون توی ماشین نشسته بود و از شدت نگرانی و استرس میله های جلوی ماشین رو فشار می‌داد .

-ملینا ! نگران نباش، .من می‌میرم قبل از اینکه بگذارم اتفاقی برات بیفته ، خودم ازت مراقبت می‌کنم .
-می‌دونم بون می‌دونم ... می‌دونم .
-نترس ، این نقشه جواب میده . پادشاه کارش رو بلده ‌.
-بون ! بهم قول بده که اگر همه چیز بهم ریخت از اربابم مراقبت کنی .
-وقت خوبیه که بگم حسوديم روز به روز بیشتر میشه ؟

ناگهان آسمان سیاه شد ، از جنگل های اطراف شهر ، همزمان شش هزار تیر به سمت شهر و سربازانش پرتاب شده بود .
همه سربازان شهر در شوک فرو رفته و خشکشون زده بود و فقط فرصت این رو پیدا کرده بودند که به آسمان و تیر هایی که به سمتشون روانه شده بود نگاه کنند . چطوری از این فاصله تونسته بودند اینکار رو بکنند ؟

تیرها با صدایی شبیه دریای خروشان روی شهر فرود آمدند .

برده ها داخل خانه ها زیر تخته های چوبی پنهان شده بودند .
کسی بهشون گفته بود که چند روز دیگر جنگی رخ میده که باید برای نجات جونشون زیر تخته های چوبی پناه بگیرند .

وقتی که سکوتی سهمناک جایگزین صدای سوت تیر ها و داد و فریادهای از سر درد شد سربازها اطراف خودشون رو نگاه کردند و چیزی جز خون و افراد کشته شده و نگاه های حیران دوستان و همرزمانشون ندیدند .
چند نفر با اون تیر ها کشته شده بودند ؟
#پارت_۳۰۷
#خون_شمشیر_آب



یک سری سر جا خشکشون زده بود و خودشون رو خیس کرده بودند . عده زیادی هم با تیرهایی که به بزرگی یک نیزه بود سوراخ شده بودند و داشتند جون می‌دادند .
تعدادی از درد داد و فریاد می‌کردند ، زمین شهر مثل خارپشت شده بود .
هیچ‌کس انتظار این حمله رو نداشت . هیچ‌کس آماده نبود . هیچ دفاعی در برابر این حمله نداشتند ، این شهر رو جوری ساخته بودند که هیچ ضعف دفاعی نداشته باشه ولی هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که همچنین حمله ای شکل بگیره .

ریش سیاه همون‌طور که از بالای برجش به معرکه‌ای که برادر زاده ی نحسش راه انداخته بود نگاه می‌کرد و با عصبانیت گردن دختری رو له کرده بود .
-سریع مشاورین من رو بیارید این‌جا . همین حالا .

داخل جنگل های شرقی و غربی عده ی زیادی روی زمین خوابیده بودند و با پاهاشون کمان های بزرگی رو گرفته بودند و عده ی ديگری تیر روی زه گذاشته و کشیده بودند .
سایز هر کمان دو برابر یک آدم عادی بود .

ماشین ها مثل گاو وحشی گاز می‌دادند و منتظر دستور بودند .
دست های ملینا از فشار زیاد روی میله سفید شده بود .
-خانوم ! الان ؟
-نه . منتظر والی دوم باشید .

بوکا و وولف دو نفری شیپور بزرگی رو صاف کردند و داخلش فوت کردند .

صدای بلندش ترس بزرگی توی دل همه انداخت . سربازها درحال فرار بودند و به بالادست هاشون که داد می‌زدند و سعی داشتند همه رو سر پست خودشون برگردونند گوش نمی‌دادند که صدایی اون‌ها رو به خودشون آورد .

آسمان دوباره سیاه شده بود .
"مگه چقدر تیر دارن؟"
سربازها با ترس آسمان رو نگاه می‌کردند و عده ای می‌خندیدند . هیچ‌کس هیچ امیدی برای نجات نداشت .
شمعی خاموش pinned «کیا نقشه های دوک رو دوست دارن؟ 😍 بدویید بخونید این پارت ها رو که معرکه ن.😌😎 با نظراتتون خوشحالم می کنیدا ، این همه زحمت می کشم پارت های خوشگل می نویسم براتون 😉»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با عرض پوزش
امشب پارت نداریم عزیزان 🙏🌺