شمعی خاموش
45 subscribers
30 photos
1 video
17 links
دوک!
مردی که اومده تا دنیا رو عوض کنه
اومده تا سیاهی ها رو نابود کنه و در عوض نور و صلح رو به جهان هدیه بده ...

ناشناس👇
https://t.me/BChatBot?start=sc-405645-cDzswCa

ارتباط با ادمین تبادل 👇
@aram_wm
Download Telegram
شمعی خاموش pinned «سلام عزیزانم😁😍 پارت های جدید جذاب امشب تقدیم نگاهتون☺️🌺»
#پارت_۲۹۳
#خون_شمشیر_آب




بعد از ششمین الوار، ناگهان هوا رو به سردی رفت .
هوا هر لحظه سردتر میشد و باد قوت می‌گرفت .
-اون‌هایی که اینجا هستند ، سریعتر لباس گرم بپوشید . بقیه برن خونه هاشون . تا جایی که می‌تونید جمعیت بیشتری رو در هر کدوم از خونه ها اسکان بدید .
-استاد روشی ، دوک و ساکورا ؟
-اونها تمرین دارند . برید .

خیلی زود هوا چنان سرد شد که انگار یخبندان شده باشه و گیگا و سه نفر دیگه ، با لباس های پشمی نزدیک الوار منتظر بودند .
زیرو به همراه دو نفر دیگه هم تکه های چوب رو به بقیه می‌دادند و دوباره برمی‌گشتند.

الوار دهم بود که هوا شبیه به هوای نقطه ی انجماد شده بود و ساکورا هنوز مشغول ضربه های نا موفق بود .
صورت و دست های دوک قرمز شده بود و ساکورا هم هر از گاهی دست های خودش رو با بخار نفسش گرم می‌کرد و دوباره ادامه می‌داد .

-استاد روشی بهتر نیست بقیه اش برای فردا باشه ؟ ارباب و ساکورا دارن یخ می‌زنند .
-اگر سردته برو جای گرم . این‌ها هنوز کار دارند .
-حداقل اجازه بدید لباس گرم براشون بیاریم .
-نه ، سرما باعث ميشه که زودتر به هدف برسند . برید ، برید یک جای گرم که مریض نشید .

همه با شنیدن این حرف به سمت خانه های خودشون رفتند و فقط گیگا و زیرو همچنان اونجا ایستاده بودند .

-دوست داری توی این سرما بمیری ؟ درست انجام بده .
+استاد ! چیزی که شما می‌گید احتیاج به سال‌ها تمرین داره ، نه چیزی که با یک روز تمرین بهش برسم .
-این رو می‌خوای به کسانی بگی که قراره به خاطر تو جونشون رو فدا کنن ؟ چون تو سردت بود ؟
#پارت_۲۹۴
#خون_شمشیر_آب



بعد از یک ساعت، به جز دوک و روشی ، همه داخل اتاق بلادی بارون کنار آتش نشسته بودند و خودشون رو گرم می‌کردند .
-ساکورا ! هنوز اونجان؟
-هوم ...
دخترک از بین چارچوب پنجره نگاه می‌کرد که زیر برفی که مشغول باریدن بود، دوک هنوز چوب ها رو می‌برید و روشی هم کنارش ایستاده بود .

-چطوری یخ نمی‌زنن مستر؟
-دوک و استاد وقتی شروع به تمرین کنند دیگه چیزی جلو دارشون نیست . این اون رو ترغیب می‌کنه و اون این رو .
-این‌طوری که یخ می‌زنند .
-بله . فقط باید امیدوار باشیم که دوک بتونه تویاما ریو رو یاد بگیره .
-چیو؟
-تویاما ریو باتودو . هنری که استاد مدت زیادی سعی در کامل کردنش داشته .
-چکار می‌کنه؟
-نه فقط از شمشیر به عنوان یک سلاح بی نقص استفاده می‌کنه بلکه به روح و ذهن شمشیر زن هم نگاه می‌کنه . دوک به خاطر گذشته اش هيچ‌وقت نتونست آرامش کاملی که نیاز بود رو برای این مدل شمشیر زنی به دست بیاره .
-آرامش !؟ اونم برای شمشیرزنی !؟ همچنین چیزی که امکان نداره . شمشیر رو باید با نهایت نفرت بزنی .
مستر لبخندی به زیرو زد و کنار پنجره ایستاد .
-برای همینه که تو اینجا کنار آتش هستی و اون زیر برف .

-بهت ميگم آرام تر شاگرد احمق ! چشم هات رو ببند . برس به مونو ، خودتو خالی کن ، از تمام احساسات خالی کن خودت رو ، از تمام تفکرات خالی کن . اگر تو خودت رو نپذیری ، پس کی می‌پذیره ؟ عصبانیتت رو هدایت کن . همه چیز رو از خودت دور کن و به هیچ برس .
+استاد ، خیلی سرده .
-می‌دونم . انگشت هات درد می‌کنه . قلبت درد می‌کنه . پاهات می‌سوزه . همه ی احساسات رو خالی کن . بدنت رو کنترل کن . ذهنت رو تخلیه کک . بذار روحت روی مغزت کنترل داشته باشه .
#پارت_۲۹۵
#خون_شمشیر_آب




دوک دوباره شمشیر رو بالا برد .
تنها چیزی که میدید چهره ی خندان لاست بود که می‌گفت عاشقشه .
دست هاش می‌لرزید .
-ورجیل اون مرده ! رهاش کن . اون رو هم به هیچ بسپار . خودت رو خالی کن .

نیرویی رو داخل شمشیر حس می‌کرد . نیرویی که مثل اژدها بالا می‌رفت و دوباره خودش رو در بر می‌گرفت .

چیزی رو درونش حس می‌کرد . مثل آبی دریا خنک بود .

-آرام باش . همه چیز رو دور کن . مرده ها برنمی‌گردن ولی زنده ها هنوز هستند . جنگ داخل مغزت رو آروم کن و به خودت فرجه بده تا خودت رو بشناسی . پسری که پیش من اومد تا دنیا رو نجات بده .

کم کم حس سرما از بدنش بیرون می‌رفت. انگار برف روی صورتش نمی‌نشست . صداها محو و دور می‌شد .
-همین‌طوری خوبه . درونت حسش می‌کنی ؟ اون انرژی رو حس می‌کنی ؟ اون رو کنترل کن و به شمشیر بیارش .

بدنش می‌لرزید و انگار زیر پاهاش سست شده بود .
-آروم باش ، آروم . لاست رو رها کن . آلبرت رو رها کن . همه چیز رو رها کن ورجیل . خودت رو هم رها کن . چیزی نیست جز یک وجود . هیچ چیزی نیست . حتی خودت هم وجود نداری . منم وجود ندارم . دنیا یک حیات بدون توقفه و تو جزوی از این نیرویی . باهاش هماهنگ شو . نجنگ . رها کن .

مستر از بین چوب ها نگاهشون می‌کرد و زیر لب می‌گفت آروم باش .

-این چوب و این شمشیر هم خودتی ، این انرژی خودتی و تو وجود نداری . آروم باش . تمرکز کن .

ناگهان مستر دستش رو مشت کرد و بالا پرید .
-لعنتی تونست . تونست .
ساکورا با تعجب بیرون رو نگاه می‌کرد که مستر و زیرو چند لباس برداشتند و به سرعت به بیرون دویدند .
شمعی خاموش pinned «سلام دوستان 😍 پارت های قشنگ امشب رو دریابید که کولاکه 😁😍 امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید 😍»
#پارت_۲۹۶
#خون_شمشیر_آب



وقتی که لباس گرم رو دور روشی و دوک می‌کشیدند و اون‌ها رو به سمت خونه می‌بردند ، زیرو از پایین و ساکورا از داخل ساختمان با تعجب به الوار بریده شده نگاه می‌کردند .

ساکورا با خودش فکر می‌کرد که شاید هيچ‌وقت نتونه به این سطح از استادی برسه ؛ حالا تفاوت بین یک استاد و خودش رو متوجه می‌شد. اگر هزاران بار هم دوک رو شکست می‌داد هيچ‌وقت به این استادی نمی‌رسید .

زیرو هنوز به اخرین الوار نگاه می‌کرد که دقیقا از جای برش آتش گرفته بود .

.......................


روشی کنار آتش نشست و دستانش رو نزدیک کرد تا کمی گرم بشه .
انگشت هاش باز نميشد و با نگاهی دردناک بهشون نگاه می‌کرد .
-حالتون خوبه استاد ؟ آب گرم اینجا هست ، بگذارید براتون توی سطل بریزم .
-نمیخواد ، به اون احمق برس تا نمرده . من مثل شما جوون ها از کاه ساخته نشدم .
-ولی دوک باورم نمیشه که تونستی، بالاخره تونستی ! اون یک هیتوتسو سوراشوی عالی بود . بهترین تک ضربه ای که ازت دیدم . آفرین ، آفرین . یکی بیاد بغلش کنم خوشحالم .

-دوک !
+بله استاد ؟
-چه حسی داری ؟
+نمی‌دونم . حس خیلی عجیبی دارم .
-وقتی که بتونی در جنگ هم در "مونو" قرار بگیری ، اونوقته که هیچ‌کس نمی‌تونه در مقابل تو پیروز باشه . هر روز ، هر ساعت ، هر ثانیه تمرین کن . خودت رو از همه چیز خالی کن .
+چشم استاد.
-من هنوز باورم نميشه که تونستی . من یک سال و سه ماه و ده روز تلاش کردم تا تونستم . خیلی معرکه ای دوک ، خیلی .
#پارت_۲۹۷
#خون_شمشیر_آب



مستر محکم و دلگرم کننده کمر دوک رو می‌مالید تا گرم بشه که ملینا با سرفه ای توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد .
-ببخشید اربابم ، نمی‌خوام که جشن شما رو خراب کنم ، متوجه هستم که کار خیلی خاصی انجام دادید ولی در مورد هوا ، چه اتفاقی افتاد ؟
+هوا ، ما الان در قسمت های شمالی هستیم . هوا کم کم رو به وخامت میره و سرمای آنی رو زیاد خواهیم دید . باید به سمت جنوب بریم ، به سمت نشویل برای جمع کردن آذوقه و از اونور به آتلانتا .
-شهر ریش سیاه ؟ اون حتما منتظر ماست . حتما انتظار این رو می‌کشه که ارتشی بهش حمله کنه .
+برای همین ارتش بهش حمله نمی‌کنه . شما فقط شهر رو محاصره می‌کنید .
-اربابم سلاح جدید دارید ؟ مثل همون که توی فلگ استف استفاده کردید ؟ سلاح شیمیایی ؟
+آفرین که یادت مونده و نه ، همون یکی کلی از وقت من رو گرفت و دیگه مواد ساختنش هم وجود نداره .
-پس چطوری یکی از قوی‌ترین شهر های این دنیا از لحاظ دفاعی رو می‌خواید شکست بدید ؟
+با استفاده از نقشه ای که احتمالا به بدترین شکل خراب ميشه و هممون اسیر میشیم .
-چه نقشه ی بدی ! کی انجامش بدیم ؟

جورج این رو گفت و همه خندیدند .
+کدوماتون شهر ریش سیاه رو دیدید ؟
فقط اسمرالدا دستش رو بالا برد .
+در شعاع صد متری شهر همون‌طور که فقط دکتر ما می‌دونه ، یک کنده کاری عظیم صورت گرفته ، در شعاع کامل اطراف شهر چاله ای به طول سی متر و ارتفاع پنجاه متر وجود داره . این رو در طی ده سال ساختند . تنها راه ورود و خروج به شهر از در جنوبی هست که پل متحرک بزرگی راه رو برای ورود و خروج باز می‌کنه . این پل متحرک در هر ثانیه توسط دو نفر از عالی رتبه های ریش سیاه تحت نظره و بدون دستور اون‌ها پایین نمیاد ؛ روی تمام دیوار ها توپ هایی مثل توپ های همین شهر و همچنین بولت پرتاب کن های زیادی هست که نیزه های دو متری شلیک می‌کنند . پایین چاله به قدری گازهای سمی هست که اگر پایین برید درجا می‌میرید . برده ها رو اونجا پرت می‌کنند . حتی لاشخورها هم به اونجا نمیرن . دیوارهای اطراف ده متر بلندی دارند و همه چیز ساخته شده که اون شهر غیرقابل نفوذ باشه .
#پارت_۲۹۸
#خون_شمشیر_آب



-پس چطوری می‌خوایم واردش بشیم اربابم ؟
-چه نقشه ای توی سرت داری دوک؟
+با استفاده از افسانه های قدیم مردم قدیم .
-ها؟
+صبح یکی رو بفرستید که تینا رو بیاره اینجا ، البته به همراه تمام کسانی که باهاش کار می‌کنند . پس فردا به سمت نشویل حمله می‌کنیم.


شب همگی زیر پتو های پشمی در طبقه های مختلف خوابیده بودند و دوک با تکیه به دیوار شومینه مشغول نوشتن بود .
صدای باد از بیرون پنجره ها شنیده میشد که زوزه می‌کشید و صدای سگی از دوردست سکوت شب رو می‌شکست .
کف سنگی زمین سرد بود و تنها گرما از شومینه ی سنگی بود . شومینه ای که دوک خودش رو به دیواره هاش چسبانده بود که از سرمای روز فاصله بگیره و می‌نوشت .

*بعد از مدت ها روزنه ی امیدی رو می‌بینم که ندیده بودم . ریچارد ، سارا ، فردریک و سوفیا . این اسم هارو نباید فراموش کنم . حمله ی بعدی به شدت خطرناک خواهد بود . امیدوارم که کسی صدمه نبینه ؛ بعد از مدت ها امشب احساس تنهایی می‌کنم . لاست هر دقیقه بیشتر از ذهنم محو ميشه و دیگه اینجا نیست . حس آزادی دارم و متنفرم که این حس رو دارم . انگار دارم خیانت می‌کنم .
دلم ميخواد که جنگی نبود ، برای اولین بار بعد از مدت ها دلم می‌خواد که فقط سکوت بود و آرامش.*

-اربابم؟
+ملینا !؟ اینجا چکار می‌کنی ؟
-خوابم نمی‌برد ، نمیدونستم چکار کنم .
+بیا اینجا ، رختخوابت رو که...
دوک نگاهی به دست های ملینا کرد که چیزی با خودش نداشت .
+رختخوابت رو هم که نیاوردی ، بیا اینجا کنار من بخواب .
-ببخشید نباید می‌اومدم ، خلوتتون رو بهم زدم .
+نه اصلا . بیا ، اینجا جا هست .
ملینا فورا زیر پتوی دوک پرید و دستش رو به سمت شومینه گرفت و با لبخندی از روی قدر دانی پلک هاش رو روی هم گذاشت .
شمعی خاموش pinned «سلام بچه ها پارت های امشب تقدیم نگاهتون امیدوارم که لذت ببرید ☺️🌺»
#پارت_۲۹۹
#خون_شمشیر_آب



*به چهره ی افرادم که نگاه می‌کنم ، انگار برای بار اوله که اون‌ها رو می‌بینم . باید بیشتر بشناسمشون .*

+ملینا !
-جانم اربابم؟
+رنگ مورد علاقه ات چیه؟
-اربابم؟
+آره ، میخوام بدونم . رنگ مورد علاقه ات ، حیوان مورد علاقه ات و خیلی چیز های دیگه . از خودت برام بگو .
-رنگ مورد علاقه ام آبیه اربابم . همیشه از بچگی می‌شنیدم که دریا آبیه . ایده ی دریا ، یک بی‌ نهایتِ وسیع همیشه من رو به وجد می‌آورد ، وقتی که پیش عبدالله رفتم ، اطلاعاتم از دریا بیشتر از خودشون بود .
+امروز موقع مبارزه دیدم که نقاشی می‌کشی . از کی شروع کردی ؟
-حواستون بود !؟ من از بچگی نقاشی می‌کشم . سربازها بهم غذا می‌دادند که نقاشیشون رو بکشم ، بعد من رو می‌زدند و غذا رو ازم می‌گرفتند اما با اینکه می‌دونستم اخرش غذایی که بهم می‌داند رو ازم می‌گیرند اونقدر دوست داشتم نقاشی رو که باز هم می‌کشیدم .
+چرا تو و خواهرانت این‌قدر با هم فرق دارید ؟
-هه هه فکر کردم هيچ‌وقت نمی‌پرسید . گیگا اولین دختر بود ، اون بچه ی رئیس سربازان شهر بود . ساکورا که بعدش اومد بچه ی مردی بود که یک شب مهمان ارباب بود . مرد عجیبی بود . من هم بچه ی یکی از سربازهای شهر بودم . ما سه تا هيچ‌وقت دوست های خوبی نبودیم ولی هممون عاشق مادرمون بودیم .

ملینا کش و قوسی به خودش داد و خمیازه ای کشید .
-می‌دونید ؟ همیشه دلم می‌خواست با هم خیلی دوست باشیم . دلم ميخواست هممون با هم رفیق باشیم ، ولی وقتش نشد اما اینجا و حالا به هم نزدیک شدیم...کم کم .
#پارت_۳۰۰
#خون_شمشیر_آب



در حال صحبت بود که خوابش برد .
دوک هم توانایی مقاوت بیشتری رو نداشت .
دستش رو داخل موهاش برد و آروم نوازش کرد .
برخلاف تفکرش موهای نرمی داشت و سرش بوی گل می‌داد ، براش جالب بود که دخترک با هر حرکت انگشت ها بین موهاش ، لبخند کوچکی می‌زد و بیشتر توی خودش جمع می‌شد .

دوک هم پتو رو کامل روی بدنش کشید و کنارش خوابید .
خیلی وقت بود که کنار کسی نخوابیده بود . احساس آرامشی که داشت بی نهایت گرم و بهتر از خوابیدن زیر نور آفتاب بود .
حتی متوجه نشد که چه زمانی خوابش برده ولی با صدای دادی از خواب پرید .
-ملینا ؟ دوک ؟ دارید چکار می‌کنید ؟

زیرو و بلکی با ظرف پر از غذا نزدیکشون ایستاده بودند و نگاهشون می‌کردند .
دوک کمی اطراف رو نگاه کرد تا فهمید چه اتفاقی افتاده . گویا در خواب ملینا رو بغل کرده بود و اون هم دست های دوک رو محکم گرفته بود .
ملینا با خواب آلودگی کمی تکان خورد و ناگهان گوشه ای پرید .
-وای اربابم ببخشید . من نفهميدم کی خوابم برده .
-قرار نبود تکی بریم بخوابیم . قرار ما این نبود ملینا .
-ببخشید خانم ولی دیشب واقعا خوابم نمی‌برد .
هر دو ظرف های غذا رو کنار پای دوک گذاشتند و ملینا رو به گوشه ای کشیدند .

-قرارمون بود با هم این‌ کار رو بکنیم .
-خانوم من خوابم می‌اومد .
-آخه تکی ؟ حتی به یکی از ما نگفتی !

دوک نان رو برداشته بود و با سیب زمینی پخته می‌خورد و نگاهشون می‌کرد .
#پارت_۳۰۱
#خون_شمشیر_آب



-این کارت یعنی اعلام جنگ به ما . اگر نمی‌اومدیم و این جوری نمی‌دیدیمت هم هیچی نمی‌گفتی . مثل مار می‌مونه .
-حتی عذرخواهی نمی‌کنه ، ببین با کی برنامه چیدیم ! از پشت چاقو زدی ، نه ... تبر زدی ملینا .
-خانوم به خدا خسته بودم ، در ضمن شما به من گفتید که براشون صبحانه میارید؟
-چی ؟ صبحانه ! خوب گرسنه بودند . باید می‌آوردیم .
-بدون من ؟ می‌بینم که می‌خواستید من رو گول بزنید یعنی اعتمادی بهتون نیست .

دوک با لبخند صبحانه اش رو می‌خورد و فقط نگاهشون می‌کرد .
هر وقت دعوای سه دختر رو می‌دید ، یاد لاست و خواهرانش می‌افتاد ولی الان، تنها چیزی که می‌دید سه دوست بود که با هم حرف می‌زدند .
برای اولین بار، اونها رو چیزی که هستند می‌دید .
دفترش رو برداشت و ادامه ی نوشته دیشب رو نوشت .

*روزی می‌رسه که باید اسم همشون رو بلد باشم . بهتره از امروز تمرین کنم .*

......................

اسمرالدا مشغول بسته بندی گیاهان و شماره گذاری روی هر جعبه بود .
افرادش سواد نداشتند ولی با این ترتیب ، راحت تر به برنامه ریزی های انبار خودش می‌رسید .
همیشه از شلوغی بدش می‌اومد و مادرش اهمیت اینکه مرتب باشه رو به زیبایی یادش داده بود .


"-پرنده؟
-بله مادر؟
-گل های اسطوخودوس رو کجا گذاشتی دخترم ؟
-دادم به شاکرا مادر ، گفت می‌بره ته انبار .
-نه دخترم ، مهم نیست اون کجا برده ، مهم این هست که تو بدونی کجاست . اگر همین الان حال کسی بد بشه می‌خوای بری ته انبار رو بگردی ؟
-نه مادر.
-آفرین پرنده ی من ، حالا برو همه چیز رو شماره بندی کن .
-همه رو ؟ مادر؟ من تنها ؟
-صدای پرنده ای میاد که دوست داره امشب روی گزنه بخوابه .
-شما امر بفرمایید مادر گرامی ، من جان میدهم در راه شما ."
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۳۰۲
#خون_شمشیر_آب



لبخندی روی لبش نشست . خاطرات خوشی داشت . نقاشی چهره ی مادرش رو هنوز بین دفتر گل هاش داشت . نقاشی ای که رهگذری در ازای چند مدل قارچ براشون کشیده بود .
+خانم دکتر وقت دارید ؟ من انگشتم یه کم قرمز شده و عجیب دوست داره توی چشم یکی فرو بره .
-عه ارباب ؟ سلام ! چی شده انگشتتون ؟
+نمی دونم ! دوست دارم بکنمش توی چشم یکی .
-ها؟
+این‌طوری

اسمرالدا آخی گفت و چشم هاش رو گرفت .
-ارباب این چه کاریه !؟ آی چشمم ...
+عه انگشتم آروم شد . عجیبه !
-ارباب سر صبحی مسخره بازیتون گرفته ؟
+با رئیس این ارتش خیلی بد صحبت می‌کنی ها ، اصلا نزاکت رفتاری نداری .
-خب آخه کی انگشت می‌کنه توی چشم یکی دیگه ؟ اصلا دستتون تمیزه ؟
+آره ، فکر کنم پنج روز پیش شستمش .
-ارباب!!!

با خنده ی دوک اسمرالدا هم به خنده افتاد .
-از دست شما ارباب ، کاری داشتید؟
+نه ، از صبح دارم به همه سر می‌زنم ؛ گفتم پیش تو هم بیام ببینم در چه وضعی هستی و کمکی چیزی می‌خوای یا نه.
-واو ! پادشاه جدید در حال شوخی و کمک؟ اصلا شما ساخته شدید که مردم رو عاشق خودتون کنید .
+بله ، من نهایت قدرت و مهربانی هستم و لطف ما شامل حال همه ی شما شده است .

اسمرالدا نیشخندی زد و به میز چوبی پشتش تکیه داد ، به دقت چهره ی دوک رو نگاه می‌کرد .
-ولی هنوز خود واقعی شما پشت لبخند هاتون پنهانه .
+دیگه قرار نشد آنالیز عمقی بکنی دختر . من برای این‌کار بهت پول نمی‌دم .
-شما به من هیچ پولی نمی‌دید .
+عه جدی ؟ خب برای همین بهت پول نمی‌دم که کار بیهوده می‌کنی .
-ارباب ! خوشحالم . نگاهتون عوض شده ، انگار برقی توی چشم هاتون نشسته و دیگه مثل قبل سرد نیستید .
#پارت_۳۰۳
#خون_شمشیر_آب




دوک دستش رو روی سر اسمرالدا کشید و موهاش رو بهم ریخت .
+از کی وقت کردی این‌قدر زبون بریزی ؟

از اون‌جا که بیرون اومد شروع به قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهر شد و هر کس که او رو می دید با احترام خاصی نگاهش می‌کرد .
در این هوای سرد همه مشغول کار بودند و هرکسی کاری رو انجام می‌داد . یکی پوست جمع می‌کرد و دیگری گوشت ها رو دودی می‌کرد و در نمک جا می‌داد .
ناگهان حس کرد که چیزی از پشت سرش به سمتش اومد ، فورا جاخالی داد و هنگامی که برگشت زنی رو دید که با شمشیر بزرگی پشت سرش ایستاده بود .
معلوم بود که عادتی به شمشیر نداره چون تمام فرم و حالتش اشتباه بود و حتی سنگینی وزن شمشیر هم در چهره اش قابل دیدن بود .

مردم به سمتش هجوم آوردند که دوک دستش رو تکون داد و جلوی بقیه رو گرفت .

-با من بجنگ بزدل ! سر قدرت پادشاهیت با من بجنگ.
دوک دستش رو باز کرد و چشم هاش رو بست .
-پس من رو بکش و قدرت رو بگیر . هیچ‌کس حق نداره به این زن دست بزنه . بعد از کشتن من اونه که رئیس همه ی شما میشه و باید به حرف هاش گوش بدید .

همه با تعجب نگاهش می‌کردند . رئیسشون دیوانه شده بود ؟
اون زن با دادی به سمتش اومد و شمشیر رو بالا برد که ناگهان پاش به سنگی گیر کرد و با صورت روی زمین افتاد .

دوک به سرعت به کمکش رفت و بلندش کرد .
+حالت خوبه؟ اشکالی نداره . بلند شو دوباره تکرار کن.
اون زن دست دوک رو کناری زد و روی زمین تف کرد .
شمشیر رو به سمت جلو گرفت که دوباره پاش روی همون سنگ رفت ولی در حین افتادن شمشیر خودش رو دید که به سمت گردنش در حال حرکته ، انگار دست و پا چلفتی بودنش دوباره کار دستش داده بود .
#پارت_۳۰۴
#خون_شمشیر_آب



دوک پشتش رو به زن کرد و ناگهان با پا زیر چونه اش گذاشت و شمشیر رو با دست گرفت و به سمت جلو کشید .

برای لحظه ای اون زن خشکش زد .
دست های دوک به خاطر گرفتن تیغه ی شمشیر خون می‌اومد و این حرکت به قدری سریع انجام شده بود که برای لحظه ای در شوک فرو رفته بود .

دوک دوباره عادی ایستاد و شمشیر رو روی زمین انداخت .
+برش دار و من رو بکش .
-چرا از من محافظت کردی؟
+چون وظیفه ام بود ! این چه سوالیه ؟
-آدم هایی که می‌کشید هم همین‌طورن ؟ وظیفه دارید که بکشیدشون ؟

زن عصبانی نگاهش می‌کرد .
دوک به اطراف نگاهی کرد و شونه هاش رو بالا انداخت .
+من کاری کردم و خودم خبر ندارم ؟ کسی در جریانه ؟
زنی از داخل جمعیت جلو اومد و با چهره ی غمگینی نگاهشون کرد .
-اون پاملاست پادشاه ، سربازی که عاشقش بود توی جنگ با شما کشته شده .

دوک با ناراحتی نگاهش کرد و احساس خیلی بدی داشت که این اتفاق افتاده .
+پاملا ! من می‌دونم گرفتن عشق کسی به چه معناست . کار من اصلا خوب نبوده و تقاصش رو می‌دم .

روی زمین نشست و شمشیر کوتاهش رو در آورد و به دستش گرفت .
+بیا و این رو در قلبم فرو کن . دیگه سنگی هم جلوی پات نیست که تو رو زمین بزنه .
شمعی خاموش pinned «سلام بچه ها پارت های امشب تقدیم نگاهتون☺️🌺 امیدوارم دوستشون داشته باشین»