#پارت_۲۸۷
#خون_شمشیر_آب
ریچارد دستش رو روی شونه ی دوک گذاشت و لبخند زد .
-من باید پیش زن و بچه هام برگردم . اونها منتظر من هستند که...
+زن و بچه ؟ من عمو شدم ؟
-آره ، فردریک و سوفیا . دوقلو هستن و پنج سالشونه ، میخوام بیارمشون اینجا و...
+شما این کار رو نمیکنی برادر . اینجا میدان جنگه .
-ولی ورجیل...
+ولی بی ولی ، میری خونه پیششون و ازشون مراقبت میکنی . منم در اولین فرصت میام بهتون سر میزنم . هرچندتا سرباز میخوای ببر که ازتون مراقبت کنند .
-ارباب جدی که نمیگید ؟
+کاملا جدی هستم زیرو ، از این جدی تر نبودم تا حالا .
-اگر اجازه بدی من نظر دیگری دارم ورجیل ، چندتا از سرباز های مورد اعتمادت رو میبرم پیش سارا زنم . اون خودش به شدت قویه ولی براش محافظ میگذارم و خودم برمیگردم پیشت و تا پایان جنگ میمونم . نظرت چیه ؟
+نخیر!!!
جدیت دوک برای لحظه ای همه رو شوکه کرد . مثل اولین روزها کاملا با ابهت و جدی صحبت میکرد.
+وظیفه ی یک پدر این هستش که پیش فرزندانش باشه . همیشه باید مراقبشون باشه . این وظیفه ی یک پدره که بچه اش رو تنها نگذاره .
-ورجیل !
+ورجیل بی ورجیل ، همین که گفتم . موتور پدر رو ببر . توی کیسه های پشتش سه تا اسب چوبیه. بده به فردریک و سوفیا. اگرم سرباز میخوای ببر . اونجا میمونی و تکون نمیخوری .
ریچارد از ته دل خنده ای کرد . یاد زمانی افتاده بود که در شمال انگلیس، دو برادر راهزن رو دیده بود که برای هم از جونشون میگذشتند . اونجا برای اولین بار در زندگیش دوست داشت که برادری داشته باشه تا اینطوری ازش مراقبت کنه ولی الان برعکس شده بود و دوک میخواست از او و خانوادش محافظت کنه . حس گرمی سرتاسر وجودش رو گرفته بود .
#خون_شمشیر_آب
ریچارد دستش رو روی شونه ی دوک گذاشت و لبخند زد .
-من باید پیش زن و بچه هام برگردم . اونها منتظر من هستند که...
+زن و بچه ؟ من عمو شدم ؟
-آره ، فردریک و سوفیا . دوقلو هستن و پنج سالشونه ، میخوام بیارمشون اینجا و...
+شما این کار رو نمیکنی برادر . اینجا میدان جنگه .
-ولی ورجیل...
+ولی بی ولی ، میری خونه پیششون و ازشون مراقبت میکنی . منم در اولین فرصت میام بهتون سر میزنم . هرچندتا سرباز میخوای ببر که ازتون مراقبت کنند .
-ارباب جدی که نمیگید ؟
+کاملا جدی هستم زیرو ، از این جدی تر نبودم تا حالا .
-اگر اجازه بدی من نظر دیگری دارم ورجیل ، چندتا از سرباز های مورد اعتمادت رو میبرم پیش سارا زنم . اون خودش به شدت قویه ولی براش محافظ میگذارم و خودم برمیگردم پیشت و تا پایان جنگ میمونم . نظرت چیه ؟
+نخیر!!!
جدیت دوک برای لحظه ای همه رو شوکه کرد . مثل اولین روزها کاملا با ابهت و جدی صحبت میکرد.
+وظیفه ی یک پدر این هستش که پیش فرزندانش باشه . همیشه باید مراقبشون باشه . این وظیفه ی یک پدره که بچه اش رو تنها نگذاره .
-ورجیل !
+ورجیل بی ورجیل ، همین که گفتم . موتور پدر رو ببر . توی کیسه های پشتش سه تا اسب چوبیه. بده به فردریک و سوفیا. اگرم سرباز میخوای ببر . اونجا میمونی و تکون نمیخوری .
ریچارد از ته دل خنده ای کرد . یاد زمانی افتاده بود که در شمال انگلیس، دو برادر راهزن رو دیده بود که برای هم از جونشون میگذشتند . اونجا برای اولین بار در زندگیش دوست داشت که برادری داشته باشه تا اینطوری ازش مراقبت کنه ولی الان برعکس شده بود و دوک میخواست از او و خانوادش محافظت کنه . حس گرمی سرتاسر وجودش رو گرفته بود .
#پارت_۲۸۸
#خون_شمشیر_آب
-پس تو هم باید قول بدی که این جنگ رو تموم کنی و سالم پیش ما برگردی.
دستش رو جلو گرفت و در مقابل دوک هم محکم دستش رو گرفت .
+قسم میخورم که سالم برگردم .
-من دیگه نمیتونم .
ملینا این رو گفت و توی بغل زیرو پرید و بلند بلند گریه کرد .
روشی فقط یک بار دوک رو به این جدیت دیده بود و اون هم زمانی بود که قول داده بود به اندازه ای قوی بشه که از همه ی مظلومین مراقبت و دفاع کنه .
مستر و بلکی با لبخند نگاهشون میکردند . مرد تنهایی که همیشه در سکوت زندگی کرده بود حالا برادر و خانواده ای واقعی داشت . در این لحظه ، در چشم اونها که دوک رو در تنهاترین حالت هاش دیده بودند ، مردی ایستاده بود .
مردی که دلایلش برای پیروزی در این جنگ هر روز بیشتر میشد .
.......................
مردم مستی که روی زمین افتاده بودند کم کم با صدای شمشیر بیدار شده و گیج و ویج اطراف رو نگاه میکردند .
عده ای روی هم خوابیده بودند و عده ای هم به شکل های مختلف روی زمین ولو شده بودند .
در گوشه ای از شهر، در زمین خاکی که برای تمرین تیراندازی استفاده میشد ، دوک مشغول مبارزه با گیگا، ساکورا و زیرو بود .
ملینا از کناری نگاهشون میکرد و با لبخند همون طور که زیر آفتاب ایستاده بود چیزی در دفترچه ی کوچکی مینوشت .
#خون_شمشیر_آب
-پس تو هم باید قول بدی که این جنگ رو تموم کنی و سالم پیش ما برگردی.
دستش رو جلو گرفت و در مقابل دوک هم محکم دستش رو گرفت .
+قسم میخورم که سالم برگردم .
-من دیگه نمیتونم .
ملینا این رو گفت و توی بغل زیرو پرید و بلند بلند گریه کرد .
روشی فقط یک بار دوک رو به این جدیت دیده بود و اون هم زمانی بود که قول داده بود به اندازه ای قوی بشه که از همه ی مظلومین مراقبت و دفاع کنه .
مستر و بلکی با لبخند نگاهشون میکردند . مرد تنهایی که همیشه در سکوت زندگی کرده بود حالا برادر و خانواده ای واقعی داشت . در این لحظه ، در چشم اونها که دوک رو در تنهاترین حالت هاش دیده بودند ، مردی ایستاده بود .
مردی که دلایلش برای پیروزی در این جنگ هر روز بیشتر میشد .
.......................
مردم مستی که روی زمین افتاده بودند کم کم با صدای شمشیر بیدار شده و گیج و ویج اطراف رو نگاه میکردند .
عده ای روی هم خوابیده بودند و عده ای هم به شکل های مختلف روی زمین ولو شده بودند .
در گوشه ای از شهر، در زمین خاکی که برای تمرین تیراندازی استفاده میشد ، دوک مشغول مبارزه با گیگا، ساکورا و زیرو بود .
ملینا از کناری نگاهشون میکرد و با لبخند همون طور که زیر آفتاب ایستاده بود چیزی در دفترچه ی کوچکی مینوشت .
#پارت_۲۸۹
#خون_شمشیر_آب
در یک حرکت ناگهانی هر سه به سمت دوک حمله کردند که با زیرپایی روی زمین افتادند .
+خیلی بهتر شدید ولی هنوز از لحاظ پایه مشکل دارید . تمرین های من و استاد رو انجام ندادید نه؟
-تمرین های استاد روشی رو نميشد انجام داد . با جنگ و غیره هم ، وقت برای تمرین های شما نبود ، توی جنگ یاد گرفتیم .
+معلومه ، بلند شید دوباره .
روشی گوشه ای نشسته بود و شمشیرش رو تیز میکرد و زیر چشمی دوک رو نگاه میکرد .
مردم هم کم کم جمع شده بودند و نگاهشون میکردند .
دوک بدون اسلحه ایستاده بود و با دست خالی هر سه دختر رو به حمله دعوت میکرد .
زیرو به سمتش دوید که ناگهان نفهمید چطور دستش پشت سرش رفت و با لنگ پا پخش زمین شد . ساکورا شمشیر رو گرفت و با گیگا به سمتش دویدند که دوک کمربند گیگا رو گرفت و با زدن زیر پاش، اون رو پرت کرد روی ساکورا .
همه با اینکه تازه بیدار شده بودند ، با بدن های خسته از رقص دیشب و چشم های قرمز به این چهار نفر نگاه میکردند و با شوق تشویقشون میکردند.
با هر حمله فقط خودشون بودند که نقش زمین میشدند و دوک همچنان با دست خالی مقابلشون ایستاده و بهشون لبخند میزد .
+تماشاگر داریم ، حداقل کاری کنید که من اسلحه دستم بگیرم .
-لعنتی ! هنوز خیلی سریع هستی .
+چون تمرین میکنم و شما نمیکنید .
"اینجا چه خبره؟ چرا ژنرالا با پادشاه میجنگن ؟ تمرینه؟ برید کنار منم ببینم ."
#خون_شمشیر_آب
در یک حرکت ناگهانی هر سه به سمت دوک حمله کردند که با زیرپایی روی زمین افتادند .
+خیلی بهتر شدید ولی هنوز از لحاظ پایه مشکل دارید . تمرین های من و استاد رو انجام ندادید نه؟
-تمرین های استاد روشی رو نميشد انجام داد . با جنگ و غیره هم ، وقت برای تمرین های شما نبود ، توی جنگ یاد گرفتیم .
+معلومه ، بلند شید دوباره .
روشی گوشه ای نشسته بود و شمشیرش رو تیز میکرد و زیر چشمی دوک رو نگاه میکرد .
مردم هم کم کم جمع شده بودند و نگاهشون میکردند .
دوک بدون اسلحه ایستاده بود و با دست خالی هر سه دختر رو به حمله دعوت میکرد .
زیرو به سمتش دوید که ناگهان نفهمید چطور دستش پشت سرش رفت و با لنگ پا پخش زمین شد . ساکورا شمشیر رو گرفت و با گیگا به سمتش دویدند که دوک کمربند گیگا رو گرفت و با زدن زیر پاش، اون رو پرت کرد روی ساکورا .
همه با اینکه تازه بیدار شده بودند ، با بدن های خسته از رقص دیشب و چشم های قرمز به این چهار نفر نگاه میکردند و با شوق تشویقشون میکردند.
با هر حمله فقط خودشون بودند که نقش زمین میشدند و دوک همچنان با دست خالی مقابلشون ایستاده و بهشون لبخند میزد .
+تماشاگر داریم ، حداقل کاری کنید که من اسلحه دستم بگیرم .
-لعنتی ! هنوز خیلی سریع هستی .
+چون تمرین میکنم و شما نمیکنید .
"اینجا چه خبره؟ چرا ژنرالا با پادشاه میجنگن ؟ تمرینه؟ برید کنار منم ببینم ."
شمعی خاموش
#پارت_۲۸۷ #خون_شمشیر_آب ریچارد دستش رو روی شونه ی دوک گذاشت و لبخند زد . -من باید پیش زن و بچه هام برگردم . اونها منتظر من هستند که... +زن و بچه ؟ من عمو شدم ؟ -آره ، فردریک و سوفیا . دوقلو هستن و پنج سالشونه ، میخوام بیارمشون اینجا و... +شما این کار…
سلام بچه ها
من اومدمممم با پارت های خوشگل امشب 😁😉
امیدوارم لذت ببرید از خوندنشون😃
من اومدمممم با پارت های خوشگل امشب 😁😉
امیدوارم لذت ببرید از خوندنشون😃
شمعی خاموش pinned «سلام بچه ها من اومدمممم با پارت های خوشگل امشب 😁😉 امیدوارم لذت ببرید از خوندنشون😃»
#پارت_۲۹۰
#خون_شمشیر_آب
دوک بدون توجه به حرف های بقیه با لبخند ادامه میداد .
برای ملینا انگار دیروز بود که در خانه ی نیمه خراب کنار رودخانه تمرین میکردند .
-چی مینویسی ؟
-سلام مانک ؛ چند وقته شروع کردم به نوشتن زندگیم توی دفتر . ميخوام همه چیز رو بنویسم ، راجع به تو هم نوشتم ببین ! این طرح چهره ی تو هست .
-چقدر شبیه منه ! صاحب رو ببینم . چقدر شبیهش کشیدید . ملینا خانم میتونید برام حشره ها رو بکشید ؟ یکی هم کافیه .
-برو شکارشون کن و من برات میکشم ، هر چندتا که خواستی شکار کن .
-واقعا؟
-واقعا واقعا ، برو بیار من منتظرم .
-الان میام پس خانوم .
ملینا با لبخندی پهن دوباره مشغول نوشتن شد و سعی میکرد لبخند و سرزندگی امروز مانک رو هم بنویسه .
وسط مبارزه بودند که ناگهان دوک دستش رو بالا آورد و به آسمان نگاه کرد .
روشی هم مشغول نگاه کردن آسمان بود .
+همه برید تو خونه هاتون ، در ها و پنجره ها رو سفت ببندید و برای آتش هم چوب جمع کنید . زود باشید ، به بقیه هم اطلاع بدید .
-چی شده ارباب ؟
+هوا یکدفعه بد شد .
-هوا ؟ هوا که خوبه و گرم اربابم .
روشی ضربه ای آرام روی شونه ی ملینا زد و بلند شد .
-به همه بگو برن توی خونه هاشون و چوب برای آتش هم زیاد جمع کنند .
دوک در اولین فرصت تبری رو از روی کنده ای برداشت و به بقیه گفت که براش چوب بیاورند تا برای خانه ها آماده کند .
#خون_شمشیر_آب
دوک بدون توجه به حرف های بقیه با لبخند ادامه میداد .
برای ملینا انگار دیروز بود که در خانه ی نیمه خراب کنار رودخانه تمرین میکردند .
-چی مینویسی ؟
-سلام مانک ؛ چند وقته شروع کردم به نوشتن زندگیم توی دفتر . ميخوام همه چیز رو بنویسم ، راجع به تو هم نوشتم ببین ! این طرح چهره ی تو هست .
-چقدر شبیه منه ! صاحب رو ببینم . چقدر شبیهش کشیدید . ملینا خانم میتونید برام حشره ها رو بکشید ؟ یکی هم کافیه .
-برو شکارشون کن و من برات میکشم ، هر چندتا که خواستی شکار کن .
-واقعا؟
-واقعا واقعا ، برو بیار من منتظرم .
-الان میام پس خانوم .
ملینا با لبخندی پهن دوباره مشغول نوشتن شد و سعی میکرد لبخند و سرزندگی امروز مانک رو هم بنویسه .
وسط مبارزه بودند که ناگهان دوک دستش رو بالا آورد و به آسمان نگاه کرد .
روشی هم مشغول نگاه کردن آسمان بود .
+همه برید تو خونه هاتون ، در ها و پنجره ها رو سفت ببندید و برای آتش هم چوب جمع کنید . زود باشید ، به بقیه هم اطلاع بدید .
-چی شده ارباب ؟
+هوا یکدفعه بد شد .
-هوا ؟ هوا که خوبه و گرم اربابم .
روشی ضربه ای آرام روی شونه ی ملینا زد و بلند شد .
-به همه بگو برن توی خونه هاشون و چوب برای آتش هم زیاد جمع کنند .
دوک در اولین فرصت تبری رو از روی کنده ای برداشت و به بقیه گفت که براش چوب بیاورند تا برای خانه ها آماده کند .
#پارت_۲۹۱
#خون_شمشیر_آب
مردم شهر اونها رو به سمت شرقی شهر هدایت کردند ، جایی که چوب های خشک رو برای زمستان آماده کرده بودند .
الوارها روی هم طبقه بندی شده بود و عده ای نگران نگاهش میکردند .
روشی هم با شمشیری ایستاده بود و لبه اش رو نگاه میکرد.
-اون تبر رو بنداز کنار ، الان وقت تمرین خودته .
شمشیر سرد و سنگینی بود . روحی نداشت ولی برای این تمرین کافی بود .
-بیا بگیرش.
+استاد؟ چی رو قراره تمرین کنیم ؟
-چیزی که دفعه ی آخر ناقص موند . خودت میدونی که باید چکار کنی .
دوک شمشیر رو در دست گرفت و جلوی الواری ایستاد که گیگا و چند نفر دیگه روی تخته گذاشته بودند .
چشم هاش رو بست و وزن شمشیر ، دسته اش ، تمام نقاطی که دست روش رفته بود ، همه رو حس میکرد .
چیزی رو درون این آهن حس میکرد .
شمشیر رو بالا برد و به سرعت پایین آورد.
چوب بریده شده روی زمین افتاد و بقیه دست زدند ولی روشی ضربه ای محکم پشت سرش زد .
-احمق ! اشتباه بود . تمرکز کن . دوباره .
+استاد وقت زیادی نداریم ، بهتر نیست که این رو بگذاریم برای بعد ؟
-کاری که گفتم بکن .
دوک دوباره چشم هاش رو بست ؛ برای ساکورا این کار هنوز نشدنی بود که الواری به اون سایز رو با شمشیر و با یک حرکت از وسط ببره و دوک با استادی کامل این کار رو میکرد ، پس روشی چی میگفت ؟ چه چیزی اشتباه بود ؟
#خون_شمشیر_آب
مردم شهر اونها رو به سمت شرقی شهر هدایت کردند ، جایی که چوب های خشک رو برای زمستان آماده کرده بودند .
الوارها روی هم طبقه بندی شده بود و عده ای نگران نگاهش میکردند .
روشی هم با شمشیری ایستاده بود و لبه اش رو نگاه میکرد.
-اون تبر رو بنداز کنار ، الان وقت تمرین خودته .
شمشیر سرد و سنگینی بود . روحی نداشت ولی برای این تمرین کافی بود .
-بیا بگیرش.
+استاد؟ چی رو قراره تمرین کنیم ؟
-چیزی که دفعه ی آخر ناقص موند . خودت میدونی که باید چکار کنی .
دوک شمشیر رو در دست گرفت و جلوی الواری ایستاد که گیگا و چند نفر دیگه روی تخته گذاشته بودند .
چشم هاش رو بست و وزن شمشیر ، دسته اش ، تمام نقاطی که دست روش رفته بود ، همه رو حس میکرد .
چیزی رو درون این آهن حس میکرد .
شمشیر رو بالا برد و به سرعت پایین آورد.
چوب بریده شده روی زمین افتاد و بقیه دست زدند ولی روشی ضربه ای محکم پشت سرش زد .
-احمق ! اشتباه بود . تمرکز کن . دوباره .
+استاد وقت زیادی نداریم ، بهتر نیست که این رو بگذاریم برای بعد ؟
-کاری که گفتم بکن .
دوک دوباره چشم هاش رو بست ؛ برای ساکورا این کار هنوز نشدنی بود که الواری به اون سایز رو با شمشیر و با یک حرکت از وسط ببره و دوک با استادی کامل این کار رو میکرد ، پس روشی چی میگفت ؟ چه چیزی اشتباه بود ؟
#پارت_۲۹۲
#خون_شمشیر_آب
ضربه ی بعدی دوباره الوار رو برید و بقیه چوب رو تکه تکه کردند و گوشه ای انداختند . ولی از قیافه ی دوک مشخص بود که راضی نیست .
-شاگرد احمق ! خوب حسش کن . لبه ی شمشیر رو حس کن . تیزی تیغه رو حس کن . چرا این شمشیر پایین میاد ؟ چرا دست تو این شمشیر رو گرفته ؟
دوک پشت سر هم میبرید و هربار روشی محکم توی سرش میزد .
ساکورا به دقت نگاه میکرد و دنبال این بود که درس روشی رو متوجه بشه ولی نمیفهمید . همه ی این ضربه ها با استادی تمام وارد میشد پس اشکال کار کجا بود !؟
نوبت الوار دوم رسید . گیگا و چند نفر دیگه تکه های بریده شده رو به سرعت خورد میکردند و به دست مردم منتظر میدادند .
هرکسی که اونجا بود مشغول نگاه کردن به دوک بود که با یک شمشیر کهنه ، تنه ی درختان رو قطع میکرد . همه محو این قدرت و عدم خستگیش بعد از دو درخت کامل بودند ولی روشی همچنان توی سرش میزد و ناراضی بود .
-ضربه ای که میزنی رو حس کن . به دلیل ضربه هات فکر کن ، به شمشیری که داری فکر کن ، به انسانی که این ضربه رو میزنه فکر کن . دوباره .
به الوار پنجم که رسیدند ساکورا جلوی روشی ایستاد .
-چه چیزی رو قراره یاد بگیرند؟ منم میخوام یاد بگیرم .
-برای تو خیلی زوده . هروقت که تونستی با یک حرکت شمشیر این الوار رو ببری ، اونوقت بهت ميگم.
ساکورا هم شمشیری از زن کناریش گرفت و روبری الواری که در اون سر بود ، قرار گرفت .
با تمام قدرتش شمشیر رو پایین آورد که داخل چوب گیر کرد .
-شمشیر تو یک تکه آهن نیست ، وظیفه اش بریدنه . با شمشیر نبر ، با خودت ببر .
#خون_شمشیر_آب
ضربه ی بعدی دوباره الوار رو برید و بقیه چوب رو تکه تکه کردند و گوشه ای انداختند . ولی از قیافه ی دوک مشخص بود که راضی نیست .
-شاگرد احمق ! خوب حسش کن . لبه ی شمشیر رو حس کن . تیزی تیغه رو حس کن . چرا این شمشیر پایین میاد ؟ چرا دست تو این شمشیر رو گرفته ؟
دوک پشت سر هم میبرید و هربار روشی محکم توی سرش میزد .
ساکورا به دقت نگاه میکرد و دنبال این بود که درس روشی رو متوجه بشه ولی نمیفهمید . همه ی این ضربه ها با استادی تمام وارد میشد پس اشکال کار کجا بود !؟
نوبت الوار دوم رسید . گیگا و چند نفر دیگه تکه های بریده شده رو به سرعت خورد میکردند و به دست مردم منتظر میدادند .
هرکسی که اونجا بود مشغول نگاه کردن به دوک بود که با یک شمشیر کهنه ، تنه ی درختان رو قطع میکرد . همه محو این قدرت و عدم خستگیش بعد از دو درخت کامل بودند ولی روشی همچنان توی سرش میزد و ناراضی بود .
-ضربه ای که میزنی رو حس کن . به دلیل ضربه هات فکر کن ، به شمشیری که داری فکر کن ، به انسانی که این ضربه رو میزنه فکر کن . دوباره .
به الوار پنجم که رسیدند ساکورا جلوی روشی ایستاد .
-چه چیزی رو قراره یاد بگیرند؟ منم میخوام یاد بگیرم .
-برای تو خیلی زوده . هروقت که تونستی با یک حرکت شمشیر این الوار رو ببری ، اونوقت بهت ميگم.
ساکورا هم شمشیری از زن کناریش گرفت و روبری الواری که در اون سر بود ، قرار گرفت .
با تمام قدرتش شمشیر رو پایین آورد که داخل چوب گیر کرد .
-شمشیر تو یک تکه آهن نیست ، وظیفه اش بریدنه . با شمشیر نبر ، با خودت ببر .
شمعی خاموش
#پارت_۲۹۰ #خون_شمشیر_آب دوک بدون توجه به حرف های بقیه با لبخند ادامه میداد . برای ملینا انگار دیروز بود که در خانه ی نیمه خراب کنار رودخانه تمرین میکردند . -چی مینویسی ؟ -سلام مانک ؛ چند وقته شروع کردم به نوشتن زندگیم توی دفتر . ميخوام همه چیز رو بنویسم…
سلام عزیزانم😁😍
پارت های جدید جذاب امشب تقدیم نگاهتون☺️🌺
پارت های جدید جذاب امشب تقدیم نگاهتون☺️🌺
#پارت_۲۹۳
#خون_شمشیر_آب
بعد از ششمین الوار، ناگهان هوا رو به سردی رفت .
هوا هر لحظه سردتر میشد و باد قوت میگرفت .
-اونهایی که اینجا هستند ، سریعتر لباس گرم بپوشید . بقیه برن خونه هاشون . تا جایی که میتونید جمعیت بیشتری رو در هر کدوم از خونه ها اسکان بدید .
-استاد روشی ، دوک و ساکورا ؟
-اونها تمرین دارند . برید .
خیلی زود هوا چنان سرد شد که انگار یخبندان شده باشه و گیگا و سه نفر دیگه ، با لباس های پشمی نزدیک الوار منتظر بودند .
زیرو به همراه دو نفر دیگه هم تکه های چوب رو به بقیه میدادند و دوباره برمیگشتند.
الوار دهم بود که هوا شبیه به هوای نقطه ی انجماد شده بود و ساکورا هنوز مشغول ضربه های نا موفق بود .
صورت و دست های دوک قرمز شده بود و ساکورا هم هر از گاهی دست های خودش رو با بخار نفسش گرم میکرد و دوباره ادامه میداد .
-استاد روشی بهتر نیست بقیه اش برای فردا باشه ؟ ارباب و ساکورا دارن یخ میزنند .
-اگر سردته برو جای گرم . اینها هنوز کار دارند .
-حداقل اجازه بدید لباس گرم براشون بیاریم .
-نه ، سرما باعث ميشه که زودتر به هدف برسند . برید ، برید یک جای گرم که مریض نشید .
همه با شنیدن این حرف به سمت خانه های خودشون رفتند و فقط گیگا و زیرو همچنان اونجا ایستاده بودند .
-دوست داری توی این سرما بمیری ؟ درست انجام بده .
+استاد ! چیزی که شما میگید احتیاج به سالها تمرین داره ، نه چیزی که با یک روز تمرین بهش برسم .
-این رو میخوای به کسانی بگی که قراره به خاطر تو جونشون رو فدا کنن ؟ چون تو سردت بود ؟
#خون_شمشیر_آب
بعد از ششمین الوار، ناگهان هوا رو به سردی رفت .
هوا هر لحظه سردتر میشد و باد قوت میگرفت .
-اونهایی که اینجا هستند ، سریعتر لباس گرم بپوشید . بقیه برن خونه هاشون . تا جایی که میتونید جمعیت بیشتری رو در هر کدوم از خونه ها اسکان بدید .
-استاد روشی ، دوک و ساکورا ؟
-اونها تمرین دارند . برید .
خیلی زود هوا چنان سرد شد که انگار یخبندان شده باشه و گیگا و سه نفر دیگه ، با لباس های پشمی نزدیک الوار منتظر بودند .
زیرو به همراه دو نفر دیگه هم تکه های چوب رو به بقیه میدادند و دوباره برمیگشتند.
الوار دهم بود که هوا شبیه به هوای نقطه ی انجماد شده بود و ساکورا هنوز مشغول ضربه های نا موفق بود .
صورت و دست های دوک قرمز شده بود و ساکورا هم هر از گاهی دست های خودش رو با بخار نفسش گرم میکرد و دوباره ادامه میداد .
-استاد روشی بهتر نیست بقیه اش برای فردا باشه ؟ ارباب و ساکورا دارن یخ میزنند .
-اگر سردته برو جای گرم . اینها هنوز کار دارند .
-حداقل اجازه بدید لباس گرم براشون بیاریم .
-نه ، سرما باعث ميشه که زودتر به هدف برسند . برید ، برید یک جای گرم که مریض نشید .
همه با شنیدن این حرف به سمت خانه های خودشون رفتند و فقط گیگا و زیرو همچنان اونجا ایستاده بودند .
-دوست داری توی این سرما بمیری ؟ درست انجام بده .
+استاد ! چیزی که شما میگید احتیاج به سالها تمرین داره ، نه چیزی که با یک روز تمرین بهش برسم .
-این رو میخوای به کسانی بگی که قراره به خاطر تو جونشون رو فدا کنن ؟ چون تو سردت بود ؟
#پارت_۲۹۴
#خون_شمشیر_آب
بعد از یک ساعت، به جز دوک و روشی ، همه داخل اتاق بلادی بارون کنار آتش نشسته بودند و خودشون رو گرم میکردند .
-ساکورا ! هنوز اونجان؟
-هوم ...
دخترک از بین چارچوب پنجره نگاه میکرد که زیر برفی که مشغول باریدن بود، دوک هنوز چوب ها رو میبرید و روشی هم کنارش ایستاده بود .
-چطوری یخ نمیزنن مستر؟
-دوک و استاد وقتی شروع به تمرین کنند دیگه چیزی جلو دارشون نیست . این اون رو ترغیب میکنه و اون این رو .
-اینطوری که یخ میزنند .
-بله . فقط باید امیدوار باشیم که دوک بتونه تویاما ریو رو یاد بگیره .
-چیو؟
-تویاما ریو باتودو . هنری که استاد مدت زیادی سعی در کامل کردنش داشته .
-چکار میکنه؟
-نه فقط از شمشیر به عنوان یک سلاح بی نقص استفاده میکنه بلکه به روح و ذهن شمشیر زن هم نگاه میکنه . دوک به خاطر گذشته اش هيچوقت نتونست آرامش کاملی که نیاز بود رو برای این مدل شمشیر زنی به دست بیاره .
-آرامش !؟ اونم برای شمشیرزنی !؟ همچنین چیزی که امکان نداره . شمشیر رو باید با نهایت نفرت بزنی .
مستر لبخندی به زیرو زد و کنار پنجره ایستاد .
-برای همینه که تو اینجا کنار آتش هستی و اون زیر برف .
-بهت ميگم آرام تر شاگرد احمق ! چشم هات رو ببند . برس به مونو ، خودتو خالی کن ، از تمام احساسات خالی کن خودت رو ، از تمام تفکرات خالی کن . اگر تو خودت رو نپذیری ، پس کی میپذیره ؟ عصبانیتت رو هدایت کن . همه چیز رو از خودت دور کن و به هیچ برس .
+استاد ، خیلی سرده .
-میدونم . انگشت هات درد میکنه . قلبت درد میکنه . پاهات میسوزه . همه ی احساسات رو خالی کن . بدنت رو کنترل کن . ذهنت رو تخلیه کک . بذار روحت روی مغزت کنترل داشته باشه .
#خون_شمشیر_آب
بعد از یک ساعت، به جز دوک و روشی ، همه داخل اتاق بلادی بارون کنار آتش نشسته بودند و خودشون رو گرم میکردند .
-ساکورا ! هنوز اونجان؟
-هوم ...
دخترک از بین چارچوب پنجره نگاه میکرد که زیر برفی که مشغول باریدن بود، دوک هنوز چوب ها رو میبرید و روشی هم کنارش ایستاده بود .
-چطوری یخ نمیزنن مستر؟
-دوک و استاد وقتی شروع به تمرین کنند دیگه چیزی جلو دارشون نیست . این اون رو ترغیب میکنه و اون این رو .
-اینطوری که یخ میزنند .
-بله . فقط باید امیدوار باشیم که دوک بتونه تویاما ریو رو یاد بگیره .
-چیو؟
-تویاما ریو باتودو . هنری که استاد مدت زیادی سعی در کامل کردنش داشته .
-چکار میکنه؟
-نه فقط از شمشیر به عنوان یک سلاح بی نقص استفاده میکنه بلکه به روح و ذهن شمشیر زن هم نگاه میکنه . دوک به خاطر گذشته اش هيچوقت نتونست آرامش کاملی که نیاز بود رو برای این مدل شمشیر زنی به دست بیاره .
-آرامش !؟ اونم برای شمشیرزنی !؟ همچنین چیزی که امکان نداره . شمشیر رو باید با نهایت نفرت بزنی .
مستر لبخندی به زیرو زد و کنار پنجره ایستاد .
-برای همینه که تو اینجا کنار آتش هستی و اون زیر برف .
-بهت ميگم آرام تر شاگرد احمق ! چشم هات رو ببند . برس به مونو ، خودتو خالی کن ، از تمام احساسات خالی کن خودت رو ، از تمام تفکرات خالی کن . اگر تو خودت رو نپذیری ، پس کی میپذیره ؟ عصبانیتت رو هدایت کن . همه چیز رو از خودت دور کن و به هیچ برس .
+استاد ، خیلی سرده .
-میدونم . انگشت هات درد میکنه . قلبت درد میکنه . پاهات میسوزه . همه ی احساسات رو خالی کن . بدنت رو کنترل کن . ذهنت رو تخلیه کک . بذار روحت روی مغزت کنترل داشته باشه .
#پارت_۲۹۵
#خون_شمشیر_آب
دوک دوباره شمشیر رو بالا برد .
تنها چیزی که میدید چهره ی خندان لاست بود که میگفت عاشقشه .
دست هاش میلرزید .
-ورجیل اون مرده ! رهاش کن . اون رو هم به هیچ بسپار . خودت رو خالی کن .
نیرویی رو داخل شمشیر حس میکرد . نیرویی که مثل اژدها بالا میرفت و دوباره خودش رو در بر میگرفت .
چیزی رو درونش حس میکرد . مثل آبی دریا خنک بود .
-آرام باش . همه چیز رو دور کن . مرده ها برنمیگردن ولی زنده ها هنوز هستند . جنگ داخل مغزت رو آروم کن و به خودت فرجه بده تا خودت رو بشناسی . پسری که پیش من اومد تا دنیا رو نجات بده .
کم کم حس سرما از بدنش بیرون میرفت. انگار برف روی صورتش نمینشست . صداها محو و دور میشد .
-همینطوری خوبه . درونت حسش میکنی ؟ اون انرژی رو حس میکنی ؟ اون رو کنترل کن و به شمشیر بیارش .
بدنش میلرزید و انگار زیر پاهاش سست شده بود .
-آروم باش ، آروم . لاست رو رها کن . آلبرت رو رها کن . همه چیز رو رها کن ورجیل . خودت رو هم رها کن . چیزی نیست جز یک وجود . هیچ چیزی نیست . حتی خودت هم وجود نداری . منم وجود ندارم . دنیا یک حیات بدون توقفه و تو جزوی از این نیرویی . باهاش هماهنگ شو . نجنگ . رها کن .
مستر از بین چوب ها نگاهشون میکرد و زیر لب میگفت آروم باش .
-این چوب و این شمشیر هم خودتی ، این انرژی خودتی و تو وجود نداری . آروم باش . تمرکز کن .
ناگهان مستر دستش رو مشت کرد و بالا پرید .
-لعنتی تونست . تونست .
ساکورا با تعجب بیرون رو نگاه میکرد که مستر و زیرو چند لباس برداشتند و به سرعت به بیرون دویدند .
#خون_شمشیر_آب
دوک دوباره شمشیر رو بالا برد .
تنها چیزی که میدید چهره ی خندان لاست بود که میگفت عاشقشه .
دست هاش میلرزید .
-ورجیل اون مرده ! رهاش کن . اون رو هم به هیچ بسپار . خودت رو خالی کن .
نیرویی رو داخل شمشیر حس میکرد . نیرویی که مثل اژدها بالا میرفت و دوباره خودش رو در بر میگرفت .
چیزی رو درونش حس میکرد . مثل آبی دریا خنک بود .
-آرام باش . همه چیز رو دور کن . مرده ها برنمیگردن ولی زنده ها هنوز هستند . جنگ داخل مغزت رو آروم کن و به خودت فرجه بده تا خودت رو بشناسی . پسری که پیش من اومد تا دنیا رو نجات بده .
کم کم حس سرما از بدنش بیرون میرفت. انگار برف روی صورتش نمینشست . صداها محو و دور میشد .
-همینطوری خوبه . درونت حسش میکنی ؟ اون انرژی رو حس میکنی ؟ اون رو کنترل کن و به شمشیر بیارش .
بدنش میلرزید و انگار زیر پاهاش سست شده بود .
-آروم باش ، آروم . لاست رو رها کن . آلبرت رو رها کن . همه چیز رو رها کن ورجیل . خودت رو هم رها کن . چیزی نیست جز یک وجود . هیچ چیزی نیست . حتی خودت هم وجود نداری . منم وجود ندارم . دنیا یک حیات بدون توقفه و تو جزوی از این نیرویی . باهاش هماهنگ شو . نجنگ . رها کن .
مستر از بین چوب ها نگاهشون میکرد و زیر لب میگفت آروم باش .
-این چوب و این شمشیر هم خودتی ، این انرژی خودتی و تو وجود نداری . آروم باش . تمرکز کن .
ناگهان مستر دستش رو مشت کرد و بالا پرید .
-لعنتی تونست . تونست .
ساکورا با تعجب بیرون رو نگاه میکرد که مستر و زیرو چند لباس برداشتند و به سرعت به بیرون دویدند .
شمعی خاموش
#پارت_۲۹۳ #خون_شمشیر_آب بعد از ششمین الوار، ناگهان هوا رو به سردی رفت . هوا هر لحظه سردتر میشد و باد قوت میگرفت . -اونهایی که اینجا هستند ، سریعتر لباس گرم بپوشید . بقیه برن خونه هاشون . تا جایی که میتونید جمعیت بیشتری رو در هر کدوم از خونه ها اسکان…
سلام دوستان 😍
پارت های قشنگ امشب رو دریابید که کولاکه 😁😍
امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید 😍
پارت های قشنگ امشب رو دریابید که کولاکه 😁😍
امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید 😍
شمعی خاموش pinned «سلام دوستان 😍 پارت های قشنگ امشب رو دریابید که کولاکه 😁😍 امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید 😍»
#پارت_۲۹۶
#خون_شمشیر_آب
وقتی که لباس گرم رو دور روشی و دوک میکشیدند و اونها رو به سمت خونه میبردند ، زیرو از پایین و ساکورا از داخل ساختمان با تعجب به الوار بریده شده نگاه میکردند .
ساکورا با خودش فکر میکرد که شاید هيچوقت نتونه به این سطح از استادی برسه ؛ حالا تفاوت بین یک استاد و خودش رو متوجه میشد. اگر هزاران بار هم دوک رو شکست میداد هيچوقت به این استادی نمیرسید .
زیرو هنوز به اخرین الوار نگاه میکرد که دقیقا از جای برش آتش گرفته بود .
.......................
روشی کنار آتش نشست و دستانش رو نزدیک کرد تا کمی گرم بشه .
انگشت هاش باز نميشد و با نگاهی دردناک بهشون نگاه میکرد .
-حالتون خوبه استاد ؟ آب گرم اینجا هست ، بگذارید براتون توی سطل بریزم .
-نمیخواد ، به اون احمق برس تا نمرده . من مثل شما جوون ها از کاه ساخته نشدم .
-ولی دوک باورم نمیشه که تونستی، بالاخره تونستی ! اون یک هیتوتسو سوراشوی عالی بود . بهترین تک ضربه ای که ازت دیدم . آفرین ، آفرین . یکی بیاد بغلش کنم خوشحالم .
-دوک !
+بله استاد ؟
-چه حسی داری ؟
+نمیدونم . حس خیلی عجیبی دارم .
-وقتی که بتونی در جنگ هم در "مونو" قرار بگیری ، اونوقته که هیچکس نمیتونه در مقابل تو پیروز باشه . هر روز ، هر ساعت ، هر ثانیه تمرین کن . خودت رو از همه چیز خالی کن .
+چشم استاد.
-من هنوز باورم نميشه که تونستی . من یک سال و سه ماه و ده روز تلاش کردم تا تونستم . خیلی معرکه ای دوک ، خیلی .
#خون_شمشیر_آب
وقتی که لباس گرم رو دور روشی و دوک میکشیدند و اونها رو به سمت خونه میبردند ، زیرو از پایین و ساکورا از داخل ساختمان با تعجب به الوار بریده شده نگاه میکردند .
ساکورا با خودش فکر میکرد که شاید هيچوقت نتونه به این سطح از استادی برسه ؛ حالا تفاوت بین یک استاد و خودش رو متوجه میشد. اگر هزاران بار هم دوک رو شکست میداد هيچوقت به این استادی نمیرسید .
زیرو هنوز به اخرین الوار نگاه میکرد که دقیقا از جای برش آتش گرفته بود .
.......................
روشی کنار آتش نشست و دستانش رو نزدیک کرد تا کمی گرم بشه .
انگشت هاش باز نميشد و با نگاهی دردناک بهشون نگاه میکرد .
-حالتون خوبه استاد ؟ آب گرم اینجا هست ، بگذارید براتون توی سطل بریزم .
-نمیخواد ، به اون احمق برس تا نمرده . من مثل شما جوون ها از کاه ساخته نشدم .
-ولی دوک باورم نمیشه که تونستی، بالاخره تونستی ! اون یک هیتوتسو سوراشوی عالی بود . بهترین تک ضربه ای که ازت دیدم . آفرین ، آفرین . یکی بیاد بغلش کنم خوشحالم .
-دوک !
+بله استاد ؟
-چه حسی داری ؟
+نمیدونم . حس خیلی عجیبی دارم .
-وقتی که بتونی در جنگ هم در "مونو" قرار بگیری ، اونوقته که هیچکس نمیتونه در مقابل تو پیروز باشه . هر روز ، هر ساعت ، هر ثانیه تمرین کن . خودت رو از همه چیز خالی کن .
+چشم استاد.
-من هنوز باورم نميشه که تونستی . من یک سال و سه ماه و ده روز تلاش کردم تا تونستم . خیلی معرکه ای دوک ، خیلی .
#پارت_۲۹۷
#خون_شمشیر_آب
مستر محکم و دلگرم کننده کمر دوک رو میمالید تا گرم بشه که ملینا با سرفه ای توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد .
-ببخشید اربابم ، نمیخوام که جشن شما رو خراب کنم ، متوجه هستم که کار خیلی خاصی انجام دادید ولی در مورد هوا ، چه اتفاقی افتاد ؟
+هوا ، ما الان در قسمت های شمالی هستیم . هوا کم کم رو به وخامت میره و سرمای آنی رو زیاد خواهیم دید . باید به سمت جنوب بریم ، به سمت نشویل برای جمع کردن آذوقه و از اونور به آتلانتا .
-شهر ریش سیاه ؟ اون حتما منتظر ماست . حتما انتظار این رو میکشه که ارتشی بهش حمله کنه .
+برای همین ارتش بهش حمله نمیکنه . شما فقط شهر رو محاصره میکنید .
-اربابم سلاح جدید دارید ؟ مثل همون که توی فلگ استف استفاده کردید ؟ سلاح شیمیایی ؟
+آفرین که یادت مونده و نه ، همون یکی کلی از وقت من رو گرفت و دیگه مواد ساختنش هم وجود نداره .
-پس چطوری یکی از قویترین شهر های این دنیا از لحاظ دفاعی رو میخواید شکست بدید ؟
+با استفاده از نقشه ای که احتمالا به بدترین شکل خراب ميشه و هممون اسیر میشیم .
-چه نقشه ی بدی ! کی انجامش بدیم ؟
جورج این رو گفت و همه خندیدند .
+کدوماتون شهر ریش سیاه رو دیدید ؟
فقط اسمرالدا دستش رو بالا برد .
+در شعاع صد متری شهر همونطور که فقط دکتر ما میدونه ، یک کنده کاری عظیم صورت گرفته ، در شعاع کامل اطراف شهر چاله ای به طول سی متر و ارتفاع پنجاه متر وجود داره . این رو در طی ده سال ساختند . تنها راه ورود و خروج به شهر از در جنوبی هست که پل متحرک بزرگی راه رو برای ورود و خروج باز میکنه . این پل متحرک در هر ثانیه توسط دو نفر از عالی رتبه های ریش سیاه تحت نظره و بدون دستور اونها پایین نمیاد ؛ روی تمام دیوار ها توپ هایی مثل توپ های همین شهر و همچنین بولت پرتاب کن های زیادی هست که نیزه های دو متری شلیک میکنند . پایین چاله به قدری گازهای سمی هست که اگر پایین برید درجا میمیرید . برده ها رو اونجا پرت میکنند . حتی لاشخورها هم به اونجا نمیرن . دیوارهای اطراف ده متر بلندی دارند و همه چیز ساخته شده که اون شهر غیرقابل نفوذ باشه .
#خون_شمشیر_آب
مستر محکم و دلگرم کننده کمر دوک رو میمالید تا گرم بشه که ملینا با سرفه ای توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد .
-ببخشید اربابم ، نمیخوام که جشن شما رو خراب کنم ، متوجه هستم که کار خیلی خاصی انجام دادید ولی در مورد هوا ، چه اتفاقی افتاد ؟
+هوا ، ما الان در قسمت های شمالی هستیم . هوا کم کم رو به وخامت میره و سرمای آنی رو زیاد خواهیم دید . باید به سمت جنوب بریم ، به سمت نشویل برای جمع کردن آذوقه و از اونور به آتلانتا .
-شهر ریش سیاه ؟ اون حتما منتظر ماست . حتما انتظار این رو میکشه که ارتشی بهش حمله کنه .
+برای همین ارتش بهش حمله نمیکنه . شما فقط شهر رو محاصره میکنید .
-اربابم سلاح جدید دارید ؟ مثل همون که توی فلگ استف استفاده کردید ؟ سلاح شیمیایی ؟
+آفرین که یادت مونده و نه ، همون یکی کلی از وقت من رو گرفت و دیگه مواد ساختنش هم وجود نداره .
-پس چطوری یکی از قویترین شهر های این دنیا از لحاظ دفاعی رو میخواید شکست بدید ؟
+با استفاده از نقشه ای که احتمالا به بدترین شکل خراب ميشه و هممون اسیر میشیم .
-چه نقشه ی بدی ! کی انجامش بدیم ؟
جورج این رو گفت و همه خندیدند .
+کدوماتون شهر ریش سیاه رو دیدید ؟
فقط اسمرالدا دستش رو بالا برد .
+در شعاع صد متری شهر همونطور که فقط دکتر ما میدونه ، یک کنده کاری عظیم صورت گرفته ، در شعاع کامل اطراف شهر چاله ای به طول سی متر و ارتفاع پنجاه متر وجود داره . این رو در طی ده سال ساختند . تنها راه ورود و خروج به شهر از در جنوبی هست که پل متحرک بزرگی راه رو برای ورود و خروج باز میکنه . این پل متحرک در هر ثانیه توسط دو نفر از عالی رتبه های ریش سیاه تحت نظره و بدون دستور اونها پایین نمیاد ؛ روی تمام دیوار ها توپ هایی مثل توپ های همین شهر و همچنین بولت پرتاب کن های زیادی هست که نیزه های دو متری شلیک میکنند . پایین چاله به قدری گازهای سمی هست که اگر پایین برید درجا میمیرید . برده ها رو اونجا پرت میکنند . حتی لاشخورها هم به اونجا نمیرن . دیوارهای اطراف ده متر بلندی دارند و همه چیز ساخته شده که اون شهر غیرقابل نفوذ باشه .
#پارت_۲۹۸
#خون_شمشیر_آب
-پس چطوری میخوایم واردش بشیم اربابم ؟
-چه نقشه ای توی سرت داری دوک؟
+با استفاده از افسانه های قدیم مردم قدیم .
-ها؟
+صبح یکی رو بفرستید که تینا رو بیاره اینجا ، البته به همراه تمام کسانی که باهاش کار میکنند . پس فردا به سمت نشویل حمله میکنیم.
شب همگی زیر پتو های پشمی در طبقه های مختلف خوابیده بودند و دوک با تکیه به دیوار شومینه مشغول نوشتن بود .
صدای باد از بیرون پنجره ها شنیده میشد که زوزه میکشید و صدای سگی از دوردست سکوت شب رو میشکست .
کف سنگی زمین سرد بود و تنها گرما از شومینه ی سنگی بود . شومینه ای که دوک خودش رو به دیواره هاش چسبانده بود که از سرمای روز فاصله بگیره و مینوشت .
*بعد از مدت ها روزنه ی امیدی رو میبینم که ندیده بودم . ریچارد ، سارا ، فردریک و سوفیا . این اسم هارو نباید فراموش کنم . حمله ی بعدی به شدت خطرناک خواهد بود . امیدوارم که کسی صدمه نبینه ؛ بعد از مدت ها امشب احساس تنهایی میکنم . لاست هر دقیقه بیشتر از ذهنم محو ميشه و دیگه اینجا نیست . حس آزادی دارم و متنفرم که این حس رو دارم . انگار دارم خیانت میکنم .
دلم ميخواد که جنگی نبود ، برای اولین بار بعد از مدت ها دلم میخواد که فقط سکوت بود و آرامش.*
-اربابم؟
+ملینا !؟ اینجا چکار میکنی ؟
-خوابم نمیبرد ، نمیدونستم چکار کنم .
+بیا اینجا ، رختخوابت رو که...
دوک نگاهی به دست های ملینا کرد که چیزی با خودش نداشت .
+رختخوابت رو هم که نیاوردی ، بیا اینجا کنار من بخواب .
-ببخشید نباید میاومدم ، خلوتتون رو بهم زدم .
+نه اصلا . بیا ، اینجا جا هست .
ملینا فورا زیر پتوی دوک پرید و دستش رو به سمت شومینه گرفت و با لبخندی از روی قدر دانی پلک هاش رو روی هم گذاشت .
#خون_شمشیر_آب
-پس چطوری میخوایم واردش بشیم اربابم ؟
-چه نقشه ای توی سرت داری دوک؟
+با استفاده از افسانه های قدیم مردم قدیم .
-ها؟
+صبح یکی رو بفرستید که تینا رو بیاره اینجا ، البته به همراه تمام کسانی که باهاش کار میکنند . پس فردا به سمت نشویل حمله میکنیم.
شب همگی زیر پتو های پشمی در طبقه های مختلف خوابیده بودند و دوک با تکیه به دیوار شومینه مشغول نوشتن بود .
صدای باد از بیرون پنجره ها شنیده میشد که زوزه میکشید و صدای سگی از دوردست سکوت شب رو میشکست .
کف سنگی زمین سرد بود و تنها گرما از شومینه ی سنگی بود . شومینه ای که دوک خودش رو به دیواره هاش چسبانده بود که از سرمای روز فاصله بگیره و مینوشت .
*بعد از مدت ها روزنه ی امیدی رو میبینم که ندیده بودم . ریچارد ، سارا ، فردریک و سوفیا . این اسم هارو نباید فراموش کنم . حمله ی بعدی به شدت خطرناک خواهد بود . امیدوارم که کسی صدمه نبینه ؛ بعد از مدت ها امشب احساس تنهایی میکنم . لاست هر دقیقه بیشتر از ذهنم محو ميشه و دیگه اینجا نیست . حس آزادی دارم و متنفرم که این حس رو دارم . انگار دارم خیانت میکنم .
دلم ميخواد که جنگی نبود ، برای اولین بار بعد از مدت ها دلم میخواد که فقط سکوت بود و آرامش.*
-اربابم؟
+ملینا !؟ اینجا چکار میکنی ؟
-خوابم نمیبرد ، نمیدونستم چکار کنم .
+بیا اینجا ، رختخوابت رو که...
دوک نگاهی به دست های ملینا کرد که چیزی با خودش نداشت .
+رختخوابت رو هم که نیاوردی ، بیا اینجا کنار من بخواب .
-ببخشید نباید میاومدم ، خلوتتون رو بهم زدم .
+نه اصلا . بیا ، اینجا جا هست .
ملینا فورا زیر پتوی دوک پرید و دستش رو به سمت شومینه گرفت و با لبخندی از روی قدر دانی پلک هاش رو روی هم گذاشت .