#پارت_۲۸۴
#خون_شمشیر_آب
در حال خنده بودند که در باز شد و ریچارد وارد شد .
جو در ثانیه تبدیل به چیزی سنگین تر از زندان شد .
نگاه ریچارد کاملا جدی روی دوک بود .
-گفتید که بیام . کارتون چیه ؟
روشی بلند شد و همونطور که در طول اتاق قدم میزد شروع به صحبت کرد .
-وقتی که زیگفرید رو پیدا کردم، ميخواستم بکشمش ، بدون هیچ حرفی ولی ناگهان گفت که دوک تنها بازمانده ی خانواده ی آلبرت نیست و در صورتی که اون رو نکشم به من میگه که کجا برم . فردای اون روز یک پسر بچه آدرسی به من داد که محل یک سرزمین زراعی بیرون از شهر ها و در دل جنگل ها رو نشون میداد و اونجا من ریچارد رو دیدم . شباهتش به مادرت خیلی زیاد بود ، برخلاف تو که به پدرت شباهت داری و این شد که تصمیم گرفتم با خودم بیارمش . بهش راجع به تو گفتم ولی فکر میکرد که دروغ میگم .
دوک روبهروش ایستاد و نگاهش کرد ، ریچارد مرد قد بلندی بود ، به اندازه ای که یک سر و گردن از خودش بلند تر بود .
+اگر تو پسر آلبرت هستی بگو ببینم که کلید زیرزمین شمالی کجا بود ؟
-زیر گلدان آبی رنگ گل های بنفشه . تو اگر پسر آلبرت هستی بگو ببینم توی حوض وسط حیاط چه نقشی زده بودن ؟
+سوالت دروغیه چون توی حوض نقش نداشت و فقط آبی بود ؛ روی نقاشی توی هال یک نوشته بود ، بگو چی بود؟
-نوشته بود تا پیروزی ما زنده ایم ؛ رنگ در خونه چه رنگی بود ؟
+در خونه سیاه یک دست بود . پدر چه زمانی صبحانه میخورد ؟
-پدر هروقت مادر صبحانه میآورد میخورد . تو اینها رو از کجا میدونی ؟
+تو از کجا میدونی؟
-من پسر آلبرتم .
+من پسر آلبرتم .
#خون_شمشیر_آب
در حال خنده بودند که در باز شد و ریچارد وارد شد .
جو در ثانیه تبدیل به چیزی سنگین تر از زندان شد .
نگاه ریچارد کاملا جدی روی دوک بود .
-گفتید که بیام . کارتون چیه ؟
روشی بلند شد و همونطور که در طول اتاق قدم میزد شروع به صحبت کرد .
-وقتی که زیگفرید رو پیدا کردم، ميخواستم بکشمش ، بدون هیچ حرفی ولی ناگهان گفت که دوک تنها بازمانده ی خانواده ی آلبرت نیست و در صورتی که اون رو نکشم به من میگه که کجا برم . فردای اون روز یک پسر بچه آدرسی به من داد که محل یک سرزمین زراعی بیرون از شهر ها و در دل جنگل ها رو نشون میداد و اونجا من ریچارد رو دیدم . شباهتش به مادرت خیلی زیاد بود ، برخلاف تو که به پدرت شباهت داری و این شد که تصمیم گرفتم با خودم بیارمش . بهش راجع به تو گفتم ولی فکر میکرد که دروغ میگم .
دوک روبهروش ایستاد و نگاهش کرد ، ریچارد مرد قد بلندی بود ، به اندازه ای که یک سر و گردن از خودش بلند تر بود .
+اگر تو پسر آلبرت هستی بگو ببینم که کلید زیرزمین شمالی کجا بود ؟
-زیر گلدان آبی رنگ گل های بنفشه . تو اگر پسر آلبرت هستی بگو ببینم توی حوض وسط حیاط چه نقشی زده بودن ؟
+سوالت دروغیه چون توی حوض نقش نداشت و فقط آبی بود ؛ روی نقاشی توی هال یک نوشته بود ، بگو چی بود؟
-نوشته بود تا پیروزی ما زنده ایم ؛ رنگ در خونه چه رنگی بود ؟
+در خونه سیاه یک دست بود . پدر چه زمانی صبحانه میخورد ؟
-پدر هروقت مادر صبحانه میآورد میخورد . تو اینها رو از کجا میدونی ؟
+تو از کجا میدونی؟
-من پسر آلبرتم .
+من پسر آلبرتم .
#پارت_۲۸۵
#خون_شمشیر_آب
هر دو با عصبانیت یکدیگر رو نگاه میکردند و هیچکدام حرف دیگری رو قبول نمیکرد که ملینا بلند شد و بینشون ایستاد .
-اربابم ! اجازه میدید چیزی رو تست کنم ؟
+اگر باعث بشه این دروغ گو از اینجا بره آره ، اجازه داری .
-آقای ریچارد شما سواد دارید؟
-بله.
ناگهان ملینا بلوزش رو تا بالای سینه هاش بالا داد و پشت به ریوارد ایستاد .
-روی کمرم با انگشت، اسم گل مورد علاقه ی مادرتون رو بنویسید .
ریچارد بدون ثانیه ای تاخیر، انگشتش رو روی کمرش کشید و وقتی تموم شد، لبخندی روی لب های ملینا نشست .
-چه گل زیبایی. ارباب شما هم همین کار رو میکنید ؟
دوک هم سریع با انگشتش نوشت و ملینا رو دید که لباسش رو به حالت اول برگردوند .
لبخند بزرگی روی لبش بود و چشم هاش خیس شده بود .
-اربابم ! هر دوتون اسم یک گل رو نوشتید . زنبق. من فکر میکنم شما دوتا برادرید .
+آخه امکان نداره، پدر چیزی به من نگفت. تا الان کجا بودی پس ؟
-من دوازده ساله بودم که پدر من رو به اونور دریا فرستاد ؛ قرار بود با پنج ژنرال بزرگ و مورد اعتماد پدر دنبال ریسورس و منابع جدید و مکانی جدید برای زندگی بگردیم ، حالا از اون روز بیست و پنج سال میگذره . وقتی که برگشتم و متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده در گوشه ای خونه ای ساختم و در سکوت زندگی خودم رو در آرامش ادامه دادم تا چندین شب پیش که این پیرمرد من رو پیدا کرد ، تنها دلیلی که اینجا هستم صحبت این پیرمرد در مورد برادر من بود .
-ما تنهاتون میگذاریم اربابم ؛ بهتره که کمی با هم صحبت کنید .
#خون_شمشیر_آب
هر دو با عصبانیت یکدیگر رو نگاه میکردند و هیچکدام حرف دیگری رو قبول نمیکرد که ملینا بلند شد و بینشون ایستاد .
-اربابم ! اجازه میدید چیزی رو تست کنم ؟
+اگر باعث بشه این دروغ گو از اینجا بره آره ، اجازه داری .
-آقای ریچارد شما سواد دارید؟
-بله.
ناگهان ملینا بلوزش رو تا بالای سینه هاش بالا داد و پشت به ریوارد ایستاد .
-روی کمرم با انگشت، اسم گل مورد علاقه ی مادرتون رو بنویسید .
ریچارد بدون ثانیه ای تاخیر، انگشتش رو روی کمرش کشید و وقتی تموم شد، لبخندی روی لب های ملینا نشست .
-چه گل زیبایی. ارباب شما هم همین کار رو میکنید ؟
دوک هم سریع با انگشتش نوشت و ملینا رو دید که لباسش رو به حالت اول برگردوند .
لبخند بزرگی روی لبش بود و چشم هاش خیس شده بود .
-اربابم ! هر دوتون اسم یک گل رو نوشتید . زنبق. من فکر میکنم شما دوتا برادرید .
+آخه امکان نداره، پدر چیزی به من نگفت. تا الان کجا بودی پس ؟
-من دوازده ساله بودم که پدر من رو به اونور دریا فرستاد ؛ قرار بود با پنج ژنرال بزرگ و مورد اعتماد پدر دنبال ریسورس و منابع جدید و مکانی جدید برای زندگی بگردیم ، حالا از اون روز بیست و پنج سال میگذره . وقتی که برگشتم و متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده در گوشه ای خونه ای ساختم و در سکوت زندگی خودم رو در آرامش ادامه دادم تا چندین شب پیش که این پیرمرد من رو پیدا کرد ، تنها دلیلی که اینجا هستم صحبت این پیرمرد در مورد برادر من بود .
-ما تنهاتون میگذاریم اربابم ؛ بهتره که کمی با هم صحبت کنید .
#پارت_۲۸۶
#خون_شمشیر_آب
ملینا سلاح های ریچارد رو با احترام گرفت و همه از اونجا خارج شدند .
همه محض احتیاط بیرون در فالگوش ایستاده بودند که مبادا اتفاق ناگواری پیش بیاد .
-مادر چی شد ؟
+اون توی زندان های بیگ باس کشته شد .
-بیگ باس؟
+عمو آنتونی .
-مادر چیزی راجع به جینی بهت گفته بود ورجیل؟
+جینی؟ تو از کجا میدونی؟
-بعد از من هنوز هم توی باغ به خاطرش قدم میزد و گریه میکرد ؟
ناگهان صدای تلق و برخورد دو جسم به هم اومد .
همه به سرعت به داخل پریدند و با دیدن دوک که ریچارد شوکه شده رو بغل کرده بود و اشک میریخت دهانشون باز موند .
+تو واقعا برادر منی ؟
از اولین لحظه ای که دوک رو دیده بود حسی درونش بهش میگفت که این مرد برادرشه ، ولی اگر در مورد جینی میدونست دیگه هیچ شکی باقی نمیموند .
اشک هاش رو پاک کرد و رو به بقیه کرد .
+مادر من یک باغ کوچک پر از زنبق داشت و گاهی یواشکی میدیدمش که به اونجا میره و دور از چشم همه در تنهایی گریه میکنه . هیچکس ، حتی پدر هم نمیدونست که مادر اونجا گریه میکنه ، وقتی که توی باغ زنبق تنها میشدیم از دخترش جینی میگفت که توی بارداری مرده بود و اون چقدر عاشقش بوده ، از من قول گرفته بود که به کسی نگم . هیچکس نمیدونست .
#خون_شمشیر_آب
ملینا سلاح های ریچارد رو با احترام گرفت و همه از اونجا خارج شدند .
همه محض احتیاط بیرون در فالگوش ایستاده بودند که مبادا اتفاق ناگواری پیش بیاد .
-مادر چی شد ؟
+اون توی زندان های بیگ باس کشته شد .
-بیگ باس؟
+عمو آنتونی .
-مادر چیزی راجع به جینی بهت گفته بود ورجیل؟
+جینی؟ تو از کجا میدونی؟
-بعد از من هنوز هم توی باغ به خاطرش قدم میزد و گریه میکرد ؟
ناگهان صدای تلق و برخورد دو جسم به هم اومد .
همه به سرعت به داخل پریدند و با دیدن دوک که ریچارد شوکه شده رو بغل کرده بود و اشک میریخت دهانشون باز موند .
+تو واقعا برادر منی ؟
از اولین لحظه ای که دوک رو دیده بود حسی درونش بهش میگفت که این مرد برادرشه ، ولی اگر در مورد جینی میدونست دیگه هیچ شکی باقی نمیموند .
اشک هاش رو پاک کرد و رو به بقیه کرد .
+مادر من یک باغ کوچک پر از زنبق داشت و گاهی یواشکی میدیدمش که به اونجا میره و دور از چشم همه در تنهایی گریه میکنه . هیچکس ، حتی پدر هم نمیدونست که مادر اونجا گریه میکنه ، وقتی که توی باغ زنبق تنها میشدیم از دخترش جینی میگفت که توی بارداری مرده بود و اون چقدر عاشقش بوده ، از من قول گرفته بود که به کسی نگم . هیچکس نمیدونست .
شمعی خاموش
#پارت_۲۸۴ #خون_شمشیر_آب در حال خنده بودند که در باز شد و ریچارد وارد شد . جو در ثانیه تبدیل به چیزی سنگین تر از زندان شد . نگاه ریچارد کاملا جدی روی دوک بود . -گفتید که بیام . کارتون چیه ؟ روشی بلند شد و همونطور که در طول اتاق قدم میزد شروع به صحبت…
سلام و سلام 😁
پارت های جذاب امشب رو دریابید که بسی جذابن 😍
پارت های جذاب امشب رو دریابید که بسی جذابن 😍
#پارت_۲۸۷
#خون_شمشیر_آب
ریچارد دستش رو روی شونه ی دوک گذاشت و لبخند زد .
-من باید پیش زن و بچه هام برگردم . اونها منتظر من هستند که...
+زن و بچه ؟ من عمو شدم ؟
-آره ، فردریک و سوفیا . دوقلو هستن و پنج سالشونه ، میخوام بیارمشون اینجا و...
+شما این کار رو نمیکنی برادر . اینجا میدان جنگه .
-ولی ورجیل...
+ولی بی ولی ، میری خونه پیششون و ازشون مراقبت میکنی . منم در اولین فرصت میام بهتون سر میزنم . هرچندتا سرباز میخوای ببر که ازتون مراقبت کنند .
-ارباب جدی که نمیگید ؟
+کاملا جدی هستم زیرو ، از این جدی تر نبودم تا حالا .
-اگر اجازه بدی من نظر دیگری دارم ورجیل ، چندتا از سرباز های مورد اعتمادت رو میبرم پیش سارا زنم . اون خودش به شدت قویه ولی براش محافظ میگذارم و خودم برمیگردم پیشت و تا پایان جنگ میمونم . نظرت چیه ؟
+نخیر!!!
جدیت دوک برای لحظه ای همه رو شوکه کرد . مثل اولین روزها کاملا با ابهت و جدی صحبت میکرد.
+وظیفه ی یک پدر این هستش که پیش فرزندانش باشه . همیشه باید مراقبشون باشه . این وظیفه ی یک پدره که بچه اش رو تنها نگذاره .
-ورجیل !
+ورجیل بی ورجیل ، همین که گفتم . موتور پدر رو ببر . توی کیسه های پشتش سه تا اسب چوبیه. بده به فردریک و سوفیا. اگرم سرباز میخوای ببر . اونجا میمونی و تکون نمیخوری .
ریچارد از ته دل خنده ای کرد . یاد زمانی افتاده بود که در شمال انگلیس، دو برادر راهزن رو دیده بود که برای هم از جونشون میگذشتند . اونجا برای اولین بار در زندگیش دوست داشت که برادری داشته باشه تا اینطوری ازش مراقبت کنه ولی الان برعکس شده بود و دوک میخواست از او و خانوادش محافظت کنه . حس گرمی سرتاسر وجودش رو گرفته بود .
#خون_شمشیر_آب
ریچارد دستش رو روی شونه ی دوک گذاشت و لبخند زد .
-من باید پیش زن و بچه هام برگردم . اونها منتظر من هستند که...
+زن و بچه ؟ من عمو شدم ؟
-آره ، فردریک و سوفیا . دوقلو هستن و پنج سالشونه ، میخوام بیارمشون اینجا و...
+شما این کار رو نمیکنی برادر . اینجا میدان جنگه .
-ولی ورجیل...
+ولی بی ولی ، میری خونه پیششون و ازشون مراقبت میکنی . منم در اولین فرصت میام بهتون سر میزنم . هرچندتا سرباز میخوای ببر که ازتون مراقبت کنند .
-ارباب جدی که نمیگید ؟
+کاملا جدی هستم زیرو ، از این جدی تر نبودم تا حالا .
-اگر اجازه بدی من نظر دیگری دارم ورجیل ، چندتا از سرباز های مورد اعتمادت رو میبرم پیش سارا زنم . اون خودش به شدت قویه ولی براش محافظ میگذارم و خودم برمیگردم پیشت و تا پایان جنگ میمونم . نظرت چیه ؟
+نخیر!!!
جدیت دوک برای لحظه ای همه رو شوکه کرد . مثل اولین روزها کاملا با ابهت و جدی صحبت میکرد.
+وظیفه ی یک پدر این هستش که پیش فرزندانش باشه . همیشه باید مراقبشون باشه . این وظیفه ی یک پدره که بچه اش رو تنها نگذاره .
-ورجیل !
+ورجیل بی ورجیل ، همین که گفتم . موتور پدر رو ببر . توی کیسه های پشتش سه تا اسب چوبیه. بده به فردریک و سوفیا. اگرم سرباز میخوای ببر . اونجا میمونی و تکون نمیخوری .
ریچارد از ته دل خنده ای کرد . یاد زمانی افتاده بود که در شمال انگلیس، دو برادر راهزن رو دیده بود که برای هم از جونشون میگذشتند . اونجا برای اولین بار در زندگیش دوست داشت که برادری داشته باشه تا اینطوری ازش مراقبت کنه ولی الان برعکس شده بود و دوک میخواست از او و خانوادش محافظت کنه . حس گرمی سرتاسر وجودش رو گرفته بود .
#پارت_۲۸۸
#خون_شمشیر_آب
-پس تو هم باید قول بدی که این جنگ رو تموم کنی و سالم پیش ما برگردی.
دستش رو جلو گرفت و در مقابل دوک هم محکم دستش رو گرفت .
+قسم میخورم که سالم برگردم .
-من دیگه نمیتونم .
ملینا این رو گفت و توی بغل زیرو پرید و بلند بلند گریه کرد .
روشی فقط یک بار دوک رو به این جدیت دیده بود و اون هم زمانی بود که قول داده بود به اندازه ای قوی بشه که از همه ی مظلومین مراقبت و دفاع کنه .
مستر و بلکی با لبخند نگاهشون میکردند . مرد تنهایی که همیشه در سکوت زندگی کرده بود حالا برادر و خانواده ای واقعی داشت . در این لحظه ، در چشم اونها که دوک رو در تنهاترین حالت هاش دیده بودند ، مردی ایستاده بود .
مردی که دلایلش برای پیروزی در این جنگ هر روز بیشتر میشد .
.......................
مردم مستی که روی زمین افتاده بودند کم کم با صدای شمشیر بیدار شده و گیج و ویج اطراف رو نگاه میکردند .
عده ای روی هم خوابیده بودند و عده ای هم به شکل های مختلف روی زمین ولو شده بودند .
در گوشه ای از شهر، در زمین خاکی که برای تمرین تیراندازی استفاده میشد ، دوک مشغول مبارزه با گیگا، ساکورا و زیرو بود .
ملینا از کناری نگاهشون میکرد و با لبخند همون طور که زیر آفتاب ایستاده بود چیزی در دفترچه ی کوچکی مینوشت .
#خون_شمشیر_آب
-پس تو هم باید قول بدی که این جنگ رو تموم کنی و سالم پیش ما برگردی.
دستش رو جلو گرفت و در مقابل دوک هم محکم دستش رو گرفت .
+قسم میخورم که سالم برگردم .
-من دیگه نمیتونم .
ملینا این رو گفت و توی بغل زیرو پرید و بلند بلند گریه کرد .
روشی فقط یک بار دوک رو به این جدیت دیده بود و اون هم زمانی بود که قول داده بود به اندازه ای قوی بشه که از همه ی مظلومین مراقبت و دفاع کنه .
مستر و بلکی با لبخند نگاهشون میکردند . مرد تنهایی که همیشه در سکوت زندگی کرده بود حالا برادر و خانواده ای واقعی داشت . در این لحظه ، در چشم اونها که دوک رو در تنهاترین حالت هاش دیده بودند ، مردی ایستاده بود .
مردی که دلایلش برای پیروزی در این جنگ هر روز بیشتر میشد .
.......................
مردم مستی که روی زمین افتاده بودند کم کم با صدای شمشیر بیدار شده و گیج و ویج اطراف رو نگاه میکردند .
عده ای روی هم خوابیده بودند و عده ای هم به شکل های مختلف روی زمین ولو شده بودند .
در گوشه ای از شهر، در زمین خاکی که برای تمرین تیراندازی استفاده میشد ، دوک مشغول مبارزه با گیگا، ساکورا و زیرو بود .
ملینا از کناری نگاهشون میکرد و با لبخند همون طور که زیر آفتاب ایستاده بود چیزی در دفترچه ی کوچکی مینوشت .
#پارت_۲۸۹
#خون_شمشیر_آب
در یک حرکت ناگهانی هر سه به سمت دوک حمله کردند که با زیرپایی روی زمین افتادند .
+خیلی بهتر شدید ولی هنوز از لحاظ پایه مشکل دارید . تمرین های من و استاد رو انجام ندادید نه؟
-تمرین های استاد روشی رو نميشد انجام داد . با جنگ و غیره هم ، وقت برای تمرین های شما نبود ، توی جنگ یاد گرفتیم .
+معلومه ، بلند شید دوباره .
روشی گوشه ای نشسته بود و شمشیرش رو تیز میکرد و زیر چشمی دوک رو نگاه میکرد .
مردم هم کم کم جمع شده بودند و نگاهشون میکردند .
دوک بدون اسلحه ایستاده بود و با دست خالی هر سه دختر رو به حمله دعوت میکرد .
زیرو به سمتش دوید که ناگهان نفهمید چطور دستش پشت سرش رفت و با لنگ پا پخش زمین شد . ساکورا شمشیر رو گرفت و با گیگا به سمتش دویدند که دوک کمربند گیگا رو گرفت و با زدن زیر پاش، اون رو پرت کرد روی ساکورا .
همه با اینکه تازه بیدار شده بودند ، با بدن های خسته از رقص دیشب و چشم های قرمز به این چهار نفر نگاه میکردند و با شوق تشویقشون میکردند.
با هر حمله فقط خودشون بودند که نقش زمین میشدند و دوک همچنان با دست خالی مقابلشون ایستاده و بهشون لبخند میزد .
+تماشاگر داریم ، حداقل کاری کنید که من اسلحه دستم بگیرم .
-لعنتی ! هنوز خیلی سریع هستی .
+چون تمرین میکنم و شما نمیکنید .
"اینجا چه خبره؟ چرا ژنرالا با پادشاه میجنگن ؟ تمرینه؟ برید کنار منم ببینم ."
#خون_شمشیر_آب
در یک حرکت ناگهانی هر سه به سمت دوک حمله کردند که با زیرپایی روی زمین افتادند .
+خیلی بهتر شدید ولی هنوز از لحاظ پایه مشکل دارید . تمرین های من و استاد رو انجام ندادید نه؟
-تمرین های استاد روشی رو نميشد انجام داد . با جنگ و غیره هم ، وقت برای تمرین های شما نبود ، توی جنگ یاد گرفتیم .
+معلومه ، بلند شید دوباره .
روشی گوشه ای نشسته بود و شمشیرش رو تیز میکرد و زیر چشمی دوک رو نگاه میکرد .
مردم هم کم کم جمع شده بودند و نگاهشون میکردند .
دوک بدون اسلحه ایستاده بود و با دست خالی هر سه دختر رو به حمله دعوت میکرد .
زیرو به سمتش دوید که ناگهان نفهمید چطور دستش پشت سرش رفت و با لنگ پا پخش زمین شد . ساکورا شمشیر رو گرفت و با گیگا به سمتش دویدند که دوک کمربند گیگا رو گرفت و با زدن زیر پاش، اون رو پرت کرد روی ساکورا .
همه با اینکه تازه بیدار شده بودند ، با بدن های خسته از رقص دیشب و چشم های قرمز به این چهار نفر نگاه میکردند و با شوق تشویقشون میکردند.
با هر حمله فقط خودشون بودند که نقش زمین میشدند و دوک همچنان با دست خالی مقابلشون ایستاده و بهشون لبخند میزد .
+تماشاگر داریم ، حداقل کاری کنید که من اسلحه دستم بگیرم .
-لعنتی ! هنوز خیلی سریع هستی .
+چون تمرین میکنم و شما نمیکنید .
"اینجا چه خبره؟ چرا ژنرالا با پادشاه میجنگن ؟ تمرینه؟ برید کنار منم ببینم ."
شمعی خاموش
#پارت_۲۸۷ #خون_شمشیر_آب ریچارد دستش رو روی شونه ی دوک گذاشت و لبخند زد . -من باید پیش زن و بچه هام برگردم . اونها منتظر من هستند که... +زن و بچه ؟ من عمو شدم ؟ -آره ، فردریک و سوفیا . دوقلو هستن و پنج سالشونه ، میخوام بیارمشون اینجا و... +شما این کار…
سلام بچه ها
من اومدمممم با پارت های خوشگل امشب 😁😉
امیدوارم لذت ببرید از خوندنشون😃
من اومدمممم با پارت های خوشگل امشب 😁😉
امیدوارم لذت ببرید از خوندنشون😃
شمعی خاموش pinned «سلام بچه ها من اومدمممم با پارت های خوشگل امشب 😁😉 امیدوارم لذت ببرید از خوندنشون😃»
#پارت_۲۹۰
#خون_شمشیر_آب
دوک بدون توجه به حرف های بقیه با لبخند ادامه میداد .
برای ملینا انگار دیروز بود که در خانه ی نیمه خراب کنار رودخانه تمرین میکردند .
-چی مینویسی ؟
-سلام مانک ؛ چند وقته شروع کردم به نوشتن زندگیم توی دفتر . ميخوام همه چیز رو بنویسم ، راجع به تو هم نوشتم ببین ! این طرح چهره ی تو هست .
-چقدر شبیه منه ! صاحب رو ببینم . چقدر شبیهش کشیدید . ملینا خانم میتونید برام حشره ها رو بکشید ؟ یکی هم کافیه .
-برو شکارشون کن و من برات میکشم ، هر چندتا که خواستی شکار کن .
-واقعا؟
-واقعا واقعا ، برو بیار من منتظرم .
-الان میام پس خانوم .
ملینا با لبخندی پهن دوباره مشغول نوشتن شد و سعی میکرد لبخند و سرزندگی امروز مانک رو هم بنویسه .
وسط مبارزه بودند که ناگهان دوک دستش رو بالا آورد و به آسمان نگاه کرد .
روشی هم مشغول نگاه کردن آسمان بود .
+همه برید تو خونه هاتون ، در ها و پنجره ها رو سفت ببندید و برای آتش هم چوب جمع کنید . زود باشید ، به بقیه هم اطلاع بدید .
-چی شده ارباب ؟
+هوا یکدفعه بد شد .
-هوا ؟ هوا که خوبه و گرم اربابم .
روشی ضربه ای آرام روی شونه ی ملینا زد و بلند شد .
-به همه بگو برن توی خونه هاشون و چوب برای آتش هم زیاد جمع کنند .
دوک در اولین فرصت تبری رو از روی کنده ای برداشت و به بقیه گفت که براش چوب بیاورند تا برای خانه ها آماده کند .
#خون_شمشیر_آب
دوک بدون توجه به حرف های بقیه با لبخند ادامه میداد .
برای ملینا انگار دیروز بود که در خانه ی نیمه خراب کنار رودخانه تمرین میکردند .
-چی مینویسی ؟
-سلام مانک ؛ چند وقته شروع کردم به نوشتن زندگیم توی دفتر . ميخوام همه چیز رو بنویسم ، راجع به تو هم نوشتم ببین ! این طرح چهره ی تو هست .
-چقدر شبیه منه ! صاحب رو ببینم . چقدر شبیهش کشیدید . ملینا خانم میتونید برام حشره ها رو بکشید ؟ یکی هم کافیه .
-برو شکارشون کن و من برات میکشم ، هر چندتا که خواستی شکار کن .
-واقعا؟
-واقعا واقعا ، برو بیار من منتظرم .
-الان میام پس خانوم .
ملینا با لبخندی پهن دوباره مشغول نوشتن شد و سعی میکرد لبخند و سرزندگی امروز مانک رو هم بنویسه .
وسط مبارزه بودند که ناگهان دوک دستش رو بالا آورد و به آسمان نگاه کرد .
روشی هم مشغول نگاه کردن آسمان بود .
+همه برید تو خونه هاتون ، در ها و پنجره ها رو سفت ببندید و برای آتش هم چوب جمع کنید . زود باشید ، به بقیه هم اطلاع بدید .
-چی شده ارباب ؟
+هوا یکدفعه بد شد .
-هوا ؟ هوا که خوبه و گرم اربابم .
روشی ضربه ای آرام روی شونه ی ملینا زد و بلند شد .
-به همه بگو برن توی خونه هاشون و چوب برای آتش هم زیاد جمع کنند .
دوک در اولین فرصت تبری رو از روی کنده ای برداشت و به بقیه گفت که براش چوب بیاورند تا برای خانه ها آماده کند .
#پارت_۲۹۱
#خون_شمشیر_آب
مردم شهر اونها رو به سمت شرقی شهر هدایت کردند ، جایی که چوب های خشک رو برای زمستان آماده کرده بودند .
الوارها روی هم طبقه بندی شده بود و عده ای نگران نگاهش میکردند .
روشی هم با شمشیری ایستاده بود و لبه اش رو نگاه میکرد.
-اون تبر رو بنداز کنار ، الان وقت تمرین خودته .
شمشیر سرد و سنگینی بود . روحی نداشت ولی برای این تمرین کافی بود .
-بیا بگیرش.
+استاد؟ چی رو قراره تمرین کنیم ؟
-چیزی که دفعه ی آخر ناقص موند . خودت میدونی که باید چکار کنی .
دوک شمشیر رو در دست گرفت و جلوی الواری ایستاد که گیگا و چند نفر دیگه روی تخته گذاشته بودند .
چشم هاش رو بست و وزن شمشیر ، دسته اش ، تمام نقاطی که دست روش رفته بود ، همه رو حس میکرد .
چیزی رو درون این آهن حس میکرد .
شمشیر رو بالا برد و به سرعت پایین آورد.
چوب بریده شده روی زمین افتاد و بقیه دست زدند ولی روشی ضربه ای محکم پشت سرش زد .
-احمق ! اشتباه بود . تمرکز کن . دوباره .
+استاد وقت زیادی نداریم ، بهتر نیست که این رو بگذاریم برای بعد ؟
-کاری که گفتم بکن .
دوک دوباره چشم هاش رو بست ؛ برای ساکورا این کار هنوز نشدنی بود که الواری به اون سایز رو با شمشیر و با یک حرکت از وسط ببره و دوک با استادی کامل این کار رو میکرد ، پس روشی چی میگفت ؟ چه چیزی اشتباه بود ؟
#خون_شمشیر_آب
مردم شهر اونها رو به سمت شرقی شهر هدایت کردند ، جایی که چوب های خشک رو برای زمستان آماده کرده بودند .
الوارها روی هم طبقه بندی شده بود و عده ای نگران نگاهش میکردند .
روشی هم با شمشیری ایستاده بود و لبه اش رو نگاه میکرد.
-اون تبر رو بنداز کنار ، الان وقت تمرین خودته .
شمشیر سرد و سنگینی بود . روحی نداشت ولی برای این تمرین کافی بود .
-بیا بگیرش.
+استاد؟ چی رو قراره تمرین کنیم ؟
-چیزی که دفعه ی آخر ناقص موند . خودت میدونی که باید چکار کنی .
دوک شمشیر رو در دست گرفت و جلوی الواری ایستاد که گیگا و چند نفر دیگه روی تخته گذاشته بودند .
چشم هاش رو بست و وزن شمشیر ، دسته اش ، تمام نقاطی که دست روش رفته بود ، همه رو حس میکرد .
چیزی رو درون این آهن حس میکرد .
شمشیر رو بالا برد و به سرعت پایین آورد.
چوب بریده شده روی زمین افتاد و بقیه دست زدند ولی روشی ضربه ای محکم پشت سرش زد .
-احمق ! اشتباه بود . تمرکز کن . دوباره .
+استاد وقت زیادی نداریم ، بهتر نیست که این رو بگذاریم برای بعد ؟
-کاری که گفتم بکن .
دوک دوباره چشم هاش رو بست ؛ برای ساکورا این کار هنوز نشدنی بود که الواری به اون سایز رو با شمشیر و با یک حرکت از وسط ببره و دوک با استادی کامل این کار رو میکرد ، پس روشی چی میگفت ؟ چه چیزی اشتباه بود ؟
#پارت_۲۹۲
#خون_شمشیر_آب
ضربه ی بعدی دوباره الوار رو برید و بقیه چوب رو تکه تکه کردند و گوشه ای انداختند . ولی از قیافه ی دوک مشخص بود که راضی نیست .
-شاگرد احمق ! خوب حسش کن . لبه ی شمشیر رو حس کن . تیزی تیغه رو حس کن . چرا این شمشیر پایین میاد ؟ چرا دست تو این شمشیر رو گرفته ؟
دوک پشت سر هم میبرید و هربار روشی محکم توی سرش میزد .
ساکورا به دقت نگاه میکرد و دنبال این بود که درس روشی رو متوجه بشه ولی نمیفهمید . همه ی این ضربه ها با استادی تمام وارد میشد پس اشکال کار کجا بود !؟
نوبت الوار دوم رسید . گیگا و چند نفر دیگه تکه های بریده شده رو به سرعت خورد میکردند و به دست مردم منتظر میدادند .
هرکسی که اونجا بود مشغول نگاه کردن به دوک بود که با یک شمشیر کهنه ، تنه ی درختان رو قطع میکرد . همه محو این قدرت و عدم خستگیش بعد از دو درخت کامل بودند ولی روشی همچنان توی سرش میزد و ناراضی بود .
-ضربه ای که میزنی رو حس کن . به دلیل ضربه هات فکر کن ، به شمشیری که داری فکر کن ، به انسانی که این ضربه رو میزنه فکر کن . دوباره .
به الوار پنجم که رسیدند ساکورا جلوی روشی ایستاد .
-چه چیزی رو قراره یاد بگیرند؟ منم میخوام یاد بگیرم .
-برای تو خیلی زوده . هروقت که تونستی با یک حرکت شمشیر این الوار رو ببری ، اونوقت بهت ميگم.
ساکورا هم شمشیری از زن کناریش گرفت و روبری الواری که در اون سر بود ، قرار گرفت .
با تمام قدرتش شمشیر رو پایین آورد که داخل چوب گیر کرد .
-شمشیر تو یک تکه آهن نیست ، وظیفه اش بریدنه . با شمشیر نبر ، با خودت ببر .
#خون_شمشیر_آب
ضربه ی بعدی دوباره الوار رو برید و بقیه چوب رو تکه تکه کردند و گوشه ای انداختند . ولی از قیافه ی دوک مشخص بود که راضی نیست .
-شاگرد احمق ! خوب حسش کن . لبه ی شمشیر رو حس کن . تیزی تیغه رو حس کن . چرا این شمشیر پایین میاد ؟ چرا دست تو این شمشیر رو گرفته ؟
دوک پشت سر هم میبرید و هربار روشی محکم توی سرش میزد .
ساکورا به دقت نگاه میکرد و دنبال این بود که درس روشی رو متوجه بشه ولی نمیفهمید . همه ی این ضربه ها با استادی تمام وارد میشد پس اشکال کار کجا بود !؟
نوبت الوار دوم رسید . گیگا و چند نفر دیگه تکه های بریده شده رو به سرعت خورد میکردند و به دست مردم منتظر میدادند .
هرکسی که اونجا بود مشغول نگاه کردن به دوک بود که با یک شمشیر کهنه ، تنه ی درختان رو قطع میکرد . همه محو این قدرت و عدم خستگیش بعد از دو درخت کامل بودند ولی روشی همچنان توی سرش میزد و ناراضی بود .
-ضربه ای که میزنی رو حس کن . به دلیل ضربه هات فکر کن ، به شمشیری که داری فکر کن ، به انسانی که این ضربه رو میزنه فکر کن . دوباره .
به الوار پنجم که رسیدند ساکورا جلوی روشی ایستاد .
-چه چیزی رو قراره یاد بگیرند؟ منم میخوام یاد بگیرم .
-برای تو خیلی زوده . هروقت که تونستی با یک حرکت شمشیر این الوار رو ببری ، اونوقت بهت ميگم.
ساکورا هم شمشیری از زن کناریش گرفت و روبری الواری که در اون سر بود ، قرار گرفت .
با تمام قدرتش شمشیر رو پایین آورد که داخل چوب گیر کرد .
-شمشیر تو یک تکه آهن نیست ، وظیفه اش بریدنه . با شمشیر نبر ، با خودت ببر .
شمعی خاموش
#پارت_۲۹۰ #خون_شمشیر_آب دوک بدون توجه به حرف های بقیه با لبخند ادامه میداد . برای ملینا انگار دیروز بود که در خانه ی نیمه خراب کنار رودخانه تمرین میکردند . -چی مینویسی ؟ -سلام مانک ؛ چند وقته شروع کردم به نوشتن زندگیم توی دفتر . ميخوام همه چیز رو بنویسم…
سلام عزیزانم😁😍
پارت های جدید جذاب امشب تقدیم نگاهتون☺️🌺
پارت های جدید جذاب امشب تقدیم نگاهتون☺️🌺
#پارت_۲۹۳
#خون_شمشیر_آب
بعد از ششمین الوار، ناگهان هوا رو به سردی رفت .
هوا هر لحظه سردتر میشد و باد قوت میگرفت .
-اونهایی که اینجا هستند ، سریعتر لباس گرم بپوشید . بقیه برن خونه هاشون . تا جایی که میتونید جمعیت بیشتری رو در هر کدوم از خونه ها اسکان بدید .
-استاد روشی ، دوک و ساکورا ؟
-اونها تمرین دارند . برید .
خیلی زود هوا چنان سرد شد که انگار یخبندان شده باشه و گیگا و سه نفر دیگه ، با لباس های پشمی نزدیک الوار منتظر بودند .
زیرو به همراه دو نفر دیگه هم تکه های چوب رو به بقیه میدادند و دوباره برمیگشتند.
الوار دهم بود که هوا شبیه به هوای نقطه ی انجماد شده بود و ساکورا هنوز مشغول ضربه های نا موفق بود .
صورت و دست های دوک قرمز شده بود و ساکورا هم هر از گاهی دست های خودش رو با بخار نفسش گرم میکرد و دوباره ادامه میداد .
-استاد روشی بهتر نیست بقیه اش برای فردا باشه ؟ ارباب و ساکورا دارن یخ میزنند .
-اگر سردته برو جای گرم . اینها هنوز کار دارند .
-حداقل اجازه بدید لباس گرم براشون بیاریم .
-نه ، سرما باعث ميشه که زودتر به هدف برسند . برید ، برید یک جای گرم که مریض نشید .
همه با شنیدن این حرف به سمت خانه های خودشون رفتند و فقط گیگا و زیرو همچنان اونجا ایستاده بودند .
-دوست داری توی این سرما بمیری ؟ درست انجام بده .
+استاد ! چیزی که شما میگید احتیاج به سالها تمرین داره ، نه چیزی که با یک روز تمرین بهش برسم .
-این رو میخوای به کسانی بگی که قراره به خاطر تو جونشون رو فدا کنن ؟ چون تو سردت بود ؟
#خون_شمشیر_آب
بعد از ششمین الوار، ناگهان هوا رو به سردی رفت .
هوا هر لحظه سردتر میشد و باد قوت میگرفت .
-اونهایی که اینجا هستند ، سریعتر لباس گرم بپوشید . بقیه برن خونه هاشون . تا جایی که میتونید جمعیت بیشتری رو در هر کدوم از خونه ها اسکان بدید .
-استاد روشی ، دوک و ساکورا ؟
-اونها تمرین دارند . برید .
خیلی زود هوا چنان سرد شد که انگار یخبندان شده باشه و گیگا و سه نفر دیگه ، با لباس های پشمی نزدیک الوار منتظر بودند .
زیرو به همراه دو نفر دیگه هم تکه های چوب رو به بقیه میدادند و دوباره برمیگشتند.
الوار دهم بود که هوا شبیه به هوای نقطه ی انجماد شده بود و ساکورا هنوز مشغول ضربه های نا موفق بود .
صورت و دست های دوک قرمز شده بود و ساکورا هم هر از گاهی دست های خودش رو با بخار نفسش گرم میکرد و دوباره ادامه میداد .
-استاد روشی بهتر نیست بقیه اش برای فردا باشه ؟ ارباب و ساکورا دارن یخ میزنند .
-اگر سردته برو جای گرم . اینها هنوز کار دارند .
-حداقل اجازه بدید لباس گرم براشون بیاریم .
-نه ، سرما باعث ميشه که زودتر به هدف برسند . برید ، برید یک جای گرم که مریض نشید .
همه با شنیدن این حرف به سمت خانه های خودشون رفتند و فقط گیگا و زیرو همچنان اونجا ایستاده بودند .
-دوست داری توی این سرما بمیری ؟ درست انجام بده .
+استاد ! چیزی که شما میگید احتیاج به سالها تمرین داره ، نه چیزی که با یک روز تمرین بهش برسم .
-این رو میخوای به کسانی بگی که قراره به خاطر تو جونشون رو فدا کنن ؟ چون تو سردت بود ؟
#پارت_۲۹۴
#خون_شمشیر_آب
بعد از یک ساعت، به جز دوک و روشی ، همه داخل اتاق بلادی بارون کنار آتش نشسته بودند و خودشون رو گرم میکردند .
-ساکورا ! هنوز اونجان؟
-هوم ...
دخترک از بین چارچوب پنجره نگاه میکرد که زیر برفی که مشغول باریدن بود، دوک هنوز چوب ها رو میبرید و روشی هم کنارش ایستاده بود .
-چطوری یخ نمیزنن مستر؟
-دوک و استاد وقتی شروع به تمرین کنند دیگه چیزی جلو دارشون نیست . این اون رو ترغیب میکنه و اون این رو .
-اینطوری که یخ میزنند .
-بله . فقط باید امیدوار باشیم که دوک بتونه تویاما ریو رو یاد بگیره .
-چیو؟
-تویاما ریو باتودو . هنری که استاد مدت زیادی سعی در کامل کردنش داشته .
-چکار میکنه؟
-نه فقط از شمشیر به عنوان یک سلاح بی نقص استفاده میکنه بلکه به روح و ذهن شمشیر زن هم نگاه میکنه . دوک به خاطر گذشته اش هيچوقت نتونست آرامش کاملی که نیاز بود رو برای این مدل شمشیر زنی به دست بیاره .
-آرامش !؟ اونم برای شمشیرزنی !؟ همچنین چیزی که امکان نداره . شمشیر رو باید با نهایت نفرت بزنی .
مستر لبخندی به زیرو زد و کنار پنجره ایستاد .
-برای همینه که تو اینجا کنار آتش هستی و اون زیر برف .
-بهت ميگم آرام تر شاگرد احمق ! چشم هات رو ببند . برس به مونو ، خودتو خالی کن ، از تمام احساسات خالی کن خودت رو ، از تمام تفکرات خالی کن . اگر تو خودت رو نپذیری ، پس کی میپذیره ؟ عصبانیتت رو هدایت کن . همه چیز رو از خودت دور کن و به هیچ برس .
+استاد ، خیلی سرده .
-میدونم . انگشت هات درد میکنه . قلبت درد میکنه . پاهات میسوزه . همه ی احساسات رو خالی کن . بدنت رو کنترل کن . ذهنت رو تخلیه کک . بذار روحت روی مغزت کنترل داشته باشه .
#خون_شمشیر_آب
بعد از یک ساعت، به جز دوک و روشی ، همه داخل اتاق بلادی بارون کنار آتش نشسته بودند و خودشون رو گرم میکردند .
-ساکورا ! هنوز اونجان؟
-هوم ...
دخترک از بین چارچوب پنجره نگاه میکرد که زیر برفی که مشغول باریدن بود، دوک هنوز چوب ها رو میبرید و روشی هم کنارش ایستاده بود .
-چطوری یخ نمیزنن مستر؟
-دوک و استاد وقتی شروع به تمرین کنند دیگه چیزی جلو دارشون نیست . این اون رو ترغیب میکنه و اون این رو .
-اینطوری که یخ میزنند .
-بله . فقط باید امیدوار باشیم که دوک بتونه تویاما ریو رو یاد بگیره .
-چیو؟
-تویاما ریو باتودو . هنری که استاد مدت زیادی سعی در کامل کردنش داشته .
-چکار میکنه؟
-نه فقط از شمشیر به عنوان یک سلاح بی نقص استفاده میکنه بلکه به روح و ذهن شمشیر زن هم نگاه میکنه . دوک به خاطر گذشته اش هيچوقت نتونست آرامش کاملی که نیاز بود رو برای این مدل شمشیر زنی به دست بیاره .
-آرامش !؟ اونم برای شمشیرزنی !؟ همچنین چیزی که امکان نداره . شمشیر رو باید با نهایت نفرت بزنی .
مستر لبخندی به زیرو زد و کنار پنجره ایستاد .
-برای همینه که تو اینجا کنار آتش هستی و اون زیر برف .
-بهت ميگم آرام تر شاگرد احمق ! چشم هات رو ببند . برس به مونو ، خودتو خالی کن ، از تمام احساسات خالی کن خودت رو ، از تمام تفکرات خالی کن . اگر تو خودت رو نپذیری ، پس کی میپذیره ؟ عصبانیتت رو هدایت کن . همه چیز رو از خودت دور کن و به هیچ برس .
+استاد ، خیلی سرده .
-میدونم . انگشت هات درد میکنه . قلبت درد میکنه . پاهات میسوزه . همه ی احساسات رو خالی کن . بدنت رو کنترل کن . ذهنت رو تخلیه کک . بذار روحت روی مغزت کنترل داشته باشه .
#پارت_۲۹۵
#خون_شمشیر_آب
دوک دوباره شمشیر رو بالا برد .
تنها چیزی که میدید چهره ی خندان لاست بود که میگفت عاشقشه .
دست هاش میلرزید .
-ورجیل اون مرده ! رهاش کن . اون رو هم به هیچ بسپار . خودت رو خالی کن .
نیرویی رو داخل شمشیر حس میکرد . نیرویی که مثل اژدها بالا میرفت و دوباره خودش رو در بر میگرفت .
چیزی رو درونش حس میکرد . مثل آبی دریا خنک بود .
-آرام باش . همه چیز رو دور کن . مرده ها برنمیگردن ولی زنده ها هنوز هستند . جنگ داخل مغزت رو آروم کن و به خودت فرجه بده تا خودت رو بشناسی . پسری که پیش من اومد تا دنیا رو نجات بده .
کم کم حس سرما از بدنش بیرون میرفت. انگار برف روی صورتش نمینشست . صداها محو و دور میشد .
-همینطوری خوبه . درونت حسش میکنی ؟ اون انرژی رو حس میکنی ؟ اون رو کنترل کن و به شمشیر بیارش .
بدنش میلرزید و انگار زیر پاهاش سست شده بود .
-آروم باش ، آروم . لاست رو رها کن . آلبرت رو رها کن . همه چیز رو رها کن ورجیل . خودت رو هم رها کن . چیزی نیست جز یک وجود . هیچ چیزی نیست . حتی خودت هم وجود نداری . منم وجود ندارم . دنیا یک حیات بدون توقفه و تو جزوی از این نیرویی . باهاش هماهنگ شو . نجنگ . رها کن .
مستر از بین چوب ها نگاهشون میکرد و زیر لب میگفت آروم باش .
-این چوب و این شمشیر هم خودتی ، این انرژی خودتی و تو وجود نداری . آروم باش . تمرکز کن .
ناگهان مستر دستش رو مشت کرد و بالا پرید .
-لعنتی تونست . تونست .
ساکورا با تعجب بیرون رو نگاه میکرد که مستر و زیرو چند لباس برداشتند و به سرعت به بیرون دویدند .
#خون_شمشیر_آب
دوک دوباره شمشیر رو بالا برد .
تنها چیزی که میدید چهره ی خندان لاست بود که میگفت عاشقشه .
دست هاش میلرزید .
-ورجیل اون مرده ! رهاش کن . اون رو هم به هیچ بسپار . خودت رو خالی کن .
نیرویی رو داخل شمشیر حس میکرد . نیرویی که مثل اژدها بالا میرفت و دوباره خودش رو در بر میگرفت .
چیزی رو درونش حس میکرد . مثل آبی دریا خنک بود .
-آرام باش . همه چیز رو دور کن . مرده ها برنمیگردن ولی زنده ها هنوز هستند . جنگ داخل مغزت رو آروم کن و به خودت فرجه بده تا خودت رو بشناسی . پسری که پیش من اومد تا دنیا رو نجات بده .
کم کم حس سرما از بدنش بیرون میرفت. انگار برف روی صورتش نمینشست . صداها محو و دور میشد .
-همینطوری خوبه . درونت حسش میکنی ؟ اون انرژی رو حس میکنی ؟ اون رو کنترل کن و به شمشیر بیارش .
بدنش میلرزید و انگار زیر پاهاش سست شده بود .
-آروم باش ، آروم . لاست رو رها کن . آلبرت رو رها کن . همه چیز رو رها کن ورجیل . خودت رو هم رها کن . چیزی نیست جز یک وجود . هیچ چیزی نیست . حتی خودت هم وجود نداری . منم وجود ندارم . دنیا یک حیات بدون توقفه و تو جزوی از این نیرویی . باهاش هماهنگ شو . نجنگ . رها کن .
مستر از بین چوب ها نگاهشون میکرد و زیر لب میگفت آروم باش .
-این چوب و این شمشیر هم خودتی ، این انرژی خودتی و تو وجود نداری . آروم باش . تمرکز کن .
ناگهان مستر دستش رو مشت کرد و بالا پرید .
-لعنتی تونست . تونست .
ساکورا با تعجب بیرون رو نگاه میکرد که مستر و زیرو چند لباس برداشتند و به سرعت به بیرون دویدند .