minding my own business.
40.5K subscribers
4.91K photos
3 files
12 links
تیکه کتاب!

تبلیغات: @tellocbot
Download Telegram
حرف‌هایی که من باید می‌گفتم و تو باید می‌شنیدی – افشین یداللّهی
آدم ها خيلى چيزها را در لايه هاى زيرين
وجود خود پنهان میكنند. هيچكس واقعا
كسی ديگر را نمیشناسد؛ مگر آن كه با او
زير يک سقف زندگى كند.

پشت سرت را نگاه کن – سی بل هاگ
غم نان اگر بگذارد، غم عشق را خواهم خورد.

نیما یوشیج
ارباب‌ها – ماریانو آزوئلا
تا زنده هستی، زندگی کن! اگر زندگی را آنطور که باید زندگی کنی، آنگاه مرگ وحشت خود را از دست خواهد داد و اگر درست زندگی نکنی، هرگز در زمان مناسب و درستی نیز نخواهی مرد.

وقتی نیچه گریست – اروین یالوم
کشیش‌ مدت‌هاست که دیگر به خدایش فکر نمی‌کند، درحالی‌که خادم کلیسا هنوز بر سر ایمانش ایستاده! آن‌هم به سختی فولاد. جداً آدم حالش به هم می‌خورد.

سفر به انتهای شب – لویی فردینان سلین
کاش کسی جایی منتظرم باشد – آنا گاوالدا
در رویایی خودم را با تفنگم کشتم. بعد از شلیک بیدار نشدم، اما خودم را دیدم که مدتی همان‌طور آنجا دراز کشیده بودم، تنها بعد از این بود که بیدار شدم...!

خیابان یک‌طرفه – والتر بنیامین
باید برای خود و جهان و همه‌ی موجودات، عشق و ستایش و احترام داشته باشیم.

سیذارتا – هرمان هسه
کمدی الهی – دانته
بودن یا نبودن، حرف در همین است. آیا بزرگواریِ آدمی بیشتر در آن است که زخمِ فلاخن و تیر بخت ستم‌پیشه را تاب آورد، یا آن که در برابر دریای فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگیِ خویش بدان همه پایان دهد؟

هملت – ویلیام شکسپیر
_ دوست داشتید بمیرید؟
_ چه زنده و یا روبه‌مرگ، برای چه کسی اهمیت دارد؟ هیچ‌کس، هیچ‌کس.
برویر پرسید: منظورتان چیست؟ یعنی هیچ‌کس و هیچ جایی در این دنیا ندارید؟ کسی دلتنگ شما نمی‌شود؟ حتی یک نفر هم اهمیت نمی‌دهد؟

وقتی نیچه گریست – اروین یالوم
آگاتا کریستی
زنده بمان، در درون خود و فراتر از آن. بگذار دنیا تو را با رنگ‌ها، نور و آرامشش پر کند؛ خود را با تغییرات تدریجی‌اش اشباع کن و به لحظات سرشار از امیدش بچسب. زنده بمان، به خاطر شادی، و به خاطر لحظات گران‌بهایی که زمان را روشن می‌کنند. به یاد داشته باش، تنها یک چیز وجود دارد که هرگز نباید هدر بدهی، و آن خودِ زندگی است.

ویرجینیا وولف
حکومت آن‌طور که حالا به چشممان می‌آید دیگر چیزی ماورائی نیست برفراز سر ما. تمام ضعف‌های زمینی را داراست و هیچ ارتباطی با خداوند ندارد.

عصیان – یوزف روت
آخرین روز یک محکوم – ویکتور هوگو
از شما در شگفتم و هم از حالِ خویش که از دیدن چنین منظری، چگونه رنگ از رُخان من از ترس می‌پرد، اما سرخی گونه‌های شما هم‌چنان پا برجاست.

مکبث – ویلیام شکسپیر
آیا بهتر نبود که می‌رفت و در قبرِ خود می‌خوابید و می‌گذاشت رویش خاک بریزند...؟!
بدون وحشت، از خدا می‌پرسید که آیا واقعاً خیال می‌کند مخلوقاتش از آهن درست شده‌اند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند...؟!

صد سال تنهایی – گابریل گارسیا مارکز
عصیان – یوزف روت
خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را می‌دید می‌فهمید جایی بی‌گناهی را کشته‌اند.

سوگ سیاوش – شاهرخ مسکوب
ترجیح دادم با خود مزخرفم تنها باشم، بهتر از بودن با آدم‌های حقیری است که مدام سر هم کلاه می‌گذارند.

عامه پسند – چارلز بوکوفسکی