خسته شدهای؟
اگر کس دیگری به جای تو بود مدتها پیش مرده بود!
تو میگویی مرگ انسان را وادار به سازش میکند، فکر میکنی زندگی این کار را نمیکند؟
رودین – ایوان تورگینف
اگر کس دیگری به جای تو بود مدتها پیش مرده بود!
تو میگویی مرگ انسان را وادار به سازش میکند، فکر میکنی زندگی این کار را نمیکند؟
رودین – ایوان تورگینف
ما حتی به دنبال خوشی هم نیستیم،
تنها میخواهیم قدری کمتر رنج ببریم.
چارلز بوکوفسکی
تنها میخواهیم قدری کمتر رنج ببریم.
چارلز بوکوفسکی
و من اشک ریختم، برای آنها اشک ریختم، برای اندیشهی کهن اشک ریختم. بله اشک ریختم، اشک حقیقی، بیآنکه سخنی بگویم.
جوان خام – فئودور داستایفسکی
جوان خام – فئودور داستایفسکی
گویی مردمان دیگری وارد کردهاند و ما در وطن بیگانهایم.
دنیا به دست اوباش است
و نیکان به گناهِ لیاقت میمیرند.
بهرام بیضایی - طومار شیخ شرزین
دنیا به دست اوباش است
و نیکان به گناهِ لیاقت میمیرند.
بهرام بیضایی - طومار شیخ شرزین
احساس عجیبی است در فضایی کوچک بین آدمهایی باشم که روحشان خبر ندارد چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهام.
بخش دی – فریدا مک فادی
بخش دی – فریدا مک فادی
در این مدت زندگی به گونهای سپری شده است که میتوانم سالها بدون آنکه اتفاق غم انگیزی رخ بدهد، غمگین بمانم.
• داستایفسکی
• داستایفسکی
خیلی خسته بودم. همینطور غمگین، از آن غمها که به زبان نمیآیند.
روز رهایی – اینس کانیاتی
روز رهایی – اینس کانیاتی
سربازی که روی مردم خود اسلحه بکشد
لایق زنده ماندن نیست.
• جکوارا
لایق زنده ماندن نیست.
• جکوارا
چگونه فراموش کنم که جوانی من
چطور سرد و خاموش گذشت؟
اکولالیا – آنا آخماتووا
چطور سرد و خاموش گذشت؟
اکولالیا – آنا آخماتووا
در آبِ روان میبینم؛ در خوابهایم و میان دو انگشت خودم. ما سَرو میکاریم و مرگ میدرویم. ما همه جوان میمیریم...
سیاوشخوانی – بهرام بیضایی
سیاوشخوانی – بهرام بیضایی
سردرگم هستم. با خودم در جنگم. میخواهم میان این پریشانی مثل یک انسان بیرون بیایم.
اولگا کنیپر – نامه به آنتوان چخوف
اولگا کنیپر – نامه به آنتوان چخوف
و از آنان که تن را میکُشند نهراسید، که روح را نتوان کشتن. بلکه از آن بترسید که توان نابودی تن و روح را در دوزخ داراست.
شایو – اوسامو دازای
شایو – اوسامو دازای
هر وقت از چهار تا دیوار کنارت صدای آهِ افسردگی رو شنیدی، تازه میفهمی هیچ بختی برای خوشبختی نداری.
شایو – اوسامو دازای
شایو – اوسامو دازای
آه خدای من! چقدر ستاره باید افول کند
تا این صبح بدمد...؟
احمد جان عثمان – ترجمه رسول یونان
تا این صبح بدمد...؟
احمد جان عثمان – ترجمه رسول یونان
چگونه میتوان کسی را ترساند که شکمش فریاد گرسنگی میکشد و رودههای بچههایش از نخوردن به پیچ و تاب در میآید؟ دیگر چیزی نمیتواند او را بترساند، زیرا او بدترین ترسها را دیده است!
خوشههای خشم – جان اشتاین بک
خوشههای خشم – جان اشتاین بک