بعد احساس کردم که سلولم خانهی من است و زندگی من همانجا متوقف میشود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
دلم میخواست شانههایش را بگیرم و از روی لباس فشارش بدهم. دلم میخواست آن پارچهی نرم و لطیف را لمس کنم.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
احساس میکردم حال ندارم و دلم میخواست بروم. سر و صداها دردآور شده بود. اما در عین حال دلم میخواست حتی یک لحظه از حضور ماری را از دست ندهم.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
آدمی که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد میتواند صد سال را راحت در زندان بگذراند. آنقدر یاد و خاطره خواهد داشت که حوصلهاش سر نرود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
جایی خوانده بودم که آدم در زندان بالاخره زمان را گم میکند. اما وقتی این را خوانده بودم خیلی معنایش را نفهمیده بودم. نفهمیده بودم چهطور روزها میتوانند در آنِ واحد هم کوتاه باشند هم طولانی. بیتردید طولانی برای گذراندن، اما آنقدر کشدار که دستآخر با هم قاطی میشوند. دیگر اسم ندارند. تنها کلمههایی که برایم معنایی داشتند دیروز و فردا بودند.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
«میدونید من خودم خیلی غمگین بودم. برای همین چیزی نمیدیدم. غم و غصهی من نمیگذاشت چیزی را ببینم. چون برای من غم و غصهی خیلی بزرگی بود.»
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
قلبم قفل شده بود و حتی نمیتوانستم
جواب لبخندش را بدهم.
بیگانه – آلبرکامو
جواب لبخندش را بدهم.
بیگانه – آلبرکامو
هیچوقت دوست نداشتم غافلگیر بشوم.
وقتی قرار است اتفاقی برایم بیفتد دوست دارم حضور ذهن داشته باشم.
بیگانه – آلبرکامو
وقتی قرار است اتفاقی برایم بیفتد دوست دارم حضور ذهن داشته باشم.
بیگانه – آلبرکامو
مامان همیشه میگفت بالاخره آدم یک چیزی پیدا میکند که دلش را خوش کند. در زندان من، وقتی آسمان قرمز میشد و روز تازهای یواش یواش میآمد توی سلولم، متوجه میشدم که حق با او بود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
اما همه میدانند که زندگی ارزش زیستن ندارد. ته دلم کاملاً میدانستم که فرقی نمیکند در سی سالگی بمیری یا در هفتاد سالگی، چون در هرحال آدمهای دیگر همچنان زنده خواهند بود و زندگی خواهند کرد، شاید هزاران هزار سال. درواقع، هیچچیز روشنتر از این نبود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو